Posts

لیست کامل کلمات مترادف فارسی


لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف ت

تئاتر : 1 تماشاخانه، نمايش خانه 2 نمايش 3 نمايش نامه & سينما  تئوريسين : فرضيه پرداز، نظريه پرداز

تئوري : 1 فرضيه، نظريه 2 نظري & عملي 3 مبادي، مباني، مجموعه ايده هاو مفاهيم تجريدي  تئوريك : نظري & عملي

تئوكرات : 1 خداسالار، دين سالار، طرفدار حكومت مذهبي، طرفداردين سالاري، معتقد به خداسالاري & دموكرات 2 اشراف سالار، اليگارش

تئوكراسي : 1 حكومت الهي، حكومت ولايي، خداسالاري 2 حكومت براساس دين باوري، حكومت اولياي دين، حكومت مذهبي، دين سالاري & دموكراسي 3 اشراف سالاري، اليگارشي  تائب : پشيمان، تواب، توبه دار، توبه كار، توبه كننده، منفعل، نادم

تاب آوردن : 1 برخودهموار كردن، بردباري كردن، تحمل كردن، طاقت آوردن، يارستن & برنتافتن 2 پايداري كردن، مقاومت كردن 3 شكيبا بودن، صبر كردن

تابان :صفت 1 براق، تابنده، تابناك، درخشنده، درخشان، رخشان، رخشنده، روشن، فروزان، لامع، متجلي، مشعشع، مضي ء، منير & بي نور، تاريك، مستنير 2 تاوان، خسارت، غرامت، مغرم

تاباندن : 1 تابانيدن، نورافكندن 2 گرم كردن، داغ كردن 3 تاباندن، تاب دادن، رشتن 4 چرخاندن، چرخانيدن 5 پيچ دادن، پيچ وتاب دادن 6 پيچاندن  تاب بازي : آبرك، ارجوحه، بادپيچ

تاب : 1 توان، توانايي، رمق، طاقت، قدرت، قوت، نا، وسع، يارا 2 پيچ، جعد، چين، خمش، شكن، طره، كرس 3 پرتو، تابش، روشني، فروغ، نور 4 حرارت، سوزش، گرمي، هرم 5 آرام، صبر، قرار 6 پايداري، تحمل، شكيبايي، شكيب 7 دوام، مقاومت 8 چين، شكن

تاب خوردن : 1 درپيچ وتاب شدن 2 تاب بازي كردن 3 دور زدن 4 به نوسان درآمدن، نوسان داشتن، مرتعض شدن

تاب دادن : 1 تابيدن، تافتن، پيچاندن 2 سرخ كردن، بريان كردن، تفت دادن، سرخ كردن 3 بافتن 4 گرداندن

تاب دار، تابدار : 1 پرپيچ وتاب، پرتاب، پيچيده، تابيده، تافته & صاف، شلال، لخت 2 تابان، روشن، پرفروغ

تاب داشتن : 1 بردبار بودن، تحمل داشتن، طاقت داشتن & بي تاب شدن 2 قوس داشتن، انحنا داشتن 3 انحراف داشتن 4 احول بودن، دوبين بودن، لوچ بودن  تابستان : تموز، صيف & زمستان، شتا

تابستاني : 1 تابستانه & زمستاني 2 صيفي & شتوي

تابش : 1 برافروختگي، پرتو، تاب، تشعشع، تلالو، درخشش، روشني، شعشعه، فروغ، لمعان، نور 2 تف، حرارت، گرمي

تابع :صفت 1 رام، فرمانبردار، مطيع، منقاد & سركش، نافرمان 2 بسته، پيرو، دنباله رو، طرفدار، وابسته، هواخواه & پيشوا 3 تبعه 4 چاكر 5 فرعي 6 تابعه 7 تابعي & متغير 8 متاثر، تاثيرگيرنده، تحت تاثير  تابع كردن : مطيع كردن، رام ساختن، فرمان بردار كردن

تابعيت : 1 تبعه، قوميت، مليت 2 اطاعت، انقياد، فرمان برداري، پيروي، تبعيت & سركشي، نافرماني تابلو : 1 بوم، پرده 2 تصوير، منظره، 3 تخته سياه 4    انگشتنما  تابلونويس :اسم 1 خطاط 2 تابلوساز

تابلونويسي : 1 خطاطي 2 تابلوسازي 3 نقاشي، صورتگري

تابناك : تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، روشن، مشعشع، منير، نوراني & تاريك

تابندگي : 1 تابش، تشعشع، تلاء لو، درخشش، درخشندگي، شعشعه، فروغ، نورافشاني 2 برق، جلا & تيرگي

تابنده : 1 تابان، درخشان، درخشنده، رخشان، مشعشع 2 حرارت زا، گرمابخش 3 ريسنده، نختاب، نخ ريس

تابوت : 1 عماري 2 رونده، جنازه

تاب وتوان : تاب و توش، توانايي، قدرت مقاومت، يارايي  تابو : 1 لفظ حرام 2 مقدس 3 حرام

تابه تا : 1 لنگه به لنگه 2 نامتقارن 3 نامساوي، ناهم آهنگ، ناجور  تابه : 1 ساج، تاوه 2 ماهي تابه

تابيدن : 1 درخشيدن، رخشيدن، روشن شدن 2 حرارت يافتن، گرم شدن 3 گداختن، گرم كردن 4 تاب آوردن، بردباري كردن، تحمل كردن، طاقت آوردن & برنتافتن 5 به هم پيچاندن، پيچ دادن، پيچ و تاب دادن، تاب دادن، تافتن 6 گرم شدن 7 اعراض كردن، برتافتن،

تابيده :اسم 1 مفتول 2 تافته، تفته، سرخ شده، گداخته 3 تاب داده، پيچيده 4 تاب برداشته، كج  تاپ :صفت 1 عالي، بهترين، كامل 2 بلوز ركابي، بلوز بي آستين  تاپو : 1 خپله، كوتاه قد 2 خمره  تاتار : تتار، مغول، مغول تبار، تتر

تاج : 1 افسر، ديهيم، كلاه، كليل، گرزن 2 جيفه

تاج دار، تاجدار : پادشاه، تاجور، ديهيم دار، سلطان، شاه & رعيت، مملوك تاجر : بازرگان، پولدار، پيشه ور، ثروتمند، سوداگر، غني، معامله گر & فقير تاجور :اورنگ نشين، پادشاه، تاج دار، سلطان، شاه & رعيت، مملوك تاخت : 1 تك، تهاجم، حمله، مسابقه، هجوم، يورش & پاتك، ضدحمله 2 خيز، دويدن، دو 3 مبادله،معاوضه، تعويض & معامله

تاخت زدن : عوض كردن، معاوضه كردن & معامله كردن، خريدن، فروختن، مبادله كردن

تاختن : 1 دويدن، تازيدن، راندن 2 حمله بردن، حمله كردن، هجوم بردن 3 به يغما بردن، تاراج كردن، چپاول كردن، غارت كردن، لاشيدن 4 دواندن، تازاندن 5 قدرت نمايي كردن 6 گريزاندن، فراري دادن 7 به سرعت دواندن، تاخت كردن

تاخت وتاز : 1 شبيخون، هجوم، يورش 2 تاراج، چپاول، غارت 3 حمله و غارت، تاخت و تالان

تاخت وتاز كردن : 1 چپاول كردن، غارتيدن، غارت كردن 2 شبيخون زدن، يورش بردن، هجوم آوردن  تا خوردن : انحنا پيدا كردن، تاشدن، خم شدن  تارآوا : تارصوتي

تاراج : بردابرد، چپاول، چپو، غارت، لاش، نهب، يغما

تاراج كردن : 1 چاپيدن، چپاول كردن، غارت كردن، غارتيدن، لاشيدن 2 تالان كردن  تاراجگر : چپاولگر، چپوچي، غارتگر، يغماگر

تاراندن : 1 دور كردن، طرد كردن، راندن 2 پراكندن، پراكنده ساختن، متفرق ساختن & مجتمع شدن 3 فراري دادن، گريزاندن

تا :حرف 1 راس، لغايت، مادام 2 دانه، شمار، عدد، تحفه، دست، طاقه، قلاده، لنگه، واحد & جفت 3چين، 4 لا، ورق 5 جفت، عديل، لنگه، مانند، مثل، نظير، هم سنگ، همانند، همسان، همتا 6 به محض اينكه، همين كه 7 سرانجام، عاقبت، فرجام 8 كه 9 تا زم

تار :اسم 1 تاريك، تيره، ظلماني، مظلم & روشن، شفاف 2 خفه، كدر، گرفته & شفاف، منير 3 سياه، مشكي، غبارگرفته 4 ساز 5 سيم 6 تاره، رشته، نخ & پود 7 تارك، فرق سر، مفرق 8 تال 9 دانه مو، نخ مو  تارزن : تارنواز، نوازنده تار

تار شدن : 1 تاريك شدن، تيره شدن، ظلماني شدن & روشن شدن 2 كدرشدن & شفاف شدن

تارك :اسم 1 راهب، تارك دنيا 2 برق، چكاد، سر، فرق، فرق سر، مفرق، هامه، هباك 3 راس، قله، نوك 4 اوج & حضيض 5 كلاهخود، مغفر 6 تار كوچك، رشته باريك

تارم : 1 ايوان، بالكن، طارم 2 تاره 3 داربند، داربست 4 كلبه، خانه چوبي 5 محجر

تارومار شدن : 1 قلع وقمع شدن، مغلوب شدن، مقهور شدن، منكوب شدن & پيروز گشتن، ظفر يافتنپخش وپلا شدن، پراكنده شدن، متفرق شدن & اجتماع كردن

تارومار : 1 قلع وقمع، مغلوب، مقهور، منكوب، منهزم 2 پخش وپلا، پراكنده، متفرق & مجموعتندوخند، ازهم پاشيده، زيروزبر

تارومار كردن : 1 پخش وپلا كردن، پراكندن، پراكنده ساختن، تاراندن، متفرق كردن 2 قلع وقمع كردن، مغلوب كردن، مقهور كردن، منكوب كردن 3 نيست ونابود كردن

تاري :اسم 1 تاريكي، ظلمت، ظلماني 2 تيرگي، كبودي 3 انحراف، گمراهي 4 كژي، نادرستي 5 پليد،ناپاك 6 تاربن

تاريخ : 1 تاريخچه، تذكره، سرگذشت، وقايع 2 خداي نامه، شاهنامه، سيرالملوك 3 سابقه 4 زمان، مورخه، وقت، زمان وقوع 5 كتاب رويدادهاي گذشته، تاريخ نامه 6 تقويم، گاه شماري 7 دانش ثبت، بررسي و تجزيه و تحليل وقايع

تاريخ دان، تاريخدان :تاريخ نگار، تاريخ نويس، مورخ

تاريخ نگار : تاريخدان، تاريخ گو، تاريخ نويس، دهقان، دهگان، مورخ، وقايع نگار تاريخ نويس : تاريخ نگار، دهقان، دهگان، مورخ، وقايع نويس، وقايع نگار

تاريخي : 1 قديمي، كهن، باستاني 2 مربوط به تاريخ 3 مهم، بااهميت 4 به ياد ماندني، فراموش ناشدني، خاطره انگيز 5 تاريخ نگار، تاريخ نويس، مورخ 6 تاريخ دان

تاريك : 1 تار، تيره، داج، ديجور، سياه، ظلماني، ظلمت آلوده، ظلمت زده، قيرگون، كمرنگ، ليل، مظلم 3 مبهم، ابهام آلود، غيرشفاف & روشن 4 مشكل، غامض، پيچيده 5 آشفته، مغشوش، نابسامان 6 پريشان، گرفته، ناراحت

تاريك شدن : تار شدن، تيره شدن، تيره وتار شدن، ظلماني شدن & روشن شدن

تاريك كردن : 1 تار كردن، تيره كردن، ظلماني كردن & روشن كردن 2 مبهم ساختن 3 بغرنج كردن، پيچيده كردن

تاريكي : 1 تاريكا، تيرگي، سياهي، ظلام، ظلمت & روشنايي 2 گرفتگي 3 بي دانشي، جهل، ناداني &دانش، دانايي 4 ابهام 5 پيچيدگي، غموض  تازاندن : تاختن

تاز :اسم 1 سفله، فرومايه 2 امرد، مخنث 3 تاختن

تازگي :اسم 1 تري، خرمي، طراوت، لطافت، شادابي & پژمردگي، وارفتگي 2 اخيراً، جديد& كهنگي تازگي داشتن : 1 جديدبودن، نو بودن، بي سابقه بودن 2 خوشايند بودن، جذابيت داشتن  تازه بالغ : نوبالغ

تازه به دوران رسيده:نديدبديد، نوخاسته، نودولت، نوكيسه تازه پا : نوپا

تازه :قيد 1 جديد، مدرن، نو & كهنه 2 ابتكاري، بديع، بكر، طرفه 3 نوظهور، نوين 4 اخير، موخر، متاخر & ديرينه، قديم، كهن، كهنه 5 اكنون، حالا، اينك، الان 6 باطراوت، شاداب، طري، نوشكفته & پلاسيده، بي طراوت 7 تر & خشك، پژمرده 8 دل پذير، خوشاين

تازه جوان : 1 نوجوان، نوبالغ، نورسيده، نوخط، تازه سال 2 محبوب نوجوان 3 زيبا، لطيف، زيبارو  تازه جو : نوجو، نوگرا & كهنه گرا

تازه جويي : نوجويي، نوگرايي & سنت گرايي، كهنه پرستي، كهنه گرايي  تازه رسته : نورسته

تازه رس : 1 نوبر، نورس & ديررس 2 جديد، نو، نوظهور & كهنه، قديمي

تازه رو : باطراوت، بشاش، تازه رخ، خوش رو، شادمان، گشاده رو، هيراد، خندان، خوشحال 1 & گرفته، مغموم 2 بدعنق  بشاشت، طراوت، خوش رويي، حسن خلق، گشاده رويي  تازه زا : زائو، نوزا تازه ساز : نوساز، نوساخت

تازه شدن : 1 نو شدن، تازه گشتن 2 تجديد يافتن، تجديد شدن 3 تجديدخاطره شدن، به خاطر آمدن 4 باطراوت شدن، خرم شدن 5 جوان شدن 6 شاد شدن، شادمان گشتن، بانشاط شدن، به ياد آمدن، به خاطر آمدن 7 زنده شدن، حيات تازه يافتن

تازه عروس : نوعروس، بيوگ، نوبيوگ & نوداماد، تازه داماد

تازه كار : بي تجربه، تازه چرخ، خام، كارآموز، مبتدي، ناآزموده، ناشي، نوپيشه، نوچه & كهنه كار تازه كاري : بي تجربگي، ناآزمودگي، ناشيگري، نوپيشگي & كهنه كاري تازه گو : 1 نوپرداز، نوگو 2 شيرين سخن، نادره گفتار، بديع گفتار  تازه مسلمان :نومسلمان، جديدالاسلام، نودين

تازه وارد : 1 نورسيده، جديدالورود 2 ناآشنا، ناوارد 3 كم تجربه، بي اطلاع & كهنه كار  تازيانه خوردن : شلاق خوردن & تازيانه زدن  تازيانه : سوط، شلاق، طره، قمچي، مقرعه

تازي :اسم 1 عرب & عجم 2 تازيك، عربي 3 زبانعربي & پارسي 4 سگ شكاري & سگ گله، سگ معلم

تازيك : 1 تازي، عرب & عجم 2 غير ترك 3 تاجيك، تاژيك  تازي گوي : عربي زبان، عرب، مستعرب

تاس :اسم 1 قدح، كاسه 2 طشت، طشت بزرگ، 3 بي مو، طاس، كچل، كل & مودار 4 كعبتين 5 اضطراب، بي قراري، تشويش، ناآرامي & قرار، آرامش 6 اندوه، ملالت & نشاط، شادي

تاسه : 1 اضطراب، بي تابي، بي قراري، تشويش، تلواسه، نگراني 2 اندوه، حزن، غم، ملالت & نشاط، شادي 3 غربت زدگي، غم غربت، نوستالژي 4 بغض، عقده 5 ويار 6 له له زدن

تاسيدن : 1 اندوهگين شدن، غمگين شدن، مغموم شدن & مسرور شدن 2 اضطراب داشتن، تشويش داشتن 3 احساس غربت كردن، غربت زده بودن 4 پژمرده شدن، دل مرده شدن 5 ويار داشتن  تاسيده : 1 تفته، سياه سوخته 2 افسرده، پژمرده & باطراوت 3 تيره، كدر، سياه 4 خفه، گرفته 5 له له زنان، نفس نفس زنان

تاش : 1 دولت يار 2 خداوند، صاحب 3 شريك

تافتن : 1 برافروختن، روشن شدن، برق زدن، درخشيدن 2 افروختن، تابيدن، گداختن 3 آزرده شدن، مكدر شدن، دلگيرشدن 4 اعراض كردن، برگرداندن، روي برگردانيدن 5 تحمل كردن، تاب آوردن 6 رشتن، تاب دادن، پيچيدن 7 سرپيچي كردن، روي گردان شدن

تافته :صفت 1 تابيده، گداخته 2 تابناك، درخشنده، روشن 3 بافته، پارچه 4 آزرده، دلگير، مكدر، ملول، آزرده خاطر 5 سوزان، گرم & 1 خشك 2 سرد 6 خسته، كوفته  تاق : 1 فرد، لنگه & جفت 2 تنها 3 تا، مانند، مثل، نظير 4 تاغ  تاك : انگور، رز، رزبن، سليل، مو، تاك بن، سارونه

تاكتيك : تدبير، ترفند، راهكار، سياست، شگرد، فن، لم، شيوه، روش & استراتژي

تا كردن : 1 تا زدن، خم كردن 2 رفتار كردن، عمل كردن 3 تفاهم كردن، مصالحه كردن، كنار آمدن، سازگاري نشان دادن

تاكستان : انگورستان، باغ رزي، تاك زار، موستان، موزار، باغ انگور، انگورزار  تاكسي بار : وانت بار & سواري

تالاب : آبدان، آبگير، استخر، بركه، برم، غدير، نورنجه & جوي، نهر، رود  تالار : 1 ايوان، صفه 2 سالن

تالان : تاراج، چپاول، دزدي، غارت، لاش، نهب، يغما

تالي : 1 جانشين، جايگزين، ثاني، قائم مقام 2 اثر، حاصل 3 نتيجه، پيامد، دنباله 4 تلاوتگر،

تلاوت كننده 5 شبيه، لنگه، مانند، مثل، نظير، همانند 6 تابع، پس رو، دنباله رو، پي رو 7 جزء موخر(جمله شرطي) & جزء مقدم  

تام : تمام، تماميت، جامع، كامل، مستوفا، مطلق، كمال يافته & غيرتام، ناقص

تانكر: 1 مخزن 2 نفتكش

تانك : زره پوش، خودرو سنگين نظامي (مهز به توپ و مسلسل)

تاوان : 1 بدل، جبران، جريمه، خسارت، عوضي، غرامت، كفاره، مغرم 2 عوض، مابه ازا، جريمه

تاوان دادن : 1 جريمه دادن، جبران كردن، غرامت دادن، مابه ازا پس دادن 2 كفاره پس دادن & تاوان گرفتن

تاوان دار : ضامن، كفيل، متعهد تاول : آبله، آماس، برآمدگي

تايب، تائب :صفت پشيم، پشيمان، تواب، توبه دار، توبه كار، توبه كننده منفعل، نادم  تاير : حلقه لاستيك، طاير، لاستيك چرخ & رنگ

تاثرآور : اندوه آور، اندوهبار، تاثرانگيز، غم افزا، غم انگيز، غم فزا، ملال آور، ملال انگيز & شادي آور، شادي بخش،     شعفانگيز

تاثر : 1 اندوه، اندوهگيني، انفعال، حزن، دلتنگي، رقت، غم 2 اثرپذيري & شعف

تاثرانگيز : اندوه آور، تاثربار، حزن انگيز، غم انگيز، غمبار، ملالت انگيز & شعف انگيز، سرورانگيز

تاثير : 1 اثر، اثربخشي، اثرگذاري 2 واكنش، فعل وانفعال 3 افاقه، نتيجه 4 اعتبار، اهميت، نفوذ رسوخ، قدرت، گيرايي، 5 اثر كردن، اثر گذاشتن 6 نفوذ كردن 7 كاراشدن، كارگر شدن  تاثيرپذير : اثرپذير، كنش پذير، منفعل & تاثيرناپذير

تاثير كردن : 1 اثر كردن، اثر گذاشتن، موثر افتادن، موثر واقع شدن & تاثير پذيرفتن 2 كارگر شدن، نفوذ كردن

تاثيرگذار : اثرگذار، موثر & تاثيرپذير

تاخر : 1 پس افتادگي، پسي 2 پس ماندن، عقب افتادن، دنبال ماندن، واپس ماندن 3 دير شدن & تقدم

تاخير : 1 تعويق، درنگ، دير & تعجيل، تسريع 2 تعلل، دفع الوقت، طفره، مماطله 3 مطال 4 ديركرد 5 ديرآمد 6 مهلت، فرصت 7 دير كردن 8 عقب انداختن

تاخير كردن : 1 دير كردن، درنگ كردن 2 دير شدن 3 وقفه افتادن، عقب افتادن

تادب : 1 ادب آموزي، فرهنگ آموزي، فرهنگ پذيري، فرهيختگي 2 ادب آموختن 3 باادب شدن، فريفته شدن

تاديب : 1 تنبيه، جزا، عذاب، عقوبت، كيفر، گوشمالي، مواخذه، مجازات 2 ادب، اصلاح، تربيت، 3 فرهيختن، تربيت كردن، ادب كردن، 4 ادب آموختن

تاديب شدن : 1 تنبيه شدن، به كيفر رسيدن، گوشمالي شدن، مجازات شدن 2 ادب آموختن، تربيت شدن، فرهيختن

تاديب كردن : 1 تنبيه كردن، مجازات كردن، گوشمالي دادن، كيفر دادن 2 ادب آموختن، ادب كردن، تربيت كردن 3 فرهيخته كردن، فرهيختن

تاديه : 1 ادا، پرداخت، بازپرداخت 2 پرداخت كردن، گزاردن، ادا كردن & دريافت

تاديه كردن : 1 پرداختن، پرداخت كردن 2 ادا كردن، گزاردن  تاذي : آزار، آزردگي، اذيت، ايذاء، رنجش، رنجيدگي

تاسف : 1 اسف، افسوس، اندوه، پشيماني، تحسر، تلهف، حسرت، دريغ، غصه، غم، فسوس، لهف، ندامت 2 افسوس خوردن، اندوهناك شدن، حسرت داشتن، دريغ خوردن

تاسف انگيز : اندوهبار،  اندوهزا، تاسف بار،      تاسفزا، حزن انگيز، حسرت انگيز، حسرتبار، غم انگيز، غمبار & سرورانگيز، شادي بخش

تاسف بار : اسف بار، اسف انگيز، اندوه بار، تاسف انگيز، حسرت بار، دريغ آلود & شعف انگيز

تاسف خوردن : دريغ خوردن، افسوس خوردن، متاسف بودن، دست خوش اندوه شدن، غم خوردن، غمين شدن، مغموم گشتن

تاسي : 1 اقتدا، اقتفا، پيروي، تبعيت 2 اقتدا كردن، پيروي كردن  تاسي جستن : اقتدا كردن، پيروي كردن، تبعيت كردن، تقليد كردن

تاسيس : 1 احداث، ايجاد، بنيان، بنيان گذاري، پي ريزي، تشكيل، شالوده گذاري، وضع 2 احداث كردن، بنياد كردن، بنيادگذاشتن، پي ريزي كردن، داير كردن، بنيان نهادن & تخريب

تاسيس شدن : 1 احداث شدن، داير شدن 2 ايجاد شدن، به وجود آمدن 3 پي ريزي شدن، بنياد شدن  تاسيس كردن : 1 احداث كردن، داير كردن 2 ايجاد كردن، به وجودآوردن 3 بنياد كردن، پي افكندن، پايه گذاري كردن، پي ريزي كردن

تاكيد: 1 ابرام، اصرار، اصرارورزي، پافشاري، پيله، سماجت 2 تصريح، سفارش 3 استوار كردن 4 موكد ساختن 5 محكم كاري، استوارسازي

تاكيد كردن : 1 اصرارورزيدن، ابرام كردن، پافشاري كردن، پاي فشردن، پيله كردن، سماجت ورزيدن 2 موكد ساختن، استواري بخشيدن

تالف : 1 دل جويي، دمسازي، خوگري، دوستي،  الفتگيري،      الفتيابي 2 الفت يافتن، خوگر شدن، خو گرفتن، دمساز شدن، دوست شدن & رميدن، رميده شدن

تالم : 1 الم، اندوه، توجع، درد، دردمندي، رقت، ناراحتي 2 آزرده شدن، اندوهگين شدن، دردمند شدن

تالم انگيز : دردبار، دردانگيز، اندوه زا، رنج آور

تالم زا : دردانگيز، دردبار، دردناك، زجرآور، مولم & نشاطانگيز، نشاطبخش

تاله : 1 پارسايي، خداپرستي، زهد، عبادت 2 الوهي شدن، الهي شدن 3 پرستش كردن، پرستيدن 4 متاله شدن

تاليف : 1 تدوين، تصنيف، جمع آوري، گردآوري، نگارش 2 تدوين كردن، جمع آوري كردن، گردآوري كردن 3 ايجاد الفت كردن 4 دل جويي، استمالت، نوازش 5 پيوند، تركيب 6 پيونددهي،  الفتدهي، دمسازي

تاليف شدن : گردآوري شدن، جمع آوري شدن، تدوين شدن

تاليف كردن : 1 كتاب نوشتن، 2 تدوين كردن، گردآوري كردن، فراهم آوردن، جمع آوري كردن 3 سازوار كردن 4 الفت دادن، دمساز كردن

تامل : 1 تاني، درنگ، مكث، تاخير 2 شكيبايي، مصابرت 3 انديشه، تعقل، تفكر، غور، فكر، ژرف انديشي 4 مراقبه، مكاشفه 5 انديشه كردن، انديشيدن، تعقل كردن 6 درنگ كردن 7 دورانديشي كردن  تامل كردن : 1 تاني كردن، تاخير كردن، درنگ كردن 2 انديشيدن، تعقل كردن، تفكر كردن، ژرف انديشي كردن، غور كردن  تامينات :nim’at[اسم آگاهي

تامين :صفت 1 امان، امنيت، ايمن سازي 2 آماده سازي، فراهم سازي، بسيج، تحصيل، تدارك، ترتيب، تهيه 3 آمين گويي 4 امن كردن، ايمن ساختن، ايمن كردن 5 امنيت دادن، اطمينان دادن 6 آماده، فراهم، مهيا 7 درامان، محفوظ 8 آمين گويي

تانس :انس گيري، انس گرفتن، خوي گرفتن، مانوس شدن، الفت گرفتن & توحش

تامين كردن : 1 برآورده كردن، پاسخ گو بودن 1 اجابت كردن، برآوردن 3 آماده كردن، فراهم ساختن، مهيا ساختن 4 فراهم آوردن 5 تارك ديدن، تهيه كردن 6 امن ساختن، ايمن كردن 7 حفظ كردن، در امان نگه داشتن +

تاني :اسم 1 آهستگي، ايست، تاخير، تمجمج، درنگ، طمانينه، كندي، مكث 2 آهسته، كند، يواش 3 آهستگي 4 تاخير 5 سستي 6 درنگ كردن، تاخير كردن، سستي كردن  تانيس : الفت دادن، انس دادن، خوگر كردن، دمساز كردن

تاويل: 1 بيان، تبيين، تشريح، توجيه، تعبير، تفسير، توضيح، شرح 2 بيان كردن، تفسير كردن 3 تعبير كردن

تاهل : 1 ازدواج، زن خواهي 2 ازدواج كردن، زن كردن، زن گرفتن، عيال اختيار كردن & تجرد 3 همسرداري، زناشويي 4 همسر گرفتن & طلاق

تاييد : 1 اثبات، اذعان، تسجيل، تصديق، تصويب، صحه گذاري، صوابديد، قبول، گواهي، 2 مرافقت، هم صدايي، & تكذيب 3 استواري، پشتيباني، ترهيب، تقويت 4 كمك كردن، ياوري، ياريگري، ياري كردن 5 توفيق، عنايت  تاييدگر : مويد، ياريگر

تاييديه : پذيرش، گواهي نامه، تاييدنامه

تب آلود : 1 تبدار، تب آلوده، تب ناك، تب گرفته 2 ملتهب، التهاب آلود، هيجان زده

تبادر : 1 پيشي، تعجيل، سبقت، شتاب 2 پيشدستي كردن 3 شتافتن، عجله كردن 4 پيشي گرفتن، سبقت گرفتن

تبادل : تبديل، تعويض، تهاتر، مبادله، معاوضه  تبادل : 1 مبادله، ردوبدل 2 عوض وبدل، معاوضه

تبار : 1 آل، خاندان، خانواده، دودمان، نسب، نسل 2 اصل، گوهر، نژاد 3 نابودي، هلاك، هلاكت تبارشناسي : شجره شناسي، علم الانساب، علم انساب

تبارك: تقدس، خجستگي، مروا، ميمنت & مرغوا تبارنامه : شجره نامه، نسب نامه

تباعد : 1 دوري 2 واگرايي & هم گرايي 3  از هم دور شدن 4 دوري جستن، دوري گزيدن، دوري ورزيدن، دوري كردن & تقارب، تقارن  تب : 1 الم، تاب، درد 2 شور وهيجان همگاني

تباني : 1 توطئه، دسيسه، توطئه گري، دسيسه چيني، ساخت وپاخت، توافق پنهاني 2 هم دستي

تباني كردن : توطئه كردن، دسيسه چيدن، دسيسه چيني كردن، ساخت وپاخت كردن، توطئه گري كردن، هم دستي كردن، هم دست شدن

تباه : 1 پايمال، تبه، تلف، خراب، زايل، ضايع، فاسد، هبا، منهدم، نفله، هدر 2 مضمحل، منكوب 3 آشفته، پريشان، نابسامان 4 باطل 5 نادرست، خطا، ناراست  تباه سازي : اتلاف، انهدام، تضييع، هدر، ضايع سازي

تباه شدن : 1 ضايع گشتن، فاسد شدن 2 خراب شدن، ويران گشتن 3 تلف شدن، نفله شدن 4 نابود گشتن، هلاك شدن

تباه كار : بدكار، تبهكار، شرير، فاجر، فاسد، فاسق، بدكردار، ناصالح مفسد & درستكار، صالح

تباه كردن : 1 خراب كردن، فاسد كردن، ضايع كردن 2 نفله كردن، هدر دادن، پامال كردن، پايمال كردن، تلف كردن

تباهي :hmbat[اسم 1 بدي، ردائت، فتنه، فساد & نيكي 2 خرابي، ويراني & آبادي، عمران 3 انهدام، خسار، عنت، نابودي، نيستي، هدم 4 آشفتگي، پريشاني، نابساماني

تباهي پذير : 1 زوال پذير، نابودشونده، ضايع شدني، فاني، فناپذير، ميرا & تباهي ناپذير 2 فاسد شدني، فسادپذير & فاسدناشدني، فسادناپذير

تباين : اختلاف، تفاوت، تمايز، توفير، جدايي، دوگانگي، فرق، مغايرت & تماثل تباين داشتن : 1 تفاوت داشتن، متفاوت بودن 2 اختلاف داشتن، ضديت داشتن

تبتل : 1 دنياگريزي، از جهان بريدن، از مردم بريدن، اعراض از عالم، ترك ازدواج كردن 2 انقطاع (از دنيا و مردم)

تبجيل : 1 احترام، اعظام، بزرگداشت، تجليل، تعظيم، تكريم 2 بزرگ شمردن، گرامي داشتن & تحقير تبحر : احاطه، استادي، تسلط، توغل، مهارت

تبختر : 1 افاده، پز، تفرعن، تكبر، فخرفروشي، فيس، گنده دماغي 2 به خودباليدن، فخر فروختن، نازيدن

تبخير : 1 بخار كردن 2 به بخارتبديل شدن & تجمد 3 بخور دادن  تب خيز : تب آور & تب زدا، تب ريز

تبدل : 1 استحاله، تطور، تعويض، تغيير، دگرگوني 2 بدل شدن، دگرگون شدن

تبديل : تبادل، تحول، تطور، تعويض، تغيير، دگرساني، دگرگوني، مبادله، مبدل، معاوضه

تبديل كردن : 1 تغييردادن، دگرگون ساختن، دگرسان كردن 2 تعويض كردن، معاوضه كردن (ارز، پول)

تبذير : 1 اتلاف، اسراف، بيهوده خرجي، پراكندن، تفريط، زياده روي، فراخ دستي، گشاده بازي، ولخرجي 2 بيهوده خرج كردن، اسراف كردن، زياد خرج كردن 3 پراكندن

تبذير كردن : 1 ول خرجي كردن، اسراف كردن، بيهوده خرجي كردن، گشادبازي كردن 2 افراط كردن، زياده روي كردن

تبرئه : 1 ابراء، برائت، پاكي، رفع اتهام، 2 مبرا & محكوم، محكوميت تبرئه شدن : برائت يافتن، بي گناه شناخته شدن، مبرا شدن  تبرئه كردن : رفع اتهام كردن، مبرا دانستن، بي گناه دانستن

تبرا : 1 بيزاري جستن، دوري كردن 2 بري شدن(ازتهمت، گناه) 3 بيزاري 4 پاكي، تنزيه  تبرا كردن : دوري كردن، بيزاري جستن  تبر : تبرزين، تيشه، تور تبرزد : نبات، تبرزه

تبرع : احسان، بخشش، بر، ثواب جويي، نيكويي، نيكي، نيكوكاري

تبرك : 1 تيمن، خجستگي، شگون، ميمنت، خوش يمني، همايوني & گجستگي، بديمني 2 بركت يابي  تبري : 1 بيزاري جويي، بيزاري دوري گزيني 2 بيزاري جستن، بيزار شدن

تبريك : تهنيت، شادباش، مبارك باد

تبريك گفتن : شادباش گفتن، تهنيت گفتن، مبارك باد گفتن & تسليت گفتن،  تبسم : 1 شكرخند، شكرخنده، لبخند، مبسم، نيم خند 2 لبخند زدن تبسم كردن : زير لب خنديدن، شكرخند زدن، لبخند زدن  تبسم كنان : لبخندزنان

تبش : 1 تابش، پرتو، فروغ 2 حرارت، گرمي 3 گرما 4 اضطراب، تپش، تشويش  تبشير : 1 بشارت، خبر خوش، مژده 2 بشارت دادن، خبرخوش آوردن، مژده دادن  تبصره : 1 بند 2 توضيح، توضيحي 3 بيناسازي، عبرت گيري تبعات : پيامدها، عواقب، نتايج

تبع : 1 پيروي 2 پيروان، تابعان 3 چاكران

تبعه : 1 اهل، تابع، رعيت، شهروند 2 پيروان، تابعان 3 چاكران، نوكران، رعايا

تبعيت : 1 اقتفا، انقياد، پيروي، تاسي، تمكين، متابعت، وابستگي، هواخواهي & گردنكشي 2 اطاعت كردن، پيروي كردن 3 گردن نهي، سرسپاري & گردن كشي

تبعيت كردن : اقتفا كردن، پيروي كردن، تاسي جستن، متابعت كردن، گردن نهادن  تبعيد : 1 اخراج، جلاي وطن، راندن، طرد، نفي بلد 2 دور كردن، طرد كردن، راندن 3 تغريب  تبعيد شدن : 1 نفي بلدشدن، از وطن رانده شدن 2 رانده شدن، طردشدن تبعيد كردن : اخراج كردن، طرد كردن، راندن (از موطن)  تبعيدي : تبعيدشده، نفي بلدشده

تبعيض : حق كشي، رجحان بلامرجح & عدالت تب لرزه : تب لرز، مالاريا، تب نوبه، نوبه

تبلور : 1 بلورشدگي، بلورينگي، كريستالي، متبلور 2 بلورين شدن 3 متبلور شدن

تبليغ : 1 آگهي، ابلاغ، اشاعه، پروپاگاند، ترويج 2 ابلاغ كردن، رسانيدن 3 اشاعه دادن، ترويج كردن  تبليغاتچي : تبليغ كننده، مبلغ

تبه روزگار : بدبخت، بدروزگار، شوربخت، مفلوك

تبه كار، تبهكار :صفت بدكار، بزه كار، جنايت كار، طالح، فاسد، فاسق، گناه كار، مجرم، مخبط &  درستكار، صالح، نكوكردار

تبه كاري، تبهكاري : بدكاري، تدمير، فساد، فسق، جنايت & نكوكرداري  تبيين : اظهار، بيان، تاويل، تعبير، تعريف، توجيه، توصيف، توضيح، وصف تبييني : تشريحي، توجيهي، توصيفي، توضيحي تپاله : پهن، تاپال، تپال، سرگين

تپانچه : 1 توگوشي، چك، سيلي، كشيده & لگد 2 پارابلوم، پيستوله، كاج

تپاندن : 1 تپانيدن، چپاندن، چپانيدن 2 به زور جا دادن، به زور فرو كردن، فرو كردن  تپ : 1 بي قراري، اضطراب، ناآرامي، بي آرامي 2 تالاپ

تپش : 1 تپيدن، 2 پرش، ضربان، لرزش، نبض 3 ترس، واهمه، هراس 4 گرمي، حرارت 5 اضطراب، بي قراري، دلهره، خلجان

تپق : گرفتگي زبان، زبان گرفتگي، لكنت ناگهاني، لكنت آني، تته پته  تپل : چاق، فربه، گرد و چاق

تپه : پشته، تل، حدب، رش، كتل، كوهپايه، گردنه، نجد تتبع : بررسي، پژوهش، تحقيق، تعمق، تفحص، تلاش، جستجو، كاوش، كنجكاوي، مطالعه تتمه : الباقي، باقيمانده، بقيه، مانده، متمم، به جا مانده  تتميم : به انتها رساندن، تكميل كردن، تمام كردن، كامل كردن

تثبيت : 1 اثبات، استقرار، استواري، برقراري، تحكيم، ثابت سازي 2 استوار داشتن، برقرار كردن، برجاي داشتن

تثبيت كردن : پابرجا كردن، برقرار كردن، ثابت ساختن، استوار كردن، برجاي داشتن، محكم كردن، تحكيم بخشيدن


تثليث  سه گاني(الوهيت)، اعتقادبه سه اقنوم (اب، ابن، روح القدس) 2 سه بخش كردن 3 سه بر كردن، سه گوش كردن

تثنيه : 1 دوتا كردن، دوقسمت كردن 2 دوتايي، مثنا  تجارب : آزمايش ها، آزمون ها، تجربه ها، آموخته ها

تجار : 1 بازرگانان، تاجران، سوداگران 2 اغنيا، پولداران، ثروتمندان & فقرا تجارت : بازرگاني، دادوستد، سودا، سوداگري، معامله

تجارت كردن : بازرگاني كردن، دادوستد كردن، سودا كردن، معامله كردن

تجاسر : 1 تجبر، تجري، تمرد، جسارت، خيرگي، طغيان، گردنكشي، گستاخي، ياغيگري 2 دليري كردن، گستاخي كردن

تجانس : تجنيس، تشابه، سنخيت، مجانست، همانندي، هماهنگي، هم جنسي، همرنگي، همگوني، هم آهنگي، مشابهت

تجاوز : 1 اجحاف، تخطي، تخلف 2 تعدي، تعرض، دست درازي، دست اندازي 3 حدشكني، مرزشكني 4 هتك عصمت، عمل منافي عفت به عنف 5 اغماض، چشم پوشي، عفو، گذشت 6 اجحاف كردن، تخطي كردن، حدشكني كردن 7 سرپيچي كردن

تجاوزكارانه :صفت 1 تجاوزگرانه، تعرض آميز، متعرضانه 2 اجحاف آميز، حدشكنانه

تجاوز كردن : 1 تعدي كردن، تعرض كردن، دست اندازي كردن، دست درازي كردن 2 حدشكني كردن، مرزشكني كردن 3 اجحاف كردن، تخطي كردن 4 هتك عصمت كردن، هتك حيثيت كردن  تجاوزگر :صفت متجاوز، متعدي، متعرض، حدشكن، تجاوزكار تجاهر : 1 تظاهر كردن 2 ظاهرشدن 3 آشكار كردن

تجاهل : 1 جاهل نمايي، جهل نمايي، نادان نمايي، ناداني 2 خود را به ناداني زدن  تجددطلب : 1 نوگرا، نوجو 2 روشن فكر، متجدد، منورالفكر & سنت گرا، تحجرگرا  تجددطلبي : 1 نوگرايي، نوجويي 2 تجددخواهي، تجددگرايي

تجدد : 1 نوگرايي، نوآوري، نوپرستي 2 روشنفكري 3 تازه شدن، نو شدن

تجديد : 1 ازسرگيري، تازگي، دوبارگي، نوسازي، نوي 2 نو كردن، از نو ساختن 3 نمره حد نصاب قبولي نياوردن

تجربه : 1 آزمايش، آزمون، امتحان، تجربت، محك 2 آزمودگي، خبرت، خبرگي 3 آزمودن 4 آزمايش كردن

تجربه كردن : 1 آزمودن، آزمايش كردن، امتحان كردن 2 محك زدن، سنجيدن 3 آموختن، ياد گرفتن  تجربي : آزمايشي، اختباري 2 مبتني بر تجربه

تجرد : 1 انزوا، عزلت، گوشه گزيني، گوشه گيري 2 عدم تاهل، عزبي، بي همسري & تاهل 3 پيراستگي 4 وارستگي 5 برهنگي 6 تنهايي 7 مجرد بودن 8 برهنه شدن 9 پيراسته شدن  تجرع : 1 جرعه نوشي 2 جرعه جرعه نوشيدن

تجريد  عزلت گزيني، تنهايي 2 انتزاع، پيرايش، مجردسازي 3 مجرد ساختن 4 تنهايي گزيدن، گوشه گيري كردن 5 برهنه كردن & تعميم

تجري : 1 دليري، گستاخي 2 دليري كردن، گستاخي كردن

تجزيه : 1 افراز، تفكيك، جداسازي، مجزاسازي، 2 انتزاع، انفصال، تحليل، تفريق، تقسيم 3 تفكيك كردن، جزء جزء كردن & تركيب 4 جزء جزء شدن 5 آناليز كردن  تجزيه طلب : جدايي طلب  تجزيه طلبي : جدايي طلبي

تجزيه كردن : 1 جزء جزء كردن، تفكيك كردن، جدا كردن 2 متنزع ساختن 3 آناليز كردن

تجسس : 1 بررسي، پژوهش، پژوهيدن، پي جويي، تفتيش، تفحص، جستجو، كاوش، كنجكاوي، كندوكاو 2 پژوهيدن، تفحص كردن، جستجو كردن

تجسس كردن :پژوهيدن، بررسي كردن، جستجو كردن، جست وجو كردن، كنكاش كردن، تفحص كردن، خبر جستن

تجسم كردن : مجسم كردن، در نظر آوردن  تجسم : 1 مجسم سازي 2 تجسيم

تجلي : 1 بروز، پيدايي، جلوه، جلوه گري، ظهور، نمود 2 تابش، روشني، فروزش 3 آشكار شدن، جلوه كردن، ظاهر شدن 4 روشن شدن 5 جلوه گر شدن، آشكار شدن، مشهود گرديدن، به جلوه درآمدن


تجليد جلد كردن

تجلي كردن : 1 جلوه كردن، جلوه گر شدن 2 ظاهر شدن، متجلي شدن  تجلي گاه : جلوه گاه، مظهر

تجليل : 1 اجلال، احترام، بزرگداشت، تبجيل، تعظيم، تكريم 2 بزرگ داشتن & تحقير، خوارداشت تجمد : 1 انجماد، يخ زدگي 2 جمود & تبخير

تجمش : f1 عشق ورزي، مغازله 2 لاس، ملاعبه 3 عشق ورزيدن، مغازله كردن 4 بازي كردن  تجمع : انجمن كردن، جمع شدن، گرد آمدن & پراكندگي، تفرق  تجمل پرست :تجمل گرا، تجمل طلب  تجمل پرستي :تجمل گرايي، تجمل طلبي

تجمل : 1 تشريفات، تكلف، جاه وجلال، دبدبه، دستگاه، شكوه، طمطراق، طنطنه 2 آراستن، زينت يافتن  تجمل گرا :تجمل پرست  تجمل گرايي :تجمل پرستي

تجنب : 1 امساك، پرهيز، دوري، كناره گيري 2 دور شدن، دوري جستن، كناره گيري كردن  تجنيس : 1 تجانس، جناس، مجانسه، هم جنس سازي 2 هم جنس كردن & رفع تجوع : گرسنه بودن، گرسنه ماندن، گرسنگي، جوع

تجويد نيكو گردانيدن، سره گردانيدن 2 نيكو ادا كردن

تجويز : 1 اجازه، اذن، جواز، رخصت 2 روايي، 3 اجازه دادن، جايز شمردن، روا شمردن & تحريم تجويز كردن : اجازه دادن، جايز شمردن، روا داشتن، مناسب تشخيص دادن & منع كردن  تجهيز : 1 آراستن، آماده كردن، بسيجيدن، 2 آماده سازي، بسيج، تدارك، تهيه بيني، مجهزسازي  تجهيزات : 1 اسباب، سازوبرگ، عدت، لوازم، يراق 2 اسلحه

تجهيز كردن : 1 مجهز ساختن، بسيج كردن 2 آراستن، ساختن 3 آماده كردن، مهيا ساختن 4 بسيج كردن، بسيجيدن

تحاشي : 1 اجتناب، احتراز، استنكاف، امتناع ورزي، امتناع، انكار، پرهيز، خودداري، دوري 2 امتناع ورزيدن، پرهيز كردن، دوري كردن، امتناع كردن، دوري جستن، خودداري كردن  تحبيب :قيد 1 دوستداري، دوستي، مهرورزي 2 دوست كردن  تحتاني : پايين، زيرين، سفلي، فرودين & زبرين، فوقاني

تحت :اسم پايين، دون، ذيل، زير، سفل، فرود، فروسو & بالا، فراز، فوق

تحجر : 1 ارتجاع، جمود 2 تاريك انديشي & تجدد، روشنفكري 3 سخت شدن، سنگ شدن، سفت شدن تحدب : 1 برآمدگي، برجستگي، قوزي، كوژي 2 گوژ شدن، & تعقر

تحديد :اسم 1 افراز، كران بندي، محدود، محصور، مفروز 2  تعيينحدود كردن، 3 تيز كردن

تحذير  1 احتراز، انذار & اغرا، تحريك، تشويق، تحريض 2 بازداري، حذر، منع 3 بيم دادن، پرهيزاندن، باز داشتن، برحذرداشتن، ترساندن، ترسانيدن

تحرز : 1 اجتناب، احتراز، امتناع، امساك، پرهيز، خويشتنداري، دوري 2 اجتناب كردن، احتراز كردن، پرهيز كردن، دوري جستن، دوري گزيدن

تحرك : 1 تكان، جنب وجوش، جنبش، حركت 2 پويايي 3 جنبيدن، به حركت آمدن 4 دنياميسم 5 به حركت درآوردن & آرامش، تحجر، سكون

تحرير : 1 انشا، ترقيم، تصنيف، كتابت، نگارش، 2 نبشتن، نگاشتن، نوشتن 2 آزادسازي 3 آزاد كردن، 4 تهذيب، سره سازي 5 ترجيع، غلت آواز & تقرير

تحرير كردن : نوشتن، نگاشتن، نگارش كردن، مكتوب كردن، كتابت كردن

تحريص : 1 ترغيب، تشجيع، تشويق 2 اغوا، انگيزش، برانگيختن، تحريش، تحريك، وادار، وا داشتن، وسوسه 3 آزمندسازي، تطميع & منع

تحريض : 1 اغوا، انگيزش، تحريش، تحريك، ترغيب، تشجيع، تشويق 2 برانگيختن & تحذير تحريف : تبديل، تغيير، دگرگون سازي، قلب & تصحيح تحريف كردن :برگردانيدن، تبديل كردن، تغيير دادن

تحريك : 1 آغال، آنتريك، اغوا، انگيزش، تحريص، تحريض، ترغيب، تشجيع، تشويق، وادار، وسوسه 2 برآغاليدن، برانگيختن، به حركت درآوردن 3 جنباندن، حركت دادن  تحريك آميز : 1 اغواگر، وسوسه آميز، وسوسه گر 2 برانگيزاننده، محرك


تحريك كردن : 1 اغوا كردن، برانگيختن، تشويق كردن، شوراندن 2 تفتين، فتنه انگيزي 3 آغاليدن  تحريم : 1 بايكوت، قدغن، منع، نهي 2 حرام سازي 3 حرام & تحليل، رواداشتن، رواداري

تحريم كردن : 1 بايكوت كردن، قدغن كردن، منع كردن، ممنوع كردن 2 حرام كردن، ناروا دانستن  تحسر : 1 افسوس، پشيماني، تاسف، دريغ 2 اندوه، حسرت 3 افسوس خوردن، حسرت داشتن، دريغ خوردن

تحسين : 1 آفرين خواني، تعريف، تمجيد، ثنا، ستايش، مدح، مديحه 2 آفرين، مرحبا 3 اعجاب 4 آفرين گفتن 5 ستايش كردن، ستودن 6 نيك شمردن & تنقيد، انتقاد، تفبيح

تحسين آميز : ستايش آميز، ستايش بار، تمجيدآميز، تمجيدگونه، مدح آميز، تحسين آلود & انتقادآميز

تحسين كردن : 1 ستايش كردن، ستودن 2 آفرين گفتن، تعريف كردن، تمجيد كردن، ثنا گفتن 4 نيك شمردن، نيكو دانستن

تحشيه : تعليقه نويسي، تكلمه نويسي، حاشيه نويسي

تحصن : 1 بست، بست نشيني، پناه جويي 2 دژنشيني 3 بست نشستن، پناه جستن  تحصن كردن : بست نشستن،         بستنشيني كردن، پناه جستن، پناه گرفتن

تحصيل : 1 آموزش، دانش آموزي، دانش اندوزي، دانشجويي، فراگيري، كسب 2 درس خواندن، دانش اندوختن، 3 تامين، تدارك، تملك، تهيه، حصول، دستيابي 4 اكتساب، جمع آوري، گردآوري & تدريس

تحصيل دار، تحصيلدار :مالياتچي، محاسب، محصل

تحصيل كردن : 1 اكتساب كردن، به دست آوردن، حاصل كردن، كسب كردن 2 درآوردن، عايدي داشتن، مداخل داشتن، درآمد داشتن 3 دانش اندوختن، درس خواندن 4 سواد آموختن، سواددار شدن

تحصيل كرده، تحصيلكرده : باسواد، بامعلومات، روشنفكر، فرهيخته، ملا & امي تحصيلي : 1 آموزشي 2 اكتسابي

تحف :اسم ارمغان ها، پيشكش ها، تحفه ها، رهاوردها، هديه ها

تحفظ : 1 حفظ، نگهداري 2 احتراز، خودداري، خويشتنداري 3 يادگيري 4 هشياري 5 نگاه داشتن  تحفگي : 1 كميابي 2 گرانبهايي 3 ارمغان، تحفه، هديه 4 ضيافت

تحفه :اسم 1 ارمغان، پيشكش، رهاورد، سوغات، كادو، هديه 2 طرفه، كمياب، نادر، نفيس 3 بديع، تازه، نو

تحفه دادن : ارمغان دادن، پيشكش كردن، هديه دادن

تحقق : 1 اجرا، انجام، كمال يابي، واقعيت يابي، هستي پذيري، شكل گيري، شكل پذيري 2 حقيقت، راستي، واقعيت 3 به حقيقت پيوستن 4 محقق شدن

تحقق بخشيدن :اجرا كردن، عملي كردن، انجام دادن، محقق ساختن

تحقق پذير : شدني، امكان پذير، عملي، ممكن، انجام پذير & تحقق ناپذير، ناشدني

تحقيرآميز : اهانت آميز، اهانت بار، توهين آميز، حقارت آميز، خفت بار، وهن آميز & احترام آميز

تحقير : 1 استحقار، استخفاف، اهانت، توهين، خفت، خوارداشت، خواري، سرشكستگي، كوچك شماري، وهن 2 خردانگاشتن، خوار داشتن، خوار كردن

تحقير كردن : حقيرشمردن، كوچك شمردن 2 پست كردن، خوارداشتن، خوار كردن  تحقيقاتي : پژوهشي، تفحصي

تحقيقتحقيق : 1 بررسي، پژوهش، تتبع، تفحص، كندوكاو، مطالعه، 2 استفسار، استنطاق، رسيدگي، غوررسي، 3 كاوش، وارسي، رسيدگي 4 بررسي كردن، پژوهيدن، پژوهش كردن

تحقيق كردن : 1 پژوهش كردن، پژوهيدن، تتبع كردن، تفحص كردن، كندوكاو كردن 2 بررسي كردن، مطالعه كردن

تحكم آميز :قيد 1 آمرانه 2 زورگويانه، سلطه جويانه، مستبدانه & مسالمت آميز

تحكم : 1 تعدي، زورگويي 2 امر، حكم، دستور، فرمان 3 داوري، قضا، قضاوت 4 حكومت، سلطه، فرمانروايي 5 تعدي كردن، زور گفتن 6 حكم كردن، فرمان دادن 7 داوري كردن، قضاوت كردن  تحكم كردن : 1 زورگفتن، زورگويي كردن 2 امر كردن، حكم كردن، دستور دادن 3 حكومت كردن، فرمانروايي كردن

تحكيم : استحكام، استقرار، استواري، برقراري، تثبيت، تقويت & تضعيف تحلم : 1 بردباري، حلم ورزي 2 خواب ديدن

تحلي: 1 اراستگي، تخلق، مهذب شدگي 2 آراسته شدن، متحلي شدن 2 زينت يافتن

تحليف : 1 سوگند ادا كردن، سوگندخوردن، قسم خوردن، قسم ياد كردن 2 سوگنددادن، قسم دادن  تحليل بردن : 1 گواريدن، هضم كردن 2 از بين بردن، فرسودن

تحليل : 1 تجزيه 2 تضعيف، گدازش، محوسازي 3 حل كردن، گشودن، 4 هضم كردن 5 حليت، روايي 6 حلال سازي 7 حلال شمردن، روا داشتن & تحريم

تحمل پذير : 1 حمول، شكيبا، صابر، صبور 2 قابل تحمل & تحمل ناپذير، تحمل فرسا، طاقت فرسا شكيب سوز،

تحمل :اسم 1 تاب، توان، طاقت، يارا 2 بردباري، پايداري، شكيب، شكيبايي، صبر & ناشكيبي 3 بردباري كردن، تاب آوردن، برتافتن 4 سازگاري

تحمل كردن : 1 برتافتن، تاب آوردن، طاقت آوردن 2 بردباري كردن، شكيبا بودن 3 تن در دادن، كشيدن، متحمل شدن، خم به ابرو نياوردن 4 تسامح نشان دادن، تساهل كردن  تحمل ناپذير : 1 نامحمول، ناشكيبا، ناصبور 2 غيرقابل تحمل

تحميد : 1 ستايش، ثناگويي، سپاس گويي 2 ثنا گفتن، حمد كردن، ستايش كردن، ستودن 3 پسنديدن  تحميق :اسم 1 احمق انگاري، نادان انگاري، نابخردشماري نادان شماري 2 احمق شمردن، نابخرد دانستن، نسبت حماقت دادن 2

تحميل : تكليف، ناميل خواهي، گردن باري، مجبورسازي، واداشتگي

تحميل كردن : 1 بار كردن، بار نهادن، سربار كردن 2 به گردن گذاشتن 3 تكليف كردن، وادار كردن  تحول : 1 استحاله، انقلاب، تبدل، تبديل، تصريف، تطور، تغير، تغيير، دگرگوني، گردش 2 گرويدن، گشتن 3 تغييريافتن، دگرگون شدن، متحول شدن  تحول زا : تحول آفرين، دگرگون ساز & ركودزا، تحول زدا

تحول يافتن : متحول شدن، دگرگون شدن، تغيير يافتن، تحول پيدا كردن

تحويل : 1 استرداد، واسپاري، 2 واگذاري، بازدهي 3 انتقال، تبديل، تغيير، جابه جايي 3 سپردن، واسپردن، واگذار كردن

تحويل دادن : واسپردن، واگذاشتن، باز دادن، دادن، سپردن، بازگردانيدن، برگردانيدن  تحيات : آفرين ها، تحايا، تحيت ها، خوش آمدها، درودها، سلام ها

تحيت : 1 آفرين، درود، سلام 2 خوش آمد گفتن 3 درود گفتن، سلام گفتن & نفرين تحير : 1 حيرت، حيراني، درماندگي، سرگرداني، سرگشتگي 2 حيرت زده شدن، سرگشته شدن

تخاصم : 1 تعرض، جنگ، دشمني، ستيز، عداوت، عناد 2 باهم جنگيدن، باهم عداوت ورزيدن، باهم دشمن شدن & دوستي

تخالف : 1 تضاد، تناقض، خلاف، مخالفت 2 مخالفت ورزيدن & توافق

تخت :صفت 1 اريكه، اورنگ، پات، پيشگاه، سرير، عرش، كرسي، مسند 2 تختگاه، سلطنت گاه،

مركزحكومت، مقر شاه 3 صاف، مستوي، مسطح، هموار 4 كف كفش قسمت زيرين كفش، 5 تخت خواب 6 اسوده، راحت

تخت خواب، تختخواب : بستر، تخت، رختخواب تخت روان : عماري، كجاوه، محمل، هودج

تخت قاپو : اتراق، اسكان، تخته قاپو، تخته قاپي، جايدهي

تخت كردن : هموار ساختن، مسطح كردن، تسطيح كردن، صاف كردن، هم سطح كردن، تراز كردن  تخته : 1 چوب 2 لوح 3 صفحه، ورق 4 طاقه، عدد، قطعه 5 تابوت تخته سياه : تابلو

تخدير :اسم 1 بي حس، سست، كرخ، كرخت 2 بي حس كردن، سست كردن، كرخت كردن  تخديركننده : 1 روانگردان، مخدر 2 سست كننده، كرخت ساز

تخريب : 1 انهدام، خرابي، ويران سازي 2 خرابكاري & آبادسازي، تعمير

تخريب كردن : 1 ويران كردن، خراب كردن، منهدم ساختن 2 نابود كردن، از بين بردن 3 خراب كاري كردن

تخريب گر : 1 مخرب، ويران ساز، ويرانگر & سازنده، معمار 2 خراب كار  تخس : خودسر، سركش، لجوج، نافرمان، يك دنده & حرف شنو

تخصص استادي، چيرگي، مهارت 2 اختصاص، ويژگي 3 خبرگي، كارداني، كارشناسي

تخصيص : 1 اختصاص، خاص، خصوصيت، مختص 2 اختصاص دادن 3 خاص كردن، مختص كردن، ويژه گردانيدن & تعميم

تخصيص دادن : اختصاص دادن، ويژه گردانيدن

تخطئه : 1 خطاگيري، نادرست شماري 2 خطا شمردن، نادرست شمردن

تخطي : تجاوز، تخلف، تعدي، درازدستي، دست اندازي، سرپيچي، عدول & اطاعت، پيروي

تخطي كردن : 1 تجاوز كردن، تعدي كردن، تخلف كردن، عدول كردن 2 تمرد كردن، سرپيچي كردن  تخفيف : 1 تقليل، تنزل، كاهش 2 آرام سازي، آرامش، تسكين 3 حذف 4 كاستن 5 سبك كردن، سبك گردانيدن & تشديد

تخلخل : ناپيوستگي اجزاي شي، انفكاك اجزا  تخلس : 1 ربودن 2 به حالت خلسه فرورفتن 3 ربايش

تخلص : 1 شهرت، كنيه، لقب، نام 2 رستن، رهايش، رهايي 3 گريز

تخلف : 1 تجاوز، تخطي، تمرد، اشتباه، خلاف، رويگرداني، سرپيچي، قصور 2 سرپيچي كردن، خلاف جستن، 3 پيمان شكني، خلف وعده، نقض عهد 4 خلاف كار

تخلف كردن : 1 خلاف كردن 2 سرپيچي كردن 3 بدعهدي كردن، خلاف وعده كردن، خلف عهده كردن 4 بازماندن، دنبال افتادن

تخلف ورزيدن :تخلف كردن، خلاف كردن، قصور ورزيدن

تخليه : 1 تهي ساختن، خالي كردن 2 تهي سازي 3 تهي، خالي 4 اخراج، پاك سازي 5 خالي سازي  تخليه كردن : 1 خالي كردن، تهي ساختن 2 پياده كردن & بار زدن، بار كردن 3 بيرون آوردن، بيرون ريختن

تخم افشاندن : بذرافشاندن، بذر ريختن، تخم كاشتن، زراعت كردن  تخم افشاني : بذرافشاني، بذرپاشي، بذرافكني، تخم كاري، بذركاري

تخم : 1 بذر، برز، تخمه، دانه، هسته 2 تخمك، نطفه، مني 3 خايه، خصيه، گند 4 بيضه، خاگينه، تاغ، مرغانه 5 اصل، نژاد، نسب  تخم حرام : حرام زاده، خشوك، فرزند نامشروع، ولدالزنا & حلال زاده  تخم دان، تخمدان : بون، پوگان، رحم، زهدان  تخمك : 1 تخمچه، تخم 2 بذر 3 نطفه 4 تخمه تخم كشي :mxot[ ekقاسم تخم گيري  

تخمه : 1 اصل، نژاد، نسب، نسل 2 بذر، تخم، دانه 3 نطفه

تخمير : 1 مخمرشدگي، تجزيه شيميايي 2 خمير كردن، سرشتن، مايه زدن، مخمر ساختن  تخمين : ارزيابي، برآورد، تقريب، تقويم، حدس، سنجش، فرض، ورانداز تخمينتخمين زدن : برآورد كردن، تقويم كردن، حدس زدن

تخويف ارعاب، انذار، ترعيب، تهديد، وعيد 2 بيم دادن، ترساندن، متوحش كردن، هراساندن تخيل : 1 انگار، پندار، تصور، خيال،      خيالپردازي، وهم 2 خيال پردازي كردن & تفكر

تخيلي : 1 خيالي، ذهني، غيرواقعي، موهوم & حقيقي، واقعي 2 پندارآميز، پندارگونه 3 خيال پردازانه  تخييل : 1 خيال، پندار، گمان 2 ايهام

تدابير : 1 پايان نگري ها، تدبيرها، چاره  انديشيها، درايت ها 2 رايزني ها، شورها، عاقبت انديشي ها، مشورت ها

تدارك : 1 آمادگي، پيش بيني، تامين، تجهيز، تحصيل، تمهيد، تهيه، فراهم، فراهم سازي 2 تلافي، جبران

تدارك انديشيدن :پيش بيني كردن

تدارك ديدن : آماده كردن، مهيا كردن، تامين كردن، تمهيد كردن، تهيه كردن، فراهم ساختن، تهيه ديدن، فراهم آوردن، مهيا ساختن

تداعي : 1 فراخوانش، همخوانش، يادآوري، به خاطرآوري 2 يكديگر را (فرا)خواندن & تدافع 3 به خاطر آوردن، به يادآوردن

تدافع : 1 پاتك، پدافند، دفاع، دفع 2 پس زني، دفع سازي 3 پدافند كردن، دفاع كردن & تهاجم، حمله

تدافعي :ofmdat[صفت دفاعي & تهاجمي  

تداول جريان، رسم، رواج، رونق، شيوع، عادت، عرف 2 كاربرد، استعمال 3 رايج شدن، رواج يافتن، شايع شدن

تداول يافتن : شايع شدن، رواج يافتن، رايج شدن، متداول گشتن & منسوخ شدن  تداوم : استمرار، تسلسل، تمديد، مداومت، هميشگي تداوم بخشيدن :استمرار بخشيدن

تداوي : 1 درمان، شفا، علاج، مداوا، معالجه، بهبودي، بهي 2 درمان كردن، شفادادن، علاج كرن، مداوا كردن، معالجه كردن

تدبر : 1 ژرف بيني، ژرف نگري 2 انديشه، تامل، تعقل، تعمق، تفكر 3 چاره انديشي، ژرف انديشي  تدبير : پايان نگري، تمهيد، چاره، چاره انديشي، حزم، درايت، رايزني، سياست، شگرد، كياست، مشورت، مشي، وسيله

تدخين : 1 دود كردن، دود كشيدن 2 سيگار كشيدن

تدريجتدريس :اسم 1 آموزش، تعلم، 2 درس دادن، درس گفتن & تحصيل

تدفين : 1 خاك سپاري، دفن 2 به خاك سپردن، خاك كردن، دفن كردن، مدفون ساختن

تدقيق : 1 امعان، باريك انديشي، باريك بيني، باريك نگري، توجه، دقت، ژرف نگري، غوررسي، كاوش، كنجكاوي، ژرف بيني، غوررسي 2 باريك بيني كردن، دقت كردن، ژرف نگريستن  تدليس        تلبيس، عيب پوشي، فريب، حقه بازي، نيرنگ بازي، فريب كاري، مكر 2 فريب دادن، فريفتن 3 عوام فريبي مردم فريبي 4 عيب پوشاندن، عيب پنهان كردن

تدمير : 1      تباهسازي، نابودسازي، هلاكت 2 تباه كردن، نابود ساختن، نيست كردن، هلاك كردن  تدوير : 1 گرد كردن، مدور ساختن 2 دور دادن

تدوين : 1 تاليف، تهيه، گردآوري، مدون سازي 2 تاليف كردن، جمع كردن، گردآوري كردن، مدون ساختن

تدهين : چرب كردن، روغن مالي، روغن ماليدن، روغن مالي كردن

تدين : 1 پارسايي، تقدس، تقوا، تورع، خداترسي، ديانت، دين باوري، دينداري، دين ورزي، 2 ديندار بودن، متدين بودن & ناپارسايي

تذبذب : 1 تردد، ترديد، حيرت، دودلي، شك 2 دودل شدن، مردد شدن  تذرو : تزنگ، قرقاول، چور  تذكار : تذكر، ذكر، يادآوري

تذكر : 1 تذكره، تذكير، يادآوري، يادكرد 2 به ياد آوردن، يادآور شدن، متذكر شدن 3 ياد كردن 4 پند گرفتن

تذكر دادن : خاطرنشان كردن، خاطرنشان ساختن، يادآوري كردن، متذكرشدن، يادآور شدن

تذكره بيوگرافي، زندگي نامه(شعرا) 2 تاريخ، جنگ، سفينه، كتاب، مجموعه 3 پاسپورت، گذرنامه 4 ياد، يادآوري، يادگار 5 يادداشت

تذكير : 1 اندرز، پند، پنددهي، تذكر، خطابه، ذكر، صلاح گويي، موعظه، نصح، نصيحت، وعظ، يادكرد 2 پند دادن، نصيحت كردن، اندرز دادن 3 يادآوري كردن 4 موعظه كردن، وعظ كردن  تذكيه : 1 ذبح 2 بسمل كردن، ذبح كردن، كشتن

تذلل : 1 خوارنمايي، عاجرنمايي 2 خود را خوار داشتن، 3 فروتني نمودن

تذهيب : 1 زراندود، طلاپوشي، طلاكاري، مذهب، تمويه، مطلاپوشي 2 زراندود كردن، طلاكاري كردن  تراب : ثري، خاك، زمين، طين، گل & ماء ترابري : حمل ونقل

تراجم : 1 ترجمان ها، ترجمه ها 2 بيوگرافي ها، زندگي نامه ها، شرح حال ها، 3 به هم دشنام دادن، (به يكديگر) سنگ انداختن 4 سنگ پراكني ها 5 دشنام دهي ها  تراخم : چشم درد، تورم پرده چشم  تراخي : 1 درنگ 2 سستي

ترادف : 1 ترتب، تسلسل، تواتر، توالي 2 هم معنايي 3 پياپي شدن، رديف شدن  تراز كردن : 1 هم سطح كردن، هموار ساختن 2 متعادل كردن، ميزان كردن  ترازنامه : بيلان، عملكرد

ترازو : 1 قپان، قسطاس، ميزان 2 معيار، 3 عدالت، عدل

تراز :اسم 1 هم سطح، هموار 2 آلت سنجش همواري سطح، سطح نما 3 آرايش، زينت، 4 زردوزي، نقش ونگار 5 بالانس، تساوي، تعادل، مفاصاحساب، ميزان، موازنه 6 صنوبر & ناهموار تراس : 1 ايوان، صفه، مهتابي 2 بام، پشت بام تراش : 1 تراشه 2 خراش تراشه : 1 قاچ، قاش 2 تراش

تراشيدن :اسم 1 ازاله، حلق 2 تراش دادن، 3 خراطي كردن، رنديدن 4 زدودن، ستردن 5 خراشيدن 6 صاف كردن 7 در آوردن، جعل كردن، ساختن 8 خلق كردن  تراشيده : 1 تراش خورده، زدوده، سترده، صاف، هموار & نتراشيده  تراضي : 1 خشنودي، رضايت، رضايتمندي 2 ازهم راضي شدن  ترافيك : 1 ازدحام، راه بندان 2 عبورومرور

تراكم : 1 انباشتگي، انبوهي، تكاثف، تمركز، غلظت، فشردگي & تخلخل 2 ميزان مجاز زيربنا

ترانه :اسم 1 آواز، تصنيف، خنيا، سرود، شعر، قول، گلبانگ، نشيد، نغمه 2 دوبيتي & غزل، قصيده، مثنوي 3 جميل، جوان، خوشگل & زشت، بدگل

ترانه ساز :صفت ترانه ساز، ترانه سرا، تصنيف سرا، تصنيف ساز، چكامه سرا، شاعر & غزل سرا، قصيده گو، مثنوي سرا

تراوش        تراب، ترشح، سرايت، نشت، نشر 2 تراويدن 3 حاصل، نتيجه  تراويدن : تراوش كردن، ترشح كردن، چكيدن

تربت : 1 خاك 2 آرامگاه، خاكجا، ضريح، قبر، گور، مدفن، مرقد، مزار، مقبره

تربيت : 1 پرورش، تاديب، تعليم، تهذيب، 2 فرهنگ، فرهيختگي، نزاكت 3 پروراندن، پروردن، پرورش دادن

تربيت كردن : ادب كردن، پرورش دادن، تاديب كردن، تعليم دادن، فرهيختن، بار آوردن، پروراندن

ترتيب : 1 انتظام، انضباط، نظم 2 توالي 3 سامان، نسق، نظام 4 آراستگي، تنظيم 5 دستور، رژيم، قاعده، نهاد 6 رسم، شيوه، قانون 7 تامين، تدارك

ترتيب دادن : 1 سامان بخشيدن، سامان دادن، منظم كردن، نظم دادن 2 برپا كردن، درست كردن، سازمان دادن 3 آراستن

ترتيل : تلاوت، خوش آوازي، قرائت، نرم خواني

ترجمان : 1 تعبير، تفسير، شرح، گزارش، نقل 2 گزارنده، مترجم 3 بيوگرافي، زندگي نامه، شرح حال  ترجمه : 1 برگردان، نقل 2 بيوگرافي، شرح احوال، شرح حال 3 گزارش  ترجيح : اولويت، برتري، تقدم، رجحان، مزيت

ترجيح دادن : برتري دادن، برتر شمردن، رجحان دادن، مزيت قائل شدن

ترجيح داشتن : برتر بودن، برتري داشتن، مرجح بودن، رجحان داشتن  ترجيع : 1 بازگرد، برگردان، برگشت، 2 تحرير

ترجيه : 1 اميدواري، رجا & نوميدي، ياس 2 اميدوارسازي، اميددهي  ترحم انگيز :رقت انگيز، رقت آور، رقت زا

ترحم : 1 بخشايش 2 دلسوزي، رحم، رقت 3 شفقت، عطوفت، مهرورزي 4 بخشودن، به رحم آمدن، رحم كردن & قساوت

ترحيب : 1 ستودن، ستايش كردن، مرحبا گفتن 2 تازه رويي كردن 3 خوشامد گفتن  ترحيم : 1 ختم، رحمت فرستادن، طلب آمرزش 2 رحم كردن، شفقت آوردن

تر : 1 خيس، مرطوب، نم، نمسار، نمناك & خشك 2 باطراوت، تازه & پلاسيده، پژمرده، خشك 3 تردامن، فاسق، ملوث 4 صعوه

ترخيص : 1 مرخص سازي 2 خارج سازي 0 جنس از گمرگ) 3 مرخص كردن 4 رخصت دهي 5 اجازت دادن، اجازه دادن، رخصت دادن

ترخيم : 1 دم بريدن، دنباله چيزي را قطع كردن، مرخم كردن 2 حذف، حذف آخرواژه

تردامن : 1 آلوده دامن، بدنام، فاجر، فاسق، بي عصمت، ناپاك دامن ناپاك، & پاك دامن 2 گناه كار، منحرف، گنه كار، مجرم 3 ملوث پليد، بدكاره، آبروباخته،

تردد : 1 آمدوشد، رفت وآمد، عبورومرور 2 تذبذب، ترديد، دودلي، شبهه، شك 3 آميزش، حشر، مراوده

تردست : 1 جلد، چابك، چست، فرز 2 زرنگ، ماهر 3 حقه باز، زرار، شعبده باز تردستي : استادي، چابكي، چالاكي، شعبده، فرزي، فند، مهارت ترد : 1 شكننده، 2 ظريف، لطيف 3 نازك & ضخيم، زمخت  تردماغ : بانشاط، سرحال، سرخوش، شادمان & بي دماغ، ملنگ

ترديد : 1 ارتياب، احتمال، تردد، حيرت، دودلي، ريب، شبهه، شك، ظن، وسواس 2 دودل بودن، مردد بودن

ترديد كردن : شك كردن، به شبهه افتادن، شبهه كردن، مردد ماندن، دودل بودن  تردي :drot[اسم 1 شكنندگي، ظرافت، نازكي & ضخامت

ترس آور : ترسناك، خوف انگيز، خوفناك، دهشت آور، سهمناك، مدهش، مهيب، وحشتناك، هولناك ترس : اضطراب، اعراض، باك، بيم، پروا، تشويش، جبن، خوف، دغدغه، دهشت، رعب، سهم، فزع، محابا، مخافت، مهابت، واهمه، وجا، وحشت، وهم، هراس، هول، هيبت ترسا : مسيحي، نصارا، نصراني & 1 ملحد، كافر 2 يهودي  ترسان : بزدل، خايف، متوحش، مرعوب، هراسان

ترساندن : 1 ارعاب، تخويف، تهديد 2 به وحشت انداختن، متوحش ساختن، بيمناك كردن، مرعوب ساختن، ترسانيدن، ترس دادن، مرعوب ساختن، هراساندن  ترساننده : مخوف، موحش، مهيب، مهيل، هايل، هولناك

ترسناك : بيمناك، ترس آور، ترس آلود، تهديدآميز، خوف انگيز، خوفناك، دهشتناك، دهشت آور، دهشت انگيز، رعب آور، رعب انگيز، سهمگين، سهمناك، مخوف، موهش، مهيب، مهيل، وحشتناك، وحشت انگيز، وحشت بار، وهمناك، هولناك

ترسنده : بددل، بزدل، ترسو، خايف، كم دل، متوحش، هراسان & نترس، بي پروا

ترسو : بددل، بزدل، بي جگر، بيمناك، ترسنده، جبان، ضعيف دل، جبون، خايف، كم جرات، كم دل، مستوحش، متوحش & شجاع، نترس، بي پروا، شيردل

ترسيدن : 1 انديشناك بودن، برانديشيدن، متوهم شدن، وحشت كردن، هراسيدن، بيمناك شدن 2 جا زدن، جاخالي كردن

ترسيده : بيمناك، خايف، متوحش، مرعوب، هراسان، هراسناك

ترسيم : 1 تصوير، رسم، نقش، نگارگري، 2 رسم كردن، نگاشتن 3 خطكشيدن، نشان گذاشتن، نشانه گذاري كردن 4 كشيدن، رسم كردن

ترش : اسيددار، حامض & 1 شيرين 2 شور 3 تلخ 4 اخمو، بداخلاق، عبوس 5 خراب، فاسد (غذا، ميوه)  ترشح :اسم 1 تراوش، نشت 2 تراويدن

ترش رو، ترشرو : اخمو، بداخم، بدعنق، تندمزاج، عبوس، كج خلق & ابروگشاده، خوش رو  ترش رويي، ترشرويي : اخم، بداخلاقي، بدخلقي، عبس، كج خلقي & خوشرويي

ترصد : 1 انتظار، چشم داشت 2 پاس، مراقبت، نگهباني 3 كمين 4 انتظاركشيدن 5 مراقب بودن  ترصيع 1 جواهرنشاني 2 جواهرنشان كردن 3 به جواهر آراستن 4 آمودن  ترعه : آبراهه، آبراه، كانال

ترعيب : 1 تخويف، تهديد، 2 وعيد 3 ترساندن، هراساندن & تشويق، تهييج  ترغيب : 1 انگيزش، تحريض، تحريك، تشجيع، تشويق 2 تحريص 3 راغب ساختن

ترغيب كردن : راغب ساختن، علاقه مند كردن تشويق كردن، ايجادرغبت كردن، برانگيختن، راغب كردن، علاقه مند ساختن

ترفع : 1 برتري جستن 2 خودرا برتر پنداشتن، خود را برتر گرفتن 3 برتري داشتن، برتر بودن، سر بودن

ترفندباف : بيهوده درا، دروغ باف، دروغ زن، دروغگو، هرزه دراي & صادق، راستگو ترفند : 1 تزوير، چاره، حيله، دروغ، شعبده، فريب، مكر 2 سخن بيهوده 3 محال

ترفه : 1 آسايش، تن آساني، آسودن، رفاه، رفاه زدگي 2 اسايش داشتن، آسوده بودن 3 در رفاه بودن  ترفيع : ارتقا، بركشي، پيشرفت، ترقي ترفيه : آسايش، رفاه

ترقب : 1 انتظار، چشم داشت 2 پاسداري، ترصد، ديده باني، مراقبت

ترقص : 1 دست افشاني، پاي كوبي، رقص 2 به رقص آمدن، پايكوبي كردن، دست افشاني كردن، رقص كردن

ترقوه آخرك، چنبر

ترقي : 1 ارتقا، اعتلا، پيشرفت، پيشروي، ترفيع، تعالي & تنزل، پسرفت 2 رونق، توسعه & تنزل 3 رشد، بركشي

ترقيم : 1 تحرير، كتابت، نگارش 2 نگاشتن، نوشتن & تقرير ترك : آذري، ترك تبار، ترك نژاد، آذربايجاني

تركاندن : 1 پكاندن، تركانيدن، منفجر كردن 2 شكاف دادن

ترك تازي، تركتازي : 1 تاخت ناگهاني، يورش سريع 2 تاخت وتاز، جولان 3 تاراج، كشتار  ترك :صفت 1 ثلمه، چاك، درز، رخنه، سوراخ، شكاف، فاق، منفذ 2 تروتازه، مرطوب 3 نوعي حلوا  ترك : 1 رها، صرفنظر، واگذاري، واگذار، ول 2 دست كشيدن، هشتن 3 كلاه خود، مغفر 4 سوار پشت سر تركش : 1 تيردان، جعبه، جوله، كيش 2 پاره گلوله، پاره خمپاره

ترك كردن : 1 ترك گفتن، خداحافظي كردن 2 دست بر داشتن، دست كشيدن 3 دل بركندن، رها كردن، ول كردن 4 منصرف شدن، واگذاشتن 5 وداع گفتن 6 عزيمت كردن  ترك مخاصمه :آتش بس

تركه : ارث، ماترك، مرده ريگ، ميراث تركه : چوب نازك، شاخه باريك بريده  تركيب      1 اختلاط، امتزاج & تجزيه 2 تاليف، تعبير، تلفيق 3 آميختن، آميخته كردن، مخلوط كردن & تجزيه كردن 3 اندام ريخت، شكل 4 ساختار

تركيدن : 1 انفجار 2 ترك خوردن، درز بر داشتن، شكافته شدن، كفتن، منفجر شدن تركيده : ترك خورده، شكافته، منفجر ترگ : كلاه خود، مغفر

ترمز : 1 مهار 2 آلت بازدارنده 3 سد، مانع

ترمومتر : حرارت سنج، دماسنج، گرماسنج، ميزان الحراره  ترمه : پارچه ابريشمين گل وبوته دار

ترميم : 1 اصلاح، 2 جبران، 3 بازسازي، تعمير، مرمت & تخريب 3 اصلاح كردن، مرمت كردن

ترميم شدن : 1 اصلاح شدن، درست شدن 2 مرمت شدن، تعمير شدن، بازسازي شدن & تخريب شدن 3 بهبود يافتن

ترميم كردن : 1 اصلاح كردن، درست كردن 2 تعمير كردن، مرمت كردن، بازسازي كردن & تخريب كردن 3 بهبود بخشيدن  ترمينولوژي :اصطلاح شناسي

ترنج : 1 بالنگ 2 طرح چهارگوشه، طرح گل وبوته دار، طرح اسليمي(قالي و ) ترن : قطار

ترنم: 1 زمزمه، سرايش، نجوا 2 آواز، نغمه

تروتازه : 1 باطراوت، شاداب & خشكيده، پژمرده، پلاسيده 2 تازه، نو، جديد  ترور : 1 آدمكشي، قتل، 2 وحشت، خوف، هراس  ترور كردن : كشتن، سوء قصد كردن

تروريست :صفت 1 آدم كش، عامل ترور، قاتل 2 طرفدار ترور، وحشت گرا  تروريسم : 1 آدم كشي 2 وحشت پراكني، وحشت گرايي  ترويج : ابلاغ، اشاعه، انتشار، تبليغ، تداول، رواج، روايي، نشر ترويج دهنده :صفت مبلغ، مروج

ترويج كردن : اشاعه دادن، رواج دادن، متداول ساختن

ترهات : اباطيل، اراجيف، جفنگ، ژاژ، سخنان بي اساس، لاطائلات، مزخرفات، ياوه ها  ترياق : افيون، پادزهر، پازهر، ترياك، ضدزهر، نوشدارو & زهر ترياك : افيون، پادزهر، ترياق، نارخوك، ناركوك، نوشدارو & ترياق

ترياكي :صفت 1 افيوني، معتاد، وافوري & سالم، غيرمعتاد 2 به رنگ ترياك، ترياك گون  تري : 1 تازگي، رطوبت، طراوت & خشكي، پژمردگي، پلاسيدگي 2 طراوت، شادابي  تزاحم : 1 تصديع، دردسر، مزاحمت 2 ازدحام، شلوغي

تزار: امپراطور روس

تزايد : 1 ازدياد، افزايش، فزوني & تقليل، كاهش 2 افزايش يافتن، افزون شدن، زياد شدن & تقليل يافتن، كاهش يافتن

تز : 1 پايان نامه، رساله 2 جوانه 3 مبحث، موضوع بحث 4 نهاده، نهاد 4 تئوري، نظريه 5 راي، عقيده، نظر

تزريق : 1 آمپول زدن، زرق 2 آمپول زني 3 تنقيه

تزكيه : 1 اصلاح، پاك سازي، تربيت، تصفيه نفس، تطهير، تهذيب، خلوص 2 پاكيزه كردن، پاكيزه گردانيدن 3 زكات دادن

تزلزل : 1 ارتعاش، تكان، جنبش، لرزش، لرزه 2 بي ثباتي، سستي، نااستواري & استواري 3 اضطراب، بي تابي بي ثبات شدن، سست شدن 4 جنبيدن، لرزيدن

تزلزل ناپذير :سستي ناپذير، استوار، محكم، باثبات، خلل ناپذير & تزلزل پذير، متزلزل

تزويج : 1 ازدواج، زناشويي، مزاوجت، نكاح، وصلت & طلاق، جدايي 2 جفت گرفتن، زناشويي كردن، همسر گرفتن & طلاق دادن، جدا شدن

تزوير : 1 تغابن، تقلب، حيلت، حيله، خدعه، دستان، دوال، دورويي، ريا، رياكاري، زرق، سالوس، شيد، شيله پيله، ظاهرسازي، ظاهرنمايي، غدر، فريب، فريبكاري، فسوس، كيد، مكر، منافقت، نيرنگ 2 دروغ پردازي كردن، 3 دورويي كردن، فريب دادن، مكر ورزيدن، گول ز

تزهد :ه زهدورزي، پارسايي، پرهيزگاري 2 پارسا شدن، پارسايي كردن، ترك دنيا كردن، زاهد شدن، زهد ورزيدن

تزيين : 1 آذين، آرايش، زيب، زينت، زيور 2 آراستن، زينت دادن

تسامح : 1 اهمال، تساهل، تغافل، سهل انگاري، غفلت، فروگذاري، مدارا، مسامحه، مماطله & 1 جديت، سخت كوشي 2 سختگيري 2 مدارا كردن، تساهل نمودن، فروگذار كردن، نرمي كردن 3 آسان گرفتن  تساوي : 1 برابري، تعادل، مساوات، مساوقت، هم سنگي & نابرابري 2 هموزني 3 برابر بودن، برابر شدن

تساهل : 1 انعطاف، تسامح، سهل گيري، آسان گيري 2 سهل انگاري، مسامحه، مماطله 3 سهل انگاري كردن، مسامحه كردن & كوشيدن 4 سهل گرفتن، آسان گرفتن & سخت گرفتن  تسبيب : 1 سبب سازي، وسيله انگيزي، وسيله سازي 2 سبب ساختن 3 ايجادسبب كردن  تسبيح : 1 سبحت، سبحه 2 ذكر، نيايش 3 سبحان اله گفتن

تست : 1 آزمايش، آزمون، امتحان 2 سنجش 3 پرسش هاي چندگزينه اي، سوالهاي چندجوابي  تسجيل :اسم 1 تاييد، تصديق، مسجل سازي 2 عهد كردن، پيمان بستن 3 مسجل كردن  تسخر :فعل 1 استهزا، ريشخند، مسخره 2 استهزا كردن، ريشخند كردن، مسخره كردن

تسخير : 1 استيلا، اشغال، تسلط، تصرف، چيرگي، غلبه، فتح، مسخرسازي 2 جادو، سحر، فسون، فسونگري 3 رام سازي، مطيع سازي & سركش 4 رام كردن، فرمان بردار كردن، مطيع گردانيدن 5 تصرف كردن 6 جادو كردن، افسون كردن

تسريع 1 سرعت، شتاب & كند 2 تعجيل، عجله & تاخير 2 سرعت بخشيدن 3 شتاب كردن، سرعت گرفتن & تاخير كردن

تسطيح :صفت 1 صاف، هموار، تراز & ناهموار 2 هموارسازي & ناهموارسازي 3 صاف كردن، هم سطح كردن، هموار كردن & ناهموار كردن

تسعير : 1 نرخ بندي، نرخ گزاري 2 تبديل ارز، قيمت گزاري، تعيين بها كردن، 3 قيمت گذاشتن، نرخ گذاشتن، 4 ارزيابي كردن

تسكين : 1 آرامش، التيام، تخفيف، تسلي 2 دلجويي 3 فروكش 4 آرامش بخشيدن، آرام كردن 5 تسلي بخشيدن، تسلي دادن

تسكين دهنده :آرام بخش، آرامش بخش، تسكين بخش، مسكن

تسكين يافتن : 1 تسكين پيدا كردن، آرام شدن، آرامش يافتن 2 تسلي يافتن 3 التيام يافتن 4 كاهش يافتن، فرونشستن (درد و )

تسلسل : 1 پيوستگي، تداوم، ترادف، تواتر، توالي & گسستگي 2 پيوسته شدن & گسسته شدن

تسلط : 1 توانايي، قدرت، قوت 2 استيلا، تسخير، تصرف، تفوق، چيرگي، سلطه، سيطره، غلبه 3 اميري، پادشاهي، پيشوايي، فرمانروايي، كيايي 4 احاطه، تبحر، خبرگي، مهارت & متهور شدن، شكست خوردن 5 چيره شدن، غلبه يافتن، مسلط شدن  تسلي بخش : آرام بخش، قراربخش

تسلي : 1 بي غمي، دل جويي، دلداري، دلسوزي، سلوت 2 تسليت 3 آرامش يافتن

تسليت تسلي، تعزيت، دلداري، سرسلامتي، همدردي & تبريك تسليح : سلاح پوشانيدن، مسلح كردن & خلع سلاح كردن

تسلي دادن : 1 دل جويي كردن، دلداري دادن، تسلا بخشيدن، آرامش بخشيدن 2 نواختن & آزردن  تسليم :اسم 1 استرداد، تحويل، تفويض، تقديم، واگذار، واگذاري 2 تمكين & نشوز 3 رام، مطيع، منقاد & عاصي، سركش، نافرمان

تسليم شدن : 1 تمكين كردن، تن در دادن، گردن نهادن 2 رام شدن، مطيع شدن، منقاد شدن & نافرماني كردن، عصيان ورزيدن  تسليم كردن : 1 تفويض كردن، سپردن، واگذاشتن، واگذار كردن 2 تحويل دادن، مسترد كردن & تسليم شدن، تحويل گرفتن 3 راضي كردن، مطيع كردن، منقاد گردانيدن 4 ارائه دادن، ارائه كردن، عرضه كردن 5 جان دادن، مردن، فوت كردن  تسمه : دوال، دوال چرمي، كمربند، ميان بند

تسميه : 1 نام گذاري 2 نام گذاري كردن، ناميدن، نام نهادن  تسنن : 1 اهل سنت، سني & شيعي، شيعه 2 مذهب اهل سنت & تشيع

تسويد : 1 سياه كردن 2 پيش نويس كردن، چركنويس كردن، مسوده كردن & پاكنويس كردن 3 نگاشتن، نوشتن

تسويه : 1 برابر، تساوي & نابرابر 2 مساوي 3 يكسان سازي، تسويت 4 برابر كردن، مساوي ساختن، راست كردن، مساوي كردن، يكسان كردن 5 تصفيه حساب

تسهيل 1 آسان سازي، ساده سازي &  مشكلآفريني، مشكل سازي 2 آسان كردن، ساده كردن  تسهيم : 1 بخش، تقسيم 2 توزيع 3 سهم بري 4 سهم بندي، سهم دهي

تشابه : 1 تجانس، شباهت، مانندگي، مشابهت، همانندي، همساني، يكساني 2 شبيه بودن، همانند بودن & تخالف، اختلاف، تفاوت

تشبث : 1 آويختگي، آويزش، تمسك، توسل، چنگ زني، دستاويزسازي 2 درآويختن، چنگ زدن، متشبث شدن، دستاويزقرار دادن، متمسك شدن، متوسل شدن

تشبث كردن : متشبث شدن، متوسل شدن، چنگ زدن، گرفتن، آويختن، وسيله قرار دادن  تشبع : استقصا، پي جويي

تشبيه : 1 شبيه سازي 2 قياس، مقايسه 3 شبيه كردن

تشتت : 1 اختلاف، افتراق، پراكندگي، پريشاني، تفرق، تفرقه & تجمع 2 پراكنده شدن، پريشان شدن  تشت : تغار، لگن، تبنگو

تشجيع : 1 اغوا، انگيزش، تحريص، تحريض، تحريك، ترغيب، تشويق 2 دلير كردن، جرات كردن، قوي دل ساختن، روحيه دادن، برانگيختن  تشحيذ : 1 تند كردن، تيز كردن 2 روشن سازي

تشخص : 1 امتياز، اعتبار، بزرگ منشي، تعين، جاه وجلال، شخصيت، شوكت 2 شخصيت بخشي 3 شخص انكاري

تشخيص : 1 امتياز، بازشناخت، بازشناسي، تعيين، تفكيك، تمييز، درك، فهم 2 بازشناختن، تميز دادن  تشخيص دادن : 1 بازشناختن، شناختن 2 بازشناسي كردن، شناسايي كردن 3 تميز دادن 4 تعيين ماهيت كردن، پي بردن

تشدد : 1 تندي، حدت، خشونت، درشتي، سختگيري، سختي، شدت 2 تندي كردن، خشونت به خرج دادن، درشتي كردن & مدارا، نرمش، ملاطفت، تساهل، مدارا كردن

تشديد : 1 تشييد، تقويت، سخت گيري & تسهيل، تخفيف 2 رزنانس 3 مشددسازي  تشديد شدن : 1 شدت يافتن، شدت گرفتن، شديد شدن 2 سخت شدن، وخيم شدن  تشر : پرخاش، تندي، توپ، عتاب، معاتبه

تشر زدن : تندي كردن، تغيرنمودن، تهديد كردن، عتاب كردن، پرخاش كردن  تشرف : پابوسي، شرفيابي

تشريح : 1 تاويل، تعريف، تفسير، توجيه، توصيف، توضيح، 2 شرح، وصف 3 كالبدشكافي، كالبدشناسي تشريح كردن : 1 توضيح دادن، تبيين كردن، شرح دادن 2 شرحه شرحه كردن، قطعه قطعه كردن، كالبد شكافي كردن

تشريحي : 1 تبييني، توصيفي، توضيحي 2 مربوط به كالبدشكافي

تشريف آوردن : 1 نزول اجلال فرمودن، تشريف فرما شدن، آمدن 2 شرفياب شدن  تشريفات : 1 آداب، اتيكت 2 تجمل، تكلف 3 فرماليته 4 مراسم

تشريفاتي :اسم 1 ظاهرسازي 2 بي محتوا 3 تجملي، تكلف آميز 4 مناسب تشريفات 5 هوادار تشريفات، پاي بند تشريفات 6 متكلف

تشريف بردن : رفتن، ترك كردن (محل)، تشريف فرما شدن

تشريف : 1 خلعت، مژدگاني 2 حضور 3 بزرگ داشت & خوارداشت، تحقير 4 شرف دادن، شريف گردانيدن

تشريف داشتن : 1 حضورداشتن 2 بودن، هستن 3 شرفياب شدن  تشريك : انباز كردن، شركت دادن، شريك قرار دادن، شريك كردن

تشعشع : 1 پرتوافكني، پرتوزايي، تابش، درخشندگي 2 پرتو افكندن، تابيدن، پرتو انداختن

تشفي : 1 التيام، بهبودي، تسلي، شفا، شفايافتگي، صحت، علاج، مداوا، معالجه 2 دل آسايي 3 شفا يافتن، صحت يافتن، علاج شدن 4 آرامش خاطر يافتن، تسكين يافتن  تشفي بخش : تسكين دهنده، آرامش بخش  تشفي دادن : التيام دادن، تسكين دادن

تشفي يافتن : 1 شفايافتن، بهبود يافتن، مداوا شدن، معالجه شدن 2 تسلي يافتن، دل آسوده شدن، دل خوشي يافتن

تشك : بستر، خوابگه، رختخواب، زيرانداز، نهالي

تشكر : 1 امتنان، سپاس، سپاس داري، سپاس گزاري، قدرداني & ناسپاسي، حق ناشناسي 2 شكر كردن، سپاس گذاري كردن، سپاس داشتن

تشكل پذير :سازمان پذير، نظم پذير & تشكل ناپذير

تشكل : 1 شكل گرفتن، صورت پذيرفتن 2 متشكل شدن 3 صورت پذيري، شكل گيري

تشكي : 1 شكايت، شكوائيه 2 شكوه، گلايه، گله 3 شكايت كردن، 4 شكوه كردن، گلايه كردن

تشكيك : 1 ترديد، شبهه، شك، ظن، گمان & يقين 2 به شبهه افكندن، به شك انداختن، شك آوردن & يقين كردن  

تشكيلات :موسسه، اداره، نهاد تنظيمات، سازمان، 2 دفترودستك 3 اسباب، اثاثيه  تشكيل : ايجاد، برپاسازي، تاسيس، تشييد، تكوين، شكل پذيري، وضع، شكل دهي

تشكيل دادن : 1 سازمان دادن، برگزار كردن 2 به وجود آوردن، شكل دادن 3 تاسيس كردن، برپا كردن، درست كردن

تشكيل يافتن : شكل گرفتن برپا شدن، به پا شدن، درست شدن، تشكيل شدن، تكوين يافتن، به وجود آمدن،

تشنج : 1 جنبش، لرزه & سكون 2 بحران، تنش، ناآرامي & آرامش 3 ترنجيده شدن  تشنج زا : بحران زا، بحران ساز، تشنج آفرين، متشنج ساز، متلاطم ساز & تشنج زدا، تنش زدا  تشنج زدايي :آرام سازي، بحران زدايي، تنش زدايي & بحران آفريني، تنش زايي  تشنگي: 1 عطش، نهل & گرسنگي، مجاعه، جوع 2 آرزومندي، اشتياق  تشنه : عطشان، عطش زده، عطشناك & گرسنه

تشنه شدن : 1 احساس تشنگي كردن، عطشان شدن، عطش يافتن 2 مشتاق شدن، آرزومند شدن  تشنيع : 1 بدگويي، رسواسازي، شناعت، ناسزاگويي & تحسين 2 بد گفتن، رسوا ساختن، زشت شمردن  تشنيع كردن : زشت گفتن، بد گفتن، شناعت، حرف شنيع زدن، تشنيع زدن، بدگويي كردن  تشوير : 1 تعيير 2 سرزنش كردن، ملامت كردن & ستودن 3 شرمسار كردن، شرمنده ساختن 4 شرمساري، شرمندگي 5 آشوب

تشويش : آشوب، اضطراب، بيم، پريشاني، ترس، دغدغه، دل شوره، دل واپسي، قلق، ناراحتي، نگراني، واهمه & آرامش، سكون

تشويق : 1 اغوا، انگيزش، تحريص، تحريض، تحريك، ترغيب، تشجيع، وادار 2 حث، تقدير، قدرداني & تنبيه 3 آرزومند كردن، به شوق آوردن، ترغيب كردن، دلگرم ساختن

تشويق شدن : 1 تحريك شدن، تهييج شدن، تشجيع شدن، ترغيب شدن، رغبت يافتن، دل گرم شدن، به شوق آمدن 2 تقدير شدن & تنبيه شدن

تشويق كردن : 1 تحريك كردن، ترغيب كردن، تهييج كردن، راغب ساختن 2 آفرين كردن، تحسين كردن، تشجيع كردن & تنبيه كردن

تشهد : 1 شهادتين گفتن، شهادت دادن(درنماز) 2 شاهد خواستن، طلب گواهي كردن

تشيع :اسم 1 شيعه 2 شيعه مذهب 3 پيرو بودن 4 پيروي كردن، متابعت كردن

تشييد : 1 استحكام، استوارسازي، استواري، استحكام بخشي، تقويت & تضعيف 2 استحكام بخشيدن، استوار ساختن، تقويت كردن، مستحكم كردن 3 بلند كردن (ديوار ) تشييع : 1 بدرقه، مشايعت، همراهي & استقبال 2 دنبال جنازه رفتن

تصاحب : 1 تصرف، تملك 2 ضبط 7 قبض 3 دست اندازي 4 غصب 5 دزدي 6 اختيار، قدرت 7 صاحب شدن، مالك شدن

تصاحب كردن : 1 به دست آوردن 2 مالك شدن، صاحب شدن 3 تصرف كردن  تصادفاً : اتفاقاً، تصادفي، شانسي، غيرمترقبه، غيرمنتظره

تصادف : 1 برخورد، تلاقي، ملاقات 2 تصادم 3 اتفاق، پيشامد، حادثه، سانحه تصادف كردن : 1 تصادم كردن 2 به هم خوردن  تصادفي : s1 اتفاقي، حادثي 2 غيرمترقبه، تصادفتصادف  تصادم : 1 برخورد، تصادف 2 درگيري

تصاعد : 1 افزايش، بالاروي، صعود & نزول 2 بالا رفتن، افزايش يافتن & كاهش يافتن، كم شدن 3 برآمدن، صعود كردن 4 برخاستن، متصاعد شدن  تصاعدي : صعودي & نزولي

تصانيف : 1 ترانه ها، تصنيف ها، سرودها، نشيدها & نوحه ها 2 كتابها، تاليفات، تاليف ها، نوشته ها  تصاوير: پرتره ها، تصويرها، تمثال ها، شمايل ها، صورت ها، عكس ها، نقش ها

تصحيح : 1 اصلاح، بهسازي، تنقيح، حك واصلاح، غلطگيري & تحريف، تصحيف 2 درست كردن، صحيح كردن، بي غلط كردن، غلطگيري كردن

تصحيح كردن : 1 ويراستاري كردن، ويرايش كردن، اديت كردن، اصلاح كردن، حك واصلاح كردن، تنقيح كردن، منقح ساختن 2 غلطگيري كردن، خطايابي كردن 3 رفع اشكال كردن، بهسازي كردن 4 ارزش يابي شدن (اوراق امتحاني)

تصحيف :اسم 1 بدخواني، خطاخواني 2 بد خواندن، خطا خواندن 3 تغييردادن  تصدق : 1 بلاگردان، صدقه، قربان 2 در راه خدا دادن، صدقه دادن & صدقه گرفتن

تصديع : 1 اذيت، تزاحم، دردسر، زحمت، صداع، مزاحمت 2 درد سر دادن، باعث زحمت شدن، مزاحم شدن، مصدع شدن

تصديع دادن : مصدع شدن، زحمت افزا شدن، زحمت دادن، مزاحم شدن، دردسر دادن  تصدي : 1 عهده دار، ماموريت، مباشرت 2 عهده دار شدن

تصديق : 1 اذعان، اعتراف، اقرار، پذيرش، تاييد، تسجيل، تصويب، صحه، قبول، قبولي & تكذيب 2 اجازه، پروانه، جواز، ديپلم، كارنامه، گواهي، گواهي نامه

تصديق كردن : 1 تاييد كردن & تكذيب كردن 2 پذيرفتن، قبول كردن 3 اذعان داشتن، اعتراف كردن، اقرار كردن 4 گواهي دادن، شهادت دادن

تصرف: 1 استملاك، تصاحب، تملك، 2 ضبط، قبض، قبضه 3 اشغال، تسخير، تسلط، چيرگي،

دست اندازي، غلبه 4 ازاله بكارت، تصاحب كردن 5 تغيير، دگرگوني 6 به دست آوردن 7 تاثير، نفوذ  تصرف شدن : 1 اشغال شدن، تسخير شدن 2 مالك شدن، به دست آوردن 3 گرفتن  تصرف عدواني :زورستاني، زورگيري، غصب

تصرف كردن : 1 به چنگ آوردن، تصاحب كردن، مالك شدن 2 اشغال كردن، تسخير كردن، مسخر كردن، گرفتن، متصرف شدن، صاحب شدن، متملك شدن

تصريح : 1 آشكارايي، آشكارگويي، تاكيد، وضوح & تلميح، تلويح 2 آشكار گفتن، صريح بيان كردن  تصريحاً : آشكارا، بالصراحه، صراحتاً، مصرحاً & تلويحاً

تصريح كردن : آشكارگفتن، صريح گفتن، با صراحت گفتن، فاش كردن(مطلب)، بالصراحه گفتن  تصريف : 1 برگردانيدن، 2 صرف كردن 3 تحول، تغيير 4 صرف & نحو 5 مشتق سازي  تصعيد : 1 بالا رفتن، صعود كردن 2 بالا بردن

تصغير : 1 استحقار، تحقير، خوارداشت، كوچك شماري & تعظيم 2 حقير كردن، خوار داشتن & بزرگ داشتن 3 كوچك كردن & تعظيم

تصفيه : 1 تزكيه، تهذيب 2 پالايش 3 پاك سازي، فيلتر 4 تفريغ حساب، رفع اختلاف 5 پاك كردن، پالودن، صاف كردن & آلودن 6 رفع اختلاف كردن  تصفيه خانه : پالايشگاه

تصفيه كردن : 1 پاك كردن، پالودن 2 صاف كردن 3 پالايش كردن 4 پاك سازي كردن، فيلتر كردن 5 رفع اختلاف كردن 6 تفريغ حساب كردن، تسويه حساب كردن

تصلف : 1 تملق گفتن، چاپلوسي كردن، چرب زباني كردن 2 گزاف گفتن، لاف زدن، لافيدن  تصميم : آهنگ، اراده، عزم، قصد، همت

تصميم گرفتن : 1 اراده كردن، عزم كردن 2 قصد كردن، نيت كردن 3 مصمم شدن  تصنع : 1 ساختگي، ظاهرسازي 2 ظاهرسازي كردن 3 خودآرايي 4 خودآرايي كردن  تصنعي : ساختگي، مصنوعي & واقعي، حقيقي

تصنيف : 1 ترانه، سرايش، سرود، قول، نشيد & نوحه 2 تاليف، تحرير، تدوين، گردآوري 3 كتاب، رساله

تصنيف ساز : ترانه ساز، تصنيف سرا، شاعر

تصنيف سرا : ترانه ساز، ترانه سرا، تصنيف ساز، شاعر

تصنيف كردن : 1 سرودن، ترانه سرايي كردن 2 نوشتن، تاليف كردن، به رشته تحرير درآوردن (كتاب، رساله)

تصور : 1 انديشه، انگار، پندار، تخيل، تفكر، خيال، زعم، فكر، گمان، مخيله، وهم & تصديق 2 انديشه كردن، انديشيدن، انگاشتن & تصديق كردن

تصور كردن : 1 انديشه كردن، انديشيدن، انگاشتن 2 خيال كردن، در خيال مجسم كردن 3 فرض كردن، گمان كردن

تصوري : خيالي، فرضي، موهوم، وهمي & تصديقي، واقعي

تصوف : 1 سلوك، عرفان 2 پشمينه پوشي، درويشي، صوفيگري، قلندري 3 حكمت، عرفان 4 طريقت  تصويب : 1 اجابت، پذيرفته، تاييد، تصديق، صحه گذاري، صوابديد، قبول & رد 2 صواب شمردن 3 راي موافق دادن، مصوب كردن

تصويب شدن : تاييد شدن، مصوب شدن، مورد موافقت قرار گرفتن

تصويب كردن : صلاح دانستن، تاييد كردن، صحه گذاشتن، راي موافق دادن، مصوب كردن، صواب دانستن

تصوير : پرتره، ترسيم، تمثال، تنديس، شكل، شمايل، صورت، عكس، نقش، نگار

تضاد : 1 اختلاف، تقابل، تناقض، ضديت، مخالفت، مغايرت، ناسازگاري & تماثل، سازگاري 2 دشمني، مخالفت 3 ضديكديگربودن، متضاد بودن، مخالف يكديگر بودن & سازگار بودن، موافق بودن 4 ضديت داشتن

تضاعف : 1 دوبرابر شدن، دوچندان شدن 2 دوچندان كردن، مضاعف كردن  تضامن : ضامن يكديگر شدن، كفيل يكديگر شدن

تضرر : 1 خسران ديدن، زيان بردن، ضرر كردن، متضرر شدن & سود بردن، نفع كردن 2 گزند ديدن  تضرع: 1 استغاثه، التماس، الحاح، زاري، فزع، گريه، لابه، مويه، ناله، ندبه 2 زاري كردن، الحاح كردن، زاريدن 3 خواري كردن، فروتني كردن

تضريب : 1 دوبهم زني، سخن چيني، فتنه انگيزي، نمامي 2 سعايت كردن، سخن چيني كردن، فتنه برانگيختن

تضريس : دندانه دار كردن، دندانه دندانه كردن، مضرس كردن

تضعيف : 1 ناتوان سازي 2 ناتوان كردن، ضعيف كردن 3 دوبرابرسازي، مضاعف سازي 4 دوبرابر كردن، مضاعف كردن & تحكيم، تشييد

تضليل : 1 ضلالت، گمراهي & هدايت 2 گمراه كردن & هدايت كردن 3 به ضلالت نسبت دادن، گمراه دانستن

تضمين : 1 پشتوانه، وثيقه 2 پاينداني، پذرفتاري، تعهد، ضمانت، كفالت 3 ضامن شدن  تضمين كردن : ضمانت كردن، تعهد كردن، پذرفتاري كردن، پاينداني كردن  تضميني : ضمانت شده، تضمين شده

تضييع : 1 اتلاف، تباه سازي، حيف وميل، ضايع سازي، هدر، 2 هدر دادن، تلف كردن، ضايع كردن 3 ازبين بردن، پايمال كردن

تضييع كردن : 1 هدردادن، تلف كردن، ضايع كردن 2 از بين بردن، نابود كردن، پايمال كردن 3 تباه ساختن 4 حيف وميل كردن

تضييق : 1 تنگنا، تنگي، فشار 2 تنگ كردن 3 درمضيقه افكندن

تطابق: 1 برابري، مطابقت، همگوني 2 باهم برابر شدن 3 برابر كردن

تطاول : 1 تعدي، جفا، جور، درازدستي، دست اندازي، ستم، ظلم، گردنكشي 2 تعدي كردن، دست اندازي كردن، گردن كشي كردن & مهر

تطاول كردن : 1 ظلم كردن، ستم كردن، جفا كردن، جور كردن 2 تعدي كردن، دست اندازي كردن  تطاول كشيدن : جفاديدن، ستم ديدن، تحمل ظلم كردن  تطبيق : 1 برابرسازي، مقابله، مقايسه، 2 وفق، مطابقت، برابري

تطبيق دادن : 1 مطابقت دادن، سنجيدن، مقايسه كردن 2 وفق دادن 3 هم آهنگ كردن  تطبيقي : مقابله اي، مقايسه اي  تطميع : آزمند ساختن، به طمع انداختن

تطميع كردن : به طمع انداختن، آزمند ساختن، بيوسانيدن، تحريص كردن، به آز افكندن  تطور : 1 تحول، تغيير، دگرساني، دگرگوني، گونه گوني 2 گونه گون شدن، دگرگوني يافتن

تطوع : 1 انقياد، فرمانبرداري & عصيان ورزي 2 فرمان برداري كردن، فرمان بردن، منقاد شدن 3 اداي نافله، اداي مستحبات، عمل مستحب كردن 4 پذيرفتن، قبول كردن & نپذيرفتن، رد كردن  تطويل : 1 اطاله، تفصيل، درازا، درازگويي، زياده گويي & ايجاز 2 دراز كردن، طول دادن

تطهير : 1 پاكسازي، پاكي، پاكيزگي، تغسيل، شستشو، طهارت، غسل، وضو 2 پاك گردانيدن، طاهر كردن & نجس كردن

تطهير شدن : پاك شدن، طاهر شدن، تطهير يافتن

تطهير كردن : 1 طاهر كردن، نجاست زدايي كردن، طهارت گرفتن، پاك كردن 2 غسل كردن 3 حلال كردن 4 ختنه كردن 5 گناه زدايي كردن

تطير : 1 فال، مرغوا 2 فال بدزدن، مرغوا زدن 3 به فال بد گرفتن  تظاهرات : ميتينگ، راه پيمايي اعتراض آميز، راه پيمايي، اعتراض سياسي

تظاهر : 1 ادا، تلبيس، ريا، رياكاري، ظاهرسازي، عوام فريبي، وانمودسازي 2 خودنمايي، عرض اندام 3 آشكار شدن، ظاهرشدن 4 خودنمايي كردن

تظلم : 1 پناه جويي، دادخواهي، شكايت، شكوائيه، شكوه، فريادخواهي 2 دادخواستن، دادخواهي كردن، شكايت كردن 3 ستم كشيدن

تظليل : 1      سايهافكني 2 سايه افكندن 2 سايبان سازي  تعابير : تعبيرات، تعبيرها & معاني، مفاهيم

تعادل : 1 اعتدال، بالانس، برابري، تساوي، تراز، ترازمندي، توازن، معادله، موازنه، هماني، هم چندي 2 برابر شدن، معادل بودن

تعادل داشتن : 1 متعادل بودن 2 برابر بودن، يكسان بودن، هم سنگ بودن

تعارض : 1 اختلاف، تخالف، تعاند، خلاف ورزي، دشمني، ستيز، عناد، عنادورزي، كشمكش، معارضه 2 خلاف ورزي كردن، متعرض شدن 3 ناسازگاري

تعارض داشتن : 1 ناسازگار بودن 2 معارض بودن، معارضه داشتن 3 عناد داشتن 4 اختلاف داشتن، خلاف ورزيدن

تعارف : 1 چرب زباني، 2 شيرين زباني، مهرباني 2 پيشكش، عطا، هديه 4 تكلف 5 پيشكش كردن، 6 خوشامد گفتن

تعارف دادن : 1 پيشكش دادن، هديه دادن، كادو كردن 2 رشوه دادن  تعارفي :اسم 1 متكلف 2 اهل تعارف 3 هديه، سوغات، پيشكشي 4 رشوه

تعاطي : 1 تبادل، ردوبدل، مبادله 2 خوض كردن، شور كردن، مشورت كردن 3 دادوستد 4 عطافراگيري

تعاقب : 1 پيگيري 2 تعقيب، دنبال 3 پيگيري كردن، دنبال كردن & رها كردن

تعالي : 1 برتري، بلندي، پيشرفت، ترقي، رفعت 2 بلندپايه شدن، بلندقدر شدن، رفعت يافتن  تعالي جويي : برتري خواهي، كمال جويي، رفعت طلبي  تعاليم : 1 آموزش ها، تعليم ها 2 درس ها  تعامل : سروكار، واكنش

تعاون : 1 تعاضد، خودياري، دستگيري، هم دستي، همياري، ياري 2 خودياري كردن، همياري كردن  تعب : 1 الم، بيدماغي، رنج، رنجوري، رنجه، زجر، زحمت، سختي، عذاب، عنت، كلال، گرفتاري، ماندگي، محنت، مرارت، مشقت 2 رنجه شدن، به زحمت افتادن، مانده شدن

تعبدتعبد: 1 بندگي، پرستش، 2 زهد، عبادت 3 پرستش كردن، پرستيدن، عبادت كردن

تعبير : 1 بيان، تاويل، تبيين، تفسير، شرح 2 اصطلاح، تركيب، تمثيل 3 نقل 4 خواب گزاري 5 تلقيعبارت 7 بيان كردن 8 تاويل كردن، تفسير كردن، شرح دادن

تعبير شدن : 1 تفسيرشدن، استنباط شدن 2 به حقيقت پيوستن، محقق شدن (رويا، خواب) 3 تعبير رفتن، خواب گزاردن

تعبيرگو :صفت خواب گزار، معبر

تعبيه : 1 آراستن، ساختن 2 آماده سازي، تهيه، جاسازي 3 آماده ساختن، قرار دادن، آماده كردن 4 حيله

تعبيه شدن : گذاشته شدن، نصب شدن، جاي گرفتن، قرار داده شدن   تعجبآور : اعجاب آميز، حيرت انگيز، شگفت آور، شگفت انگيز، شگفتي زا

تعجب : 1 بهت، حيرت، خيرگي، شگفتي، عجب 2 به شگفت آمدن، حيرت كردن، شگفت زده شدن  تعجب كردن : به شگفت آمدن، شگفت زده شدن، حيرت كردن، مبهوت گشتن

تعجيل : 1 تبادر، تسريع، سرعت، شتابزدگي، شتاب، عجله 2 شتاب كردن، شتافتن، عجله كردن  تعجيل كردن : عجله كردن، شتاب كردن، شتافتن

تعداد : 1 اندازه، شمار، شماره، عدد، عده، مقدار، مقياس، ميزان 2 تعديد، شمارش، 3 شمارش كردن، شمردن

تعدادي: برخي، بعضي، پاره اي، جمعي، چندي

تعدد : 1 بسياري، تكثر، فراواني، كثرت، وفور 2 بسيار گشتن، بي شمارگشتن

تعدي : 1 آزار، اجحاف، تجاوز، تخطي، تطاول، زور، زورگويي، ستم، ظلم & دادگري 3 حمله، تعرض، درازدستي & دادگري

تعدي كردن : 1 ستم كردن، ظلم كردن & دادگري كردن 2 تجاوز كردن، تخطي كردن 3 تعرض كردن، درازدستي كردن

تعديل : 1 متعادل سازي 2 برابر ساختن 3 معادل كردن  تعذي : آزار، تعذيب، شكنجه، عذاب تعذيب : آزار، اذيت، ايذاء، شكنجه، عذاب تعذيب كردن : شكنجه كردن، عذاب دادن

تعذير : بهانه آوردن، بهانه تراشي كردن، بهانه ساختن، عذر آوردن، عذرتراشي كردن

تعرض آميز : 1 عتاب آلود، عتاب آميز، معترضانه، مخالفت آميز، معترضانه 2 تجاوزكارانه، تجاوزگرانه  تعرض : 1 اعتراض، پرخاش، تجاوز، تعدي، تهاجم، حمله، درازدستي، دست اندازي، شكايت، شكوه، عتاب، تخالف، هجوم 2 روي برگردانيدن 3 دست درازي كردن

تعرض كردن : 1 اعتراض كردن، متعرض شدن 2 پرخاش كردن، عتاب كردن 3 تجاوز كردن، دست اندازي كردن

تعرفه: 1 شناسايي، ورقه شناسايي 2 راي 3 سياهه، فهرست تعرق : 1 خوي، عرق، 2 عرق كردن، خوي كردن، عرق ريختن

تعريض : 1 استعاره، تلويح، كنايه 2 اشاره، ايما 3 به كنايه سخن گفتن 4 پهناوري، عريض سازي، گسترش 5 پهن كردن، عريض كردن

تعريضتعريض شدن : 1 عريض شدن، پهن شدن 2 عريض تر شدن، پهن ترگشتن  تعريض گونه : ايمايي، تلميح گونه، كنايه آميز

تعريف : 1 تشريح، توصيف، توضيح، شرح، وصف 2 آفرين، تمجيد، ستايش & تنقيد 3 تمجيد كردن، ستودن & انتقاد كردن 4 شناساندن، معرفي كردن 5 معرفه بودن & تكبر

تعريف كردن : 1 شناساندن، معرفي كردن 2 بيان كردن، گفتن، نقل كردن، حكايت كردن 3 توصيف كردن، توضيح دادن، شرح گفتن، وصف كردن 4 آفرين گفتن، تمجيد كردن، ستودن  تعريق : 1 خوي كردن، عرق كردن 2 عرق ريزي 3 مخلوط كردن (آب، شراب)  تعريك : 1 گوشمالي 2 مالش 3 گوشمالي دادن 4 ماليدن  تعزز : ارجمند شدن، عزيز شدن، گرامي شدن، عزت يافتن

تعزيت : 1 تسليت، سرسلامتي & تبريك 2 سوگواري، عزاداري، ماتم پرسي، پرسه  تعزيت داري : پرسه نشيني، سوگواري، ماتم زدگي، مصيبت زدگي

تعزير : 1 تاديب، تنبيه، كيفر، گوشمالي، مجازات 2 ضرب كمتر از حد 3 ادب كردن 4 مجازات كردن  تعزير كردن : 1 ادب كردن، تاديب كردن، به مجازات رساندن، گوشمال دادن، تنبيه كردن، مجازات كردن 2 ملامت كردن، نكوهش دادن & آفرين گفتن

تعزيه : 1 روضه، روضه خواني، سوگواري، عزاداري، ماتم داري، مرثيه، نوحه سرايي 2 سوگواري كردن، عزاداري كردن، نوحه سرايي كردن 3 شبيه خواني، نمايش مذهبي

تعسر : 1 پريشاني، تنگدستي، دشواري، سختي، عسرت، مضيقه 2 دشوار شدن، سخت شدن

تعسف : 1 ستم، ظلم & دادگري 2 انحراف 3 كج روي كردن، گمراه شدن، منحرف شدن & هدايت شدن 4 ظلم كردن، ستم كردن & دادگري كردن

تعشق : 1 آرزومندي، اشتياق، عشق ورزي، تعطف، تمايل، خاطرخواهي، رغبت، عاشقي، عشق، علاقه، علقه، مهر، مهرورزي & بيزاري، نفرت 2 عاشق شدن، عاشقي كردن، مهرورزيدن، مهرورزي كردن  تعصب آلود :قيد تعصب آميز، خشك انديشانه، دگماتيك

تعصب : 1 خشك انديشي 2 حميت، غيرت 3 سخت گيري 4 عصيبت 5 جانب داري، طرف داري، هواداري ( افراطي) 6 جانب داري كردن، حمايت كردن

تعصب ورزيدن : 1 جانب داري كردن، طرف داري كردن، هواداري كردن 2 عصبيت به خرج دادن، تعصب نشان دادن

تعطل : 1 بيكارگي 2 ازكارافتادگي 3 توقف، وقفه، 4 بيكار شدن، بي كارماندن

تعطيل : 1 انحلال، برچيدگي، بيكاري، لنگ، متلاشي، مرخصي، منحل، ناكارگي، وقفه 2 روز بيكاري 3 بيكار كردن، دست ازكار كشيدن، معطل گذاشتن، مهمل گذاشتن

تعطيل شدن : 1 منحل شدن، برچيده شدن 2 متوقف شدن (كار، فعاليت)  تعطيل كردن : 1 منحل كردن، برچيدن، بستن 2 متوقف كردن (كار، فعاليت)

تعظيم : 1 احترام، اعظام، بزرگ داشت، تكريم، حرمت، كرنش & تحقير 2 احترام كردن، بزرگ داشتن، حرمت گذاشتن، كرنش كردن

تعظيم كردن : تكريم كردن، بزرگ داشتن، احترام كردن، كرنش كردن

تعفن : 1 بدبويي، عفونت، گند، گنديدگي 2 گنديدن، عفونت كردن، بدبوشدن & تطيب تعقل : 1 استدلال، تامل، تفكر، فكر 2 انديشيدن، انديشه كردن 2 خردمندي تعقل كردن : انديشه كردن، انديشيدن، تفكر كردن  تعقيبات : 1 پيگيري ها، تعقيب ها 2 اوراد وادعيه        پساز نماز

تعقيب : 1 پي گيري 2 پيرو، تعاقب، دنباله روي، دنباله گيري 3 دنبال كردن، پي گرفتن  تعقيب شدن : 1 دنبال شدن، پي گيري شدن 2 تحت تعقيب قرارگرفتن

تعقيب كردن : 1 دنبال كردن، پي گيري كردن، ادامه دادن 2 تحت تعقيب قرار دادن  تعقيد : 1 اشكال، پيچش، پيچيدگي، غموض 2 گره انداختن، گره زدن، پيچيدن، پيچاندن تعقيم : 1 عقيم سازي، سترون سازي، نازاسازي 2 سترون كردن، عقيم كردن، نازا كردن  تعلقات : علايق، وابستگي ها، تعلق ها

تعلق خاطر : تمايل، دلبستگي، علقه، وابستگي

تعلق داشتن : 1 متعلق بودن 2 دل بستگي داشتن، علاقه داشتن 3 وابسته بودن  تعلق : 1 دل بستگي، علاقه، علقه، وابستگي 2 دل بستگي داشتن، دل بستن 3 آويختن

تعلل : 1 اهمال، بهانه جويي، بهانه تراشي، تاخير، تكاهل، درنگ، سستي، طفره، كوتاهي، مسامحه 2 بهانه آوردن، بهانه كردن، بهانه تراشي كردن، بهانه جستن 3 درنگ كردن، طفره رفتن

تعلل ورزيدن : 1 درنگ كردن، اهمال ورزيدن، مسامحه كردن، طفره رفتن، اهمال كردن 2 بهانه آوردن، بهانه جستن، عذرتراشي كردن

تعلم : 1 آموزش، فراگيري، يادگيري 2 آموختن، يادگرفتن، فراگرفتن  تعليف : 1 علف دادن، علوفه دادن، 2 چرانيدن، چراندن

تعليق : 1 آويختگي، آويزش 2 تاخير، معلق 3 آويختن، 4 تحشيه، تعليقه، تكلمه، حاشيه 5 معلق كردن، فروهشتن

تعليل : 1 علت يابي، ذكر علت، علت انديشي 2 بهانه تراشي، تعلل 3 دليل آوردن، برهان آوردن 3 علت آوردن، علت ذكر كردن

تعليم : 1 آموزش، پرورش، تربيت & تعلم 2 درس 3 مدرسي 4 ياد 5 بارآوردن، پروراندن، پروردن، پرورش دادن، تربيت كردن

تعليمات : 1 شرعيات، فقه 2 آموختني ها، آموزش ها 3 درسها

تعليماتي : آموزشي، تعليمي

تعليم دادن : 1 آموختن، آموزش دادن، ياد دادن 2 تربيت كردن، بارآوردن، پرورش دادن  تعليم گرفتن : ياد گرفتن & تعليم دادن

تعليم ديدن : 1 آموختن، آموزش ديدن، ياد گرفتن 2 تربيت شدن، بارآمدن، پرورش يافتن  تعليمي : 1 آموزشي، تعليماتي 2 آموزش داده، تربيت يافته، بارآمده 3 مربوطبه تعليم 4 عصاي كوچك تعمدتعمد : 1 عمد، دانسته، به اختيار، قصد 2 به قصد كردن، دانسته انجام دادن

تعمق : 1 استقصا، بررسي، تامل، تتبع، تحقيق، تدقيق، تفكر، ژرف انديشي، غور، 2 غوص 3 ژرف انديشيدن، غور كردن 4 فرورفتن 5 غوض رفتن

تعمق كردن :ژرف انديشي كردن، غور كردن، ژرف نگري كردن، ژرف انديشيدن، تتبع كردن، تامل كردن

تعمير : 1 آباداني، اصلاح، بازسازي، ترميم، عمارت، مرمت، نوسازي & تخريب 2 آباد كردن، مرمت كردن، عمارت كردن، ساختن 3 درست كردن، بازسازي كردن & تخريب  تعميركار :اسم 1 مكانيسين، ميكانيك 2 تعميرگر 3 مرمت گر

تعمير كردن : 1 آباد كردن، ساختن، عمارت كردن & تخريب كردن 2 مرمت كردن 3 بازسازي كردن، درست كردن

تعميرگاه : 1 گاراژ، مكانيكي 2 كارگاه تعميرات

تعميم دادن فراگير كردن، عموميت دادن، عموميت بخشيدن

تعميم : 1 شمول، عموميت، فراگير، كليت تخصيص & تجويد 2 فراگير كردن، عموميت دادن & تخصيص

تعميم يافتن : فراگيرشدن، عموميت يافتن

تعنت : 1 انتقاد، خرده گيري، عيب جويي & تمجيد 2 زخم زبان، سرزنش، سركوفت، عيب گيري 3 خرده گرفتن، عيب جويي كردن، عيب گرفتن 4 سرزنش كردن، سركوفت زدن & تمجيد كردن  تعويذ : بازوبند، چشم زخم، دعا، طلسم

تعويض : 1 تاخت، تبادل، تبدل، تبديل، تغيير، دگش، عوض، مبدل، معاوضه 2 عوض كردن، بدل كردن 3 پناه جستن

تعويض شدن : 1 عوض شدن، معاوضه شدن، بدل شدن 2 جايگزين شدن

تعويض كردن : 1 بدل كردن، عوض كردن، معاوضه كردن 2 جايگزين كردن 3 جانشين كردن

تعويق : 1 تاخير، تعليق، درنگ، وقفه، دفع الوقت، موكول & تعجيل 2 عقب انداختن، معوق گذاشتن 3 تاخير كردن، درنگ ورزيدن & شتاب كردن، شتافتن، عجله كردن

تعويل : 1 اعتمادسازي 2 اعتماد، تكيه 3 مددخواهي، كمك خواهي 4 زار زدن، زاريدن، زاري كردن 5 مدد طلبيدن، كمك خواستن، ياري جستن & كمك كردن، مددرساندن

تعهد : 1 پذيرفتاري، پيمان، تضمين، تقبل، ضمان، عهده داري، ضمانت، عهده، كفالت، ميانجيگري 2 به عهده گرفتن، عهده دارشدن 3 پيمان بستن، عهدبستن

تعهد سپردن   تعهددادن، تعهد كردن، متعهد شدن، ضامن شدن، عهده دار شدن  تعهدنامه : ضمانت نامه، عهدنامه، قراردادنامه

تعيش : 1 خوش گذراني، شادخواري 2 گذران، معيشت 3 خوش گذراني كردن، خوش زيستن، زندگي كردن

تعين : 1 تشخص، تمكن 2 بزرگي 3 امتياز 4 نگرش 5 به چشم ديدن 5 تشخص يافتن، تمكن يافتن  تعيير : سرزنش كردن، ملامت كردن، نكوهش كردن & ستايش كردن، تحسين كردن

تعيين : 1 بازشناخت، معين سازي 2 انتخاب، انتصاب، برگماري، گزينش، منصوب 3 معين كردن 4 برگماشتن، منصوب كردن & عزل كردن

تعيين شدن : 1 گماشته شدن، منصوب شدن & عزل شدن 2 معلوم شدن، مشخص شدن

تعيين كردن : 1 برگماشتن، منصوب كردن & عزل كردن 2 معلوم كردن، بازشناختن، مشخص كردن  تعيين كننده : مهم، اساسي، نقش پرداز

تغابن : 1 زيانمندي، زيان، ضرر، غبن 2 تزوير، حيله، خدعه، دغا، دوال، فريب، فسون، كيد، مكر، نيرنگ 3 افسوس، تاسف، غبن 4 زيان كردن، زيانمند شدن 5 غفلت كردن، غفلت ورزيدن  تغار : تشت، لاوك

تغافل : 1 اهمال، بي توجهي، بي خبري، تسامح، چشم پوشي، سستي، سهل انگاري، غفلت، مسامحه 2 چشم پوشي كردن، غفلت كردن، غفلت ورزيدن

تغافل كردن    1 غفلت ورزيدن، غافل ماندن 2 چشم پوشي كردن، سستي كردن، اهمال ورزيدن،مسامحه كردن، تسامح كردن

تغاير : اختلاف، تفاوت، دگرگوني، مغايرت، جدايي  تغذيه : 1 اطعام، 2 خوراك دادن، خوراندن، خوردن

تغزل : 1 تعشق، عشق ورزي، غزل سرايي، مغازله 2 عشق بازي كردن، مغازله كردن 3 شعر عاشقانه گفتن  تغسيل : تطهير، شستشو، غسل

تغلب : 1 تسلط، غلبه، چيرگي 2 پيروز شدن، تسلط يافتن، چيره شدن، چيرگي يافتن، غالب شدن، غلبه يافتن & مغلوب شدن، شكست خوردن

تغليظ : 1 سفت كردن، غليظ كردن 2 ستبر كردن 3 درشتي كردن، سخن درشت گفتن

تغني : 1 آوازخواني، خنياگري، رامشگري، سرودخواني 2 بي نيازي، توانگري، غنا 3 سراييدن، سرود خواندن & نوحه سرايي كردن 4 بي نياز شدن، توانگر شدن، غني شدن

تغير : 1 برافروختگي، تندي، خشم 2 تبدل، تلون، دگرگوني 3 تندي، خشونت 4 پرخاش، پرخاشگري 5 عصبانيت، غضب 6 برآشفتن، خشم گرفتن، خشمگين شدن، عصباني شدن & آرام شدن

تغير كردن : 1 برافروخته شدن، تندي كردن، خشمگين شدن، خشم گرفتن، غضبناك شدن 2 دگرگون شدن، تغيير كردن، تغيير يافتن

تغيير : 1 استحاله، انقلاب، تبدل، تبديل، تحول، تطور، تعويض، دگرگوني، مسخ & تثبيت 2 عدول، برگشت، عقب گرد

تغييرپذير: بي ثبات، تبدل پذير، تبديل پذير، متزلزل، متغير، ناپايدار & تغييرناپذير، تبدل ناپذير  تغيير دادن : 1 دگرگون ساختن، متحول كردن، متفاوت ساختن 2 عوض كردن

تغيير كردن : 1 دگرگون شدن، متفاوت شدن، عوض شدن 2 متحول شدن، تحول يافتن 3 مبدل شدن  تغييرناپذير : ثابت، تبدل ناپذير، لايتغير & تغييرپذير تف : آب دهان، بزاق، تابش، خدو، خلط، خيو، كفك

تفاخر : 1 افتخار، غرور، فخر، لاف، مباهات، ناز، نازش، 2 نازيدن، فخر كردن، باليدن، مباهات كردن  تفاخر كردن : به خودباليدن، مباهات كردن، نازيدن، لافيدن، فخر كردن، باليدن، افتخار كردن  تفاسير : 1 تفسيرها، گزارش ها، توضيح ها، توضيحات 2 برداشت ها  تفاصيل : شرح و بسطها، تفصيل ها، تفصيلات

تفاضل : 1 برتري، پيشي، فزوني 2 باقيمانده، تفاوت، حاصل تفريق، مانده تفاله : بقايا، پس مانده، ته مانده، تفل، ثفل، درد، رسوب، ملاس

تفاوت : 1 اختلاف، افتراق، امتياز، تباين، توفير، فرق، مبانيت، مغايرت 2 تفاضل & تماثل تفاوت داشتن : اختلاف داشتن، فرق داشتن، فرق كردن، متفاوت بودن، امتياز داشتن  تفاوت كردن : تغيير كردن، فرق كردن، متفاوت شدن، دگرگون شدن، عوض شدن  تفاهم : 1 درك، فهم، مرافقت، درك متقابل 2 سازگاري

تفال زدن: 1 فال گرفتن 2 به فال نيك گرفتن، مروا كردن، تفال نمودن & تطير كردن، مرغوا زدن  تفال : فال، مروا، شگون، به فال نيك گرفتن، فال نيك زدن & مرغوا، تطير تف : 1 تابش، حرارت، داغي، گرما، گرمي، هرم 2 پرتو، روشني، نور تفت : 1 تابش، حرارت، گرمي، هرم 2 باشتاب، تند 3 سبد چوبي  تفت دادن : 1 حرارت دادن، داغ كردن 2 نيمه سرخ كردن  تفتن : تافتن، گرم شدن 2 سرخ شدن، گداختن، گداخته شدن

تفته :اسم 1 تافته، داغ، سوزان، گداخته 2 تبدار 3 آزرده، مكدر، ملول 4 برافروخته 5 تار عنكبوت، پرده عنكبوت

تفتيش : 1 بازجست، بازرسي، پرسش، پي جويي، تجسس، تفحص، جستجو، سانسور، كاوش، وارسي 2 واپژوهيدن، جستجو كردن، كاويدن، كاوش كردن، بازرسي كردن، تفحص كردن

تفتيش كردن : بازرسي كردن، كاوش كردن، وارسي كردن، كاويدن، پي جويي كردن، كندوكاو كردن

تفتين : 1 دوبه هم زني، سخن چيني، نمامي 2 شورشگري، غمز، فتنه انگيزي، فساد، فسادانگيزي، آشوبش 3 فتنه انگيختن، آشوب به پا كردن

تفتين كردن : فتنه برانگيختن، فتنه انگيزي كردن، توطئه چيني كردن، دوبه هم زني كردن، آشوب برانگيختن

تفحص : 1 استفسار، بازجست، بررسي، پي جويي، تجسس، تحقيق، تفتيش، جستار، جستجو، كاوش، كندوكاو، وارسي 2 پژوهيدن، جستجو كردن، كاويدن، كندوكاو كردن 3 گشايش يافتن (دل، خاطر) 4 گشايش

تفحص كردن : 1 كاوش كردن، بررسي كردن، جست وجو كردن 2 تحقيق كردن، پژوهيدن  تفخيم :فعل 1 اعظام، بزرگ داشت، گرامي داشت 2 بزرگ شمردن، بزرگ گردانيدن، گرامي داشتن  تفرج : پيك نيك، تفريح، تماشا، سير، گردش، گشت، گل گشت، مشغوليت، گشت وگذار، سيروسياحت، هواخوري

تفرج كردن : 1 تفريح كردن، به تماشا رفتن، سير كردن، به گردش رفتن، به گلگشت رفتن، گردش كردن، گشتن، سيروسياحت كردن

تفرجگاه : تفريحگاه، تماشاگاه، گردشگاه، نزهتگاه

تفرد : 1 تنهايي، تنها شدن، فردگشتن، يكه و تنها بودن، يگانه شدن 2 يگانگي، بي همتايي  تفرس : 1 دريافت، درك، تفطن 2 بو بردن، به فراست در يافتن، به زيركي درك كردن  تفرعن آميز : متكبرانه، نخوت آلود، نخوت آميز

تفرعن : 1 افاده، تبختر، تكبر، خودپرستي، غرور، فخرفروشي، فرعونيت، فيس، گنده دماغي & افتادگي، تواضع 2 متفرعن شدن & متواضع شدن

تفرعن فروختن : فخرفروختن، تكبر ورزيدن، متكبرانه رفتار كردن، گنده دماغي كردن

تفرق : 1 ازهم پاشيدگي، افتراق، پراكندگي، پراكنده دلي، پراكنده سازي، پريشاني، جدايي & تجمعپراكنده شدن، متفرق شدن، ازهم پاشيدن & متحد شدن، جمع شدن

تفرقه : 1 پراكندگي، پريشاني، تشتت، جدايي، نفاق & جمعيت 2 پراكندن، جدا كردن، جدايي انداختن، پراكنده ساختن

تفريح : 1 بازي، پيك نيك، تفرج، تفنن، خوشي، سرگرمي، شادماني، گردش، گشت، لعب، لهوولعب، مشغوليت، نزهت، هواخوري 2 گردش كردن 3 شادي كردن، فرحناك شدن، شادماني كردن

تفريح كردن : 1 سرگرم شدن، تفنن كردن، وقت گذراني كردن 2 لذت بردن، شادماني كردن، خوشي كردن، فرحناك شدن 3 گردش كردن، تفرج كردن

تفريط :فعل 1 اسراف، افراط، تبذير، زيادهروي، كوتاهي، ولخرجي & افراط 2 تباهي، تضييع،  ضايعسازي 3 كوتاه آمدن، كوتاهي كردن 4 برباد دادن، تباه كردن، تلف كردن، ضايع ساختن  تفريط كردن : 1 زياده روي كردن، افراط كردن 2 كوتاه آمدن، كوتاهي كردن 3 به هدر دادن، تلف كردن، ضايع كردن، تباه كردن

تفريق : 1 كاستن، كم كردن & افزودن، جمع كردن 2 كاهش، كسر، منها & جمع، اضافهپراكندگي، تجزيه، تفكيك، جدايي 4 پراكنده كردن، تفكيك كردن، جدا كردن

تفريق كردن :qirfatf ]nadrakفعل 1 كم كردن، كسر كردن، منها كردن 2 كاستن، كاهش دادن 3 جدا كردن، پراكندن، جدايي افكندن

تفسير : 1 تاويل، تشريح، ترجمان، تعبير، تلقي، توضيح، شرح، گزارش، نقل، وصف 2 بيان كردن، شرح دادن، تشريح كردن، گزارش دادن

تفسير كردن : شرح كردن، بيان كردن، گزارش كردن، تشريح كردن  تفسيرگر : مفسر، تاويلگر، شارح، تفسيردان  تفسيرناپذير :شرح ناشدني، تشريح نشدني، غيرقابل تفسير & تفسيرپذير تفسيق : نسبت فسق دادن، فاسق خواندن

تفصيل : 1 اطناب، بسط، تشريح، تطويل، توضيح، شرح، شرح وبسط & ايجاز، اجمال 2 شرح، گزارش 3 شرح دادن، بسطدادن 3 فصل فصل كردن، جدا كردن

تفصيل دادن : شرح دادن، بسط دادن، شرح وبسط دادن، جزئيات ذكر كردن & مجمل گفتن، كوتاه كردن

تفضل : 1 عنايت، فيض، لطف، مرحمت 2 برتري، تفوق، رجحان، فزوني، مزيت 3 لطف، مهرباني، نيكي 4 نيكي كردن، مهرباني كردن، عنايت كردن، لطف كردن

تفضل كردن : 1 احسان كردن، عنايت كردن، لطف كردن، مرحمت كردن 2 نيكي كردن، مهرباني ورزيدن

تفضيح : 1 افتضاح، بدنامي، رسوايي، فضاحت 2 رسواسازي 3 رسوا كردن  تفضيل : افضل دانستن، برتري دادن، رجحان دادن، فضيلت قائل شدن  تفقدآميز: مهربانانه، دلنوازانه، لطف آميز

تفقد : 1 التفات، تلطف، دلجويي، دل نوازي، مهرباني، نواخت 2 بازجست، واجست 2 دل جويي كردن، نواختن

تفكر : 1 استدلال، تامل، تدبر، تصور، تعقل، خيال، فكر 2 انديشه، انديشيدن، انديشه كردن، فكر كردن & تخيل  

تفكر كردن :انديشيدن، تامل كردن، فكر كردن، انديشه كردن

تفكيك : 1 افراز، انتزاع، انفكاك، تجزيه، تشخيص، تفريق، جداسازي، جدايي، فصل، فك 2 جدا كردن  تفكيك پذير : 1 جداشدني، قابل تفكيك، جدايي ناپذير & تفكيك ناپذير، جداناشدني، غيرقابل تفكيك  تفكيك كردن : 1 جدا كردن، متنزع ساختن، مجزا كردن 2 افراز كردن، مفروز كردن  تفنگ : اسلحه، جنگ افزار، سلاح، مسلسل

تفنگچي : 1 تفنگ دار، سلاح دار، شمخال چي، مسلح 2 سرباز، لشكري  تفنگ دار، تفنگدار : بندق دار، تفنگچي، تفنگي  تفنن : تفريح، سرگرمي، وقت گذراني

تفنن كردن : تفريح كردن، سرگرم شدن، بازي كردن، مشغوليت يافتن  تفوق : 1 استيلا، اولويت، برتري، تسلط، تفضل، رجحان 2 برتري جستن  تفوق طلبانه : برتريجويانه

تفوق طلب :برتري طلب، برتري جو

تفوق طلبي :برتري جويي، برتري طلبي، رجحان يابي

تفوق يافتن : 1 استيلايافتن، غلبه كردن، مسلط شدن، تسلط يافتن 2 برتري يافتن، پيشي گرفتن، اولويت يافتن، رجحان يافتن

تفوه : دهان گشودن & لب فروبستن 2 به زبان آوردن، به سخن آمدن، سخن گفتن، لب به سخن گشودن & سكوت كردن، خاموش ماندن

تفويض : 1 تسليم، نقل وانتقال، واگذاري 2 سپردن، واگذار كردن، واگذاشتن 3 اختيار & جبر  تفويض شدن : واگذار شدن، محول شدن، سپرده شدن

تفويض كردن : تسليم كردن، سپردن، واگذار كردن، واگذاشتن، محول كردن  تفهيم : 1 آموختن، آموزش دادن، 2 حالي كردن، فهماندن 3 خاطرنشان كردن  تقابل : 1 برابر شدن، رويارويي 2 تضاد، تناقض 3 روبرو شدن، روبروي هم قرار گرفتن  تقا : پرهيزگاري، تقوا، پرواپيشگي

تقارب : 1 نزديكي، هم گرايي & تباعد، واگرايي 2 به هم نزديك شدن 3 اقتراب 4 برخورد، تلاقي  تقارن : 1 قرين، مقارن، هم زماني، نزديكي، هم گرايي & تباعد 2 باهم قرين شدن 3 قرينه شدن

تقاص : 1 انتقام، تاوان، تلافي، خون خواهي، ديه، عقاب، كفاره، كيفر، مجازات، معامله به مثل 2 تاوان گرفتن 3 معامله به مثل كردن

تقاص پس دادن :مجازات شدن، تاوان دادن، مكافات ديدن & تقاص گرفتن  تقاص گرفتن : انتقام گرفتن، تلافي كردن، تاوان گرفتن، معامله به مثال كردن

تقاضا : 1 استدعا، التماس، تمنا، توقع، خواهش، درخواست، طلب، مراد، مسئلت & امر، حكم، دستوردرخواست كردن، متقاضي شدن

تقاضا داشتن : درخواست داشتن، خواهش كردن

تقاضا كردن : 1 مستدعي بودن، خواهش كردن، درخواست كردن، متمني بودن 2 مقتضي بودن، ايجاب كردن، اقتضا كردن

تقاضامند : خواهشمند، متمني، متوقع، مستدعي تقاضانامه : درخواست، درخواست نامه

تقاطع : 1 برخورد، تلاقي 2 چهارراه 3 يكديگر را قطع كردن، برخورد كردن & تباعد  تقاعد : 1 بازنشستگي، كناره گيري & اشتغال 2 تعامل 3 توقف 4 درنگي، سستي

تقبل : 1 پذرفتاري، پذيرش، تعهد، تكفل، ضمان، ضمانت، قبول، كفالت، گردن گيري 2 پذيرفتنبه عهده گرفتن، قبول كردن

تقبيح : 1 بدگويي، زشت شماري، سرزنش، شماتت، ملامت & تحسين 2 رد، بدگفتن، 3 زشت داشتن، زشت شمردن & نيكوشمردن

تقبيل : بوسه زدن، بوسيدن، بوسه دادن، ماچ كردن

تقدس پارسايي، پاكي، تبارك، تقوا، تنزه، زهد، قدوسيت 2 پاك بودن، منزه شدن

تقدم : 1 اولويت، برتري، پيش دستي، پيشي، ترجيح، رجحان، سبق، مزيت & تاخر 2 پيش افتادن، پيش بودن، پيش رفتن، جلو رفتن، پيشي جستن، پيشي گرفتن

تقدير : 1 سرنوشت، قدر، قضا، مشيت الهي، مقدر & تفويض 2 امتنان، تشويق، سپاسگزاري، ستايش، قدرداني & توبيخ 3 قسمت، نصيب، طالع، بخت 4 مرگ، اجل 5 عاقبت كار، فرجام

تقديرگرا :قدري مشرب، قدري، قدريه، جبري مسلك & تفويض گراقدري مشربي، جبري مسلكي & تفويض گرايي

تقديم : 1 اهدا، پيش كش، تسليم، نثار 2 اهدا كردن، پيش كش كردن، هديه دادن 3 پيش انداختنپيش فرستادن 5 نزديك بودن 6 مقدم داشتن

تقديم كردن : 1 اهدا كردن، پيش كش كردن، هديه دادن، دادن، تقديم داشتن 2 برتري دادن، ترجيح دادن، مقدم داشتن

تقديمي :صفت 1 اهدايي، پيش كش، هديه 2 تقديم شده  تقرب : 1 خويشي، قرب، نزديكي 2 تقريب & تباعد، بيگانگي

تقريبتقريب : 1 تخمين، نزديكي 2 زمينه سازي 3 نزديك سازي 4 نزديك كردن 5 نزديك بودن  تقريبي : به تقريب، تخميني، غيردقيق & دقيق، تحقيقي

تقرير : 1 ابراز، اظهار، بيان، گفتار & تحرير، ترقيم 2 اقرار، خستو 3 ادا، تلفظ & تحرير، ترقيم 4 بيان كردن، اظهار كردن، گفتن، سخن راندن & نوشتن 5 اقرار كردن، خستو كردن & انكار كردن  تقرير كردن : بيان كردن، اظهار كردن، سخن راندن، گفتن  تقريض : 1 بريدن، قطع كردن 2 شعر گفتن 3 مدح كردن، ذم كردن

تقريظ : 1 تحسين، تمجيد، ثنا، ستايش، مدح & تنقيد 2 ستودن، تمجيد كردن، ستايش كردن، مدح كردن & نكوهيدن، نكوهش كردن  تقسيط : قسطبندي، قسطقسط

تقسيط كردن : 1 قسطبندي كردن 2 قسطقسط كردن 3 قسطپرداختن

تقسيم : 1 انشعاب، پخش، توزيع 2 بخش، تسهيم، قسمت 3 تجزيه 4 بخش كردن & ضرب كردن 5 قسمت كردن، توزيع كردن

تقسيم پذير : بخش پذير & بخش ناپذير، تقسيم ناپذير  تقشير : 1 پوست كندن 2 مغز ازپوست جدا كردن

تقصير : اثم، بزه، جرم، حرج، خبط، خطا، خطيئه، ذنب، گناه، معصيت، وبال 2 قصور، كوتاهي 3 عيب 4 كوتاه كردن، 5 سستي ورزيدن، كوتاهي كردن، قصور ورزيدن 6 خطا كردن  تقصيركار : خطاكار، مقصر & بي گناه، مبرا

تقطير : 1 چكاندن، چكانيدن، قطره قطره چكاندن 2 جدا كردن (ماده فرار ازغير فرار)، عرق گرفتن، عرق گيري كردن

تقطيع برش، قطع 2 هجابندي 3 كوتاه گويي 4 بريدن، پاره پاره كردن، قطعه قطعه كردن 5 هجابندي كردن 6 كوتاه گفتن

تقعر : گود شدن، مقعر بودن & تحدب

تقلا : 1 اهتمام، تلاش، جهد، زحمت، سعي، كوشش، مجاهدت & اهمال، تكاهل 2 غلت 3 غلتيدن  تقلا كردن : 1 تلاش كردن، زحمت كشيدن، سعي كردن، كوشش كردن، تك ودو كردن، دست وپا زدن، كوشيدن، تكاپو كردن & سستي كردن 2 دست و پا زدن 3 غلت زدن، غلتيدن

تقلب : 1 تزوير، جعل، دغل كاري، شيد، غش، قلب، نادرستي 2 دگرگون شدن، قلب شدن 3 واژگون شدن

تقلب كردن : حقه زدن، دغلي كردن، دغل بازي كردن، نيرنگ ورزيدن، نادرستي كردن

تقلبي : بدل، بدلي، جعلي، ساختگي، شهروا، غشي، قلابي، قلب، مجعول، مغشوش، غشي & اصلي، حقيقي، واقعي

تقليدآميز : مقلدانه، آميخته به تقليد، كوركورانه، تقليدي، تقليدگونه

تقليد : 1 ادا، مقلدي، مقلدگري 2 پيروي، دنباله روي 3 پيروي كردن، تبعيت كردن

تقليد كردن : 1 پيروي كردن، تبعيت كردن 2 مقلد شدن 3 اداي كسي را در آوردن 4 كار كسي را الگو قرار دادن

تقليدي : بدل، بدلي، عوضي

تقليل دادن : كاستن، كم كردن، كاهش دادن & افزودن

تقليل : 1 كاهش، كسر & تكثير، تزايد 2 كاستن، كاهش دادن & كم كردن  تقنين : 1 قانونگزاري 2 قانون وضع كردن، قانونگزاري كردن

تقوا : اتقا، پارسايي، پرواپيشگي، پروادار، پرهيزگاري، تدين، تقدس، تورع، ديانت، دينداري، زهد، عفاف، فضيلت، ورع & ناپارسايي

تقويت : 1 استحكام، استوارسازي، پشتيباني، تحكيم تشديد، تشييد، نيرودهي، نيرومندي 2 تاييد، ترهيب & تضعيف، شقي

تقويت كردن : 1 نيرومند ساختن، قوي كردن 2 مقاوم ساختن، استحكام بخشيدن 3 تحكيم بخشيدن 4 پشتيباني كردن، حمايت كردن

تقويم : 1 ارزيابي، برآورد، تخمين 2 سالنامه، سال نما، گاه نامه

تقي : پرهيزگار، باتقوا، تقواپيشه، متقي، پرواپيشه، خداترس & بي تقوا  تقيد : 1 پاي بندي، تعهد 2 پابند شدن، مقيد بودن & رها شدن

تقييد : 1 وابسته، مقيد، محدود 2 مقيد ساختن، بند نهادن، در بند كردن 3 نگاه داشتن  تكاپو : 1 پويه، تك ودو، 2 تلاش، جد، جهد، سعي، فعاليت، كوشش 3 جستجو، تفحص  تكاثر : 1 مال اندوزي 2 افزوني، فراواني 3 افزون گشتن، فراوان شدن

تكاثف تراكم، غلظت، فشردگي & متخلخل 2 چگالي 3 انبوهي، فراواني 4 متكاثف شدن، فشرده شدن، متراكم شدن & متخلخل شدن

تكاسل : 1 تن آسايي، تن پروري، تهاون، خمودي، سستي، تنبلي، كاهلي & تلاش، جديت، جهد 2 كاهلي نمودن، سستي كردن، كاهلي كردن، سستي ورزيدن & جهد كردن، كوشيدن 3 كسل شدن  تك افتادن : جدا شدن، جداماندن، تنها شدن، تنها ماندن، دور افتادن  تكافو : بس بود، بسندگي، كفاف، كفايت & كمبود

تكاليف : 1 وظايف، وظيفه ها، تكليف ها 2 مشق ها، تمرينات، تمرين ها 3 بايدها و نبايدها 4 مشقات، سختي ها، مشقت ها

تكان : 1 جنبش، حركت، لرزش، لرزه، نوسان & سكون 2 تزلزل

تكان خوردن : 1 جم خوردن، حركت كردن، جنبيدن 2 منقلب شدن، به هيجان آمدن 3 هول كردن، هراسيدن 4 به اهتزاز درآمدن

تكان دادن : 1 لرزاندن، به لرزه درآوردن 2 جنباندن، حركت دادن 3 منقلب كردن 4 متوجه ساختن، به خود آمدن

تكاندن : 1 جنباندن، حركت دادن، تكان دادن، تكانيدن 2 ستردن

تكاور :صفت 1 پيكارگر، جنگاور، جنگي، دلاور، رزمنده، مبارز، نبرده 2 تازنده، دونده 3 تيزرفتار، اسب تندرو

تكاهل : اهمال، پشت گوش اندازي، تعلل، تنبلي، سستي، غفلت، مسامحه

تكايا : تكيه ها، حسينيه ها، مكانهاي عزاداري، تعزيه خانه

تكبر : 1 افاده، برتني، تبختر، تفرعن، خودبزرگ بيني، خودبيني، خودپرستي، خودپسندي،

خودخواهي، صلف، غرور، فيس، كبر، گردن كشي، لاف، نازش، نخوت & فروتني 2 افاده كردن، كبر ورزيدن، بزرگ منشي كردن

تكبير : 1 اله اكبر گفتن 2 بزرگ شمردن (خدا)، خدا را به بزرگي ياد كردن  تك پران :صفت فاحشه(غيررسمي)، روسپي (غيررسمي)، بلايه، زن نانجيب، نانجيبه  تك تك : به تفكيك، جداجدا، فردفرد، يكي يكي & جمع

تك :صفت 1 تنها، طاق، فرد، منفرد، يگانه & جفت، زوج 2 عزب، مجرد 3 تاخت، تك، تهاجم، حمله، هجوم، يورش & پاتك، دفاع 4 دو، دويدن 5 بي نظير، بي مثل، بي همال، بي مانند، فريد، وحيد 6 ته، قعر 7 اندك، قليل، كم

تكثر : 1 بسياري، تعدد، وفور، فراواني، كثرت 2 بسيار شدن، زياد شدن

تكثير : 1 ازدياد، افزايش & تقليل 2 ازدياد يافتن، افزايش يافتن، افزون كردن & كاهش يافتن، كم شدن

تك خال :صفت 1 آس، برگ برنده، ورق برنده 2 برجسته، ممتاز

تكدر : 1 آزردگي، دل آزردگي، دل تنگي، كدورت 2 تيره شدن، كدرشدن 3 دل تنگ شدن، دل آزرده شدن، رنجيدن 4 رنجاندن، اذيت كردن، آزار رساندن

تكدي : 1 دريوزه، دريوزگي، دريوزه گري، سوال، صدقه خواهي، كديه، گدايي 2 گدايي كردن

تكدي كردن : گدايي كردن، دريوزگي كردن

تكذيب : 1 انكار، رد & تاييد، تصديق 2 انكار كرن، دروغ شمردن & تاييد كردن، تصديق كردن

تكرار : 1 بازگويي، تكرير، واگويي 2 ازسرگيري، اعاده، تجديد، دوباره كاري 3 تمرين، مرور، ممارست 4 بسامد 5 بازگو كردن، بازگفتن 6 دوباره انجام دادن، مكرر كردن  تكراري : دوبارگي، مكرر

تك رو، تكرو : 1   خودسر، خودمحور 2 جمع گريز، جماعت گريز 2 تنهارو  تكرير : بازگويي، تكرار، تكرر

تكريم : 1 احترام، اعظام، اكرام، بزرگ داشت، تجليل، تعظيم، توقير، حرمت، سپاس داري، كرنش، مدح & تحقير 2 گرامي داشتن، اكرام كردن

تكسر : 1 خرد شدن، ريزريزشدن، شكستن 2 ضعف، ناتواني

تكفل :فعل 1 تعهد، تقبل، ضمان 2 كفالت، سرپرستي 3 كفالت كردن، كفيل شدن، متعهد شدن، پاينداني كرن، به عهده گرفتن  تكفين : 1 كفن كردن، كفن پوشاندن 2 كفن پوشاني  تكل : بوريا، حصير

تكلف : 1 اشكال، تجمل، تشريفات 2 تعارف 3 رنج 4 سرسنگيني 5  بهخود رنج دادن 6 خودنمايي كردن  تكلم : 1 اختلاط، حرف، صحبت، گپ، گفتار، گفتگو، مكالمه 2 سخن گفتن، گپ زن، گفتگو كردن، مكالمه كردن & استماع، گوش دادن

تكلم كردن : حرف زدن، صحبت كردن، گپ زدن، گفتگو كردن & استماع كردن  تكلمه : پيوست، تتمه، تحشيه، تعليقه، ضميمه، متمم، مكمل

تكليف :اسم 1 رسالت، فريضه، مسئوليت، نقش، وظيفه 2 مشق 3 بلوغ 4 سخت، شاق، زحمت فوق العاده

5 اصرار، تاكيد 6 مصادره 7 به رنج افكندن 8 به گردن گذاشتن 9 به سن بلوغ رسيدن

تكليف كردن : 1 به گردن گذاشتن 2 موظف ساختن، مجبور كردن، وادار كردن، مكلف ساختن 3 اصرار كردن، تاكيد كردن

تكمه : 1 دكمه، دگمه 2 سوئيچ، كليد

تكميل : 1 اتمام، اكمال، پايان، ختم، رسايي، كمال 2 كامل كردن، تمام كردن، به پايان رسانيدن  تكنوكرات : فن سالار  تكنوكراسي : فن سالاري

تكنولوژي : 1 فن آوري، فن شناسي، دانش فني 2 صنعت، صنعتي  تكنيسين : 1 فن آور، فني، كارگر ماهر 2 صنعتگر 3 متخصص  تكنيك : 1 صنعت، فن 2 روش، راه كار، شيوه 3 فني  تك وپو : 1 تكاپو 2 تاخت 3 تلاش، تقلا، كوشش، جهد، سعي  تك وتا: جنب وجوش، تحرك، تلاش، فعاليت، تك وپو، تكاپو

تك وتوك : 1 كم، نادر، بسياركم، اندك، انگشت شمار، قليل، معدود 2 پراكنده & كم وبيش  تك ودو : تك وپو، تقلا، تكاپو، تلاش، كوشش

تكوين : 1 آفرينش، ايجاد، پيدايش، تشكيل، خلقت 2 آفريدن، ايجاد كردن، خلق كردن، هستي بخشيدن

تكهپاره :اسم اجزا، تكه تكه، قطعه قطعه 3 مرقع

تكه : 1 پاره، جزء، خرده، قسمت، قطعه، لخت 2 خرد، ريزه 3 لقمه 4 تيكه، لعبت، زن زيبا 5 چيز جالب 6 باب دندان 7 نصيب، قسمت

تكه تكه : جزء جزء، قسمت قسمت، قطعه قطعه، بريده بريده، پاره پاره  تك ياخته :     تكسلولي  تكي : 1 تنها 2 به تنهايي

تكيدن : 1 لاغر شدن 2 دويدن، تاختن 3 جنبيدن  تكيده : لاغر، رنجور، باريك

تكيه : 1 اتكا، اطمينان، اعتماد، پناه گاه 2 تعزيه خانه، حسينيه 3 تاكيد، اصرار 4 فشار

تكيه كردن : 1 اعتماد كردن، اطمينان كردن 2 اتكا كردن، متكي شدن 3 تكيه زدن 4 اصرار ورزيدن، تاكيد كردن

تكيه گاه: 1 بالش، متكا، مخده، 2 اتكا، نقطه اتكا، گرانيگاه 3 پشت وپناه، پشتيبات، حامي 4 تكيه گه  تگرك : يخچه

تلائم : سازگاري، سازواري

تلازم :فعل التزام، وابستگي، همراهي & لازم و ملزوم يكديگر بودن، همراه بودن

تلاش : اهتمام، تقلا، تكاپو، جديت، جهد، سعي، فعاليت، كوشش، مجاهدت، مساعي & تن آساني، تنبلي

تلاش كردن : كوشيدن، جديت به خرج دادن، كوشش كردن، سعي كردن  تلاشگر :فعل فعال، ساعي، پرتلاش، زحمت كش، پركار

تلاشي : 1 انهدام، پاچيدگي، پاشيدگي، پراكندگي، پوسيدگي، نيستي 2 ازهم گسيختن، متلاشي شدن  تلاطم : 1 تموج، 2 تنش، جنب وجوش، جنبش، هيجان 3 به هم برآمدن، 4 به هم خوردن  تلافي : 1 انتقام، تقاص، جبران، جزا، خون خواهي، سزا 2 تاوان، غرامت & عفو، جبران كردن  تلافي جو :صفت انتقام جو، تقاص گير، منتقم & معفو  تلافي جويي : انتقام جويي، كين توزي، كين كشي & عفو  تلافي درآوردن :انتقام گرفتن، تقاص گرفتن

تلاقي : 1 برخورد 2 ديدار، ملاقات 3 اصطكاك، تقاطع، تماس، 4 به هم رسيدن، ديدار كردن

تلالو برق، تابش، جلا، جلوه، درخشش، درخشندگي، زرق وبرق 2 فروزش، فروغ لمعان 3 برق زدن، درخشيدن

تلاميذ : تلامذه، تلميذها، طلاب، محصلين & اساتيد، معلمين

تلاوت : 1 ترتيل، خوش خواني، قرائت، نرم خواني 2 خواندن، قرائت كردن  تلاوتگر : قاري، مقري، قرآن خوان

تلبث : 1 ايست، توقف، درنگ، مكث 2 درنگ كردن، توقف كردن

تلبس : 1 جامه پوشي 2 آميختگي، ابهام، تلبيس 3 جامه پوشيدن، لباس پوشيدن، ملبس شدن 4 مبهم شدن، آميخته شدن 5 اشتباه شدن

تلبيس : 1 آميختگي، تدليس، تهويه، حيله، دروغ پردازي، دسيسه، نيرنگ، مكر، تزوير، خدعه، ريا، نيرنگ سازي 2 نيرنگ ساختن 3 حقيقت پوشي  تلبيه : 1 لبيك گفتن 2 لبيك گويي

تل : 1 پشته، تپه، رش، نجد & هامون 2 انبار، خرمن 3 توده، انباشتگي 4 امرد، مزلف  تلخ رو : تندمزاج، ترشرو، بدعنق، بدخو

تلخ : 1 زننده، ناخوش، ناخوشايند، ناگوار & خوش، گوارا 2 مر & پرحلاوت، خوش، شيرين 3 حزين، غمناك، غمگين 4 اخمو، بداخلاق، عبوس 5 باده، شراب، مي

تلخ كام: 1 ناخوش روزگار & شيرين كام 2 نامراد، نااميد، ناكام & مرادمند، شيرين كام 3 بدبخت، شوربخت، سيه گليم & خوش بخت

تلخ كامي : ناكامي، نامرادي، محروميت & شيرين كامي

تلخناك : 1 ناگوار، سخت، تعبناك 2 بسيار تلخ & شهدآميز، شهدآلود

تلخيص : 1 اجمال، اختصار، ايجاز، خلاصه، 2     خلاصهنويسي، خلاصه گويي، كوتاه سازي، مجمل 3 خلاصه كردن، مختصر كردن & تطويل، اطناب

تلخي :xlat[اسم 1 مرارت، ناخوشي، ناگواري & خوشي، شيريني 2 بدخلقي & خوشي، شيريني  تلذذ : 1 تمتع، حظ، كيف، لذت 2 لذت بردن

تلسكوپ : دوربين رصدخانه، دوربين نجومي & ميكروسكپ، ذره بين، ريزبين

تلطف : 1 رافت، عطوفت، لطف، ملاطفت، مهرباني، مهرورزي، نرمي & خشونت، درشتي 2 مهرباني كردن، ملاطفت كردن، نرمي كردن، لطف كردن & خشونت ورزيدن

تلطيف : 1 لطيف سازي، ملايم سازي 2 لطيف كردن، ملايم ساختن 3 زيبا ساختن، دلپذير ساختن  تلفات : 1 ضايعات 2 1 مرگ وميرها 3 كشته شدگان

تلف : 1 اتلاف، پامال، پايمال، تباه، حيف وميل، فنا، مردن، منهدم، ضايع، نابود، نيست، هدر، هلاك 2 نابود شدن، نيست شدن، تباه شدن 3 هلاك گردانيدن

تلف شدن : از بين رفتن، برباد رفتن، مردن، نيست شدن، تباه شدن، نابودشدن، هدر رفتن

تلفظ   ادا، بيان، تقرير 2 گويش 3 ادا كردن، سخن گفتن  تلفظ كردن : ادا كردن، ملفوظ ساختن

تلف كردن : 1 ضايع كردن، تباه كردن، از بين بردن، نابود كردن  2 پايمال كردن، حيف و ميل كردن، به هدر دادن، هدر دادن 3 خراب كردن، فاسد كردن 4 هلاك كردن، كشتن  تلفنچي : متصدي تلفن، اپراتور

تلفيف : 1 پيچيدن، لفاف كردن 2 در هم پيچيدن 3 در نورديدن 4 تناسب  تلفيق : آميختگي، آميزش، پيوند، تركيب & تفصيل

تلقي : 1 برداشت، تعبير، تفسير، دريافت، نگرش 2 برخورد، تماس، ديدار، ملاقات 2 پذيرش، درك، فراگيري 3 پذيرفتن، قبول كردن 4 آموختن، فراگرفتن 5 برخورد كردن، ملاقات كردن

تلقيح : 1 آبستني، باروري، بارورسازي، لقاح 2 آبله كوبي، واكسيناسيون 3 مايه زدن، واكسن زدن 4 گشن دادن، گشن سازي 5 آبستن كردن

تلقي شدن : 1 برداشت شدن، درك شدن، فهميده شدن 2 ارزيابي شدن & تلقي كردن  تلقي كردن : 1 برداشت كردن 2 ارزيابي كردن، ذهنيت داشتن  تلقين : 1 القا 2 فهماندن، آموختن 3 فرازبان دادن، ياد دادن  تلقين كردن : 1 القا كردن 2 آموختن، تعليم دادن، تفهيم كردن  تلكه : اخاذي، باج ستاني، گوش بري

تلمبار : انبار، انباشته، توده، تلنبار تلمبه : پمپ

تلمذ : 1 دانشجويي، شاگردي، طلبگي، علم آموزي & استادي، معلمي 2 شاگردشدن، شاگردي كردن 3 تحصيل كردن، درس خواندن & درس دادن

تلميح : استعاره، اشاره، ايما، تعريض، تمثيل، كنايه & تصريح  تلميذ : دانش آموز، شاگرد، طلبه، محصل & استاد، معلم  تلنبار : 1 انباشته، توده، كپه 2 پر، لبريز

تلنبار كردن : انباشتن، انباشته كردن، كپه كردن

تلواسه : اضطراب، التهاب، اندوه، بي تابي، بي قراري، تشويش  تلوتلو : پس، پي، دنبال

تلون : تبدل، تغير، تنوع، رنگارنگي، سالوس، ظاهرنمايي

تلويجتلويح : 1 اشاره، تعريض، كنايه، 2 اشاره كردن، نشان دادن & تصريح تلويحي : غيرصريح، ضمني، تلميحي & تصريحي  تله : بند، پهند، تور، جال، دام تله پاتي :

تلهف  افسوس، تاسف، دريغ، 2 غم خوردن، دريغ ورزيدن، افسوس خوردن  تمارض : اظهار كسالت، بيمارنمايي،        ناخوشنمايي

تماس : 1 ارتباط، رابطه، مراوده 2 برخورد، تلاقي 3 لمس 4 مالش 5 پيوستگي، نزديكي 6 بسودن  تماشاچي : بيننده، تماشاگر، شاهد، ناظر، نظاره گر، نظارگي  تماشا كردن : ديد زدن، نظاره كردن، نگاه كردن

تماشاگاه : تفرجگاه، تفريحگاه، تماشاگه، منظر، منظره، نزهت گاه  تماشاگر : بيننده، تماشاچي، ناظر، نظاره گر، نظارگي، نگران & بازيگر

تماشا : 1 نظاره، نظر، نگاه، نگرش 2 تفرج، سياحت، سير، گردش، گشت وگذار، گلگشت

تماشايي :اسم 1 پرشور، جالب، زيبا 2 سرگرم كننده، مشغول كننده & خسته كننده 3 ديدني 4 بيننده، تماشاچي

تمام& جزئي، جزئتمامت : تماماً، جمعاً، كلاً، همگي، همه

تمام :قيد 1 تماما، جمعناتمام، ناقص 3 اختتام، پايان، ختم 4 جمله، عموم، همگي، همه 5 كل، هر 6 بس، بسيار، زياد، فراوان 7 بي كم وكاست & ناقص 8 بسنده، كافي  تمام ناشدني :   پايانناپذير & تمام شدني  تماميت : تام، تمام، كليت

تماميت خواه :صفت انحصارطلب، انحصارجو، انحصارگرا، كليت خواه، تمام گرا

تماميت خواهي :انحصارجويي، انحصارطلبي، انحصارگرايي، كليت خواهي

تمايز : 1 اختلاف، تباين تفاوت، فرق & تماثل 2 وجه مميزه، شاخصه 3 جدا كردن 4 جدا بودن، تفاوت داشتن

تمايز داشتن : فرق داشتن، متفاوت بودن، توفير كردن، تفاوت داشتن

تمايل : آرزو، تعشق، توجه، خواهش، دلبستگي، رغبت، علاقه، علقه، عنايت، گرايش، ميل، هوس & تنفر 2 گراييدن، متمايل شدن، ميل كردن 3 خميدگي 4 احساس، عاطفه

تمايل داشتن : خواهان بودن، ميل داشتن، گرايش داشتن، رغبت داشتن، رغبت نشان دادن، متمايل بودن

تمبك : تنبك، ضرب & دايره زنگي

تمتع : 1 استفاده، برخورداري، بهره وري، بهره مندي، تلذذ 2 برخوردار شدن، بهره بردن  تمثال : 1 تصوير، عكس، نقش 2 پيكر 3 تنديس، مجسمه، تن سان

تمثيل : 1 صورت، نگاره، نماد 2 تعبير، افسانه، حكايت، قصه، داستان، مثل 3 مثال آوردن، 4 تشبيه كردن

تمجمج : 1 جويده جويده حرف زدن، من ومن كردن 2 تاني، درنگ، مكث 3 سخن نامفهوم گفتن

تمجيد : 1 آفرين، تحسين، تعريف، ثنا، ستايش، مدح، مرحبا & هجو 2 تحسين كردن، تعريف كردن، ستودن & هجو كردن، هجا گفتن، بد گفتن، بدگويي كردن

تمدن   شهرنشيني، مدنيت 2 ثقافت، فرهنگ 3 فرهيختگي 4 شهرنشين شدن  تمديد : 1 ادامه، تداوم 2 كشش، كشيدگي 3 تداوم بخشيدن 4 دراز كردن، كشيدن  تمر : 1 خرما 2 نخل هندي، خنجه 3 آب مرواريد

تمرد : 1 تجاسر، تخطي، تخلف، سرپيچي، سركشي، طغيان، عصيان، گردن كشي، نافرماني، ياغيگري & فرمانبرداري 2 سرپيچي كردن، سركشي كردن، طغيان ورزيدن، عصيان ورزيدن، گردن كشي كردن، نافرماني كردن & فرمان بردن، فرمان برداري كردن، رام بودن، تسليم بودن

تمرد كردن : سرپيچي كردن، گردن كشي كردن، عصيان ورزيدن، طاغي شدن، سركشي كردن، نافرماني كردن &     فرمانبرداري كردن، مطيع بودن  تمركز : 1 مركزيت 2 مركزگرايي  تمرگيدن : 1 نشستن 2 خوابيدن

تمرين : 1 تكرار، مرور، ممارست 2 مشق، تكليف 3 آشنا كردن، عادت دادن، ورزش 4 آزمايش، 5 رزمايش، مانور 6 ورزش كردن، ورزيدن 7 نرم كردن

تم : 1 زمينه، مايه، مطلب، مضمون، درون مايه، موضوع، مبحث 2 ملودي اصلي  تمساح : نهنگ

تمسخرآميز :تمسخرآلود، ريشخندآميز، طنزآميز، مسخره، مسخره آلود، مسخره آميز & تحسين آميز

تمسخر 1 استهزا، تيبا، ريشخند، فسوس، لودگي، مسخره 2 ريشخند كردن، مسخره كردن، دست انداختن 3 شوخي، لودگي

تمسخر كردن : 1 دست انداختن، دست گرفتن 2 به مسخره گرفتن، ريشخند كردن، مسخره كردن، استهزا كردن & تحسين كردن

تمسك : 1 اعتصام، بهانه، پناه بري، تشبث، توسل، دستاويزسازي 2 چنگ زدن، درآويختن، دستاويز قرار دادن، چسبيدن، تشبث كردن، متشبث شدن

تمسك جستن :متشبث شدن، دستاويز قرار دادن، متوسل شدن، تشبث كردن

تمشيت :اسم 1 اداره، راه اندازي، رهبري، مديريت، 2 راندن، راه انداختن، سروسامان دادن 3 سامان دهي، سامان بخشي

تمكن : 1 تعين، تمول، تنعم، توانگري، ثروت، دارايي، دولت، مال، مكنت، منال & افلاس، تهيدستي، فقر 2 جاه، مقام، منزلت 3 توانايي، قدرت & ناتواني 4 جاگرفتن، جاگير شدن 5 منزلت يافتن، جاه ومقام يافتن 6 توانا شدن & ناتوان شدن

تمكين : 1 انقياد، تسليم & تمرد، سرپيچي، عصيان، ياغيگري 2 اطاعت، پيروي، تبعيت، فرمانبرداري، متابعت & نافرماني 3 احترام، بزرگداشت 4 سازگاري 5 به فرمان بودن، فرمان بردن، متابعت كردن & سركشي كردن 6 سازگار بودن & ناسازگاربودن، ناسازگار تملق آميز :چاپلوسانه، مداهنه آميز، تملق آلود، متملقانه

تملق تبصبص، تصلف، چاپلوسي، چرب زباني، رياكاري، زبان به مزدي، سالوس، مجيز، مجيزگويي، دم لابه، مداهنه،  موسموس 2 چاپلوسي كردن، چرب زباني كردن، مجيز گفتن، مداهنه كردن، لابه كردن

تملق گو :صفت چاپلوس، چرب زبان، زبان بمزد، متملق، مجيزگو، مداهنه گر

تملك : 1 استملاك، تحصيل، تمليك، تصاحب، تصرف 2 دارايي، مالكيت 4 دارا شدن، صاحب شدن، مالك شدن، به تصاحب درآوردن، به چنگ آوردن & از كف دادن، ازدست دادن  تمنا : آرزو، استدعا، التماس، تقاضا، خواهش، درخواست، غبطه، نياز

تمنا كردن : آرزو كردن، آرزومند بودن، متمني بودن، التماس كردن، خواهش كردن، درخواست كردن

تمنيات : آرزوها، تمناها، التماس ها، آمال،         خواهشها، درخواست ها، تقاضاها، آرزومندي ها  تموج : موج زدن، مواج بودن & 1 طوفاني شدن 2 آرام شدن (دريا) تموز : 1 تابستان، صيف، فصل گرما & زمستان، شتا 2 ماه اول تابستان، تيرماه

تمول : 1 استطاعت، تمكن، تنعم، ثروت، دارايي، مال، مكنت، منال، وسع & فقر، نداري 2 توانگري، ثروتمندي، مالداري 3 توانگر شدن، دارا شدن، مالدار شدن، ثروتمندشدن & مفلس شدن، ورشكستن، ورشكسته شدن

تمهيد : 1 آمادگي، آماده سازي، تدارك، تدبير، تهيه، چاره، زمينه سازي، مقدمه چيني 2 آماده كردن، آراستن، فراهم كردن 3 زمينه سازي كرن، مقدمه چيدن 4 گسترانيدن، هموار كردن، پهن كردن  تمهيل        مهلت دهي، فرصت دهي

تميز : 1 پاك، پاكيزه، طاهر، طيب، منقح، نظيف & كثيف 2 امتياز، بازشناسي، تشخيص، تمييز 3 فراست، هوش 4 بازشناختن 5 فرق گذاشتن، متمايز ساختن

تميز دادن : 1 بازشناختن، تشخيص دادن، درك كردن، فهميدن 2 متمايز ساختن، امتياز قايل شدن  تميز كردن : پاك كردن، پاكيزه گردانيدن، نظيف كردن & كثيف كردن  تميزي :zimat[اسم پاكي، نظافت & كثافت

تمييز : 1 بازشناسي، تشخيص، تعيين، تفكيك 2 بازشناختن 3 فرق گذاشتن، تشخيص دادن 4 تفكيك كردن، جدا كردن

تن آسا : بي حال، بي عار، بي غيرت، تنبل، تن پرور، خوشگذران، كاهل، لاقيد، لش & كوشا

تن آسان : 1 آسوده، مرفه 2 راحت طلب، رفاه زده & سخت كوش 3 خوشگذران، عيش طلب 4 تندرست، سالم 5 تن آسا، تنبل، تن پرور & تلاشگر، زرنگ، ساعي

تن آساني : 1 آسايش، آسودگي 2 تنبلي، كاهلي & تلاش، تلاشگري، سخت كوشي 3 خوش گذراني، رفاه، رفاه زدگي

تن آسايي : 1 تنبلي، تن پروري، كاهلي، لاقيدي & كوشايي، تلاشگري، جهد 2 رفاه جويي، رفاه طلبي  تنازع : 1 دعوا، ستيز، كشمكش، منازعه، نزاع 2 باهم پيكار كردن، باهم ستيز كردن، باهم نزاع كردن

تناسب 1 خويشاوندي، سازگاري، سنخيت، مناسبت، نسبت، وفاق، هم آهنگي 2 نسبت داشتن، خويش بودن 3 متناسب بودن، برازيدن & ناسازگاري، ناهماهنگي

تناسب داشتن : 1 متناسب بودن، سازگار بودن، هم آهنگ بودن 2 سنخيت داشتن

تناسخ : 1 نسخ 2 انتقال نفس 3 ابطال 4 باطل كردن، زايل كردن، نسخ كردن 5 تغيير يافتن، گشتن 6 منتقل شدن (روح)، حلول، تجسد، تجسم

تناسل : 1 توالد، توليد مثل، خلق، زادوولد، زه وزا، زايش 2 فرزند زادن، زادوولد كردن، فرزند زادن  تناظر : 1 تشابه، قرينه 2 مباحثه، مناظره 3 مناظره كردن، باهم بحث ومجادله كردن 4 به يكديگر نظر كردن

تنافر : 1 انزجار، بيزاري، نفرت زدگي، دل زدگي، رميدگي، ناسازي، نفرت & تمايل 2 ازهم رميدن، از هم بيزاري جستن، دوري جستن & متمايل شدن، راغب گشتن

تنافس : 1 خودنمايي، تظاهر 2 رقابت، هم چشمي 3 خودنمايي كردن 4 رقابت كردن، هم چشمي كردن  تناقص آميز : 1 نقيض، مغاير 2 متضاد، متناقص

تناقض : 1 تخالف، تضاد، ضديت، مغايرت، منافات ناسازگار 2 ناسازگاربودن، ضديكديگر بودن  تناوب : 1 بسامد، توالي، نوبت 2 نوبت گذاشتن، نوبتي كار انجام دادن 3 متناوب بودن  تناور : بزرگ جثه، تنومند، جسيم، درشت اندام، ستبر، عظيم الجثه، فربه، قوي هيكل & نزار تناوري : تنومندي، جسامت، فربهي، قوت، نيرومندي & لاغري

تناول  1 خوردن، صرف كردن، ميل، كردن، نوش كردن، 2 بر داشتن، گرفتن  تنبان : ازار، سروال، شلوار

تن : 1 بدن، پيكر، تنه، جثه، جسم، كالبد، هيكل & جان 2 شخص، كس، نفر 3 نفس & روح تنبك : تمبك، دنبك، ضرب

تنبل : 1 بچه ننه، بي حال، بي غيرت، تن زن، بي حال، بيكاره، تن آسا، تنبل باشي، تن پرور، سپوزكار، سست، كاهل، لش، مسامح، هيچ كاره & زرنگ، كوشا 2 درس نخوان

تنبلي :labnat[اسم اهمال، تن آساني، تن آسايي، تن پروري، سستي، كاهلي، مسامحه & زرنگي تنبه : 1 آگاهي، بيداري، هوشياري & غفلت 2 بيدار شدن، هشيار شدن، آگاه شدن & غافل شدن، غفلت ورزيدن

تنبيه : 1 تاديب، تعذيب، تعزير، توبيخ، جزا، سياست، عقاب، گوشمال، گوشمالي، مجازات، نسق & تشويق 2 بيدار كردن، هشيار ساختن 3 آگاه كردن، واقف كردن & غافل ساختن، باخبر گذاشتن 4 تاديب كردن 5 گوشمالي دادن، مجازات كردن & تشويق كردن

تنبيه كردن : 1 مجازات كردن، گوشمالي دادن، تاديب كردن، توبيخ كردن 2 آگاه ساختن، واقف كردن 3 متنبه ساختن، بيدار كردن، هشيار كردن

تن پرور : بي حال، بي عار، بي كاره، تن آسا، تنبل، تن پرست، خوش گذران، راحت طلب، تن آسان & زرنگ

تن پروري: 1 بطالت، بي كارگي، تن آساني، تن آسايي، كاهلي، راحت طلبي، تنبلي & سخت كوشي 2 خوش گذراني

تن پوش : پوشش، ثوب، جامه، كسوت، لباس & پاپوش

تنخواه : 1 كالا، متاع 2 اعتبار، 3 بودجه 4 پول، سرمايه، نقدينه، وجه تن دادن : 1 تسليم شدن 2 تحمل كردن 3 پذيرفتن، قبول كردن 4 رضاشدن  تندباد : توفان، طوفان & نسيم

تند :قيد 1 برق آسا، سريع، شتابان & كند، بطي ء، آهسته 2 باحرارت، داغ 3 جلد، چابك، چالاك، فرز 4 قاطع 5 پرادويه، تيز 6 حاد 7 خشن، قوي 8 آتش مزاج، آتشين مزاج، تندخو، خشمگين، خشمناك، عصبي & آرام، تندخو، خوش خلق، سليم 9 پررنگ، سير & ك تندپا : تندپو، جلد، سريع السير، شاطر

تندپو : تندپا، تيزپو، تيزتك، سريع & كندرو

تندخلقي : بداخلاقي، بدخلقي، تندمزاجي، عصبي & خوش خلقي

تندخو : آشفته خو، آتش مزاج، آتشي مزاج، بداخلاق، بدخلق، بدخو، تندخلق، تندمزاج، خشمگين، خشمناك، زشت خو، عصباني، عصبي، غضبناك، كج خلق & سليم، سليم النفس، خوش خلق تندخويي : بداخلاقي، بدخويي، تندمزاجي، سودا، سودايي، عصبانيت، عصبيت، غضب & خوش اخلاقي، خوش خلقي

تندر : آسمانغره، پخنو، رعد، غرش، غرشت، كنور، تندور & برق، صاعقه، عاصفه

تن در دادن : 1 راضي شدن، رضايت دادن 2 تسليم شدن 3 پذيرفتن، قبول كردن & رد كردن، نپذيرفتن

تندرست : سالم، صحيح المزاج، قبراق، نيكوحال، سرحال، صحت مند & بيمار، مريض، ناتندرست تندرستي : سلامت، سلامتي، صحت، عافيت & بيماري، عارضه، ناخوشي

تند رفتن : 1 اغراق كردن، مبالغه كردن 2 زود قضاوت كردن 3 ناانديشيده سخن گفتن

تندرو : 1 بادپا، تيزپر، تيزتك، تيزرو، دونده، راهوار، سبك سير، سريع، سريع السير & كندرو 2 بي باك، بي پروا & ترسو، جبون 3 افراطي & ميانه رو تندروي : 1 سرعت & كندروي 2 افراط & تفريط

تندمزاجي : تندخويي، سودا، عصبيت، عصبانيت، غضب & سليم النفسي

تندوتيز : 1 جلد، چالاك، فرز & كند 2 پرادويه & 1 كم ادويه 2 شيرين 3 عصبي & خوش خلق تندهوش : باهوش، تيزهوش، سريع الانتقال & پخمه، كم هوش، كندهوش تنديس : پيكر، پيكره، تصوير، تنديسه، قالب، كالبد، مجسمه، نگار & تابلونقاشي

تندي : 1 سختي، شدت 2 پرخاش، تشدد، تغير، حدت، خشونت، سورت، شدت، غضب، معاتبه & رفق، شكيبايي، مدارا، ملايمت 3 سرعت، شتاب & كندي 4 برندگي، تيزي 5 جلادت & بردباري تنديسگر : مجسمه ساز & نقاش

تندي كردن: 1 عصباني شدن، خشمگين شدن 2 خشونت به خرج دادن، پرخاش كردن، پرخاشگري كردن

تنزل : 1 تخفيف، كاهش 2 نزول & ترقي، صعود 3 فرود آمدن، پايين آمدن، نزول كردن & صعود كردن، ترقي كردن 4 كاهش يافتن، كم شدن  تنزل يافتن : كاهش يافتن، كم شدن & افزايش يافتن

تنزه : 1 بي آلايشي، پاكي، تقدس 2 خرمي 3 پاك بودن 4 به گردش رفتن  تنزيل خور :اسم رباخوار، سودخوار، نزول خور

تنزيل :اسم 1 ربا، ربح، فرع، مرابحه، نزول 2 فرودآيي، 3 نازل شدن، 4 نازل كردن، فرو فرستادن  تنزيه : 1 بي آلايشي، پاكدامني، پاكي، طهارت، قداست 2 تهذيب 3 پالايش، پاك دانستن  تنسك : 1 پارسايي، زهد 2 پارسا شدن، عابد شدن، زاهد شدن، زهد ورزيدن  تن : سه خروار، هزاركيلو

تنسيق : 1 آراستگي، تنظيم، رتق وفتق، سامان دهي، نسق، نسق دهي، نظم 2 آراستن، ترتيب دادن، نظم دادن، نسق بخشيدن، به هم پيوستن  تنش آلود : بحراني، ناآرام & آرام

تنش : اغتشاش، انقلاب، بحران، ناآرامي & آرامش تنش زا : بحران زا، ناآرامي زا، ناآرام كننده & تنش زدا  تنظيف : پاك سازي، پاكي، پاكيزگي، رفت وروب، نظافت

تنظيف كردن : تميز كردن، پاك كردن، نظيف كردن، نظافت كردن، رفت وروب كردن

تنظيم : 1 انتظام، ترتيب، تنسيق، مرتب سازي، نظم، نظم دهي، 2 مرتب كردن، منظم كردن، سروسامان دادن & نابسامان كردن

تنظيم كردن : نظم دادن، منظم كردن، بسامان كردن، مرتب كردن

تنعم : 1 بي نيازي، تمكن، تمول، توانگري، ثروتمندي، دارايي، دولتمندي، غنا، مالداري، مكنت، نعمت & فقر 2 تن آساني، نازپروردگي 3 رفاه زدگي، شادخواري 4 نيك زيستن 5 به نعمت رسيدن، متنعم بودن & فقر

تنفرآميز : انزجارآميز، انزجارآور، بيزاري زا، مشمئزكننده، منزجركننده، نفرت زا، نفرت آلود، نفرت انگيز، نفرت بار & محبت آميز، رغبت انگيز

تنفرآور : تنفرزا، نفرت انگيز، نفرت بار، نفرت زا & رغبت انگيز، رغبت زا، مهرانگيز، مهربار

تنفر : 1 اشمئزاز، انزجار، بيزاري، دل زدگي، نفرت & ميل، گرايش 2 بيزار بودن، رميدن، منزجر بودن، نفرت داشتن & گرايش داشتن، متمايل بودن، رغبت داشتن

تنفس : 1 استنشاق، دم وبازدم، شهيق، 2 نفس كشيدن، دم زدن، استنشاق كردن  تنفس كردن : 1 نفس كشيدن، دم زدن، نفس زدن 2 شهيق & زفير

تنفيذ كردن : 1 نافذگردانيدن 2 اجرا كردن، روان كردن(حكم، فرمان) 3 امضاء كردن (حكم، فرمان) 4 استوار گردانيدن، تاييد كردن 5 نفوذ كردن

تنقلات : نقل و آجيل، شب چره

تنقيح : 1 اصلاح، پيراستگي، تهذيب، تصحيح 2 اصلاح كردن، پاكيزه گردانيدن، پيراستن، تهذيب كردن (كلام)، خالص گردانيدن

تنقيد : ايرادگيري، انتقاد، عيب جويي، نقادي 1 & تحسين، ستايش 2 تاييد  تنقيه : 1 لايروبي 2 اماله، حقنه 3 لايروبي كردن 4 پاك كردن

تنك : 1 كم پشت، كم حجم & انبوه، پرحجم، پرپشت 2 اندك، كم & زياد 3 پراكنده 4 رقيق & غليظ 5 نازك، لطيف & كلفت، خشن 6 ناانبوه & انبوه تنكه : شرت، شلوار كوتاه، زيرشلواري كوتاه، نيم شلواري  تنگ : آبخوري، شيشه، صراحي، كوزه، صراحيه، بلبله  تنگاب : 1 كم آب & پرآب، 2 غليظ & رقيق

تنگ :اسم 1 باريك، كم پهنا، كم عرض & پهن، عريض 2 كوچك & بزرگ، فراخ 3 ريز، كوچك & گشاد 4 فروزين، دوال، فتراك 5 لنگه، عدل 6 جوال 7 تنگه، دروا، دره 8 محدود، & گشاد، فراخ 9 تنگاتنگ، نزديك 01 بي فاصله، چسبيده، كيپ 1 1 اندك

تنگ چشم : اندك بين، بخيل، تنگ نظر، كنس، گرسنه چشم، ممسك & دست ودل باز تنگ حوصله : 1 كم حوصله، ناشكيبا 2 كم ظرفيت & پرظرفيت

تنگ دست، تنگدست: 1 بي بضاعت، بي چيز، تنگ عيش، تهيدست، فقير، محتاج، مسكين 2 پريشان حال، مضطر & غني، منعم، گشاده دست

تنگ دستي، تنگدستي :افلاس، بي پولي، بي چيزي، بي نوايي، تعسر، درماندگي، درويشي، ضراء، عسرت، فاقه، فقر، مسكنت، نداري & غنا، گشاده دستي

تنگ دل : افسرده، اندوهگين، پژمان، دلتنگ، دل فگار، ضجر، غمگين، غمين، محزون، مغموم، ملول & شاد، خرسند، مسرور  تنگ راه : تنگنا، كوره راه

تنگ سالي، تنگسالي : جدب، خشك سالي، غلا، قحطي، قحط & آب سالي

تنگ عيش : بيچاره، ندار، كم رزق و روزي، بي پول، بي نوا، تهي دست، دست تنگ، مفلس، بي چيز، تنگ دست، تنگ معاش، تنگ روزي & فراخ عيش

تنگ عيشي : افلاس، بيچارگي، بي نوايي، تهي دستي، بي چيزي، تنگ معاشي، عسرت، تنگ روزي، دست تنگي، تنگ دستي & فراخ عيشي

تنگنا : 1 جاي تنگ 2 قبر، لحد، گور 3 گرفتاري، محظور، مضيقه 4 بن بست، تنگ راه & فراخنا 5 تضييق، تنگي، ضيق، محدوديت & مخمصه 6 سختي، فشار

تنگ نظر : بخيل، تنگ چشم، خسيس، دون، كم همت، كوته بين، كوته نظر، ممسك، نظرتنگ & بلندنظر تنگ نظري : 1 اندك بيني، كوته بيني & بلندنظري 2 حسادت، نظرتنگي  تنگه : 1 باريكه، بغاز 2 باب، دربند 3 تنگ، دروا، دره

تنگي : 1 تضييق، تنگنا، سختي، فشار & فراخي عسرت، فاقه، فقر، فلاكت، نكبت & گشاددستي، فراخبالي 3 غلا، قحطسالي، قحط، كميابي & وفور، بركت، آبسالي، فراواني 4 كم پهنايي، باريكي، كم عرضي & گشادي

تنور : 1 اجاق، كوره 2 محل پخت نان، كوره نان پز، كوره پخت نان  تنورخانه : آشپزخانه، مطبخ

تنوره : 1 دودكش 2 لوله سماور، آتشدان 3 جنگ جامه، جوشن 4 معبرريزش آب بر پره هاي آسيا، آبراه 5 جوش، جامه جنگ

تنوع : 1 نوع به نوع، گوناگوني، گونه گوني تلون، 2 واريته 3 گوناگون شدن  تنوع طلب : 1 تنوع جو 2 تحول جو

تنومند : 1 پرزور، توانا، پرقوت، قدرتمند، زورمند، قوي & كم زور، ناتوان 2 بزرگ، بزرگ جثه، تناور، جسيم، چاق، ستبر، عظيم الجثه، فربه، قوي هيكل، كلان & لاغر، نزار

تنومندي : 1 پرزوري، توانايي، زورمندي، قدرتمندي & ناتواني، كم زوري 2 جسامت، چاقي، فربهي، قوت، نيرومندي & لاغري

تنوير : 1 روشن سازي، روشنگري 2 روشن كردن، روشن ساختن 3 نوره كشي 4 نوره، واجبي 5 نوره كشيدن، واجبي كردن

تنها : 1 عزب، مجرد & متاهل، خانه دار 2 تك، فرد، فريد، منفرد، وحيد، يكه، يگانه 3 فقط، لاغير، منحصراً 4 بي همتا، طاق، مفرد، واحد 5 يك تنه 6 خلوت گزين، خلوت نشين

تنه : 1 اندام، بدن، بدنه، تن، تنه، جسم، هيكل & سر 3 ساقه، ساقه اصلي درخت، كنده، نون  تنهايي : 1 اعتزال، انزوا، انفراد، عزلت، گوشه نشيني 2 خلوت 3 تجرد  تني : 1 بدني 2 مربوط به تن 3 از يك پدر و مادر & ناتني تنيدن : 1 تار بافتن 2 بافتن، تابيدن  تنيده : بافته، منسوج، تابيده

تواب :صفت 1 توبه پذير، بخشاينده 2 توبه گر، توبه كننده، بازگشت كننده 3 توبه پرست  توابع : 1 متعلقات، وابسته ها 2 حومه ها 3 اطراف 4 پيروان، چاكران 5 پي آمدها، نتايج 6 تابع ها  تواتر : 1 ترادف، ترتب، تسلسل، توالي 2 فركانس، بسامد  تواجد : به وجد آمدن، وجد كردن، شور نمودن

توارث : 1 ارث بردن، به هم ارث دادن، به ارث رسيدن، از هم ارث بردن 2 ارثي، موروثي  تواري : 1 دربه دري 2 اختفا 3 دربه در شدن 4 پنهان شدن

توازن : 1 برابري، تعادل 2 قرينه، موازنه 3 هم سنگي، هم وزني 4 تناسب، موزوني

توازي : 1 محاذات 2 برابر شدن، هم سود شدن 3 مقابل گرديدن، مقابل هم بودن، محاذي هم بودن

تواضع : 1 افتادگي، خاكساري، خشوع، خضوع، خفض جناح، شكسته نفسي، فروتني، نرم خويي & تفرعن 2 فروتني كردن، خاشع بودن، خاضع بودن & تفرعن ورزيدن، تكبر كردن، كبر ورزيدن  تواضع كردن : 1 فروتني كردن، خضوع كردن     تعظيم كردن، اداي احترام كردن

توافق : 1 آشتي، سازش، سازگاري، هم دلي 2 موافقت 3 اتحاد، وفاق، وفق 2 سازگار شدن، سازش كردن، متفق شدن، متحد شدن & مخالفت، ناسازگاري توافق داشتن : سازگاربودن، با هم ساختن، هم آهنگ بودن

توافق كردن : به توافق رسيدن، سازش كردن، موافقت كردن، سازگارشدن

توالت : 1 آرايش، بزك 2 آب ريزگاه، بيت الخلاء، حاجت گاه، خلا، دست شويي، كابينه، مبال، مبرز، مستراح

توالت كردن : آرايش كردن، بزرگ كردن، خود را آراستن

توالد : 1 تناسل، توليد مثل، زادن، زادوولد، زايش 2 توليدمثل كردن، زادوولد كردن  توالي : 1 تسلسل، تناوب، تواتر 2 پياپي رسيدن، دمادم شدن

توانا : 1 پرقدرت، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، قوي، نيرومند 2 باقدرت، متنفذ، مقتدر & ناتوان توان : 1 استطاعت، استعداد، انرژي، تاب، تحمل، توانايي، رمق، زور، طاقت، قابليت، قدرت، قوا، قوت، كارآيي، نيرو، وسع، يارا 2 قوه، نما

توانايي : استطاعت، اقتدار، تسلط، توانمندي، پرتواني، طاقت، عرضه، قدرت، قوا، قوه، مقاومت، نفوذ، نيرو، وسع & ناتواني

تو :حرف 1 اندرون، داخل، در، درون & برون، خارج 2 پرده، لايه 3 رشته، لا

توانستن : ازعهده برآمدن، توانايي داشتن، درتوان داشتن، قدرت داشتن، يارستن  توان سوز : تحمل گداز، توان فرسا، طاقت سوز، طاقت فرسا

توان فرسا : تحمل گداز، توان سوز، خسته كننده، سخت، شاق، طاقت سوز، طاقت فرسا، كمرشكن، ناتوان ساز، ناتوان كننده

توانگر : 1 بي نياز، تاجر، ثروتمند، دارا، دولتمند، غني، مالدار، مايه ور، متعين، متمكن، متمول، متنعم، مستطيع، مستغني، منعم & فقير، درويش 2 توانا، قادر، زورمند، قوي & ضعيف، ناتوان  توانگري : استطاعت، بي نيازي، تمكن، تنعم، دارايي، دولتمندي، غنا & فقر توانمند : 1 توانا، زورمند، قوي، نيرومند & ناتوان 2 باقدرت، متنفذ، بانفوذ

توانمندي : 1 انرژي، زور، قدرت، قوه، 2 زورمندي، نيرو، نيرومندي & ناتواني 3 نفوذ  توامان :ma’ot[اسم باهم، جنابه، دوقلو، همزاد توام : 1 با، باهم، همراه 2 جفت، هم زاد توبره : خرجين، كيسه بزرگ  توبه آميز : انابت آميز

توبه : استغفار، انابت، انابه، پشيماني

توبه دار :اسم پشيمان، تائب، تواب، توبه كار، نادم توبه كار :صفت پشيمان، تائب، توبه دار، نادم


توبيخ  تنبيه، گوشمالي، مجازات & تشويق سرزنش، شماتت، قدح، مواخذه، مذمت، ملامت، نكوهش 3 نكوهيدن، سرزنش كردن & ستودن، مدح كردن

توبيخ شدن : 1 سرزنش شدن، شماتت شدن، ملامت شدن 2 تنبيه شدن، مجازات شدن  توبيخ كردن : 1 نكوهيدن، سرزنش كردن، ملامت كردن 2 تنبيه كردن، مجازات كردن

توپ : 1 گوي لاستيكي 2 گلوله 3 آتشبار، سلاح جنگي، جنگ افزار سنگين ودور برد 4 طاقه 5 تشر، معاتبه

توپ وتشر : پرخاش تهديدآميز، تهديد عتاب آميز

توپيدن : درشتي كردن، عتاب كردن، كردن، پرخاش كردن & نواختن، ملايمت به خرج دادن  توت : تود، درخت توت  توتستان : توتزار

توتك : 1 ني لبك 2 طوطي 3 نان قندي 4 گنجينه

توتيا : 1 اكسيد روي، سنگ سرمه 2 بلوط دريايي 3 خارپشت دريايي

توجع : 1 اندوهمندي، تالم، دردمندي، دردناكي & سلامت 2 دردناك شدن، دردمند شدن، ناليدن  توجه : 1 تدقيق، دقت، مبالات، مداقه، نگرش 2 پرستاري، تيمار، دل سوزي، علاقه، مراقبت، مواظبت 3 اعتنا، التفات، رعايت، عنايت، مبالات، محل، مراعات، ملاحظه، وقع 4 پروا 5 تمايل، ميل 6 نگهداري 7 روي كردن، روي آوردن 8 تيمار داشتن، غمخواري

توجه كردن : 1 التفات كردن، اعتنا كردن، مراعات كردن، رعايت كردن 2 روي آوردن 3 تيمار داشتن، غم گساري كردن، غم خواري كردن 4 دل سوزي كردن 5 دقت كردن

توجيه : 1 تبيين، تشريح، توضيح، شرح 2 موجه سازي 3 دليل تراشي 4 روي آوري 5 روي آوردن  توچال : يخچال طبيعي

توحش : 1 بربريت، سبعيت، وحشيگري 2 نافرهيختگي 3 وحشي شدن & تمدن

توحيد : 1 اقرار به يگانگي خدا كردن، ايمان به وحدانيت خدا داشتن، به يكتايي خدا ايمان آوردن، خدا را يگانه دانستن 2 يكي شمردن 3 يگانه كردن، يگانه دانستن  توخالي : پوچ، پوك، مجوف، ميان تهي & پر

تودار : 1 آب زيركاه، موذي 2 حيله گر، محيل، مكار، نيرنگ باز 3 دورو، رياكار 4 ظاهرساز 5 خوددار  تودد : 1 دوستي، محبت، وداد 2 دوست شدن، دوستي كردن، اظهار دوستي كردن  تودل برو : 1 جذاب، دوست داشتني 2 مليح، بانمك 3 شيرين حركات  تودماغي : خيشومي، غنه اي

توده : 1 انبوه، پشته، تلمبار، خرمن، كومه 2 جمهور، خلق، عامه، عوام، مردم 3 گروه، نجد & فرد 4 جمع

توده شناسي : فولكور

توديع  بدرود، خداحافظي، وداع 2 بدرود گفتن، خداحافظي كردن، وداع كردن 3 امانت گذاري، وديعه 4 وديعه گذاشتن

توديع كردن :خداحافظي كردن، وداع كردن، بدرود گفتن

تور :اسم 1 تله، جال، دام 2 تار، تيره 3 سير، گردش، گشت، سفر، سياحت

تورع :فعل 1 پارسايي، پرهيزگاري، پرواپيشگي، تقواپيشگي، تدين، تقوا، زهد، ورع & ناپارسايي 2 پارسا بودن 3 پرهيختن، پرهيز كردن، تقوا پيشه كردن

تور كردن : 1 به دام انداختن، شكار كردن، صيد كردن 2 رام كردن (جنس مخالف)

تورم : 1 آماس، انتفاخ، برآمدگي، نفخ، ورم 2 آماس كردن، ورم كرن، آماسيدن 3 افزايش غيرمعقول  قيمتها  توره : شغال

توزيع : 1 پخش، پراكنش، 2 پراكندن، پخش كردن، پراكنده ساختن 3 بخش، تسهيم، تقسيم، قسمت توزيع كردن : 1 بخش كردن، تقسيم كردن، قسمت كردن 2 پراكندن، پراكنده ساختن، پخش كردن  توزين : 1 سنجيدن، وزن كردن، 2 سنجش  توسري خور : خفيف، خوار، ذليل

توسط كردن : وساطت كردن، ميانجيگري، واسطه شدن، وسيله شدن

توسط : 1 ميانجيگري، وساطت 2 ميانجيگري كردن، وساطت كردن 3 ازطريق، وسيله

توسع فراخي، گشادگي 2 فراخ شدن، گشاده شدن، گسترده شدن، وسعت يافتن

توسعه : 1 بسط، پيشرفت، عمران، گسترش، وسعت 2 بسط دادن، گسترش دادن، پيشرفت كردن   توسعهطلب :صفت امپرياليست، سلطه جو، سلطه طلب توسعه طلبي : استعمار، امپرياليسم

توسعه يافته : آباد، پررونق، پيشرفته، مترقي & توسعه نيافته،  عقبمانده

توسل : 1 آويزش، اعتصام، تشبث، تمسك، دستاويز 2 دست به دامان شدن، متوسل شدن، دستاويز گرفتن

توسل جستن : متوسل شدن، دست به دامان شدن، تشبث كردن  توسن :اسم 1 اسب، باره، سمند، فرس 2 رام ناشدني، سركش، وحشي توسني : سركشي، عصيان، وحشيگري

توسيع : 1 گسترش دهي،  وسعتدهي 3 وسعت دادن، گشاده كردن، گسترده كردن 3 توانگر شدن 4 فراخي، گشادي

توشه : 1 آذوقه، ارزاق، برگ، جيره، خواربار، خوراكي، زاد، قوت، قوت لايموت، نوا 3 رزق، روزي 4 اندوخته، ذخيره 5 بار، بنه 6 ره توشه، زادراه

توشيح : 1 امضا، توقيع 2 آراستن، زينت دادن، مزين كردن

توصيف : 1 تشريح، تعريف، توضيح، شرح، وصف 2 ستايش كردن، ستودن، وصف كردن

توصيه اندرز، پيشنهاد، سفارش، نصيحت، وصيت، وعظ 2 سفارش كردن 3 اندرز دادن، نصيحت كردن 4 وصيت كردن

توصيه كردن : 1 سفارش كردن 2 نصيحت كردن، پند دادن، اندرز دادن

توضيح : 1 ايضاح، بسط، تاويل، تبيين، تشريح، تعريف، تفسير، تفصيل، توجيه، توصيف، روشنگري، روشن سازي، شرح 2 شرح دادن، بيان كردن، واضح ساختن

توضيح دادن : تشريح كردن، شرح دادن، واضح ساختن، آشكار كردن، بيان كردن  توضيحي : تبييني، تشريحي، توصيفي

توطئه : اسباب چيني، تباني، دسيسه، دوزوكلك، زمينه سازي، ساخت وپاخت، مقدمه چيني

توطئه كردن : دسيسه كردن، ساخت وپاخت كردن، تباني كردن، اسباب چيني كردن، مقدمه چيدن، مقدمه چيني كردن

توطئه گر :اسم توطئه چي، توطئه كننده، دسيسه باز، دسيسه چي، دسيسه كار، دسيسه گر توطن : 1 اقامت گزيني، وطن گزيني 2 وطن گزيدن، وطن اختيار كردن، جا گرفتن  توغ : توق، درفش، رايت، علم

توفان :صفت 1 باد، تندباد، كولاك 2 غران، غوغاكنان توف : غلغله، غوغا، فرياد

توفيدن : 1 غريدن، داد و فرياد كردن، غوغا كردن 3 شورش كردن، شورش كردن 3 جنبش كردن، نهضت به پا كردن

توفير : 1 افزوده شدن 2 اختلاف، افتراق، امتياز، تباين، تفاوت، فرق، مبانيت، مغايرت & كاهش يافتن، كاستن 3 اضافه درآمد، سود، منفعت 4 مال اندوزي

توفير كردن : 1 تفاوت كردن، متفاوت بودن، فرق داشتن 2 افزودن 3 فايده بردن، سود بردن  توفيق : پيروزي، فيروزمندي، كامروايي، كاميابي، موفقيت & ناكاميابي توقع : 1 اميد، انتظار، بيوس، تقاضا، چشم داشت، خواست 2 مدعا

توقف : 1 ايست، بند، درنگ، لنگ، مكث، وقفه & پويايي 2 اطراق & كوچ 3 اقامت كردن، ماندن & عزيمت كردن 4 توقف كردن، درنگ كردن & حركت كردن، شتافتن 5 ايستايي، ركود، سكون، فترت & تحرك

توقفگاه : 1 ايستگاه، موقف، يام 2 پاركينگ، گاراژ

توقير :فعل 1 احترام، بزرگداشت، تعظيم، تكريم 2 احترام گذاشتن، حرمت گذاشتن، بزرگ داشتن & تحقير

توقيع :فعل 1 امر، امريه، امضا، پي نوشت، حكم، دستور، فرمان، منشور، مهر 2 امضا كردن (حكم، فرمان) 3 نشان گذاشتن، مهر كردن

توقيف : 1 بازداشت، جلب، حبس، دستگير، زنداني، محبوس & آزاد 2 ضبط 3 بازداشت كردن & آزاد كردن، رها ساختن 4 ضبط كردن، قبضه كردن

توقيف شدن : 1 بازداشت شدن، حبس شدن، زنداني شدن 2 ضبط شدن، مصادره شدن

توقيف كردن :بازداشت كردن، جلب كردن، دستگير كردن & رها كردن 2 حبس كردن، زنداني كردن، محبوس كردن & آزاد ساختن 3 ضبط كردن & واپس دادن، رفع توقيف كردن  توكا : جل، چكاوك، طرقه

توكل : 1 اعتماد، پشتگرمي، تسليم 2 به ديگري اعتماد كردن 3 تفويض كردن (امر به خداوند)، كار خود به خداواگذاشتن، واگذاردن

توكل كردن : 1 اعتماد كردن، 2 وكيل قرار دادن، وكالت دادن 3 تفويض كردن (امر به خداوند)، كار خود به خداواگذاشتن، به اميد خدا بودن  توگوشي : تپانچه، سيلي

تولا : 1 دوستي، محبت، مودت، مهرباني، وداد، همدمي 2 اميد & تبرا

تولد : 1 زا، زايش، 2 ميلاد، ولادت، زادروز 3 متولد 4 زادن & وفات 5 پيدايش، پيدايي، ظهور & افول

توله : 1 نوزاد سگ، بچه سگ 2 نوزاد جانور  توليت : 1 سرپرستي 2 ولايت دادن، والي گردانيدن

تولي : 1 تولا، دوستي، مودت، ولا 2 ولي قرار دادن 3 برگشتن، پشت كردن & تبري

توليد 1 پديدآوري، زايش، توالد 2 زادن، زاييدن 3 ايجاد، خلق، فرآوري 4 فرآورده، محصول & مصرف

توليد كردن : 1 پديدآوردن، ايجاد كردن 2 فرآوردن 3 ساختن 4 خلق كردن  توليدگر :صفت پديدآورنده، زاينده، سازنده، مولد & مصرف كننده  توليد مثل : تناسل، زادوولد، زه وزا، زايش

تومان : 1 تومن، ده ريال، ده قران، ده هزار دينار 2 ده هزار سرباز (اميرتومان= ده هزار سرباز)  تومن : 1 تومان، ده ريال، ده قران  تومور : غده

تون : 1 آتشخانه گرمابه، آتشدان حمام، گلخن 2 تار 2 & پود

تونل : دالان، زيرزميني، دهليز، راهرو، زيرگذر، نقب، سمج، راه زيرزميني

توني :اسم 1 تون تاب، كارگرگلخن، گلخن تاب 2 دزد، راه زن، عيار 3 آواره، خانه به دوش، دربه در

تونيك : 1 بلوز بلند زنانه، جامه كوتاه زنانه 2 انرژي زا، محرك، مقوي 3 شربت تقويت كننده 4 نواخت دار (زبان ها) گرفتار شدن، به درد سر افتادن، موقعيت دشواريافتن در تنگنا گرفتار آمدن،  توهم : 1 پندار، خيال، زعم، ظن، گمان، وهم & يقين 2 بيم، ترس، اضطراب، وحشت 3 پنداشتن، گمان كردن

توهم زا : وهم انگيز، اوهام زا & توهم زدا

توهين آميز : 1 اهانت آميز، اهانت بار، موهن، وهن آميز & احترام آميز 2 بي ادبانه، غيرمحترمانه

توهين : 1 اهانت، بي حرمتي، تحقير، خوارداشت، وهن & تكريم 2 اهانت كردن، بي حرمتي كردن، خوار داشتن، وهن كردن & احترام گذاشتن 3 خوار شمردن 4 سست كردن

توهين كردن : اهانت كردن، بي حرمتي كردن، وهن كردن، خوار داشتن & تكريم كردن، بزرگ داشتن

تهاتر : 1 معامله پاياپاي 2 دعوي باطل  تهاتري : پاياپاي، مبادله متاع، معاوضه كالا

تهاجم :فعل 1 تاخت، تعرض، تك، حمله، شبيخون، هجوم، يورش & پدافند، دفاع 2 حمله كردن، هجوم بردن، تك زدن & دفاع كردن

تهاجمي : 1 تعرض آميز، يورش گونه 2 تهاجم كننده، مهاجم 3 مربوط به تهاجم  تهافت : 1 سقوط، لغزش 2 افتادن، درافتادن 3 پياپي افتادن

تهاون : 1 اهمال، سستي، سهل انگاري، غفلت، مسامحه 2 اهمال كردن، سستي ورزيدن، سهل انگاري كردن، غفلت ورزيدن، 3 خوار شمردن & جديت

ته : 1 بن، بيخ، ريشه 2 پس 3 بنياد 4 ژرفنا، عمق، قعر 5 آخر، انتها، پايين، زير، منتهااليه & رو، سر  تهتك : 1 بي شرمي، پرده دري، رسوايي، هتاكي 2 رسوا شدن  تهجد : احيا، بيتوته، بيداري، شب بيداري، شب زنده داري، مساهرت

تهجي  هجي كردن، تفكيك حروف الفبا، جداسازي حروف الفبا  تهديدآميز : ترساننده،      توامبا تهديد، رعب آميز، رعب انگيز، مخوف تهديد : 1 ارعاب، انذار، بيم، تخويف، ترعيب، وعيد 2 ترساندن، بيم دادن

تهديد كردن : 1 مرعوب ساختن، ترساندن، بيم دادن 2 به مخاطره افكندن، به مخاطره انداختن، در معرض خطرقرار دادن

تهذيب : 1 اصلاح، پاكي، پاكيزه سازي، پالايش، تربيت، تزكيه، تصفيه، مهذب سازي، پيراستگي 2 مهذب ساختن

تهكم : 1 ريشخند، استهزا، مسخره، تمسخر 2 دست انداختن  تهلكه :مخاطره، مهلكه، نابودي، هلاكت  تهليل : 1 لااله الااﷲ گفتن 2 تسبيح كردن

ته مانده : 1 باقي مانده، به جاي مانده، بقايا، پس مانده 2 تفاله، درد تهمت : اتهام، افترا، بهتان، دروغ، فريه، نمامي  تهمتن : 1 دلاور، دلير، شجاع، قوي، گرد، نيرومند 2 رستم  ته نشست : ته نشين، درد، رسوب، لرد ته نشين : ته نشست، رسوب، درد

تهنيت : 1 تبريك، درودگويي، شادباش، مبارك باد 2 شادباش گفتن، مبارك بادگفتن & تسليت تهورآميز : 1 بي باكانه، جسارت آميز، دلاورانه، دليرانه، گستاخانه & بزدلانه  تهور : بي باكي، بي پروايي، جرات، جسارت، 2 سرنترسي، دلاوري، دليري & جبن  تهوع آميز : 1 تهوع آور، قي زا، مهوع 2 چندش آور، چندش زا

تهوع آور : 1 تهوع آميز، قي زا، قي آور، مهوع 2 مشمئزكننده، چندش زا

تهوع : 1 استفراغ، دل آشوب، دل به هم خوردگي، شكوفه، غثيان، قي 2 استفراغ كردن، قي كردن  تهي : 1 پوچ، تخليه، خالي، خلاء & پر، مملو 2 عاري

تهي دست : بي بضاعت، بيچاره، بي چيز، بي نوا، تنگ دست، تهي دست، درويش، بي پول، فقير، گدا، محتاج، مفلس، مفلوك، ناتوان، ندار، نيازمند، يك لاقبا & توانگر، دارا، غني، متنعم، ثروتمند  تهي دستي : استيصال، افلاس، بي چيزي، بي نوايي، تنگ دستي، درويشي، عسرت، فقر، گدايي، مسكنت، نداري & مكنت تهي سازي :تخليه

تهيگاه : 1 لگن خاصره 2 دبر، كون، ماتحت

تهي مايه : 1 بي سواد، بي علم 2 بي سرمايه، 3 مالباخته 4 بي پول، تنگدست  تهي مغز : احمق، بي خرد، جلف، نادان & خردمند، كله دار

تهيه : 1 آماده، اندوخته، پيش بيني، تامين، تجهيز، تحصيل، تدارك، تدوين، ترتيب، تعبيه، تمهيد، تنظيم، تيار، ذخيره، فراهم، مهيا 2 آمادگي، بسيج 3 آماده كردن، فراهم كردن، مهيا كردن

تهييج 1 اغوا، برانگيختگي، تحريك، تشويق 2 جنب وجوش، شور 3 شوق زدگي، هيجان زدگي 4 برانگيختن، به هيجان آوردن، شوراندن 5 به هيجان آمدن، برانگيخته شدن 6  هيجانزده كردن، به هيجان آوردن

تيار : 1 آماده، تدارك، تهيه، فراهم، مهيا، حاضر 2 درست، كامل، صحيح  تيار كردن : آماده كردن، حاضر كردن، فراهم كردن، مهيا كردن  تيپا :it[اسم اردنگ، اردنگي، پاسار، پشت پا، تك پا، ضربه پا، لچ، لگد

تيپ : 1 يگان نظامي، سه گردان 2 جنس، صنف، سنخ، نوع 3 گروه 4 نمونه 5 وضع ظاهر، سرووضع، شيوه لباس پوشيدن

تيتراژ : تيربندي، عنوان گذاري  تيراژ : شمارگان، تعداد نسخه چاپ  تيراژه : رنگين كمان، قوس وقزح، تيراژي  تيرانداز : تيرافكن

تيراندازي : رمي، شليك، شليك تير، گلوله باران، مناضلت  تيرباران : 1 تيراندازي، گلوله باران 2 اعدام  تيردان : تركش، تيركش، جوله، كيش تيررس : 1 برد تير 2 آماج، پرتاب

تيرك : ديرك، ستون چوبي 2 تيركوچك  تيركش : تركش، تيردان، جوله، كيش

تير :اسم 1 گلوله 2 پيكان، خدنگ، سهم، ناوك 3 گلوله فشنگ 4 عطارد 5 چوب 6 سرطان 7 تاريك، تيره، سياه، كمرنگ 8 بهره، بخش، حصه، قسمت 9 چوب دار بام، ديرك (چادر، كشتي)، شاه تير، حمال 01 مرد اول بازي 11 چوبك، وردنه

تيرگي : 1 تاري، تاريكي، سياهي، ظلمت & روشنايي 2 كدورت، كدورت خاطر، كين، كينه  تيره بخت : بدبخت، تيره بخت، تيره روز، سيه روز، سياه بخت، شوربخت، مفلوك & خوشبخت

تيره بختي : ادبار، بدبختي، تيره بختي، سيه روزي، تيره روزي، شوربختي، فلاكت، نكبت & خوش بختي تيره :صفت 1 تاريك، تار، ديجور، ظلماني، مظلم & روشن 2 اسود، سياه، سيه فام، قره، كبود، كدر، مشكي 3 ابهام آميز، مبهم 4 ايل، خاندان، طايفه، قبيله، قوم، نسل 5 جنس، گونه، نوع 6 منغص 7 مكدر، ملول، غمين، حزين، غمگين، گرفته، دژم، غمناك 8 گ

تيره دل : 1 بدخواه، قسي القلب، & نيك دل، خيرخواه، مهربان 2 بدراي، بدسگال، تيره ضمير، كوردل 3 گمراه، منحرف، نادرست

تيره روز : بداقبال، بدروزگار، سيه روز، شوربخت، مفلوك & خوش اقبال، خوش بخت

تيره روزي : بدبختي، سيه روزي، تيره بختي، شوربختي، فلاكت، نكبت & خوش بختي، نيك بختي  تيره ضمير : بدخواه، تيره دل، سياه دل & روشن ضمي

تيره فام : تيره رنگ، سياه رنگ، تاريك، سيه فام، كدر & سپيدفام، سفيدرنگ  تيزاب : اسيد نيتريك، جوهر شوره

تيزبازي : زرنگي، رندي، فرصت طلبي سودجويانه، منفعت طلبي

تيزبين : 1 تيزنظر، تيزنگر، دقيق، روشن بين، زيرك، كنجكاو 2 عاقبت انديش، عاقبت نگر، مال انديش 3 صائب نظر، باريك بين

تيزپرواز : بلندپرواز، تندرو، تيزبال، تيزپر، سبك سير

تيزپو : بادپا، تندپو، تندرو، سريع، تيزتك، سريع السير & كندرو، كند  تيزتك : بادپا، تندرو، تيزرو، سريع السير  تيزتك : چابك، تندرو، بادبا، تيزرو، تيزرفتار

تيز : 1 تند، حاد 2 چابك، سريع 3 برا، بران، برنده & كند 4 پرادويه 5 تلخ مزه، گس 6 باد، ريح، گوز 7 باهوش، دقيق، هوشيار، زيرك & ديرفهم، كم هوش

تيزچشم : 1 روشن بين، عاقبت بين، مال انديش 2 تيزبين، دقيق، روشن بين  تيزخاطر : تيزطبع، تيزفهم، زيرك، هوشمند، هوشيار

تيزراي : تيزفهم، تيزهوش، دانا، داهي، زيرك، فهيم، هوشمند & كندهوش تيزرو : بادپا، تندرو، تيزتك، رهوار، سبك سير، فرز & كندرو

تيززبان : چيره، ذليق، بليغ، فصيح، زبان آور & الكن، پريش زبان، زبان پريش، گنگ، اصم

تيز شدن : 1 برنده شدن، براشدن 2 برانگيخته شدن، گوش به زنگ شدن 3 گستاخ شدن، بي پروا گشتن 4 مشتعل شدن، شعله ور شدن، پرلهيب گشتن 5 پرادويه شدن  تيزفهم : زيرك، سريع الانتقال، ذكي، هوشمند & ديرفهم، بيق، ديرياب  تيزفهمي : دها، ذكاوت، زيركي، هوشمندي، هوشياري & كندفهمي  تيز كردن : 1 بران كردن، برنده كردن 2 تحريك كردن، برانگيختن 3 پرادويه كردن  تيزگام : 1 بادپا، تيزرو، تندرو، تيزپا 2 تيزتك، سبك سير 3 سريع، فرز

تيزهوش : تندهوش، تيزراي، زيرك، سريع الانتقال، عاقل، متفطن، متيقظ، هوشمند، هوشيار & كندهوش

تيزهوشي : ذكاوت، زيركي، سرعت انتقال، هوشمندي & كندهوشي

تيزي : 1 برايي، برندگي & كندي 2 تندي 3 حدت، تندخويي، خشونت، غضب، قهر 4 دم، لبه  تيشه : تبر، چكش لبه تيز

تيغ : 1 چاقو، حسام، خنجر، دشنه، سيف، شمشير، قداره، قليچ، كارد 2 خار، شوك 3 قله، ستيغ  تيغ زدن : 1 تلكه كردن 2 شمشير زدن 3 مجروح كردن  تيغستان : خلنگ زار، خارزار، خارستان

تيغه : 1 ديواره نازك 2 قله كوه 3 لبه تيز (كارد، چاقو، شمشير)  تيفوس : محرقه

تيقظ 1 بيداري، هشياري 2 بيدار شدن، هشيار بودن

تيك : 1 حركت عصبي و غيرارادي عضله صورت، انقباض ناگهاني و غيرارادي عضله 2 نشانه (خ) تيكه پراندن : تيكه آمدن، مزه پراندن، تكه آمدن، متلك گفتن  تيماج : 1 چرم 2 چرم دباغي نشده

تيمار : 1 اندوه، غم 2        اندوهگساري، غم خواري 3 حضانت، سرپرستي 4 پرستاري، توجه 5 انديشه، فكر  تيماردار :اسم پرستار، خدمت كار، غم خوار، مراقب تيمارداري : پرستاري، حضانت، خدمت كاري، غم خواري

تيمارداشت : 1 پرستاري، تيمار، بيمارداري 2 خدمت، مراقبت، مواظبت 3 غم خواري تيمارستان : بيمارستان رواني، دارالمجانين، ديوانه خانه، ديوانه ستان

تيمار كردن : 1 پرستاري كردن، مراقبت كردن، مواظبت كردن 2 خدمت كردن 3 غم خواري كردن  تيماركش : اندوه گسار، غم خوار، پرستار

تيم : 1 اكيپ، باند، دسته، گروه 2 تعهد 3 غم خواري 4 كاروان سرا 5 اندوه، دل تنگي 6 آويشن  تيمچه : 1 بازار، بازارچه، پاساژ، كاروان سراي كوچك تيمم :وضو يا غسل با خاك

تيمن تبرك، خجستگي، فرخندگي، ميمنت & گجستگي، نحوست 2 همايون داشتن، فرخنده شمردن 3 تبرك جستن

تيمي : گروهي، باندي، دسته جمعي & انفرادي  تين ايجر :نوجوان

تينر : مايع فرار رقيق ساز، مايع حلال و رقيق كننده رنگ

تيوپ : 1 محفظه لوله اي (خميردندان، چسب و ) 2 تويي لاستيك چرخ(اتومبيل، دوچرخه و )  تيول : 1 ضياع، ملك اربابي 2 اقطاع 3 قلمرو فرمانروايي، حيطه نفوذ

تيه : 1 باديه، بر، بيابان، صحرا & آبادي 2 سرگرداني، ضلالت، گمراهي 3 تكبر، خودبيني، خودپسندي & تواضع، افتادگي


لیست کلمات مترادف فارسی حرف پ

پا: 1 خطوه، رجل، شلنگ، قدم، گام، لنگ 2 همبازي 3 پايين، ته، دامن، ذيل، زير 4 تاب، توان، طاقت، قدرت، قوت، يارا 5 اساس، اصل، بن، بيخ، پايه پاافزار: ارسي، پاچپله، پاي پوش، كفش، گيوه، ملكي، موزه پاانداز: 1 فرش 2 جاكش، دلال محبت، دلاله، قواد، لحاف كش

پابرجا: 1 استوار، برقرار، پايدار، ثابت، ثابت قدم، راسخ، قرص، محكم، مستقر 2 دايم، جاويد، هميشگي & 1 سست 2 موقتي

پابرجايي: استقامت، استواري، ثبات & سستي

پابرهنه: 1 برهنه پا، بي كفش، پاپتي 2 بي چيز، بي نوا، تهيدست، ندار، يك لاقبا 3 بي سروپا، پست پابست: 1 پاي بست، پاي بند، گرفتار، مقيد 2 دلباخته، عاشق، مفتون، هواخواه 3 بنيان، شالوده

پابند: 1 مقيد، وابسته 2 اسير، دچار، گرفتار 3 عيالوار، متاهل، معيل 4 دلباخته، عاشق، فريفته، مفتون، هواخواه 4 بند، قيد، پاوند

پابوسي: پاي بوسي، تشرف، ديدار، زيارت، شرفيابي

پاپوش: 1 پرونده سازي، پرونده، مزاحمت 2 گرفتاري، مخمصه 3 ارسي، پاچپله، پاي افزار، كفش پاپي: 1 متعرض 2 پافشاري، اصرار پات: 1 اورنگ، پاد، تخت، سرير 2 مات

پاتك: تدافع، دفاع، ضدحمله & تك

پاتوق: پاتوغ، كانون، لنگر، مجمع، محفل، مركز، ميعادگاه، وعده گاه پاتيل: 1 ديگ 2 سياه مست پاچين: 1 دامن 2 زيرازار

پاد: 1 پادزهر، ضد، مخالف 2 حامي، دارنده، نگهبان 3 اورنگ، تخت، سرير

پاداش: 1 اجرت، اجر، انعام، بادافراه، بخشش، ثواب، جايزه، جزا، دسترنج، صله، عطيه، مزد، مكافات، نتيجه 2 كابين، مهر

پاداشن: اجر، انعام، پاداش، پاداشت، جزا، مزد پادرمياني: توسط، شفاعت، مداخله، ميانجيگري، وساطت

پادرهوا: 1 آويخته، بلاتكليف، بي ثبات، معلق، معوق 2 بي اساس، بي اصل، بي پايه، نامشخص پادزهر: پاد، پازهر، ترياك، ترياق، ضد، مخالف & زهر

پادشاه: امير، تاجور، خديو، سلطان، سلطان، شاه، شاهنشاه، شهريار، ملك & رعيت پادشاهانه: خسروانه، شاهانه، ملوكانه

پادشاهي: امارت، امپراتوري، حكومت، سلطنت، شاهنشاهي، فرمانروايي، ملكت پادگان: 1 ساخلو، سربازخانه 2 پياده نظام

پادو: پاكار، پيشخدمت، شاگرد، نوچه، نوكر & كارفرما

پار: 1 پارسال، پارينه، سال گذشته 2 پاره، دريده، كهنه 3 تكه، قطعه 4 پرش، پرواز 5 چرم پارابلوم: پيشتاب، تپانچه

پارازيت: 1 انگل، طفيل، طفيلي، ميكرب 2 خش خش، نوفه 3 حشو، زايد

پارتي: 1 جمعيت، حزب، دسته، فرقه، گروه 2 جشن،        شبنشيني 3 پشتيبان، حامي، طرفدار، طرفگير، هواخواه، هوادار 4 بخش، قسمت 5            قومپارت &  پارتيزان: 1 چريك، رزمنده 2 هواخواه پارچ: 1 آبخوري، تنگ 2 گيلاس، ليوان پارچه: 1 قماش، منسوج 2 پاره، تكه، قطعه 3 لخت پارچه فروش: بزاز، قماش فروش

پارس: 1 ايران زمين، ايران، فارس 2 عوعو، واق واق، هفهف 3 پوزپلنگ

پارسا: 1 باتقوا، پاكدامن، پرهيزكار، پرهيزگار، خداترس، ديندار، زاهد، صالح، عفيف، مومن، متدين، متشرع، متقي، متورع، معصوم، وارسته 2 عارف 3 پارسي & ناپارسا پارسال: پار، پارينه، پايار، سنه ماضيه، ، سال گذشته & امسال

پارسايي: پاكدامني، پرهيزگاري، تقوا، خداترسي، زهد، عفت، ورع & بي تقوايي، ناپارسايي پارسي: 1 ايراني، عجم، فارسي 2 زبان فارسي 3 زرتشتي & تازي، ترك

پارك: 1 باغ، باغ ملي، تفرجگاه، گردشگاه 2 ايستگاه، توقفگاه پارگي: انخراق، انقطاع، دريدگي، گسيختگي پارلمان: سنا، مجلس، مجلس شورا پارو: 1 برف افكن، برف روب 2 پاروب

پاره: 1 برخ، برخه، تكه، جزء، قطعه، لخت 2 بهر، حصه، قسمت 3 بخش، فصل 4 دريده، شرحه، گسسته، گسيخته 5 ژنده، غاز، فرسوده، مندرس 6 خرقه، مرقع، وصله 7 پرش، پرواز، پريدن 8 باج، خراج، رشوت، رشوه 9 كود

پاره اي: 1 برخي، بعضي، گروهي 2 اندكي، بخشي، قدري، كمي، مقداري

پاره پاره: بخش بخش، تكه تكه، چاك چاك، شرحه شرحه، قسمت قسمت، قطعه قطعه، لخت لخت، مرقع، مندرس

پاره پوره: پاره پاره، ژنده، فرسوده، مندرس پاره دوز: پينه دوز، تعميرگر، كفشدوز، لاخه دوز

پاره كردن: جردادن، دريدن، شكافتن، قطع كردن، گسستن، گسيختن پارينه: پار، پارسال، سال گذشته & امسال پازهر: پادزهر، ترياق، نوشدارو & زهر

پاس: 1 بار، دفعه، مرتبه، نوبت 2 حراست، محافظت، مراقبت، نگاهباني 3 احترام، ادب، اعزاز، پاسداري، حرمت، مراعات، ملاحظه 4 بهر، حصه، قسمت 5 رد، ردتوپ پاس بخش: پاسيار، كشيك

پاساژ: 1 بازارچه، تيمچه 2 راهرو، گذرگاه، معبر

پاسبان: پاسدار، پليس، چاوش، حارس، شحنه، شرطه، عسس، گزمه، گماشته، نگهبان، محافظ، محتسب، مستحفظ

پاسباني: پاسداري، حراست، محافظت، نگهباني، استحفاظ  پاسپورت: پته، پروانه، تذكره، جوازعبور، رواديد، گذرنامه، ويزا

پاسخ: 1 پتواز، جواب 2 اجابت، استجابت 3 انعكاس، بازتاب، لبيك 4 اجر، پاداش، ثواب، جزا، عوض، مكافات 1 & پرسش، سوال

پاسدار: پاسبان، حارس، حافظ، قراول، كشيك، محافظ، مدافع، مراقب، مستحفظ، نگهبان

پاسداري: پاس، پاسباني، حراست، محارست، محافظت، مواظبت، نگاهداشت، نگهباني، نگهداري، وقايت، يتاق 2 رعايت، ملاحظه 3 احترام، حرمت پاسگاه: 1 پست 2 برج ديده باني، ديده بانگاه، قراولگاه پاسوز: 1 خاسر، زيانمند 2 اسير، گرفتار، درگير 2 شيفته، عاشق پاشيدگي: انحلال، پراكندگي، تفرق، تلاشي، گسيختگي & انسجام

پاشيده: پراكنده، فروريخته، متفرق، متلاشي & منسجم

پافشاري: ابرام، اصرار، ايستادگي، پاپي، تاكيد، سماجت، مداومت، مقاومت

پاك: 1 پاكيزه، تميز، منزه، نزه، نظيف 2 زكي، مبرا، مقدس، مهذب، 3 باعفاف، پاكدامن، عفيف، معصوم، نجيب 4 سترده، منقح 5 بي غش، خالص، سره، صاف، صافي، محض، ناب 6 طاهر، طهر، طيب، مطهر 7 بي عيب، منقا، نقي 8 بي آلايش، بي ريا، صميم، مخلص  9 زلال، صاف، صراح 1 0 زلال، شفاف 1 1 بكلي، تماماً، سراسر، كاملاً، كلاً & آلوده، پليد، رجس، ناپاك، نجس پاكار: 1 پيشكار، عريف، كارگزار 2 پادو، خادم، خدمتكار، نوكر & كارفرما پاك جامه: باعفاف، پارسا، پاكدامن، عفيف & ناپاكدامن، تردامن

پاك سازي: 1 اخراج 2 پالايش، تصفيه 3 ازاله، تنقيه، زدايش 4 تخليه، تطهير، تنظيف، نظافت 5 تزكيه پاك طينت: پاك سرشت، پاكنهاد، خوب سرشت، خوش قلب، خوش نيت & بدطينت

پاك كردن: پالايش، پالودن، تطهير، تميز كردن، تنظيف، روفتن، زدودن، ستردن & آلودن، كثيف كردن

پاك منشي: خوش فطرتي، خوش قلبي، نجابت & بدسگالي

پاك نژاد: اصيل، پاك گوهر، پاك نژاد، پاك نسب، حلالزاده، شريف، نجيب، نژاده & حرامزاده پاك نژادي: اصالت، پاك گوهري، حلالزادگي، شرافت، نجابت & حرامزادگي پاكباخته: 1 پاكباز 2 ليلاج 3 پاك نظر، نظرپاك

پاكباز: پاكباخته، ليلاج 3 پاك چشم، پاك نظر، نظرپاك

پاكدامن: باتقوا، بانجابت، پارسا، پاك جامه، طاهره، طاهر، عفيف، متقي، معصوم، نجيب & بي عفاف، ناپاكدامن

پاكدامني: پارسايي، پاكي، پرهيزكاري، طهارت، عصمت، عفاف، عفت، ناموس & آلوده دامني، بي ناموسي

پاكزاد: اصيل، پاك گوهر، پاك گهر، پاك نژاد، پاك نسب، حلالزاده، شريف، نجيب، نژاده & بدگهر پاكنويس: بازنويسي، بياض، مبيضه & پيش نويس، چركنويس، مسوده پاكوب: 1 رقاص 2 پايكوب، دست افشان 3 پاي خست، لگدكوب، لگدمال

پاكي: پاكدامني، پاكيزگي، تصفيه، تطهير، تميزي، خلوص، درستي، صفا، طهارت، طهر، عصمت، عفت، نظافت & پليدي

پاكيزگي: پاكي، تطهير، تنظيف، صفا، طهارت، طهر، نزهت، نظافت & كثافت پاكيزه: 1 پاك، تميز، طاهر، نظيف 2، مطهر، منزه، مهذب 3 خالص، صافي & كثيف پاگون: پاگن، سردوشي

پاگير: 1 پاي بند، مقيد 2 مانع 3 مزاحم پالار: ديرك، ستون، شمع، عماد

پالاهنگ: پالهنگ، قيد، كمند، مقود، يوغ

پالايش: پاك سازي، تصفيه، تهذيب & آلايش

پالودن: پاك سازي، پاك شدن، تطهير، زدايش، ستردن، صاف كردن & آلودن

پالوده: 1 خالص، صاف، مروق، مصفا 2 فالوده 3 تباه، ضايع 4 برگزيده، خلاصه & ناپالوده پالهنگ: پالاهنگ، رسن، عنان، لجام، لگام، مهار

پاليز: باغ، بستان، پاليززار، جاليز، صيفي كاري، فاليز، كشتزار، لته، مزرعه پاليزبان: 1 باغبان، جاليزبان، دشتبان، دهقان، صيفي كار، لته كار، ناطور 2 مغني پاندول: آونگ، رقاصك پانسمان: زخم بندي

پاورچين: آرام آرام، آهسته آهسته، پابرچين، دزدكي، يواشكي

پايا: باقي، پايدار، پاينده، جاودانه، جاوداني، جاويد، مانا، مخلد، مدام، مستدام، مستمر & زودگذر پاياپاي: 1 پابه پا، تهاتر، تهاتري، مبادله، متبادل 2 هم بر

پايان: آخر، اختتام، انتها، انجام، انقضا، تكميل، تمام، خاتمه، ختم، عاقبت الامر، عاقبت، غايت، فرجام، منتها، نهايت & اول پايان نامه: تز، رساله

پايان يافته: ختم، سپري، مختوم

پاياني: آخري، انتهايي، غايي، نهايي & آغازين پايايي: 1 جاودانگي، خلود 2 استمرار & موقتي

پاي افزار: ارسي، پاچپله، پاي پوش، كفش، موزه، نعال، نعلين

پاي بست: 1 اسير، پاي بسته، پاي بند، گرفتار، مقيد 2 اساس، بنياد، بن، بيخ، پي 3 دلباخته، هواخواه & حر، مجرد

پاي بند: 1 اسير، پاي بست، گرفتار، مقيد 2 اساس، بنياد، بن، بيخ، پي 3 دلباخته، هواخواه 4 خلخال 5 بخو، زنجير، كند 7 بند، دوال & مجرد پاي پوش: ارسي، پاچپله، پاي افزار، كفش، موزه

پايتخت: پاتخت، تختگاه، دارالاماره، دارالسلطنه، دارالملك، شاه نشين، عاصمه

پايدار: استوار، بادوام، باقي، برقرار، پابرجا، پايا، ثابت، جاويد، جاويدان، لايزال، ماندني، محكم، مدام، مستدام، مستقر، مقاوم، نوشه، واثق & ناپايدار، سست

پايداري: استقامت، استواري، پايمردي، تحمل، ثبات، ثبوت، دوام، مدافعه، مداومت، مقاومت & ناپايداري

پايكوب: بالرين، پاكوب، رقاص، رقصنده

پايكوبي: ترقص، دست افشاني، رقاصي، رقص، وشت


پايگاه 1 رتبه، مرتبت، مقام، مكانت، منزلت، منصب 2 مركز، مقر 3 جايگاه، جا، محل، مقام 4 پيشگاه، تخت، مسند 5 اندازه

پايمال: 1 پاي خست، لگدكوب، لگدمال 2 تباه، تلف، خراب، كوفته، نابود، هدر پايمردي: 1 حميت، غيرت 2 پايداري 3 ميانجيگري، وساطت 4 پشتيباني، حمايت پايمزد: اجرت، حق القدم،     حقالعمل، مزد، مزدكار پايندان: ضامن، كفيل، متعهد

پايندگي: بقا، جاودانگي، خلود، دوام، ديرينگي & فنا

پاينده: 1 بادوام، باقي، پايا، جاودانه، جاويد، دايم، مستدام 2 نگهبان & فاني

پايه: 1 اساس، بنيان، بن، پي، ته، شالوده، قاعده 2 اصل، ريشه، مبنا 3 پا، پايين، دامن، دامنه، زير 4 ساق، ساقه 5 پايگاه، جايگاه، درجه، مقام، منصب 6 اشل، رتبه، رتبه اداري 7 اندازه، حد، مقياس، ميزان 8 كلاس 9 كنه 1 0 ماخذ  1 1 قايمه، محور & پيكر، نما  پايه گذار: 1 بنيانگزار، موسس 2 واضع

پاييدن: 1 حراست، مراقبت، مواظبت 2 ديدزدن، مراقب بودن، مواظب بودن 3 دوام داشتن، ماندن 2 توجه كردن، مترصدبودن

پاييز: برگريزان، خريف، خزان، مهرگان

پايين پست، تحت، تحتاني، دامنه، دون، زير، زير، زيرين، فرود، فرودين، قعر، مادون، نازل & بالا، فراز

پاييني: تحتاني، زيرين، سفلي، فرودين & بالايي، فوقاني پتك: پك، چكش، مطرقه

پته: 1 پروانه، جواز 2 بليط

پتي: 1 برهنه، عريان، عور، لخت 2 آشكار، واضح 3 تهي، خالي & پوشيده، مستور

پتياره: 1 اهريمن صفت، ديوخو، ديوسيرت 2 بدكاره، سليطه، لكاته، پاردم ساييده 3 زشت، مهيب 4 آفت، بلا، مصيبت 5 دشمني، ضديت، عداوت، عناد پچ پچ: 1 درگوشي، زمزمه، نجوا 2 شايعه

پچل 1 : كثيف، چرك 2 پلشت، شلخته، قذر 3 زشت، قبيح، مستهجن پخت: آشپزي، طباخي، طبخ

پختگي: 1 آزمودگي، حذاقت، سنجيدگي، فهميدگي، كمال 2 رسايي، نضج 3 احتياط، حزم، دورانديشي & خامي

پخته: 1 مطبوخ 2 آزموده، حاذق، كارآمد، مجرب، مدبر 3 آماده، تمام، رسا، كامل 4 رسيده، منضوج & خام

پخش: 1 تقسيم، توزيع، متفرق، منتشر، نشر 2 پهن، گسترده 3 پاشيده، پراكنده & جمع

پخمه ابله، بي عرضه، چلمن، خرفت، دنگ، كودن، گول & زرنگ پدافند: تدافع، دفاع & حمله

پدر: 1 اب، ابو، باب، بابا، والد 2 قايد & مادر پدربزرگ: جد، نيا & جده، مادربزرگ

پدرام: 1 پاينده، جاويد، مانا 2 بانشاط، خوش، خوشدل، شادمان، شاد، مسرور 3 آراسته، مرتب، منظم 4 درست، صحيح، نيكو 5 خجسته، سعد، فرخنده، مبارك، همايون 6 ابتهاج، خوشي، شادي & شوريده، شوم، ناپدرام

پدرسوختگي: بدجنسي، بدذاتي، بدسرشتي، بي بتگي، خباثت، خبث، شرارت & پدرآمرزيدگي، پدرداري

پديد: آشكار، آشكار، پديدار، پيدا، جلي، ظاهر، ظهور، مرئي، مشهود، معلوم، نمايان، هويدا & پنهان، ناپديد، مخفي

پديدآورنده: خالق، سازنده، مبتكر، مخترع، موجد

پديدار: آشكار، پديد، پيدا، جلوه گر، ظاهر، مرئي، مشهود، معلوم، نمايان، نمودار، هويدا & پنهان، نهان

پديده: 1 مظهر، نمود 2 بود 3 حادثه، واقعه

پذيرا: 1 پذيرنده، قابل، متقبل 2 استقبال، پيشواز 3 فرمانبردار 4 محل، منفعل 5 ماده، هيولي & صورت، فاعل، كنا


پذيرايي: 1 استقبال، پذيرش، پذيره 2 ضيافت، ميهماني & بدرقه

پذيرش: اجابت، استجابت، پذيرايي، تقبل، عهده گيري، قابليت، قبول، مطاوعت & رد

پذيرفتن: اجابت كردن، اعتراف كردن، اقرار كردن، تاييد كردن، تصديق كردن، تقبل، قبول كردن، مطاوعت & رد كردن

پذيرفتني: باوركردني، پسنديده، قابل قبول، مطلوب، مقبول، موردپسند & غيرقابل قبول، نپذيرفتني پذيرفته: تصويب، متعهد، مستجاب، مقبول، وارد & مردود

پر: 1 آكنده، انباشته، جعودت، سرشار، لبالب، لبريز، مالامال، مشبع، مشحون، ممتع، ممتلي، مملو 2 تمام، كامل 3 چاق، قوي 4 بس، بسيار، بيش، زياد 5 بامعلومات & تهي، خالي، كم پر: 1 بال 2 پره 3 پرتو، شعاع 4 كناره، لبه 5 پهلو، ضلع 6 پرند، پرنيان پرآب: 1 آبدار، شاداب 2 آبكي، رقيق & كم آب پرآز: آزمند، آزور، حريص، طماع، طمعكار & قانع پرآزرم: آزرمگين، باحيا، شرمگين، محجوب & بي آزرم پرآژنگ: پرچين، پرشكن & صاف

پرآشوب: آشفته، بحرانزده، بحراني، پرهرج ومرج، متلاطم، ناامن & آرام، امن پرآوازه: اسم ورسم دار، اسمي، بنام، شهره، شهير، مشهور، معروف، نامور & گمنام پراكندگي: 1 افتراق، پريشاني، تشتت، تفرق، تفرقه 2 افشان، نثار 3 انفكاك 4 پاچيدگي، پاشيدگي، تلاشي 5 پريشاني، نابساماني 6 انتشار، شيوع، پخش 7 تواري & جمعيت

پراكندن: 1 تارومار كردن، متفرق كردن 2 انتشار، نشر 3 پخش كردن، شايع كردن 4 گستردن، منتشر كردن 5 افشاندن، نثار كردن 6  بههم ريختن، & جمع كردن

پراكنده: 1 پاشيده، پخش، پخش وپلا، ولو 2 پريشان، متشتت، متفرق 3 نابسامان، نامضبوط، نامنظم 4 منثور 5 متواري، تارومار، متلاشي 6 شايع، منتشر 7 تنك 8 جدا، رها، منفك & مجموع پراكنده خاطر: پراكنده دل، پريشان، مشوش، ناآرام & آسوده خاطر  پراكندهسازي: تفرق،       تفرقهافكني،      تفرقهاندازي، متفرق سازي

پراكنده گو:  بيهودهگو، پريشان گو، لافزن، ليچارباف، مهذار، هذيان گو، هذيان باف، هرزه گوي، هرزه لاف، ياوه سرا، ياوه گو پرابهت: باعظمت، شكوهمند، مجلل

پراحساس: احساساتي، باعاطفه، مهربان & بي احساس، سرد پرادعا: پرافاده، متكبر، مغرور & بي مدعا پرادويه: ادويه دار، تند، تيز

پرارزش: ارزشمند، پربها، ثمين، قيمتي، گرانبها، نفيس & كم بها

پرازدحام: پرآمدوشد، پرجمعيت، پررفت وآمد، جنجال، شلوغ & خلوت، سوت وكور

پراستعداد: باذكاوت، نابغه، نبيل، نبيه & بي استعداد

پراستقامت: 1 پرتوان، قوي 2 باعزم، مصمم & بي پاشنه، سست عنصر پراشتباه: پرغلط، سقيم، مغلوط & درست، صحيح

پراشيده: آشفته، پراكنده، پريشان، متشتت، مغشوش & جمع وجور، مجموع

پرافاده: افاده دار، بوالفضول، پرادعا، پرمدعا، خودستا، فضول، فيسو، گنده دماغ، متكبر، مغرور & بي افاده

پرالتهاب: 1 پرشور، پرهيجان 2 افروخته، سوزان، ملتهب & بي التهاب پرانتز: قوسين، كمانك، هلالين

پراولاد: عائله مند، عيالوار، كثيرالاولاد، معيل & ابتر، بي اولاد، كم اولاد

پربها: ارزشمند، بهادار، بهاور، پرارزش، پرقيمت، ثمين، قيمتي، گرانبها، گرانقيمت، نفيس & كم بها پرپشت: انبوه، جعودت، فراوان، متراكم، مجعد & كم پشت پرپيچ: پيچاپيچ، پيچ درپيچ، خمناك & راست، مستقيم

پرت: 1 بعيد، دنج، دورافتاده، دور 2 بي مورد، ناآگاه، ناوارد 3 رها، متروك 4 چپه، واژگون 5 بي معني، بي مورد، كشكي، لاطائل، مزخرف، مهمل & نزديك، وارد پرت شدن: 1 افتادن، سقوط 2 حاشيه رفتن، دورافتادن

پرت وپلا: پخش وپلا، چرندوپرند، دري وري، كشكي، لاطائل، مزخرف، هجويات، هذيان

پرتاب: پرچين وشكن، پرچين، پرشكن، پرگره، فردار & كم تاب پرتاب: 1 تيررس 2 افكندن، افكنش 3 پرش، سير

پرتحمل: بردبار، پرشكيب، حمول، شكيبا، صابر، صبور & ناشكيبا پرتره: تصوير، تمثال، شمايل، صورت، عكس، نقش پرتگاه: لغزشگاه، مزله، مهلكه، ورطه

پرتلاش: پركار، ساعي، كوشا، كوشنده، مجد & تن آسا، تنبل

پرتو: 1 اشعه، تاب، تابش، درخشش، روشنايي، روشني، سو، شعاع، شعشعه، ضيا، فروغ، نور 2 اثر، نقش  پرتوافكن: درخشان، ساطع، منير، نورافشان، نوربخش، نورپاش، نورگستر پرتوافكني: پرتوزايي، تشعشع، ، نورافشاني، نورافكني، نورپاشي

پرتوان: 1 پرزور، پرطاقت، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، قوي، نيرومند 2 خستگي ناپذير، نستوه & ناتوان

پرتوشناس: راديولوژيست، راديولوگ

پرتوقع: 1 پرتمنا، متوقع 2 پرمدعا & بي توقع، قانع

پرثمر: 1 پربار، پرحاصل، پرمحصول 2 پربهره، پرسود، پرفايده، سودمند & كم بهره، كم ثمر پرجگر: بي باك، بي پروا، جراتمند، جسور، جگردار، دلير، شجاع، نترس & بي دل وجراء ت، ترسو پرچانگي: پرحرفي، پرگويي، روده درازي، وراجي & كم حرفي پرچانه: پرحرف، پرگو، حراف، روده دراز، وراج & كم حرف

پرچم: 1 بيرق، درفش، رايت، علم، لوا 2 زبانه، لهيب 3 زلف، كاكل، مو

پرچمدار: 1 پيشاهنگ، پيشتاز، پيشرو، پيشقراول، متقدم 2 بيرقدار، طلايه دار، علمدار  پرچين: حصار، خاربست، خارجين، ديواره

پرچين وشكن: پرتاب، شكن برشكن، فردار، مجعد & شلال، صاف، لخت پرحاصل: 1 پربار، پرثمر 2 سودآور 3 پرمحصول، حاصلخيز & بي حاصل پرحجم: بزرگ، حجيم، دست وپاگير، گنده & كم حجم پرحرف: بگو، پرچانه، حراف، روده دراز، وراج & كم حرف پرحرفي: پرچانگي، حرافي، روده درازي، وراجي & كم حرفي

پرحوصله: بردبار، پرتحمل، پرشكيب، پرطاقت، حمول، شكيبا، صابر، صبور & كم حوصله، ناشكيبا پرخاش: 1 تشر، توپ وتشر، درشتي، عتاب، معاتبه، واخواهي 2 پيكار، جنگ، ستيزه، غزا، كارزار، محاربه، نبرد، نزاع & نوازش

پرخاشگر: پرخاشجو، ستيزه جو، ستيزه طلب، عربده جو، غوغاگر، غوغايي، فتنه جو، ملامت گر، هنگامه طلب & نوازشگر

پرخوار: اكول، بسيارخوار، پرخوار، پرخور، شكمباره، شكم بنده، شكم پرست، شكمخوار، شكمو & كم خوراك

پرخواري: پرخوري، شكمبارگي، شكم بندگي، شكم پرستي & كم خواري

پرخور: اكول، بسيارخور، پرخوار، پرخوار، رژد، شكمباره، شكم پرست، شكمو & كم خوراك پرخيده: 1 ايما، رمز 2 مخالف

پرداخت: 1 ادا، تاديه، بازدادن، كارسازي، وام گذاري 2 آهار، جلا، صيقل، صيقلي 3 صافكاري، صاف كردن & دريافت

پرداختن: 1 ادا كردن، تاديه كردن، كارسازي كردن 2 دادن، گذاردن، واگذاردن، وام گذاردن 3 جلادادن، صيقل زدن 4 اعتنا كردن، توجه كردن 4 مشغول شدن & دريافت كردن پرداخته: 1 اداشده، تاديه شده 2 صاف، صيقلي 3 فارغ 4 آراسته، آماده، مزين، منظم، مهيا پردردسر: پررنج، پرمخمصه، پرمشقت & بي دردسر پردگي: 1 پرده نشين، زن، مستوره 2 پرده دار، حاجب پردل: باجرات، بي باك، جسور، متهور & ترسو، كم دل

پرده: 1 پوشش، حجاب، ستر، غشا، غطاء 2 لايه 3 راه، گاه، مقام، نغمه، نوا 4 صحنه، نقش 5 تابلو 6 چادر، خرگاه، خيمه 7 اندرون، حرم، حرمسرا

پرده پوش: رازدار، رازنگهدار، ساتر، سرپوش، سرنگهدار، محرم & افشاگر، پرده در، نامحرم

پرده پوشي: اختفا، اخفا، پنهان سازي، كتمان & پرده دري & افشاگري، پرده دري پرده دار: حاجب، دربان، پرده پوش

پرده دري: افشاگري، رسواسازي، رسوايي، شوخ چشمي، هتاكي، هتك & پرده پوشي پرده نشين: 1 زن، مخدره، مستور، مستوره 2 خلوت گزين، خلوت نشين، خلوتي 3 فرشته، ملك  پرديس: ارم، بهشت، جنان، جنت، خلد، فردوس، مينو، نعيم & دوزخ پررنج: تعب آلود، رنج آميز، رنج بار، رنج آور پررنگ: تند، سير & رنگ ورورفته، كمرنگ

پررو: 1 بي آزرم، بي ادب، بي حيا، بي شرم، چشم دريده، گستاخ، وقيح 2، جسور، مصر & كمرو پررونق: آباد، آبادان، پررواج، معمور & بي رونق، كساد

پررويي: بي حيايي، بي شرمي، دريدگي، گستاخي، وقاحت & حجب، كمرويي پرز: 1 خمول، خواب 2 ليقه

پرزور: 1 پرتوان، زورمند، قدرتمند، قوي، نيرومند 2 شديد & كم زور پرسا: پرسان، پرسشگر، پرسنده، جويا، متفحص

پرستار: 1 تيماردار 2 خادم، خادمه، خدمتكار، كنيز 3 ربيبه پرستاري: توجه، تيمار، حضانت، خدمت، مراقبت، نگهداري پرستش: ستايش، طاعت، عبادت، عبوديت، نيايش پرستشگاه: پرستشكده، عبادتگاه، معبد پرستشگر: پرستنده، عابد، مترهب، متعبد پرستو: ابابيل، پرستوك، پرستوك، چلچله، خطاف پرستوك: پرستو، چلچله، خطاف

پرستيژ: اعتبار، تشخص، حيثيت، شخصيت، نفوذ

پرسخن: بگو، پرچانه، پرحرف، روده دراز، وراج & كم حرف، كم سخن پرسروصدا: پرازدحام، جنجال، شلوغ & خلوت، دنج

پرسش: استخبار، استطلاع، استعلام، استفسار، استفهام، اقتراح، بازجويي، بازخواست، سوال، سراغ، مواخذه & پاسخ، جواب پرسنل: اعضا، عضو، كادر، كارمند

پرسود: پرمنفعت، سودآور، سودمند، مفيد، نافع & زيان بخش

پرسه: 1 ختم، سوگ، عزاداري، عزا، ماتم، ماتم پرسي 2 بيمارپرسي، تفقد، عيادت & عيش پرسه: تفرج، راه پيمايي، سير، گردش، گشت پرسه نشين: سوگوار، عزادار، ماتم زده & سوري

پرسه نشيني: سوگواري، عزاداري، مصيبت زدگي پرش: 1 جستن، جست، جهش، جهيدن، خيز 2 پرواز، طيران پرشك: شكاك، مذبذب

پرشكن: پرآژنگ، پرتاب، پرچين، پرشكنج & صاف

پرشكيب: بردبار، پرتحمل، پرحوصله، شكيبا، صابر، صبور & ناشكيب، كم حوصله پرشگفت: شگفت آور، شگفت انگيز، طرفه، عجيب، غريب & عادي، معمولي پرشور: 1 پرحرارت، پرهيجان 2 شورآفرين 3 آتشي، آتشين، داغ پرشهوت: بوالهوس، پرشبق، شهوت پرست، شهوتران، شهوتي، هوسران پرطمطراق: شكوهمند، شوكتمند، مجلل & ساده

پرفايده: پرمنفعت، سودآور، سودزا، سودمند، مفيد، منفعت دار، نافع & زيانبار پرفروغ: تابناك، فروزنده، فروغمند، متلالي، منور، نوراني & كم فروغ پرقدرت: پرقوت، توانا، توانمند، زورمند، قادر، قدرتمند، نيرومند & عاجز پرقوت: 1 نيرومند 2 انرژي دار، انرژي زا، مغذي، مقوي & بي قوت

پرقيمت: ارزشمند، بهادار، ثمين، قيمتي، گران، گرانبها، گرانقيمت & بي بها، كم بها پركار: پرتلاش، پرمشغله، تلاشگر، فعال، كاري & كم كار

پر كردن: 1 آكندن، انباشتن، مشحون كردن، ممتلي كردن، مملو كردن 2 اشغال كردن، مشغول كردن & تخليه، خالي كردن

پركرشمه: افسونگر، طناز، عشوه گر، عشوه ساز، لوند & سرد، سردمزاج

پرگو: پرچانه، پرحرف، حراف، روده دراز، مكثار، وراج & ساكت، كم حرف، كم سخن پرگوشت: چاق، سمين، فربه، لحيم & استخواني، لاغر پرگويي: پرچانگي، پرحرفي، روده درازي، وراجي & كم حرفي

پرمايه: 1 باسواد، بامعلومات، خردمند، دانشمند، عالم 2 ثروتمند، دارا، غني، متمول 3 غليظ، & كم مايه پرمشغله: پركار، گرفتار

پرمشقت: پرتعب، پردردسر، پررنج، تحمل گداز، توان سوز، توان فرسا، شاق، طاقت فرسا، نفس گير & بي دردسر، راحت

پرمنفعت: پرسود، پرمداخل، سودآور، سودبخش، نافع & كم فايده

پرناز: 1 پرغمزه، پركرشمه، نازآفرين، نازدار، نازو 2 پرادا، پرنخوت، متكبر، مغرور پرند: 1 ابريشم، پرنيان، حرير، ديبا 2 تيغ، شمشير پرندوش: پرند، پرنديش، پريشب پرنده: طاير، طير، مرغ پرنديش: پرندوش، پريشب

پرنقش: پرنگار، رنگارنگ، منقش، نقشدار & بي نقش، ساده پرنيان: ابريشم، پرند، حرير، ديبا

پروا: 1 باك، بيم، ترس، جبن، خوف، دهشت، رعب، محابا، مهابت، وحشت، هراس، هول 2 احتياط، محابا، ملاحظه 3 اعتنا، التفات، توجه، ميل 4 آهنگ، عزم، قصد 5 اشتياق، رغبت، ميل، هوا، هوس 6 تاب، تحمل، توان، طاقت، يارا

پروار: 1 چاق، سمين، فربه، مسمن 2 پرورش 3 پشتيبان، پشتيوان 4 رف، طاقچه 5 پرواره، پيسياره، تفسره، قاروره & لاغر

پرواز: 1 پاريدن، پار، پرش، پريدن، طيران، مطار 2 سير، عروج & 2 نزول پروانه: 1 اجازه، پته، جواز، حكم، فرمان، گواهي، مجوز 2 پره، ملخ 3    شبپره پروپاگاند: آگهي، تبليغ

پروتستان: عيسوي، مسيحي & كاتوليك

پروتكل: پيمان نامه، صورت مجلس، عهدنامه، قرارداد

پروردگار: آفريدگار، اﷲ، ايزد، جان آفرين، خدا، دادار، رب، كردگار، يزدان & بنده، عبد

پرورش: 1 تاديب، تربيت، تعليم 2 آموزش 3 بارآوردن، پروراندن 4 خوراك، طعام، غذا 5 پرواربندي پرورشگاه: دارالايتام، دارالتربيه، شيرخوارگاه، يتيم خانه پروزن: ثقيل، سنگين، وزين & سبك، كم وزن

پروژكتور: نورافكن پروژه: برنامه، طرح، نقشه پروگرام: برنامه

پرونده: 1 دوسيه 2 پيشينه، سابقه 3 پاپوش 4 پوشه پرونده سازي: پاپوش

پرويزن: آردبيز، الك، غربال، غربيل، منخل پروين: ثريا

پره: 1 پروانه 2 چرخ دنده، دندانه 3 چنبر، چنبره، حلقه پرهياهو: پرازدحام، پرسروصدا، جنجال، شلوغ & آرام، ساكت

پرهيز: 1 اتقا، اجتناب، احتراز، تجنب، تحرز، حذر، خويشتن داري، دوري، رژيم، كف نفس، گريز، ورع 2 احتما، امساك، رژيم

پرهيزكار: 1 پارسا، پرهيزگار، خويشتن دار، زاهد، صالح، متقي، متورع 2 محتاط پرهيزكاري: پارسايي، پاكدامني، تقوا، خويشتن داري، ورع & ناپارسايي

پرهيزگار: پارسا، پرهيزكار، زاهد، صالح، فرهومند، مومن، متدين، متقي & ناپرهيزگار پرهيزگارانه: پارسايانه، زاهدانه، زاهدوار، عابدانه، متعبدانه، & ناپارسايانه


پرهيزگاري پارسايي، تقوا، تورع، خويشتن داري، زهد، ورع & پارسايي، ناپرهيزگاري پري: 1 امتلا، انباشتگي، ملاء 2 كثرت 3 اشباع، سيري پري: 1 فرشته، ملك 2 حور، حوري، & عفريت، عفريته

پري پيكر: پريسا، پري منظر، پري وار، پريوش، خوش اندام، خوش هيكل، ناز & ديومنظر

پري رخسار: پريچهر، پريچهره، پريرخ، پريرو، پري منظر، جميل، خوبرو، خوشگل، زهره جبين، زيبا، قشنگ، مه جبين & زشت رو

پري زده: جن زده، ديوانه، غشي، مجنون، مصروع

پري سيما: پريچهر، پري رخسار، پريرو، پريرخ، پري منظر، جميل، خوبرو & بدقيافه پري منظر: پري پيكر، پري رخسار، پريرو، پري وار، پريوش & بدشكل، ناخوش منظر پريچهر: پريرو، پري سيما، جميل، خوبرو، زيبا، صبيح، وسيم & بدصورت، زشت، نازيبا پريرو: پريچهر، پريچهره، پريرخ، پري منظر، خوبروي، زهره جبين، زيباروي، مه جبين & زشت پريش: 1 آشفته، پريشان 2 سرگردان، سرگشته 3 متشتت، متفرق

پريشان: آشفته، بي آرام، بي قرار، پراكنده، پراكنده خاطر، پريشان حال، تنگدست، درهم، دلواپس، ژوليده، سراسيمه، شوريده، متاثر، متشتت، متفرق، مختل، مشوش، مضطر، مضطرب، مغشوش، منگ، ناآرام، نابسامان، نامنظم، نگران & آرام، آسوده

پريشان حال آشفته، آشفته خاطر، افسرده، بدبخت، بينوا، پريشان، پريشان خاطر، دژم، زار، سراسيمه، شوريده، مشوش، مضطرب & آسوده خاطر

پريشان حالي: 1 بي نوايي، تنگدستي، تهيدستي 2 آشفته خاطري، دلتنگي، ملالت & رفاه زدگي

پريشان خاطر: آسيمه، آشفته، آشفته حال، آشفته خاطر، پريشان حال، دل نگران، مضطرب، ناراحت & آسوده خاطر

پريشان گو: بيهوده گو،  پراكندهگو، هذيان گو

پريشان گويي: بيهوده گويي، پراكنده گويي، هذيان، ياوه سرايي

پريشاني: 1 تشويش، دغدغه 2 آشفتگي، بي نظمي، ژوليدگي، شوريدگي، نابساماني 3 سرگرداني 4 پراكندگي، تشتت، جدايي 5 اضطراب، بيقراري & آرامش پريشب: پرندوش

پريشي: آشفتگي، اختلال، پريشاني، ژوليدگي

پز: 1 شكل، سرووضع، لباس، وضع 2 افاده، تبختر، تظاهر، خودنمايي، فيس پزشك: حكيم، دكتر، طبيب، نبض شناس، نبض گير پزشكي: 1 طبابت 2 طبي پزنده: آشپز، خورشگر، طباخ

پژمان: افسرده، پژمرده، خسته دل، غمخوار، غمگين، غمناك، نژند، نوميد & شادمان

پژمردگي افسردگي، دلمردگي، ذبول، غمگيني، غمناكي & بشاشت

پژمرده: 1 پژمان، پلاسيده، خشك 2 افسرده، پژمان، دلتنگ، دلمرده & باطراوت، بشاش پژواك: انعكاس، بازتاب، طنين

پژوهش: 1 بازجست، بازرسي، تتبع، تحقيق، تدقيق، تفحص، جستجو، مطالعه 2 استيناف، تميز، رسيدگي پژوهشگر: پژوهنده، جستجوگر، متتبع، متجسس، متفحص، محقق

پژوهنده: 1 پژوهشگرجوينده، ، متتبع، متجسس، محقق 2 خردمند، دانا 3 جاسوس، منهي پژوهيدن: استقصا، بررسي، پي جويي، تتبع، تجسس، تحقيق، تفحص، جستن

پس: 1 پشت، پي، ته، خلف، دنبال، ظهر، عقب، ورا 2 آنگاه، بنابرين، درنتيجه، سپس، لذا 3 بعد پس افت: 1 اندوخته، باقيمانده، پس انداز، ذخيره 2 تاخير پس افكند: 1 اندوخته، پس انداز، ذخيره 2 ميراث

پس انداز: اندوخته، پس افت، پس افكند، ذخيره، صرفه جويي پس انداز كردن: اندوختن، ذخيره كردن، صرفه جويي كردن پس درنشين: جاكش، ديوث، قرمساق پس لرزه: زلزله، زمين لرزه

پس مانده: بقيه، تفاله، ته مانده، درد، مابقي


پست: 1 بريد، پيك، چاپار 2 قراول، كشيك 3 خدمت، شغل، مقام 4 جايگاه، منزل، موضع 5 پاسگاه پست: 1 بي سروپا، پست فطرت، دون همت، رذل، ناكس 2 بخيل، كنس، لئيم، لچر 3 قصير، كم ارتفاع، كوتاه 4 بي قدر، بي مقدار، حقير، خوار، دني، دون، ذليل، زبون، سفله، فرومايه، متذلل 5 نازل 6 جلب، رذيل 7 محقر 8 پايين، كوچك 9 مبتذل، وضيع & شريف پستان: سينه، ضرع، ممه

پستچي: بريد، پيك، چاپار، فراش، نامه رسان

پست فطرت: بدذات، بدسرشت، پست، خسيس، ديوسيرت، فرومايه، لئيم، ناكس، نامردم پست فطرتي: پستي، خباثت، خبث، دنائت، رذالت، فرومايگي، لئامت

پستي: 1 انحطاط، بي اعتباري، حضيض 2 حقارت، خواري، دنائت، ذلت، رذالت، زبوني، سفل، فرومايگي، لئامت، مذلت، هوان 3 نشيب 4 كوتاهي پسر: 1 ابن، پور، فرزند 2 صبي، طفل، غلام 3 نوباوه، نونهال & دختر، صبيه پسروي: پس نشيني، عقب نشيني، قهقرا & پيشروي

پسله: 1 پنهان، نهان، نهاني 2 گوشه وكنار، جاي دنج، مخفيگاه

پسند: 1 اجابت، پذيرش، دلخواه، صوابديد، قبول، مرغوب، مقبوليت، مقبول 2 سليقه 3 انتخاب، گزينش، گزيدن 4 تاييد، تصديق & ناپسند

پسنديدن: 1 ارتضاء، انتخاب كردن، برگزيدن 2 پذيرفتن، قبول كردن 3 پسند كردن، مقبول يافتن 4 تحسين كردن، ستودن

پسنديده: برگزيده، حسنه، خوب، خوشايند، دلپذير، ستوده، شايسته، مرضي، مرغوب، مستحسن، مطبوع، مطلوب، معقول، مقبول، منتخب، نيك، نيكو، هژير & بد، نامرغوب پسين: 1 بعدازظهر، عصر 2 بازپسين، فرجام، موخر & پيشين

پشت: 1 پس، خلف، ظهر، عقب، ورا 2 بيرون، خارج 3 آنسو 4 اولاد، تبار، تخمه، دودمان 5 پشتيبان، حامي، كمك، معين، ملاذ، ملجا، يار، ياور 6 امرد، كوني، مخنث، مفعول، ملوط، هيز 7 پي، دنبال & جلو، رو

پشت پايي: امرد، بي ريش، مخنث، هيز پشت كردن: اعراض، رويگرداني پشت گوش اندازي: تغافل، تكاهل، غفلت پشت وپناه: پشتيبان، تكيه گاه، حامي، ظهير

پشت هم انداز: چاخان، حيله گر، دروغگو، دوال باز، شارلاتان، كذاب & صادق پشتاره: خورجين، كوله بار پشتك: معلق، وارو پشتكار: اراده، استقامت

پشتگرم: متكي، مستظهر، معتمد

پشتگرمي: اتكا، استظهار، اطمينان، اعتماد، توكل، مظاهرت پشتوار: پشتيبان، مددكار، معين، يار، ياور

پشتوانه: 1 اعتبار، تضمين 2 پشتيبان، پشتوان، پشتيوان، تكيه گاه، ظهير 3 حامي، مددكار، معين، يار، ياور

پشته: تپه، تل، فلات، كومه، كوهپايه، ناهموار

پشتي: 1 امداد، حمايت، كنف، مظاهرت، ياري 2 بالش،  تكيهگاه، مخده

پشتيبان: پارتي، پشتيوان، حامي، ظهير، عاصم، عضد، مويد، مجير، مجير، محافظ، مدافع، مددكار، معاضد، نگهبان، يار، ياريگر، ياور & مخالف

پشتيباني: تاييد، تقويت، حفظ، حمايت، طرفداري، محافظت، مدافعه پشتيوان: پشتيبان، حامي، مددكار، ياور پشك: 1 پشكل، سرگين 2 قرعه پشم: 1 پت، صوف، كرك 2 هيچ، پت  پشمينهپوش: درويش، صوفي، فقير

پشيز: اندك، پاپاسي، پشيزه، پول خرد، پول سياه، دينار، شاهي، عباسي، غاز، فلس، قاز، مبلغ ناچيز پشيزه: 1 پشيز 2 پولك، فلس 3 صحيفه، ورقه


پشيمان تائب، متاسف، متلهف، منفعل، نادم

پشيماني: افسوس، انابت، انفعال، تاسف، ، توبه، حسرت، دريغ، لهف، ندامت پف: 1 آماس، باد، متورم، ورم 2 آماه، پفو، دم، فوت، نفحه، نفخ، ورم پفو: 1 پف 2 فوت

پفيوز: 1 احمق، نادان 2 بي غيرت، قرمساق 3 بي حميت، بي درد، بي رگ پكر: 1 بي حواس، حيران، سرگشته، گيج 2 افسرده، گرفته، مغموم، نوميد 3 دمغ پگاه: 1 بامداد، سپيده دم، سحر، صبح، صبحدم، فجر، فلق 2 زود & دير پگاه خيز: 1 سحرخيز، صبح خيز، بكر 2 شب خيز پل: جسر، خدك، قنطره

پلاس: 1 زيرانداز، فراش، گليم، مفرش 2 سرگردان، ويلان پلاسيده: 1 پژمرده 2 چروك، له، لهيده 3 لاغر

پلشت: 1 پليد، چركين، چرك، عفوني، قذر، لچر، ناپاك، نجس 2 نكبتي & پاك پلنگ: فهد، نمر

پله: پغنه، پلكان، مرقات، نردبام، نردبان

پليد: 1 آلوده، بد، پلشت، چرك آلود، چركين، خبيث، كثيف، ملوث، نجس 2 تبهكار، خبيث، بدكار، شرير، فاسد، ناپاك & پاك

پليدي: آلودگي، چرك، چركيني، خباثت، خبث، ريم، غايط، گه، مدفوع، ناپاكي، ناپاكي، نجاست، نجسي، نجسي & پاكيزگي، طهارت

پليس: 1 آژان، پاسبان، شرطه، عسس، محتسب 2 شهرباني، كلانتري، نظميه پماد: ضماد، مرهم

پناه: 1 امان، پناهگاه، حفاظ، زنهار، ظل، عياذ، كنف، مامن، ماوا، معاذ 2 پشتيبان، حافظ، حامي، ظهير، معاضد، ملاذ، ملجا

پناه جويي: التجا، بست نشيني، پناهندگي، تحصن، تظلم

پناهگاه: 1 عياذ، ماوا، معاذ، ملاذ، ملجا 2 تكيه گاه، حفاظ، مامن، مخفيگاه 3 مفر پناهنده: پناه جو، زنهاري، زينهاري، متحصن، ملتجي پنبه زن: حلاج، نداف پنبه زني: حلاجي، ندافي پنجره: پادگانه، دريچه، روزنه

پنجه: 1 برثن، چنگال، چنگول، مخلب 2 دست

پند: اندرز، تذكير، درس، رهنمون، رهنمود، عبرت، موعظه، نصيحت، وعظ

پندآموز اندرزگو، ناصح، نصيحت گو، واعظ

پندار: انديشه، انگار، ايهام، پنداشت، تصور، توهم، خيال، ظن، فرض، فكر، گمان، وهم پنداري: 1 تصوري، خيالي، وهمي 2 گويي، گوييا، همانا پنداشت: انگار، انگاره، انگاشت، پندار، خيال، گمان، وهم پنداشته: انگاشته، متصور، مفروض، موهوم

پندپذير: اندرزپذير، پندشنو، پندگير، عبرت آموز، نصيحت پذير، نصيحت شنو  پنددهي: اندرزگويي، موعظه، نصح، نصيحت گويي پندگو: اندرزگو، ناصح، نصيحت گو، واعظ

پندنيوش: پندشنو، پندگير، نصيحت پذير، نصيحت شنو

پنهان: باطن، پوشيده، خفا، خفي، غيب، قايم، كتم، محجب، مختفي، مخفي، مستتر، مستور، مضمر، مكتوم، مكنون، ناپيدا، نامرئي، نهان، نهفته، متواري & آشكار، علني

پنهان سازي: اخفا، استتار، پنهان كاري، پوشيدن، كتمان، مخفي سازي، اختفا،      نهانسازي & افشا پنهان كردن: اختفا، استتار، پوشيدن، نهفتن & برملا كردن، فاش كردن پنهان كاري: 1 خفيه كاري، كتمان 2 توطئه، دسيسه

پنهاني: 1 اختفا، پوشيده، خفيه، خلوت، مخفيانه، مستور، نهاني، نهاني 2 درخفا، مخفيانه & آشكارا


پوپك    شانه بسر، هدهد 2 بكر، دوشيزه

پوچ: بي اساس، بي بنياد، بي فايده، بي معني، بيهوده، پوك، تهي، چرند، خالي، صفر، كشكي، مزخرف، ميان تهي، واهي، هجو، هيچ، ياوه پوچي: بطلان، بيهودگي پودر: خاكه، گرد، نرم

پور: آقازاده، ابن، پسر، فرزند، ولد پوزش: عذر، عذرخواهي، معذرت، معذوريت

پوزش خواه: پوزش طلب، پوزشگر، عذرخواه، معذرت خواه، معذور پوزش خواهي: پوزش طلبي، پوزشگري، معذرت، معذرت خواهي پوست: بشره، پوسته، پوسه، جلد، غلاف، قشر، لايه، لحات، ورقه پوست پيرا: 1 چرم ساز، چرمگر، دباغ، صرام 2 پوستين دوز، واتگر پوسته: پوست، طبقه، غشا، قشر، لاك، لايه، ورقه & مغز پوسته پوسته: پوسه پوسه، ورقه ورقه، لايه لايه پوستين دوز: پوست پيرا، فراء، واتگر

پوسيدگي: 1 تباهي، تلاشي، فساد 2 تخلخل، 3 كرم خوردگي، له شدگي

پوسيده 1 ژنده، فرسوده، كهنه، مندرس 2 پوك، فاسد، كرم خورده 3 رميم پوشاك: پوشيدني، جامه، رخت، كسوت، لباس، ملبوس

پوشاندن: 1 بر كردن، پوشانيدن 2 اخفا، پرده پوشي، نهفتن 3 فراگرفتن 4 كسف

پوشش: 1 تن پوش، جامه، لباس 2 استتار، پرده، جلباب، حجاب، حفاظ، غاشيه، غطا 2 حمايت، محافظت، مراقبت

پوشه: 1 پرونده، دوسيه 2 شميز، لفافه

پوشيدن: 1 دربر كردن، ملبس شدن 2 پرده پوشي كردن، پنهان كردن، كتمان كردن، مخفي كردن، مكتوم نگاه داشتن، نهفتن 3 تلبيس، اختفا 4 فراگرفتن & 1 لخت شدن 2 آشكار كردن، افشا كردن پوشيدني: 1 پوشاك، جامه، رخت، لباس، ملبوس 2 نهفتني، سر

پوشيده: 1 محجب، محجوب، مستور، ملبس 2 راز، غيب، مستور، مستتر، مضمر، ملبس، ناآشكار 3 كتم، مبهم، مجهول، مشكل، مكتوم 4 پنهان، مختفي، مخفي، مكنون، ناپديد، نهان، نهفته 2 مسقف & آشكار پوشيده رو: حجابدار، متحجب، نقابدار & بي حجاب پوك: پوچ، پوسيده، خالي، مجوف، ميان تهي & پر

پول: 1 اسكناس، بودجه، پيسه، تنخواه، دست مايه، دينار، سرمايه، سكه، مبلغ، مسكوك، نقد، نقدينه، وجه 2 پل، جسر

پولاد: 1 آهن، چدن، فولاد 2 شمشير، گرز

پولدار   توانگر، دولتمند، غني، متمول 2 خرپول & بي پول، فقير پولك: 1             پولخرد، فلس 2 فلس 3 صحيفه، صفحه پونه: پودنه، نعناع پويه: 1 رفتار 2 دويدن

پهلو: 1 جنب، كنار 2 آغوش، بر 3 كناره 4 ضلع، قبل 5 بطن، شكم پهلوان: دلاور، دلير، شجاع، قهرمان، گرد، مبارز، نيو، يل پهلواني: 1 شجاعت، قهرماني، يلي 2 شهري 3 پارسي، فارسي

پهن: پخش، پهناور، عريض، فراخ، گسترده، گشاد، مسطح، وسيع & كم عرض پهنا: ستبرا، عرض، فراخنا، فراخي، قطر، وسعت & طول پهنادار: پرعرض، پهن، عريض، گشاد & تنگ پهناور: پهن، فراخ، گسترده، واسع، وسيع & تنگ پهنه: ساحت، صحنه، عرصه، عرض، گستره، ميدان، وسعت

پي: 1 اساس، بن، بنياد، بنيان، بيخ، پايه، شالوده، مبنا 2 اثر، ردپا، رد 3 پس، پشت، تعاقب، دنبال، عقب، قفا، متعاقب، واپس 4 رگ، عصب

پياپي: پي درپي، دمادم، متواتر، متوالي، مداوم، مستمر


پياز: ازليم، بصل، صوغان

پياله: جام، ساتكين، ساغر، صراحي، قدح، كاسه

پياله پيما: باده نوش، پياله كش، پياله نوش، شرابخوار، قدح نوش پيام: 1 پيغام، سفارش، مطلب، نبا 2 يادداشت 3 الهام، وحي 4 درود، سلام پيام آور: ايلچي، پيام رسان، پيغام آور، پيك، رسول، قاصد پيام آوري: 1 پيغمبري، رسالت، وخشوري 2 ابلاغ پيام گزار: پيام آور، پيام رسان، پيك، قاصد پيامبري: پيغامبري، پيغمبري، رسالت، نبوت پيامد: بازتاب، عارضه، عقبه، عكس العمل، واكنش پيجامه: ازار، پيژاما، پيژامه، زيرجامه، زيرشلوار، سراويل پي جو: 1 جستجوگر، جويا، سراغ گير 2 ردجو، ردياب پي جويي: استقصا، پيگيري، تفحص، جستجو، رديابي، كاوش

پيچ: 1 نبش 2 انحنا، خميدگي، خم، كجي 3 چين، شكنج، شكن، كرس 4 گشت 5 ميخ پيچ دار: پرپيچ، پيچاپيچ، پيچ درپيچ، خمناك پيچ درپيچ: پرپيچ، پرپيچ وخم، پيچاپيچ، خم اندرخم

پيچش   انحراف، پيج، خم، خميدگي، كجي، گردش 2 ابهام، پيچيدگي، تعقيد، غموض 3 دل پيچه، شكم روش 4 انعكاس، پژواك، طنين 5 تحرير

پيچه: 1 برقع، حجاب، روبند، نقاب 2 زلف، گيسو، مرغول 3 پيشاني پيچيدگي: ابهام، اشكال، پيچش، تعقيد، دشواري، غموض

پيچيده: 1 بغرنج، درهم، سخت، غامض، مبهم، مشكل، معضل، معقد، مغلق 2 انبوه، تابدار، شكن برشكن، مجعد 3 مطوي، ملفوف & آسان، سهل

پيدا: 1 آشكار، آشكارا، بارز، پديد، ظاهر، مرئي، مرئي، مشهود، معلوم، نمايان، نمودار، واضح، هويدا 2 شناخته، متمايز، مشخص & ناپيدا، نهان

پيدا كردن: بدست آوردن، كشف كردن، يافتن & گم كردن

پيدايش: احداث، ايجاد، بروز، پيدايي، تكون، تكوين، طلوع، ظهور، وقوع پيدايي: بروز، پيدايش، تكون، طلوع، ظهور

پي درپي: پياپي، متوالي، مداوم، مسلسل، مكرر، مكرراً

پير: 1 جاافتاده، سالخورده، سالديده، سالمند، كهنسال، مسن، معمر 2 پاتال، فرتوت، ناتوان 3 ابدال، اوتاد، خضر، شيخ، قديس، قطب، مراد، مرشد 3 پيشوا، قايد & 1 برنا، جوان 2 مريد

پيراستن: 1 پيرايه كردن، زينت كردن، مزين كردن 2 زدايش 3 زدودن، صيقل دادن 4 رفو كردن، وصله كردن

پيراستگي: 1 تزيين 2 تنقيح 3 زدايش 4 رفو، وصله & آراستگي

پيرامون: اطراف، اكناف، پيرامن، حوالي، حومه، دوروبر، گرداگرد، محيط پيراهن: پيرهن، جامه، قميص

پيرايش: 1 زيب، زيور 2 تزيين، مزين 3 آرايش پيرايه: آرايش، بزك، حليه، زينت، زيور، پيرايش پيرزال: پيرزن، عجوزه & پيرمرد

پيرمرد: سالخورده، سالديده، سالمند، كهنسال، مسن & پيرزن، جوان

پيرو: 1 امت، تابع، سالك، صحابه، طرفدار، مريد، مقلد، هواخواه، هوادار 2 تعقيب، درپي

پيروز: 1 برنده، چيره، ظافر، غالب، فاتح، فايق، فيروز، فيروزمند، قاهر، قهرمان، كامياب، متغلب، مستولي، مظفر، منتصر، موفق 2 خجسته، مبارك، ميمون 3 بهره ور، بهره مند، برخوردار، كامياب، متمتع & مقهور

پيروزمند: 1 پيروزگار، غالب، فاتح، ، منتصر، فيروزمند، مظفر، منصور 2 كامياب، مرادمند، موفق & مغلوب

پيروزمندانه: ظفرمندانه، فاتحانه، فيروزمندانه

پيروزه گون: 1 پيروزه اي، پيروزه رنگ، پيروزه فام، فيروزه اي، فيروزه رنگ، پيروزه فام، فيروزه گون


پيروزي: 1 توفيق، فوز، كاميابي، موفقيت، نجاح 2 چيرگي، ظفر، غلبه، فتح، فيروزي، نصرت & شكست، ناكامي

پيروي: اطاعت، اقتدا، اقتفا، انقياد، تاسي، تبعيت، تقليد، تمكين، دنباله روي، طاعت، فرمانبرداري، متابعت، متاسي، مطاوعت، هواخواهي & سرپيچي، تخلف پيرهن: پيراهن، جامه، قميص

پيري: سالخوردگي، سالمندي، شيخوخيت، كبر، كهنسالي، هرم & شباب

پي ريزي: ايجاد، بنيان گذاري، پي افكني، پي بندي، پي گذاري، تاسيس، شالوده گذاري پيژاما: پيژامه، تنبان، زيرجامه، سروال & پيرهن

پيژامه: ازار، پيجامه، پيژاما، پيژامه، زيرجامه، زيرشلواري، سراويل & پيراهن پيس: ابرص، پيسه

پي سپار: 1 رهرو، رهسپر، عابر 2 راهي، رهسپار، عازم

پيستوله: 1 پيشتو، تپانچه، طپانچه، رولور، سلاح كمري، هفت تير 2 رنگ پاش پيسه: 1 دورو، مزور، منافق 2 ابلق، دورنگ 3 پيس، مبروص پيسه: پول، زر، وجه

پيش: 1 سابق، قبل 2 فراپيش، قبل، قدام 3 برابر، روبرو، مقابل 2 زي، نزد 5 گذشته، ماضي 6 شاخه نخل 7 جلو، پيشرو 8 كنار، پهلو، نزديك 9 سمت، سو، طرف & بعد، پس، پشت، عقب پيشاب: ادرار، بول، جيش، زهراب، شاش پيشاب زا: ادرارزا، مدر

پيشامد: اتفاق، حادثه، رخداد، رويداد، سانحه، عارضه، ماجرا، واقعه پيشاني: 1 جبين، رمه، ناصيه 2 اقبال، بخت، طالع

پيشاني بلند: اقبالمند، بلنداختر، خوش شانس، خوش طالع، سفيدبخت، نيكبخت 2 پيشاني سياه، بداقبال پيشاهنگ: پرچمدار، پيشتاز، پيشرو، متقدم پيشباز: استقبال، پيشواز، پذيره & بدرقه

پيش بين: 1 آخربين، دورانديش، عاقبت انديش 2 احتياطكار، باحزم، محتاط  پيش بيني: 1 حزم، دورانديشي، عاقبت انديشي 2 تدارك، تهيه 3 پيش گويي پيش پاافتاده: 1 عادي، مبتذل، معمولي 2 سهل ياب & بديع، بكر، نادره پيش پرداخت: بيعانه، پيش بها، مساعده & تتمه پيشتاب: پارابلوم، ، پيشتاو، پيشتو، طپانچه، كلت

پيشتاز: 1 پيشاهنگ، پيشرو، ، متقدم، ، مقدم 2 پرچمدار، طلايه، طلايه دار پيشتر: 1 فراتر 2 سابقاً، قبلاً، گذشته، ماقبل & بعدتر

پيشخدمت: پادو، پيشكار، خادم، ، خدمتكار، خدمتگزار، فراش، مستخدم، نوكر & ارباب

پيش خريد: سلف، سلم پيشخوان: جلوخان، كرياس پيشدستي: تقدم، سبقت، سبقت جويي پيشرس: زودرس، كال، نرسيده & ديررس پيشرفت: ارتقا، ترفيع، ترقي، تعالي، توسعه

پيشرفته: آباد، توسعه يافته، راقيه، مترقي & عقب مانده

پيشرو: پرچمدار، پيشاهنگ، پيشتاز، پيشقدم، پيشگام، زعيم، طليعه، مقدم

پيشروي: 1 پيشاهنگي، پيشتازي، پيشقدمي، پيشگامي 2 ترقي، تعالي 3 تجاوز، تعدي & پسروي پيشقدم: پيشاهنگ، پيشتاز، پيشرو، پيشگام، سابق، مقدم & دنباله رو پيشقراول: پرچمدار، پيشرو، جلودار، طلايه، طلايه دار، طليعه، يزك

پيشكار: پاكار، پيشخدمت، خادم، خدمتكار، خدمتگزار، دستيار، عامل، قايم مقام، كارپرداز، كارگزار، مباشر، مددكار، مشاور، معاون، نايب، وشكرده، وكيل پيشكش: ارمغان، اهدا، تحفه، تعارف، تقديم، تقديمي، هديه پيشگام: پيشاهنگ، پيشتاز، پيشرو، طلايه دار، & دنباله رو پيشگاه: آستانه، آستان، تخت، حضور، درگاه، ساحت، صدر، مسند

پيش گفتار: ديباچه، مدخل، مقدمه پيشگو: غيب گو، فالگو، كاهن

پيشگويي: پيش بيني، غيب گويي، كهانت پيشگيري: جلوگيري، دفع پي شناس: ردشناس، ردگير، قائف

پيش نويس: چرك نويس، سواد، مسوده & بياض، پاكنويس پيشنماز: امام & ماموم

پيشنهاد: 1 اعلام، توصيه، طرح 2 آهنگ، اراده، غرض، قصد، مراد، مقصود، منظور

پيشوا: امام، حاكم، راهبر، راهنما، رئيس، رهبر، زعيم، سالار، سر، سرور، سردار، سرپرست، سلسله جنبان، شيخ، عميد، قايد، قدوه، كامل، كلانتر، ليدر، مرشد، مراد، مقتدا، مولا، مهتر، نقيب پيشواز: استقبال، پيشباز & بدرقه

پيشوايي: تسلط، حكومت، رهبري، رياست، زعامت، سروري، فرماندهي، فرمانروايي، قيادت پيشه: حرفه، شغل، صناعت، صنف، عمل، كار، كسب، مشغله، مكسب، منصب

پيشه ور: بازرگان، پيله ور، تاجر، سوداگر، صنعتكار، صنعتگر، كاسب، محترف، محترفه، معامله گر پيشي: 1 برتري، تقدم، سبقت، مسابقه 2 سنور، گربه

پيشين: 1 ديرينه، سابق، سابق، سلف، قبلي، قديم، متقدم 2 ظهر، نيمروز & 1 تازه 2 پسين  پيشينگان: اسلاف، پيشينيان، متقدمان، متقدمين & متاخرين پيشينگي: قدمت، ديرينگي

پيشينه: 1 پيشين، ديرينه، سابق، سلف، قبلي، قديم 2 پرونده، سابقه، ماسبق پيشينه دار: بدسابقه، سابقه دار & خوش سابقه پيغام آور: ايلچي، پيام آور، پيك، قاصد پيغامبر: پيغمبر، رسالت ماب، رسول، وخشور پيغامبري: پيامبري، رسالت، نبوت پيغمبر: رسول، مرسل، نبي، وخشور پيغمبري: پيامبري، رسالت، نبوت

پيكار: آرزم، پرخاش، جدال، جنگ، رزم، ستيز، كارزار، گيرودار، محاربه، مخاصمه، مواقعه، نبرد، هنگامه & صلح، آرامش

پيكارجو: جنگجو، دلاور، ستيزه جو، ستيزه گر، محارب، منازع، نبردآزما & صلحجو پيكارگر: جنگجو، رزمنده، ستيزه جو، مبارز، محارب & مصلح، صلح طلب پيكان: تير، خدنگ، سهم

پيك: بريد، پستچي، چاپار، رسول، فرستاده، فرستاده، قاصد، نامه رسان، نامه آور پيك بهداشت: جاروكش، رفتگر، سپور

پيك نيك: تفريح، تفرج، گردش، گشت، هواخوري

پيكر: 1 اندام، بدنه، تن، جثه، جسد، جسم، كالبد، هيكل 2 ريخت، صورت، هيات 3 تصوير، نقش، نگاره 4 پيكره، تنديس، مجسمه 5 رقم 6 پرچم، درفش، رايت، علم، لوا

پيكره: 1 تنديس، مجسمه 2 بدنه 3 اساس، زمينه، شالوده 4 ترتيب، نسق، نظم پيكره ساز: پيكرآرا، پيكرساز، تنديسگر، مجسمه ساز

پيگيري: پي جويي، تعاقب، تعقيب، ردجويي، ردگيري، سراغ پيل: 1 فيل 2 انباره، باتري، قوه

پيله: 1 ابريشم، كرم ابريشم 2 آماس، ورم 3 اصرار، تاكيد 4 توبره، خريطه 5 طبله، عطردان 6 تعرض، عداوت، كينه 7 حقه، كلك، نادرستي، نيرنگ 8 دارو، دوا 9 تنش، تنيدن پيله ور: پيشه ور، خرده فروش، دوره گرد، كاسب، محترفه

پيمان: تعهد، شرط، ضمان، عهد، قرارداد، قول، معاهده، مقاطعه، مقاوله، ميثاق، وعده پيمان شكن: بدپيمان، بي وفا، سست پيمان، عهدشكن، عهدگسل، ناقض عهد، ناكث & وفادار پيمان شكني: تخلف، عهدشكني، عهدگسلي، نقض عهد & وفاداري پيمان نامه: عهدنامه، قرارداد، مقاوله نامه

پيمانكار: مقاطعه كار پيمانكاري: مقاطعه

پيمانه: 1 جام، ساغر، صراحي، صراحي، قدح 2 اندازه، كيل، كيله، معيار پيماني: قراردادي & رسمي

پيمانه كش: باده پيما، باده گسار، پيمانه خور، پيمانه گسار، پيمانه نوش، دردي كش، شرابخوار پيمايش: 1 اندازه گيري، سنجش، مساحي 2 پيمودن، درنورديدن، طي كردن

پيمودن: 1 درنورديدن، طي كردن 2 آشاميدن، نوشيدن 3 اندازه گرفتن، اندازه گيري، مساحت سنجي، مساحي

پي نوشت: امر، امريه، توقيع، حكم، دستور، فرمان، منشور، مهر پينه: 1 بهرك، پرگاله 2 رقعه، غاز، وصله پينه دوز: پاره دوز، كفشدوز

پيوست: اتصال، الحاق، ضميمه، ملحق، منضم

پيوستگي: 1 اتصال، ارتباط، تعلق، رابطه، علاقه، علقه 2 استمرار، بقا، دوام 3 مواصلت، وصلت & گسستگي

پيوستن: الحاق، چسبيدن، ملحق شدن، وصل شدن & گسستن

پيوسته: دايماً، دمادم، علي الاتصال، علي الدوام، لاينقطع، متصل، متوالي، مدام، مداوم، مستدام، مستمر، ملحق، منسجم، هموار، همواره، هميشه & ابداً، هرگز، هيچگاه، هيچوقت & گسسته

پيوند: 1 اتصال، پيوستگي، ربط 2 ازدواج، مواصلت، نكاح، وصال، وصل 3 بستگي، خويشي، رابطه، نزديكي 4 اتحاد، اتصال، ارتباط، انتساب، بند، ربط & انفصال پيه: چربي، روغن، زيت


لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف ب

باآبرو : آبرودار، آبرومند، باحيثيت، محترم، معتبر & بي آبرو  باآب وتاب : به تفصيل، مفصل، مشروح، مشروح

باآب ورنگ : 1 گلگون 2 باطراوت، پرطراوت & بي طراوت 3 زيبا، قشنگ، مليح، وجيه  باابهت : باشكوه، باعظمت، شكوهمند، عظيم، مجلل & بي ابهت، محقر، بي شكوه

بااحتياط : 1 احتياطكار، محتاط، دورانديش، ملاحظه كار & بي احتياط، بي پروا، نامحتاط 2 محتاطانه، دورانديشانه، مصلحت انديشانه

بااحساس : پرحرارت، پرشور، گرم & بس احساس

باادب : آداب دان، فرهيخته، مودب، مبادي آداب، متادب، متمدن & بي ادب، گستاخ، نافرهيخته  باارزش : 1 ارجمند، بااعتبار، بااهميت 2 قيمتي، نفيس، ارزشمند، گرانبها & بي ارزش 2 مغتنم، مهم  بااصل: اصالت دار، اصيل، بااصالت، شريف، نجيب، نژاده، نسيب & بي اصل

بااصل ونسب: اصالت دار، اصيل، بااصالت، شريف، باباننه دار، نجيب، نژاده، نسيب & بي اصل  بااعتبار : باارزش، پادار، صاحب اعتبار، متمول، محترم، معتبر، معتمد، موثق & بي آبرو، بي اعتبار، نامعتبر

باالارده : باقصد، عمداً، ارادي، قصداً، متعمداً & غيرعمد، بي اختيار، بي اراده  باالتهاب: ملتهب

باانصاف: 1 انصافدار، منصف 2 بي نظر، حق بين، دادگر، عادل & بي انصاف

باانضباط : باديسيپلين، بانظم، مرتب، منضبط، مقرراتي، منظم & بي انضباط، شلخته، نامرتب، نظم گريز  بااهميت : ارجمند، باارزش، مهم & بي ارزش، بي اهميت

باايمان : ايمان دار، باديانت، پارسا، پرهيزگار، ديندار، متدين، متقي، مومن، معتقد & بي ايمان، كافر  بااين كه : هرچند، اگرچه

بابا :اسم 1 اب، پدر، والد & ام، مادر، مام 2 شخص، كس 3 فلاني، مردك 4 يارو، طرف، فلاني 5 بزرگ 6 پير، پيرمرد & پيرزن، ننه 7 پير، مرشد، مراد 8 خدمتكار 9 خدمتگزار  بابابزرگ : 1 پدربزرگ، جد، نيا 1 & نوه 2 مادربزرگ  باباشمل: 1 داش، داش مشدي، لوطي & نالوطي 2 جاهل

بابت : 1 از باب، به خاطر، براي، درخصوص، راجع 2 به حساب، درعوض 3 جهت، حيث، فقره 4 سبب، علت

باب :اسم 1 رايج، رسم، متعارف، متداول، مد، مرسوم، معمول 2 در، دروازه 3 بارگاه، سرا & كلبه 4 دريچه، پنجره 5 بخش، فصل، مدخل 6 اب، بابا، پدر & مام، مادر، ام 7 خاص، مخصوص، ويژه 8 باره، خصوص، فقره، مورد 9 بغاز، تنگه 01 درخور،  بابركت : بافيض، زياد، فراوان، موفور & بي بركت  بابزن : سيخ كباب، سيخ

باب شدن: تداول يافتن، رايج شدن، رواج يافتن، متداول شدن، مد شدن، معمول شدن & منسوخ شدن، دمده شدن، ازمد افتادن

باب كردن : متداول كردن، رايج كردن، رواج دادن & منسوخ كردن  بابل : باختر، مغرب، غرب & خاور، شرق، مشرق

بابونه : اقحوان، اكحوان، بابونج، بابونق، بابونك  با :حرف 1 به وسيله، توسط 2 به 3 مع 4 همراه & بي 3 آش

باتجربه : آزموده، حاذق، خبره، كارآزموده، كاردان، كهنه كار، مجرب & بي تجربه، تازه كار  باتدبير :اسم مدبر، كاردان

باتري : 1 پيل، قوه 2 آكومولاتور، انباره

باتقوا : بافضيلت، پرهيزكار، پارسا، پاكدامن، خويشتن دار، ديندار، زاهد، صالح، عفيف، متقي، متورع & بي تقوا

باتلاق : باطلاق، گنداب، مرداب، منجلاب & درياچه باتون : 1 چوبدست، عصا 2 باتوم، باطوم

باثمر : بارور، مثمر، ميوه دار & بي بر، بي ثمر، بيهوده

باج : 1 ارتشا، باژ، رشوه 2 جزيه، خراج، ساو، عوارض، ماليات، نمار 3 گمرك 4 سخن، كلمه، واج، واژ باج بگير :اسم 1   اخاذ، باج ستان، باج گير 2 رشوه خوار، رشوه ستان، رشوه گير، مرتشي & باج ده، راشي  باجرات : باشهامت، پرجسارت، پردل، جربزه دار، دلاور، دلير، شجاع، شيردل، صارم، صفدر & بي جرات، ترسو

باجربزه : باشهامت، باعرضه، جراتمند، قدرتمند، مدير & بي جربزه، بي شهامت

باج ستان :اسم اخاذ، باج بگير، باج خواه، باجگير، رشوه خوار، رشوه ستان، رشوه گير & باج ده، باج بده  باج ستاني : اخاذي، باجگيري، تلكه، رشوه ستاني، رشوه گيري & باج دهي باجگاه : محل اخذ عوارض

باجلال : باشوكت، باعظمت، جليل، شكوهمند، محتشم، شوكتمند & بي عظمت، بي شوكت  باجناق : همريش، سلف، هم زلف & هوو، وسني

باجه : 1 دريچه، باجنگ، پاچنگ، دريچه كوچك 2 روزنه، گيشه 3 شعبه، نمايندگي & مركز باجي : آبجي، اخت، خواهر، دده، شاباجي، همشيره & برادر، داداش

باحال : 1 سرزنده، دل زنده، شوخ طبع، شاداب 2 جالب توجه، خوش آيند، دل پذير  باحجاب : 1 محجبه، چادري، حجابدار & بي حجاب، بدحجاب

باحرارت : 1 تند، حاد، فعالانه & منفعلانه 2 پرجنب وجوش، جدي، فعال، كوشا & سرد، سست 3 پرشور

باحزم : احتياطكار، دورانديش، محتاط، ملاحظه كار & بي ملاحظه باحشمت : باعظمت، جليل، شكوهمند، شوكتمند

باحميت : بامروت، جوانمرد، راد، غيرتمند، غيرتي & بي غيرت، بي مروت باحوصله : بردبار، پرشكيب، حمول، شكيبا، صبور & بي حوصله، عجول باحيا : آزرمگين، شرمگين، عفيف، محجوب & بي حيا

باحيثيت : آبرودار، آبرومند، باآبرو، باشخصيت، محترم، معتبر & بي اعتبار، بي حيثيت  باخبر : آگاه، داننده، درجريان، مستحضر، مطلع، ملتفت، وارد، واقف & غافل، بي خبر

باخبر بودن: آگاه بودن، بااطلاع بودن، مستحضر بودن، مطلع بودن، واقف بودن & بي خبر بودن، غافل ماندن

باخبر شدن : آگاه شدن، بااطلاع شدن، مستحضر شدن، مطلع شدن، واقف شدن & بي خبر ماندن، غافل شدن

باخت : 1 باختن & برد 2 شكست & پيروزي  باختر : بابل، غرب، مغرب & خاور، شرق، مشرق

باختن : 1 ازدست دادن، تلف كردن، هدر دادن & به دست آوردن 2 شكست خوردن، مغلوب شدن & پيروز شدن، بردن، برنده شدن 3 ورزيدن 4 بازي كردن 5 سرگرم شدن، مشغول شدن  باخته : 1 از دست داده، تلف شده & برده 2 شكست خورده 3 منهزم  باخدا : پرهيزگار، خداترس، مومن، متقي & خداناترس باخود : آگاه، بهوش، متوجه، هوشيار & بي خود، ناهشيار بادآورد : بادآورده، مفت

بادآور : 1 نفاخ، نفخ آور، بادزا، نفخ زا & بادپران، بادشكن، نفخ زا 2 بادآور، بادآورده  بادافراه : جريمه، جزا، عذاب، عقوبت، مكافات، نقمت & پاداش

بادام بن : درخت بادام

بادامه : 1 پيله، ابريشم 2 خرقه، مرقع 3 مهر، نگين انگشتري  بادبادك : بادكنك

بادبان : 1 شراع 2 سفينه، كشتي 3 جيب، گريبان 4 سرآستين

بادبه دست : 1 اسراف كننده، خراج، باددست، متلف، مسرف، ول خرج & مقتصد 2 آس وپاس، تهي دست، مفلس، هيچ كاره & ثروتمند، غني 3 بدبخت، بدشانس، بي طالع، مفلوك & خوش شانس  بادبيز : برگ ريزان، پاييز، تير، خريف، خزان & بهار، ربيع  بادپا : فرز، تندرو، تيزتك، جلد، سريع & بطي ء، كند بادسنج : بادنما بادفر : فرفره

باد كردن : 1   متورم شدن، ورم كردن 2 آماس كردن، پف كردن 3 نفخ كردن 4 افاده فروختن، افاده كردن، تبختر كردن، فيس كردن 5 به فروش نرفتن، روي دست ماندن، مصرف نشدن & به فروش رساندن، آب كردن 6 پرهوا كردن، دميدن 7 برانگيختن، تهييج كردن، تي بادگير : 1   بادخن، بادغر 2 حلقه فلزي و مشبك سر قليان (غليان)  بادمجان : باذمجان، بادنجان، بادنگان

بادوام : 1 پايدار، پاينده، ديرپا، مستدام & بي دوام 2 محكم

باده پرست : باده پيما، باده گسار، باده نوش، خراباتي، دائم الخمر، شراب خوار، مي پرست، مي خوار، مي گسار، مي خواره

باده پرستي : باده گساري، شرابخواري، مي پرست، مي خوارگي

باده خوار : باده پيما، باده گسار، باده نوش، شراب خواره، شراب خوار، مي خواره باده : ساغر، شراب، صهبا، مسكر، مشروب، مل، مي، نبيذ، سلاف  باده فروش :اسم خراباتي، خمار، مي فروش

باده گسار : باده پيما، باده نوش، شراب خور، مي خواره، مي گسار باده گساري : باده پيمايي، شراب خواري، مي خواري، ميگساري باده نوش : باده پيما، پياله پيما، شراب خواره، شراب خوار، مي خوار

باده نوشي : باده پيمايي، باده گساري، شراب خواري، مي خواري، مي گساري

باد : 1 هوا 2 آماس، آماه، نفخ، ورم 3 پف، فوت، تيز، ريح 4 توفان، شميم، صرصر، نسيم، نفخه 5 بادا، باشد 6 افاده، خودبيني، تكبر، خودبزرگ بيني، غرور، فيس، نخوت 7 ابهت، اهميت، شكوه 8 دم، نفس 9 بارح، برآمدگي، دمل 01 باطل، بيهوده، لغو  باديانت : ديندار، مومن، متدين، متقي & بي ديانت

بادي : 1 منسوب به باد & آبي، خاكي، ناري 2 آغازگر & خاتم 3 آفريننده، خالق & مخلوق 4 آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع & انتها، پايان 5 دايم، هميشه

باديه : 1 بيابان، تيه، صحرا، فلات، وادي، هامون 2 ظرف، كاسه & آبادي، شهر

باديه نشين :اسم باديه گرد، بيابان نشين، چادرنشين، صحراگرد، صحرانشين & شهرنشين، آبادي نشين

باذكاوت : باهوش، تيزفهم، ذكي، داهي، زيرك، هوشمند، هوشيار & بله، بي ذكاوت، كودن باذل : بخشنده، سخي، بذل كننده، بادبدست، فراخ دست 1 & ممسك، خسيس، كنس 2 كم دهش، نابخشنده

باذوق : 1   خوش قريحه، ذوقمند، صاحب قريحه، صاحب ذوق 2 خوش سليقه، سليقه دار & بي ذوق، كج ذوق

بارآور : 1 بارور، ثمردار، مثمر، ميوه دار، ميوه دهنده 2 آبستن، باردار، حامله & بي بر، سترون، عقيم 3 مفيد، سودبخش  باران : بارش، ذهاب، مطر

بارانداز : اسكله، بندر، بندرگاه، لنگرگاه

باراني :صفت 1 باشي، مطري 2 باران زا 3 آمپرمابل، پالتو 4 مربوط به باران  باربر : 1 باركش، باري 2 حمال

باربردار : 1 باركش، باري & سواري 2 باربر، حمال 3 آبستن، باردار، حامله

بار : 1 پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله 2 بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، ميوه 3 بنه، توشه، حمل، محمول، محموله 4 شرفيابي 5 رستوران، كاباره، مشروب فروشي، ميخانه 6 ثقل، گراني، وزن 7 اجازه، رخصت 8 كود 9 جنين 01 رنج، مشقت 11

بارخدا : 1 خدا، خداوند، خداي متعال، باري، باري تعالي 2 بلندمرتبه، بلندمقام  بارخدايي : 1 بزرگي، سروري، مولايي 2 پادشاهي، سلطنت 3 الوهيت، خدايي

بار دادن : 1   بر دادن، ثمردادن، ميوه دادن 2 كود دادن 3 اجازه شرفيابي دادن، اجازه ورود دادن، اذن دخول دادن & باريافتن

باردار : 1 آبستن، حامله 2 باثمر، ثمردار، مثمر، ميوه دار 3 آميخته، غش دار، مغشوش، ممزوج، نبهره 4 باره دار

باردار شدن : حامله شدن، آبستن شدن  بارداري : آبستني، حاملگي، حمل

باردان : 1 خرجين، خرجينه، كوله بار 2 تنگ، صراحي

بارد : 1 خنك، سرد، يخ 2 بي مزه، لوس، ناخوشايند 3 بي ذوق، بي لطف 4 سردمزاج، عنين، ناتوان & حار

بارز : 1 آشكار، پيدا، روشن، صريح، مشخص، مشهود، واضح & نامعلوم 2 برجسته، چشمگير، مبرز، ممتاز 3 استثنايي، طراز اول، فوق العاده  بارش : 1 باران، مطر 2 باريدن


بارغبت  آرزومندانه، رغبت مند، طوع

بارقه : 1 اخگر، جرقه، شرر، شعله، وراغ 2 تلالو، پرتو، نور & خاكستر  بارك اﷲ : آفرين، احسنت، مرحبا

باركش :صفت 1 باري & سواري 2 باربر 3 غمگين، اندوهمند، اندوهگين  بارگاه : 1 ايوان، باره، سراپرده، صفه 2 دربار، درگاه 3 مقبره، آستانه، بارگه  بارگي : اسب، باره، توسن، سمند، خرس  بارم : معيار، مقياس  بارندگي : بارش

بارو : باره، برج وبارو، برج، حصار، حصن، دژ، ديوار، قلعه، كلات، كوت، كوشك باروبنه بستن : 1 كوچ كردن، كوچيدن 2 حركت كردن، سفر كردن

بارور : بارآور، برومند، ثمردار، پرثمر، حاصلخيز، مثمر، ميوه دار &  بيبر، سترون، عقيم  بارورسازي : القاح، تلقيح، گشن، لقاح،        حاصلخيزسازي & عقيم سازي باروري : 1 ثمردهي، حاصلخيزي 2 زايايي بارها : به دفعات، به كرات، مكرر

باره : 1 اسب، توسن، سمند، فرس، مركب 2 برج، دژ، قلعه 3 بار، دفعه، كرت، مرتبه 4 بار، حصار، ديوار، جرم 5 باب، مورد 6 روش، طرز

باري :صفت قيد 1 به هرجهت، به هرحال، درهرصورت 2 باركش & سواري 3 باردار 4 ثقيل، سنگين، گران، وزين & سبك 5 آفريننده، آفريدگار، باريتعالي، خالق & آفريده، مخلوق 6 باريك 7 پهن، ضخيم، عرض

باريدن : 1 باران آمدن 2 برف آمدن، تگرگ آمدن 3 سرازير شدن 4 ريختن، فرو ريختن & باراندن باريك بين : دقيق، روشندل، كنجكاو، موشكاف، نكته بين، نكته سنج، هوشيار، باريك انديش

باريك بيني : تدقيق، دقت فكر، زيركي، كنجكاوي، موشكافي، نازك انديشي، نكته بيني، نكته سنجي، هوشمندي، هوشياري

باريك : 1 كم حجم، كم قطر، نازك & ضخيم، ستبر 2 تنگ، كم عرض & پهن 3 لاغر، نزار & چاق 4 باريك ميان، خميص 5 رقيق & پرمايه 6 دقيق 7 حساس، وخيم، خطرناك

باريكه : 1 باريك، لاغراندام، ظريف 2 تكه باريك(كاغذ، پارچه و ) 3 سطح دراز و كم عرض (زمين و ) 4 باب، بغاز، تنگه 5 اشعه، پرتو

بازآفريني : 1 بازسازي، دوباره سازي، آفرينش مجدد 2 توبه كردن  بازآيي : بازگشت، برگشت، رجعت، مراجعت & عزيمت

بازار : 1 بازارچه، بازارگاه، بازارگه، تيمچه، راسته، رسته، سوق & ميدان 2 معامله، خريدوفروش 3 سروكار

بازارچه   بازار، پاساژ، تيمچه، سوق

بازارگان :صفت 1 ثروتمند، دارا، غني & فقير، محتاج، ندار 2 تاجر، سوداگر، بازرگان & مفلس  بازاري : 1 تاجر، سوداگر، كاسب 2 حسابگر 3 عامي، بي نزاكت 4 عاميانه، بي ارزش، پيش پاافتاده، مبتذل 5 نامرغوب

بازبين : 1 كنترلچي 2 مفتش، مميز 3 منتقد، منقد، نقاد 4 خرده گير عيب جو  بازبيني : 1 بررسي، رسيدگي، كنترل، معاينه 2 تفتيش، مميزي  بازپرس : بازجو، داديار، قاضي، مستنطق، متهم

بازپرسي : استنطاق، دادرسي، رسيدگي، سياست، سين جيم، مواخذه، محاكمه، يرغو & قضاوت، حكم  بازپروري : 1 تربيت، پرورش، اصلاح 2 آماده سازي، بازسازي جسمي  بازپسين : آخر، آخرين، واپسين & آغازين

بازتاب : 1 پيامد، عكس العمل، واتاب، واكنش 2 انعكاس، پژواك، طنين 3 پاسخ غيرارادي 4 بازگشت  بازجست : 1 استفسار، پژوهش، تفحص، جستار، كاوش 2 مطالبه بازجو : بازپرس، داديار، قاضي، مستنطق

بازجويي : استفسار، استنطاق، بازپرسي، پرسش، تحقيق

بازخواست : 1 استيضاح، پرسش، مواخذه، مطالبه 2 اعتراض، ايراد 3 سرزنش، عتاب

بازدارنده : جلوگير، عايق، مانع، محذور، جلوگيري كننده

بازداشت :اسم 1 اسير، بندي، توقيف، حبس، دستگير، زنداني، گرفتار، محبوس & آزاد، رها 2 منع، جلوگيري، نهي & امر

بازداشت كردن:به زندان انداختن، توقيف كردن، حبس كردن، زنداني كردن & آزاد كردن بازداشتگاه : بند، توقيفگاه، حبس، دستاق خانه، زندان، سلول، سياهچال

باز داشتن : 1 جلوگيري، ردع، ممانعت، منع، نهي & امر 2 جلوگيري كردن، مانع شدن، ممانعت كردن، منع كردن، نهي كردن & امر كردن، فرمان دادن، حكم كردن، دستور دادن  بازده : 1 ثمر، حاصل، محصول، نتيجه 2 راندمان، كاركرد، ميزان توليد  بازدهي : حاصل، راندمان

بازديد : 1 ديدار، ديدار مجدد، ملاقات، ويزيت 2 كنترل، معاينه 3 بررسي، سركشي بازرس :اسم 1 ناظر 2 كارآگاه، 3 مفتش

بازرسي : بررسي، پژوهش، تحقيق، رسيدگي، تفتيش، سركشي، نظارت

بازرگان :صفت 1 پيشه ور، تاجر، سوداگر، كاسب، محترف، معامله گر 2 ثروتمند، دارا & فقير بازرگاني : 1 تجارت 2 دادوستد، سوداگري، معامله

بازسازي : ترميم، تعمير، مرمت، نوسازي & تخريب، ويران سازي، ويرانگري


باز شدن            گشاده شدن، گشوده شدن، مفتوح شدن، وا شدن & بسته شدن 2 شكفته شدن، شكوفا شدن، وا شدن & پژمرده شدن، خشكيدن بازشناخت :بازشناسي، شناسايي

باز كردن : 1 گشادن، وا كردن، گشودن & بستن، مسدود كردن 2 داير كردن، تاسيس كردن، ايجاد كردن 3 جدا كردن 4 شكافتن، تشريح كردن، شرح دادن 5 از بين بردن )مانع( 6 مرتفع ساختن 7 گره گشايي كردن & گره زدن

بازگرداندن : 1  بازگردانيدن، پس دادن، پس فرستادن، عودت دادن، واپس فرستادن، مسترد داشتن 2 رجعت دادن & نگه داشتن

بازگشايي : افتتاح، گشايش & تعطيل، تعطيلي

بازگشت : اعاده، برگشت، رجعت، عدول، عطف، عقب نشيني، عود، مراجعت، نكس

باز گشتن : 1 آمدن، بازآمدن، برگشتن، رجعت كردن، مراجعت كردن & عازم شدن، عزيمت كردن 2 عود كردن 3 پشيمان شدن، توبه كردن 4 منصرف شدن & مصمم شدن 5 مرتبط بودن، ارتباط داشتن  بازگفت : بيان، بيان كرد، تكرارمطلب، دوباره گويي، نقل، واگفت، واگويي  باز گفتن : 1 بيان كردن 2 تكرار كردن، دوباره گفتن، واگفتن

بازگو : 1 راوي، روايتگر، قصه گو، ناقل، واگو 2 بازگويه، تكرار 3 روايت، نقل بازگويي : تكرار، تكرير، روايت، نقل، واگو، بيان

بازماندن :  ازكار ماندن، جداماندن، دنبال افتادن، عقب افتادن، عقب ماندن، واپس ماندن 2 ايستادن، توقف كردن، متوقف شدن 3 خسته شدن، كوفته شدن 4 به جا گذاشتن، به جاي ماندن، پس ماندن

بازمانده :صفت 1 به جامانده، بقيه، پس مانده، مانده 2 دنبال مانده، عقب مانده، واپس مانده 3 به هدف نرسيده 4 خسته، درمانده، كوفته 5 وارث 6 خلف، خويش، قوم بازنده : شكست خورده، مغلوب & برنده بازنشستگي : تقاعد & اشتغال

بازنشسته :اسم بازنشست، متقاعد، وظيفه بگير، وظيفه خور & شاغل، موظف بازنگري : بازبيني، بررسي، وارسي

باز نمودن : 1 تشريح كردن، توضيح دادن، شرح دادن، نشان دادن، بيان كردن، تبيين كردن 2 شناساندن، نشان دادن 3 گزارش كردن

باز :قيد اسم 1 نيز، هم، همچنين 2 گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا & بسته 3 ازنو، دوباره 4 داير، برقرار، برپا 5 سنقر، قوش 6 قليا & اسيد 7 باج، باژ، خراج 8 جدا 9 روشن 01 جدا، منفصل 11 روباز 21 بي مانع، آزاد 31 فاصله دار 41 چا بازو : 1 بازه، ساعد، عضد مرفق & ران 2 اهرم 3 دسته 4 توانايي، قدرت، قوت، نيرو 5 ياور  بازوبند : 1 ساعدبند 2 تعويذ، دعا

بازيار : 1   برزگر، دهقان، زارع، كشاورز 2 شكارچي، صياد، ميرشكار 2 بازجان، بازدار

بازيافت     حاصل، يافته 2 استحصال

باز يافتن : 1 دوباره پيدا كردن، پيدا كردن، دوباره به دست آوردن، دوباره يافتن & گم كردن، از دست دادن 2 استحصال كردن 3 بازيابي كردن 4 درك كردن، فهميدن  بازيچه : 1 اسباب بازي، عروسك، لعبت، ملعبه 2 آلت دست، مسخره، مضحكه

بازي دادن : 1   سرگرم ساختن، غافل نگاه داشتن، مشغول ساختن 2 فريب دادن، گول زدن، نيرنگ زدن & بازي خوردن

بازي كن، بازيكن : بازيگر، ورزشكار & تماشاچي

بازيگر :صفت 1 آرتيست، بازيكن، ستاره، هنرپيشه، هنرمند & تماشاچي، تماشاگر، تماشايي 2 بازي كن 3 نقش پرداز 4 نيرنگ باز، فريب كار، حقه باز

بازي گوش، بازيگوش :بازي دوست، سربه هوا، تفنن جو، شيطان، متفنن & آرام، عاقل، معقول بازيگوشي : تفنن جويي، سربه هوايي، شيطنت

بازي : 1 لعب، ملاعبه، ملعبه 2 تفريح، تفنن، 3 قمار، گنجفه 4 ورزش 5 فريب، حيله، نيرنگ & جدي 6 نقش 7 حادثه، رويداد، پيش آمد 8 شوخي  باژ : 1 باج، جزيه، خراج، ماليات 2 نيايش

باژگونه : باژگون، برعكس، سرنگون، معكوس، معلق، وارون، وارونه، واژگون، واژگونه باستان : ديرين، ديرينه، عتيق، كهن، گذشته، & نو، نوين، جديد


باستان شناس : 1 ديرينه شناس 2 عتيقه شناس  باستان شناسي:ديرينه شناسي

باستاني : ديرينه، عتيقه، قديم، قديمي، كهن، كهنه & جديد، نوين باسخاوت : بخشنده، بذال، سخاوتمند، سخي، كريم، گشاده دست & خسيس

باسعادت : 1 سعادتمند، سعيد، نيكبخت 2 خجسته، سعد، فرخنده، مبارك، ميمون & بي سعادت، شقي باسق : بلند، بلندقد

باسكول : ترازو، ترازوي بزرگ، قپان باسمه : 1 چاپ، طبع 2 تصويرچاپي، كليشه  باسمه چي : چاپچي، مطبعه چي & چاپگر  باسن : كفل

باسواد : 1 تحصيل كرده، سواددار، ملا & بي سواد 2 بامعلومات & بي مايه 3 آگاه، مطلع  باسيل : باكتري

باشخصيت : متشخص، بامنش، فرهيخته، ممتاز، برجسته، محترم & بي شخصيت  باشرافت : شرافتمند، شريف، بزرگوار & بي شرافت

باشرف : بزرگوار، شرافتمند، شريف، عفيف، نجيب & بي شرافت، نانجيب، بي شرف

باشعور: بخرد، خردمند، شعورمند، عاقل، فهيم، لبيب، فهميده & بي شعور، كم خرد

باشكوه : باشوكت، باعظمت، پرابهت، پرشكوه، پرجلال، شكوهمند، مجلل & بي شكوه، بي ابهت  باشگاه : 1 انجمن، كانون، كلوب، مجمع، كلوپ، معهد 2 زورخانه، ورزشگاه

باشگون : خجسته، خوش شگون، شگون دار، هماگون، همايون خوش يمن، سعد، فرخنده، مبارك، ميمون & بي شگون، ناميمون، نحس

باشنده : 1 ساكن، مقيم 2 اهل، شهروند

باشوكت : باجلال، باشان، باشكوه، بامهابت، شكوهمند، شوكتمند، مجلل & بي شكوه

باشهامت : باجرات، دلاور، دلير، نترس، شجاع، شهامت دار، صارم، صفدر & كم جرات، بي شهامت  باشي : رئيس، سالار، سردار، سردسته، سر گروه، سرور  باصرفه : 1 سودآور، سودرسان 2 سوددار، فايده دار

باصره : 1 بينايي، ديد، قوه ديد & سامعه 2 چشم، ديده، عين & گوش

باصفا : 1 مصفا، مفرح، خرم، نزيه & بي روح، دلگير، بي صفا 2 صميمي، صادق، بامحبت

باصلابت: 1 باسطوت، باصولت، باوقار، باهيبت، صولتمند، موقر، هيبت دار & بي صلابت، بي وقار، ناموقر 2 محكم، استوار

باطراوت : تازه، تر، خرم، شاداب & بي طراوت، پژمرده باطري : باتري، پيل، قوه

باطلاق: باتلاق، گنداب، مرداب، منجلاب، سياه آب & درياچه

باطل :اسم 1 بي معني، ناحق 2 نادرست، غلط 3 ناراست، ناصواب & حق، راست، صواب 4 ابطال، فسخ، لغو، ملغا 5 بيكاره، عاطل 6 بي فايده، بيهوده، مهمل 7 ضايع 8 عبث 9 دروغ، غيرواقعي & حق، صواب 01 بي اعتبار، نامعتبر  باطل سازي : ابطال، لغو

باطل شدن : 1 ابطال شدن، از اعتبار افتادن، فسخ شدن، لغو شدن، نامعتبراعلام شدن 2 بي معني شدن، بيهوده شدن 3 ناحق جلوه گر شدن، ناراست قلمداد شدن 4 ضايع شدن 5 خط خوردن

باطل كردن : 1   ابطال كردن، فسخ كردن، لغو كردن، ملغا ساختن 2 بي معني كردن، بيهوده گردانيدن، مهمل گذاشتن 3 ناحق جلوه دادن، ناراست قلمداد كردن 4 ضايع گردانيدن 5 خط زدن، قلم زدن 6 ازاعتبار انداختن، نامعتبر اعلام كردن 7 تبطيل  باطل كننده : باطل ساز، مبطل

باطل نما : پارادوكس، متناقض نما، نامعتبرنما

باطله : 1 بي اعتبار، نامعتبر، ازاعتبارافتاده 2  بهدردنخور 3 لغو، واهي، پوچ

باطن :اسم 1 پنهان، ناپديد، نهان & آشكار، آشكارا، عيان، معلوم 2 اندرون، داخل، درون، دل، ضمير، طينت، قلب، نيت & برون، ظاهر 3 اصل، حقيقت، صريح، ظاهر 4 خلوت & جلوت باطنباطني : 1 خفيه، دروني 2 خفيه گرايي 3 باطنيه 4 اسماعيليه & ظاهري، قشري باعاطفه : بامحبت، پرمهر، رئوف، عطوف، مشفق، مهربان & بي عاطفه


باعث    1 انگيزه، سبب، علت، محرك، موجب، مورث، وسيله 2 باني، مسبب 3 برانگيزاننده  باعث وباني : 1 موسس 2 سرپرست، حامي

باعرضه : باجربزه، بالياقت، باهمت، جراتمند، عرضه دار، عرضه مند، لايق & بي عرضه، بي كفايت، نالايق  باعزم : بااراده، پراستقامت، مصمم & سست اراده، بي اراده

باعظمت : باحشمت، باشكوه، بزرگ، شكوهمند، شگرف، عظيم، مجلل & كوچك، معمولي، بي شكوه  باعفاف : باعفت، پاك، پاكجامه، پاكدامن، عفيف، نجيب & نانجيب، بي عفت باعفت : عفيف، پاك دامن & بي عفت، بي عصمت

باغبان : گلكار، بستان پيرا، بستاني، بستي، چمن پيرا، نگهبان باغ

باغباني : 1          گلكاري،            گلپروري 2 بستاني، بستان پيرايي 3       چمنپيرايي، باغداري  باغ : بستان، بوستان، حديقه، روضه، فردوس، گلستان، گلشن، لاله زار، ملك & راغ باغچه : باغ كوچك، كاله، كرته

باغستان : باغ، حديقه، گلزار، گلستان، گلشن & راغ، خارستان

باغيرت : 1 غيرتمند، غيور & بي غيرت 2 شجاع، باشهامت 3 ناموس پرست، غيرتي 4 باصفت، بامعرفت  باغي : 1 سركش، نافرمان، ياغي، ظالم & رام، فرمانبردار 2 بستاني، بوستاني & صحرايي، بياباني بافايده : سودمند، سودده، مفيد، پرمنفعت & بي فايده

بافت    1 بافتن 2 ليف، 3 نسج 4 بافته، منسوج 5 سلول، ياخته 6 ساختار 7 بافتار  بافت شناسي : نسج شناسي، سيتولوژي

بافتن : 1   بافندگي كردن، نساجي كردن 2 در هم تنيدن، به هم تابيدن، تاروپود درهم زدن 3 سر هم زدن، حرف بي منطق زدن، گزافه گويي كردن 5 از خود درآوردن  بافتني : 1 بافته شده 2 دست باف 3 درخور بافتن، مناسب بافتن  بافتوت : جوانمرد، راد، رادمرد & بي فتوت، ناجوانمرد  بافته :صفت 1 پارچه، منسوج، نسيج 2 تنيده  بافخامت : فخيم، باشكوه، شكوهمند

بافراست : زيرك، فهيم، باهوش، هوشمند، فراستمند

بافرهنگ : آداب دان، فرهيخته، مودب، متادب، متمدن & بي فرهنگ بافضيلت : 1 باتقوا، متقي 2 باكمال، دانشمند، فاضل 3 فضيلت دار & بي فضيلت بافندگي : پارچه بافي، جولاهي، نساجي

بافنده :اسم 1 پارچه باف، نساج 2 جولاه، جولاهه، شعرباف 3 قالي باف 4 تريكوباف  بافهم : فهيم، فهميده، عاقل، دانا، باكمال

باقدرت : توانا، توانمند، قادر، قدرتمند، قدير، قوتمند، متنفذ & ناتوان، غيرمتنفذ

باقلي   باقلا، كالوسك

باقي :اسم 1 باقيمانده، بازمانده، مانده، موجود 2 بقيه، تتمه، مابه التفاوت 3 ابدي، پايا، پايدار، پاينده، دايم، مانا، ناميرا & فاني 4 حي، زنده & مرده، ميت 5 برقرار، مستدام هميشگي & فاني 6 ديگر، ساير

باقي مانده، باقيمانده :الباقي، بازمانده، باقي، به جاي مانده، بقايا، بقيه، پس مانده، تتمه، مابقي، مازاد، مانده

باك : 1 بيم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس 2 پروا، ملاحظه 3 نگراني، تشويش، اضطراب 4 مخزن (سوخت)

باكتري : باسيل، موجود ذره بيني، ميكرب

باك داشتن : انديشه داشتن، بيم داشتن، ترسيدن، پروا كردن، واهمه داشتن، هراسيدن & بي پروا بودن، بي پروايي كردن

باكره : بتول، بكر، دختر، دوشيزه، عذرا، ناسفته & بيوه، زن

باكفايت : باجربزه، باعرضه، كاردان، باوجود، شايسته، لايق & بي كفايت، نالايق

باكياست : سياس، سياستمدار، زيرك، هوشمند، كاردان، مدبر & بي تدبير، بي كياست، نامدبر  باگذشت : ايثارگر، جوانمرد، معفو & بي گذشت، منتقم، انتقام جو

بالا آمدن : 1 برآمدن، صعود كردن 2 افزوده شدن، زياد شدن (سطح آب) 3 متورم شدن، ورم كردن، آماس كردن 4 باد كردن، برجسته شدن


بالا آوردن : 1 قي كردن، استفراغ كردن، شكوفه كردن 2 ديوار ساختن، عمارت كردن 3 ايجاد كردن، به وجود آوردن 4 سبب شدن، باعث شدن

بالا انداختن : 1 نوشيدن، آشاميدن، سر كشيدن، بالا رفتن 2 خوردن، بالاكشيدن 3 به سوي بالا بردن  بالا :اسم 1 اوج، راس، زبر، سر، صدر، علو، فراز، فوق & پايين، زير، فرود 2 مافوق 3 قامت، قد، هيكل 4 بلندا، بلندي 5 عرشه 6 بلند، رفيع 7 والا 8 صدر 9 زياد، گران، بيش از حد معمول 01 برين، عالم عليا 11 ميزان، مقدار 21 جو، آسمان 1

بالابان : 1 تبيره، دهل، طبل، كوس، نقاره 2 نوعي شيپور 3 نوعي شاهين  بالابر : آسانسور

بالا بردن : 1 افزايش دادن، افزودن، اضافه كردن، زياد كردن & 1 كاهش دادن، پايين آوردن 2 بالا رفتن 2 ترقي دادن، رفعت بخشيدن 3 بزرگ كردن، بزرگ جلوه دادن

بالابلند : 1 بلندقد، بلندقامت، دراز، رشيد & كوتاه قد، كوتوله 2 دراز، طولاني، مطول  بالابود : مازاد

بالاپوش : 1 لحاف 2 روانداز 3 ردا، طيلسان، عبا، فوطه 3 پالتو، شنل & زيرپوش  بالاجبار : 1 اجباري، اجبار

بالاجمال : اجمالا، به اختصار، بالاختصار، مختصر

بالاخره : 1 آخرالامر، سرانجام، عاقبت، عاقبت الامر & نخست، اولا 2 القصه

بالاخص : مخصوص

بالادار : 1 طرفدار، حامي 2 بلندقد، بلند بالا، بلند قامت & كوتاه قامت  بالادست : 1 بالا، سمت بالا & پايين دست 2 سركرده، رئيس، مافوق، برتر  بالار : 1 بالاگر، تير اصلي، تيرحمال، شاه تير 2 ستون، عمود

بالا رفتن : 1 افزايش يافتن، افزوده شدن 2 ترقي كردن 3 ساخته شدن، برافراشته شدن 4 سر كشيدن، نوشيدن

بالاستقلال : آزادانه، مستقلاً، منفرداً بالاشتراك : 1 شريكي 2 باهم  بالاصاله : 1 اصلا، در اصل، اساس بالاضطرار : اضطراري، اضطرار

بالا كشيدن : 1 تصاحب كردن، خوردن 2 بالا دادن 3 شدت يافتن، شديد شدن 4 طولاني شدن  بالا گرفتن : 1 شدت يافتن، افزون شدن 2 اوج گرفتن 3 ترقي كردن

بالان :صفت 1   بالانه، دالان، دهليز، راهرو سرپوشيده 2 تله، دام 3 بالنده، رشديابنده، رشدكننده 4 مجرب

بالانس : تعادل، توازن، موازنه، هم سنگي & بي تعادلي، عدم تعادل بالانشين :صفت صدرنشين، مسندنشين، سدره نشين

بالايي : زبرين، فرازين، فوقاني & زيرين بالبداهه : بداهت

بال : 1 پر، جناح 2 انديشه، حال، دل، خاطر 3 باله، مجلس رقص 4 بالن، وال 5 نهنگ  بالت : اپرا، باله، رقص بالذات : اصلا، اساس

بالش : 1 بالشت، متكا، مخده، مسند، نازبالش 2 بالين 3 رشد، رويش، نمو 4 بالندگي 5 افتخار كردن، مباهات كردن

بالشت : بالش، متكا، مخده

بالصراحه : آشكارا، به وضوح، به تصريح، باصراحت، رك، تصريحاً، صراحتاً، صريحاً، واضح & تلويحاً بالطبع : 1 طبع

بالعكس : برعكس، به عكس

بالغ : 1 بزرگ سال، جوان، رشيد، مكلف، كبير & نابالغ 2 رسا، رسيده  بالفرض : به فرض آنكه، فرضاً، ولو بالفطره : 1 فطري، ذاتي 2 فطرت

بالفعل : 1 درعمل، عملاً & بالقوه 2 در حال حاضر، اكنون، فعلا، حالا

بالقطع: حتماً، قطعاً، مسلماً، يقيناً بالقوه : في نفسه & بالفعل

بالكن : 1 ايوان، مهتابي 2 لژ، شاه نشين

بالمال : آخرالامر، بالاخره، بالنتيجه، درنتيجه، سرانجام، عاقبت بالندگي : 1 رشد، ترقي، تعالي 2 فخر، نازش، مباهات  بالنده : 1 رشدكننده، نموكننده، رشديابنده 2 مفتخر، مباهي  بالنگ : بادرنگ، ترنج

باليدن :اسم 1 تفاخر، فخر، مباهات، نازش 2 رشد، نشو، نمو 3 رشد كردن، قد كشيدن، نمو كردن، نشوونما كردن 4 نازيدن 5 فخر كردن، مباهات كردن، تفاخر كردن 6 افزايش يافتن، زياد شدن  بالين : 1 بستر 2 بالش، بالشت، متكا  باليني : كلينيكي

بامبول باز : حقه باز، نيرنگ باز، كلك، حيله باز، حيله گر، فريبكار، بامبولي  بامبول : حقه، حقه بازي، كلك، گول، نيرنگ، دوزوكلك  بامتانت : متين، موقر، باوقار

بامحبت : بامهر، رئوف، شفيق، صميمي، مشفق، مهربان، مهرپرور & نامهربان، بي مهر، كم محبت  بامدادان : سپيده دم، سحر، شفق، صبحگاه، فجر & شامگاه، شامگاهان

بامداد : باكر، بامدادان، پگاه، سپيده دم، شفق، صباح، صبح، فجر، فلق & شام، عشا بامروت : جوانمرد، راد، غيرتمند، منصف & بي مروت، ناجوانمرد

بامزه : 1 خوش طعم، خوشمزه، لذيذ & بي مزه 2 دلچسب، مليح، نمكين & بي نمك، سرد 3 شيرين & بي نمك 4 خوش صحبت، خوش محضر، شوخ طبع 5 خنده دار، شيرين حركات & بارد، بي مزه، يخ بام :صفت 1 سقف & كف اطاق 2 بامدادان، بامداد، بامگاه، پگاه، صبح 3 روشن & تاريك 4 بم & زير  بامعرفت : 1 باكمال، عالم، فرهيخته 2 آداب دان، جوانمرد & بي فضيلت، بي معرفت بامعلومات : باسواد، پر، دانا & بي سواد، بي مايه، بي معلومات

بامهابت : باشوكت، باوقار، باهيبت، پرجذبه، سطوتمند & بي جذبه، بي مهابت، بي هيبت  بامهارت :قيد 1 زبردست، كاردان، ماهر & بي مهارت، غيرماهر 2 استادانه، ماهرانه & ناشيانه  بامهر : بامحبت، رئوف، عطوف، مهربان & بي عاطفه، بي مهر، سرد

بانجابت : اصيل، پارسا، پاكدامن، شريف، عفيف، نجيب & نانجيب، ناپاكدامن، بي نجابت  بانخوت : خودبين، خودپسند، متكبر، معجب، مغرور & افتاده، بي ريا، فروتن بانداژ : نوارپيچي، باندپيچي  باندبازي : زدوبند، پارتي بازي

باند : 1 جماعت، جمعيت، جوخه، حزب، دسته، گروه، هيات 2 خطسير، گذرگاه، 3 فرودگاه، مطار 4 نوار، رشته، لفافه 5 موج راديو، طول موج 6 هر يك از بلندگوهاي سيستم صوتيتصويري  باندرول : 1 سرچسب 2 اتيكت، برچسب

بانزاكت :قيد 1 مودب، باادب، آداب دان 2 مودبانه  بانزهت : 1 خرم، باصفا 2 سرسبز، باطراوت

بانشاط : بشاش، خوشحال، خوشدل، سردماغ، سرزنده، شاد، شادمان، مسرور، نشيط & دلمرده، بي نشاط، ناخوشدل

بانظم : 1 منضبط، منظم 2 آراسته، مرتب 1 & بي نظم 2 نامرتب  بانفوذ : 1 منتفذ، قدرتمند 2 تاثيرگذار

بانك دار، بانكدار :اسم 1 صاحب بانك، سهام دار

بانك : 1 موسسه اقتصادي 2 فايل، مخزن، جايگاه، (اطلاعات، داده ها) 3 نوعي بازي ورق 4 داو بانكي :صفت 1 مربوط به بانك 2 كارمند بانك

بانگ : 1 جار، صدا، صلا، ندا 2 صوت، آوار، آواز 3 صيحه، غريو، غلغله، غوغا، فرياد، نعره بانگ زدن: آواز كردن، صدازدن، صلا در دادن، فرياد زدن

بانمك : 1 باملاحت، گيرا، تودل برو، مليح، نمكين 2 نمك دار & بي نمك، سرد، وارفته، يخ

بانو : 1 بي بي، بيگم، خانم، عليامخدره، مادام 2 زن، زوجه، عيال، همسر 3 خانه دار، كدبانو 4 شهربانو، ملكه & آقا

باني : 1 بنيان گذار، پايه گذار، موسس 2 باعث، مورث، عامل، سازنده  باوجوداين : مع الوصف، مع ذالك، مع هذا

باوجود : باعرضه، باكفايت، كارآ، كاردان، لايق & نالايق

باور : 1 اعتقاد، ايقان، ايمان، عقيده 2 باورداشت، برداشت 3 پذيرش، قبول 4 زعم، گمان باورداشت : اعتقاد، ايمان، عقيده

باور كردن : 1 ايمان آوردن، پذيرفتن، راست پنداشتن، قبول كردن & نپذيرفتن 2 اعتقاد داشتن، ايمان داشتن، باورداشتن، عقيده داشتن

باوركردني : پذيرفتني، قبول كردني، قابل قبول، قابل پذيرش & باورنكردني  باورمند : عقيده مند، مومن، معتقد & بي ايمان، ناباور

باوقار : بامهابت، باهيبت، جاافتاده، رزين، سنگين، متين، موقر، وزين & جلف، سبك، بي وقار، ناموقر  باهر : 1 آشكار، بارز، پيدا، معلوم، نمايان 2 درخشان، تابان، روشن & ناپيدا باه : 1 غريزه جنسي، قوه شهواني، شهوت، نيروي شهوت 2 جماع 3 نكاح  باهم : به اتفاق، توام، تواماً، متحداً & به تنهايي، منفرداً

باهمت : 1 بخشنده، سخاوتمند، سخي، كريم & بي همت 2 بااراده & بي اراده

باهنر: 1 هنرمند، هنرور & بي هنر 2 هنردار

باهوش : تيز، داهي، زرنگ، زيرك، باذكاوت، عاقل، متيقظ، محيل، ناقلا، نكته دان، هوشمند، هوشيار & بي هوش، كانا

باهيبت : باسطوت، باصولت، باوقار، بامهابت، جذبه دار، رزين، سنگين، متين & كم جذبه، بي وقار  بايا : ضرور، لازم، واجب، بايسته، موردنياز

باير :اسم 1 كوير، لم يزرع، موات، نامزروع، هامون 3 خراب، نامسكون، ويران، ويرانه & آباد، داير، معمور

بايستن : 1 ضرور بودن، لازم بودن، واجب بودن 2 شايسته بودن، مناسب بودن، درخور بودن

بايسته :tseymb[صفت درخور، ضرور، ضروري، لازم، مستلزم، واجب & غيرضروري، نالازم، غيرلازم، ناواجب 2 سزاوار، شايسته، مناسب

بايع : 1 خريدار، سوداگر 2 مشتري & فروشنده 3 فروشنده  بايكوت : تحريم، منع

بايگان :صفت 1 آرشيودار، ضابط 2 حافظ، نگهبان بايگاني : 1 آرشيو، ضبط 2 طبقه بندي (اسناد) 3 طبقه بندي شده  باس : 1 بيم، ترس، هراس 2 خشم، هيبت، غضب

ببو : 1 احمق، نادان، ابله 2 پپه، بي عرضه، دست و پا چلفتي، چلمن

بپا : نگهبان، مراقب

بت : 1 الهه، شمسه، صنم، طاغوت، فغ، هيكل 2 محبوب، معشوق بت پرست :صفت كافر، مشرك، ملحد & موحد بت پرستي : الحاد، رجز، شرك، كفر & ايمان

بت تراش : 1 بت ساز، بتگر، لعبت ساز 2 تنديسگر، مجسمه ساز

بت خانه، بتخانه : بتستان، بتكده، صنم خانه، فرخار، فغستان، لعبت خانه، هيكل & دير، حرم، كعبه  بتستان :tob[اسم بتخانه، بتكده، صنم خانه، فغستان & كعبه  بتكده : بتخانه، بتستان، صنم خانه، فرخار، فغستان، هيكل

بتگر : 1 بت تراش، بت ساز، لعبت ساز 2 پيكره ساز، تنديسگر، مجسمه ساز، 3 مصور، نقاش، نقشگر بتول : 1 باكره، بكر، عذرا، ناسفته & بيوه 2 پارسا، پاكدامن & ناپارسا 3 از دنيا بريده  بتون آرمه : بتون مسلح

بتون : مخلوط شن و ماسه و سيمان و آب  بتونير : دستگاه بتون ساز

بتوني :noteb[صفت ساخته شده از بتون  بته : بوته

بتيار: 1 رنج، محنت، مشقت 2 زشت، قبيح & زيبا بث الشكوي : درددل، شكايت، شكوا، شكوائيه، گلايه

بث : 1   پراكنده ساختن، منتشر كردن 2 آشكار ساختن، افشا كردن، فاش ساختن & نهفتن، 3 حزن، غصه، غم & سرور، شادي

بثور : بثرها، تاولها، جوشها، دانه هاي چركي

بجا :eb[صفت بمورد، بموقع، درست، صحيح، صواب & بيجا، ناصواب بچاپ بچاپ : غارت، چپاول، يغماگري

بچگانه : 1 مربوط به كودكان 2 مناسب كودكان، درخور اطفال، نسنجيده، نپخته، ناپخته، نامعقول، غيرعقلايي

بچگي : خردسالي، صباوت، طفوليت، كودكي، نوباوگي & پيري، كهولت بچه آوردن : 1 زاييدن 2 داراي فرزند شدن 3 توليدمثل كردن، بچه كردن  بچه انداختن : سقطجنين كردن

بچه :اسم 1 اندك سال، خردسال، صغير، طفل، فرزند، كم سال، كم سن، كودك، نابالغ، نارسيده، نوباوه، نوزاد 1 & كبير 2 جوان، بالغ 3 مرد 4 پير 2 همكار، هم شاگردي، رفيق 3 كم تجربه، ناپخته 4 شاخه تازه، نهال نورسته 5 پاجوش  بچه باز : غلام باره، لواطكار

بچه بازي : 1 رفتارنسنجيده، اعمال نامعقول 2 كار ناشايست، غلام بارگي

بچه پس انداختن: بچه درست كردن، زاييدن، بچه راه انداختن، زادوولد كردن، بچه آوردن  بچه خوره : بچه خور، بچه خوار، پوليپ رحم  بچه دان : بون، پوگان، رحم، زهدان بچه زا : زنده زا & تخم زا

بچه سال : خردسال، كم سن وسال، نابالغ، نوجوان، كم سال & كهن سال  بچه محل : بچه محلي، هم محل

بچه مدرسه : محصل، دانش آموز، بچه مدرسه اي، دبستاني & دبيرستاني، دانشجو  بچه ننه : 1 تنبل 2 لوس، ننر 3 نازپرورد، نازپرورده 4 بي كفايت، نالايق 5 بي شهامت، ترسو  بحار : بحرها، بحور، درياها & صحاري

بحبوحه : 1 اوج، گرماگرم، گيرودار، حين & آغاز 2 ميان، ميانه كار، وسط بحت : تمام عيار، خالص، سره، كامل & ناسره، ناخالص  بحث انگيز : بحث برانگيز، مجادله آميز

بحث : 1 جدال، گفتگو، مباحثه، مذاكره، مقال، مناظره، مناقشه 2 درس 3 جستار، مبحث


بحث كردن:    جدل كردن، گفتگو كردن، مباحثه كردن، محاوره كردن، مذاكره كردن، مناظره كردن 2 حفر كردن، كندن

بحر : 1 اقيانوس، دريا، يم & بر، خشكي، هامون 2 وزن شعر

بحران : 1 آشفتگي، آشوب، تشنج، تلاطم، تنش، ناآرامي & آرامش 2 خطر، مخاطره

بحرانزا :           تنشزا،  تنشآفرين، تشنج زا، تشنج آفرين، آشوب برانگيز & بحران زدا، تنش زدا، تنشنج زدا   بحرانزده : آشوب زده، بحراني، تنش آلود، متشنج، متلاطم، ناآرام & آرام

بحراني :            آشوبزده، بحران زده، پرآشوب،             تشنجآلود، پرتنش، تنش آلود، خطرناك، غيرعادي، متشنج، متلاطم، وخيم & آرام

بحري :صفت آبي، دريايي & ارضي، بري، زميني، سماوي  بحل : 1 آمرزيده، بخشيده، بخشوده  بحلي : حلال بود بحيره : درياچه بخ : آفرين، خوشا، زه

بخار : 1 تبخير 2 دم، دمه 3 دود 4 تف  بخار شدن: تبخير شدن & منجمد شدن  بخاري :صفت  دستگاه حرارت زا،  اجاقديواري، شومينه & پنكه، كولر 2 مربوط به بخار 3 بخارايي، منسوب به بخارا

بخت : 1 اختر، اقبال، دولت، سرنوشت، شانس، طالع، 2 بهره، نصيب، قسمت 3 بختك، عبدالجنه، كابوس

بخت برگشتگي :بي اقبالي، بدبختي، شوربختي

بخت برگشته : ادبار، بدبخت، بدطالع، شوربخت،  پيشانيسياه، مدبر، مفلوك & اقبالمند، بختور، خوش اقبال، ستاره دار

بختك : بخت، عبدالجنه، كابوس

بخته : 1   اخته، خايه كشيده، خواجه 2 پرواري، چاق، فربه

بختيار : خوش بخت، بختور، سعادتمند، كامياب، كاميار، محظوظ، خوش اقبال، اقبالمند، ستاره دار، نيك اختر، نيك بخت، همايون & ناكامروا، ستاره سوخته، بداختر، بخت برگشته، بدبخت

بختياري : خوش بختي، روزبهي، سعادت، نيك اختري، نيك بختي & بخت برگشتگي، شوربختي، ستاره سوختگي، ناكامي

بخرد :صفت انديشمند، خردور، خردورز، انديشه ور، باخرد، باعقل، خردمند، دانا، عاقل، فرزانه، لبيب، متيقظ، هوشمند، هوشيار & بي خرد، بيق، بي هوش، خل، ديوانه، كانا، كودن، نادان، ابله، احمق  بخردي : خردمندي، عاقلي، هوشمندي، هوشياري & بي خردي، حماقت، ابلهي، ناداني

بخس :صفت  اندك، قليل، كم، ناقص 2 كاهش، نقصان 3 بش، ديم 4 گداختن 5 گدازش 6 اندوه، رنج، غم 7 پژمرده

بخشايش : 1 اغماض، چشم پوشي، سماحت، گذشت، عفو 2 آمرزش، بخشودن، رحمت، مغفرت & انتقام بخشايشگر : بخشاينده، بخشنده، منان، وهاب & منتقم

بخشاينده : آمرزگار، بخشايشگر، بخشنده، رحمان، رحيم & انتقام جو، منتقم  بخش بخش : پاره پاره، تكه تكه، جزء جزء، فصل فصل، قطعه قطعه

بخش : 1 بهر، بهره، پاره، جزء، حصه، قسمت 2 قطعه، ناحيه 3 باب، فصل، مبحث، مقوله 4 دپارتمان، شعبه 5 منطقه، ناحيه 6 تسهيم، تقسيم، سهم، قسمت 7 بند 8 حوت، ماهي   بخشپذير : تقسيم پذير، قابل تقسيم، قابل قسمت & بخش ناپذير

بخشش : 1 احسان، انعام، بذل، پاداش، تبرع، جوانمردي، جود، داد، دهش، سخاوت، سخا، صله، عطا، عطيه، فضل، فيض، كرامت، كرم، موهبت، نعمت، نيكوكاري، نيكي، وقف، هبه 2 آمرزش، رحمت، غفران، مغفرت

بخش نامه، بخشنامه : حكم، دستور، دستورالعمل، متحدالمال، تصويب نامه  بخشندگي : بخشش، بذل، جوانمردي، سخا، سخاوت، كرم & بخل، خست

بخشنده : انفاق گر، باسخاوت، بخشايشگر، بذال، جواد، جوانمرد، خير، دست ودل باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخي، فياض، فيض بخش، كريم، كريم النفس، گشاده دست، معطي، مكرم، نيكوكار، منان، واهب، وهاب & بخيل، ممسك

بخشودگي :  معافيت 2 اغماض، عفو، گذشت & انتقام

بخشودن : 1 بخشيدن 2 اغماض كردن، عفو كردن، گذشت كردن & انتقام گرفتن، تقاص گرفتن 3 معاف كردن 4 رحم كردن

بخشوده : 1 معاف، معفو 2 معذور 3 شادروان، مرحوم، مغفور بخش ياب : مقسوم عليه & مقسوم

بخشيدن :اسم 1 دادن & گرفتن، ستدن 2 عطا كردن، هبه كردن، 3 گذشت كردن، بخشودن، عفو كردن 4 معاف كردن & انتقام گرفتن 5 كنار رفتن

بخل : 1 حسد، رشك 2 امساك، خست، زفتي، لئامت، مال پرستي 3 بخيل بودن & سخاوت، كرم، بخشش 4 تنگ چشمي

بخوبر :اسم 1 بخوبريده، سركش، طاغي 2 دغل، دغا 3 حيله گر، محيل  بخو : پابند، دستبند، زنجير، كند

بخوربخور : 1 سوء استفاده، دزدي، اختلاس، بخوروبچاپ، بچاپ بچاپ 2 پرخوري، شكمبارگي  بخور : پرخور، شكمو، پراشتها & كم اشتها  بخور : 1 بخار آب 2 كندر، عود  بخوردان : بخورسوز، سپندسوز، مجمر

بخوروبخواب : 1 تن آسا، تنبل، تن پرور 2 تن آسايي، تنبلي، تن پروري


بخورونمير : غذاي اندك، قوت لايموت

بخيل : 1 تنگ چشم، تنگ نظر، خسيس، سيه كاسه، لئيم، ممسك، ناخن خشك، نظرتنگ 2 پست، ناكس & سخي، كريم، نظربلند بخيه :  درز، شلال، كوك، دوخت

بخيه زدن: 1 بخيه كردن، دوختن، درز گرفتن، شلال كردن، كوك زدن 2 الحام كردن  بدآغاز : بداصل، بدذات، بدسرشت، بدنهاد & نيك سرشت، نيك نهاد  بدآيين : بددين، بدكيش، گمراه، لامذهب، ملحد & نيك آيين، بهدين

بداحوال : بدحال، بيمار، كسل، مريض، ناخوش، ناخوش احوال & سالم، سرحال، قبراق

بداختر : 1 ادبار، بداقبال، بدبخت، بدطالع، بي طالع، طالع سوخته، بخت برگشته، شوربخت & نيك اختر، خوش طالع 2 شوم، نامبارك، ناميمون، نحس، نژنداختر & مبارك، خوش يمن، مبارك، همايون

بداخلاق : بداغر، بدخلق، بدخو، تندخو، تندمزاج، كج خلق، ناخلف & خوش اخلاق، خوشخو  بداخلاقي : بدخلقي، بدخويي، تندمزاجي، كج خلقي & خوش خلقي، خوشخويي  بداخم : اخمو، بداخلاق، بداغر، بدخلق، بدعنق، ترشرو، عبوس & خوشخو، خوشرو بدادا : بدحركت، بدرفتار، بدصفت & خوش ادا

بداصل : بدآغاز، بدذات، بدطينت، بدگوهر، بدنژاد، مفسد، نانجيب & اصيل، خوش ذات، نژاده  بداصلي: بدذاتي، بدطينتي، بدگوهري، بدنژادي & بدگهري، خوش ذاتي بداغر : بديمن، نحس، بدشگون، نامبارك، ناميمون

بداقبال : ادبار، بداختر، بدبخت، بدشانس، بدطالع، بي دولت، تيره بخت، تيره روز، شوربخت، نگون بخت & خوش اقبال، خوش شانس

بداقبالي : ادباري، بدبختي، بدشانسي، تيره بختي، تيره روزي، شوربختي، نگون بختي & خوش شانسي بدانجام : بدعاقبت، بدفرجام & عاقبت بخير، خوش فرجام

بدانديش : 1 بدخواه، بددل، بدسگال، دژانديش، كج انديش، بدنيت & نيك انديش، نيكخواه 2 كينه جو، كينه وزر 3 جلاد، دژخيم

بدانديشي : بدخواهي، دژانديشي، بدسگالي، ردائت، وسوسه & نيك انديشي، نيكخواهي  بداوت : باديه نشيني، صحرانشيني، بيابانگردي & شهرنشيني، تمدن

بداهت : 1 آياني، ارتجال، بداهت، بديهه 2 بي انديشه گفتن، بي تامل سخن گفتن

بداهه سرايي :ارتجال گويي، بديهه گويي، بديهه پردازي، بداهه سازي بديهه نوازي، بديهه سازي  بدايت : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، مقدمه & نهايت  بدايع : 1 عجايب، شگفتي ها 2 ابتكارها، ابتكارات، بديعه ها، طرفه ها  بدبختانه : متاسفانه، مع الاسف، مع التاسف & خوشبختانه

بدبخت: بخت برگشته، بداختر، بداقبال، بدطالع، بدعاقبت، بي طالع، پيشاني سياه، ستاره سوخته، سياه بخت، سياه روز، سيه روز، شوربخت، فلك زده، مدبر، نگون بخت، وارون بخت مفلوك، شوريده بخت، & اقبالمند، خوش اقبال، طالع دار، خوش شانس خوش بخت، نيك بخت 2 م

بدبختي : ادبار، بداقبالي، بي طالعي، بيچارگي، تيره روزي، تيره بختي، سياه بختي، سيه روزي، شوربختي،  شوريدهبختي، ضراء، فلاكت، نكبت، نگون بختي & بداقبالي، خوشبختي، خوش شانسي، نيكبختي

بدبدك : 1 بدبده، بلدرچين، كرك 2 پوپك، هدهد  بدبده : بدبدك، بلدرچين، كرك

بدبو : بويناك، عفن، گند، گنديده، متعفن، مشام آزار & خوشبو، شامه نواز، معطر  بدبويي : تعفن، عفن، عفونت، گنديدگي & خوشبويي

بدبيار : بداقبال، بدشانس، بدبخت، پيشاني سياه، بزبيار & اقبالمند، ستاره دار، خوش شانس  بدبياري : بدشانسي، بداقبالي

بدبين : شكاك، بدگمان، بددل، ظنين & خوش بين، خوش گمان  بدبيني : بدگماني، بددلي، شكاكي & خوش بيني، خوش گماني

بدپسند : 1 مشكل پسند 2 ديرپسند & خوش پسند 3 سختگير & سهل گير، آسانگير 4 ايرادگير  بدپيشه: 1 بدعمل، بدفعل، بدكار، بدكردار & نيك كردار 2 فاجر، فاسق & صالح

بدپيله: 1 سمج، كنه، مصر 2 انتقام جو، بدكينه، كينه جو، منتقم & باگذشت بدپيمان : بدعهد، بدقول، پيمان شكن، عهدشكن، عهدگسل & وفادار، خوش قول

بدتركيب : بدريخت، بدشكل، بدقيافه، بدقواره، بدگل، بدلقا، بدمنظر، بدنما، بدهيكل، بدهيئت، زشت، كريه، كريه المنظر & قشنگ، خوش تركيب

بدجنس : بدذات، بدطينت، بدكار، بدكردار، بدنفس، بدنهاد، پاشنه سابيده، شرور، شرير، متقلب، ناتو، ناجوانمرد & خوش ذات، نيك نهاد، خوش جنس

بدجنسي : بدذاتي، بدنهادي، خباثت، خبث، خبث طينت، ردائت، شيطنت & نيك نهادي بدچشم: 1 چشم ناپاك، شهوتناك، هوسباز، هوسناك، هيز & چشم پاك 2 نامحرم & محرم 3 چشم شور، شورچشم، شوم چشم، بدنظر 4 حسود، شكين، شوم، نحس

بدحال : 1 بداحوال، بيمار، مريض، ناخوش & سالم، سرحال 2 بدروزگار، ناراحت، ناشاد، غمگين، مغموم، غم زده & خوشحال

بدحساب : بدمعامله، كج پلاس، بدبده & خوش حساب

بدخصال : بدخلق، بدخو، بدعادت، بدخصلت & نيك خصال، نيك خصلت

بدخلق : 1 آتش مزاج، بداخلاق، بدخو، آتشين مزاج، عصبي، بدعنق، تندخلق، تندخو، خشمگين، زشت خو، كج خلق & خوش اخلاق، خوش خلق 2 ناساز، ناموافق، نساز، بي مدارا & ملايم، مداراگر  بدخلقي : بداخلاقي، بدخويي، ترش رويي، تندخلقي & خوش خويي، خوش خلقي، خوش رويي  بدخو : آتشي مزاج، اخمو، بداخلاق، خشن، عصبي، ترش رو، بدخلق، تندخو، زشت خو، كج خلق، كج مزاج & خوش اخلاق، خوش خو، گشاده رو

بدخواه : بدانديش، بددل، بدذات، بدكامه، بدسگال، بدطينت، بدنهاد، بدنيت، خبيث، عدو، مغرض، نابكار & نيك انديش، نيكخواه، خوش نيت، خوش ذات

بدخواهي : 1 بدانديشي، بدكرداري، 2 حسدورزي، رشكيني &      نيكخواهي، خيرخواهي 3 خباثت، خبث 4 بدجنسي، بدنهادي 5 غرض ورزي

بدخويي : اخم، تندخويي، زعارت، كج خلقي، بداخلاقي، بدخلقي، ترشرويي، عصبانيت & خوشخويي، خوشرويي

بدخيال: بدگمان، بدظن، ظنين & خوش قلب

بدخيالي : بدذاتي، بدفطرتي، بدگماني & خوش باطني

بدخيم : خطرناك، كشنده، مرگ آور، مرگ زا، مهلك، كشنده & خوش خيم

بددل : 1 بدخواه، شكاك، ظنون، ظنين، بدگمان & خوش قلب، خوش گمان 2 ترسو، جبون، بزدل، بيمناك & دلير، نترس 3 پروسواس، وسواسي

بددهان : بددهن، بدزبان، سگ زبان، بدحرف، فحاش، ناسزاگو، هتاك، بدفحش

بددهاني : 1 دشنام، سب، سخط، فحش، ناسزا 2 بددهني، ناسزاگويي، دشنام گويي، فحاشي

بدذات : بداصل، بدجنس، بدخواه، بدسرشت، بدطينت، بدفطرت، بدكردار، بدگهر، بدنفس، بدنهاد، پست فطرت، خبيث، شرير، مفسد، ناجوانمرد & خوش باطن، خوش ذات، نيك گوهر

بدذاتي : بداصلي، بدجنسي، بدخواهي، بدخيالي، بدرگي، بدسرشتي، بدطينتي، خبث، بدنفسي، شيطنت، كج نهادي & خوش ذاتي

بدرام :صفت 1 خرم، خوش، خوشدل، دلگشا، شاد، مبتهج 2 بدلگام، چموش، سركش 3 اسب، استر، قاطر & درشت، ناپدرام

بدراه: 1 ضال، فاسد، گمراه، منحرف 2 بدرو

بدراي : 1 بدانديشه، بدسگال، بدانديش، بدخواه، بدفكر، وارونه راي & نيك راي، خوش فكر 2 بدخواه، بدانديش 3 دشمن، عدو

بد : 1 ردي، سوء، شر & حسن 2 شوم، مشئوم، منحوس، ميشوم، نحس & ميمون، مبارك 3 مذموم، ناروا، نكوهيده 4 زشت، قبيح، كريه، مستهجن، ناپسند، نفرت انگيز & خوب، نيك، متحسن، زيبا 4 پلشت، پليد 5 لثه 6 آتشيره 7 نامطلوب، نامناسب 8 بي ادب، بي

بدرزق : 1 تنگ روزي، بدروزي & فراخ روزي 2 تنگدست، فقير، ندار & ثروتمند، دارا، غني

بدرفتار : 1 بدروش، بدسلوك 2 ناسازگار، بدسر، بدعمل، بدكار 3 سركش، طاغي، عاصي، عصيانگر 4 لگدزن & خوش رفتار، خوش سلوك، نيك رفتار، نيك روش

بدرفتاري كردن :ناسازگاري كردن، بدسلوكي كردن، بدكردار بودن & خوش رفتاري كردن  بدرفتاري : ناسازگاري، بدروشي، بدسلوكي، بدكرداري & خوش رفتاري  بدرقه كردن : همراهي كردن، مشايعت كردن & استقبال كردن

بدرقه : 1 مشايعت، همراهي & استقبال 2 راهبر، راهنما 3 رهبري 4 محافظ، نگهبان

بدرگ : بدذات، بدجنس، بداصل، بدسرشت، بدطينت  بدر : ماه تمام، قرص كامل & هلال

بدرود : 1 الوداع، توديع، خداحافظي، وداع & استقبال 2 ترك 3 واگذاشتن

بدرود گفتن : 1 خداحافظي كردن، وداع گفتن، توديع كردن 2 بدرود كردن، ترك كردن  بدروزگار : 1 بدبخت، بدحال، تبه روزگار، تيره روز،     سيهروز & بهروز، نيك روز 2 خبيث، شرير  بدروش : بدراه، بدرفتار، بدعمل، بدكردار & نيك روش بدره : صره، كيسه زر، هميان

بدريخت : بدتركيب، بدشكل، بدقيافه، بدگل، زشت، زشت رو & چشم نواز، خوش ريخت، خوش قيافه، قشنگ

بدزا : سخت زا & خوش زا

بدزبان : بددهان، بددهن، دشنام گو، فحاش، ناسزاگو، هتاك

بدزباني : 1 بدگويي، سب، فحش، ناسزا، هتاكي 2 دشنام گويي، فحاشي  بدزهره : بيمناك، ترسو، جبون، كم جرات، كم دل & نترس، شجاع، بي باك  بدست : شبر، وجب

بدسرشت : بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، پست فطرت، فرومايه، ناخلف، بدجنس & نيك نفس، نيك نهاد

بدسرشتي: بداصلي، بدذاتي، خبث، كج نهادي & پاك طينتي، خوش ذاتي

بدسگال : 1 بدانديش، بدخواه، بدسرشت، بدطينت، بدنفس، بدنهاد 2 دشمن & نيك انديش، نيكوسگال

بدسگالي : بدانديشي، بدخواهي، بدسرشتي، بدگويي، بدنهادي، دشمني، بدنفسي & نيك نهادي، نيك خواهي، نيك انديشي

بدسلوك : بداخلاق، بدعنق، بدلعاب، ناسازگار، بدسر، بدرفتار & خوش سلوك،     خوشرفتار بدسلوكي : ناسازگاري، بدرفتاري، بداخلاقي، بدسري، بدخويي، بداخلاقي & خوش سلوكي  بدسليقگي : بدذوقي، بي ذوقي، كج ذوقي & خوش سليقگي، خوش ذوقي  بدسليقه : بدذوق، بدمزاج & خوش سليقه، خوش ذوق

بدسيما : بدقيافه، بدشكل، بي ريخت، بدگل، زشت رو، كريه المنظر & خوش سيما، خوش منظر  بدشانس : بداقبال، بدطالع، پيشاني سياه، سياه پيشاني & اقبالمند، خوش شانس، خوش طالع بدشانسي : بدبياري، بدطالعي، بداقبالي & خوش شانسي

بدشكل : 1 بدتركيب، بدريخت، بي ريخت، بدگل، بدتركيب، بدقواره، بي قواره، بدسيما، زشت، زشت رو، كريه المنظر & خوش تركيب، خوشگل، وجيه 2 بدنما & خوش نما بدشگون : بدآغال، بديمن، شوم، نامبارك، نحس & خوش يمن، خوش شگون  بدشلوار : 1 هرزه، حشري، شهوت ران، هيز 2 ناپاك

بدصفت : بدادا، بدمنش، ناخوش منش، بدجنس، بدذات، بدرگ، نيك منش & نيكوخصال بدطالع : بخت برگشته، بدبخت، بي طالع، شوربخت & خوش اقبال، خوش شانس  بدطعم : بدمزه & خوش طعم، خوش مزه

بدطينت : بداصل، بدخواه، بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، خباثت پيشه، خبيث & خوش طينت، نيك سرشت

بدطينتي : بداصلي، بدذاتي، ردائت، كج نهادي & خوش ذاتي بدظن : 1 بدگمان، شكاك، ظنين، ظنون 2 كژانديش، كج انديش

بدعاقبت :بدانجام، بدسرانجام، بدبخت، بدفرجام، ناخوش عاقبت، نافرجام & خوش فرجام، عاقبت به خير، خوش عاقبت، نيك فرجام

بدعت : 1 ابتكار، نوآوري، رسم نو 2 بدعقيدتي، سنت ستيزي & سنت گرايي 3 الحاد، كفر  بدعتگذار : بدعت گر، بدعت آفرين، مبدع & ارتدوكس

بدعمل : بدپيشه، بدفعال، بدفعل، بدكار، بدكردار، بدكنش، دغل، شرير، گناه كار، نامه سياه & درستكار

بدعملي : افساد، بدرفتاري، بدكرداري، بدكنشي، تبهكاري & نيك روشي بدعنق : اخمو، بداخلاق، بدخلق، بدخو، ترشرو & خليق، خوش اخلاق بدعهد : بدپيمان، پيمان شكن، سست پيمان، عهدگسل & سخت پيمان، وفادار  بدعهدي: پيمان شكني، پيمان گسلي، سست عهدي، سست پيماني، عهدشكني، بي وفايي & خوش عهدي  بدغذا : بدخوراك & خوش خوراك

بدفرجام : بدانجام، بدعاقبت & عاقبت به خير، نيك فرجام

بدفطرت : بدذات، بدگهر، بدنهاد، بدنيت، پست فطرت & خوش ذات، نيك نهاد، خوش نيت، پاك نيت  بدفعال : 1 بدكردار، بدكنش 2 بدعمل، بدفعل، بدكار & نيك كردار  بدفعل : 1 بدكردار، بدكنش & نيك كردار 2 بدعمل، بدفعال، بدكار  بدفكر: بدسگال، بدراي، بدانديشه، بدنيت، بدانديش & خوش فكر  بدقدم : بدشگون، شوم، نافرخ، نحس & خوش قدم، فرخ پي، مبارك پي بدقلق : ناسازگار، سركش، بدرام & خوش قلق بدقول : بدعهد، پيمان شكن، سست پيمان & خوش قول

بدكار : 1 آلوده دامن، بدعمل، بدفعال، بدفعل 2 بدجنس، بدرفتار، بدروش، بدكردار، بدكنش 3 تبهكار، خبيث، شرور، شرير، طالح، فاجر & نيك كردار، صالح

بدكردار : 1 بدجنس، بدذات، زشت كار، شرور، شرير، ناجنس & نيك كردار، صالح 2 بدعمل، بدفعال، بدفعل، بدكار

بدكنش : بدعمل، بدفعل، بدفعال، بدكردار، بدكار، تبهكار، سيه كار، فاسد & صالح، نيك كردار بدكيش : بدآيين، بددين، كافر، مشرك، ملحد & بهدين، خوش كيش، مسلمان، نيك آيين  بدكيشي : بدآييني، الحاد، بدديني، بدمذهبي & بهديني، خوش كيشي، مسلماني  بدكين : بدكينه، كينه توز، كين خواه، كين آزما، انتقام جو، كين كش & معفو  بدگفتار : زشت زبان، بدگو، بدكلام & شيرين زبان، خوش كلام

بدگل : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، زشت، زشت رو، كريه، كريه المنظر، نازيبا & خوشگل، خوش تركيب، زيبا

بدگلي : بدتركيبي، بدشكلي، بدلقايي، بدمنظري، زشت رويي، زشتي & خوشگلي، وجاهت  بدگمان : شكاك، ظنون، ظنين، كج انديش & خوش گمان  بدگماني : بدبيني، سوء ظن & حسن ظن بدگوار : 2 ثقيل

بدگو : 1 بدزبان، بددهن 2 ملامتگر، ناسزاگو، 3 نمام & ستايشگر، مداح

بدگوهر : 1 بداصل، بدجوهر، بدسرشت، بدگهر، بدنژاد، 2 مفسد & اصيل، نيك سرشت، نژاده

بدگويي: 1 بددهاني، بددهني، زشت گويي، بدزباني، تشني، ناسزاگويي & ستايشگري 2 افترا، تهمت، غيبت، نمامي 3 سرزنش، قدح، مذمت، ملامت، نكوهش & ستايش، مدح

بدل :اسم 1 بدلي، تقلبي، تقليدي، ساختگي، قلابي، قلب، مصنوعي & اصل، اصلي 2 عوض، مبادله، معاوضه 3 جانشين، عوض & اصلي 4 ضد، نقيض 5 بدل كار  بدلجام : 1 بدلگام 2 چموش، سركش & رام

بدلعاب : 1 بداخلاق، بدادا 2 ناسازگار، سركش، بدنعل 3 بدنظر، زشت، بدتركيب

بدلقا : 1 بدمنظر، زشت، زشت رو، كريه، كريه المنظر & خوش لقا، خوش منظر، زيبا 2 بدتركيب، بدشكل، بدگل & خوش نما، خوشگل

بدلگام : 1 بدلجام، بدرام & خوش لگام 2 چموش، سركش 3 نابه فرمان، نافرمان & مطي، بفرمان 4 خيره سر، سخت سر، گردن كش، ياغي & تسليم، رام

بدلي : تقلبي، جعلي، ساختگي، قلابي، قلب، مصنوعي & اصلي بدمزگي : dab[ ezamاسم بدطعمي، ناخوشي & خوش مزگي بدمزه : بدطعم & خوش طعم، خوش مزه  بدمست: عربده جو، عربده كش، هرزه گو

بدمستي :dab[ tsamاسم عربده جويي، عربده كشي، هرزه گويي  بدمعامله : كج باز، كج پلاس، كج معامله & خوش معامله

بدمنش : بدسگال، بدنفس، بدنهاد، بدذات، خبيث، كج نهاد & نيك منش، نيك نهاد

بدمنظر : بدتركيب، بدگل، بدنما، بدلقا، زشت، زشت رو، كريه & خوش منظر، خوش لقا، مه لقا، خوش نما، خوبرو، قشنگ، زيبا، وجيه، وجيه منظر

بدمهر : نامهربان، بي عاطفه، بي محبت & مهرورز، مهربان، عطوف

بدنام : 1 آلوده دامن، بي آبرو، رسوا، لجن مال، مفتضح، ننگين 2 بدآوازه & خوشنام

بدنام سازي :dab[ mmn zmsاسم لجن مالي، رسواسازي  

بدنامي :dab[ mmnاسم افتضاح، بي آبرويي، تفضيح، رسوايي، فضيحت & خوشنامي بدن : 1 پيكر، تنه، تن، جثه، كالبد 2 بدنه، جسم 3 جسد، لاش، لاشه & روح، روان  بدنژاد : بداصل، بدگوهر، نانجيب & نژاده، اصيل، نجيب

بدنسل : 1 بداصل، بدنژاد & نژاده 2 حرامزاده، خطا زاده، والدالزنا & حلال زاده 2 بدذات، بدسرشت، بدگوهر، بدنهاد & نيك نهاد، نيك سرشت

بدنما : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بدنمود، كريه المنظر & خوش نما، خوش تركيب، خوش منظر  بدنمود : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بدنما، زشت، كريه & خوش تركيب، خوش منظر  بدنهاد : بدذات، بدسرشت، بدنفس، بدطينت، ناپارسا، ناخلف & خوش جنس، خوش طينت  بدنهادي: بداصلي، بدذاتي، بدسرشتي، بدطينتي، بدگوهري دژنهادي & نيك نهادي  بدنه : 1 پيكر، پيكره، تنه 2 اندام، هيكل 3 چارچوب، قاب 4 عمارت 5 سطح خارجي  بدنيت : بدخواه، بدفطرت، زشت سيرت، سيه دل & خوش نيت، نيكخواه  بدني :nadab[اسم جسمي & روحي، فكري  

بدو : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، عنفوان، مقدمه، نخست & پايان، خاتمه، ختم  بدوبي راه، بدوبيراه : 1 ناسزا، دشنام، فحش 2 حرفهاي نامربوط

بدو : فعال، پرتلاش، تلاشگر، زحمت كش & تن آسا، تنبل  بدون : بري، بلا، بي، عاري & با بدوي : آغازي، آغازين، ابتدايي

بدوي : 1 باديه نشين، صحرانشين، صحراگرد، بيابان نشين، بيابان گرد & شهرنشين، شهري

بدويت : 1 باديه نشيني، صحرانشيني، بيابان نشيني & مدنيت 2 جاهليت 4 عقب ماندگي 3 توحش & تمدن

بدوي خو : 1 نامتمدن، وحشي & متمدن 2 نافرهيخته & بافرهنگ، فرهيخته بدهضم : بدگوار، ديرگوار، ديرهضم & خوشگوار، سهل الهضم

بده كار، بدهكار : غارم، قرضدار، مديون، مقروض، وامدار & بستانكار، طلبكار

بده وبستان : 1 دادوستد، خريد و فروش، معامله 2 تبادل، مبادله 3 تعامل 4 روابط پنهاني متقابل  بدهيئت : بدتركيب، بدقواره، بدسيما، بدلقا، كريه المنظر & خوش ظاهر، خوش قواره، خوش منظر  بدهي : دين، قرض، وام & بستانكاري، طلب

بدهيكل : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بي قواره، زشت & خوش هيكل، خوش اندام، جميل، جميله  بدي : زشتي، سيئه، شناعت، فساد، قباحت، قبح، معرت & خوبي، نيكي، حسنه

بديع : ابتكاري، بكر، بي سابقه، تازه، خوب، خوش، طرفه، عجيب، نادره، ناديده، نو، نوظهور، نيكو & كهنه

بديل : 1 اهل اله، سالك، صالح، عارف 2 جانشين 3 عوض، جايگزين 4 انتخاب، گزينه 5 شق

بديمن : بدقدم، بدشگون، شوم، شوم قدم، ناخجسته، نامبارك، ناميمون، نحس & خوش يمن، سپيدپا، هماگون، مبارك، خجسته پي

بديمني :بدشگوني، بدقدمي م، شومي، نحسي، نحوست & خوش يمن، ميمون بدين سبب : ازاين رو، بدين لحاظ، بدين مناسبت، علي هذا بدين طريق : بدين سان، بدين گونه، بدين نحو، بدين نمط

بديهي : 1 آشكار، روشن، مبرهن، غيرقابل انكار، واضح، هويدا 2 مرتجل & غيربديهي  بذال : بخشنده، دست ودل باز، كريم، وهاب & خسيس، كنس

بذرافشان : 1 ظرفيت كاشت(زمين)، بذرافكن 2 بذرپاش 3 دستگاه بذرپاش

بذرافشاني : بذرپاشي،    تخمافشاني، دانه افشاني، كاشت، كاشتن & محصول برداري، درو، برداشت  بذر : برز، تخم، دانه، هسته & بر، ثمر، ميوه بذل : بخشش، جود، دهش، سخا، عطا، كرم، نواله

بذل كردن : بخشش كردن، كرم كردن، عطا كردن، جود كردن  بذله : 1 جوك، شوخي، طيبت، لطيفه، مزاح، مطايبه، هزل 2 لباس كار & جد بذله گو : شوخ، لطيفه پرداز، لطيفه گو، مزاح، مقلد، هزال & جدي

بذله گويي: شوخ طبعي، لطيفه پردازي، هزل برآسودن : آرامش يافتن، آسوده گشتن

برآشفتگي : 1 تغير، خشم، عصبانيت، غضب & سكينه 2 پريشاني & آرامش

برآشفتن :اسم 1 ازكوره دررفتن، خشمگين شدن، 2 خشم گرفتن، غضب كردن، تندي كردن 3 متغير شدن 4 خشم، عصبانيت، تغير، عصبيت

بر :حرف 1 آغوش، بغل 2 پستان، پهلو، سينه 3 تن 4 كنار 5 بار، ثمر، ثمره، محصول، ميوه 6 بلندي، فراز، بالا، برفراز، روي، صدر 7 در، به، 8 پهلو، ضلع 9 سود، فايده، نفع 01 عليه & له 11 روي 21 بالا & پايين 31 طرف، سوي 41 پيش، جلو 51

برآمدگي : آماس، باد، تورم، نفخ، ورم 2 برجستگي & فرورفتگي

برآمدن : 1 بالا آمدن & پايين رفتن 2 طلوع كردن، آفتاب تابيدن & غروب كردن 3 پديدار گشتن، پديد آمدن، ظاهرشدن، نمايان گرديدن، هويدا شدن & ناپديد شدن 4 ورآمدن 5 روييدن، رستن 6 سر زدن 7 متورم شدن، ورم كردن 8 به طول انجاميدن، طول كشيدن 9  برآمده : 1 برجسته، گوژ 2 بالاآمده 3 نامي، معروف، مشهور  برآموده:

برآورد : 1 ارزيابي، برانداز، تخمين، سنجش، تقويم 2 ارزش گذاري، قيمت گذاري 3 تخمين زدن، تقويم كردن

برآورد كردن :ارزيابي كردن، تخمين زدن، تقويم كردن، تقويم نمودن

برآوردن: 1 اجابت كردن، استجابت كردن، روا كردن، عملي ساختن 2 پذيرفتن، قبول كردن 3 بالا بردن، برافراختن، برافراشتن، بلند كردن 4 پروردن، پرورش دادن 5 استخراج كردن، بيرون كشيدن 6 انباشتن، پر كردن، مملو ساختن 7 اصلاح كردن، تعمير كردن 8

برآورده شدن : 1 تحقق يافتن، عملي شدن، متحقق شدن 2 مستجاب شدن 3 روا شدن  برآورده : 1 متحقق 2 مستجاب 3 روا  برآيند : حاصل، منتج، نتيجه

برائت : 1 بيگناهي، پاكي، تبرئه، معصوميت 2 بيزاري، تنفر، نفرت 3 خلاصي، رهايي، نجات 4 دوري، بري 5 اجازه، منشور 6 حماله 7 تبرئه شدن، رها شدن، مبرا شدن  برائت جستن : 1 دوري جستن 2 بيزاري جستن، اظهار تنفر كردن  برائت يافتن : بي گناه شناخته شدن، تبرئه شدن  برا : & كند 2 جدي، قاطع 3 كارآ، كارآمد & ناكارآمد

برابر : 1 جلو، روبه رو، رويارو، مقابل، مواجه نزد، 2 كفو، متساوي، مساوي، مستوي، هم پايه، معادل، هم ارز، همتا، همسان، همسر، هم سنگ، يكسان 3 علي السويه 4 موافق 5 طبق & نابرابر برابرسازي : 1 تطبيق، مطابقت، معادله 2 يكسان سازي، معادل سازي، همگون سازي

برابر شدن : 1 مواجه شدن، روبه رو شدن، رويارو شدن 2 مساوي شدن، يكسان شدن، مطابق شدن 3 مطابقت كردن 4 مساوي شدن، به تساوي دست يافتن، به تساوي رسيدن 5 همتا شدن، هم رديف شدن، هم پايه شدن

برابرنهاد : 1 برابرنهاده، آنتي تز & 1 تز 2 ستيز 2 معادل

برابري : 1 تساوي، عدالت، مساوات، معادله، همتايي، همساني، هم سنگي، هم وزني 2 تطابق، مطابقت 3 تعادل & نابرابري  

برابري كردن :مساوي بودن، معادل بودن، هم سنگ بودن، هم وزن بودن  برات : 1 سند پرداخت، حواله، حواله پرداخت 2 بخشش، عطيه

برات شدن : 1 خطور كردن، ملهم شدن، در دل افتادن 2 حواله شدن & برات كردن

بر : 1 احسان، خوبي، نيكوكاري، نيكي، نيكويي & سيئه 2 صدق، صلاح 3 طاعت 4 بخشش، عطيه  برادر : 1 اخوي، داداش، كاكا & خواهر 2 دوست  برادرانه : 1 برادروار & خواهرانه 2 دوستانه، مودت آميز  برادروار : برادرانه & خواهروار

برادري : 1 اخوت، مساوات، مصادقت 2 دوستي، مودت

براز : 1 بغاز، گاز 2 پينه، وصله 3 زينت، آرايش 4 آراستگي، زيبايي  برازخ : برزخ ها، اعراف

براز : 1 گه، غايط، مدفوع 2 سرگين 3 پليدي، فضولات، نجاست  برازندگي : 1 شايستگي، آراستگي 2 زيبندگي 3 استحقاق، سزاواري  برازنده: درخور، زيبنده، سزاوار، شايان، شايسته، قابل، لايق، متناسب، ورجاوند & نامتناسب، نالايق  برازيدن : 1 برازنده بودن، زيبندگي داشتن، زيبيدن، زيبا نمودن، زيبنده بودن، سزاوار بودن، شايسته بودن، طرازيدن 2 پينه كردن، وصله كردن  براساس : برپايه، برحسب، برطبق، به موجب

براعت :اسم 1 بزرگواري 2 برتري، تفوق 3 فضيلت، كمال 4 بلاغت، فصاحت، شيوايي 5 برهمگان تفوق يافتن، به كمال رسيدن، فضيلت يافتن، كمال يافتن 6 غالب آمدن

بر افتادن : 1 از ميان رفتن، نابود شدن، نابود گشتن، نيست شدن، ورافتادن & روآمدن 2 ملغا، منسوخ گشتن، منسوخ شدن، متروك شدن & متداول شدن، رايج گشتن، باب شدن 3 قلع وقمع شدن، منقرض شدن، انقراض يافتن 4 ازمد افتادن، دمده شدن & باب شدن، مد

برافراشتن : 1 به اهتزازدرآوردن، افراشتن، بالا بردن، بلند كردن 2 برپا كردن، استوار كردن  برافروختگي : 1 تغير، خشم، غضب، قهر 2 تابش، 3 سرخي

برافروختن : 1 روشن كردن، شعله ور ساختن، مشتعل ساختن & خاموش كردن 2 برافروخته شدن، به خشم آمدن، خشمگين شدن، غضبناك شدن & آرام شدن 3 سرخ شدن  برافروخته : 1 مشتعل، شعله ور، روشن 2 خشم آلود، خشمگين، غضبناك، متغير  برافشاندن : 1 افشاندن، نثار كردن 2 پراكنده ساختن، پريشان كردن

برافكندن : 1 بر داشتن، كنار گذاشتن 2 پوشاندن 3 از بين بردن، نابود كردن، برانداختن

براق : 1 اسب تيزرو 2 مركوب حضرت محمد (ص) (در شب معراج) مركب حضرت رسول (ص)  براق : تابان، درخشان، روشن، ساطع، شفاف، متلالي، مشعشع & تار، تيره، كدر، مات  بر : الكن، زبان پريش  بران : برا، برنده، تيز & كند

برانداز :صفت  s1 ديد زدن، نگريستن 2 برآورد، تخمين، سنجش 3 سرنگون ساز، كودتاچي، كودتاگر  برانداز كردن : 1 ديد زدن، ديدن، ورانداز كردن 2 نگاه سطحي كردن، نگاه كردن 3 برآورد كردن، تخمين زدن، سنجيدن

براندازي : 1 كودتا 2 برافكني، حكومت ستيزي 3 سرنگوني 4 سرنگون سازي 5 نابودي  برانشي : آب شش  برانكار : 1 تخت حمل مريض

برانگيختن : 1 به هيجان آوردن، تحريض كردن، ترغيب كردن، تشويق كردن، تهييج كردن 2 آنتريك كردن، تحريك كردن 3 وادار كردن، وا داشتن 4 مبعوث كردن، زنده كردن 5 روانه كردن  برانگيخته : 1 مبعوث 2 تحريض، تحريك شده، واداشته  برانگيزنده :صفت 1 محرك 2 مشوق  براهمه : برهمن ها

براهين : ادله، برهان ها، بينات، حجت ها، حجج، دلايل، دليل ها، فرنودها

برايا : آفريدگان، مخلوقات، موجودات

براي : 1 از بهر، به جهت، به خاطر، به سبب، به علت، به قصد، به منظور 2 دربرابر، در عوض 3 محض 4 به سوي، به جانب، به طرف

براي اين كه، براي اينكه : 1 چون، زيرا 2 به منظور  برايي : 1 برندگي، تيزي 2 برش، قاطعيت، كارآيي

برباد دادن : 1 به باد فنادادن، پايمال كردن، تلف كردن، حيف و ميل كردن، ضايع كردن، هدر رفتن 2 خراب كردن، ويران كردن، منهدم كردن & آباد ساختن، معمور كردن 3 نابود كردن، نيست كردن، معدوم ساختن & آفريدن، خلق كردن، هست كردن

بر باد رفتن : 1 به بادفنا رفتن، پايمال شدن، تلف شدن، حيف و ميل شدن، ضايع شدن، هدر رفتن 2 خراب شدن، ويران شدن، منهدم شدن & آباد شدن 3 نابودشدن، نيست شدن، فنا شدن، معدوم شدن

بربادرفته : 1 پايمال شده، تلف شده، حيف وميل شده، ضايع شده، هدررفته 2 خراب شده، ويران شده، منهدم شده & آباد شده، معمور 3 نابودشده، نيست شده، فناشده، معدوم شده & هستي يافته بربر : بي فرهنگ، نافرهيخته، نامتمدن، وحشي & متمدن، فرهيخته  بربريت : بي فرهنگي، توحش، نافرهيختگي، وحشيگري بربط : تنبور، عود

بر : بيابان، خشكي، دشت، زمين، فلات، قاره، هامون & بحر، دريا، يم

برپا : 1 آباد، آبادان، ايستاده، برقرار 2 داير 3 ايستاده، سرپا، قائم، منعقد & نشسته 4 معمور

برپا داشتن : 1 آباد ساختن، آبادان كردن 2 برافراشتن، نصب كردن 3 بر پا كردن، برقرار كردن 4 اقامه كردن، انجام دادن 5 مجلس كردن

برپا كردن : 1 برقرار كردن، تاسيس كردن، داير كردن 2 مستقر كردن 3 برگزار كردن، برپا داشتن 4 به پا كردن

برتافتن : 1 پيچيدن، تاب دادن 2 برگردانيدن، رو گردانيدن 3 سرپيچيدن، اعراض كردن، روي برتافتن 4 تمكين ن كردن، سرپيچي كردن، نافرماني كردن، عصيان ورزيدن 5 تاب آوردن، تحمل كردن، برخود هموار كردن، طاقت آوردن & برنتافتن

برتر : 1 اعلي، افضل، اولي، عالي، فايق، بالاتر، مرجح، والا & ادني 2 بلندتر، رفيع تر

برتري : 1 استيلا، اولويت، براعت، ترجيح، تفضل، تفوق، تقدم، رجحان، سبق، فضل، فضيلت، مزيت، منت 2 تفوق، تسلط 3 سلطه، چيرگي

برتري طلب : 1 برتري جو، تفوق جو 2 تعالي خواه 3 استيلاطلب، استيلاجو

برتري طلبي : 1 برتري جويي، تفوق جويي 2 تعالي خواهي 3 استيلاجويي، استيلاطلبي  برثن :پنجه، چنگال، چنگ، مخلب

برجا : 1 ثابت، مستقر & متزلزل 2 باقي، برقرار، پابرجا، پايا، پايدار & ناپايدار  برج : خرج غيرضروري، هزينه هاي غيراساسي & خرج

برجستگي : 1 برآمدگي، تحدب 2 بلندي 3 امتياز، برتري، تشخص، تمايز 4 عمدگي، اهميت  برجستن : 1 پريدن، 2 برجهيدن، جستن، جهيدن، 3 وثوب 4 تپيدن، جنبيدن 5 شتافتن

برجسته : 1 سرآمد، عالي، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمايز، مشخص، ممتاز، مهم 2 چشمگير، نمايان 3 برآمده، محدب 4 پسنديده، خوب 5 چالاك، چست

برج : 1 شهر، ماه 2 بارو، حصار، حصن، دژ، قلعه 3 كوشك، كاخ، قصر 4 ساختمان چند طبقه، آسمان خراش

برج وبارو : بارو، حصار، دژ، قلعه برجيس : مشتري

برچسب : 1 اتيكت 2 انگ، نسبت ناروا

برچيدن : 1 دانه چيدن 2 انتخاب كردن، برگزيدن، گزينش كردن 3 جمع آوري كردن، جمع كردن، گرد آوردن 3 تعطيل كردن، منحل كردن  برچيده : 1 منحل، تعطيل 2 جمع آوري شده  برحسب : براساس، برطبق، مطابق، موافق برحسب ظاهر : ظاهراً، علي الظاهر

برحق : 1 راستين، حقيقي، به حق، حقه & ناحق 2 محق، حق دار 3 في الواقع

برخاستن: 1 ايستادن، به پاخاستن، برپا شدن، بلند شدن 2 بيدار شدن 3 بردميدن، سر زدن 4 برآمدن، طلوع كردن 5 شوريدن، شورش كردن، طغيان كردن، عصيان كردن، قيام كردن 6 متصاعد شدن 7 پديدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن 8 پيش آمدن، اتفاق افتادن،  برخ : 1 پاره، حصه، قسمت، لخت 2 حظ، نصيب برخور : برخوردار، بهره مند، بهره ور، متمتع، منتفع

برخوردار : بهره مند، بهره ور، رستي خوار، كامياب، متمتع، متنعم، محظوظ، مستفيد، مستفيض، منتفع & محروم

برخورداري : استفاده، انتفاع، بهره جويي، بهره مندي، بهره وري، تمتع & محروميت

برخورد : 1 تماس، ديدار، ملاقات 2 رفتار، سلوك، معامله 3 اصابت، التقا، تلاقي 4 زدوخورد 5 مشاجره (لفظي)، درگيري 6 اصطكاك 7 تصادم، تصادف 8 شيوه رفتار

برخورد كردن: 1 برخوردن، به هم رسيدن، ملاقات كردن 2 تصادف كردن، تصادم كردن 3 تلاقي كردن، مصادف شدن

بر خوردن : 1 قاطي شدن، مخلوط شدن 2 راه يافتن

برخه : 1 بهره، نصيب 2 عددكسري، كسر 3 پاره، جزء، حصه & اعشاري، عدد صحيح

برخي : 1 بعضي، پاره اي، تعدادي، چندي، شماري 2 جان نثار، فدايي، قرباني 3 نثار، فدا، قربان  بردابرد : آشوب، غوغا، فتنه

بر دادن : ثمر دادن، به ثمرنشستن، به بار آمدن، به بر نشستن  بردار : حامل، خطحامل

بردار : 1 مثمر، ثمردار، باردار، ميوه دار 2 مصلوب

برداشت : 1   استنباط، استنتاج، بازيافت، تلقي، درك، دريافت 2 جمع آوري، حاصل، حاصل برداري، محصول برداري & كاشت، داشت 3 بهره برداري كردن، ضبط 4 اخذ، بازستاني، دريافت & پرداخت 5 بردباري، تحمل، صبر & نابرداري، بي تابي

بر داشتن : 1 با خود بردن، همراه بردن 2 اخذ كردن، گرفتن 3 برداشت كردن 4 برطرف كردن، از بين بردن 5 ازاله كردن، زايل كردن 6 بلند كردن، دزديدن، ربودن، كش رفتن 7 برچيدن، اختيار كردن، انتخاب كردن، حاصل برداري كردن، درو كردن، محصول برداري كردن

بردبار : آرام، باحوصله، پرشكيب، حليم، حمول، خويشتن دار، رزين، شكيبا، صابر، صبور، متحمل & كم صبر، ناشكيبا، نابردبار، كم حوصله

بردباري : تاب، تحمل، حلم، حوصله، شكيب، شكيبايي، صبر، صبوري، طاقت & ناشكيبايي، كم حوصلگي، ناشكيبي

برد : 1 برودت، سرما، سوز & حر 2 پرنيان 3 حجر، سنگ & كلوخ  برد : 1 سود، نفع 2 تيررس 3 پيروزي، ظفر & باخت 4 پارچه كتاني  بردگي : 1 اسارت، 2 بندگي، زرخريدي، غلامي، كنيزي، & آزادگي  بردميدن: 1 دميدن 2 سر زدن، طلوع كردن & غروب كردن 3 رستن، روييدن، سبز شدن & خشكيدن

4 برخاستن، بلند شدن 5 بردميدن، فوت كردن 6 جوشيدن، فوران كردن

بردن : 1 جا به جا كردن، حمل كردن، منتقل كردن، حركت دادن & آوردن 2 سود بردن، نفع كردن & ضرر كردن، زيان كردن 3 برد كردن 4 برنده شدن، پيروز شدن، پيش افتادن، شكست دادن & باختن، شكست خوردن 5 بر داشتن، پاك كردن، زدودن، ستردن 6 مستلزم بودن،

برده : 1 اسير، بنده، خادم، زرخريد، عبد، عبيد، غلام، كنيز، مملوك & آزاد، حر 2 مطيع، گوش به فرمان 3 هواخواه افراطي

بررسي : امعان، بازديد، بازبيني، تتبع، تجسس، تحقيق، تعمق، تفحص، جستجو، رسيدگي، غور، كاوش، مداقه، مطالعه، ملاحظه، نظارت، وارسي

بررسي كردن : تحقيق كردن، رسيدگي كردن، وارسي كردن، مطالعه كردن، پژوهش كردن  برز : 1 بالا، قد، قامت 2 تنه، ساقه 3 ارتفاع، بلندي، پشته 4 بزرگي، جلال، شكوه، عظمت 5 زيبايي  برز : 1 بذر، تخم، دانه 2 زراعت، كاشت، كشاورزي، كشت

برزخ :اسم 1 درهم، دلخور، دمغ، گرفته 2 بور 3 ناخرسند، ناخشنود، ناراضي 4 حايل، حاجز 5 فاصله 6 اعراف، عالم بالا، عالم مثال

بر زدن : خيره شدن، مستقيم نگاه كردن، زل زدن  بر زدن : قاطي كردن(ورق بازي)

برزگر : حارث، دهقان، رعيت، زارع، كشاورز، كشتگر & ارباب

برزن : 1 كوچه، كوي، محله، ناحيه 2 شهرداري منطقه  برزنگي : 1 سياه زنگي، سياه پوست 2 كاكا سياه  بر :صفت 1 زياد، بسيار، متعدد 2 گروه، دسته، عالم

برزيگر : برزكار، برزگر، برزه گر، دهقان، زارع، فلاح، كشاورز، كشت كار، كشتگر & ارباب بزور : پرزور، پرتوان، زورمند، قوي & ضعيف، ناتوان

برساخته : جعلي، ساختگي، مصنوعي، غيرواقعي & واقعي، حقيقي  برسو : فوقاني عالي،

برش : 1 بريدگي، شكاف 2 بريده، تقطيع، جدايي، فصل، قطع 3 قاش، قاچ 4 كارآيي، توان، برايي، قاطعيت 5 تيزي 6 بريدن

برشتن: 1 برشته كردن، بريان كردن 2 تف دادن، تفت دادن، بو دادن 3 سوخاري كردن  برشته : بريان، بلال، پخته، تفت داده، تفتيده

برشكستن : 1 شكستن 2 شكست دادن، مغلوب كردن، مقهور ساختن 3 پريشان كردن

برشمردن : 1 شمارش كردن، شماره كردن، شمردن، حساب كردن 2 بازگو كردن، بيان كردن، ذكر كردن، باز گفتن 3 به حساب آوردن، قلمداد كردن، محسوب داشتن  برص : پيسي

برطبق : برحسب، بروفق، مطابق، حسب

برطرف : 1 رفع، منتفي 2 از ميان رفته، ناپديد، معدوم، نابود

برطرف شدن : 1 ازبين رفتن، از ميان رفتن، زايل شدن 2 نيست شدن، نابود شدن 3 مرتفع شدن 4 حل شدن، فيصله يافتن 5 تمام شدن، به پايان رسيدن

برطرف كردن : 1 مرتفع ساختن، رفع و رجوع كردن 2 حل كردن، فيصله دادن، حل كردن 3 از بين بردن، نابود كردن

برعكس : 1 باژگونه، وارو، وارونه، واژگونه 2 برخلاف، برضد 3 بالعكس 4 به رغم 5 خلاف  برف : ثلج، بشك، فنجا & باران، تگرگ

برفي : 1 برف آلود 2 پربرف 3 برف زا & تگرگ زا، باران زا 4 برف روب، برف پاروكن

برق :صفت 1 آذرخش، صاعقه 2 الكتريسيته، كهربا 3 بارقه، جرقه 4 الكتريك 5 تلالو، جلا 6 درخشش، درخشندگي 7 سريع، باسرعت، برق آسا

برق آسا :صفت به سرعت، تند، سريع برقي، & كند، به تاني  بر : قاطي، مخلوط

برقرار : 1 استوار، پابرجا، پايدار، ثابت & ناپايدار، نااستوار 2 جاويد، مدام & زودگذر 3 مستقر 4 معين، مقرر

برقرار شدن : 1 ايجادشدن 2 برپا شدن، داير شدن

برقرار كردن : 1 ايجاد كردن، به وجود آوردن 2 برپا كردن، داير كردن 3 تعيين كردن، معين كردن  برق زدن : درخشيدن، متلالو شدن، تلالو داشتن  برقع : روبند، روبنده، مقنعه، نقاب برق كار : الكتريسين، برقي، تعميركار برق

برقي :صفت 1 برقكار، سيم كش 2 منسوب به برق 3 شتابان، سريع، برق آسا، شتابنده

بركت : 1 خير، رحمت، نعمت، 2 سعادت، فيض، نيكبختي 3 خجستگي، يمن 4 افزايش، افزوني، زيادني، فرواني، فزوني، نزل، وفور  بركشي : ارتقا، ترقي & تنزل

بر كشيدن :خارج كردن، درآوردن 2 كشيدن 3 سر دادن، برآوردن 4 بالا بردن 5 ترقي دادن، بلندمرتبه گردانيدن، ارتقا مقام دادن 6 برگرفتن، كنار زدن 7 برافراشتن، بلند كردن 8 رسم كردن، نقاشي كردن 9 پروردن،

بركنار :صفت 1 خلع، مخلوع، مرخص، معزول، منفصل & منصوب 2 دور، بري، مبرا  بركنار شدن : معزول شدن، عزل شدن، خلع شدن، منفصل شدن & منصوب شدن

بركنار كردن : معزول كردن، عزل كردن، خلع كردن، منفصل كردن & منصوب كردن، برگماشتن  بركناري : انفصال، خلع، عزل & انتصاب، برگماري

بركندن : 1 از ته كندن، كندن 2 از ريشه درآوردن، ريشه كن كردن 3 جدا كردن، بريدن & نشاندن 4 نابود كردن، ازبين بردن 5 دور كردن

بركه : آب انبار، آبدان، آبگير، استخر، برم، تالاب، غدير برگچه : برگك، برگ كوچك

برگردان : 1 ترجيع 2 عكس، وارو 3 ترجمه

برگرداندن : 1 بازگرداندن، برگردانيدن 2 برگشت دادن، بازگشت دادن، پس دادن 3 وارو كردن 4 پشت ورو كردن 5 واژگون كردن 6 تغيير دادن 7 ترجمه كردن 8 بالا آوردن، استفراغ كردن، قي كردن 9 واژگون كردن 01 سرنگون كردن، به زمين انداختن 1  برگرفتن : اخذ كردن، اقتباس كردن، بر داشتن، گرفتن  برگرفته : ماخوذ، مقتبس

برگ ريزان، برگريزان : پاييز، خريف، خزان & بهار

برگزار كردن : 1 برپاداشتن، ترتيب دادن، برپا كردن، منعقد كردن 2 انجام دادن 3 ادا كردن، به جا آوردن 4 سپري كردن

برگزاري : 1 انجام، اجرا 2 ادا، به جاآوري

برگ زدن : حقه زدن، فريب دادن، نيرنگ بكار بستن

برگزيدن : انتخاب كردن، اختيار كردن، پسند كردن، پسنديدن، گزينش كردن  برگزيده :صفت زبده، صفي، گزيده، مبعوث، مختار، مرجح، ممتاز، منتخب، نخبه برگشت : 1 بازآيي، بازگشت، رجعت، عود، عودت، مراجعت 2 عدول، معطوف برگشتن :اسم 1 بازآمدن، 2 رجعت كردن، مراجعت كردن 3 سرنگون شدن، واژگون شدن 4 منصرف شدن 5 مرتدشدن 6 تغيير يافتن، تغيير كردن 7 ارتداد، انصراف & رفتن، عازم شدن 8 تغيير جهت دادن 9 عدول كردن 01 نامساعد شدن 11 برگشت خوردن

برگ : 1 صفحه، فيش، ورق، ورقه 2 اسباب، دستگاه، ساز، سامان، نوا 3 آذوقه، توشه 4 آهنگ، عزم، قصد 5 تمايل، رغبت، ميل 6 التفات، پروا، توجه 7 نغمه 8 تاب، توان، طاقت، يارا  برگماري : انتصاب، نصب & بركناره

برگماشتن : انتصاب كردن، برگماردن، گماشتن، مامور كردن، ماموريت دادن، منصوب كردن  برگه : 1 ورق، ورقه، تكه كاغذ 2 جواز، تاييديه 3 سند، مدرك 4 فيش 5 برش ميوه هاي خشك شده  برليان :صفت 1 الماس تراش خورده، الماس خوش تراش، الماس شفاف 2 براق، درخشان، درخشنده، شفاف

برم : 1 آبگير، استخر، بركه، تالاب، غدير 2 بند، سد كوچك  برملا : 1 آشكار، ظاهر، علني، عيان، فاش 2 رسوا 3 افشا 4 ابراز  برمنش : 1 خودخواه، خودپسند 2 مغرور، متكبر، پرافاده، متفرعن  برمنشي : 1 خودخواهي، خودپسندي 2 غرور، تكبر، افاده، تفرعن

برمنشي كردن : 1 خودستايي كردن، خودپسندي كردن 2 مغرورشدن، تكبر ورزيدن، افاده كردن، تفرعن فروختن

برنا : 1 جوان، شاب، فتا، نوجوان 2 خوب، ظريف، نيك & پير، جاافتاده، زال، سالخورده، شيخ، كلان سال، كهنسال، مسن، معمر برنامه : پروگرام، دستور كار، طرح، نقشه برنامه ريزي : طرح ريزي، نقشه ريزي

برنايي : جواني، شباب، نوجواني & كهولت، پيري  برنج : 1 آلياژ مس و روي وسرب 2 شلتوك 3 پلو  برنج زار، برنجزار : برنجار، شاليزار، برنجستان

برندگي : 1 برايي، تيزي 2 برش، قاطعيت، كارآيي & كندي

برنده : 1 بران، برا، تند، تيز 2 قاطع & كند 3 موثر، كاري 4 زايل كننده  برنده : 1 پيروز، فاتح، قهرمان 2 حامل & بازنده برنز : آلياژ مس و قلع، مفرغ  برنزه : به رنگ برنز  برنش : نايژه، قصب الريه  برنشيت : ورم ريه، ورم نايژه ها  بروبر : بادقت، خيره خيره، خيره، زل زده

بروبرگرد : چون وچرا، شك، ترديد

بروبوم : بوم و بر، زمين، سرزمين، اقليم، ملك  بروت : سبلت، سبيل، شارب & ريش، محاسن  بروج : 1 ابراج 2 برج ها، دژها، قلعه ها 3 ماهها

برودت : 1 خنكي، سردي، سرما & حرارت 2 سردي مزاج  برودت زا : خنك كننده، سرمازا & حرارت زا، گرمازا  برودري : زري دوزي، قلاب دوزي، گلدوزي، مليله دروزي

بروز : 1 ابراز، پيدايي، پيدايش، تجلي، ظهور، نمايش، نمود 2 آشكار شدن، پديدار شدن، نمايان شدن & پنهان شدن، مخفي شدن، نهان شدن

بروز دادن : اظهار كردن، ابراز كردن، آشكار ساختن، فاش ساختن، فاش كردن & نهفتن، نگفتن  بروفق : برابر، برحسب، برطبق، مطابق، موافق & به رغم  برو : 1 كاري، زرنگ، چالاك 2 بادپا 3 سريع

برومند : 1 بارور، مثمر، ميوه دار 2 قوي، رشيد، نيرومند محكم 3 برخوردار، بهره ور، كام روا، كامياب 4 خرم، شاداب 5 آبرومند

برون آمدن : 1 خارج شدن & داخل شدن 2 دميدن، روييدن، سرزدن، سبز شدن  برون : 1 بيرون، خارج & درون 2 ظاهر، برونه & باطن، درونه 3 مستثنا

برون شهري : بياباني، جاده اي، خارج از شهر & درون شهري  برهان آوردن :دليل آوردن، استدلال كردن، حجت آوردن  برهان : بينه، حجت، دليل، فرنود

برهم : 1 آميخته، انباشته، انبوه 2 پريش، پريشان، درهم، مضطرب 3 شوريده، مضطرب

برهم زدن : 1 به هم زدن، زيرورو كردن، مخلوط كردن 2 پراكنده كردن، پراكنده ساختن، آشفته كردن، پريشان كردن 3 از نظم انداختن، ايجاد اختلال كردن، بي نظم كردن، مختل كردن 4 خراب كردن

برهمن : 1 پيشواي ديني برهمايي، برهمند 2 برهمايي  برهنگي : عرياني، عوري، لختي & پوشيدگي، مستوري

بره :صفت 1 نوزاد گوسفند 2 حمل، برج حمل 3 آهوبچه 4 مطيع، تسليم، بي اراده

برهنه : 1 پتي، عاري، عريان، عور، لاج، لخت، نامستور & پوشيده، مستور 2 فقير، مستمند، بي نوا، تنگ دست

برهوت : بيابان، صحرا، كوير

برهه : پاره اي از وقت، روزگار، مرحله، مرحله اي از زمان  بريات : 1 حسنات 2 عام المنفعه

بري : ارضي، خاكي، زميني & 1 بحري 2 بياباني

بريان : 1 برشته، تفته، كباب، مسمن، بلال، تفتيده & آب پز 2 ملتهب، مضطرب، پرسوزوگداز  بريان كردن : برشته كردن، بلال كردن، تف دادن، كباب كردن

بري : 1 بيزار، منزجر، متنفر 2 تهي، دور، عاري، محترز، 3 مصون 3 بي گناه، پاك، مبرا  بريد : 1 پست، چپر، چاپار 2 پيك، قاصد 3 پستچي، نامه رسان، نامه بر

بريدگي : 1 انشقاق، انقطاع، برش، تقيطع، قطع 2 جدايي 3 پارگي، دريدگي 4 زخم

بريدن :فعل 1   قطع كردن، قطع & پيوند دادن 2 گسستن، گسيختن & پيوستن 3 اره كردن، قيچي كردن، برش دادن، چيدن 4 دريدن، شكافتن، 5 برش دادن 6 جدا شدن، قطع رابطه كردن & پيوستن 7 جدايي انداختن 8 عبور كردن، گذشتن، طي كردن 9 تعيين كردن، مقرر كردن بريده : 1 جدا، قطع، گسسته، منقطع 2 نااميد، وازده & اميدوار بريزن : 1 اجاق، بريجن، تابه، تنور، فر 2 پرويزن، خاك بيز، غربال  بريشم : ابريشم

بريشمنواز:صفت چنگ نواز، چنگي، ساززن، نوازنده  بريگاد : 1 جوخه 2 تيپ

برين :صفت بالايي، اعلي & فرودين  بريه : بيابان، صحرا، وادي  بريه : خلق، مخلوق، مردم، ناس  بزاز : پارچه فروش، جامه فروش

بزازي : 1 پارچه فروشي، شغل پارچه فروش 2 مغازه پارچه فروشي  بزاق : آب دهان، تف، خدو، خيو

بزدل : آهودل، ترسان، ترسنده، ترسو، جبان، جبون، خايف، كم جرات، كم دل & شجاع، نترس، شيردل

بزدلي : ترس، ترسويي، جبن، جبوني، مخافت، هراس & شجاعت، شهامت، نترسي

بزرگ : 1 ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئيس، سر، سرپرست، سرور، شخيص، عاليقدر، كبير، كلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر & بنده، كهتر 2 خطير، عظيم، مهيب 3 تنومند، جسيم، عظيم الجثه، كوه پيكر، گنده 4 عريض، فراخ، گسترده، گشاد، وسيع & كم عرض 5 ارشد بزرگان : مهان، رجال، سران، اعاظم

بزرگ جثه : تناور، تنومند، سمين، عظيم الجثه، فربه، گنده

بزرگ داشت، بزرگداشت : 1 اعزاز، اعظام، تبجيل، تجليل، تعظيم، تكريم، توقير، گرامي داشت، نكوداشت & تحقير 2 احترام، حرمت، رعايت

بزرگ داشتن : محترم شمردن، گرامي داشتن، نكو داشتن احترام گذاشتن، تكريم كردن، معزز داشتن، عزيز داشتن & كوچك شمردن

بزرگ راه، بزرگراه : آزادراه، اتوبان، شاهراه & كوره راه

بزرگ زاده : 1 اصيل، شريف، نژاده 2 نجيب زاده، نسيب

بزرگ سال، بزرگسال : 1 بالغ، رشيد 2 پير، جاافتاده، سال خورده، سال ديده، سالمند، كلان سال، مسن & خردسال

بزرگ سالي، بزرگسالي :سال ديدگي، سال خوردگي، سالمندي، كلان سالي، كهولت & خردسالي  بزرگ شدن : 1 رشد كردن، نمو كردن 2 بالغ شدن، برومند شدن، رشيد شدن 3 تنومند شدن، جسيم شدن، گنده شدن & كوچك شدن 4 چاق شدن، فربه شدن & لاغر شدن 5 ستبر شدن، ضخيم شدن، كلفت شدن 6 عظيم شدن، گسترده شدن، وسيع شدن 7 پرتوان شدن، توانا شدن & نات

بزرگ كردن : 1 بارآوردن، پرورش دادن، پروراندن 2 تربيت كردن 3 تروخشك كردن، مراقبت كردن 4 آگرانديسمان كردن، مبالغه كردن، مهم جلوه دادن، اغراق كردن  بزرگ منشي : 1  علوطبع، مناعت 2 بزرگواري

بزرگ نمايي : 1 اغراق، مبالغه 2 آگرانديسمان & كوچك نمايي

بزرگوار : ارجمند، بلندقدر، سرور، شرافتمند، شريف، عالي قدر، عظيم الشان، فخيم، گرامي، مجيد، محترم، معز، معظم، مفخم، مكرم، نبيل، نبيه، والاگهر & بي شرف، حقير، ذليل، زبون  بزرگوارانه :قيد 1 جوان مردانه 2 توام با بزرگواري 3 سخاوتمندانه

بزرگواري : ارجمندي، بزرگي، حميت، عظمت، علو، كبريا، كرامت & حقارت، خردي

بزرگي : 1 احتشام، بزرگواري، بلندمرتبگي، عظمت، علو، مجد، نبل، نجابت، والايي 2 بلوغ، رشد 3 فراخي، كلاني، وسعت & خردي، كوچكي

بزك : 1 آرايش، پيرايه، توالت، خودآرايي، زينت، سرخاب 2 آب وتاب  بزك : بزغاله، بچه بز، بز كوچك، كهره & بره، قوچ

بزم آرا : 1 مجلس آرا، بزم افروز، محفل آرا & رزم آرا 2 شورآفرين، نشاطĤفرين 3 ساقي

بزم : انتعاش، جشن، سور، ضيافت، عيش، مجلس، مجلس عيش ونوش، محفل، انس، ميهماني 1 & رزم 2 ماتم

بزمگاه: 1 بزمگه، بزمه، مجلس عيش ونوش & رزمگاه، رزمگه 2 عشرتكده، عشرتگاه & ماتمكده، ماتم سرا  بزمي :صفت 1 بزم نشين & رزمي 2 مناسب بزم، مربوط به بزم 3 عياش، خوش گذران، عشرت طلب  بزن : 1 بهادر، جنگاور، دلاور، دلير، شجاع، يكه بزن & بخور 2 جنگي، دعوايي، كتك كار & كتك خور 3 پرزور، زورمند، قوي، نيرومند & ضعيف، ناتوان  بزن بهادر : شجاع، قدرتمند، دعوايي، بزن، پرزور

بزنگاه : 1 دزدگاه، كمينگاه، كمينگه، لورگاه، مكمن 2 ميعادگاه، وعده گاه 3 لحظه حساس  بزن و بكوب : 1 بزن بزن، دعوا، كتك كاري 2 مجلس رقص وپايكوبي، بزن و برقص

بزه : 1 اثم، خطا، خطيئه، ذنب، گناه، معصيت & ثواب 2 تقصير، جرم، جنايت 3 حيف، جور، ستم  بزه كار، بزهكار :صفت بزومند، تبه كار، خاطي، خطاكار، عاصي، عصيانگر، گناه كار، مجرم، مذنب، مقصر & بي گناه

بژ : قهوه اي روشن، نخودي تيره

بژول : كعب، قوزك پا

بسا : 1 بسيار، چه بسيار 2 شايد، احتمالا

بساتين : بستان ها، پاليزها، جاليزها، باغ ها، بوستان ها & صحاري، بيابان ها

بساز : 1 خرسند، سازشگر، موافق، سازگار، قانع & ناسازگار 2 آماده، ساخته، مهيا & نامهيا  بسازوبفروش :بسازوبنداز

بساطت : 1 بي تكلفي، سادگي & پيچيدگي، غموض 2 خوش رويي، گشاده رويي 3 شيرين زباني، لطف وگفت، لطيفه گويي، ملاطفت 4 فراخي، گشادي

بساط : 1 فرش، گستردني 2 اثاث، اثاثيه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع 3 اديم، خوان، سفره 4 عرصه، ميدان 5 مجلس، محفل، محضر 6 پهنه، عرصه، گستره

بس :قيد 1 اكتفا، بسندگي، 2 بسنده، كافي، مكفي 3 فقط 4 بسا، بسيار، زياد، فراوان، كثير، متعدد & اندك، پشيز، قليل، كم، ناچيز

بسامان :eb[صفت 1 آراسته، آماده 2 بقاعده 3 سامان يافته، مرتب، منتظم، منظم & نابسامان بسامد : 1 تكرار، تناوب، فركانس، كثرت وقوع 2 تردد  بسان : شبيه، قرين، مانند، مثل، نظير، همانند، به سان  بساوايي : 1 لامسه 2 لمس & چشايي، بويايي، بينايي  بساوش : بساوايي، لامسه، لمس

بساويدن : بسودن، لمس كردن & چشيدن، بوييدن

بستان : 1 بوستان 2 گلزار، گلستان، باغ 3 پاليز، جاليز & راغ، صحرا، بيابان، كوير  بستان كار، بستانكار : داين، طلبكار، وامخواه & بدهكار، مديون، وام دار  بستاني :صفت 1 بوستاني 2 پاليزبان، جاليزبان، بستانچي 3 باغبان، گل كار

بست : 1 باغ، گلزار، ميوه زار 2 پشته، زمين ناهموار، گريوه 3 محور سنگ آسيا 4 گندم برشته، گندم بريان

بست :اسم 1 بند، قيد، چفت، سد 2 مسدود 3 عقده، گره، گيره، گير 4 تحصن 5 تحصنگاه، بستگاه 6 شش نخود ترياك

بستر : 1 تختخواب، تشك، خوابگاه، دواج، رخت خواب، فراش 2 قشر، لايه 3 مجراي رودخانه بسترسازي : زمينه سازي، تمهيد مقدمه

بستري : بيمار، دردمند، رنجور، عليل، مريض، ناخوش، نقاهت زده & سالم، سرحال  بستري شدن: بستري گشتن، بيمار شدن، مريض شدن، ناخوش گرديدن

بستگان : اقربا، اقوام، خويشان، فاميل، كسان، نزديكان، وابستگان، وابسته ها & اغيار، بيگانگان  بستگي : 1 ارتباط، پيوستگي، پيوند، خويشاوندي، خويشي، رابطه، علقه، قرابت 2 مشروط، منوط، وابسته

بستگي داشتن : 1 وابسته بودن، منوط بودن، مشروط بودن 2 خويشاوند بودن، قرابت داشتن 3 پيوند داشتن، مرتبط بودن، رابطه داشتن

بست نشستن :تحصن جستن، تحصن كردن، متحصن شدن، پناه گرفتن & بست شكستن  بست نشين : اعتصابي، متحصن، بستي، بست چي

بستن : 1 فراز كردن، قفل كردن، كلون كردن & باز كردن، وا كردن گشودن، 2 تعيين كردن، مقرر كردن، منعقد كردن & فسخ كردن 3 گره زدن 4 سد كردن، مسدود كردن & آزاد كردن، باز كردن 5 راه بندان كردن، قرق كردن 6 ورچيدن جمع كردن(بساط و )، تعطيل كرد

بستوه : به تنگ آمده، درمانده، ذله، ستوه، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل بيچاره، 2 دل تنگ، مغموم، ملول

بسته بندي : 1   عدل بندي، جعبه بندي 2 پيچيدن

بسته :اسم 1 قفل، مقفل & باز 2 محدود، محصور، مسدود & آزاد، باز، نامحدود 3 دلمه، لخته، منعقد 4 منجمد، يخ زده 6 گرفته 7 مقيد 8 جعبه، محموله، ملفوفه 9 بند، عدل 1 0 بستگي، تابع، منوط، وابسته 11 افسون شده 21 عنين & باز 31 تعطيل & باز  بسزا : درخور، سزاوار، شايان، شايسته، عمده، مهم

بسط : 1 اتساع، توسعه، فراخي، گسترش، وسعت 2 اطاله، تفصيل، توضيح، شرح 3 انبساط 4 باز كردن، گشادن، گشودن 5 گستردن، گسترانيدن & قبص 6 انتشار، پراكنش، پراكندن

بسطت: 1 توسعه دادن، گستردن بسط دادن، 2 به تفصيل گفتن، مشروح ساختن 3 سعت، گشادگي،فسحت 4 وسعت، گسترش 5 وفور، فراواني، كثرت

بسط دادن : 1 گسترش دادن، وسعت بخشيدن 2 شرح دادن، به تفصيل بيان كردن

بس كردن : 1 اكتفا كردن، بسنده كردن 2 كفايت كردن 3 به پايان رساندن، تمام كردن 4 باز ماندن، متوقف شدن

بسمل :اسم 1 ذبح، قرباني، نحر 2 سربريده، سربريدن، ذبح كردن، 3 بردبار، حليم بسند : 1 بسنده، بقدر كفايت، كافي، مكفي 2 تمام، كامل 3 سزاوار، شايسته  بسندگي : بس، كافي، كفايت، كمال

بسنده :اسم 1 اكتفا، بس، 2 بند، كافي، مكفي، وافي، كامل 3 سزاوار، شايسته 4 قناعت، كفايت  بسنده كار : قانع، راضي، خشنود

بسنده كاري : 1 اكتفا، قناعت 2 خشنودي، رضايت

بسنده كردن : 1 اكتفا كردن، بس كردن، قناعت كردن، كفايت كردن 2 خشنود شدن، راضي گشتن، قانع شدن

بسودن : 1 بساويدن، سودن، لمس كردن، ماليدن 2 آزمودن، امتحان كردن، آزمايش كردن

بسيار : انبوه، بس، بسي، بغايت، بي اندازه،  بيحد، بيش، بي شمار، بي مر، بي نهايت، جزيل، خيلي،زياد، سخت، شديد، عديده، فاحش، فراوان، كثير، كلان، مشبع، متعدد، معتنابه، سرشار، مفرط، وافر، هنگفت & اندك، قليل، كم

بسيارخوار : اكول، پرخور، پرخوار، شكمو & كم خور  بسياري : تكثر، غزارت، فراواني، كثرت، وفور & كمي  بسي :صفت بسيار، خيلي، زياد، فراوان & كم، اندك

بسيج : 1 ابزار، اسباب، سامان، وسايل 2 آمادگي، آماده سازي، تدارك، تمهيد 3 جنگ افزار، سلاح 4 سازوبرگ 5 اراده، عزم، قصد، ميل

بسيجيدن : آماده ساختن، بسيجي كردن، تدارك ديدن، تمهيد كردن، سامان دادن، مهيا ساختن 2 آهنگ كردن، اراده كردن، قصد كردن  بسيجيده : آماده، حاضر، مهيا، بسته ميان

بسيط :اسم 1 بسيطه، ساده، عنصر مفرد & مركب 2 بي غش، خالص، ناب 3 فراخ، گسترده، گشاد، گشاده، وسيع 4 طبيعي، غريزي، فطري، 5 پهنه، صحنه، عرصه، فراخنا، گستره 6 احمق، كانا 7 زودباور، خوش باور 8 سليم 9 زمين، ارض، كره زمين

بسيم : خرم، خوشحال، خندان، خوشرو، شادمان، گشاده رو، مسرور  بشارت : خبرخوش، مژدگاني، مژده، نويد & انذار بشارت دادن : خبر خوش دادن، مژده دادن

بشاش :ابروگشاده، بانشاط، بسام، خرم، خشنود، خندان، خوش خو، خوش رو، شاد، شادمان، شنگول،گشاده رو، نيك رو، هيراد & مغموم، درهم، بق كرده، گرفته

بشاشت : 1 ابتسام، خوش رويي 2 خوشي، شادماني، نشاط 3 گشاده رويي، تازه رويي 4 خوش منشي  بشخصه : شخص

بش :صفت 1 ديم 2 بسيم، تازه رو، خوش برخورد 3 خوش 4 خوشمره، لذيذ 5 بست، بند 6 يال، كاكل  بشر : آدم، آدمي، آدمي زاد، آدمي زاده، انسان، مردم، ناس & حيوان بشرح :قيد 1 به تفصيل، مبسوط، مشبع، مشروح، مفصل، 2 تفصيلا، مفصلاً  بشردوست: انسان دوست، مردم گرا، نوع پرور، نوع دوست  بشردوستانه:انسان دوستانه، نوع پرورانه، مردم گرايانه

بشردوستي :قيد نوع دوستي، نوع پروري، مردم گرايي، انسان دوستي  بشره : 1 پوست، جلد 2 غشا 3 چهره، رخ، روي، صورت بشريت : آدميت، انسانيت، مردمي & حيوانيت بشقاب : ظرف، غذاخوري، ديس كوچك  بشكاري :

بشك : 1 مو، كاكل 2 مجعد، تابدار

بشكوه: باشكوه، باهيبت، شكوهمند، فرمند، مجلل & بي شكوه بشكه : 1 پيت، چليك 2 واحداندازه گيري نفت 3 بسيار چاق، خيكي  بشو : شدني، ممكن & نشدني، ناممكن، محال  بشير : بشارت دهنده، مبشر، مژده رسان & نذير

بصارت : 1 بينايي 2 بينش، بصيرت، دانايي 3 خبرگي، دانايي، زيركي 4 بينا شدن  بصر : 1 چشم، ديده، عين 2 بينايي 3 بينش، ديد، آگاهي  بصل : پياز

بصير : آگاه، بينا، خبره، خبير، دانا، روشن بين، مدبر، مطلع & نابينا، ناآگاه

بصيرت : آگاهي، بينايي، بينش، دانايي، روشن بيني، زيركي، عاقبت بيني، مال انديشي، نهان بيني، هوش ياري

بضاعت : 1 سرمايه، مايه 2 ثروت، دارايي، مال، مكنت، ملك 3 كالا، مال التجاره، متاع

  • بطال :صفت 1 بي كار، بي كاره & كارآ، كاري 2 تن آسا، تنبل، تن پرور، كاهل & زرنگ، فعال، كوشاياوه گو، مهمل گو، دروغ گو & حقگو 4 دلاور، دلير & جبون

بطالت : 1 بي كارگي، بي كاري، تنبلي، تن پروري، كاهلي & كارايي، فعاليت 2 اهمال، لاقيدي 3 بيهوده سرايي، بيهوده گويي، ياوه گويي 4 هزل

بطر : 1 شادي، شادماني، سرور 2 سرمستي، نشئه، مستي 3 غرور، تفرعن، تكبر 4 طغيان، عصيان، سركشي 5 ناسپاسي، كفران  بطري : ظرف شيشه اي، بطر

بطش : 1 سختگيري & آسان گيري، تساهل 2 حمله 3 باس 4 سخت گرفتن & آسان گرفتن 5 خشم، قهر 6 دوانيدن، دواندن 7 راندن

  • بطلان : 1 ابطال، رد، نفي، نقض & اثبات، تاييد 2 پوچي، هيچ 3 باطل شدن، ضايع شدن، فاسد شدناز كار افتادن

بطل : 1 بهادر، دلاور، دلير، شجاع 2 پهلوان، گرد، يل 3 جنگاور، سلحشور  بط : 1 مرغابي 2 شرابدان، صراحي

بطن : 1 اندرون، شكم، ناف 2 دل 3 مركز، وسط 4 جوف 5 رحم، زهدان 6 مضمون، محتوا  بطون : 1 بطن ها 2 نهان، پوشيدگي، نهفتگي 3 نهان شدن & ظهور 4 شكم ها 5 رحم ها، زهدان ها  بطي الانتقال :بيق، كندذهن، ديرفهم، كندفهم & سريع الانتقال

بطي ء : 1 آهسته، يواش & تند، سريع 2 درنگ كار، ديرجنب، كند 3 كندرو & تندرو، سريع السير  بطو : آهستگي، درنگ، كندي & سرعت

بعث : 1 حشر، معاد، نشوز 2 رستاخيز، قيامت 3 برانگيختگي 4 برانگيختن 5 فرستادن 6 زنده كردن (مردگان)

بعد : 1 بعد

بعد : 1 دوري & قرب 2 فاصله، مسافت 3 اندازه، وسعت 4 جنبه، جهت، نظر 5 منظر، ديدگاه  بعدي : آتي، آينده & سابق، قبلي

بعضبعضي :ضمير 1 برخي، پاره اي، گروهي & همه 2 بعض & كل بعلاوه، به علاوه :قيد برسي، علاوه براين، به اضافه، وانگهي

بعيد : 1 پرت، دور، دورافتاده، متباعد & نزديك، قريب 2 بيگانه 3 نامحتمل، غيرمحتمل، مستبعد 4 باورنكردني، دورازذهن، دور از انتظار 5 خلاف، ناروا  بعينه : 1 عين

بغا :صفت 1 روسپي & نجيب 2 مخنث، هيز 3 بدكار، فاسد  بغاز : باب، تنگه، گذرگاه، معبر بغاوت : سركشي، طغيان، عصيان

بغايت : بسيار، بشدت، بي اندازه، بي نهايت، خيلي بغ : 1 ايزد، خدا 2 بت، صنم، فغ

بغتتبغرنج : پيچيده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مشكل، معضل، معقد، مغلق، وخيم & آسان، ساده، سهل

بغستان : بتخانه، بتستان، بتكده، بيت الاصنام، فغستان


بغض    عقده 2 حقد، كينه، كين & حب، مهر 3 دشمني، عداوت، عناد، غيظ & نشاط، لبخند 0  بغل : 1 آغوش، بر، پهلو، جفت، كنار 2 جانب، سمت، طرف 3 نزديك 4 تنگ  بغل خواب : 1 هم بستر 2 شوهر 3 همسر 4 مترس  بغل خوابي :      همآغوشي، هم بستري

  • بغلي :صفت 1 بغل دستي، پهلويي، كناري 2 آمخته به بغل شدن 3 شيشه شراب (كوچك و مستطيلي)نوعي قطع كتاب
  • بغي : 1 ضلال، ضلالت، گم راهي 2 بدكاري، تبه كاري، فساد 3 تجاوز، تعدي، سركشي، نافرمانيتجاوز كردن، تعدي كردن 5 ستم كردن، ظلم كردن 6 ظلم، ستم

بفرمان : 1 رهوار & بدلجام، سركس 2 رام، فرمان بردار، مطيع & نافرمان حسب الامر، بفرموده  بفرموده : حسب الامر

بقا : 1 ابديت، ادامه، استمرار، پايندگي، جاودانگي، خلود، دوام 2 زندگاني، زيست، 3 زندگي كردن، زيستن 4 پايدار ماندن، جاويد ماندن، مخلد شدن

بقاع : 1 امكنه متبركه، بقعه ها، بقع، زيارتگاهها، مزارها، مكان هاي متبرك 2 امكنه، محل ها، جاها، مكانها 3 تكيه ها، خانقاه ها، صوامع، صومعه ها

بقاعده : 1 درست، طبق قاعده & بي قاعده 2 مرتب، منظم & نامرتب، نامنظم  بقال : خواربار فروش، سقطفروش

بقالي     خواربارفروشي، سقطفروشي 2 مغازه، دكان

بقايا : 1 باقيمانده، بقيه ها، ته مانده 2 تفاله، درد، رسوب 3 نخاله 4 آثار، رگه ها 5 بازماندگان  بقچه : بغچه، جامه دان، دستمال بقر : سهر، گاو، گوساله

بقعه : 1 زيارتگاه، مدفن، مزار، بقعت، مكان متبرك 2 بنا، خانه، سرا، عمارت 3 جا، جايگاه، مقام، مكان بقولات : بنشن، حبوبات

بقيه : 1 بازمانده، باقي مانده، باقي، بقايا، بقيت، تتمه 2 ادامه، دنباله 3 مابه التفاوت، مانده بكا : 1 اشك ريختن، گريستن، گريه كردن & خنديدن 2 گريه بكارت : 1 دختري، دوشيزگي، عذرت 2 تازگي

بكر : 1 باكره، بتول، دختر، دوشيزه، عذرا & بيوه 2 دست نخورده 3 بديع، تازه، طرفه، نو بكش :قيد باجديت، سخت

بكش بكش : 1 قتل، آدم كشي 2 نسل كشي، كشتار  بكش : جاكش، قواد

بكش واكش :جدال، درگيري، كشمكش

بك : 1 غوك، قورباغه، وزغ 2 گريزگاه 3 بيشه، جنگل، درخت زار

بكمال     كامل 2 كاملا & ناقص

بكم :اسم 1 الكن، گنگ، گنگي 2 الكن شدن، گنگ شدن & گويا بكن : سوء استفاده چي، تلكه كن، كلاش

بكوب : 1 بدون توقف، يك راست 2 سريع، باسرعت زياد 3 بلادرنگ

بگاه : e1 بامداد، پگاه، صبحگاهان & شامگاه 2 بموقع، بهنگام & بي موقع، نابهنگام بگو : پرحرف، پرسخن، وراج & كم حرف

بگومگو : بحث، جدل، جروبحث، دعوا، گفتگو، مباحثه، مجادله، مرافعه، مشاجره، نزاع لفظي & صلح وصفا

بگووبخند :صفت 1 شوخي، مزاح 2 شاد، شوخ، خنده رو، شوخ طبع

بگيروببند : 1 حكومت نظامي 2 توقيف، حبس 3 قيدوبند، بگيروببند 4 بازداشت دسته جمعي، دستگيري بي حساب وكتاب

بلا :صفت 1 آزار، آسيب، آشوب، آفت، بليه، رزيه، رنج، سختي، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصيبت 2 آزمايش، آزمون، امتحان 4 زرنگ، ناقلا & پخمه 5 حيله گر، محيل & ساده لوح  بلااثر :قيد بي اثر، ناموثر، بي تاثير  بلااجر :قيد بي مزد، بي پاداش

بلااختيار :صفت 1 بي اختيار، بي اراده 2 غيرارادي & اختياري


بلااراده :صفت بي اختيار، بي اراده & ارادي، تعمد

بلاانقطاع :صفت پياپي، پي درپي، بلاوقفه، بي وقفه، پيوسته، لاينقطع، مدام، مستمر  بلا : بدون، بي & با

بلاترديد :صفت 1 بي ترديد، بي گمان، بي شك 2 قطع

بلاتكليف :s پادرهوا، معلق، معوق، نامشخص، نامعلوم & مشخص، معلوم بلاجواب : بي پاسخ، بي جواب

بلاجهت :صفت قيد 1 بي دليل، بي سبب، بي خود، بي علت 2 غيرقانوني  بلاخيز : مصيبت بار، فتنه خيز

بلاد : بلدان، بلدها، ديارها، شهرها، مداين، مدينه ها، ولايات، ولايت ها، قراء، سرزمين ها  بلادرنگ :صفت آني، بلافاصله، به تعجيل، به سرعت، بي درنگ، سريعاً، فوراً، فوري

بلاده :صفت 1 بدكار، روسپي، فاحشه 2 فاسق، نابكار، بدكار 3 هرزه گو 4 مفتن، مفسد 4 تبهكار  بلاشبهه :صفت بلاشك، تحقيقاً، حتماً، محققاً، يقين بلاعوض :صفت بي مزد، رايگان، مجاني، مفتي & غيررايگان  بلاغ : 1 پيام رساني 2 بلوغ، رشد

بلاغت : 1 چيره زباني، رسايي، زبان آوري، سخنوري، شيواسخني، شيوايي، فصاحت 2 بلوغ، رشد بلافاصله :صفت آني، بي درنگ، دردم، علي الفور، فوراً، همان دم، فوري، بي وقفه  بلافايده :صفت بي فايده، بي ثمر، مهمل

بلاكش : رنجبر، زجرديده، زجركشيده، سختي كش، متحمل، محنت كش بلاگردان :صفت 1 صدقه، قرباني 2 برخي 3 بلاچين  بلال :اسم 1 ذرت 2 برشته، بريان

بلامانع :قيد 1  بيمانع، بدون اشكال 2 بلاقيد، آزاد

بلامعارض :قيد بلامنازع، بي بديل، بي معارض، بي رقيب، يكه تاز بلاواسطه :صفت  بي واسطه، راساً، مستقيماً & باواسطه، مع الواسطه

بلاوقفه :صفت پياپي، پي درپي، پيوسته، علي الدوام، لاينقطع، مدام، مداوم، مستمر، مستمراً، وقفه ناپذير & ناپيوسته، نامستمر، وقفه پذير

بلاهت : ابلهي، حماقت، حمق، سبك مغزي، سفاهت، كم خردي، ناداني & حكمت، دانايي بلايا : مصايب، بلاها، مصيبت ها، رنج ها، گرفتاري ها  بلبشو:صفت خرتوخر، هرج ومرج، بي نظمي، ناامني، آشوب

بلبل زباني : 1 شيرين گفتاري، خوش سخني 2 وراجي، پرحرفي، پرگويي

بلبل : 1 عندليب، هزار، هزارآوا، هزاردستان، شب خوان، شباهنگ & زاغ، زغن 2 روان 3 پرحرف  بل :قيد 1 بلكه، شايد & حتم بلدان :

بلد بودن : آشنا بودن، واردبودن، مهارت داشتن

بلد :صفت 1 دليل راه، دليل، راهبر، راهنما، هادي 2 آشنا، مطلع، وارد، واقف 3 ديار، شهر، مدينه، ولايت 4 منطقه، ناحيه  بلدرچين :بدبده، كرك  بلديه : شهرداري

بلع : 1 بلعيدن، فروبردن، قورت دادن 2 قورت  بلعم : 1 بسيارخوار، پرخوار، پرخور 2 تندخوار، تندخور

بلعيدن : بلع كردن، خوردن، قورت دادن، لقمه فرو بردن & استفراغ كردن، قي كردن

بلغم :اسم 1 بي خيال، بي قيد، تن پرور، تن آسا & زرنگ، فعال، پويا 2 چاق، چاقالو، فربه & لاغر، نزار 3 خلط سينه

بلفضول : 1 بسيار فضول، چون وچرا كن، چون وچراگر 2 بيهوده گو، ياوه گو، هرزه درا

بلكه :حرف 1 ايضاً، بساكه، بل، شايد، ولي 2 لاكن، بيك، ليكن، وليك 3 لابل 4 علاوه بر اين، به علاوه 5 بالعكس، برخلاف

بلم : جهاز، زورق، قايق، كرجي

بلم ران : قايقران، كرجي بان

بلندآوازه : 1 بنام، سرشناس، شهير، مشتهر، مشهور، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامي & گمنام بلندا : ارتفاع، بلندي & 1 پهنا 2 ژرفا

بلنداختر : اقبالمند، بخت يار، بلنداقبال، خوش اقبال، خوش بخت، سعيد، نيك اختر، خوش بخت، نيك بخت & بدبخت، بداقبال

بلندبالا : بالابلند، بلندقامت، بلندقد، رشيد، سروقامت، قدبلند بلندپايه : بلندمرتبه، عالي مقام، والامقام & دون پايه

بلندپرواز : 1 اوج گير، بلندگرا، بلندي گرا 2 اوج طلب، عظمت جو، افزون خواه، افزون طلب، بيشي طلب 3 عظوت طلب، جاه طلب 4 نام جو

بلندپروازي : اوج طلبي، افزون خواهي، افزون طلبي، بيشي طلبي، جاه طلبي، عظمت طلبي، عظمت جويي  بلند : 1 دراز، طولاني، طويل & كوتاه، قصير 2 رفيع، شاهق، مرتفع & كوتاه 3 شامخ، عالي، متعالي، منيع، والا & پست 4 بم & زير 5 افراخته، افراشته، كشيده 6 رسا & نارسا بلندرتبه : ارجمند، بزرگوار، بلندقدر، مفخم، بلندمرتبه، بلندپايه

بلند شدن : 1 ايستادن & نشستن 2 برخاستن، پا شدن & نشستن، فرود آمدن 2 دراز شدن، قد كشيدن 3 رشد كردن 4 برپا شدن 5 متصاعد شدن 6 اوج گرفتن، صعود كردن 7 برافراختن، برافراشتن 8 بيدار شدن 9 طولاني شدن

بلندقامت : بالابلند، بلندبالا، دراز، رشيد، سروقد، سروقامت، قدبلند & كوتاه قد، كوتاه قامت

بلند كردن: 1   بالا بردن، بر داشتن 2 دزديدن، ر بودن، كش رفتن 3 بيدار كردن 4 كسي را براي مباشرت بردن 5 شدت دادن، رساتر كردن 6 ايجاد كردن، برپا كردن 7 بركنار كردن، خلع كردن، عزل كردن، معزول كردن 8 رشد دادن، طويل كردن  بلندمرتبه : ارجمند، سرافراز، عالي رتبه، والامقام بلندمقام :صاحب منصب، عالي رتبه، عالي مقام، والا

بلندنظر : منيع الطبع، بلندهمت، جواد، دست ودل باز & تنگ نظر، كوتاه همت، خسيس  بلندنظري : جود، سعه صدر، مناعت & تنگ نظري بلندهمت : بلندنظر، والاهمت، بلندطبع  بلندهمتي : بلندنظري، علوطبع، حميت، سعه صدر

بلندي : 1 ارتفاع، اوج، علو 2 رفعت 3 سربالايي، فراز 4 قدر & پستي، حضيض، سفل، كوتاهي 5 رسايي، شدت 6 طول، درازي 7 ارزش، اعتبار 8 طولاني بودن

بلوا : 1 آشوب، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامني، فتنه، هرج ومرج، هنگامه 2 سختي، مشقت 3 گرفتاري 4 آزمايش، آزمودن & آرامش، امنيت

بلواچي : آشوب طلب، آشوبگر، بلواطلب، بلوايي، طغيانگر، ماجراجو، هرج ومرج طلب، ياغي & آرامش طلب

بلوار :چهارباغ، خيابان عريض، خيابان وسيع

بلور : آبگينه، زجاج، شيشه، شيشه شفاف، منشور، كريستال

بلورين : 1 بلوري، بلورينه، شيشه اي 2 از جنس بلور 3 بلوره، كريستال 4 متبلور & سفالين بلوغ : تكليف، رسايي، رشد، كمال

بلوف : 1 توپ و تشر، گفتارتهديدآميز 2 چاخان، لاف، گزافه، ادعاي بي اساس  بلوك بندي : 1 قطعه بندي 2 دسته بندي

بلوك : 1 قسمت، منطقه، ناحيه 2 قطعه 3 دهستان 4 جماعت، دسته، گروه 5 قطعات سنگ يا سيمان، تابوك 6 رديف ساختمانهاي موازي  بله : آره، آري، بلي، نعم، ها & خير، نه

بله : ابله، ساده دل، كانا، كم خرد، كم هوش، كودن، نادان & عاقل  بلهوس : 1 هوس باز، بوالهوس 2 شهوت پرست، هوس ران، هوي پرست  بلي : آره، آري، بله، نعم، ها & نه  بليت : بليط، پته  بليد : بي وقوف، كندذهن، كودن & زكي  بليط : پته، بليت

بليغ : 1 رسا، شيوا 2 زبان آور،  سخنآرا، چيره زبان، فصيح & الكن، نارسا  بليه : بلايا، سختي، گرفتاري، مصائب بمباردمان : بمباران، بمب افكني  بمب : مواد منفجره

بم : 1 صداي خشن، صداي كلفت & زير 2 صوت كم فركانس & زير بمورد : بجا، بموقع، مناسب، وارد & بي مورد بموقع : بجا، بوقت، بهنگام، مناسب & بيگاه

بنابراين : 1 ازاين رو، بدين سبب، بدين لحاظ، به اين دليل، براين اساس، به اين مناسبت 2 پس، علي هذا، لذا 3 بدان سبب، بدان جهت

بنا : 1 بناگر، بنيادگر، پاخيره زن، لادگر، گل كار، 2 معمار، والادگر 3 سازنده بنات : دختران & ابنا  بناچار : قهر

بنادر : بندرها، لنگرگاهها، شهرهاي ساحلي

بنا : 1 ساختمان، عمارت 2 ساخت، ساختن 3 اساس، بنيان، شالوده، بنياد 4 قرار

بن : 1 اصل، بيخ، پي 2 ريشه، ستاك 3 انتها، ته، قعر & نوك 4 اساس، بنيان، بنياد، پايه 5 كوپن 6 قاعده اشكال هندسي

بناگاه: بغتت

بناگوش : 1 شقيقه، صدغ، نرمه گوش 2 نيم رخ

بنام : بلندآوازه، سرشناس، شهير، مشهور، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامي & گمنام

بنا نهادن: 1 ساختن، ساختمان كردن، عمارت كردن & ويران كردن، خراب كردن 2 بنياد گذاشتن، بنيان نهادن 3 تاسيس كردن 4 اساس قرار دادن، بنا قراردادن 5 قرار گذاشتن  بن بست : بي دررو، تنگنا & بن باز، دررو  بنت : دخت، دختر، صبيه & ابن

بنجل : به دردنخور، بي ارزش، بي مصرف، ته مانده بساط، متاع وازده، كالاي پست، نامرغوب & لوكس  بنجه : 1 بنجاق، قباله، سند 2 پيشانه، ناصيه  بنچاق : سند، قباله

بند آمدن: 1 راه بندان شدن 2 بسته شدن، سد شدن، مسدود شدن & باز شدن 3 باز ايستادن، قطع شدن، متوقف شدن، موقوف شدن 4 از كار افتادن، از حركت بازماندن، بي حركت شدن  بندباز : آكروبات، رسن باز  بندبازي : آكروباسي، رسن بازي

بند : 1 حبل، رسن، رشته، ريسمان، طناب، نخ 2 ترك، زين 3 بست، عقد، قيد، گره، گير 4 پيوند، لولا، مفصلگاه، مفصل 5 استخوان انگشت 6 اتصالگاه، پيوندگاه، گره گاه 7 تله، دام 8 رهن، گرو 9 گرفتاري، مخمصه 01 آز، طمع 11 يك زوج گاو 21 حيله

بندر : 1 درياكنار، دريابار، شهرساحلي 2 ساحل 3 بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه  بندرگاه : اسكله، بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه  بندش : انسداد، سد بندشي : انسدادي & رهشي

بندقدار : بندقچي، بندقي، تفنگچي، تفنگدار، سلاحدار، مسلح

بندگي : 1 پرستش، عبوديت 2 خدمت، خدمتكاري، خدمتگزاري، غلامي، نوكري 3 اسارت، بردگي 4 اطاعت، انقياد & 1 ربوبيت 2 آقايي 3 آزادي، حريت

بندگي كردن : 1 پرستش كردن، عبادت كردن 2 اطاعت كردن، انقياد ورزيدن 3 خدمت كردن، خدمتگزاري كردن & خيانت كردن 3 نوكري كردن & آقايي كردن 4 نوكر بودن & ارباب بودن بندمويه : حبسيه

بندوبست : 1 تباني، ساخت و پاخت، زدوبند، زمينه سازي 2 توطئه، توطئه چيني، دسيسه  بنده پرور : بنده نواز، زيردست نواز

بنده :اسم 1 عبد، عبيد، مربوب، مملوك & آزاد، آزاده، حر 2 آفريده، مخلوق 2 چاكر، خادم، خدمتكار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوكر 4 اسير، برده، زرخريد & آزاد، آزاده، حر 5 مقهور 6 مطيع، حلقه درگوش، فرمان بردار 7 اين جانب، من بنده نواز

بنده نوازي : ذره نوازي، چاكرنوازي، زيردست نوازي، بنده پروري  بندي : 1 اسير، بازداشت، دربند، زنداني، محبوس & آزاد 2 دربند  بنديخانه : دوستاق خانه، زندان، سياهچال، محبس بنزين : تقطيرشده نفت، سوخت & گازوئيل  بنشن : خواربار، حبوبات

بنصر : انگشت چهارم، چلك، كليك  بنفسه : 1 في ذاته، بالذاته، ذات بنفش : بنفشه گون، كبود، كبودرنگ

بنك : 1 جا، محل، مكان 2 بنگاه 3 اثر، رد، نقش 4 پي، ردپا، نقش پا بنكدار : عمده فروش & خرده فروش

بنگاه : 1 آژانس، سازمان، موسسه 2 جا، ماوا، مركز، مقام 3 منزل، خانه، كاشانه 4 دكان  بنگ :صفت 1 چرس، حشيش، شاهدانه 2 گيج

بنلاد : 1 اساس، بنياد، پايه، پي 2 طبقه، قشر، لايه 3 بنا 4 ديوار 5 پشتيبان، حامي

بنوت : 1 پسري 2 پسرخواندگي 3 فرزند بودن & ابوت

بنه : 1 اثاث، اثاثيه، 2 بار، توشه، زادراه، 3 مايملك، مال، دارايي، 4 اصل، بيخ، ريشه 5 جا، يرد، منزلگاه، مكان 6 خانه، آشيانه، منزل 7 وسايل، تداركات، آذوقه 8 موخره سپاه، موخره الجيش  بنه بستن : 1   كوچ كردن، كوچيدن 2 حركت كردن، سفر كردن  بني آدم : 1 آدمها، انسانها 2 انسان، بشر

بنياد : 1 بن، بيخ، پايه، ته 2 اصل، ريشه 3 بنلاد، بنيان، پي، شالده، شالوده 4 اساس، قاعده، مبنا 5 سازمان، موسسه

بنياد كردن : 1 بنيان نهادن، تاسيس كردن، بنا نهادن، بن افكندن 2 آغازيدن، شروع كردن  بنيادگرا : اصول گرا  بنيادگرايي : اصول گرايي

بنيادين : اساسي، اصلي، بنيادي، راديكال، ريشه اي & سطحي  بنيان : 1 اساس، بن، مناط 2 بنياد، پايه، پي، شالوده، مبنا 3 تاسيس

بنيان كردن: 1   بنا كردن، بنيان نهادن، تاسيس كردن، ساختمان كردن، ساختن & ويران كردن 2 آغاز كردن، آغازيدن، شروع كردن

بنيان كن : 1 تخريب گر، ريشه كن، ويرانگر، مخرب، ويران ساز & آبادگر 2 بنيادسوز & بنيان گذار  بنيان گذار :اسم باني، پايه گذار، موسس & بنيان كن

بنيه : 1 توان، قدرت، قوت، نيرو 2 استطاعت، توانايي 3 آفرينش، فطرت، نهاد 4 ساخت بوآ : مار عظيم الجثه بي زهر

بواب : حاجب، دربان، سرايدار، نگهبان

بوادي : باديه ها، بيابان ها، صحاري، صحراها & مداين

بوار :اسم 1 فرسوده، كهنه، مندرس & نو 2 كساد، كسادي 3 فنا، نيستي، هلاك & بقا 4 خرابي، ويراني & آبادي 5 باير، لم يزرع، نامزروع & پررونق بوارق : بارقه ها، درخش ها

بواطن : باطن ها، درون ها، نهان ها & ظواهر بواعث : انگيزه ها، باعث ها، سبب ها

بوالهوس :صفت شهوت پرست، هوي پرست، هوسباز، هوسران بوالهوسي : چلچلي، شهوت پرستي، هواپرستي، هوس راني

بو بردن : 1 استنباط كردن، اطلاع حاصل كردن، پي بردن، خبردار شدن، حس كردن، در يافتن، فهميدن، متوجه شدن، مطلع شدن، ملتفت شدن 2 احساس كردن 3 استشمام كردن 4 بو خوردن  بوبين : 1 قرقره، 2 كوئل، سيم پيچي، پيچك، ماسوره  بوت : پوتين، چكمه، نيم چكمه

بوته : 1 بته، رستني 2  نقشگل وبته 3 آماج، نشانه، هدف 4 بوتقه، ظرف گدازنده طلاونقره


بوته زار            بيشه زار، مرغزار، مرتع، علفزار  بوتيك : دكان، لوكس فروشي، مغازه بوتيمار : غم، خورك

بوجاري : پاك كردن (غلات)، غربال كردن (غلات و حبوبات)

بو دادن : 1 برشته كردن 2 بويناك كردن 3 بوي بد پراكندن، بويناك بودن، بوي گند دادن، عفن بودن، گنديده بودن، متعفن بودن

بودار :صفت 1 بويناك & بي بو 2 سخن دوپهلو، سخن كنايه آميز، مطلب كنايه دار 3 خطرزا، خطرآفرين 4 معنادار

بودباش : 1 خانه، منزل، مسكن، اقامتگاه، سكونتگاه 2 اقامت، سكونت  بودجه : اعتبار، پول، سرمايه، وجه بود : حيات، وجود، هستي & عدم، نيستي

بودن : 1 وجود داشتن، هستن & عدم، نبودن 2 حاضر بودن & غايب بودن 3 درحيات بودن، زنده بودن & مردن 4 زندگي كردن، زيستن 5 اقامت داشتن، سكونت داشتن 6 وجود، هستي & عدم 7 فرا رسيدن 8 شدن  بوران : توفان، كولاك

بو : 1 رايحه، ريح، شمه، شميم، عطر، نفحه، نكهت 2 اميد، آرزو 3 بادا، باشد

بورژوا :صفت 1 شهرنشين، شهري 2 سرمايه دار، متمول، مرفه & بي چيز، ندار بورس بازي : دلال بازي، دلالي

بور :صفت 1 سرخ، قرمزرنگ 2 برزخ 3 دماغ سوخته 4 خجل، شرمنده، خجلت زده

بورس : 1 مركز معاملات اوراق بهادار و سهام 2 تحصيل به هزينه دولت ياموسسات 3 شهريه، هزينه تحصيل

بور شدن : 1 خجل شدن، شرمنده شدن، خيط شدن & بور كردن 2 دل خور شدن، ناراحت شدن  بوروكرات :صفت 1 ديوان سالار 2 اداري، پشت ميزنشين، ديواني

بوروكراسي : 1 ديوان سالاري، قرطاس بازي، كاغذبازي 2 پشت ميزنشيني، ديواني گري  بورياباف : حصيرباف & قالي باف بوريا : حصير & قالي

بوزينه : بهنانه، عنتر، ميمون، نسناس & شامپانزه، گوريل  بوس : بوسه، قبله، ماچ & گاز بوستان : 1 بستان 2 پارك 3 باغ، حديقه، روضه، گلستان & كوير  بوسه : بوس، قبله، ماچ & گاز

بوسه دادن : بوسه زدن، بوسيدن، ماچ كردن 1 & بوسه گرفتن 2 گازگرفتن

بوسيدن بوس كردن، بوسه زدن، بوسه كردن، تقبيل، ماچ كردن، معانقه  بوطيقا : فن شعر، صنعت شعر

بوف : بوم، جغد، كنگر، كوف، كوكنك بوق : شيپور، صور، كرنا، ناي، نفير

بوقلمون : 1 پيل مرغ، خروس هندي 2 رنگارنگ، متلون 3 متلون الراي 4 ديباي رومي 5 حربا  بو كردن : 1 استشمام كردن، بو كشيدن، بوييدن 2 بدبو شدن، متعفن شدن 3 له شدن، فاسد شدن  بوكس باز : بوكسور، مشت باز، مشت زن بوكس : 1 مشت بازي، مشت زني 2 پنجه، مشت  بوگان : رحم، زهدان

بو گرفتن : بدبو شدن، بوي بد دادن، بويناك شدن، گنديدن، گنديده شدن، متعفن شدن  بول : ادرار، پيشاب، شاش، گميز، نجاست & غايط

بوم : 1 بوف، جغد، كنگر، كوف 2 زمين، سرزمين، قلمرو، ناحيه 3 زمينه، متن 4 تابلو 5 جا، ماوا، مقام، مكان 6 سرشت، طبيعت، طينت، فطرت، نهاد

بوم زاد، بومزاد :صفت بومي، محلي، ولايتي & غيربومي  بوم شناس :صفات اكولوژيست

بوم شناسي : اكولوژي، محيطزيست  بوم وبر : اقليم، سرزمين، مرزوبوم، ناحيه بومهن : بومهين، پس لرزه، زمين لرزه

بومي : 1 اهل، بومزاد، 2 محلي، ولايتي 3 متوطن & غير بومي  بوي : آرزو، امل

بويا : خوشبو، دماغ پرور، شامه نواز، عطرآگين، معطر & بدبو، متعفن  بويايي : شامه، مشام & چشايي، ذائقه  بوي خوش : رايحه، شميم، عطر بويدان : طبله

بوي سوز :صفت 1   آتشدان، بخوردان، عودسوز، مجمر 2 افسونگر، پريساي  بويش : 1 استشمام 2 بوييدن & چشش، چشيدن  بويناك : 1 بدبو، متعفن 2 بودار & بي بو

بويه : 1 آرزو، وايه، آرزومندي، امل، اميد 2 گوي شناور

بها : 1 ارزش، ثمن، قيمت، ارز، ارج، مظنه، نرخ 2 ارج، قدر، قرب، منزلت 3 تاوان 4 جلا، درخشندگي، درخشش، رونق 5 شكوه، فر 6 جلال، عظمت 7 جمال، زيبايي & زشتي 8 حسن، نيكويي & قبح، زشتي  بهابازار بورس بهابرگ : بن

بهادار : ارزشمند، پرقيمت، ثمين، گرانقيمت، گرانبها & كم بها بهادرانه :قيد  جسورانه، دلاورانه، دليرانه، شجاعانه، متهورانه بهادر : جسور، دلاور، دلير، شجاع، شيردل، صارم، صفدر & جبون

بهار : 1 آبسال، آبسالان، بهاران، ربيع، نوبهار & پاييز 2 شكوفه 3 بت خانه، بتكده بهاران : بهار هنگام، فصل بهار & خزان، برگ ريزان

بهارستان : 1 شكوفه زار، نارنج زار 2 بتخانه، بتستان، بتكده، فغستان 3 آتشكده  بهار كردن: شكوفه دادن، غنچه كردن & خزان رفتن بهاره : بهاري، ربيعي & پاييزه  به اندام : بقاعده، خوب، متناسب، منظم

بهانه : 1 اعتذار، ايراد، تمسك، دستاويز، عذر، گزك، مستمسك 2 مناسبت  بهانه تراش :اسم ايرادگير، ايرادي، بهانه جو، بهانه طلب، بهانه گير، رخصه جو

بهانه تراشي : 1  بهانه جويي، بهانه سازي، بهانه گيري، دستاويزسازي، عذرتراشي 2 ايرادگيري، اعتراض بي جا 3 اسباب تراشي

بهانه جو :صفت ايرادگير، بهانه تراش، بهانه طلب، بهانه گير، رخصه جو بهانه جويي : بهانه گيري، ايراد، بهانه تراشي، عذرتراشي

بهانه كردن : دستاويز كردن، دستاويز قرار دادن، مستمسك قرار دادن  بهايم : بهيمه ها، جانواران، چهارپايان، حيوانات، ستوران & آدميان بهايي :صفت 1 فروشي، فروختني & رايگان، مجاني 2 پيرو بهاء 3 نوعي پارچه  بهبود بخشيدن : 1 به كردن، بهينه ساختن 2 شفا دادن، معالجه كردن

بهبودپذير : به شدني، التيام پذير، درمان پذير، شفاپذير، قابل درمان، معالجه پذير & بهبودناپذير  بهبود : 1 تندرستي، سلامت، صحت، عافيت 2 التيام 3 پيشرفت، ترقي، توسعه، رفاه & وخامت  بهبودي : 1 شفا، مداوا، معالجه & وخامت 2 خوبي، نكويي به به : آفرين، احسنت، زه، زهازه

به : 1 به سمت، به سوي، به طرف، به مقصد 2 براي، به قصد، به منظور 3 با، بوسيله 4 سوگند به، قسم به  

به پا خاستن: 1 ايستادن، برخاستن، بلند شدن & نشستن 2 شورش كردن، شوريدن، طغيان كردن، عصيان ورزيدن & تسليم بودن 3 انقلاب كردن، قيام كردن، نهضت كردن & تسليم شدن  بهت آميز :قيد 1 بهت آلود 2 متعجبانه

بهت آور :شگفت آور، مبهوت كتتده، بهت زا، حيرت آور، تعجب آور


بهتان : 1 افترا، ترفند، تهمت، دروغ، فريه، كذب 2 افترا زدن، افترا بستن، تهمت بستن، تهمت زدن، دروغ بستن، دروغ زدن

بهت : 1 تحير، تعجب، حيرت، خيرگي، خيره، شگفتي، گيجي 2 مات زده 3 حيرت كردن، خيره شدن، شگفت زده شدن، متحير ماندن

به تدريج : آهسته، آهسته آهسته، رفته رفته، كم كم، نرم نرمك & يكباره، يكهو بهت زدگي : حيرت، تحير، شگفت زدگي

بهت زده : حيران، حيرت زده، گيج، مات، مبهوت، متحير، هاج وواج به تعجيل : به سرعت، تعجيلاً، سريعاً & به تاني

به جا آوردن : 1 انجام دادن، ادا كردن 2 باز شناختن، شناختن  به جان آمدن : 1 بستوه آمدن، به تنگ آمدن، بيزار شدن 2 خسته شدن  بهجت : ابتهاج، خوشي، سرور، شادماني، نشاط، شادي، مسرت & اندوه، غم بهجت اثر : شادي بخش، نشاطانگيز، شادي برانگيز  بهجت افزا : سرورانگيز، شادي آفرين، نشاطافزا & غم افزا به جز : به غير، جز، سوا، غيراز، مگر

به خصوص : بالاخص، به ويژه، علي الخصوص، مخصوص به : 1 خوب، نيكو، نيك 2 بهي، سفرجل & بد

بهداري: بيمارستان، دارالشفاء، درمانگاه بهداشت : حفظالصحه، سلامت، صحت بهداشتي : سالم، صحي

به دردنخور :صفت 1 آشغال، بنجل 2 ولنگار & به دردخور، به دردبخور، مفيد  به درستي : حقيقتاً، درواقع، في الواقع، واقعاً، يقيناً بهدين : خوش كيش، نيك آيين & بدآيين به راستي : 1 حقيقت بهرام : مريخ

بهر :حرف 1 بخش، بهره، حصه، حظ، سهم، قسمت، نصيب 2 براي، به جهت، به خاطر، به منظور 3 پاره، جزء

بهروز : خوشبخت، سعادتمند، نيكبخت، نيك روز & سيه روز  بهروزي : خوشبختي، سعادت، نيكبختي & سيه بختي، بدبختي

بهره : 1 برخه، بهر، حصه، سهم، قسمت، نصيب 2 بخش 3 سود، صرفه، فايده، نتيجه 4 ربح، سود، مزد، منفعت، نفع 5 حظ 6 حاصل، محصول 7 حاصل قسمت 8 حق مالك  بهره برداري : 1 استحصال، استخراج 2 استفاده، سود

بهره بردن : 1 سودبردن، فايده كردن، نفع بردن، سود كردن & ضرر كردن، زيان بردن 2 سهم بردن، سهيم بودن 3 طرف، بربستن

بهره خوار : رباخور، سودخوار، نزول خور & نزول ده

بهره دار :اسم 1 سوددار، سودمند، مفيد، نافع 2 انباز، حصه دار، سهيم، شريك & بي بهره  بهره كشي : استثمار، بهره جويي، بهره گيري

بهره گير : 1 متمنع، مستفيض 2 بهره مند، بهره ور & بي بهره، محروم

بهره مند : برخوردار، بهره ور، رستي خوار، كامياب، متمتع، محتظي، محظوظ، مستفيد، مستفيض، منتفع & بي بهره، محروم  

بهره مندي : 1 انتفاع، بهره وري، تمتع، كاميابي & بي بهرگي 2 بهره برداري   بهرهور : برخوردار، كامياب، متمتع، محظوظ، مستفيد، منتفع & محروم  بهره وري : استفاده، انتفاع، بهره جويي، تمتع & محروميت  به زودي : 1 عن قريب، قريب به زور : 1 اجبار

به سبب : به انگيزه، به جهت، به دليل، به علت، به واسطه

بهشت : ارم، پرديس، جنان، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، مينو، نعيم & دوزخ

بهشتي :صفت 1 مربوط به بهشت 2 اهل بهشت، جنت مكان، خلدآشيان & دوزخي، دوزخ نشين 3 دل پذير، خوشايند

به كرات : بارها، به دفعات، كراراً، مداوم، مكرراً بهمان : بيسار، بيستار، فلان بهمن : 1 برف، كولاك 2 جدي

بهوش : 1 آگاه، باهوش، هوشيار & بي هوش، ناهشيار 2 متوجه، ملتفت، مواظب  به ويژه : بخصوص، خصوصاً، علي الخصوص، مخصوصاً به هرجهت :به هرحال، درهرحال، درهرصورت به هم ريخته : 1 آشفته، پريشان 2 بي نظم

به هم زدن : 1 آشفته كردن، پريشان كردن، نامرتب كردن & مرتب كردن 2 مختل كردن 3 زيرورو كردن، مخلوط كردن 4 باطل شدن، لغو شدن 4 خراب شدن، مختل شدن 5 بي سامان شدن، بي نظم شدن، نامنظم شدن 6 از بين رفتن، نابود شدن  به هيچ وجه : ابداً، اصلاً، هرگز، هيچ بهيار : پرستار & بيمار، مريض

بهي : 1 زيبا، جميل، قشنگ 2 خوب، نيك، نيكو  بهيمه : جانور، چهارپا، حيوان، ستور & آدم، انسان  بهيمي : جانوري، حيواني & انساني

بهين :صفت 1 بهترين، بهينه، خوب، نيكو 2 گزيده، منتخب 3 بهترين، نيكوترين 4 حلاج، نداف  بهي : 1 نيكي، خوبي 2 نيك بختي، كامروايي، سعادت & شقاوت، شوربختي، بدبختي 3 صحت، سلامت، تندرستي 4 بهبود، شفا، عافيت 5 بهروزي، خير 6 آبي  بهيه : 1 تابان، روشن 2 فاخر، شكوهمند

بهي يافتن: بهبود يافتن، شفايافتن، تندرست شدن، به شدن، به گشتن

بي آب: 1 خشك، فاقد آب & آبدار، پرآب 2 بي طراوت & باطراوت 3 بي آبرو، بي اعتبار  بي آبرو : بدنام، بي غيرت، بي ناموس، رسوا، فرومايه، مفتضح & آبرومند، آبرودار  بي آبرو كردن : بدنام كردن، رسوا كردن، مفتضح ساختن، بي اعتبار ساختن

بي آبرويي : افتضاح، بدنامي، رسوايي، عار، فضاحت، فضيحت & آبروداري، آبرومندي  بي آبرويي كردن :قشقرق راه انداختن، جنجال و هياهو كردن

بي آبي : 1 بي باراني، خشكسالي & ترسالي 2 خشكي 3 بي آبرويي 4 بي طراوتي، پژمردگي & تره بي آرام : بي قرار، پريشان، ضجر، مشوش، مضطرب، ناآرام، ناشكيب، ناشكيبا، واله & آرام  بي آزار : 1 بي خطر 2 بي آسيب، بي اذيت 3 آرام

بي آزرم : بي حيا، بي شرم، پررو، جري، جسور، چشم دريده، شوخ، گستاخ & باحيا، آزرمگين، آزرمناك  بي آزرمي : بي حيايي، بي شرمي، گستاخي & حجب، حيا  بي آغاز : ازلي، سرمدي، قديم & ابدي

بي آلايش : بي پيرايه، بي ريا، پاك، ساده، سره، صاف، صفي، صميم، مبرا بي آميغ : جيد، خالص، ساده، سره، محض، ناب & ناخالص، ناسره  بي آن كه : بدون آن كه

بيابان : شوره زار، باديه، بدو، برهوت، تيه، دشت، صحرا، صحراي بي آب وعلف، فلات، قفر، نجد، وادي، هامون & آبادي

بيابان گرد :صفت باديه پيما، باديه نشين، بدوي، بيابان نورد، چادرنشين، صحراگرد، صحرانشين، بيابان پو، بيابان نورد 2 بياباني، صحرايي، وحشي & شهرنشين، شهري بيابان نشين :اسم بدوي، بياباني، چادرنشين، صحرانشين & شهرنشين

بياباني : صحرايي، كويري، ريگ زاد 1 & دشتي 2 باغي 3 وحشي، غيراهلي 4 نامتمدن، بدوي 5 بيابان نشين 6 راننده برون شهري

بيات :اسم 1 شب مانده 2 بيتوته 3 شبيخون & تازه

بي اثر : 1 بي تاثير، ناموثر 2 خنثا، خاف، عقيم 3 بيهوده، بي نتيجه  بي اجر : 1 بي مزد، بي پاداش 2 بي جيره ومواجب

بي احتياط : بي پروا، بي قيد، بي مبالات، بي ملاحظه، سربه هوا، نامحتاط & محتاط

بي احتياطي : بي قيدي، بي مبالاتي، بي ملاحظگي، سربه هوايي & احتياط  بي اختيار : بلااراده، بي اراده، ملزم، ناچار، ناگزير & مختار

بي ادبي : 1 بي انضباطي، بي تربيتي، بي فرهنگي، نافرهيختگي 2 پررويي، جسارت، دريدگي، گستاخي، وقاحت 3 نااهلي، ناخلفي 4 نامردمي & فرهيختگي، آداب داني  بي اراده : بي اختيار، بي حال، سست عنصر & بااراده، مصمم  بي ارج : بي ارزش، بي اهميت، پشيز، ناقابل & ارجمند

بي ارزش :ib[ zraصفت بي اعتبار، بي اهميت، بي فايده، شهروا، غيرمهم، كم بها، كم قيمت، مبتذل، ناچيز، نامعتبر & ارزشمند

بي اساس : بي اصل، بي بنياد، بي پايه، بي ربط، بي سروته، پوچ، سست، سست بنيان، مهمل، نامعتبر، واهي & معتبر، اساسمند، محكم

بي استعداد : بي قوت، نامستعد & مستعد، بااستعداد بي اسم ورسم : گمنام، بي نام ونشان & اسمي، اسم ورسم دار  بي اشتها : 1 بي ميل، 2 كم خوراك & اشتهادار، پراشتها  بي اصل : 1 بي اساس، دروغ، كذب 2 بي سروپا، بي نسب & اصيل  بي اصل ونسب :بي رگ وريشه، بي فك وفاميل، بي كس وكار، بي گوهر  بياض :اسم 1 سفيدي، سپيدي & سواد، مسوده 2 پاكنويس & مسوده، پيش نويس، چرك نويس 3 كتاب دعا 4 جنگ، سفينه، مجموعه 5 دفترچه  بي اطلاع : بي خبر، ناآگاه، نادان & مخبر، مطلع بي اطلاعي : بي خبري، جهل، ناآگاهي & آگاهي

بي اعتبار : بي ارزش، بي قدر، بي منزلت، پست، فرومايه، غيرقابل اعتماد، نااستوار، نادرست، ناراست، نامعتبر & معتبر

بي اعتباري : 1 بي قدري، فرومايگي 2 نااستواري، نادرستي، ناراستي

بي اعتقاد : بي ايمان، بي دين، ملحد، منكر، ناباور، ناراي، هرهري مسلك & معتقد بي اعتقادي : الحاد، بي ايماني، بي ديني، هرهري مسلكي & ايمان، دينداري

بي اعتنا : 1 بي تفاوت، خونسرد 2 بي توجه، بي فكر، بي قيد، بي مبالات، لاابالي، لاقيد & متوجه  بي اعتنايي : 1 بي تفاوتي، خونسردي، سردي 2 بي توجهي، بي مبالاتي، لاقيدي  بي التفاوت : 2 كم لطف، بي مهر، نامهربان 1 بي اعتنا، بي توجه

بيان : 1 تاويل، تبيين، تعبير، توضيح، شرح 2 ابراز، اشعار، اظهار، تقرير 3 تلفظ، سخن، كلام، گفتار، نطق

4 اعتراف 5 آشكار شدن، پيدا شدن، هويدا گشتن & تحرير، ترقيم، نوشته

بي انتها : 1 بي پايان، بي حد، حدناپذير، نهايت ناپذير، بي نهايت، لايتناهي، بي كرانه 2 نافرجام، نامتناهي 3 نامحصور & محدود

بي اندازه : بسيار، بي حد، بي حساب، بي شمار، بيمر، بي مقياس، بي نهايت، جزيل، خيلي، بسيار، بيش از حد، فراوان زياد، & معدود

بي انصاف : 1 نامنصف، ناعادل & منصف، باانصاف 2 بيدادگر، ستم كار، ظالم & دادگر، عادل بي انصافي : بيدادگري، ستم كاري، ستمگري، ظلم & انصاف

بي انضباط : 1 بي ادب، جسور، گستاخ 2 نامرتب، بي نظم، شلخته & منضبط بيانگر : مبين، بيان كننده، تبيين گر، بازگوكننده، توضيح دهنده  بيان نامه : اعلاميه، بيانيه، مانيفست

بيانيه : 1 بيان نامه، مانيفست 2 اطلاعيه، اعلاميه 3 گزارش

بي اهميت : 1 بي ارزش، بي قدر، غيرمهم & مهم 2 پيش پاافتاده، عادي، مبتذل، معمولي  بي ايمان : 1 بي اعتقاد، نامومن، نامعتقد 2 بي آيين، بي ديانت، بي دين & دين باور  بي ايماني : 1 بي اعتقادي 2 بي ديانتي، بي ديني & دين باوري  بي بار : بي بر، بي ثمر، بي حاصل، بي ميوه، عقيم & بارور، پربار، پرحاصل  بي باكانه : تهورآميز، جسورانه، دليرانه، گستاخانه، متهورانه، بي واهمه، دليرانه

بي باك : بي پروا، بي هراس، پردل، جسور، دلاور، دلير، سعتري، شجاع، شيردل، گستاخ، متهور، مترس & ترسو، جبون، هراسناك


باكي : بي پروايي، تهور، جرات، جسارت، دلاوري، زرنگي، شجاعت، شهامت، گستاخي، نترسي & ترس، جبن

بي بته : 1 بي اصل ونسب، بي رگ وريشه 2 چلمن، دست وپاچلفتي، بي دست و پا، بي عرضه، بي بخار  بي بخار : 1 بي لياقت، بي عرضه، بي كفايت & باعرضه 2 بي دست وپا، پخمه، دست وپاچلفتي،  بي : بدون، بلا & با  

بي بديل :بي بدل، بي تا، بي مانند، بي مثل، بي نظير، بي همتا، بي همال، فرد، فريد، يكتا بي بر : بي بار، بي ثمر، بي حاصل، بي ميوه & بارور، ثمردار

بي بركت : 1 بي فيض & پربركت، بابركت، فياض 2 كم، قليل & زياد، كثير

بي برگ : 1 برگ ريخته، خزان زده 2 بي چيز، بي نوا، فقير، محتاج، محروم & غني، متمكن  بي برگي : 1 خزان زدگي 2 بي چيزي، بينوايي، فقر، احتياج، محروميت & غنا، بي نيازي

بي بري : 1 بي برگي، بي حاصلي، بي باري 2 بي پولي، بي سرمايگي، بي مايگي، بي نوايي، تنگ دستي، تهي دستي، فقر، مسكنت & دولتمندي، تمكن، غنا بي بصيرت : 1 ناآگاه، بي خبر، بي وقوف & بابصيرت

بي بضاعت : بي برگ، بي پول، بي سرمايه، بي مايه، بي نوا، تنگدست، تهي دست، فقير، محتاج، مسكين & دولتمند، صاحب مكنت، غني

بضاعتي : بي برگي، بي پولي، بي سرمايگي، بي مايگي، بينوايي، تنگدستي، تهيدستي، فقر، مسكنت

& دولتمندي، تمكن، غنا

بي بندوبار : بي قيد، شلخته، لاابالي، لاقيد، ولنگار، يالانچي & مرتب، منضبط، منظم بي بندوباري : بي خيالي، بي قيدي، شلختگي، لااباليگري، لاقيدي، هرهري مسلكي & انضباط بي بنياد : 1 بي اساس، بي پايه، سست & اساسمند 2 پوچ، نامعتبر، واهي & معتبر، موثق بي بنيان :صفت 1 بي اساس، بي پايه & اساسمند 2 سست، ضعيف، واهي 3 دروغ، كذب & راست بي بنيگي : ضعف، ناتواني، بي حالي & قوي بنيگي  بي بنيه : لاجان، ضعيف، ناتوان، نزار، بي حال & قوي بنيه

بي بهرگي: 1 بي نصيبي، بي خطي، محروميت 2 بي برگي، درويشي، فقر 3 بي سهمي  بي بهره : 1 بي نصيب، كم بهره، محروم، معرا 2 بي برگ، درويش، فقير & بهره ور بي بي : 1 بانو، جده، خاتون، خانم، كدبانو & كنيز 2 ملكه 3 مادربزرگ & بابابزرگ  بي پاياب : ژرف، عميق & پاياب

بي پايان : بي انتها، لايتناهي، نامتناهي، بي كران، بي نهايت، بي منتها، نامحدود & متناهي، محدود بي پايه :اسم 1 بي اساس، بي ربط، پوچ، سست، واهي & اساسمند، موثق 2 دروغ، كذب  بي پدر : حرام زاده، ولدالزنا، ناپاك زاده، نامشروع

پرده :صفت 1 آشكار، بي پروا، بي رودربايستي، صريح، باصراحت، بالصراحه 2 رك،

پوست كنده 3 صراحتبي پروا : 1 بي باك، بي محابا، بي واهمه، جري، جسور، دلاور، دلير، گستاخ، متهور، نترس 2 پي پرده & ملاحظه كار، محافظه كار

بيپروايي :         بيباكي، تهور، جسارت، شجاعت، گستاخي، نترسي & ملاحظه كاري،       محافظهكاري  بي پناه : 1 بي كس،        بيمامن، بي ملجا 2 بي حفاظ،      بيملاذ 3 بي پشت وپناه،            بيحامي  بي پناهي : 1 بي كسي، بي ملجايي 2 بي حفاظي، بي ملاذي

بي پول : 1 بي سرمايه، بي مايه، بي نوا & سرمايه دار 2 تنگ دست، تنگ عيش، تهي دست، مفلس & ثروتمند، دارا 3 بي چيز، فقير، متعسر & غني

بي پولي : 1 بي سرمايگي، بي مايگي، بينوايي، غنا 2 تنگدستي، تنگ عيشي، تهي دستي، افلاس & فراخ دستي 3 بي چيزي، عسرت & فراخ روزي

بي پيرايه : بي آلايش، بي ريا، خاكي، خودماني، درويش، ساده & تشريفاتي، مقرراتي بي تاب : بي صبر، بي طاقت، بي قرار، سراسيمه، مضطرب، ناآرام، ناشكيب & آرام، شكيبا، صبور بي تابي : بي قراري، جزع، زاري، فزع، ناآرامي، ناشكيبايي، ناشكيبي & آرامش، قرار بيت : 1 اطاق، خانه، دار، سرا، كاشانه، منزل 2 دومصراع شعر بيت الاحزان : خانه غم، ماتم سرا، غم خانه، ماتمكده & عشرتكده بيت المال : خزانه، خزينه


بيت اله : خانه خدا، كعبه

بي تاثير : بي اثر، ناموثر، غيرموثر & موثر

بي تامل :صفت 1 ناانديشيده، نينديشيده 2 آني، بلادرنگ، بلافاصله، فوراً، في الفور، بي درنگ، سر ضرب، فوري، بدون تاخير

بي تجربگي : خامي، ناآزمودگي، ناپختگي، ناشيگري & آزمودگي، خبرگي، كاركشتگي

بي تجربه : تازه كار، خام،           كمتجربه، مبتدي، ناآزموده، ناپخته، ناشي، نامجرب & آزموده، آگاه، باتجربه، خبره، كاركشته، كهنه كار، مجرب بي تحرك : ايستا، بي حركت، خمود، ساكن & پويا

بي تحمل : شتاب زده، عجول، معجل، ناشكيب، ناصبور & صبور، شكيبا

بي تربيت : بي ادب، بي پرنسيپ، بي ديسيپلين، بي فرهنگ، بي نزاكت، عامي، گستاخ، نامودب & باتربيت، مودب

بي تربيتي : 1 بي ادبي، بي نزاكتي & ادب، نزاكت 2 بي فرهنگي، نافرهيختگي & فرهيختگي 3 گستاخي

بي ترتيب : بي سامان، بي نظم، سامان نيافته، نامدون، ناهموار، هردمبيل & مدون، مرتب بي ترديد : بدون شك، بي شك، مسلماً، يقين

بي تشخيص : بي تميز، بي وقوف، ضعيف العقل & شناسا

بي تشويش : آرام، آسوده خاطر، بي دغدغه، مطمئن & مشوش بي تعلق : 1 آزاد، آزاده، وارسته 2 بي قيدوبند، بي وابستگي  بي تعلقي : آزادگي، وارستگي

بي تفاوت : 1 بي حس، بي علاقه، بي قيد، لاقيد & جبهه گير، علاقه مند 2 بي احساس، بي عاطفه 3 بي اعتنا 4 علي السويه، مساوي، يكسان

بي تفاوتي : 1 بي حسي، بي علاقگي، بي قيدي، لاقيدي & جبهه گيري، علاقه مندي 2 بي اعتنايي بي تقصير : بي گناه، بي جرم & خطاركار

بي تقوا : بي ديانت، خدا ناترس، ناپارسا، ناپرهيزگار، نا متشرع، نامتقي & با تقوا، پارسا، متقي  بي تكبر : افتاده، خاشع، خاضع، خاكسار، فروتن، متواضع & خودپرست، متكبر  بي تكلف : 1 بي تعارف، خودماني، بي پيرايه، ساده 2 رك، صريح & متكلف بيت گفتن : شعر خواندن

بيت لطف : جنده خانه، خرابات، قحبه خانه، نجيب خانه

بي تميز : 1 بي تشخيص، بي عقل، ضعيف العقل & اهل تميز 2 ابله، نادان & دانا، عاقل بي تناسب : 1 بي قواره، بي مورد، ناجور، ناهمگن & متناسب 2 ناسازگار، ناهماهنگ بي توان : ناتوان، ضعيف، سست، نزار، بي توش، بي حال

بيتوته : 1 تهجد، شب بيداري، شب زنده داري، مبيت، مساهرت 2 اتراق، اقامت موقت، توقف شبانه  بيتوته كردن : 1 شب زنده داري كردن، شب نخفتن & خفتن 2 شب دور از خانه به سر بردن 3 بيدار ماندن

بي توجه : 1 بي التفات، بي مبالات، سربه هوا، لاقيد & متوجه، ملتفت 2  بياعتنا، بي علاقه  بي توجهي: 1 بي التفاتي، بي مبالاتي، سربه هوايي، لاقيدي 2 بي علاقگي، سردي، مهرسردي

بي ثبات : 1 سست، نااستوار، ضعيف، لرزان، ناپايدار، نامحكم 2 بي دوام 3 بي قرار، متلون، مردد، هردم خيالي، هوايي 4 بي دوام، پادرهوا، متغير، ناپايدار & استوار، باقي 5 نامتعادل، بي تعادل 6 ناآرام، بحران زده، بحراني & آرام، باثبات بي ثباتي : سستي، نااستواري، ناپايداري & استواري

بي ثمر : 1 بي بار، بي بر، نامثمر 2 بي حاصل، بي فايده، بيهوده، عبث 3 عقيم، مذبوحانه & مثمر بي ثمري : 1 بي باري، بي بري 2 بي حاصلي، بيهودگي & پرثمري

بي جا : 1 بي خود، بي فايده، بيهوده 2 بي مناسبت، نابه هنگام، بي مورد، بي موقع، بي وقت، بي هنگام 3 نابجا، نادرست، ناروا، ناشايست، ناصواب 4 نامتناسب، نامناسب 5 ناموجه، ناوارد & بجا، روا 6 لامكان 7 بي مكان، نامتحيز بيجار : برنج زار، شالي، شاليزار

بي جان :اسم 1 بي حال، ضعيف، نزار 2 مرده 3 جماد، حجر & جاندار


بي جرات بي شهامت، ترسو، بي جربزه، بي جگر، بزدل، جبون، كم دل & باجرات، جراتمند، شهامت دار، پردل وجرات

بي جربزه : 1 بي جگر، بزدل، ترسو، جبون، بي جرئت، بي شهامت 2 بي عرضه  بي جنبش : آرام، بي حركت، راكد، ساكت & متحرك

بي جهت : بي جا، بي خود، بي دليل، بي سبب، بي علت، بيهوده & بجا

بيچارگي : 1 بدبختي، بي نوايي، فقر & ثروت، غنا 2 استيصال، درماندگي، لاعلاجي، ناچاري 3 ادبار، فلاكت & اقبال  

بيچاره : 1 بي نوا، تهي دست، محتاج، مستمند، مسكين، نيازمند & بي نياز، دارا 2 درمانده، ذله، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل، ناچار 3 بدبخت، بي سامان، فلك زده، نامراد & خوش بخت  بي چشم : اعمي، كور، نابينا & بينا

بي چشم ورو : 1 حق ناشناس، حق نشناس، كورنمك، نمك نشناس & حق شناس 2 بي حيا، بي شرم، گستاخ، وقيح & باحيا

بي چون : بي دليل، بي مانند، بي مثال، بي مثل، بي نظير، بي همال، بي همانند

بي چونوچرا : 1  بيحرف،  بيبروبرگرد،  بيگفتگو، بدون جروبحث 2 قاطعانه، محكم 3 مسلم، بديهي، حتمي، بي شبهه

بي چيز : آس وپاس، بي نوا، تنگ دست، تهي دست، درويش، فقير، محتاج، مفلس، مفلوك، ندار، يك لاقبا & توانگر، چيزدار، دولتمند، غني

بي چيزي          افلاس، بي نوايي، تنگ دستي، درويشي، فقر، مسكنت، مفلسي، نداري & توانگري، دولتمندي، غنا

بي حاصل : 1 بي بر، بي ثمر، بي فايده، بي نتيجه، بيهوده & پرحاصل، مفيد 2 عبث، هرز، هرزه & مفيد، موثر

بي حال : 1 عليل، فرتوت، ناتوان & توانمند 2 بي حس، بي رمق، رخو، سست، شل، لش، وارفته 3 ضعيف، عاجز & توانمند، قوي 4 تن آسا، تنبل، تن پرور & كوشا 5 مدهوش 6 بي ذوق & باذوق، ذوقمند 7 افسرده، بي دماغ، كسل & پرشور 8 بي اراده، بي عرضه، چلمن 9

بي حالي : 1 تن آساني، تن پروري، رخوت، سستي، ضعف، فتور، كسالت، وهن & توانمندي 2 بي عرضگي، وارفتگي 3 بي دلي، خمودي & زنده دلي

بي حد : 1 بسيار، بي حساب، بي شمار، بي قياس، بي مر، بي نهايت، جزيل، فراوان، وافر، بي اندازه & كم، قليل، معدود 2 بي انتها، بي كران، نامتناهي، نامحدود & محدود بي حدوحصر : 1 بي حساب، بي حدومرز، بي نهايت 2 بسيار، بي شمار، فراوان  بي حركت : آرام، ثابت، راكد، ساكن & متحرك

بي حرمتي : اهانت، بي احترامي، بي ادبي، توهين، گستاخي، وهن & تعظيم، تكريم

بي حساب : 1 بسيار، بي اندازه، بي حد، بي شمار، بيمر، نامعدود & حساب شده، معدود 2 ستمگر، ظالم، ظلم پيشه، متعدي & دادگر، منصف 3 غيرعادي، نادرست، ناصواب، نامعقول & معقول بي حس : 1 بي حال، كرخت، وارفته & پرتوان & چالاك، چست 2 بي درد

بي حفاظ 1 بي حصار، نامحفوظ & حفاظدار، محفوظ، مصون 2 بي پناه

بي حميت : بي عار، بي غيرت، بي تعصب، بي ناموس، ديوث، لاابالي، نامرد & غيرتمند بي حميتي : بي غيرتي، بي ناموسي، ديوثي، نامردي & غيرتمندي  بي حواس : 1 بي هوش 2 بي حافظه 3 كم حافظه، كم حواس 4 پريشان فكر

بي حوصلگي : 1 بي تابي، بي صبري، بي طاقتي، تنگ حوصلگي & پرحوصلگي 2 ناشكيبائي، بي شكيبي، ناصبوري & شكيبايي 3 شتابزدگي

بي حوصله : 1 تنگ حوصله، شتابزده، كم حوصله، ناحمول، ناشكيبا، ناصبور بي صبر، بي طاقت & پرحوصله، باحوصله 2 افسرده، ملول 3 بي شكيب، ناشكيبا، ناصبور

بي حيا : بي آزرم، بي ادب، بي شرم، پررو، جسور، چشم دريده، دريده، رسوا، شطاح، شوخ، شوخ چشم، گربز، گستاخ، وقيح & آزرمگين، باحيا

بي حيايي : بي چشم ورويي، بي شرمي، دريدگي، گستاخي، وقاحت & حجب بيخ : اصل، بن، بنياد & سر

بي خاصيت : 1 بي خواص، بي مصرف 2 بي تاثير

بي خانمان : آسمان جل، آواره، بي سامان، خاكسترنشين،            خانه بهدوش، دربدر & سروساماندار  بيخانماني : آوارگي،      بيسروساماني، خانه بدوشي، دربدري

بي خبر : 1 بي اطلاع، غافل 2 ناآگاه، ناهشيار & آگاه، مخبر 3 سرزده، ناخبر، ناگهان 4 ناآگاهانه   بيخبري            1 تغافل، جهل، غفلت، ناآگاهي، ناداني، ناهشياري & آگاهي 2 ناغافل، ناگهان  بيخ : 1 بن، ته، ريشه، شالوده 2 انتها، بون 3 اساس، اصل، پايه 4 بنياد، پي  بيختن : از موبيز رد كردن، الك كردن، غربال كردن  بيخته : 1 غربالي، غربالي شده، الك شده 2 نرم

بيخ دار : 1 ريشه دار & بي ريشه، سطحي، عادي 2 عميق & سطحي 3 غيرسطحي & سطحي

بي خرد : بي شعور، بي عقل، بي فراست، تهي مغز، كم خرد، مجنون، نادان، نافرزانه، نفهم & بخرد، خردمند، فرزانه

بي خردي : ناآگاهي، جهالت، جهل، ناداني & خردمندي، فرزانگي بي خطر : 1 امن، ايمن & ناامن، ناايمن 2 خوش خيم & بدخيم، خطرناك بي خلل : خلل ناپذير، محكم، استوار، سستي ناپذير & خلل پذير

بي خودانه :صفت 1 بي اختيار، ناخواسته 2 مدهوشانه، مجذوبانه 3 بي دليل، بي سبب

بي خود : 1         بيهوش، سرمست، مجذوب، مدهوش، مست & بهوش 2 بيهوده 3 باطل، پوچ 4    بيجهت، بي سبب، بي دليل 5 نامطلوب، به دردنخور، بد، بي مصرف  بي خودي : بي هوشي، جذبه & هوشياري، هشياري

بي خيال : بي غم، بي فكر،  بيقيد، غافل،             سهلانگار، لاابالي، لاقيد   بيخيالي : بي غمي، بي فكري، غفلت، سهل انگاري، لااباليگري، لاقيدي


بيداد : اعتساف، بي حسابي، جور، ستم، ستمگري، ظلم & داد، عدل بيدادگرانه : ستمگرانه، ظالمانه & عادلانه

بيدادگر : جبار، جفاكار، جورپيشه، ستمكار، ستمگر، طاغوت، ظالم & دادگر، عادل بيدادگري : اعتساف، تعدي، جفا، جور، ستم، ستمگري، ظلم & دادگري، عدل، معدلت

بيداربخت : بختيار، خوش اقبال، خوش بخت، خوش شانس، خوش طالع، نيك اختر، نيك بخت & خفته بخت، بداقبال، بدپيشاني

بيداردل : 1 آگاه، متوجه، واقف & ناآگاه 2 بيدارمغز، دل آگاه 3 روشن ضمير 4 هشيار، متنبه & غافل  بيدار شدن : 1 از خواب برخاستن 2 آگاه شدن، متوجه شدن، واقف شدن، هشيار شدن  بيدار كردن : 1 ازخواب برخيزاندن & خواباندن 2 آگاه كردن، متنبه ساختن، هشيار ساختن  بيدار : 1 ناخفته، ساهر 2 آگاه، متنبه، متوجه، هشيار، هوشيار 3 متيقظ 4 عارف، واقف & خفته، غافل بيداري : 1 سمر، يقظت، يقظه 2 آگاهي، انتباه، هوشياري 3 رستاخيز، نهضت & غفلت بي دانش : بي معرفت، جاهل، جهول، نادان، نافرهيخته & دانشمند، دانا، فرهيخته

بي دانشي : 1 جهل & دانايي 2 بي سوادي 3 بي فرهنگي، نافرهيختگي & فرهيختگي 4 بي علم  بي دانه : بي هسته

بي درايت : ناآگاه، بي بينش، بي بصيرت & بادرايت

بي درد: 1 لاقيد، لاابالي 2 بي غم 3 بي احساس، بي سوز

بي درمان : بي چاره، درمان ناپذير، شفاناپذير، به ناشدني، علاج ناپذير، غير قابل علاج & درمان پذير، علاج پذير بي درنگ : آن

بي دروپيكر : 1 بي حفاظ، بي دروبند 2 بي كنترل  بي دريغ : 1 بي پروا 2 بي مضايقه  بيدستان : بيدزار

بي دست وپا : 1 بي عرضه، بي كفايت، بي بخار، دست وپا چلفتي 2 ناتوان، ضعيف

بيدق : 1 پياده شطرنج، پياده & سوار 2 بيرق 3 اختر، ستاره، كوكب، نجم & قمر 4 بلد، بلدچي، راهنما & نابلد

بي دقت : بي توجه، بي مبالات، سربه هوا & دقيق بي دقتي : بي توجهي، بي مبالاتي، سربه هوايي & دقت

بي دل، بيدل : 1 دل باخته، دل داده، شيدا، دل رميده، شيفته، ، رميده دل، مفتون، عاشق & دلدار، دلبر 2 آزرده 3 افسرده، دلتنگ & پرنشاط 4 ترسو، جبون، كم دل & دلير، پردل بي دل ودماغ : 1 افسرده، ملول 2 دل تنگ 3      بيحوصله

بي دلي، بيدلي : 1 دلباختگي، دلدادگي، شيدايي، شيفتگي، عاشقي 2 آزردگي، دل آزردگي & زنده دلي 3 افسردگي، دلتنگي 4 ترسويي، كم دلي & پردلي بي دليل : بي جهت، بي خود، بي سبب، بدون سبب

بي دوام : 1 بي ثبات، فاني، گذرا، گذرنده & بادوام، پردوام، جاويد، مانا 2 سست، ناپايدار   بيدولت : ادبار، بداقبال، بي اقبال، بي طالع، شوربخت، كم بخت & دولتمند

بي ديانت : 1 بي دين، لامذهب 2 ناپارسا، ناپرهيزگار، نامتدين، نامتقي & باديانت، پرهيزگار  بي ديسيپلين : 1 بي انضباط، بي نظم، قانون شكن، غيرمنضبط، نظم گريز 2 بي ادب، بي تربيت، بي نزاكت، نافرهيخته & منضبط

بي دين : بي كيش، خدانشناس، فاسق، كافر، لامذهب، مرتد، مشرك، ملحد & خداشناس، ديندار، مومن

بي ديني : ارتداد، الحاد، رفض، كفر، لامذهبي & خداشناسي، ديندار بي ذكاوت : كانا، كم عقل، كم فراست، كم هوش، ناهوشمند & تيزهوش

بي ذوق : بدسليقه، بي استعداد، بي حال، بي دماغ، بي شوروحال، كج سليقه & باذوق، خوش ذوق، ذوقمند

بي ذوقي : 1 بدسليقگي، كج سليقگي & سليقه مندي، خوش سليقگي 2 بي احساسي، بي حالي، بي دماغي، بي شوروحالي،

بي راه، بيراه : 1 چرت، ياوه، نامربوط، بي ربط 2 كج رو، منحرف، ضال، گمراه & براه، سربه راه 3 بي انصاف 4 بي تناسب، ناهماهنگ

بي ربط : 1 بي اساس، بي پايه، هردري، نابه جا، چرند، چرت، مهمل، نامربوط & موثق، مربوط 2 بي ترتيب، بي نظم & منظم، مرتب، بسامان 3 بي اطلاع، بي علم، ناآگاه & آگاه 4 بي تناسب، بي مناسبت & متناسب، مربوط

بي رحمانه : سبعانه، ستمگرانه، سفاكانه، ظالمانه & مهربانانه

بي رحم : جفاكار، جورپيشه، سخت دل، سنگ دل، خونريز، ستمكار، ستمگر، سفاك، سنگدل، شقي، ظالم، قسي، قسي القلب & رحيم، رئوف

بي رحمي : 1 اعتساف، ستمگري، سخت دلي، سنگدلي، شقاوت، قساوت 2 جورپيشگي، ستمگري، ظلم & ترحم

بي رسم : بي حساب، ظالم، ستمكار، بيدادگر  بي رسمي : احجاف، بيدادگري، ظلم، بيداد

بي رغبت : بي شوق، بي ميل، وازده & شوقمند، بارغبت، مايل، علاقه مند  بيرق : پرچم، درفش، رايت، علم، لوا

بيرق دار، بيرقدار :پرچم دار، طلايه دار، علم دار   بيرقيب : بي همال، يكه تاز

بي رگ: بي تعصب، بي حميت، بي درد، بي غيرت & باحميت، دردآشنا

بي رمق : 1 بي نا، ناتوان، ضعيف، بي تاب وتوان، شل، بي حال & پرتوان 2 رقيق، آبكي 3 ناچيز  بي رنگ : 1 ساده 2 بدون رنگ & رنگي، ملون

بي رنگي : 1 يك رنگي، اخلاص، صميميت 2 صداقت 3 بي ريايي، بي تزويري 4 فاقد رنگ، بي رنگ ( بودن)

بي روح : 1 خشك، خمود & پرنشاط 2 سرد، يخ & گرم، باروح، پرحرارت 3 سردمزاج 4 خاموش، خموش، ساكت، صامت & پرنشاط 5 بي جنب وجوش، بي نشاط، دل مرده، غيرفعال & بانشاط، فعال 6 افسرده، افسرده دل، روان نژند، ملول، نژند 7 سردمهر، كم عاطفه & عطوف، با بي روزي : 1 بي نوا، درويش، فقير، مسكين & فراخ روزي، دارا 2 محروم، بي نصيب

بيرون آمدن : 1 خارج شدن، خارج گشتن، ظاهر شدن 2 روييدن، سرزدن & خشكيدن 3 خروج كردن، شورش كردن، شوريدن 7 سركشي كردن

بيرون :اسم 1 برون، خارج & درون 2 ظاهر & باطن

بي رونق : بي طراوت، راكد، كاسد، كدر، كساد، متروك، نارايج & پررونق

بيرون كردن : 1 بيرون راندن، دفع كردن 2 اخراج كردن، طرد كردن 3 منفصل از خدمت كردن 4 مستثنا كردن

بيروني : 1 بروني، خارجي & دروني، اندروني 2 ظاهري & باطني 2 بيگانه، خارجي، غريبه & آشنا، خودي


رويه: 1 بي قاعده، بي شيوه & نظام مند 2 بي حساب، بي حساب و كتاب

بي ريا : بي آلايش، بي دوزوكلك، بي شيله پيله، خالص، راستين، صادق، صميمي، يك رنگ & رياكار، دورو، دورودورنگ

بي ريايي : بي آلايشي، بي سالوسي، خلوص، صداقت، يك رنگي & رياكاري، دورويي، نفاق   بيريش : 1 امرد،     پشتپايي، مخنث 2 بي مو، كوسه & ريشدار، ريشو

بيزار : بري،        بيميل، روگردان، دلزده، سير، ضجور، گريزان، متنفر، مشمئز، منزجر، نافر، نفور، وازده & راغب، علاقه مند، مايل

بيزار شدن : 1 متنفر شدن، مشمئز شدن، وازده شدن & راغب شدن 2 بي ميل شدن، دل زده شدن

بيزاري : 1 اشمئزاز، تنافر، تنفر، دلزدگي، رميدگي، ضجرت، كراهت، ملال، ملالت، نفرت، وازدگي & اشتياق، رغبت، علاقه مندي 2 ابراء، برائت 3 طلاق، جدايي، متاركه،

بي زبان : 1 ابكم، اصم، الكن، گنگ، لال 2 خاموش، ساكت & گويا، زباندار 3 خجالتي، خجول 4 بي عرضه

بي زباني :ib[ nmbazاسم 1 الكني، گنگي، لالي 2 خموشي، سكوت & گويايي 3 خجولي، 4 بي عرضگي

بي زن : ارمل، بي همسر، تنها، عزب، مجرد & متاهل بي زني : تجرد، عزبي & تاهل

زوال: هميشگي، جاودان، جاويد، باقي، مانا، پايدار، پاينده، مستدام، دايم & فاني  بي زور : بي قوت، زپرتي، ضعيف، ناتوان، نحيف، نزار & پرتوان، توانمند، زورمند، قوي بي زيان : 1 بي آزار، بي آسيب 2 بي ضرر  بي زينهار :قيد بي امان، بي زنهار

بي سابقه : 1 بديع، بكر، نو 2 بي بديل 3 شگفت، طرفه، عجيب، غريب بيسار : بهمان، فلان

بي سامان : 1 بي ترتيب، آشفته، پريشان، بي نظم، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم 2 بي برگ، بي توشه، فقير، درمانده، مستمند، بي نوا، مسكين & دارا، غني 3 آواره، بي خانمان، بي ماوا، خانه به دوش، بي سرپناه & بسامان 4        بيرونق & پررونق 5 بي سرانجام  بي ساماني :

بي سبب : به ناحق، بيهوده، بي جهت، بي دليل، بي خود

بي سخاوت : 1 بخيل، تنگ نظر، خسيس، كنس، ممسك & باسخاوت، سخي 2 كم دهش، نابخشنده & كريم، بخشنده

بي سرانجام : 1 نافرجام 2 بدعاقبت & خوش عاقبت  بي سرپرست : 1 تنها، بي حامي، بي صاحب 2 يتيم 3 بيوه

بي سروپا : اوباش، پاشنه تركيده، شرتي شپكي، پست، رذل، ول، فرومايه، ولگرد، هرزه & آدم حسابي  سروته : باطل، بي معني، بيهوده،  بيربط، نامربوط، پوچ، جفنگ، غيرمنطقي، من درآوردي، مهمل

& منطقي

بي سليقه : بدپسند، بي ذوق & باسليقه، خوش سليقه

بي سواد : 1 امي، ناخوان، ناملا، مكتب نديده & باسواد، ملا 2 عامي، عوام، نادان & دانا، فهيم 3 بي مايه، كم مايه

بي سيرت : 1 بي آبرو، بي عرض، بدنام، بي ناموس، رسوا، نانجيب & نجيب، آبرومند 2 فاجر، فاسق  بي سيرتي : 1 بدنامي، بي ناموسي، رسوايي، نانجيبي 2 فسق وفجور  بيش : افزون، بسيار، زياد، غالب، متجاوز & كم

بي شايبه : 1 پاك، خالص 2 بااخلاص، اخلاص آميز، بي ريا

بي شبهه : بدون ترديد، بي ترديد، بي شك، بي شبهت، بي گمان، حتمي، قطع بيشتر : 1 افزون تر، زيادتر 2 اغلب، اكثر 1 & كمتر 2 به ندرت  بيشترين : 1 زيادترين، فزون ترين & كمترين 2 غالب 3 اكثر & اقل بيشترينه : 1 بيشترين، اكثر 2 اغلب

بي شرف : 1 بي آبرو، بي حيثيت، بي عرض، بي عزت،  بيشرافت 2 بي ناموس، نانجيب & شريف 3 پست، رذل

بي شرفي : بي آبرويي، بي عرضي، بي ناموسي، پستي، رذالت، نانجيبي & شرافت


بي شرمانه :صفت گستاخانه، وقاحت آميز

بي شرم : بي آزرم، بي حيا، بي عار، پررو، بي چشم ورو، چشم دريده، دريده، شوخ چشم، گربز، گستاخ، وقيح & باحيا

بي شرمي : بي آزرمي، بي حيايي، پررويي، دريدگي، گستاخي، وقاحت & حجب، حيا

بي شعور : ابله، احمق، بي ادراك، بي خرد، بي فراست، خنگ، سفيه، كودن، نادان، نفهم & باشعور، فهيم

بي شفقت : بي رحم، بي محبت، سنگ دل، ظالم، نامشفق، نامهربان & شفيق، مهربان بي شك : بدون ترديد، بي ترديد، بي شبهه، بي گمان، حتمي، قطعاً، مسلم

بي شكيب : بي تاب، بي صبر، بي طاقت، بي قرار، ناحمول، ناشكيب & شكيبا، صبور

بي شمار : بسيار، بي اندازه، بي حد، بي حساب، بي قياس، بيمر، بي نهايت، جزيل، زياد، سرسام آور، فراوان، نامحدود، نامعدود & معدود بي شو : بي شوهر، بيوه، مطلقه & شوهردار

بيشه : 1 اجم، جنگل، جنگلزار، كنام، نيزار، نيستان 2 بيدزار، بيدستان

بيشه زار : 1 اجم، بوته زار، بيشه سار، جنگلزار، درخت زار، 2 نيزار، نيستان 3 بيدزار، بيدستان & مزرعه  بيشي : افزوني، زيادت، فزوني، كثرت & قلت، كمي، منقصت، نقصان بي شيله پيله : ساده، ساده لوح، صاف وصادق، يكرنگ & تودار

بي صبر : بي تاب، بي تحمل، بي طاقت، بي قرار، عجول، ناشكيب، ناشكيبا & شكيبا، صبور

بي صبري : 1 بي تحملي، بي طاقتي، بي قراري، ناشكيبايي، ناشكيبي، ناصبوري 2 بي تابي، بي طاقتي & شكيبايي، صبوري

بيص : 1 تنگي، سختي 2 گرفتاري، گيرودار

بي صدا : 1 بي صوت، خاموش، ساكت، صامت & باصدا 2 آرام & ناآرام 3 همخوان & واكه بي صرفه : بي سود، بي فايده، بي بهره بي نفع & سودمند، پرفايده

بي صفت : 1 بي وفا، ناسپاس & وفامند، سپاسدار 2 بي حميت، بي غيرت & باصفت  بي صورت : بي حيا، بي شرم

بيضوي : بيضي شكل & مدور، دايره شكل  بيضه : تخم، خايه، خصيه

بيطار : بيطر، دامپزشك، دستورپزشك

بي طاقت : بي تاب، بي صبر، بي قرار، كم حوصله، ناآرام، ناصبور & حمول، شكيبا، صبور

بي طالع : 1 بدبخت، بدشانس، بدطالع، بي اقبال، حرمان زده & خوش طالع، اقبالمند 2 بي بهره، بي نصيب، محروم & بهره مند، بهره ور

بي طراوت : 1 پژمرده، خشك، زرد، ناخرم & پرطراوت 2 بي رونق & پررونق بي طعم : بدمزه، بي مزه & خوشمزه، خوش طعم

بي ظرافت : خشن، زمخت، نازيبا & ظريف بيع : ابتياع، خريد، دادوستد، صفعه، & فروش، شرا

بي عار : 1 تن آسا، تن پرور، كاهل & كاري، كوشا، زرنگ 2 تن لش، سست عنصر 3 پست، بي آزرم، بي حميت، بي شرم & باآزرم 3 بي حيا، بي غيرت، بي رگ، لش & غيرتمند

بي عاري : 1 تن آسايي، تنبلي، تن پروري، كاهلي 2 بي آزرمي، بي حيايي، بي شرمي 3 بي حميتي، بي غيرتي، لش بازي

بي عاطفگي : 1 بي عطوفتي، سردمهري، سردي، نامهرباني & باعاطفگي 2 بي روحي، خشكي  بي عاطفه : 1 بي محبت، سنگين دل 2 سردمهر، نامهربان 3 بي روح، خشك، سرد & باعاطفه بيعانه : پيش پرداخت، پيش مزد، ربون، سبقانه، مساعده بيعت : 1 پيمان، عهد، معاهده، ميثاق 2 پيمان بستن، عهد بستن  بيعت : دير، كنشت، كنيه، معبد(يهود و نصارا)

بيعت شكستن : پيمان شكستن، نقض عهد كردن، پيمان شكني كردن  بي عديل : بي بديل، بي مانند، بي نظير، بي همال، بي همتا، بي مثل

بي عرض : بي آبرو، بي شرف، بي عصمت، بي عفاف، بي ناموس & آبرودار، باآبرو  بي عرضگي : 1 بي كفايتي، ناكارآمدي، بي بخاري، بي لياقتي، نالايقي 2 بيكارگي  بي عرضه : 1 بي حال، بي صلاحيت، بي بخار، بي كفايت، بي لياقت، نالايق & باكفايت، لايق 2 تنبل، ناكارآمد، لش & كارآ، كارآمد، باعرضه، عرضه مند

بي عصمت : بي ناموس، بي عفت، غر، فاحشه، ناپاك، هرجايي & عفيف، عفيفه بي عصمتي : بي ناموسي، بي عفتي، فاحشگي، ناپاكي، نانجيبي & نجابت  بيعفت :           بيعصمت، بي ناموس، ناپاك، نانجيب & عفيف، عفيفه  بيعفتي : بي عصمتي، فساد، ناپاكي، نانجيبي & پاكدامني، عفاف

بي عقل : ابله، خشك مغز، خل، سفيه، كانا، بي خرد، كودن، مجنون، نادان، نفهم & خردمند، عاقل، بخرد

بي عقلي : بي خردي، جهالت، خلي، ديوانگي، كانايي، ناداني & خردمندي

بي علاج : بدخيم، بي درمان، شفاناپذير، لاعلاج، درمان ناپذير، علاج ناپذير & درمان پذير، علاج پذير

بي علاقگي :ib[ eqmlaاسم 1   بي تفاوتي، بي رغبتي، بي ميلي، دلزدگي، سردي & علاقه مندي 2 بي مبالاتي، سپوزه كاري، لااباليگري، لاقيدي 3 بي خيالي، بي غمي 4 تن پروري & مجاهدت، پويايي بي علاقه : بي تفاوت، بي رغبت، بي شوق، بي ميل & علاقه مند، مشتاق  بي علم : بي دانش، جاهل، نادان & باسواد، عالم بي علمي : بي دانشي، جهالت، جهل & باسوادي

بي عيب : 1 پاك، مبرا 2 بي نقص، سالم، صحيح، كامل & عيبناك، معيوب

بيغار : بيغاره، سرزنش، سركوفت، طعنه، عتاب، قدح & ستايش، مدح بي غش : خالص، سارا، سره، ناب & ناسره

بي غم : آسمون جل، بي خيال، بي فكر، لاابالي، لاقيد & دل مشغول

بيغوله : 1 كنج، بيراهه، گوشه، گوشه متروك، 2 خرابه، ويرانه & آباد 3 دخمه

بي غيرت : 1 بي آبرو، بي حميت، بي ناموس، قرمساق، لوده، ناكس & باحميت، غيرتمند 3 بي عار، تن آسا، تنبل، كاهل، لاابالي & زرنگ، كوشا

بي فايده : بي ارزش، بي ثمر، بيجا، بي حاصل، بي مصرف، بيهوده، عبث، لاطائل، لغو، مذبوحانه، مهمل، هرزه & سودمند، مفيد

بي فراست : بي خرد، بي شعور، بي وقوف، كم هوش، ناهوشمند، ناهوشوار & هوشيار، بافراست بي فروغ : 1 كم نور 2 تيره وتار، تاريك

بي فرهنگ : بربر، بي ادب، بي نزاكت، نافرهيخته، نامتمدن، وحشي & فرهيخته، بافرهنگ، متمدن بي فرهنگي : بربريت، نافرهيختگي & فرهيختگي بي فضيلت : بي علم، بي فضل، بي كمال & بافضيلت  بي فكر : بي خيال، بي غم، لاابالي، لاقيد

بي فكري : بي خيالي، بي غمي، لااباليگري، لاقيدي & دل مشغولي بي قابليت : بي صلاحيت، بي عرضه، بي لياقت، نالايق & لايق بي قاعدگي: آشفتگي، بي ضابطگي، بي نظمي، بي هنجاري & قاعده مندي، قانونمندي

بي قاعده : آشفته، بي ضابطه، بي قانون، بي نظم، بي هنجار، هردمبيل & قاعده مند، قانونمند، باقاعده، ضابطه دار

بي قانوني : 1 آنارشي، هرج ومرج، بلبشو، شلوغي 2 بي رسمي 3 بي سالاري 4 بي نظمي، بي ضابطگي  بي قدر : 1 بي ارزش، غيرمهم، كم ارزش، كم بها 2 بي عزت، پست، حقير، فرومايه، ناقابل & ارزشمند بي قدرت : بي قوه، ضعيف، كم زور، ناتوان & توانا، قدرتمند

بي قرار : 1 بي تاب، ناشكيب، بي صبر، بي طاقت، ناشكيبا 2 حيران، سرگشته، سر به گريبان 3 شيدا، شوريده 4 ضجر، ناآرام، ناآسوده، آرام ناپذير & آرام 5 پريشان، سراسيمه 6 متغير، مضطرب 7 بي ثبات  بي قراري : 1 اضطراب، اندوه، بي تابي، بي ثباتي، بي طاقتي، دلواپسي، دلهره، قلق، ناراحتي & آرامش 2 بي صبري، پريشاني، سرآسيمگي، ناشكيبايي & شكيبايي  بي قواره : بدريخت، بدمنظر، زشت، ناجور، نامتناسب & خوش قواره بي قياس : بي اندازه، بي حد، بي شمار، بيمر & معدود

بي قيد : بي اعتنا، بي بندوبار، بي فكر، بي مبالات، سپوزكار، لاابالي، لاقيد & مسئول، مقيد

بي كار : 1 بي پيشه، بي حرفه، بي شغل، بيكاره، غيرشاغل & شاغل 2 ول، ول گرد، ولو 3 عاطل، لاابالي، معطل 4 كم مشغله & پرمشغله

بي كارگي : تن آسايي، تن پروري، عطلت، كاهلي، لااباليگري

بي كاره : بي مصرف، تنبل، تن پرور، كاهل، لش، مفتخوار، مهمل، ول، ولگرد، بيهوده گرد، هرزه گرد، ولو، هنجام، هيچكاره & زرنگ، شاغل  بي كاري : عطلت & اشتغال، مشغله

بي كتاب :صفت 1 لاكتاب، لاكردار، لعنتي 2 لامذهب، بي دين & مذهبي، ديندار  بي كران : بي پايان، بي كرانه، نامحدود & كرانمند

بي كس : 1 بيچاره، بي نوا، بيواره 2 بي يار، تنها، غريب، 3 يتيم بي كسي : 1 بي ياري، تنهايي، غريبي 2 يتيمي 3 بيچارگي، بينوايي

بي كفايت : بي صلاحيت، بي عرضه، بي لياقت، ناقابل، نالايق & باعرضه، باكفايت  بي كفايتي : بي صلاحيتي، بي عرضگي، بي لياقتي، عدم قابليت & باكفايتي، لياقت

بي كله : 1 بي پروا، بي ملاحظه، بي احتياط & ملاحظه كار، محتاط 2 سبك عقل، بي عقل، سبك مغز، ديوانه

بي كم وكاست :قيد بي كم وكسر، بي كم وزياد، تمام، كامل

بي كياست : 1 بي تدبير، ناكاردان، نامدبر & مدبر 2 بي سياست & باكياست  بي كينه : بي غرض &            كينهتوز، كينه ورز

بيگار : بيگاري، سخره، شاكار، شايگان، كار بي مزد & مزدوري بيگاري : بيگار، سخره، كاربي مزد & مزدوري


بيگ : امير، بزرگ & نوكر، خادم

بيگانگان : 1 اغيار، غريبه ها، نامحرمان 2 خارجيان، خارجي ها & آشنايان بيگانگي : 1 غربت، غريبي، 2 ناآشنايي 3 نامحرمي 4 نامانوسي & آشنايي، انس

بيگانه : اجنبي، خارجي، غريب، غريبه، غير، متنكر، ناآشنا، ناشناس، نامحرم & آشنا، خودي، محرم بيگانه پرست :بيگانه پرور، بيگانه نواز، اجنبي خويش، غريبه دوست، غيرخواه، اجنبي پرست، اجنبي خواه & بيگانه ستيز

بيگانه نواز :غريب نواز، غريبه نواز، بيگانه پرور & بيگانه گداز، بيگانه ستيز

بي گاه : 1 بي موقع، بي وقت، بي هنگام 2 ديروقت، ديرهنگام، دير، ناوقت & گاه، زود 3 شبانگاه، غروب هنگام & پگاه زود، گاه

بي گزند : 1 سالم & ناسالم 2 گزندناپذير & گزندپذير 3 كامل، بي عيب ونقص بي گمان : بدون ترديد، بدون شك، بي ترديد، بي شبهه، بي شك، مسلميقيناً، حتم بيگم : 1 بانو، بي بي، خاتون، خانم & بيگ 2 ملكه مادر  بي گناه : بي تقصير، مبرا، بي گنه، معصوم & گناهكار، بزهكار  بي گناهي : 1 برائت، بي گنهي، معصوميت 2 مظلوميت & بزه كاري  بيلان : ترازنامه، كاركرد، كارنامه، گزارش

لطف : 1 نامهربان، بي ملاطفت 2 ناخوش آيند، نامطبوع 3 زمخت، فاقد ظرافت & ظريف

بيلياقت   بي صلاحيت، بي عرضه، ناشايسته، ناقابل، نالايق & لايق

بيمار : آهمند، بستري، دردمند، رنجور، سقيم، عليل، عليل المزاج، مريض، معلول، منهوك، ناتندرست، ناخوش، ناسالم & سالم بيمارخيزي : نقاهت

بيمارستان :بهداري، دارالشفاء، درمانگاه، شفاخانه، مريضخانه بيمارستان رواني : تيمارستان، دارالمجانين، ديوانه خانه، ديوانه ستان

بيماري : درد، دردمندي، رنجوري، عارضه، علت، عليلي، كسالت، مرض، مريضي، ناخوشي & سلامت، صحت

بيم : اضطراب، پروا، ترس، ترس كاري، تشويش، جبن، خارخار، خلجان، خوف، رعب، فزع، محابا، مخافت، نگراني، واهمه، وحشت، وهم، هراس، هول، هيبت & رجا

بي مانند : 1 بي بديل، بي مثال، بي چون، بي مثل، بي نظير، بي همتا، فرد، فريد، يكتا، يگانه 2 تك، نادر، نادره، يكه & عادي 3 يتيم

  • بي مايه : 1 بي سرمايه، مفلس، خرمن سوخته، بي پول، بينوا، بي چيز & سرمايه دار، پرمايه 2 بي قدربي هنر، كم دانش

بي مبالات : بي توجه، بي دقت، بي فكر، بي ملاحظه، سهل انگار، لاابالي، لاقيد & متوجه، محتاط، ملاحظه كار

مبالاتي : 1 بي پروايي، بي ملاحظگي 2 بي توجهي، بي دقتي، سهل انگاري 3 لااباليگري، لاقيدي

بي مثل : بي مانند، بي همال، بي همتا، فرد، فريد

بي محابا : 1 بي باك، بي پروا، بي ملاحظه & ملاحظه كار 2 بي ادب، گستاخ & آداب دان 3 بي باكانه، گستاخانه & محتاطانه

  • بي محل : 1 بي ارج، بي ارزش، & ارزشمند 2 بي پشتوانه، بي اعتبار & معتبر 3 نابجا، ناروا & روابي مناسبت

بي محلي : بي اعتنايي، بي التفاتي، عدم توجه & اعتنا، التفات

بي مرادي : 1 بي نصيبي، محروميت، نامرادي 2 حرمان، ياس & اميد، رجا، مرادمندي بيمر : بسيار، بي اندازه، بي حد، بي حساب، بي شمار، خيلي & معدود بي مروت : بي حميت، ناجوانمرد & بامروت بي مزد : بلاعوض، رايگان، مجاني، مفتي & مزدي بي مزگي : 1 بي طعمي 2 بي ذوقي 3 خنكي

بي مزه : 1 بي طعم 2 بي ذوق، خنك، لوس & بامزه، لذيذ

بي مصرف : به دردنخور، باطله، بي استفاده، بي فايده، بيهوده، مهمل 2 بي كاره & مفيد  بي معاملگي : بي رواجي، بي رونقي، بي مشتري، ركود، كسادي & رونق

بي معرفت : بي تميز، بي دانش، بي هنر، جاهل، نادان، نافرهيخته & بامعرفت معني : باطل، بي سروته، بيهوده، چرند، لغو، مزخرف، مهمل، ياوه & معنادار


بي مقدار بي ارزش، پست، خوار، فرومايه & ارزشمند

بي ملاحظگي : 1 بي پروايي، بي مبالاتي & توجه، دقت، مبالات 2 بي احتياطي  بي ملاحظه : 1 بي احتياط، بي مبالات،        بيمحابا 2 نترس، بي پروا & ملاحظه كار بي مناسبت : بي جا، بي ربط، بي گاه، بي موقع،  بيوقت، نامربوط & متناسب، مربوط

بيمناك : 1 ترسو، ترسيده، متوحش، مرعوب، مستوحش، وحشتزده، هراسان & جسور 2 ترسناك، ترسو، خوفناك، سهمناك، هولناك 3 انديشناك، متوهم

بي مورد :ib[صفت 1 بيجا، نامتناسب، بي مناسبت، پرت، نابجا، نامناسب & بجا، متناسب 2 ناموجه، توجيه ناپذير & موجه، توجيه پذير بي مو : طاس، كچل، كل & مودار، زلف دار

بي موقع : بي جا، بي وقت، نابجا، بي هنگام، نابهنگام، ناوقت، ناهنگام & بجا، بهنگام بي مويي : طاسي، كچلي، كلي

بي مهر : نامهربان، سردمهر، بي محبت، كم محبت، كم عاطفه، سرد & بامهر، عطوف، مهربان  بي ميل : بي دل، بي رغبت، بي شوق، دل مرده، سرد 2 بيزار، دل زده، مشمئز & مايل، علاقه مند بي ميلي : بي رغبتي، دلزدگي، سردي، نفرت & تمايل، علاقه مندي

بين : آشكار، بيدار، روشن، مبرهن، واضح، هويدا & بديهي، جلي، مسلم، معلوم، ناآشكار بينا : 1 بصير، دانا، عالم، مبصر & نادان 2 بيننده، ديده ور 3 مستبصر & نابينا، كور، اعمي  بينات : براهين، شواهد، ظواهر، مشهودات & مجهولات

بي نام : 1 بي اسم 2 ناشناخته، گمنام & شناخته شده، اسمي، نامي، نامور، معروف، نام آور  بي ناموس : بي آبرو، بي شرف، بي عرض، بي عصمت، بي عفت، بي غيرت، فاسق & عفيف

بيناموسي : 1  بيعصمتي،  بيعفتي & پاكدامني، عفت 2  بيآبرويي،  بيشرافتي، بي شرفي 3 فسق و فجور

بي نام ونشان :ناشناخته، خمول، گمنام & نام آور، نامدار، نامور  بي نامي : بي نشاني، خمول، گمنامي & ناموري

بينايي : 1 ديد، رويت 2 باصره 3 اطلاع، بصيرت، بينش، دانايي & شنوايي  بي نتيجه : بي فايده، بي نفع، بيهوده، عبث، لاطائل، مهمل & سودمند بي نزاكت : بي ادب، بي تربيت، جلف، گستاخ، وقيح & مودب، بانزاكت

بي نزاكتي : بي ادبي، بي انضباطي، بي تربيتي، پررويي، گستاخي & نزاكت، ادب

بي نشاط : 1 افسرده، بي شور وشوق، پژمرده، دلمرده 2 ناخوشحال، ناخوشدل، ناشاد، ناشادمان، نامسرور & بانشاط  

بينش : بصيرت، بينايي، خرد، آگاهي، دانش، درك، ديد، شعور، شناخت، فرهنگ، فضل، كمال، معلومات، وقوف

بي نصيب         بي بهره، كم بهره، محروم، معرا، نارسيده & بهره مند، بهره ور  حرمان، نااميدي، نوميدي & بهره وري

بي نطفه : سترون، عقيم، نابارور & نطفه دار

بي نظم : بي انضباط، بي ترتيب، بي قاعده، درهم، قاطي پاطي، مختل، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم بي نظمي : آنارشي، نابساماني، هرج ومرج & انتظام

بي نظير : 1 بي رقيب، بي مانند، بي همال، بي همتا، بي مثل، بي مثال، بي همانند، عديم النظير، فرد، فريد 2 تك 3 تك تاز، رقابت ناپذير

بي نقص : بي عيب، سالم، صحيح، كامل & عيبناك، ناقص

بي نمك : 1 فاقدنمك 2 بي لطف 3 بي طعم، بي مزه 4 لوس، يخ & مليح، نمكين بين : 1 ميان & ابتدا، انتها 2 مركز، وسط & آغاز، انتها 3 اثنا 4 فاصله

بيننده :اسم 1 تماشاگر، تماشاچي، ناظر، نظاره گر 2 بينا، مبصر & شنونده، مستمع

بي نوا : آس وپاس، بيچاره، پريشان حال، تهيدست، درمانده، درويش، فقير، گدا، محتاج، مستمند، مسكين، مفلس، نادار، ندار & دارا

بينوايي  :اسم احتياج، پريشان حالي، تنگ دستي، تهي دستي، فقر، مستمندي، ناداري، نيازمندي & توانگري، غنا

بي نور : تار، تاريك، تيره، كدر & روشن، منور

بي نهايت :صفت بسيار، بغايت، بي اندازه، بي حد، بي شمار، سرسام آور، فراوان، مفرط، نامتناهي، نامحدود & محدود، معدود

بينه : برهان، حجت، دليل، فرنود، منطق

بي نياز : توانگر، دارا، صمد، غني، مستغني & نيازمند

بي نيازي : 1 تنعم، توانگري 2 خرسندي 3 استغنا، درويشي، قناعت 4 صمدديت & نيازمندي بيني : پوز، خيشوم، دماغ، غنه 2 مشام بي واك : بي صدا، صامت & واكدار

بي وفا : 1 پيمان شكن، خائن، عهدگسل، 2 غدار، جفاجو، جفاگر & وفادار، وفامند بي وفايي : پيمان شكني، خيانت، غدر، جفاجويي & وفاداري

بي وقار : 1 بي وقر، جلف، سبك، سبكسر، ناموقر & موقر، باوقار 2 بي مهابت، بي هيبت، بي جذبه & پرهيبت، پرجذبه، باجذبه

بي وقت : 1 بيگاه، بي موقع، بي هنگام & بموقع 2 زود، گاه & دير بي وقر : بي وقار، جلف، سبك & موقر، وزين

بي وقوف : 1 بي خبر، غافل، ناآگاه & آگاه، عاقل، مطلع، خبير، واقف 2 ديرياب، كندذهن، كندهوش، كودن & هوشمند، زيرك، تيز

بيوگرافي : تذكره، حسب حال، زندگي نامه، شرح حال


بيوگي : 1 بي زني 2 بي شوهري

بيوه : 1 ارمله، شومرده، مطلقه 2 ارمل، زن مرده، مطلق

بي همتا : بي مانند، بي همال، بي مثل، بي نظير، تنها، فريد، يكتا، يگانه بي هنر : 1 بي مايه، بي معرفت، هيچكاره 2 بي عرضه & هنرور بيهودگي : بي ثمري، بي فايدگي، پوچي، هرزگي

بيهوده :صفت 1 اراجيف، دروغ، ژاژ، لاطائل، مزخرف، مهمل، واهي، هذيان، ياوه 2 باطل، بي اثر، بي ثمر، بي جهت، بي حاصل، بي خود، بي خاصيت، بي سبب، بي فايده، بي معني، بي مصرف، بي نتيجه، پوچ، عاطل، عبث، كشكي، لغو، ناسودمند، نامربوط، هجو، هدر، هرزه، هيچ 3  بيهوده گرد : ولگرد، هرزه گرد

بيهوده گو :       پراكندهگو، حراف، ژاژخا، مهذار، محمل باف، وراج، هرزه خاي، هرزه دراي، هرزه گوي، هرزه لاي، ياوه سرا & حقگو

بيهوده گويي : هرزه خايي، هرزه گويي، هرزه لايي، ياوه گويي

بي هوش : 1 بي حال، مدهوش 2 لايعقل، مست 3 احمق، بي استعداد، خرف، خرفت، كم حافظه، كندذهن، كودن، منگ 4 بيخود، دبنگ، گيج & هوشمند بي هوشي : اغما، بي حسي، بي خودي، غش، كما & هوشياري

بي هيبت : 1 بي سطوت، بي شكوه، بي صولت، فاقد عظمت & پرهيبت 2 بي جذبه، بي نهايت

بوس : 1 خشم، غضب 2 بيم، ترس، خوف، هراس 3 سختي، شدت 4 دليري، شجاعت، قوت


لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف الف

آب: 1 ماء 2 مايع 3 شيره، عرق، عصاره، عصير 4 حل، محلول 5 ذوب 6 خوي 7 بزاق، آب دهان 8 مني 9 بحر، دريا، يم 10 زهاب، 11 آبرو، حيثيت، شرف، عزت 21 تري، تازگي، طراوت  آباء: اجداد، اسلاف، پدران، پيشينيان، نياكان & اخلاف

آباجي: آبجي، اخت، باجي، خواهر، دده، شاباجي، همشيره & داداش

آباد: 1 برپا، داير، معمور 2 پررونق 3 پيشرفته، توسعه يافته، مترقي 4 تندرست، سالم 5 بسامان، منظم 6 غني، مرفه & 1 خراب، متروك، ويران 2 بي رونق 4 عقب مانده آبادان: 1 آباد، برپا، پررونق، داير، معمور & خراب

آباداني: 1 آبادي، عمارت، عمران 2 ترقي، توسعه، رونق 3 آسايش، ترفيه، رفاه & خرابي آبادي: 1 آباداني، عمارت، عمران 2 ده، دهات، دهكده، روستا، شهر، واحه، ولايت آبان: 1 آبان ماه، عقرب 2 آب بان

آب انبار: 1 بركه 2 آبدان، آبگير، برم، تالاب آب باز: 1 آب ورز، سباح، شناگر، شناور 2 غواص آب بازي: 1 غوص 2 آب ورزي، سباحت، شناگري آب بند: بند، سد، ورغ آبجو: فقاع، فوگان، ماء الشعير

آبجي: آباجي، اخت، باجي، خواهر، دده، شاباجي، همشيره & داداش، برادر

آبخورد: 1 تقدير، سرنوشت، قسمت 2 بهره، روزي، نصيب 3 آبشخور، مشرب، منهل آبخوري: 1 تنگ، سبو، كوزه، مشربه 2 آبخور، آبشخور آبخيز: آب دار، آبزا، كوهه، موج، موج كوهه

آبدار: 1 آبكي، باطراوت، پرآب، رقيق، شاداب، مايع 2 آبدارچي، اياغچي، ساقي، شربتدار، قهوه چي 3 آبديده، برنده، تيز 4 سخت 5 تند، زننده، نيشدار 5 آبخيز، آبزا 6 رسا، روان، فصيح، گويا & بي آب، خشك

آبدان: آب انبار، آبگير، بركه، برم، تالاب، غدير آب دهان: بزاق، تف، خدو، خيو، كفك آب دهن: بزاق، تف، خدو، خيو آب ريز: ميزاب، ناو، ناودان

آبديده: 1 تر، خيس، مرطوب، نم، نمدار 2 آبداده، بران، برا، تيز آبراه: آبراهه، ترعه، جدول، جو، كانال، مجرا، مسيل، نهر آبراهه: آبراه، آب گذر، ترعه، جدول، جو، كانال، مسيل

آبرو: احترام، اعتبار، جاه، حرمت، حيثيت، شرف، عرض، عرق، عزت، قدر، منزلت، ناموس آبرومند: 1 آبرودار، باآبرو، برومند، شريف، محترم، معتبر 2 عفيف

آبريز: 1 آبريزگاه، توالت، دستشويي، كابينه، مبال، مستراح 2 دلو 3 آبدستان، آفتابه، ابريق، مطهره آبريزگاه: آبريز، توالت، دستشويي، كابينه، مبال، مستراح

آبستن: 1 آبسته، باردار، پابماه، حامله 2 دچار، دستخوش 3 پنهان، مخفي، نهان & 1 سترون، عقيم آبستني: بارداري، حاملگي & ستروني، عقيمي

آبشخور: 1 آبخور، آبشخورد، آبشخوار، سرچشمه، منهل 2 روزي، قسمت، نصيب 3 تقدير، سرنوشت 4 مشرب 5 مقام، منزل، موطن

آبكش: 1 سقا 2 عطش زا 3 ترشي پالا، چلوصافي، صافي

آبكند: 1 سيل گاه، مسيل 2 گودال، گود، مغاك 3 آبگير، تالاب، غدير آب كوهه: خيزاب، موج، موج خيز

آبكي: آبدار، آبگين، تنك، روان، مايع & جامد آب گذر: آبراهه، جدول، جو، كانال، نهر آبگونه: آبكي، آبگون، آبگين، مايع

آبگير: 1 بركه، برم، تالاب، غدير 2 استخر، حوض 3 مرداب

آبگينه: 1 آبگين، آينه، آيينه، زجاج، مرآت 2 شيشه 3 بلور 4 تيغ 5 الماس آبله: 1 تاول 2 تبخال، تبخاله آبله رو: آبله دار، آبله ناك، مجدر

آبله كوبي: تلقيح، مايه كوبي، واكسيناسيون

آب وتاب: بزك، جلا، رونق، ساخت وپرداخت، طول وتفصيل  آب ونان دار: پرسود، سودآور، منفعت دار آبونمان: اشتراك آبونه: مشترك

آبي: 1 ارزق، كبود، لاجورد، نيلگون 2 بحري، دريايي 3 آبزي 4 خالو، دايي 1 & ديمي، ديم 2 خشكي 3 هوازي

آبيار: آب بان، آب پا، ميراب

آپارتمان: 1 خانه، مسكن، منزل 2 ساختمان

آتش: 1 آذر، اخگر، شرار، شرر، شعله، نار 2 جهنم، دوزخ، هاويه & 1 آب 2 بهشت  آتش بس: آشتي، ترك مخاصمه، صلح، متاركه جنگ

آتشپاره: 1 جلد، چابك، زرنگ، فرز 2 بدجنس، حيله گر، موذي 3 شرور، شرير 4 اخگر آتش پرست: 1 آذرپرست، زرتشتي، گبر، مجوس، مغ 2 كافر، ملحد

آتش رنگ: آتشين، آتش فام، آذرگون، آذرين، سرخ، سرخ فام، قرمز، لاله گون آتش زنه: آتش افروز، آتشگيره، چخماق، فروزينه، گيرا، محرقه، مرو

آتش سوزي: حريق

آتش فام: آتش رنگ، آتشگون، آذرفام، آذرگون، سرخ فام، سرخگون  آتشدان: 1 مجمر، مجمره 2 اجاق، منقل 3 تنوره، تنور 4 كوره  آتش گرفتن: اشتعال، حريق، سوختن، شعله ورشدن آتش مزاج: بدخلق، تندخو، عصبي آتشپاره: 1 شيطان، ناقلا 2 فتنه جو، فتنه گر آتشك: سيفليس، كوفت

آتشكده: آتشخانه، آتشگاه، آذركده، آذرگاه، عبادتخانه، معبد آتشگاه: آتشكده، آذرگاه، اجاق، پرستشگاه، معبد آتشگيره: آتش زنه، چخماق، فروزينه، محرقه، مرو آتشناك: آتشي، آتشين، آذرين، سوزان آتشي مزاج: بدخو، تندخو، عصبي & ملايم

آتشين: آتشناك، آتشي، آذرگون، آذرين، داغ، سوزان، مشتعل آتليه: كارگاه، نگارخانه، نگارستان

آتمسفر: 1 جو، فضا 2 هوا 3 محيط 4 شرايط، وضعيت

آتو: 1 ورق برنده 2 بهانه، دستاويز، مستمسك آتي: آتيه، آجل، آينده، بعدي، مستقبل

آتيه: آتي، آجل، آينده، مستقبل & گذشته، ماضي

آثار: 1 رد، رگه، نشانه ها 2 كارها 3 تاليفات، نوشته ها 4 پيامدها، تبعات آجل: 1 آتيه، آينده، مستقبل 2 آخرت & گذشته آجيل: تنقلات، خشكبار، شب چره آخال: آشغال، خاشاك، خاكروبه، زباله

آختن: 1 بركشيدن، كشيدن 2 بالابردن، برافراشتن 3 كوك كردن، نواختن آخته: 1 برافراشته، بركشيده، كشيده 2 كوك، نواخته 3 اخته

آخر: اختتام، انتها، پايان، پسين، ته، خاتمه، سرانجام، عاقبت، فرجام، منتها، نهايت، واپسين & ابتدا آخرالامر: آخركار، بالمال، سرانجام، عاقبت

آخرالزمان: آخرت، بعث، رستخيز، رستاخيز، قيامت، نشور آخربين: عاقبت انديش، عاقبت نگر، مال انديش

آخرت: آخرالزمان، اخري، رستاخيز، عقبا، عقبي، قيامت، نشور & دنيا آخرك: آخره، ترقوه، چنبره

آخري: 1 اخير 2 آخرين، انتهايي، واپسين & اولي

آخرين: آخري، اخير، انتهايي، بازپسين، نهايي، واپسين & آغازين آخشيج: 1 آخشيگ، اسطقس، اصل، عنصر 2 ضد، مخالف 3 هيولي آخور: آغل، اصطبل، باره بند، ستورگاه، طويله

آخوند: 1 روحاني، روضه خوان، شيخ، عالم، فقيه، ملا 2 مدرس، معلم

آداب: تشريفات، رسم، رسوم، سنت، سنن، شعاير، عادات، قواعد، مراسم، مناسك آداب دان: آداب شناس، بافرهنگ، فرهيخته، مودب، مبادي آداب، متادب آداب داني: آداب شناسي، ادب، فرهنگ، فرهيختگي، نزاكت آدامس: سقز آدرس: عنوان، نشاني

آدم: 1 انسان، بشر، مردم، ناس، 2 كس، نفر 3 ابوالبشر & 1 جانور، حيوان، دد 3 ديو آدم كش: 1 قاتل 2 سلاخ، قصاب

آدم كشي، آدمكشي: ترور، جنايت، قتل، كشتار آدمي: آدميت، آدميزاد، انسان، بشر & ديو آدميت: آدمي، انسانيت، بشريت، مردمي & حيوانيت

آدميرال اميرالبحر، دريابيگي، درياسالار

آدميزاد: آدمي، آدميزاده، انسان، بشر، مردم & ديو، ديوزاد آدينه: جمعه

آذر: 1 آتش، اخگر، نار 2 آذرروز، قوس آذرخش: برق، درخش، صاعقه & رعد

آذرگون: آتش رنگ، آتش فام، آتشگون، آتشين، آذرين آذرين: آتش رنگ، آتشي، آتشين، گداخته

آذوقه: ارزاق، توشه، جيره، خواربار، خوراك، سوروسات، قوت

آذين: 1 آرايش، آيين بندي، چراغاني، زيب، زينت، زيور 2 آيين، رسم، قاعده، قانون آذين بندي: آيين، آيينه بندان، آيينه بندي، جشن، چراغاني، شهرآرايي آراستگي: اتساق، ترتيب، تزيين، نسق، نظام، نظم

آراستن: 1 آرايش كردن، بزك كردن 2 آذين بستن، تزيين كردن 3 برپاكردن، منعقدكردن 4 آماده كردن، حاضركردن، مهياكردن 5 سامان بخشيدن، سامان دادن، مرتب كردن، منظم كردن & پيراستن

آراسته: آماده، بانظم، بسامان، جميل، متحلي، مرتب، مزين، منتظم، منظم، نيكو

آرام: 1 خاموش، خلوت، دنج، ساكت 2 آرامش، استراحت، صبر، قرار 3 ثبات، سكون 4 بردبار، رزين، صبور، معتدل، ملايم، موقر 5 بي جنبش، بي حركت، ساكن 6 آسوده، راحت، فارغ بال 7 آهسته، باتاني، يواش 8 امان، امن 9 طمانينه & 1 پرسروصدا، شلوغ 2 بي قرار

آرام آرام: آهسته آهسته، باطمانينه، بتدريج، تدريجاً، شمرده شمرده، كم كم، يواش يواش آرام بخش: آرامش بخش، تسكين دهنده، تسلابخش، قراربخش، مسكن

آرامش: 1 آسايش، آسودگي، استراحت، راحت، راحتي، فراغ بال، فراغت 2 آشتي، صلح، صلحجويي، مسالمت 3 آرام، تسكين، سكون، قرار 4 امان، امنيت، ايمني 5 سكينه، طمانينه & آشوب، بلوا آرامش طلب: آرامش جو، آرامش خواه، سازشكار، سازشگر، صلح جو، صلحدوست & ستيزه جو، عربده جو آرامگاه: تربت، خاك، خاكجا، ضريح، قبر، گور، لحد، مثوي، مدفن، مرقد، مزار، مقبره

آرايش: 1 بزك، توالت 2 حليه، زيب، زينت، زيور 3 آذين، تزيين 4 پيرايه، چهره آرايي، گريم & پيرايش

آرايشگاه: پيرايشگاه، حلاق، سلماني

آرايشگر: 1 آراينده 2 چهره آرا، مشاطه 3 پيرايشگر، حلاق، سرتراش، سلماني آرتيست: آكتور، بازيگر، ستاره، هنرپيشه، هنرمند

آرزو: آرمان، اشتياق، امل، اميد، انتظار، بويه، تمايل، تمنا، چشمداشت، خواست، خواهش، رجا، رغبت، شوق، غبطه، كام، گرايش، مراد، مطمع، مقصود، منيه، ميل، وايه، هوي

آرزومند اميدوار، خواستار، راجي، راغب، شايق، عاشق، متمني، متوقع، مسئلت، مشتاق، منتظر، هواخواه

آرزومندانه: اميدوارانه، بارغبت، عاشقانه، مشتاقانه

آرزومندي: 1 اشتياق، رغبت، شوق، ميل 2 تعشق، شيفتگي، عاشقي، هواداري 3 تحسر، حسرت آرشيو: بايگاني، پرونده، ضبط، مركزاسناد آرم: علامت، مدال، نشان

آرمان: 1 ايده، ايده آل، شعار، مرام، هدف 2 نصب العين 3 آرزو، اميد 4 اندوه، حسرت، غم آرمش: آميزش، آميغ، جماع، مخالطت

آرميدن: 1 مقاربت 2 آراميدن، آسودن، خفتن، غنودن آرميده: آسوده، خفته، غنوده آرنج: آرنگ، مرفق، وارن، وارنگ آرواره: فك

آروين: آزمايش، آزمون، امتحان، تجربه آره: آري، بلي، بله، نعم، ها & خير، نه آري: آره، بله، بلي، لبيك، نعم & خير، نه آز: 1 افزون طلبي، حرص، زياده خواهي، شره، طمع، ولع 2 احتياج، حاجت، نياز & قناعت

آزاد: آزاده، حر، خلاص، رها، سبكبار، فارغ، مخير، مختار، مرخص، مستقل، مستخلص، وارسته، ول & اسير، برده، بنده، غيرمستقل، گرفتار آزادانه: 1 مستقلاً 2 مختارانه 3 حروار آزادراه: اتوبان، بزرگراه، شاهراه

آزادگي: آزادمنشي، اختيار، اصالت، جوانمردي، حريت، وارستگي & اسارت، بندگي آزادمنشي: آزادگي، حريت، وارستگي

آزاده: آزاد، حر، رها، شريف، فارغ، فتا، مختار، وارسته & بنده، عبد

آزادي: 1 استخلاص، استقلال، خلاص، خلاصي، رهايش، رهايي، نجات 3 اختيار 4 حريت 5 فراغت & اسارت، بندگي، رقيت

آزار: 1 آسيب، بلا، صدمه، گزند 2 تعدي، جفا، جور، ستم، ظلم 3 اذيت، تعذيب، زجر، شكنجه، عذاب 4 تعب، سختي، محنت، مرارت، مشقت 5 تاذي، مزاحمت 6 رنج، رنجه، عنا آزارنده: 1 آزاررسان، موذي 2 اليم، دردناك آزپيشگي: آزمندي، حرص، طمع & قناعت

آزپيشه: آزمند، آزور، حريص، طماع، طمع كار & قانع آزخ: بالو، زگيل

آزردگي افسردگي، رنجش، رنجيدگي، ملال، ملالت، نژندي آزردن: آزاردادن، اذيت كردن، افسردن، خستن، رنجاندن & نواختن

آزرده: افسرده، اندوهگين، دلتنگ، دلگير، رنجيده، غمگين، غمناك، مجروح، مكدر، ملول، نژند & شاد آزرده خاطر: دلخور، دلگير، رنجيده، مكدر، ملول، نژند & راضي، شادمان آزرده دل: حزين، دل آزرده، دلتنگ، دلگير، غمگين، ملول & پرنشاط، زنده دل

آزرم: 1 انفعال، حجب، حيا، خجالت، خجلت، شرم، عار 2 ملايمت، ملاطفت، مهرباني، مهر، نرمي 3 تقوا، عفت، فضيلت

آزرمگين: 1 باحيا، پرآزرم، خجل، شرم رو، شرمسار، شرمگين، محجوب 2 باتقوا، عفيف & بي حيا آزگار: تمام، طولاني، كامل

آزمايش: 1 آروين، آزمون، امتحان، تجربه، تمرين، مانور، محك، مسابقه، مشق 2 محنت 3 فتنه آزمايشگاه: لابراتوار

آزمايشگر: 1 مجرب 2 آزماينده، آزمونگر، ممتحن آزماينده: آزمايشگر، ممتحن

آزمند: آزناك، آزور، حريص، طماع، طمعكار، مولع & قانع آزمندي: آزپيشگي، حرص، طماعي، طمع، طمعكاري، ولع & قناعت آزموده: 1 باتجربه، پخته، حاذق، خبره، كاردان، كاركشته، كرده كار، ماهر، مجرب، ورزيده 2 تجربه شده، سنجيده & بي تجربه

آزمون: 1 آزمايش، امتحان، سنجش 2 تجربه، محك 3 تست، كنكور، مسابقه 4 عبرت آزور: آزپيشه، آزمند، حريص، طماع، طمع كار، مولع & قانع آژان: 1 پاسبان، پليس 2 نماينده 3 عامل، كارگزار آژانس: 1 شعبه، نمايندگي 2 عامل، كارگزاري 2 خبرگزاري آژخ: آزخ، زگيل

آژنگ: چروك، چين، شكنج، گره، ماز

آژير: 1 اعلام خطر، بانگ، زنگ خطر، هشدار 2 آگاه، دانا 3 پرتوان، زورمند، قوي 4 محتاط، محترز آس: 1 آسك، آسيا 2 تك 3 مورد

آسان: 1 ساده، سهل 2 ميسر 3 بي رنج، راحت & بغرنج، دشوار، سخت، شاق، غامض، متعسر، مشكل

آسايش: آرامش، آسودگي، استراحت، ترفيه، تن آساني، تنعم، راحت، راحتي، رفاه، سكون، شادكامي، فراغ، فراغت & دغدغه، سختي، مشقت، ناآرامي

آسايش جو: آسايش خواه، آسايش طلب، تن آسان، راحت طلب، عافيت طلب & عافيت سوز، مخاطره جو آسايش طلب: آسايش جو، راحت طلب، عافيت خواه، عافيت طلب & مخاطره جو آسايشگاه: آسايشگه، استراحتگاه

آستان: آستانه، پيشگاه، جناب، حضرت، حضور، درگاه، عتبه، محضر

آستانه: 1 آستان، بارگاه، پيشگاه، جناب، حضرت، درگاه، عتبه، محضر، وصيد 2 آغاز، مقدمه آسم: عسرالنفس، نفس تنگي

آسمان: 1 سپهر، سما، طارم، عرش، فلك، كرسي، گردون 2 فضا، هوا & زمين آسمان جل: آواره، بيچاره، بي خانمان، بي مكنت، خانه بدوش آسمان غره: آسمان غرنبه، تندر، رعد، غرش، كنور

آسماني: 1 هوايي 2 فلكي 3 عرشي، قدسي، ملكوتي 4 آبي رنگ & ارضي، خاكي، زميني آسودگي: آرامش، آسايش، استراحت، راحت، فراغبالي، فراغت & اضطراب، تشويش، دغدغه آسودن: 1 آسايش كردن، استراحت كردن 2 آرميدن، خفتن، خوابيدن 3 آرام شدن، تسكين يافتن آسوده: 1 آرام، راحت 2 خاطرجمع، فارغ 3 بي خيال، فارغ البال، فارغ بال 4 مرفه 5 خلاص، سبكبار 6 بي حركت، ساكن 7 آرميده 8 مرده 9 مدفون

آسوده خاطر: آسوده دل، بي تشويش، تامين، خاطرجمع، دل آسوده، فارغ البال، مطمئن & مشوش، مضطرب

آسوده دل: آسوده خاطر، خاطرجمع، فارغ البال، مطمئن & دلواپس، مضطرب آسوري: آشوري

آسه: 1 پايه، محور 2 آسك، آس، دستاس 3 سنگ آسيا

آسيا: 1 آسياب، آسك، آس، چرخاب 2 طاحنه، كرسي &

آسيب: 1 آفت، بلا 2 آزار، خدشه، زخم، صدمه، ضرب، گزند، لطمه 3 عيب، نقص 4 خسارت، خسران، زيان، ضرر

آسيب پذير: خدشه پذير، خلل پذير، صدمه پذير، گزندپذير & آسيب ناپذير آسيب ديده: عيبناك، مخدوش، مصدوم، معيوب، ناقص & بي عيب، سالم، صحيح آسيستان: دستيار، كمك، معاون

آسيمه: 1 آسيون، پريشان، پريشان خاطر 2 حيران، حيرت زده، ژوليده، شگفت زده 3 شوريده، متحير، مشوش، نابسامان، وحشتزده، هراسان

آسيمه سر: آسيمه سار، آسيون، پريشان، حيران، دستپاچه، سرگردان، سرگشته، گيج، متحير، متزلزل، مشوش، مضطرب، نوان

آش: با، سكبا، شوربا، وا

آشاميدن: خوردن، گساردن، نوش كردن، نوشيدن & تناول كردن، خوردن آشاميدني: شربت، مشروب، نوشابه، نوشيدني & خوردني آشپز: پزنده، خوالگير، خوراك پز، خورشگر، ديگ پز، طباخ آشپزخانه: آشخانه، تنورخانه، طباخ خانه، مطبخ، مطعم آشپزي: پخت وپز، طباخي، طبخ

آشتي اصلاح، توافق، سازش، صلح، مسالمت جويي، مسالمت، مصالحه & جدال، ستيز، قهر

آشتي خواه: آشتي پذير، آشتي جو، آشتي طلب، سازشگر، صلحجو، صلح طلب، مصلح & جنگ طلب، ستيزه جو

آشغال: 1 آخال، خاشاك، خاكروبه، زباله، سقط، كثافت، مزبله 2 بدردنخور، بنجل 3 فاسد، منحرف آشغالدان: خاكروبه دان، زباله دان، مزبله، مزبله دان

آشفتگي: 1 بي نظمي، پاشيدگي، پراكندگي، پريشاني 2 اختلال، نابساماني، هرج ومرج 3 آشوب، اغتشاش، بحران، تلاطم 4 شوريدگي، شيفتگي

آشفتن: آشوب به پاكردن، برآشفتن، به هيجان آمدن، پريشان شدن، خشمگين شدن، شوريدن، متلاطم شدن، مشوش شدن، ناراحت شدن

آشفته: 1 بي سامان، بي نظم، پراكنده، درهم، درهم برهم، ژوليده، متفرق، متلاطم، مختل، مغشوش، نابسامان، ناجور، نامرتب، نامنظم 2 آتشي، پريشان، پريشان حال، پريشان خاطر، خشمگين، 3 رنجيده، 4 سراسيمه، شوريده، مشوش، مضطرب، ناراحت، نگران & آرام، بسامان، مرتب

آشفته خاطر: آسيمه دل، آشفته حال، پريش، پريشان، پريشان حال، پريشان خاطر، دلواپس، شوريده خاطر، مضطرب & آسوده خاطر، آسوده خاطري

آشكار: برملا، بي پرده، بين، پديدار، پيدا، پيدا، جلوه گر، جلوه گر، جلي، جهر، ذايع، رك، روبرو، روشن، صريح، ظاهر، علني، عيان، فاحش، فاش، مبرهن، محرز، محسوس، مرئي، مشخص، مشهود، معلوم، معين، منجلي، نامستور، نمايان، نمودار، واضح، هويدا & پوشيده، درخفا، غيب، مخفي،

آشكارا آشكار، افشا، بي پرده، بين، پديدار، پيدا، جلوت، جهراً، صريح، ظاهر، علانيه، علنا، علني، علي الظاهر، فاش، مرئي، مشهود، معلوم، مكشوف، واضح، هويدا & پوشيده، درخفا، مخفي، مستور، ناآشكارا، نهاني، نهفته

آشكارايي: آشكاري، بداهت، روشني، صراحت، وضوح، هويدايي & پوشيدگي، نهاني، نهفتگي آشكوب: 1 اشكوبه، اشكوب، طبقه، مرتبه 2 آسمانه، سقف

آشنا: 1 انيس، خودي، خويش، دوست، شناخت، مالوف، مانوس، مونس، يار 2 شناسا، شناسنده، عارف 3 اخت، خودماني 4 آگاه، بلد، مسبوق، وارد & 1 بيگانه 2 بيگانه، جاهل 3 بيگانه، غير آشنايان: اقوام، دوستان، رفقا، محارم & بيگانگان، غريبه ها

آشنايي: 1 دوستي، موانست، مودت 2 خويشاوندي، قرابت 3 آگاهي، شناخت، شناسايي، معارفه & بيگانگي، غربت

آشوب: اضطراب، اغتشاش، بلوا، بي نظمي، تشويش، جنگ، دعوا، شر، شغب، شورش، شوروغوغا، غوغا، فتنه، فساد، مجادله، ناامني، نزاع، هرج، هرج ومرج، هلالوش، هياهو & آرامش

آشوب طلب: آشوبگر، آنارشيست، اخلالگر، بلواچي، بلواگر، شورشگر، شورشي، غوغاطلب، غوغايي، فتنه انگيز، فتنه جو، هرج ومرج طلب &  آرامشطلب، سليم

آشوبگر: 1           آشوبطلب، اخلالگر، بلواطلب، شورشگر، فتنه جو، مخل، 2 مفتن، مفسده جو، هلالوش جو 3 دلبر، دلفريب، فتان،    فتنهانگيز & آشتي طلب، سازشگر، مصلح

آشوبگري: شورشگري، فتاني، فتنه انگيزي، فتنه جويي &  سلامتجويي

آشيان 1 آشيانه، لانه 2 كلبه، كومه 3 خانه، ماوا، مسكن 4 آموت آشيانه: 1 آشيان، كاشانه، لانه، نشيم، نشيمنگاه 2 ايستگاه، جايگاه

آغا: 1 خادم 2 خصي، خواجه 3 بي بي، بيگم، خاتون 4 زن، زوجه & آقا، ارباب

آغاز: ابتدا، اوان، اوايل، اول، بدايت، بدو، سرآغاز، شروع، عنفوان، فاتحه، مبدا، مطلع، مقدمه، نخست & پايان

آغازين: ابتدايي، ازلي، اولين، اوليه، بدوي، مقدماتي، نخستين & انتهايي آغشتن: آلودن، آميختن، اختلاط، خيساندن، قاطي كردن، مخلوطكردن، نم كردن آغشته: 1 آميخته، قاطي 2 مشوب 3 آلوده، ملوث 4 خيسانده، نم كرده آغل: آخور، اصطبل، باره بند، ستورگاه، طويله

آغوش: 1 بر، بغل، پهلو، صدر، كنار 2 بنده، غلام، كنيز 3 قوش آفاق: 1 جهان، دنيا، عالم، گيتي 2 افق ها، كرانه ها & انفس آفت: آسيب، بلا، بيماري، زيان، صدمه، فتنه، مصيبت آفتاب: خور، خورشيد، شمس، مهر، هور & ماهتاب، مهتاب آفتاب پرست: 1 حربا، سوسمار 2 كافر، مشرك 3 گبر، مجوس 4 آذرگون، آذريون 5 آفتاب گردان آفتاب گردان: 1 چتر، سايبان 2 آفتاب پرست، آفتاب گردك

آفتابه ابريق، لولهنگ، مطهره

آفريدگار: آفريننده، اﷲ، ايزد، پروردگار، خالق، خدا، دادار، رب، كردگار، موجد، يزدان & مخلوق آفريدن: ابداع، ايجاد، خلق، ساختن

آفريده: خلق، ساخته، مخلوق، مصنوع & آفريدگار، آفريننده

آفرين: 1 دعا، نيايش 2 تحسين، تعريف، تمجيد، درود، ستايش، مدح 3 احسنت، به به، حبذا، خوشا، خه خه، زه، زهي، مرحبا، مريزاد، وه 4 خوشي، خير، سعادت & لعن، نفرين

آفرينش: 1 ابداع، انشا، تكوين، خلق، خلقت، سرشت، صنع، طبيعت، فطرت، كون، نهاد 2 عالم، مخلوقات، هستي

آفرينشگر: خالق، خلاق، صانع، مبدع & ويرانگر

آفريننده: آفرينشگر، جان آفرين، خالق، بادي، سازنده، صانع، مبدع

آقا: 1 ارباب، افندي، خداوندگار، خواجه، سرور، سيد، صاحب، كارفرما، مالك، مخدوم 2 بابا، پدر 3 شوهر، همسر & مخدوم

آقازاده: پسر، پدر، فرزند & بنده زاده

آقايي: 1 خواجگي، رياست، سروري، مهتري، نقابت 2 بزرگواري & بندگي آكادميك: دانشگاهي، فرهنگستاني

آك: 1 آسيب، آفت، آهو، عيب، وصمت 2 بد، شرور، شرير

آكله: 1 ابرص، جذام، خوره 2 خورنده

آكندگي: 1 امتلاء، انباشتگي، پري 2 جمعيت 3 پرگوشتي & پراكندگي، خلاء آكندن: 1 انباشتن، پركردن، لبريزكردن 2 تدفين، خاك سپاري & تخليه

آكنده: 1 انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبريز، مالامال، مشحون، ممتلي، مملو 2 آخور، اصطبل، طويله 3 سمين، فربه & خالي

آكنه: 1 آگين، حشو، زائده 2 آستر، لايي

آگاه: آشنا، باخبر، بيدار، خبردار، خبره، خبير، دانا، روشن ضمير، شناسا، عارف، متنبه، متوجه، مخبر، مسبوق، مستحضر، مطلع، ملتفت، نبيه، وارد، واقف، هوشيار & ناآگاه

آگاه كردن: 1 آگاهاندن، آگاهانيدن، آگهي دادن، خبردادن، خبرداركردن، مستحضر ساختن، مطلع ساختن 2 باخبركردن، بيداركردن، واقف كردن، هوشيار ساختن & غافل كردن آگاهانيدن: آگاه كردن، اخبار، اطلاع دادن، اعلام & بي خبرگذاشتن

آگاهي: 1 آگهي، اطلاع، خبر، وقوف 2 بينش، شناخت، علم، معرفت 3 دانايي، روشن ضميري، هوشياري 4 تامينات & جهالت، غفلت

آگهي: 1 اطلاعيه، اعلاميه، اعلان، تبليغ 2 استحضار، اطلاع

آل: 1 اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طايفه، عترت، قبيله، نسل 2 احمر، سرخ، قرمز 3 پري، جن، زائوترسان 4 سراب

آلات: ابزار، ادوات، اسباب، افزار، وسايل آلاچيق: سايبان، كپر، كومه

آلاخون والاخون: آواره، بي خانمان، بي سروسامان، خانه بدوش، دربدر آلاله: شقايق، لاله

آلامد: رايج، متداول، مد، مرسوم & دمده

آلايش: 1 ذميمه، فجور، فسق، ناپاكي 2 آلودگي، آميختگي، غل وغش آلبوم: كلكسيون، مجموعه

آلت: 1 ابزار، اسباب، افزار، دستگاه، مايه، وسيله 2 اندام، عضو آلت دست: بازيچه، ملعبه آلغونه: روژ، سرخاب، گلگونه

آلودگي: 1 پليدي، كثافت، ناپاكي 2 فجور، فسق، گناه 3 آغشتگي، آلوده شدن، درگيري 4 دين، قرض، وامداري 6 به انحطاطكشيده شدن، منحطشدن & تميزي، عصمت آلودن: 1 آغشتن، آلوده كردن، كثيف كردن، ملوث كردن & پالودن

آلوده: پليد، جنب، چركين، چرك آلود، چرك، كثيف، ملوث، ناپاك، ناشسته، نجس & پاك، پاكدامن، تميز، مبرا

آلوده دامن: بدكار، بدنام، بي عفاف، تردامن، فاسق، گناهكار & پاكدامن، عفيف

آلونك: بيغوله، جان پناه، زاغه، كلبه، كومه آله: 1 شاهين، عقاب 2 سنبل الطيب آماتور: دوستدار، غيرحرفه اي & حرفه اي

آماج: 1 آماجگاه، تير، تيررس، مقصد، نشان، نشانه، هدف 2 پرتاب، تيررس آماجگاه: آماج، نشانه، هدف

آمادگي: 1 بسيج، تدارك، تمهيد، تهيه 2 استعداد، توان، توانمندي، قابليت

آماده: 1 آراسته، بسيجيده، پرداخته، تامين، تهيه، حاضر، روبراه، ساخته، فراهم، مجهز، مرتب، مهيا 2 چالاك، سازمند، مستعد & نامهيا

آماده سازي: بسيجيدن، تجهيز، تعبيه، تمهيد، مهياسازي آمار: 1 احصا، احصائيه، حساب، شمار 2 استقصا، پي جويي، تتبع آماربرداري: آماردن، احصائيه، سرشماري

آماردن: 1 به شمارآوردن، شمردن، محسوب كردن 2 اهميت دادن آمارگر: شمارشگر، محاسب، محصي آمارگيري: احصائيه، سرشماري

آماس: آماه، باد، برآمدگي، پف، پيله، تاول، تورم، دمل، نفخ، ورم

آماه: آماس، باد، برآمدگي، پف، نفخ، ورم آمبولانس: بيماركش، نعش كش آمپول: سوزن

آمدوشد: اياب وذهاب، تردد، رفت وآمد، مراوده آمر: امركننده، حاكم، فرمانده، كارفرما & مامور آمرانه: باتحكم، تحكم آميز، رئيس مابانه، قلدرانه آمرزش: آمرزگاري، بخشايش، بخشش، غفران، مغفرت آمرزگار: آمرزشكار، آمرزنده، بخشاينده، غفار، غفور آمرزيدگي: آمرزش، بخشايش، غفران، مغفرت آمرزيده: بخشوده، شادروان، مرحوم، مغفور آموت: آشيان، لانه

آموزش: پرورش، تحصيل، تدريس، تعلم، تعليمي، تعليمات، درس، فراگيري، يادگيري آموزش وپرورش: فرهنگ، معارف

آموزشگاه: دبستان، دبيرستان، مدرسه، مكتب

آموزشگر: آموزشيار، آموزگار، آموزنده، مدرس، مربي، معلم & شاگرد، متعلم آموزشي: تحصيلي، تعليم، تعليماتي، فراگيري، يادگيري

آموزگار: اتابك، استاد، ﷲ، مدرس، مربي، معلم، هيربد & تلميذ، دانش آموز، محصل

آموزنده: آموزشگر، اتابك، استاد، ﷲ، مدرس، مربي، معلم، هيربد & تلميذ، دانش آموز، شاگرد، طلبه، محصل

آميختگي: 1 آلايش، شايبه 2 اختلاط، امتزاج 3 آميزش، خلط، معاشرت

آميختن: 1 آغشتن، امتزاج، مخلوطكردن، مزج 2 اختلاط، موانست، معاشرت 3 آرمش، خفت وخيز آميخته: درهم، عجين، قاطي، مختلط، مخلوط، مركب، معجون، ممزوج، ناسره & سره

آميزش: 1 آميغ، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزديكي 2 الفت، امتزاج، انس، تردد، مجالست، مخالطت، مراوده، معاشرت 3 اختلاط، تلفيق، خلط

آميزشكار: آميزگار، خوش معاشرت، خوش منش، معاشرتي & مردم گريز آميزشي: مقاربتي

آميزگار: آميزشكار، آميزنده، خوش سلوك، خوش معاشرت، معاشر، معاشرتي & مردم گريز آميزه: 1 سرشت 2 آميخته، مخلوط، ممزوج آميغ: 1 آرمش، مباشرت، مجامعت 2 آميزش، خلط

آن: 1 ثانيه، حين، دم، طرفه العين، لحظه، لمحه، نفس، وقت 2 حسن، نزاكت 3 مال، متعلق آنارشي: آشوب، بلوا، بي قانوني، بي نظمي، هرج ومرج، هردمبيل

آنتريك: تحريك، تهييج، وادار

آنتيك: 1 باارزش، قيمتي، نفيس 2 ديرينه، عتيقه، كهنه 3 بد، زشت، كريه & نو آنفلوآنزا: چايش، ريزش، زكام، سرماخوردگي آنقدر: به حدي، تاآنجا، چندانكه

آنگاه: آنجا، آن زمان، آنك، آنوقت، آن هنگام، بعد، پس ازآن، سپس، سرانجام & اينك آني: 1 بلافاصله، دردم، فوراً، فوري، في الفور 2 زودگذر، موقتي 3 موقت & ديرپا آوا: 1 آواز، بانگ، صدا، صلا، صوت، لحن، ندا، نغمه، نوا 2 آوازه، شهرت، صيت

آوار: 1 خرابه، ديوار، گردوخاك 2 خراب، ويران 3 آواره، دربدر 4 چپاول، غارت 5 بي نظمي، تباهي، هرج ومرج 6 غبار، گردوخاك 7 آزار، رنج، گزند

آوارگي: 1          بيخانماني، خانه به دوشي، دربه دري 2 آواري، پريشاني، سرگرداني 3 تبعيد، تبعيدي آواره: 1 آسمان جل، آلاخون والاخون، بي خانمان، خانه بدوش، دربدر، سرگردان، ويلان 2 پراكنده، پريشان، متفرق 3 تبعيد 4 بي سامان، سرگردان، سرگشته

آواز: 1 آوا، بانگ، صدا، صلا، صوت، ندا 2 آهنگ، ترانه، ترنم، چهچهه، سرود، سماع، نشيد، نغمه آوازخوان: خنياگر، خواننده، رامشگر، مغني

آوازه: 1 اشتهار، شهرت، صيت، معروفيت، نام 2 آواز، آوا، صوت 3 اطلاع، خبر، شايعه، غوغا 4 ترانه، نغمه، نوا

آوخ: آوه، افسوس، دريغ، دريغا، واه، هيهات

آوردگاه: رزمگاه، عرصه نبرد، مصاف، معركه، ميدان جنگ، نبردگاه

آوردن: 1 اتيان، با خود حمل كردن، رساندن 2 زادن، زاييدن 3 حكايت كردن، روايت كردن، نقل كردن & بردن

آوند: 1، ظرف، كوزه 2 رگ، وعاء 3 قيد 4 برهان، حجت، دليل آونگ: آويخته، آويز، پاندول، معلق آويختگي: آويزش، تعليق

آويختن: 1 آويزان كردن، تعليق، معلق كردن 2 دارزدن، مصلوب كردن 3 چنگ زدن، متشبث شدن، متوسل شدن 4 جنگيدن 5 حمايل كردن & چسباندن، نصب كردن آويخته: آونگ، آويزان، پادرهوا، سرازير، معلق & نصب

آويز: 1 آونگ، گوشوار 2 آويخته، آويزان، معلق 3 آرزم، پيكار، جنگ، رزم، نبرد آويزان: آويخته، آويز، معلق

آويزش: 1 تشبث، تعليق، توسل 2 تعلق، دلبستگي، علاقه 3 آرزم، جنگ، رزم، نبرد آويزه: گوشوار، گوشواره

آه: 1 آوخ، افسوس، حيف، دريغا، واي 2 دم، نفس 3 مويه، ناله آهار: پرداخت، جلا

آهسته: آرام، بتدريج، بطي ء، تاني، درنگ، كند، ملايم، نرم، نرم نرمك، يواش & تند، سريع آهسته آهسته: آرام آرام، بتدريج، پاورچين پاورچين، پاورچين، متدرجاً، نرم نرم، نرم نرمك & به سرعت، تندتند، سريع، سريعاً

آهمند: 1 مختل، معيوب، ناقص 2 عاصي، گناهكار، مجرم، مقصر 3 بيمار، مريض، ناخوش & سالم، صحيح آهن: 1 پولاد، چدن، حديد 2 زنجير، سلاح

آهن خشك: خنجر، روهني، شابرقان، كارد & نرم آهن

آهنگ: 1 اراده، خواست، داعيه، عزم، عزيمت، قصد، ميل، نيت 2 سرود، لحن، مقام، ملودي، نشيد، نغمه، نوا 3 فحوا، مفاد 4 اسلوب، راه، روش، طرز آهنگر: چلنگر، حداد

آهنگين: آهنگ دار، ريتم دار، موزون، نوادار

آهو: 1 جيران، ظبي، غزال، گوزن 2 آك، عيب، وصمت 3 بيماري، مرض، ناخوشي 4 بد، ناپسند، نامقبول

آهيختن: 1 كشيدن 2 بركشيدن 3 برافراشتن، بلند كردن

آيت: 1 آيه، علامت، نشان، نشانه 2 اعجوبه، نادره 3 عبرت 4 اعجاز، معجزه 4 برهان، حجت، دليل آيس: دلسرد، مايوس، نااميد، نوميد، وازده

آينده: 1 آتي، آتيه، آجل، بعدي، مستقبل 2 واردشونده & 1 گذشته، 2 رونده

آينه: آبگينه، آيينه، زجاج، مرآت آيه: 1 آيت 2 علامت، مارك، نشان، نشانه

آيين: 1 رسم، روال، روش، شيوه، عادت، منوال 2 دين، شرع، شريعت، طريقت، كيش، مذهب 3 طريقه، مسلك، مشرب، نحله 2 سنت، قاعده، قانون، مراسم، مقررات، نظم، هنجار 3 آذين بندي، جشن، زيب، زينت، شهرآرايي 4 آداب داني، اتيكت، ادب، تشريفات، نزاكت 5 سر آيين نامه: اساسنامه، مقررات، نظام نامه

آيينه: 1 آبگينه، آبگين، آينه، مرآت 2 آيين، روال، روش، طريق، منوال ائتلاف: اتحاد، اتفاق، پيوستگي، موافقت، همبستگي & اختلاف، پراكندگي اب: ابو، باب، بابا، پدر، والد & ابن، ام

ابا: 1 امتناع، انكار، حاشا 2 احتراز، خودداري 3 سرپيچي، سركشي، نافرماني 3 تكبر، نخوت ابابيل: پرستو، چلچله

اباحت: جايز شمردن، جواز، حلال كردن، روايي، مباح دانستن & تحريم اباطيل: اراجيف، اكاذيب، بيهوده ها، ترهات، مزخرفات، موهومات ابتدا: آغاز، اوان، اوايل، اول، بدو، شروع، عنفوان، مطلع، نخست & انتها ابتدايي: آغازين، اولي، بدوي، مقدماتي، نخستين & انتهايي ابتذال: بي ارزشي، بي قدري، پستي، پيش پاافتادگي

ابتر: 1 بلاعقب، بلاعقبه، بي اولاد، مقطوع النسل 2 ناتمام، ناقص 3 دم بريده ابتكار: 1 ابداع، اختراع، بدعت، نوآوري 2 ذوق، قريحه 3 پگاه خيزي، سحرخيزي ابتكاري: ابداعي، بديع، تازه، نو

ابتلاء: 1 گرفتاري، مصيبت 2 دچار، گرفتار 3 آزمايش، آزمون، امتحان ابتهاج: خوشحالي، خوشي، سرور، شادماني، شادي، فرح، مسرت ابتياع: بيع، خريد، سودا، شراء، فروش، معامله ابد: ازلي، دايم، قديم، هميشه & ازل

ابدابداع: ابتكار، اختراع، انشا، ايجاد، خلق، خلقت، نوآوري، نوپردازي & اقتباس ابداعي: ابتكاري، اختراعي

ابدال: ابرار، اخيار، اوتاد، اولياء اﷲ، صلحا

ابدي: ازلي، باقي، پايا، پاينده، جاودانه، جاويدان، دايمي، سرمد، فناناپذير، هميشگي ابديت: بقا، جاودانگي، خلود، دوام، ديرندگي، سرمديت، هميشگي & ازليت ابر: 1 ابل، رباب، سحاب، غمامه، ميغ 2 اسفنج

ابراز: 1 افشا، برملا، بروز، فاش 2 اشعار، اظهار، اعتراف، اعلام، اقرار، بيان، تقرير، عرض 3 آشكار ساختن، ظاهر كردن & كتمان

ابرام: 1 اصرار، پافشاري، تاكيد، مداومت 2 پيله، لجاجت 3 استوارسازي، ايستادگي، پايداري، مقاومت

& نقض  

ابرص: 1 پيس، جذام، خوره 3 قرص ماه، قمر، ماه

ابريشم: 1 بريشم، پرند، پرنيان، پيله، حرير 2 تاره، زه، ساز 3 بريشم نواز، دستان ساز، نوازنده 4 درخت ابريشم، شب خسب

ابريق: 1 آفتابه، لولهنگ 2 كوزه، مشربه

ابزار: آلت، اثاث، ادات، ادوات، اسباب، افزار، دستگاه، سامان، ماشين، مايه، وسايل، وسيله ابصار: 1 ديد، ديدن، رويت، نظر 2 ادراك، فهم

ابطال: 1 اقاله، الغا، باطل، باطل سازي، بطلان، رد، فسخ، لغو، نسخ، نقض 2 دروغ گفتن، هزل گويي ابلق: 1 دورنگ، دومايه، سفيدوسياه 2 روزگار، زمانه 2 خلنگ

ابله: احمق، بي شعور، بي عرضه، بي عقل، پخمه، خل، رعنا، ساده، سفيه، كاليوه، كانا، كم عقل، كم هوش، كودن، گاوريش، گول، نادان، هزاك

ابلهانه: احمقانه، حماقت آميز، سفيهانه، كودن وار، نابخردانه & عاقلانه ابلهي: احمقي، بلاهت، حماقت، سفاهت، كم عقلي، ناداني & عاقلي ابليس: اهريمن، ديو، شيطان ابن: پسر، پور، ولد & اب

ابواب: 1 باب ها، بخش ها، فصل ها 2 درها، مدخل ها ابواب جمعي: پرسنل، جزو، جمعي، عضو، كادر ابوي: اب، بابا، پدر، والد & والده

ابهام: آميختگي، پيچش، پيچيدگي، تاريكي، تعقيد، تيرگي، شبهه، عدم صراحت & آشكاري، وضوح ابهام آميز: پوشيده، پيچيده، تيره، مبهم، مرموز، مشكل، مغلق & روشن، صريح، واضح ابهت: اهميت، بزرگي، جبروت، جلال، سطوت، شكوه، صولت، عظمت، فره، وقار ابيض: سپيد، سپيدرنگ، سفيد، سفيدپوست & اسود، سياه اپيدمي: بيماري شايع، شيوع، عالمگير، مسري، همه جاگير

اتابك: 1 آموزگار، اتاليق، ﷲ، مودب، مربي، معلم 2 اتابيك، پدربزرگ، 3 وزيراعظم اتاق: بيت، حجره، خانه، سرا، منزل اتاقك: كابين، كلبه

اتباع: 1 پيروان، وابستگان 2 تابعين، شهروند & بيگانگان

اتحاد: ائتلاف، اتصال، اتفاق، پيوستگي، پيوند، توافق، وحدت، همبستگي، هم دستي، همدلي، همراهي، يكدلي، يگانگي، & اختلاف  اتحاديه: انجمن، سنديكا

اتر: اثير، سياله، ماده سيال

اتراق: اسكان، اقامت، بيتوته، توقف، جايدهي، جايگيري

اتساع: 1 بسط، سعه، فراخي، گسترش، گشادگي، وسع 2 ثروت، مكنت & انقباض اتصال: التصاق، الحاق، پيوستگي، پيوستن، پيوند، چسبيدگي، رسيدن، وصل & انفصال

اتفاق: 1 ائتلاف، اتحاد، وحدت، هم آوازي، هم دستي، همدلي، همزباني، هم سخني، يكدلي 2 پيشامد، تصادف، تصادم، حادثه، رخداد، رويداد، سانحه، سرگذشت، عارضه، واقعه، وقوع 3 اجماع 4 تراضي، سازواري، & 1 اختلاف، نفاق

اتفاقاتفاقي: 1 تصادفاً، تصادفي، غيرمترقب، غيرمنتظر، ناگهاني 2 حادثي اتقا: پارسايي، پرهيز، پرهيزكاري، تقوا، خويشتنداري، عفت، كف نفس، ورع اتكا: اتكال، اعتماد، پشتگرمي، تكيه، تكيه گاه، توكل، متكي اتلاف: افنا، تابودي، تباهي، تبذير، تلف، ولخرجي، هدر اتمام: 1 تتميم، تكميل 2 اختتام، پايان، ختم & آغاز اتوبان: آزادراه، جاده، شاهراه اتوماتيك: اتومات، خودكار

اتومبيل: خودرو، سواري، ماشين، موتور اتهام: افترا، بهتان، تهمت، فريه اتيكت: 1 برچسب 2 آداب داني، تشريفات، ديسيپلين

اثاث: ابزار، اثاثيه، اسباب، رخت، سامان، عقار، كالا، لوازم، متاع  اثاثه: اثاثيه، اسباب، رخت، كالا، لوازم، متاع  اثاثيه: اثاث، اثاثه، اسباب، بساط، لوازم اثبات: 1 تاييد، ثبوت 2 ثابت، محرز، مدلل & نفي اثباتي: ايجابي، موجبه & سلبي

اثر: 1 ايز، پي، جاي پا، ردپا، رد، نشان، نشانه 2 تاثير، خاصيت، فايده، واكنش، 3 تاليف، تصنيف، نوشته، 4 پي، رد، رگه، نشان، نشانه، 5 فعل، نقش، 6 حاصل، نتيجه 7 معلول  اثربخش: اثردار، كارگر، كاري، موثر، مفيد & بي اثر اثرپذير: تاثيرپذير، كنش پذير، متاثر، منفعل & فاعل

اثم: بزه، جرم، خطا، خطيئه، ذنب، سيئه، گناه، معصيت، منكر، ناشايست اثنا: بين، حين، خلال، ضمن، طي، هنگام اثير: اتر، ماده سيال

اثيم: بزهكار، تبهكار، خاطي، خطاكار، عاصي، عصيانگر، گناهكار، مجرم، مذنب، مقصر

اجابت: 1 استجابت، برآوردن، پذيرش، پسند، تصويب، قبول، مستجاب، مقبول 2 تخليه، دفع، قضاي حاجت

اجاره 1 استجاره، دربست، كرايه 2 ربح، سود، منفعت اجاره نشين: اجاره دار، كرايه نشين، مستاجر & موجر اجازت: اجازه، اذن، دستور، رخصت

اجازه: 1 اجازت، اذن، تجويز، دستور، رخصت 2 پروانه، تصديق، جواز، مجوز، منشور 3 فتوا اجاق: 1 آتشگاه، تنور، دم، منقل 2 آل، خاندان، دوده، دودمان اجامر: اراذل، الواط، اوباش، غوغاطلبان، ولگردان

اجانب: اغيار، بيگانگان، غريبه ها، ناآشنايان، نامحرمان & آشنايان، ياران اجبار: اضطرار، اكراه، الزام، جبر، زور، قسر، كره & اختيار

اجباري: 1 اضطراري، الزامي، جبري، زوركي، زوري، قسري، قهري 2 اجباراً، جبراً، قهراً & اختياري اجتماع: 1 جامعه 2 ازدحام، تجمع، گردهمايي 3 دسته، گروه 4 محاق، & تفرق، تفرقه اجتماعي: 1 مدني 2 جمعي، همگاني 3 معاشرتي & انفرادي

اجتناب: احتراز، استنكاف، امتناع، امساك، پرهيز، تحاشي، تحرز، حذر، خودداري، دوري، كناره گيري اجتهاد: 1 فقاهت، مجتهدي، مرجعيت 2 استنباط 3 استادي 4 جهد، كوشش اجحاف: تجاوز، تخطي، تعدي، درازدستي، دست اندازي، ستم، ظلم، عدول اجداد: آباء، اسلاف، نياكان

اجر: اجرت، پاداش، ثواب، جايزه، حق الزحمه، دستمزد، عطيه، كارمزد، مزد اجرا: 1 ادا، ارتكاب، اعمال، انجام، ايفا 2 به جريان انداختن، به كاربستن اجرت: اجر، پاداش، پايمزد، حق العمل، حق القدم، دسترنج، دستمزد، كرايه، مزد اجل: 1 مرگ، موت 2 گاه، موعد، مهلت، وقت، هنگام

اجلاس: اجلاسيه، انجمن، جلسه، كنفرانس، گردهم آيي، مجمع، ميتينگ، نشست اجمال: اختصار، ايجاز، تلخيص، خلاصه & تفصيل اجمالا: بالاجمال، مختصر

اجناس: 1 اقمشه، امتعه، كالا 2 اقسام، انواع، گونه ها اجنبي: 1 بيگانه، خارجي 2 غريب، غريبه، غير & آشنا، خودي اجنبي پرست: اجنبي پرور، بيگانه پرست، بيگانه پرور، مزدور، وطن فروش

اجوف: 1 پوك، توخالي، كاواك، مجوف، ميان تهي 2     بيمعني، بيهوده، پوچ 3 عله دار اجير: 1  جيرهخوار، خودفروخته، مزدبگير، مزدور 2 اسير، گرفتار احاطه: 1 تبحر، تسلط، مهارت، وقوف 2 محاصره

احاله: 1 ارجاع، انتقال، محول، واگذار 2 چاره سازي، حيله

احتراز ابا، اجتناب، امساك، پرهيز، تحاشي، تحرز، تحفظ، حذر، حزم، خويشتنداري، دوري، كناره جويي، گريز

احتراس: حراست، محافظت، مراقبت، نگهداري

احتراق: آتش گرفتن، اشتعال، سوختن، سوختن، سوزانيدن

احترام: آبرو، اعتبار، اعزاز، اكرام، بزرگداشت، پاس، تجليل، تعظيم، تكريم، توقير، حرمت، رعايت، عز، عزت، كرنش & احتقار، خوارداشت احتساب: 1 شمارش، محاسبه 2 لحاظ

احتشام: بزرگي، جلال، حشمت، شكوه، شوكت، فره، مجد احتضار: 1 جان كندن، نزع 2 حضور 3 شهرنشيني احتقان: خفگي احتماء: پرهيز، رژيم

احتمال: 1 حدس، ظن، گمان 2 ترديد، شك احتمالا: احيانا

احتياج: 1 حاجت، نياز 2 بي نوايي، حاجتمندي، فقر، نيازمندي، وسن 2 اقتضا، ضرورت، لزوم، نياز، وجوب

احتياط: پروا، حذر، حزم، دورانديشي، عاقبت انديشي، مال انديشي، مبالات، ملاحظه، هشياري & بي پروايي

احتياطكار: بااحتياط، باحزم، دورانديش، محتاط & بي پروا احد: 1 يكتا، يگانه 2 واحد، يك

احداث: ايجاد، پيدايش، تاسيس، خلق، ساخت، ساختن احراز: 1 دستيابي، كسب 2 پناه دهي 3 تصرف احساس: 1 عاطفه 2 حس، درك، دريافتن

احساساتي: پراحساس، پرهيجان، حساس، رقيق القلب، سريع التاثر، عاطفي، هيجانزده

احسان: انعام، بخشش، خوبي، دهش، عطا، محاسن، مرحمت، منت، نواخت، نوال، نوع پروري، نوع دوستي، نيكخواهي، نيكوكاري، نيكويي، نيكي احسنت: آفرين، اينت، زه، مرحبا

احشام: 1 رمه، گله 2 خدام، خدمتگزاران، نوكران احصا: آمار، آمارگيري، تعديد، حساب، سرشماري احصائيه: آمار، سرشماري، شمار احضار: جلب، دعوت، طلبيدن، فراخواني احضاريه: جلب، دعوت، فراخوان

احفاد اخلاف، اولاد، اولادزادگان، نبيرگان، نوادگان احلام: 1 اوهام، خواب، رويا، شوريده خواب ها 2 بردباران، شكيبايان، صابران، صابرين احمر: سرخ، قرمز، لاله فام، لاله گون، لاله گون، سرخ فام

احمق: ابله، الاغ، بي شعور، بيهوش، خر، دنگل، ديوانه وش، رعنا، زودباور، ساده لوح، كم خرد، كم عقل، كم عقل، كندفهم، كودن، گاوريش، گول، گول، نادان، نادان، ناقص عقل، نفهم، & دانا احمقانه: ابلهانه، بي خردانه، سفاهت آميز، سفيهانه، نابخردانه & عاقلانه، عالمانه احمقي: ابلهي، بلاهت، بله، جهالت، حماقت، سفاهت، ناداني & دانايي احوال: 1 حال 2 اعمال، حالات 3 اوضاع 4 سرگذشت احول: دوبين، كاچ، كاج، كاژ، كج بين، كژبين، لوچ احيا: 1 زنده سازي 2 تهجد،    شبزنده داري، مساهرت اخاذ: باج ستان، باجگير، رشوه ستان، رشوه گير اخاذي: باج ستاني، باجگيري، تلكه، رشوه ستاني

اخبار: 1 اعلام، خبر، رويدادها، مخابره، وقايع 2 احاديث، داستان ها، روايات اخت: 1 آشنا، آمخته، مالوف، مانوس، معتاد 2 خواهر 3 شبيه، قرين، مانند، مثل 3 هماهنگ اختتام: آخر، انتها، پايان، تمام، ختم، فرجام، نهايت، نهايت & آغاز، ابتدا

اختر: 1 ستاره، سها، كوكب، نجم 2 اقبال، بخت، شانس، طالع اختراع: 1 آفرينش، ابتكار، ابداع، نوآوري 2 دروغ پردازي، شايعه سازي اخترشمار: اخترشناس، رصاد، رصدبند، رصدنشين، منجم

اخترشناس: احكامي، اخترشمار، اختري، رصدبند، رصدنشين، ستاره شناس، منجم، نجومي اخترشناسي: تنجيم، رصدبندي، رصدنشيني، ستاره شناسي، نجوم

اختصار: 1 اجمال، ايجاز، تلخيص، خلاصه، كوتاهي 2 اكتفا، بسنده & تفصيل اختصاراختصاري: 1 مخفف 2 اجمالي

اختصاص: 1 خاص، مختص، مختصه، ويژه 2 تعلق اختصاصاختصاصي: خصوصي، مخصوص، ويژه & عام

اختفا: اخفا، استتار، پنهاني، غيبت، ناپيدايي، نهان سازي اختلاج: پريدن، تشنج، تيك، جستن، جنبش، جهش

اختلاس: حيف وميل، دزدي، دزديدن، دزدي كردن، ربايش، ربودن، سرقت اختلاس كننده: دزد، رباينده، مختلس

اختلاط: 1 آميزش، معاشرت 2 آغشتن، امتزاج، تركيب 3 صحبت، گپ، گفتگو

اختلاف: 1 افتراق، تباين، تضاد، تفارق، تفاوت، تمايز، توفير، فرق، مغايرت، 2 تشت، دعوا، ضديت، كشمكش، مخالفت، مشاجره، نزاع، نفاق

اختلال: 1 اخلال، اغتشاش، بي نظمي، هرج ومرج، 2 آشفتگي، پريشاني، پريشي، نابساماني اختناق: خفقان، خفگي، سركوب

اخته: آغا، بي خايه، خصي، خواجه، مقطوع النفس، مقطوع النسل

اختيار: 1 انتخاب، برگزيني، گزينش، 2 آزادگي، آزادي، 2 تفويض 3 اجازه 4 تصرف، غلبه، قدرت & اجبار

اخذ: دريافت، ستاندن، قبض، گرفتن

اخراج: 1 تبعيد، دفع، طرد، 2 انفصال، پاك سازي، خلع، عزل، منفصل 3 تخليه & ادخال اخروي: آن جهاني، عقبايي & دنيوي

اخري: 1 آخرت، رستاخيز، عقبا، عقبي، قيامت، 2 بعدي، پسين، دومين، ديگر، 1 & دنيا 2 اولي اخضر: 1 سبز، 2 آبي، كبود، نيلگون

اخطار: 1 آگهي، اخطاريه، هشدار، 2 ابلاغ، يادآوري اخطاريه: اخطار، اخطارنامه

اخفا: اختفا، استتار، پرده پوشي، پنهان سازي، پوشاندن، پوشاندن، پوشيدن، نهفتن اخگر: آتش، بارقه، جرقه، شراره، شرار، شرر

اخلاص: ارادت، خلوص، صدق & ريا، سالوس، ظاهرنمايي اخلاف: احفاد، اعقاب، اولاد، بازماندگان، جانشينان & اسلاف اخلاق: خصلت، خلق، خوي، داب، عادت، منش اخلال: اختلال، بي نظمي، تخريب، خرابكاري، كارشكني

اخلالگر: 1 كارشكن، مخل، 2 تروريست، خرابكار 3 آشوبگر، انقلابي، شورشي، فتنه جو، مخرب اخم: آژنگ، بدخويي، ترشرويي، عبس

اخم آلود:          اخمرو، اخمو، ترشرو، عبوس & گشاده رو اخمناز: عشوه، كرشمه، ناز اخمو: بداخلاق، بداخم، بدخو، ترشرو، عبوس اخوت: برادري، مواخات اخوي: برادر، داداش، كاكا

اخير: آخري، آخرين، بازپسين، پسين، تازه، جديد & آغازين، اول

اخيرادا: 1 اطوار، تقليد، دهن كجي، شكلك، 2 تظاهر، حركت لغو 3 اشاره، رمز 4 ادلال، عشوه، قر، ناز 5 اجرا، انجام، عمل 6 بجاآوردن، پرداخت، تاديه، گزاردن 7 اظهار، تقرير، تلفظ  ادات: 1 آلت، ابزار، دست افزار، لوازم، 2 حرف

اداره 1 دائره، دايره، سازمان، موسسه، 2 تمشيت، تنسيق، رتق وفتق اداري: 1 حقوق بگير، كارمند، مستخدم، 2 سازماني ادامه: 1 امتداد، بقيه، دنباله، 2 استمرار، بقا، دوام

ادب: 1 تاديب، تنبيه، 2 ادبيات، فرهنگ 3 پاس، رعايت، متانت، نزاكت 4 آيين، رسم، روش، نهاد ادبار: 1 بدبختي، سيه روزي، شوربختي، فلاكت، مفلوكي، نكبت، نگون بختي، واپسي، 2 بداقبال، بي اقبال، سيه روز، مدبر، نگون بخت ادبيات: ادب، داستان، رمان، شعر، فرهنگ

ادخال: 1 دخول، ورود، 2 داخل كردن، فرو كردن & اخراج

ادرار: 1 بول، پيشاب، جيش، شاش، گميز، 2 راتب، راتبه، شهريه، مستمري، مشاهره، مواجب، وظيفه ادرارآور: ادرارزا، پيشاب زا، مدر

ادراك: درايت، درك، دريافت، شعور، فهم، فهميدن، وقوف، هوش، هوشمندي ادراكمند: باشعور، خردمند، ذكي، عاقل، فهميده، فهيم، لبيب، هوشيار & بي ادراك ادعا: تقاضا، توقع، خواست، داعيه، دعوي، مدعا، مطالبه ادلال: ادا، اطوار، دلال، غنج، ناز ادوات: آلات، ابزار، ادات، افزار، وسايل

ادهم 1 اسب، فرس، 2 بند، قيد 3 تيره، سياه

اديب: ادب شناس، بافرهنگ، دبير، سخندان، سخن سنج، سخن شناس، سخن فهم، شاعر، فرهنگ پرور، فرهيخته، نويسنده

اديم: 1 خوان، سفره، سماط، نطع، 2 چرم

اذعان: اعتراف، اقرار، تاييد، تصديق، گواهي، معترف اذن: 1 اجازه، تجويز، جواز، رخصت، 2 دستور اذهان: افكار، خاطره ها، ذهن ها

اذيت: آزار، آزردن، ايذاء، ايذاء، تاذي، تصديع، تعب، تعذيب، جفا، رنج، رنجه، زجر، زحمت، ستوهي، شكنجه، عذاب، عنا، محنت، مزاحمت

ار: 1 اگر، چنانچه، گر، 2 خواه، يا 3 وقتي كه، هرگاه ارائه: 1 عرضه، نمايش، 2 نشان دادن، نمودن ارابه: درشكه، دليجان، كالسكه، گاري، گردونه

اراجيف: بيهوده، ترهات، شايعات، مهملات، هرزه گويي، ياوه

ارادت: 1 اخلاص، خلت، دوستي، سرسپردگي، صميميت، 2 آهنگ، خواست، قصد، مشيت، ميل ارادت كيش: اخلاصمند، ارادت شعار، ارادت پيشه، ارادتمند، مخلص

ارادتمند: اخلاصمند، ارادت پيشه، ارادت شعار، ارادت كيش، مخلص & بي ارادت

اراده آهنگ، پشتكار، تصميم، خواست، عزم، غرض، قصد، مشيت، ميل اراذل: اجامر، اوباش، سفلگان، فرومايگان، ناكسان

ارباب: 1 آقا، خواجه، سرور، صاحب، كارفرما، مخدوم، مولا 2 فئودال، مالك، ملاك، & نوكر

ارتباط: بستگي، پيوستگي، پيوند، تماس، دلبستگي، رابطه، ربط، سروكار، علايق، مراوده، مناسبت، وابستگي، وفاق

ارتجاع: تحجر، كهنه گرايي، محافظه كاري، نوستيزي، واپسگرايي & تجدد، نوگرايي ارتجاعي: كهنه گرا، متحجر، محافظه كار، نوستيز، واپسگرا & متجدد، نوگرا ارتجال: بداهت، بديهه گويي

ارتجالاً: بالبداهه، بالبديهه، بي درنگ، مرتجلاً

ارتحال: جابجايي، درگذشت، رحلت، كوچ، كوچيدن، مرگ، وفات ارتخا: رخوت، سستي، لسي، وهن

ارتداد: الحاد، بيديني، رفض، كفر، مرتدشدن

ارتزاق: اعاشه، امرارمعاش، روزي ستاني، كسب روزي، معيشت ارتش: جند، جيش، خيل، سپاه، فوج، قشون، گند، لشكر، نظام

ارتشا: باج، باجگيري، رشوت، رشوه، رشوه خوري، رشوه ستاني، رشوه گيري

ارتشي: سپاهي، سرباز، لشكري، نظامي

ارتضا: 1 پسنديدن، خشنودي، رضادادن، 2 اختيار، گزينش ارتعاش: تزلزل، رعشه، لرز، لرزش، لرزه، نوسان ارتفاع: 1 اوج، بالا، بلندي، رفعت، فراز، 2 حاصل، خراج ارتقا: بركشي، پيشرفت، ترفيع، ترقي، صعود & تنزل ارتكاب: اجرا، انجام، عمل، مبادرت، ورزيدن ارث: ارثيه، تركه، متروكات، مرده ريگ، ميراث

ارج: 1 ارزش، ارز، بها، مقدار، نرخ 2 اعتبار، پايگاه، پايه، حشمت، شان، قدر، مرتبت، مكانت ارجاع: احاله، انتقال، حواله، محول، واگذار

ارجح: افضل، اقدم، اولي، برتر، راجح، مرجح، مقدم، بزرگ مرتبه، بزرگوار، بلندرتبه، بلندمرتبه، سرور، شايسته، شخيص، شريف، عالي شان، عالي قدر، عزتمند، عزيز، فخيم، گرامي، گران پايه، گرانمايه، لايق، ماجد، محترم، معتبر، معز، معزز، معظم، مفخم، مكرم، والامقام،  2 ارزشمند، باارزش، پربها، ثمين، گرانبها، نفيس، & بي ارج، خوار، كم بها

ارجمندي: اصالت، بزرگواري، عزت، فخامت، نجابت، & ذلت ارحام: 1 اقوام، خويشان، فاميل، منسوبان، وابستگان 2 زهدان ها اردنانس: تدارك، تداركات، تهيه

اردنگ: پاسار، پشت پا، تيپا، لگد

اردو: 1 اردوگاه، لشكرگاه 2 سپاه، قشون، لشكر 3 زبان اردو 4 پيك نيك، گردش دسته جمعي، گردش علمي

اردوگاه: 1 اردو، لشكرگاه 2 اتراقگاه، منزلگاه

ارز: 1 پول، پول بيگانه، سعر 2 ارج، ارزش، بها، قيمت 3 رتبه، قدر، مرتبه، مقام 4 ارژن، بخورك & بي ارز

ارزاق: آذوقه، توشه، خواربار، خوراكي، سوروسات

ارزان: رخيص، كم ارزش، كم بها، كم قيمت، مفت، مناسب، نازل & گران

ارزش: 1 بها، ثمن، قيمت، مظنه، نرخ 2 ارج، اهميت 3 اعتبار، سنديت 4 استحقاق، شايستگي، قابليت، لياقت، منزلت

ارزشمند: 1 پرارزش، ثمين، قيمتي، گران، گرانبها، معتبر، نفيس 2 مغتنم & بي ارزش، رخيص، كم بها ارزق: آبي، كبود، نيلگون

ارزنده: 1 ارزشمند، بهادار، پربها، گرانبها، نفيس 2 شايسته، لايق، معتبر & رخيص، كم بها ارزياب: كارشناس، مقوم، مميز

ارزيابي: برآورد، تخمين، تقويم، سنجش، قيمت گزاري، محاسبه ارسال: 1 ايفاد، فرستادن 2 اعزام، روانه، گسيل

ارشاد: تربيت، دلالت، راهنمايي، رهنموني، هدايت & اضلال ارشد: 1 بزرگ، كاپيتان، مبصر 2 بزرگ تر، مسن تر & كهتر

ارض: 1 بر، خاك، زمين 2 سرزمين، قلمرو، كشور، ملك، ناحيه & 1 بحر، سما ارضا: اقناع، ترضيه، خشنود، خشنودي، راضي، قانع ارعاب: تخويف، ترساندن، تهديد، هراساندن ارغنون: ارغون، ارگ، ساز

ارفاق: 1 ملايمت، نرمي 2 بهره رساني، سودرساني

ارقه: ارغه، دريده، رند، زرنگ، غرشمال، قرشمال، كلاش، نابكار، نادرست اركان: 1 اوليا، بزرگان، كارگزاران 2 اساس، پايه ها، ركن ها ارگ: حصن، دژ، صرح، قصر، قلعه، كاخ، كلات ارگان: 1 نشريه 2 اعضا، پرسنل ارگانيسم: اعضا، اندام، پيكره

ارم: بهشت، پرديس، جنان، جنت، فردوس، مينو، نعيم & دوزخ ارمغان: پيشكش، تحفه، رهاورد، سوغات، كادو، هديه اروپايي ماب: غرب زده، فرنگي ماب

اروند 1 حيله، دوال، فريب، مكر، نيرنگ 2 جادو، چشم بندي، سحر 3 حسرت، غبطه 4 تند، جلد، چالاك، فرز 5 جاه، حشمت، شكوه، شوكت اريب: كژ، محرف، معوج، منحرف، مورب & راست اريب: بخرد، خردمند، دانا، عاقل، فاضل، فرزانه & نادان اريكه: اورنگ، تخت، سرير، عرش، كرسي

ازار: 1 قطيفه، لنگ 2 پيجامه، تنبان، زيرجامه، زيرشلواري 3 دستار، منديل 4 پاياب ازاله: پاك سازي، تراشيدن، زايل، زدايش، زدودن، محو، نابود، نيست ازاين گذشته: بعلاوه، علاوه براين، وانگهي ازباب: ازجهت، ازحيث، ازنظر، بابت، راجع، من باب ازبر كردن: به خاطرسپردن، حفظ، حفظ كردن، نگهداري

ازپاافتاده: 1 ازكارافتاده، زمينگير 2 خسته، درمانده، ضعيف، فرسوده، ناتوان، وامانده ازجهت: ازبابت، ازحيث، ازنظر

ازخودراضي: پرافاده، خودپسند، خودخواه، متكبر، معجب، مغرور، نخوت دار ازخودگذشتگي: ازجان گذشتگي، ايثار، جانبازي، جان نثاري، فداكاري، قرباني ازخودگذشته: ازجان گذشته، برخي، جانباز، جان نثار، فداكار، فدايي

ازدحام: 1 اجتماع، جمعيت، جنجال، شلوغ، شلوغي، نفوس 2 شورش، غوغا، هجوم، هنگامه & خلوت  ازدست رفته: 1 فقيد، مرحوم، مرده 2 گمشده، مفقود، هدر 3 بي اختيار، شيفته، مدهوش ازدنبال: ازعقب، پشت سر، درپي، درقفا

ازدواج: پيوند، تزويج، زناشويي، عروسي، مزاوجت، مواصلت، نكاح، وصلت & طلاق ازدياد: اضافه، افزايش، افزودن، تزايد، تكثير & كاهش، نقصان ازگيل: آزخ، آژخ

ازل: 1 بي آغاز 2 سرمدي، هميشگي & ابد

ازلي: ابدي، جاودانه، ديرين، ديرينه، قديم & ابدي ازنو: دوباره، مجدد، مجدداً، مكرر

ازهم پاشيدگي: اضمحلال، انحلال، تلاشي، گسيختگي، متلاشي & انسجام اژدها: اژدر، افعي، ثعبان، ديومار، مار

اسارت: 1 اسيري، اقتناص، حبس، زنداني، قيد، گرفتاري 2 بردگي & رهايي

اساس: اصل، بن، بنيان، بنياد، پايه، پي، زمينه، شالوده، قاعده، كنه، ماخذ، مبنا، محور، مناط، نهاد اساساً: ازاصل، ازبن، ازبيخ، ازپايه، اصلاً، بطوركلي، قطعاً، كلاً، هرگز  اساسي: بنيادي، بنيادين، بنياني، راديكال، ريشه اي

اسب ادهم، ارغون، باره، توسن، دابه، سمند، فرس، مركب

اسباب: آلات، آلت، ابزار، اثاث، برگ، بساط، تجهيزات، جمعيت، دستگاه، رخت، سامان، شرايط، علل، لوازم، وسايل، وسيله

اسباب چيني: 1 تباني، توطئه، دسيسه، ساخت وپاخت 2 تمهيدمقدمه، مقدمه چيني اسباط: احفاد، اولاد، فرزندان، نبيرگان، نوادگان اسپرز: سپرز، طحال

اسپرم: اسپرماتوزوئيد، مني، نطفه اسپرماتوزوئيد: اسپرم، مني، نطفه

استاد: 1 آموزگار، مدرس، مربي، معلم، هيربد، 2 خبره، زبردست، كاردان، ماهر، متبحر 3 كارفرما، 4 صنعتگر، 5 دانا، عالم، 6 رئيس، سركرده، مهتر & شاگرد، ناشي استادانه: بامهارت، زيركانه، ماهرانه، مدبرانه & ناشيانه

استادي: 1 آموزگاري، معلمي 2 تبحر، حذاقت، خبرگي، مهارت 3 تردستي،             چيرهدستي، زيركي & شاگردي، ناشيگري

استاندار: حاكم، حكمران، والي

استاندارد: مدل، معيار، مقياس، ميزان، نمونه & غيراستاندارد استانداري: دارالحكومه

استبداد: خودرايي، خودسري، خودكامگي، ديكتاتوري، يك دندگي استتار: اختفا، پنهان سازي، پوشش، مستورسازي، نهان سازي استثمار: بهره جويي، بهره كشي، بهره گيري، سلطه جويي، سلطه گري استثنا: مستثنا، جدا

استجابت: اجابت، برآوري، پذيرش، قبول

استجاره: 1 اجاره، استيجار، كرايه 2 پناه جويي، زنهارخواهي

استحاله: 1 تبدل، تبديل، تحول، تطور، تغيير، دگرساني، دگرگوني، مستحيل 2 مسخ  استحصال: استخراج، حصول، دستيابي، كسب استحفاظ: حفظ، محافظت، مراقبت، نگهباني استحقار: تحقير، تصغير، خواري، كوچك شماري استحقاق: سزاواري، شايستگي، لياقت

استحكام: استقامت، استواري، تحكيم، تقويت، ثبات، حصانت، محكمي استحكامات: بارو، برج، حصار، دژ، قلعه، كوت استحمام: تطهير، تغسيل، شستشو، غسل، گرمابه رفتن استخبار: استطلاع، استعلام، كسب خبر

استخر آبگير، بركه، برم، تالاب، حوض، حوضچه، حوضه استخراج: 1 استحصال، برگيري 2 درك

استخفاف: 1 اهانت، تحقير، خفت، هتك 2 خواري، سبكي استخلاص: آزادي، خلاصي، رهايي، نجات & اسارت استخوان: 1 استه، عظم 2 اصل، پايه 3 نژاد، نسل استخوان بندي: 1 اسكلت 2 پيكره بندي، ساختار استدعا: التماس، تقاضا، تمنا، خواهش، درخواست استدلال: برهان، حجت، دليل، محاجه استر: اسب باركش، قاطر، يابو

استراحت: آرامش، آرميدن، آسايش، آسودن، تمدداعصاب، خوشي، راحت، فراغ، فراغت استراحتگاه: آسايشگاه استراق: دزدي، دستبرد، سرقت

استرداد: 1 بازستاني، پس دهي، تحويل دهي، تسليم، رد، عودت، واپس، واستاني 2 بازگرفتن، فرازگرفتن، واستدن

استشمام: استنشاق، بو كردن، بويش، بوييدن

استشهاد تاييديه، شهادت نامه، صورت مجلس، گواهي استصواب: درست انگاري، صلاحديد، صوابديد

استطاعت: 1 تمول، توانگري، وسع 2 استعداد، قابليت 3 اقتدار، توان، توانايي، قدرت استطلاع: استخبار، استعلام، استفسار، اقتراح، پرسش، سئوال استظهار: اطمينان، اعتماد، پشتگرمي، دلگرمي، قوي پشتي استعاره: اشاره، ايما، تعريض، تلميح، تمثيل، تمثيل، رمز، كنايه استعاري: رمزي، سمبليك، كنايي، مجازي

استعانت: كمك، مدد، مددطلبي، معاضدت، ياري، ياري خواهي

استعداد: آمادگي، استطاعت، توان، ذوق، شايستگي، قابليت، قريحه، نبوغ استعفا: بركناري خواهي، بي كاري، كناره گيري

استعلاج: چاره جويي، درمان جويي، درمان خواهي، شفاخواهي استعلام: استخبار، استفسار، پرسش، پرسيدن، خبرجويي، سوال استعمار: استثمار، توسعه طلبي، سلطه جويي استعمارطلب: استثمارگر، امپرياليست، مستعمره چي استعمارطلبي: استعمارگرايي، امپرياليسم، توسعه طلبي

استعمال استفاده، كاربرد، مصرف

استغاثه: 1 التماس، الحاح، تضرع، زاري، فزع، گريه، لابه، مويه، ناله، ندبه 2 دادخواهي، فريادخواهي، مددطلبي

استغفار: آمرزش خواهي، انفعال، پوزش، توبه، مغفرت جويي، مغفرت طلبي

استغنا: 1 بي نيازي، توانگري، خودكفايي 2 علوطبع، كمال 3 ناز & 1 نيازمندي 2 نياز

استفاده: 1 استعمال، كاربرد 2 بهره جويي، بهره گيري، بهره وري، تمتع، سود، فايده ستاني & زيان، ضرر استفراغ: تهوع، دل آشوب، دل بهم خوردگي، شكوفه، قي

استفسار: استخبار، استطلاع، استفهام، اقتراح، بازجست، بازجويي، پرسش، تحقيق، تفحص، جستار، جستجو، رسيدگي، سوال

استفهام: استطلاع، استفسار، پرسش، سوال

استقامت: استحكام، استواري، ايستادگي، پايداري، پشتكار، ثبات

استقبال: 1 پذيرايي، پيشواز، خوش آمد 2 پذيره 3 ابرازعلاقه، التفات، توجه & بدرقه استقرا: 1 استنتاج، تتبع 2 تفحص، جستجو، كنجكاوي & قياس

استقرار: استواري، اسكان، ايستادگي، تثبيت، تحكيم، ثبات، ثبوت، جايگيري، قرار استقراض: بدهي، قرض، قرضه، وام، وام خواهي استقصا: پي جويي، تتبع، تفحص، جستار

استقلال آزادي، خودمختاري & وابستگي

استكبار: 1 جهانخواري، طغيان، گردن كشي 2 امپرياليسم & استضعاف استكثار: افزايش، افزون خواهي، افزون طلبي، زيادت طلبي استماع: اصغا، شنودن، شنيدن، گوش دادن استمالت: دلجويي، مهرباني، نوازش

استمداد: كمك خواهي، مددخواهي، مددطلبي، ياري جويي استمرار: ادامه، بقا، تداوم، دوام، مداومت، هميشگي استملاك: تسخير، تصرف، تملك استمنا: جلق، خودارضايي استمهال: فرجه، مهلت، مهلت خواهي استناد: اتكا، پشت دادن

استنباط: برداشت، درك، دريافت، فهم استنتاج: استقراء، برداشت، نتيجه گيري استنساخ: رونويسي، كتابت، نسخه برداري استنشاق: استشمام، تنفس، دم وبازدم، نفس كشيدن استنطاق بازپرسي، بازجويي، تحقيق، سين جيم

استنكاف: ابا، اجتناب، اعراض، امتناع، تحاشي، خودداري، سرپيچي، نكول

استوار: امين، برقرار، پابرجا، پايدار، ثابت قدم، ثابت، خلل ناپذير، دايم، درستكار، درست، راسخ، رزين، سخت، سفت، قائم، قايم، قرص، قويم، متقن، متين، محكم، مدام، مستحكم، مستقر، معتمد، مقاوم، منيع، وثيق، & بي دوام، سست، نااستوار

استواري: استحكام، استقامت، استقرار، پايداري، تاييد، تثبيت، تحكيم، ثبات، ثبوت، حصانت، محكمي، مقاومت، وثاقت & سستي، نااستواري استوانه: 1 ستون، عماد 2 سيلندر

استهزا: 1 تمسخر، ريشخند، سخريه، مسخره، مضحكه 2 شوخي، طنز، فسوس، لودگي، هزل استيصال: اضطرار، پريشاني، تهيدستي، درماندگي، عجز، فقر، فلاكت، لاعلاجي، ناچاري استيضاح: 1 بازخواست، كاوش، واپرسي 2 ژرف نگري 3 توضيح خواهي استيل: 1 سبك 2 پولاد، فولاد

استيلا: برتري، تسخير، تسلط، تفوق، چيرگي، سلطه، سيطره، غلبه، قدرت استيناف: 1 ازسرگيري، پژوهش، تجديدمحاكمه 2 تجديدتكبير

اسد: 1 حيدر، شير، ضرغام، ضيغم، ليث، ناهد، نبراس، هژبر 2 زخرف، زر، طلا 3 مردادماه اسرارآميز: پررازورمز، رازآلود، رازناك، سرآميز، مرموز

اسراف: اتلاف، تبذير، تفريط، گشاده بازي، ولخرجي & اقتصاد اسراف كار: اسراف كننده، بادبدست، متلف، مسرف & مقتصد اسطقس: اساس، اصل، پايه، ركن، عنصر، مايه اسطوره: افسانه، داستان، قصه & تاريخ اسف: افسوس، اندوه، پشيماني، تاسف، حسرت، دريغ اسفل: 1 بن، ته، زيرين، زيرتر، فرودتر & اعلي اسفل السافلين: 1 جهنم، درك، دوزخ 2 ضلالت، گمراهي اسفنج: ابر، اسفنجه

اسفند: 1 اسپند، حرمل، حرمله، سپند 2 اسفندماه، حوت اسقاط: ازكارافتاده، خراب، داغان، فرسوده، كهنه، مندرس & نو اسقف: كشيش، مطران

اسكان: استقرار، تخت قاپو، جايدهي، سكونت اسكلت: استخوان بندي، ساختار اسكله: بارانداز، بندر، بندرگاه، لنگرگاه اسكناس: پول، وجه

اسلاف: آباء، اجداد، پيشينيان، نياكان & اخلاف

اسلحه: تجهيزات، تسليحات، تفنگ، جنگ افزار، حربه، مهمات اسلحه خانه: انبارمهمات، زرادخانه، قورخانه

اسلوب: راه، روش، رويه، سبك، سياق، شيوه، طرز، طريق، طريقه، گونه، متد، نحو، نمط، نهج، وضع اسم: 1 عنوان، كنيه، لقب، نام 2 آوازه، شهرت، صيت اسمر: سبزه، گندم گون

اسمي: بنام، شهره، شهير، مشتهر، مشهور، معروف، نامدار، نامور، نامي & بي نام، گمنام اسود: تيره، سياه، سياه چرده، قره، كبود & ابيض، بيضا، سپيد، سفيد اسوه: 1 الگو، سرمشق، نمونه 2 پيشوا، مقتدا اسهال: شكم روش، لينت مزاج & قبض

اسير: 1 بازداشت، بندي، دربند، دستگير، زنداني، محبوس 2 برده، بنده 3 پابند، مقيد 4 دستخوش 5 گرفتار، مبتلا & آزاد، رها

اسيري: 1 اسارت، گرفتاري 2 آزادي، ابتلا & رهايي

اشاره: 1 استعاره، اشارت، ايما، تلويح، رمز 2 كنايه، گوشه 3 علامت 4 راي، نظر 5 امر، حكم، دستور، فرمان

اشاره وار: اشارت گونه، تلويحاً، كنايه آميز

اشاعه: اشاعت، انتشار، پاشيدن، پراكندن، تبليغ، تداول، ترويج، سرايت، شيوع، گستردن، نشر اشباع: 1 پري، سيري 2 سير، سيراب 3 فراواني، وفور

اشتباه: خبط، خطا، خطيئه، ريب، سهو، غلط، لغزش، مغلوط، نادرست، ناصواب & صواب اشتر: ابل، جمل، شتر، لوك، ناقه

اشتراك: 1 آبونه 2 انبازي، شريك، شريك شدن اشتراكي: 1 شريكي، عمومي، همگاني 2 كمونيستي

اشتعال: برافروختگي، برافروختن، درخشيدن، زبانه كشيدن، شعله وري، فروزش اشتغال: 1 حرفه كار، شغل، كسب، مشغله 2 سرگرمي، گرفتاري، مشغوليت اشتهاآور: اشتهازا، مشهي

اشتهار: آوازه، سرشناسي، شهرت، صيت، معروفيت، نامبرداري، ناموري اشتياق: آرزومندي، تعشق، رغبت، شوق، عطش، علاقه، ميل، وجد، هوس اشخاص: افراد، كسان، نفوس

اشراف: اعيان، اغنيا، بزرگان، بزرگزادگان، بلندپايگان، نجبا اشراق: 1 مكاشفه 2 تابش، تابيدن

اشعار: 1 ابراز، اظهار، اعلام، بيان 2 آگاهانيدن، آموختن

اشغال: تسخير، تصرف اشغالگر: متصرف، مهاجم

اشكال: 1 پيچيدگي، تعقيد، تكلف، دشواري، سختي، سوسه، صعوبت، غموض، محظور 2 شبهه، شك 3 ايراد، خرده گيري، عيب

اشكال: اطوار، اقسام، انحا، انواع، صور، گونه ها

اشكال تراشي: انتقاد، ايرادگيري، بهانه تراشي، خرده گيري، سوسه، كارشكني اشك: دمع، سرشك

اشك ريز: اشكبار، سرشكبار، گريان اشك فشان: اشكبار، اشك ريز، گريان

اشكبار: اشك ريز، اشك فشان، سرشكبار، گريان، گهربار اشكوب: اشكوبه، طبقه اشكوبه: اشكوب، طبقه

اشل: 1 مقياس، ميزان 2 پايه، رتبه

اشمئزاز: اكراه، انزجار، بيزاري، تنفر، دلزدگي، ضجرت، نفرت اصابت: برخورد، به هدف خوردن، تلاقي

اصالت: 1 آزادگي، پاك نژادي، ريشه داري، نجابت، نژاده، وارستگي 2 صحت اصحاب: 1 دمخوران، دمسازان، همراهان، همنشينان، ياران 2 پيروان، تابعين اصدار: 1 صادر كردن، صدور 2 روانه كردن، گسيل داشتن

اصرار: ابرام، الحاح، انهماك، پافشاري، پيله، تاكيد، سماجت، مداومت اصطبل: آخور، ستورخانه، ستورگاه، طويله اصطكاك: 1 سايش، مالش 2 برخورد، تلاقي اصطلاح: 1 تعبير، زبان، كلمه، واژه 2 سازش، صلح اصغا: استماع، شنود، شنيدن، گوش فرادادن

اصل: اساس، بن، بنياد، بيخ، پايه، جوهر، ذات، ريشه، سرشت، شالوده، طبيعت، عين، فطرت، كنه، گوهر، لب، مايه، مبدا، منبع، منشا، نژاد، نسب اصلاً: ابداً، اساساً، مطلقاً، هرگز، هيچ، هيچگاه، هيچوقت

اصلاح: 1 آشتي، سازش، صلح 2 تصحيح، تنقيح، غلطگيري 3 تعمير، مرمت 4 تاديب، تزكيه، تهذيب 5 دستكاري، رتوش

اصلي: 1 حقيقي، واقعي 2 اساسي، عمده، مهم، & غيرواقعي، مجازي، 2 فرعي اصم: كر، گنگ، لال، ناشنوا & شنوا

اصول: 1 شرعيات، علوم شرعي 2 كليات، مبادي 3 بنيادها & فروع

اصيل: 1 پاك نژاد، شرافتمند، شريف، نجيب، نژاده 2 مستند 3 اصلي اضافه: افزون، افزايش، جمع، علاوه اضافي: 1 زايد، زيادي، مازاد 2 يدكي اضرار: خسارت، خسران، زيان، ضرر

اضطراب: آشوب، التهاب، اندوه، بي تابي، بيقراري، بيم، پريشاني، تپش دل، ترس، تشويش، توهم، خوف، دغدغه، دل واپسي، دلهره، رنج، سراسيمگي، قلق، ناراحتي، واهمه، هيجان اضطرار: اجبار، استيصال، بيچارگي، درماندگي، عجز، فروماندگي اضطراري: اجباري، الزامي، ضروري، ناچاري

اضمحلال: امحا، انحطاط، انهدام، خرابي، زوال، فروپاشي، فنا، محو، نابودي، نيستي، ويراني

اطاعت: امتثال، انقياد، بندگي، پيروي، تابعيت، تمكين، خدمتكاري، طاعت، فرمانبرداري، فرمانبري، متابعت، مطاوعت & نافرماني

اطاق: 1 بيت، خانه 2 حجره 3 دكه 4 دفتر اطاقك: اتاقك، دكه، كابين

اطاله: اطناب، بسط، تطويل، تفصيل، درازي، مد & اختصار، ايجاز

اطراف: 1 اكناف، پيرامون، جوانب، حواشي، حوالي، دوروبر، كران ها، گرداگرد، محيط، نواحي 2 توابع، حومه

اطعام: تغذيه، خورانيدن، طعام دادن، غذادادن

اطفا: خاموش كردن، خاموشي، فروكشي، فرونشاندن، فرونشاني اطفال: بچه ها، خردسالان، كودكان، نوباوگان

اطلاع: آگاهي، بينايي، خبر، سررشته، شناسايي، علم، معرفت، وقوف، يقين اطلاعات: داده ها، دانسته ها، معلومات، مفروضات & مجهولات  اطلاعيه: آگهي، اعلاميه، اعلان، گزارش  اطلاق: 1 انتساب 2 آزادي، رهايي  اطلس: 1 نقشه 2 پرنيان، حرير، ديبا

اطمينان: استظهار، اعتماد، ايقان، ايمان، ايمني، تكيه، ثقه، خاطرجمعي، وثوق، يقين  اطناب: 1 اطاله، تفصيل 2 پرگويي & اختصار، اقتصار  اطوار: 1 ادا، ژست 2 قر، ناز 3 اشكال، انحا

اظهار: 1 ابراز، ادا، اشعار، اعلام، بيان، تبيين، تقرير 2 اعتراف، اقرار & انكار اعاده: بازگرداني، بازگشت، تكرار، جبران، عودت، واپس اعاشه: ارتزاق، گذران، معاش، معيشت اعانت: اعانه، كمك، مدد، ياري

اعتبار:، 1 ارج، ارزش، پشتوانه، 2 آبرو، حيثيت، شرف، عرض، قدر، منزلت، نام، 3، پندگيري، عبرت، 4، پشتوانه، سنديت، وجهه، 5، تاثير، نفوذ، 6، تنخواه، سرمايه، مايه، 7، اطمينان، اعتماد اعتدال: 1 تعادل 2 مدارا، ملايمت 3 راستي، ميانه روي 4 بينابيني & افراط، تفريط اعتذار: 1  بهانهطلبي، پوزش، پوزش خواهي، عذرخواهي، معذرت

اعتراض: انتقاد، ايراد، بازخواست، تعرض، خرده گيري، مواخذه، نكته گيري، واخواهي اعتراف: ابراز، اذعان، اظهار، افشا، اقرار، بيان، تصديق، خستو، مقر & انكار اعتزال: اعتكاف، انزوا، تنهايي، خلوت،              دوريگزيني، گوشه گيري اعتصام: تمسك، توسل، چنگ زدن، چنگ زني اعتقاد: ايقان، ايمان، باور، عقيده، گروش، وثوق، يقين

اعتكاف: اعتزال، خلوت، زاويه نشيني، عزلت، عزلت گزيني، گوشه گيري، گوشه نشيني اعتلا: برتري، پيشرفت، ترفيع، ترقي، تعالي، توسعه

اعتماد: اتكا، استظهار، استواري، اطمينان، پشتگرمي، تكيه، توكل، ثقه، دلگرمي، وثوق اعتنا: التفات، پروا، توجه، حرمت، رعايت، عنايت، محل، ملاحظه، نگرش، وقع اعتياد: خوگيري، عادت

اعجاب: 1 تحسين، تعجب، حيرت، شگفتي 2 خودبيني، خودپسندي

اعجاز: 1 خرق عادت، معجزه 2 عجز، ناتواني

اعجوبه: 1 شگفت آور، شگفت انگيز، 2 طرفه، نادره & عادي، معمولي

اعراض: 1 انصراف، پشت كردن، رويگرداني، ضديت، مخالفت 2 ترس، هول 3 كراهت، نفرت & اقبال اعراف: برزخ

اعزاز: احترام، اكرام، بزرگداشت، پاس، حرمت، گرامي داشت & استخفاف اعزام: ارسال، روانه، سوق، فرستادن، گسيل & احضار اعسار: افلاس، نيازمندي، ورشكستگي اعضا: 1 اندام، جوارح 2 پرسنل، كارمندان

اعظام: اكرام، بزرگداشت، تبجيل، تجليل، تكريم & خوارداشت

اعقاب: بازماندگان، خانواده، خويشان، دودمان، سلاله، طايفه، قبيله، قوم اعلا: برتر، برجسته، عالي، ممتاز، نفيس & ادني

اعلام: آگاهانيدن، اخبار، اظهار، خاطرنشان، خبردادن، مخابره، مطلع ساختن اعلام خطر: آژير، هشدار اعلاميه: آگهي، اطلاعيه، بيانيه اعمال: اجرا، انجام

اعمي بي چشم، روشندل، كور، نابينا & بينا

اعوج: 1 كج، كژ، ناراست 2 بداخلاق، بدخلق، بدخو & راست اعوجاج: انحنا، پيچيدگي، كجي، كژي، نادرستي، ناراستي

اعيان: 1 اغنيا، ثروتمندان، دولتمندان 2 اشراف، معاريف، نجبا، نخبگان 3 اموال غيرمنقول، زمين اغبر: 1 خاك آلود، غبارآلود، گردآلود 2 خاكي رنگ، سياه، نيلگون

اغتشاش: 1 آشوب، انقلاب، بلوا، تنش، شورش، قيام، نهضت 2 بلبشو، هرج ومرج 3 جنجال، سروصدا، همهمه 4 اختلال، پريشاني & آرامش  اغراق: افراط، غلو، گزافه، مبالغه & واقع

اغراق آميز: غلوآميز، گزافه، گزافه گويي، مبالغه آميز & واقعي  اغفال: 1 غافل كردن، فريفتن 2 اغوا، فريب، گول اغفالگر: اغواگر، فريبنده، مخادع

اغلب: اكثر، اكثراً، غالباً، وافراً & به ندرت، ندرتاً اغما: بيهوشي، غش، كما

اغماض: بخشايش، چشم پوشي، عفو، گذشت

اغوا: اغفال، تحريض، تحريك، تشجيع، تشويق، فريب، وسوسه

اغواگر: فريبنده، محرك، مخادع، وسوسه گر

اغيار: 1 غريبه ها، ناآشنايان، نامحرمان 2 اجانب، بيگانگان & آشنا

افاده: 1 باد، پز، تبختر، تفرعن، تكبر، خودبيني، فيس، مني، نخوت 2 بهره دهي، سودرساني افاقه: اثر، بهبود، تاثير، گشايش

افت: 1 سقوط، كاستي، كاهش، كمبود، نزول، نقصان 2 خفت، كسرشان & افزايش افتادگي: تواضع، شكسته نفسي، فروتني & تكبر، غرور

افتاده: 1 محذوف 2 خاشع، خاضع، خاكسار، فروتن، متواضع & متكبر، مغرور افتتاح: باز كردن، بازگشايي، گشادن، گشايش، وا كردن، واگشايي & انسداد افتخار: سرافرازي، سربلندي، فخر، فخر كردن، مباهات، نازش، نازيدن افترا: بهتان، تهمت، دروغ، غيبت، فريه، كذب

افتراق: 1 پراكندگي، پريشاني، تشتت، تفرق 2 تباين، تفاوت، جدايي افتضاح: بدنامي، بي آبرويي، تفضيح، رسوايي، فضاحت افراخته: افراشته، اهتزاز، بلند افراز: تفكيك، جداسازي

افراشته: اهتزاز، بلند، مرتفع & نگون

افراط اغراق، تفريط، زياده روي، گزافه، مبالغه & تفريط

افروختن: برافروختن، روشن كردن، شعله ور كردن، گرا، مشتعل كردن & اطفا افروخته: شعله ور، محترق، مشتعل & خاموش، منطفي افزار: آلت، ابزار، مايه، وسيله

افزايش: ازدياد، استكثار، اضافه، افزوني، تزايد، تكثير، فزوني & كاهش افزون: اضافه، بسيار، بيش، زياد، علاوه، متجاوز افزوني: بيشي، زيادت، فراواني، فزوني افساد: بداصلي، تباهي، تبهكاري، فساد، مفسده افسار: دهنه، زمام، عنان، لجام، لگام، مهار افسارگسيخته: رها، لجام گسيخته، ول & مهار افسانه: اسطوره، حكايت، داستان، سرگذشت، سمر، قصه افسانه پرداز: داستانسرا، قصه سرا، قصه گو افسانه گو: حكايتگر، قصه سرا، قصه گو افسر: 1 صاحب منصب 2 تاج، ديهيم، كليل

افسردگي: بي رغبتي، بي شوقي، پژمردگي، دلسردي، دلمردگي، گرفتگي افسرده: آزرده، اندوهگين، اندوهناك، بيحال، پريشان حال، پژمان، پژمرده، خمود، دلتنگ، دلمرده، رنجيده، غمگين، غمناك، گرفته، متاثر، محزون، ملول، نژند

افسوس: آوخ، آه، اسف، تاسف، تحسر، تلهف، حسرت، حيف، دريغ، واويلا، واحسرتا، هيهات

افسون: 1 جادو، سحر، طلسم، عزيمت، فسون 2 تزوير، حيله، دوال، شعبده، مكر، نيرنگ 3 عشوه، قر، كرشمه

افسونگر: 1 جادوگر، ساحر، معزم 2 دلفريب، طناز، عشوه گر، فتان، فريبنده افسونگري: 1 جادو، ساحري، سحر، فسون 2 طنازي، عشوه گري افشا: آشكار، ابراز، اعتراف، برملا، علني، فاش، لو & اخفا

افشاگري: برملاسازي، پرده دري، رسواسازي، رسوايي، شوخ چشمي & اختفا، پنهان سازي افشان: پراكندگي، نثار

افشاندن: پخش كردن، پراكندن، ريختن، نثار كردن افشره: شيره، عصاره، عصير افضل: 1 برتر، بهتر 2 فاضل تر افعي: اژدر، اژدها، ثعبان، مار

افغان: 1 زاري، فغان، ناله، ندبه 2 افغاني 3 پشتو افق: 1 كرانه، كران 2 چشم انداز، دورنما

افكار اذهان، انديشه ها، فكرها

افگار: خسته، دل آزرده، رنجه، فگار، مجروح

افلاس: اعسار، بي چيزي، بي نوايي، تنگدستي، تهيدستي، عسرت، فاقه، فقر، مسكنت، مفلسي، نداري، نيازمندي، ورشكستگي & يسر افليج: زمينگير، شل، فلج، معلول

افندي: آقا، ارباب، بزرگ، بزرگوار، سرور افول: 1 غروب 2 انحطاط، زوال، نابودي & طلوع افيون: ترياك، روانگردان، مخدر افيوني: ترياكي، معتاد، وافوري

اقارب: اقوام، بستگان، خويشاوندان، فاميل، نزديكان، وابستگان & بيگانگان اقاله: 1 الغا، رد، شكستن، فسخ، نسخ، نقض 2 اغماض، بخشيدن، گذشت اقامت: اتراق، توقف، سكنا، سكونت، ماندن

اقامتگاه: 1 اتراقگاه، توقفگاه 2 منزلگاه، مسكن، موطن

اقبال: اختر، بخت، بهروزي، دولت، شانس، طالع، نوبت، نيكبختي اقتباس: 1 اخذ، گرفتن 2 آموختن، فراگيري، يادگيري

اقتدا: اقتفا، پيروي، تبعيت، تقليد، متابعت اقتدار: استطاعت، توانايي، سلطه، قدرت، وسع & ضعف اقتراح: استفسار، پرسش، پرسيدن، سوال، همه پرسي اقتصاد: صرفه جويي، قناعت، ميانه روي & اسراف اقتضا: احتياج، بيجا، حاجت، ضرورت، لزوم، نياز، وجوب اقتفا: اقتدا، پيروي، تبعيت، متابعت اقدام: رفتار، عمل، مبادرت

اقرار: ابراز، اذعان، اظهار، اعتراف، تقرير، خستويي & انكار اقران: نزديكان، همالان، هم قطاران، همگنان & اغيار اقرب: نزديك تر & اقصا

اقربا: اقوام، بستگان، خويشان، قومان، نزديكان، وابستگان & بيگانگان اقسام: 1 انواع 2 وجوه 3 انحا 4 سوگندها اقصا: اقطار، دوردستها، نقاط

اقطار: 1 آفاق، اقصا، اكناف 2 اطراف، كران ها، كرانه ها 3 چكه ها، قطره ها اقل: اندك، كم، كمتر، كمينه، ناچيز & اكثر

اقلاً: حداقل، دست كم، لااقل & اكثراً اقليت: كمترين ها & اكثريت

اقليم: 1 هوا 2 بوم وبر، حوزه، زمين، سرزمين، كشور، مرزوبوم، مملكت، ولايت اقناع: ارضا، خرسند، خشنودي، رضايت، قانع، قناعت

اقوام: ارحام، اقربا، بستگان، خويشان، وابستگان & اغيار، بيگانگان اقيانوس: بحر، دريا، قلزم، يم & بر، خشكي

اكابر: 1 اعاظم، بزرگان، شرفا، مهان، مهتران 2 سالمندان، معمرين & كهان، كهتران اكتساب: اندوختن، حصول، دستيابي، كسب اكتفا: بس، بسندگي، بسنده، كفاف، كفايت اكثر: اغلب، بسيار، بيشتر اكثريت: بيشترين ها & اقليت

اكرام: احترام، احسان، اعزاز، اعظام، بزرگداشت، تكريم، گرامي داشت، مرحمت & تحقير اكراه: اجبار، انزجار، بي ميلي، كراهت، ناخواست، نفرت & رغبت اكسيد: اكسيده، زنگ، هواسوز اكسير: 1 كيميا 2 كمياب، نادر

اكمال: اتمام، تتميم، تكميل، رسايي

اكناف: اطراف، پيرامون، حوالي، دوروبر، گوشه وكناره ها اكنون: الحال، اين دم، اينك، حالا، عجالتاً، فعلاً، كنون اكول: بسيارخوار، پرخور، رژد، شكم پرست، شكمباره اكيد: جدي، سخت، شديد، قطعي، موكد، محكم اكيداً: جداً، شديداً، موكدا اگر: ار، چنانچه، درصورتي كه، گر، ولو، يا اگرچه: ارچه، باآنكه، هرچند اگزما: جرب، حكه، سودا، گري الاغ: 1 حمار، خر، درازگوش 2 احمق الان: اكنون، الحال، اينك، حال، حالا، حاليا الباقي: باقي مانده، تتمه، مانده البته: حتماً، حكماً، مسلماً، يقيناً

التباس: پوشيدگي، شبهه، نهفتگي التحام: 1 اتصال، پيوستن 2 جوش خوردن، چسبيدن التذاذ: حظ، كيف، لذت

التصاق: پيوستن، چسبيدن، دوسيدن

التفات: اعتنا، پروا، تفقد، توجه، عنايت، لطف، مرحمت، مهرباني، ميل، وقع التقا: برخورد، تلاقي

التماس: استدعا، الحاح، تضرع، تقاضا، تمنا، خواهش، درخواست، فزع، لابه التهاب: 1 برافروختگي، سوز، سوزش 2 اضطراب التيام: بهبود، بهبودي، تسكين، تشفي، شفا الحاح: ابرام، اصرار، التماس، پافشاري

الحاد: ارتداد، بت پرستي، بدآييني، بدديني، بدكيشي، بدمذهبي، رجز، رفض، زندقه، شرك، كفر الحاق: اتصال، انضمام، پيوستگي، پيوستن، ضميمه، وصل الحاقيه: پيوست، متمم، منضمات

الحال: اكنون، الان، اين زمان، اينك، حال، حاليا الزام: اجبار، گردنگير، ناچار، ناگزير، وادار الزامي: اجباري، ضروري، لازم الغا: ابطال، اقاله، حذف، فسخ، لغو

الف: 1 هزاره، هزار 2 انس 3 الفت گرفتن، خوگرفتن، دوست شدن الفت: آميزش، انس، خو، خوگيري، موالفت، موانست القا: آموختن، تلقين

القاح: آبستن كردن، باردار كردن، بارور ساختن، تلقيح  القصه: خلاصه

الك: آردبيز، صافي، غربال، غربيل الكتريسيته: برق، كهربا الكتريك: برق، كهربا

الكن: ابكم، بكم، بي زبان، كندزبان، گنگ، لال الكي: بي جهت، بي خود، بي سبب، بيهوده، دروغكي الگو: انموذج، سرمشق، طرح، مثل، مدل، نقشه، نمونه اﷲ: آفريدگار، ايزد، پروردگار، خدا، دادار، رب، يزدان الم: 1 داء، دردمندي، درد 2 تعب، رنج

الم شنگه: دادوبيداد، سروصدا، شلوغي، غلغله، غوغا، قشقرق، كولي بازي، همهمه، هنگامه، هياهو المبار: اليم، دردآور، دردانگيز، دردناك، مولم، وجيع

المناك: المبار، دردآگين، دردناك، مولم، وجيع النگو: دست برنجن، دستبند، دستياره الواط: اوباش، لات، هرزه

الواطي: خوش گذراني، عياشي، فسق وفجور، هرزگي

الوان: 1 رنگ ها 2 رنگارنگ، رنگين، ملون، نگارين 3 اقسام، انواع، گوناگون الوف: 1 هزاران، هزارها 2 هزارگان

الوهيت: الهي، خدايي، ربانيت، ربوبيت، صمديت اله بختكي: تصادفي، شانسي، كشكي الهام: 1 مكاشفه 2 وحي 3 القا الهه: اله، بت، رب النوع، صنم الهي: ايزدي، خدايي، رباني، يزداني اليم: دردانگيز، دردناك، مولم

ام: 1 مادر، مام، والده 2 اصل، مايه & اب، پدر اما: ليك، منتها، ولي، وليك، وليكن

امارت: اميري، حكمراني، حكومت، سلطنت، فرماندهي، فرمانروايي، ملكت، ولايت

اماكن امكنه، جاها، سرزمين ها، مقام ها، مكان ها اماله: تزريق، تنقيه، حقنه، روبش

امام: 1 معصوم 2 ولي 4 پيشرو، پيشوا، راهبر، راهنما، رهبر، شيخ، قايد، قدوه، قطب 4 پيش نماز & ماموم امامت: 1 ولايت 2 پيشوايي، رهبري، زعامت 3 پيش نمازي & پس نمازي، مامومي امان: 1 پناه، حمايت، زنهار، كنف، مهلت، نگهداري 2 تامين، فرجه 3 امن، ايمن، مصون امانت: 1 بسته، سپرده، وديعه 2 درستكاري، راستي 3 زنهار & خيانت امانت دار: امانت نگهدار، امين، درستكار، مصيب & امانت خوار، صحيح العمل امپراتور: امپراطور، امير، پادشاه، خديو، خسرو، سلطان، شاه، شاهنشاه، ملك امپراتوري: پادشاهي، خلافت، شاهنشاهي امپرياليست: استعمارطلب،        توسعهطلب،        سرمايهدار امپرياليسم: استعمارطلبي، توسعه طلبي،           سرمايهداري امت: پيرو، خلق، طايفه، گروه، ملت

امتثال: اطاعت، پيروي، فرمانبرداري، فرمانبري

امتحان: 1 آزمايش، آزمون، تجربه، تست، كنكور، مسابقه 2 بررسي، معاينه، وارسي امتداد: ادامه، درازي، دنباله، راستا، طول، كشش

امتداددار: طولاني، كشيده، ممتد

امتزاج: آميختگي، آميختن، آميزش، اختلاط، تركيب، مزج امتلا: 1 بدهضمي، رودل، ناگوار 2 انباشته شدن، پرشدن، مملوشدن

امتناع: ابا، اجتناب، استنكاف، تحاشي، تحرز، تماشي، خودداري، رد، سرباززدن، سرپيچي امتنان: تشكر، تقدير، سپاس، سپاسداري، شكر، منت، منت پذيري

امتياز: 1 تشخيص، تمييز، فرق 2 برتري، تفوق، مزيت 3 آوانس 4 نمره 5 پروانه، جواز امحا: اضمحلال، انهدام، زدايش، محو، نابودي

امداد: اعانت، غوث، كمك، كمك رساني، مددرساني، مظاهرت، ياري

امر: 1 قضا 2 كار 3 جريان، حادثه، قضيه، مسئله 4 تحكم، حكم، دستور، فرمان، فرمايش 5 فقره امرار: 1 اكتساب، تحصيل، كسب، گذران 2 وقت كشي، وقت گذراني

امرارمعاش: ارتزاق،        تحصيلمعاش، روزي طلبي، كسب روزي، كسب معاش، گذران، معاش جويي امرد: بدكاره، بي ريش، پشت پايي، ساده،             سادهروي، مخنث، مفعول، نامرد، هيز امردباز: بچه باز، غلام باز، غلام باره

امردپرستي: بچه بازي، شاهدبازي، غلامبارگي امرود: گلابي، مرو، مرود

امروزي 1 امروزين 2 آلامد، باب، مد 3 تازه، جديد، متجدد، نوپرست، نوگرا امريه: توقيع، دستخط، فرمان، منشور

امساك: اجتناب، احتراز، بخل، پرهيز، تجنب، تحرز، تنگ نظري، حذر، خست، خودداري، دوري، زفتي، صرفه جويي، قناعت، لئامت، نان كوري، نظرتنگي

امضا: 1 توشيح، توقيع، دستينه، صحه 2 تاييد، تصويب، جايزشماري، صحه گذاري  امعان: بررسي، تدقيق، دقت، مداقه، معاينه، ملاحظه امعان نظر: تدقيق، تعمق، توجه، دقت، ژرف نگري، غور امكان: 1 توانايي، قدرت، وسع 2 فرصت، مجال 3 احتمال امكان پذير: مقدور، ممكن، ميسر، ميسور & امكان ناپذير امل: آرزو، اميد، رجا & ياس املا: درست نويسي، ديكته

املاك: باغ، زمين، ضياع، عقار، علاقه

امن: 1 امان، امنيت، ايمن 2 راحت، مطمئن & ناامن امنيت: آرامش، امن، ايمني، صلح & بلوا، ناامني امنيه: ژاندارم، قراسوران

اموال: دارايي، ضياع، مايملك

امي: 1 بي سواد، درس ناخوانده 2 مادري & باسواد، تحصيلكرده

اميد: آرزو، امل، اميدواري، انتظار، توقع، چشم داشت، رجا & نوميدي، ياس اميدوار: آرزومند، چشم به راه، متوقع، مرجو، منتظر & مايوس، نوميد اميدواري: اميد، توقع، رجا & نوميدي، ياس

امير: پادشاه، حاكم، حكمران، خان، خديو، رئيس، ژنرال، سرلشكر، سلطان، شاه، شيخ، فرمانده، ملك اميرالبحر: آدميرال، دريابيگ، درياسالار

اميرالجيش: اميرتومان، باشليق، سپهبد، سپهسالار، سردار اميرزاده: شاهپور، شاهزاده، ملكزاده، ميرزاده

اميري: 1 امارت، تسلط، حكومت، سلطنت، كيايي 2 پادشاهي، سالاري، سرداري

امين: استوار، امانت دار، ثقه، درستكار، درست، درست كردار، صالح، موتمن، معتمد، معتمد، موثق انابت: انابه، پشيماني، توبه انابه: انابت، پشيماني، توبه

اناث: 1 بانوان، زنان، نسوان 2 مادينگان 1 & رجال، مردان 2 نرينه ها  انار: 1 رمان، نار 2 اناربن، نارون

انانيت انيت، مني، منيت انبار: خزانه، سيلو، مخزن انباره: پيل، قوه

انباز: 1 حصه دار، سهيم، شريك المال، شريك، هم بخش 2 مانند، مثل، همتا انبازي: شراكت، شركت، شريكي، مشاركت، همدستي، همكاري انباشتگي: آكندگي، امتلا، پري

انباشتن: آكندن، امتلا، پر كردن & تخليه، خالي كردن

انباشته: آكنده، انبوه، پر، سرشار، لبالب، مالامال، متراكم، مشحون، ممتلي، مملو & تهي، خالي انبان: انبانه، خيك، مشك انبانه: خيك، مشك، مشك

انبساط: 1 بسط، گسترش، گستردگي 2 سرور، شادي، فرح، نشاط & انقباض انبوه: 1 پرپشت، مجعد 2 بسيار، فراوان، كثرت، متراكم، متعدد 3 توده & تنك انتباه: 1 آگاهي، بيداري، نبل 2 توجه، دقت & غفلت انتحار: خودكشي، قتل نفس، نفس كشي

انتخاب: 1 تعيين، گزينش، گلچين 2 برگزيدن، گزيدن & انتصاب

انتزاع: 1 تجريد 2 تجزيه، تفكيك، جداسازي & تعميم انتزاعي: 1 تجريدي، مجرد 2 ذهني 3 معني & عيني

انتساب: ارتباط، انتما، پيوند، خويشاوندي، رابطه، علاقه، نسبت، نسبت دهي، وابستگي  انتشار: 1 منتشر، نشر 2 اشاعه، ترويج، شيوع 3 پراكندن، گستردن 4 سرايت انتصاب: 1 برگماري، تعيين، نصب 2 گماردن، گماشتن & انتخاب انتظار: 1 آرزو، اميد، توقع، چشمداشت 2 شكيب، شكيبايي، صبر 3 نگرش

انتظام: آراستگي، ترتيب، تنسيق، تنظيم، ديسيپلين، سامان، سامان دهي، نظام، نظم انتفاخ: آماس، باد، تورم، نفخ، ورم

انتفاع: 1 بهره بردن، سودبردن، نفع بردن 2 بهره گيري، بهره وري 3 سود، فايده، نفع & اضرار انتقاد: اعتراض، ايراد، ايرادگيري، تنقيد، خرده گيري، عيب جويي، نكته گيري & تمجيد انتقال: 1 جابجايي، نقل 2 سرايت 3 احاله، واگذاري

انتقام: تقاص، تلافي، خونخواهي، كيفر، كين جويي، كين خواهي، كين كشي، كينه توزي، مقابله بمثل & اغماض، عفو

انتقام جو: تلافي جو، كينه توز، كينه كش، كينه ور، منتقم & معفو انتقام جويي: تلافي جويي، كينه توزي، كينه كشي، نقمات

انتها: 1 آخر، اختتام، انجام، پايان، ختم، سرانجام، عاقبت، فرجام، منتهااليه، منتها، نوك، نهايت 2 بن، ته، راس & آغاز، ابتدا

انتهايي: آخري، آخرين، پاياني، نهايي

انتيم: جاني، جانجاني، خودماني، صميمي، كوك، محرم، ندار، يكرنگ انثي: زن، ماده، مادينه، مونث & ذكر

انجام: 1 اجرا، ادا، ارتكاب، اعمال 2 آخر، انتها، پايان، خاتمه، عاقبت، فرجام انجذاب: جذب، كشش

انجم: اختران، ستارگان، سها، كوكب ها انجماد: انعقاد، بستن، جامدشدن، يخزدگي

انجمن: باشگاه، جماعت، جمعيت، حلقه، دايره، كانون، كميته، كميسيون، گروه، مجتمع، مجلس، مجمع، محفل، معشر، ملاء، ندوه، نشست انجير: 1 تين 2 انجيربن 3 سوراخ انجين: موتور

انحا: اشكال، راه ها، روش ها، صور، طرق

انحراف: 1 اعوجاج، خميدگي، كجي، كژي 2 اعتساف، ضلال، ضلالت، كج روي، گمراهي 3 گرايش، ميل & راستي

انحصار: 1 اختصاص، تحديد، تخصيص، منحصر 2 انفراد، محدوديت انحطاط: 1 انخفاض، انقراض، انهزام، زوال، شكست، نابودي 2 پستي انحلال: ازهم پاشيدگي، تعطيل، زوال، متلاشي، نابودي انحنا: اعوجاج، پيچ، خم، خميدگي، قوس، كجي، گوژي انحنادار: قوسدار، مقوس، منحني انخراق: دريدگي، فرسودگي، كهنگي انخفاض: انحطاط، پستي، زوال، سقوط، شكست

اندازه: 1 پيمانه، تعداد، حد، شمار، كيل، معيار، مقدار، مقياس، ميزان، وزن 2 پايگاه، پايه، قدر، مرتبه، مكانت، منزلت 3 قطع 4 معادل اندازه گيري: پيمايش، ذرع، سنجش

اندام: 1 بدنه، پيكر، تن، تنه، جثه، جسم، قامت، قد، كالبد، هيكل 2 آلت، جوارح، عضو 3 ارگانيسم اندر: تو، داخل، در، درون

اندرز: پند، تذكير، توصيه، سفارش، عبرت، موعظه، نصيحت، وصيت، وعظ اندرزگو: پندآموز، پندگو، ناصح، نصيحت گو، واعظ اندرزگويي: پنددهي، پندگويي، نصح، نصيحت

اندروا آويخته، آويزان، معلق

اندرون: 1 حرمسرا 2 باطن، درون، ضمير 3 تو، داخل، در 4 لا، مابين، 1 & بيروني 2 برون، ظاهر، 3، بيرون، خارج

اندروني: 1 حرمسرا، حرم 2 تويي، داخلي & بيروني

اندك: اقل، انگشت شمار، پشيز، جزئي، حقير، شمه، قلت، قليل، قليل، كم، كم، لخت، مزجات، معدود، ناچيز & افزون

اندك اندك: خردخردك، خوش خوش، رفته رفته، كم كم، متدرجاً، نغزنغزك، نم نم، نم نمك اندك بين: 1 بخيل، تنگ چشم، تنگ نظر، ممسك 2 خرده بين، خرده گير، & 1 سخي، كريم اندك سال: بچه، خردسال، طفل، كودك، نوباوه

اندك مايه: 1     بيبضاعت، فقير،             كمسرمايه 2 بي سواد،    بيمايه، عامي،    كمسواد اندكي: پشيزي، قدري، قليلي، كمي

اندوختن: پس انداز كردن، جمع كردن، ذخيره كردن اندوخته: پس انداز، تدارك، توشه، تهيه، ذخيره اندودن: 1 ماليدن 2 پوشاندن

اندوه: اسف، اضطراب، بي آرامي، بي قراري، تاسف، تالم، تحسر، تنگدلي، تيمار، حزن، حسرت، داغ، دريغ، رنج، غصه، غم، كرب، محنت، ملال، ملالت، هم، & سرور، شادي

اندوه آور: اندوهبار، اندوه زا، تاثرآور، تاثرانگيز، ملال آور & شادي بخش، طرب انگيز، طرب زا اندوه كش: اندوه گسار، حزين، غمگسار، محزون، مغموم، ملول

اندوهبار: اندوه آور، تاثرآور، غمبار، مصيبت بار، ملال آور، ملال انگيز، ملالت بار & سرورانگيز، مسرت بخش

اندوهگين: آزرده، افسرده، اندوهناك، حزين، دلتنگ، غصه دار، غمزده، غمگين، غمناك، غمين، متاثر، متالم، متلهف، محزون، مغموم، ملول، ناشاد، نامسرور & مسرور اندوهگيني: اندوه، حزن، غم، غمناكي، ملال، ملالت

اندوهمند: افسرده، اندوهناك، حزين، دلتنگ، غمزده، غمگين، غمين، مغموم، ملول & شاد

اندوهناك: افسرده، اندوهگين، اندوهمند، هزين، دلتنگ، غمزده، غمگين، غمناك، غمين، گرفته، مغموم، ملول، ناشاد & شاد، مسرور

انديشمند: انديشناك، انديشه ور، بخرد، دانا، فكور، متفكر

انديشناك: 1 بيمناك، ترسان، متوحش، هراسان 2 انديشمند، فكور، متفكر 3 متوهم

انديشه: 1 پندار، تامل، تفكر، خيال، راي، سگال، ضمير، فكر 2 سودا 3 احتياط، صرافت، محابا، ملاحظه 4 قصد، نيت 5 اضطراب، بيم، پروا، ترس

انذار: آگاهانيدن، بيم دادن، ترساندن، تهديد كردن انرژي: 1 توان، كارمايه 2 حال، قدرت

انرژي زا پرقوت، كالري دار، مغذي، مقوي

انزجار: اشمئزاز، اكراه، بيزاري، تنافر، تنفر، نفرت، وازدگي

انزجارآور: بيزاري زا، تنفرزا، زننده، متهوع، مشمئزكننده، نفرت انگيز، نفرت بار، نفرت زا انزوا: اعتزال، اعتكاف، تجرد، تنهايي، عزلت، گوشه گيري، گوشه نشيني

انس: 1 خو، عادت 2 آميزش، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت 3 دوستي، محبت، وابستگي

انسان: آدم، آدميزاد، آدمي، انس، بشر، مردم، ناس & جن، دد، ديو انسانيت: آدميت، بشريت، مردمي، مروت & حيوانيت انسداد: بند، بندش، سد، گرفتگي، گير & انفتاح انسيكلوپدي: دائره المعارف، دانشنامه، فرهنگنامه انشا: 1 تحرير، ترقيم 2 آفرينش، ابداع، ايجاد، خلق  انشعاب: افتراق، پاشيدگي، پراكندگي، تفرقه، تقسيم، جدايي، شاخه، شعبه انشقاق: انقطاع، بريدگي، ترك خوردگي، شكافتگي انصاف: داد، رحم، عدالت، عدل، مروت، نصفت & بيداد انصافدار: حق جو، دادور، عادل، منصف

انصراف: اعراض، پشيماني، تغييرعقيده، عدول انضباط: 1 ترتيب، ديسيپلين، نظام، نظم 2 ادب، نزاكت انضمام: الحاق، پيوست، پيوستگي، ضميمه انطباق: برابري، وفق، يكساني

انعام: 1 احسان، بخشش، پاداش، جايزه، خلعت، دهش، صله، عطا، عطيه، هبه، هديه 2 شاگردانگي 3 شتل، شتلي

انعام: چهارپايان، دواب، ستوران انعطاف: 1 تساهل، نرمش، نرمي 2 خميدگي

انعقاد: 1 تشكيل 2 انجماد، بسته شدن، دلمه شدن 3 بستن انعكاس: 1 بازتاب، پژواك، طنين، عكس العمل 2 واژگوني انفجار: 1 تركيدن، جوشش، غليان، فوران 2 شكافتن انفراد: انحصار، تنهايي، تنهايي، فردي، ويژگي & عموم انفرادي: تكي، تنهايي، فرادا، فردي & جمعي

انفصال: 1 انفكاك، تجزيه، جدايي، فصل، گسستگي 2 مفارقت 3 بركناري، خلع، عزل 4 انقطاع، گسيختگي & اتصال

انفعال 1 خجالت، خجلت، خفت، شرمساري، شرمندگي 2 انابت، پشيماني، لهف، ندامت 3 استغفار، تاثر 4 آزرم، شرم

انفكاك: انفصال، پراكندگي، تفكيك، جدايي، فك، گسستگي، گسيختگي انفيه: مخدر، ناس

انقباض: 1 فشردگي، گرفتگي 2 دل گرفتگي، دلگيري & انبساط

انقراض: 1 سرنگوني، واژگوني 2 انهدام، زوال، نابودي 3 انحطاط، تلاشي، ضعف انقضا: اتمام، اختتام، پايان، خاتمه، سپري، سرآمدن

انقطاع: 1 انفصال، جدايي 2 بريدگي، پارگي، گسستگي، گسيختگي 3 انشقاق، قطع 4 فروكش & اتصال، پيوستگي، وصل

انقلاب: اغتشاش، تحول، تنش، شورش، قيام، ناآرامي، نهضت انقلابي: 1 چريك، مبارز 2 اخلالگر، شورشگر، شورشي

انقياد: اطاعت، پيروي، تابعيت، تبعيت، تسليم، تمكين، طاعت، فرمانبرداري انكار: ابا، امتناع، تحاشي، تكذيب، تكذيب، جحد، حاشا، رد، نفي، نكول انكسار: 1 شكستگي، شكست 2 فروتني

انگ: 1 برچسب، علامت، مارك، نشان 2 شيره، عصاره 3 زنبور

انگار: 1 پنداشت، پندار، تخيل، تصور، خيال، فرض، فكر 2 پنداري، گويا، گويي

انگاره: 1 حد، طرح 2 فرضيه 3 خيال، فرض، گمان، وهم انگاشت: پندار، پنداشت، توهم، خيال، گمان انگبين: شهد، شيريني، عسل & شرنگ انگشت: 1 اصبع، كليك 2 انقوزه، صمغ

انگشت شمار: اندك، قليل، كم، معدود & بسيار، كثير انگشت نما: 1 رسوا، مفتضح 2 پرآوازه، زبانزد، مشهور، معروف انگشتر: انگشتري، حلقه، خاتم انگشتري: انگشتر، حلقه، خاتم

انگل: 1 پارازيت، ميكرب، ويروس 2 طفيلي، گدا، مفتخوار، مفت خور انگم: رزين، سقز، صمغ انگور: تاك، رز، رزبن، مو

انگيزش: اغوا، تحريض، تحريك، ترغيب، تشجيع، تشويق، تهييج، وسوسه انگيزه: باعث، جهت، داعيه، دليل، سبب، علت، محرك، موجب  انموذج: الگو، مختصر، نمونه انواع: اشكال، اطوار، اقسام، انحا

انهدام اضمحلال، امحا، انقراض، تخريب، تلاشي، خرابي، زوال، فروريزي، فنا، نابودي، ويراني، هدم انهزام: انحطاط، شكست، فرار، گريختن، گريز، هزيمت انهماك: اصرار، پافشاري، جد، كوشش انيت: انانيت، خودي

انيس: آشنا، دلارام، دمخور، دمساز، رفيق، مونس، همدم، همنشين اوان: آغاز، ابتدا، اوايل، اول، بدو، عنفوان، نخست & پايان اوايل: آغاز، ابتدا، اوايل، اوان، اول، بدو، شروع، عنفوان & اواخر اوباش: 1 اجامر، اراذل، الواط 2 بي سروپا، لات

اوج: ارتفاع، بالا، بحبوحه، بلندي، بلندي، رفعت، صعود، فراز، قله، منتها، نوك & حضيض، نشيب اوج گيري: بلندپروازي، پرواز، تصعيد، صعود اوراد: 1 عزايم 2 ادعيه، اذكار

اورنگ: 1 پات، تاج، تخت، ديهيم، سرير، مسند 2 خدعه، فريب، مكر، نيرنگ 3 جلال، شان، شكوه، فر اوقات: 1 دوران، روزگار، عهد 2 احوال، حال، خلق

اوقات تلخ: 1 بدخلق، ترشرو، خشمگين، عبوس، عصباني، عصبي 2 اندوهناك، غمناك، مهموم & تردماغ اول: آغاز، ابتدا، ازل، اوان، اوايل، بدو، عنفوان، غره، نخست، يكم & آخر، انتها

اولاد: آل، احفاد، اخلاف، اسباط، ذريه، زادگان، زاده، فرزندان، نتيجه، نسب، ولد اولويت: برتري، ترجيح، تفوق، تقدم، رجحان، مزيت اولي: ارجح، برتر، سزاوارتر، مقدم اولين: آغازين، نخستين، يكمين

اوهام: احلام، پندارها، خرافات، خيالات، وهم اهالي: اهل، ساكنان، شهروندان، كسان، مردمان

اهانت: استخفاف، بي حرمتي، تحقير، توهين، خوارداشت، وهن، هتك حرمت & احترام  اهانت آميز: 1 اهانت بار، خفت بار، موهن، وهن آميز 2 نيشدار & احترام آميز  اهانت بار: اهانت آميز، خفت آميز، موهن، وهن آميز اهتزاز: 1 افراخته، افراشته 2 جنبش، حركت، نوسان

اهتمام: 1 تقلا، تكاپو، تلاش، جديت، جهد، سعي، كوشش، مجاهدت، مساعي 2 تيمارداري، دلبستگي، غمخواري، همت گماري

اهدا: پيشكش، تقديم، نثار، وقف، هديه

اهريمن: 1 ابليس، اهرمن، ديو، شيطان، عفريت 2 پليد، خبيث، نابكار & اهورا

اهل: 1 سزا، صلاحيت دار، مطلع، وارد 2 رام، سزاوار، صالح 3 اهالي، بومي، تبعه، ساكن & نااهل اهل اله بديل، سالك، عارف

اهل بيت: خاندان، دوده، سلاله، فاميل

اهلي: 1 آمخته، دست آموز، رام 2 محلي، ولايتي & وحشي اهليت: خبرگي، سزاواري، شايستگي، لياقت

اهمال: تسامح، تعلل، تغافل، تكاهل، تنبلي، تهاون، سستي، طفره، غفلت، فرويش، كاهلي، كوتاهي، مسامحه، مماشات، مماطله

اهميت: 1 ابهت، ارج، ارزش، شكوه، قدر 2 تاثير 3 بايستگي اهورامزدا: آفريدگار، ايزد، پروردگار، خدا، يزدان & اهريمن اهورايي: ايزدي، خدايي، رباني، يزداني & اهريمني، شيطاني اي: ايا، هان، هاي، هلا اي دريغ: افسوس، واي، هيهات ايا: اي، هلا

ايادي: دستياران، شركا، همدستان، همكاران، همگنان اياغچي: 1 آبدار، ساقي، شربتدار 2 آشپز، سفره چي

ايام: 1 روزها 2 ادوار، دوران، دهر، روزگار، زمانه، عهد & ليالي

ايثار: 1 جانبازي، فداكاري، قرباني 2 گذشت  ايجابي: اثباتي & سلبي

ايجاد: ابداع، احداث، پيدايش، تاسيس، تشكيل، تكوين، توليد، خلق، خلقت، كون، وضع ايجاز: اجمال، اختصار، تلخيص، خلاصه، كوتاه & اطناب ايده: آرمان، انديشه، زعم، عقيده، فكر ايذاء: آزار، اذيت، تعذيب، شكنجه

ايراد: اعتراض، انتقاد، بازخواست، بهانه گيري، خرده گيري، عيب جويي، مواخذه ايرادگير: بهانه جو، بهانه گير، خرده گير، رخصه جو، عيب جو، معترض، منتقد، ناقد ايرادگيري: انتقاد، بهانه گيري، عيب جويي، نقد ايراني: آريايي، عجم، فارسي & انيران  ايز: اثر، رد، نشانه

ايزد: آفريدگار، اﷲ، پروردگار، جان آفرين، خدا، فرشته، يزدان ايزدي: الهي، خدايي، رباني، يزداني ايست: توقف، درنگ، سكته، مكث، وقفه ايستا: بي حركت، راكد، ساكن، متوقف

ايستادگي: 1 ابرام، استقامت، استقرار، پايداري، ثبات، دوام، مقاومت 2 قيام & قعود ايستادن: قيام & جلوس، نشستن ايستاده: 1 برپا، قايم 2 راكد & نشسته ايستايي: توقف، ركود، سكون & پويايي ايستگاه: 1 توقفگاه، موقف، يام 2 رله ايضاً: بازهم، علاوه براين، نيز، هم، همچنين ايضاح: تشريح، توضيح، روشنگري، وضوح ايفا: 1 اجرا، اعمال، انجام 2 ادا، وفاي به عهد ايفاد: ارسال، فرستادن

ايقاع: 1 ضرب، وزن 2 تاخت، شب تازي، شبيخون ايقان: اطمينان، اعتقاد، باور، يقين ايكاش: كاش، كاشكي

ايل: 1 تيره، طايفه، عشيره، قبيله 2 همراه، يار 3 رام، مطيع

ايلچي: پيغام آور، پيك، رسول، سفير، فرستاده، قاصد، قنسول، كنسول ايلغار: چپاول، حمله، شبيخون، غارت، لاش، نهب، هجوم

ايما: استعاره، اشاره، تعريض، رمز، كنايه، گوشه ايمان: اطمينان، اعتقاد، باور، باورداشت، عقيده، گرويدن ايمن: امان، بزينهار، بي ترس، درامان، سالم، مامون، مصون، مطمئن ايمني: اطمينان، امنيت، سلامت، مصونيت & خطر اين دم: اكنون، الان، اين لحظه، حال اينت: آفرين، احسنت، خه خه، زهي، قس اينجا: ايدون، اين مكان، اين موضع & آنجا اينك: اكنون، اين زمان، حال، حالا اينگونه: اين چنين، اين طور، چنين

ايوان: 1 درگاه، رواق، صفه 2 بارگاه، صرح، قصر، كاخ ايهام: 1 پندار، پنداشت، گمان، 2 شبهه پردازي بئر : چاه، چاه آب

 


اثر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان دانش آموزان

استاد راهنما:

جناب آقای دکتر حسن امیری

 

نگارش:

فرزانه فیضی

 

 

تابستان 1394

 

 

تقدیم

تقدیم به پدر و مادر مهربانم که هر لحظه وجودم را از چشمه سار پر از عشق چشمانشان سیراب می کنند.

تقدیم به همسرم به پاس قدر دانی از قلبی آکنده از عشق و معرفت که محیطی سرشار از سلامت و امنیت و آرامش و آسایش برای من فراهم آورده است.

تقدیم به دلبندانم محمد مهدی و محمد امین که آسایششان آرامش من است.

 

تقدیر و تشکر

سپاس و ستایش خدای مهربان را که پرتو لطف بی انتهایش، همواره راهنما و روشنگر راهم بوده است.

مراتب سپاس و تشکر خود را به:

به پیشگاه راهنمای ارجمندم، جناب آقای دکتر حسن امیری که در تهیه و تدوین این پایان نامه یاریم کردند، تقدیم می نمایم.

 

 

 

 

فهرست مطالب

عنوان                                                                                                                         صفحه

فصل اول:

مقدمه  2

بیان مساله  5

اهمیت و ضرورت مساله  8

اهداف تحقیق   10

فرضيه‏هاي تحقیق   10

تعاریف نظری و عملیاتی متغیرها 10

فصل دوم:

سلامت   14

تعریف سلامت روان  15

ویژگی های افراد دارای سلامت روانی   16

سلامت روان از منظر الگوی پزشکی و روان پزشکی   17

سلامت روان از نظر مکتب روان تحلیلی   19

الگوی رفتارگرایی   20

الگوی انسان گرایی   21

اعتماد به نفس    22

اعتماد به نفس از دیدگاه رویکردهای روانشناسی   23

افسردگی   26

نظریه های مربوط به افسردگی   27

نظریه ی زیست شناسی   27

نظریه روان کاوی   27

نظريه يادگيري   28

نظریه شناختی در مورد افسردگی   29

دیدگاه رفتاری   30

دیدگاه انسان گرایی یا هستی گرایی   30

انواع افسردگی و علائم آن  31

علائم افسردگی   31

بررسی علت های افسردگی   32

اعتیاد به اینترنت   33

انواع اعتیاد به اینترنت   35

1-اعتياد به سايبر سكس    35

2-اعتياد از نوع روابط سايبر  36

3-اعتياد به خريد، تجارت و مزايده 37

4-اعتياد به جست‌وجو ذخيره بيش از اندازه اطلاعات   37

5-اعتياد به كامپيوتر (انجام وسواس‌گونه بازيهاي كامپيوتري و يا برنامه نويسي علوم كامپيوتر)  37

رویکردهای نظری درباره اینترنت   38

محیط های تعاملی در اینترنت   38

نظريه كنش ارتباطي هابرماس    38

نظريه كلي و ولخارت در مورد تأثير گروه 40

محیط های شبه تعاملی   41

تئوري هاي ارتباط جمعي   41

ديدگاه ها و نظريه ها در تبيين گرایش به اينترنت   42

نظريه يادگيري اجتماعي   42

نظريه کنترل اجتماعي   43

نظريه روان كاوي   46

نظريه شناختي   46

نظریه رفتاری   46

نظريه شناختي رفتاري   48

نظريه بيولوژيکي   48

نظريه سازه گرايي اجتماعي   49

نظریه جان سولر  50

تاثیر اعتیاد به اینترنت بر سلامت روان، اعتماد و افسردگی   52

پیشینه پژوهش    57

پیشینه داخلی   57

پیشینه خارجی   60

فصل سوم:

مقدمه  65

روش پژوهش    65

جامعه آماری   65

حجم نمونه و روش نمونه گیری   65

ابزار جمع آوری داده ها 66

پرسشنامه افسردگی بک    66

پرسشنامه اعتماد به نفس کوپر اسمیت   67

پرسش نامه سلامت روان(GHQ-28)  67

پرسشنامه اعتیاد به اینترنت یانگ    69

روش اجرای پژوهش    70

روش های آماری برای تحلیل داده ها 70

فصل چهارم:

مقدمه  72

آمار توصیفی   72

آمار استنباطی   75

بررسی فرضیه های پژوهش    75

یافته های جانبی   79

فصل پنجم:

یافته های پژوهش    83

محدودیت های پژوهش    87

پیشنهادات   87

پیشنهادات پژوهشی   87

پیشنهادات کاربردی   88

خلاصه پژوهش    88

منابع فارسی   91

منابع لاتین  96

 

 

 

چکیده

این پژوهش با هدف بررسي تاثیر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان دانش آموزان شهرستان صحنه صورت گرفته است. روش پژوهش توصیفی و از نوع علی مقایسه ای (پس رویدادی) می باشد. برای ارزیابی متغیرها از پرسشنامه های افسردگی بک، اعتماد به نفس کوپر اسمیت، سلامت روان و اعتیاد به اینترنت یانگ استفاده شده است. انتخاب نمونه با استفاده از روش نمونه گیری تصادفی خوشه ای چند مرحله ای و از بین کلیه دانش آموزان شهرستان صحنه تعداد 140 نفر(70 دانش آموز دختر و 70 دانش آموز پسر) بود. جهت تجزیه و تحلیل داده ها از روش تحلیل واریانس چند متغیری (MANOVA)، تحلیل واریانس یک راهه و آزمون تعقیبی شفه استفاده شد. نتایج پژوهش نشان داد که بین سلامت روان، افسردگی و اعتماد به نفس با اعتیاد به اینترنت دانش آموزان شهرستان صحنه رابطه وجود دارد.

کلیدواژه ها: اعتیاد به اینترنت، افسردگی، اعتماد به نفس، سلامت روان

 

 

فصل اول:

کلیات پژوهش

مقدمه

اینترنت یکی از ابزارهاي پیشرفته فن آوري است که تشخیص اعتیادآور بودن آن از مصرف مفید بسیار دشوار است. اگر چه راهنماي آماري تشخیص اختلالات روانی که توسط انجمن روانپزشکان آمریکا (DSM-IV) منتشر شده جهت شناسایی این اختلال مواردي را عنوان کرده است(فرود و اسکرودر[1]، 2011). با این وجود امروزه استفاده از اصطلاح اعتیاد به اینترنت به وفور توسط پژوهشگرانی چون کندل و یونگ دیده می شود. رشد روزافزون و عوارض ناگواري که اعتیاد به اینترنت به همراه دارد باعث شده که از این اختلال به عنوان اعتیادي که سرآمد همه اعتیادهاي رفتاري است یاد شود. این اختلال یک پدیده بین رشته اي است که علوم مختلف پزشکی، رایانه اي، جامعه شناسی، حقوق، اخلاق و روان شناسی هر یک از ابعاد مختلفی این پدیده را مورد بررسی قرار داده اند. با وجود تمام محاسنی که استفاده از اینترنت براي انسان امروزي به همراه دارد ولی این فن آوري نوین ارتباطی همچون یک شمشیر دو لبه می تواند مضرات و مشکلات فراوانی را به خصوص براي نسل جوان به همراه داشته باشد(جعفری و فاتحی زاده، 1391).

اعتياد اينترنتي رفتاري وسواسي يا آرزوي برقراري پيوند يا حتي نمودي از انتقال يا بازتاب روابط و يا رفع نياز قلمداد مي شود. لفظ اعتياد، بيشتر تداعي كننده اعتيادهاي سنتي همچون اعتياد به الكل، نيكو تين، مواد مخدر و قمار است، اما اعتياد از طريق اينترنت با وجه جديدي روبه رو شده است. گسترش رايانه هاي شخصي و افزايش اتصال به اينترنت در خانه و محل كار، منجر به ظهور اعتياد آنلاين شده است. اعتياد به اينترنت شامل اعتياد به اتاق هاي گپ، آنلاين و خريدهاي اينترنتي مي شود. همچون ديگر اعتيادها، اعتياد به اينترنت، فرد معتاد را از خانواده و اطرافيانش منزوي مي سازد. اعتيادهاي رفتاري، همچون اعتياد به شبكه هاي اينترنت مي تواند موجب تخریب سلامت، روابط، احساسات و نهايتا روح و روان فرد گردند. به نظر مي رسد كه استفاده اعتيادي از اينترنت، همانند ديگر انواع اعتياد، داراي دوره تحمل و ترك مشابهي است(ین[2] و همکاران، 2007).

كامپيوتر و نفوذ گسترده تكنولوژي اينترنت در دنياي امروز باعث شده كه هر كسي به نحوي با اين تكنولوژي درگير شده و با آن سروكار داشته باشد. اين تقاضاي فزاينده به تكنولوژي اينترنت براي بسياري از افراد با مشكلات عمده بهداشت رواني و ارتباطات اجتماعي ناسالم، همراه بوده است(حسن زاده، 1388).

استفاده بيش از حد از اينترنت، انسان ها را از جامعه و ارتباطات اجتماعي واقعي دور ساخته و با حذف تعاملات واقعي اجتماعي و تسلط بر زندگي افراد مي تواند با احساس تنهايي و در نهايت افسردگي در ارتباط باشد. زيرا كاربران اغلب با انتصاب روابط برخطي كه ساختگي و ضعيف است و جايگزيني و ترجيح آن بر تعاملات عيني زندگي، به روابط واقعي زندگي كمتر بها مي دهند و همين موضوع، مي تواند با بروز افسردگي در ارتباط باشد. با افزايش افسردگي و تنهايي، معتادان اينترنتي باز هم بيشتر و هربار براي مدت طولاني تري به اينترنت وصل مي شوند. اين همان چرخهاي است كه در الكلي ها هم ديده مي شود؛ يعني نوشيدن براي فرار از مشكلات، سپس احساس بدتر شدن و سرانجام بيشتر نوشيدن براي رهايي از احساسات ناخوشايند. نتيجه اي كه در اين بحث بدست مي آيد، اثبات اصل همايندي اعتياد به اينترنت با اختلالات ديگر است. يعني اعتياد به اينترنت غالباً با يكي ديگر از اختلالات روحي و رواني در افراد همراه است(یانگ، 1998، به نقل از بیدی و همکاران، 1391).

با توجه به عواقب اعتیاد به اینترنت، مثل تغییر دادن سبک زندگی به منظور صرف زمان بیشتر در اینترنت، کاهش عمومی فعالیت بدنی، بی توجهی به سلامت خود در نتیجه کار با اینترنت، اجتناب از فعالیت های مهم زندگی به منظور صرف وقت بیشتر در اینترنت، کاهش روابط اجتماعی، نادیده گرفتن خانواده و دوستان، مشکلات مالی و مشکلات تحصیلی، لازم است پدیده اعتیاد به اینترنت از زوایای گوناگون به طور دقیق بررسی شود و عوامل و زمینه های شکل گیری و پیامدهای آن شناسایی شود(بیدی و همکاران، 1391).

این پژوهش درصدد بررسی تاثیر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان دانش آموزان شهرستان صحنه می باشد.

 

 

 

 

بیان مساله

تاکنون تعاریف مختلفی از سلامت روان صورت گرفته است. کارل مننجر می گوید :”سلامت روانی عبارتست از حداکثر سازش ممکن فرد با جهان اطرافش، به طوری که باعث شادی و برداشت کاملا مفید و موثر فرد از زندگی باشد”. سازمان جهانی بهداشت، نیز سلامت را نه فقط صرفا فقدان بیماری و ناراحتی، بلکه به صورت بهزیستی کامل فیزیکی، روانی و اجتماعی تعریف می کند(حسام و همکاران، 1390). عوامل مختلفی بر سلامت روان افراد تاثیر می گذارند. یکی از این عوامل اعتیاد به اینترنت می باشد. اعتیاد به اینترنت به عنوان یک ناتوانی در کنترل استفاده از اینترنت تعریف شده است. این امر ممکن است به اختلال جدی در عملکرد روانشناختی و اجتماعی فرد منجر شود. محققان گزارش کرده اند که بین خیلی از اختلالات روانپزشکی با اعتیاد به اینترنت همزیستی وجود دارد(لی[3] و همکاران، 2014).

اینترنت به خودي خود ابزار بی ضرري است، اما استفاده بیش از حد و نادرست از آن، خطر اعتیاد به آن را به دنبال دارد که این پدیده مشکل عمده اي را براي بهداشت روانی جامعه ایجاد کرده است(میرزائیان و همکاران، 1390). همانند تمام انواع ديگر اعتياد، اعتياد به اينترنت نيز با علائمي همچون اضطراب، افسردگي، کج خلقي، بي قراري و افکار وسواسي يا خيالبافي راجع به اينترنت همراه است. از طرفي، در عين حال که روابط اين افراد در جهان مجازي افزايش مي يابد، در مقابل از دامنه ي روابط آنان در جهان واقعي کاسته مي شود. اختلال اعتياد اينترنتي نوعي اختلال روان شناختي – اجتماعي است که از مشخصه هاي آن، علايم کناره گيري، اختلالات عاطفي و از هم گسيختگي روابط اجتماعي است. اعتیاد اینترنتی، انسان ها را به افرادي رها شده تبدیل می کند و بر روابط اجتماعی آنان تأثیر می گذارد. در نتیجه استفاده بیش ازحد از اینترنت، بهره وري و بازده کاري کاربران اینترنت، پایین می آید. آنان با تأخیر به محل کار می روند و دچار کم کاري می شوند. عدم تحرك جسمی و چاقی به همراه علایمی چون درد کمر، پشت و ماهیچه، از دیگر تبعات این مسأله اند. این کاربران به هرحال، حتی در صورت کناره گیري از اینترنت، دچار علایم اختلال می شوند(میرزائیان و همکاران، 1390).

اعتیاد به اینترنت می تواند منجر به افسردگی افراد شود. افسردگي اختلالي روانشناختي است كه باعث ايجاد تغييرات زيادي در خلق و خو، ديدگاه، كمال طلبي، توانايي تفكر ، ميزان فعاليت و فرايندهاي بدني نظير خواب، انرژي و اشتهاي افراد مي شود(همان). آمار سازمان بهداشت جهاني نشان مي دهد كه نزديك به 41 ميليون نفر از كل جمعيت جهان مبتلا به افسردگي هستند كه علل آن بيش از 50 مورد ذكر شده است. در حالي كه نمازي[4] و همكاران (2005)، دريافتند بين ميزان استفاده از اينترنت و افسردگي كاربران رابطه معنادار وجود ندارد اما كاربراني كه بيشتر از اتاق هاي گفتگو(چت) استفاده مي كنند افسرده تر هستند(به نقل از میرزائیان و همکاران، 1390). كينگ استورم[5](2003)، افراد معتاد به اينترنت را كمرو، خجالتي و افسرده دانسته. كوبي، لاوين و باروز[6](2001)، افراد معتاد به اينترنت را داراي مشكلات خواب، تحصيلي، تنهايي، جسمي، اضطراب و افسردگي دانسته است.

اعتياد به اينترنت، با عزت نفس نيز در ارتباط است .به نظر برخي پژوهشگران ، افرادي كه عزت نفس پايين و مهارتهاي اجتماعي كمي دارند، بيشتر از همه احتمال دارد كه وسوسه شوند تا در فضاي مجازي، كنترل را به دست بگيرند و احساس هويت و جايگاهي را كه در زندگي واقعي ندارند به دست آورند. با اين همه نوع رابطه بين عزت نفس و اعتياد به اينترنت معلوم نيست و نمي توان گفت كه عزت نفس پايين از اعتياد به اينترنت حاصل مي شود يا اين كه كساني كه عزت نفس پايين دارند به سراغ اينترنت رفته و به آن معتاد مي شوند. رابطه عزت نفس پايين با اعتياد به اينترنت در تحقيقات متعددي، تأييد شده است. (جانسون، 2011).

طبق دیدگاه های موجود هنوز مشخص نیست اعتیاد به اینترنت نتیجه سلامت روان پایین، افسردگی و اعتماد به نفس کم می باشد یا افرادی که سلامت روان پایین، افسردگی و اعتماد به نفس پایینی دارند به اینترنت معتاد می شوند. می توان گفت که فرد ارتباط با اینترنت را به عنوان راه فرار از مشکلات واقعی، خلاص شدن از احساس کسالت خود، رهایی از احساسات درماندگی، گناه، تنهایی، اضطراب یا افسردگی انتخاب کرده است و از آن استفاده می کند(آندرسون، 2001).

با توجه به اهمیت شناخت اعتیاد به اینترنت و اشاعه این نوع اعتیاد به ویژه در بین کودکان و نوجوانان، این پژوهش درصدد بررسی تاثیر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان دانش آموزان شهرستان صحنه می باشد.

 

 

 

اهمیت و ضرورت مساله

جامعه ما اكنون در حال انتقال تاريخى از اشكال صنعتى توليد به سوى يك شكل اطلاعاتى نظم اجتماعى است. اين انتقال تا حدى به اين معناست كه اشكال جديدى از كنش متقابل اجتماعى به كار گرفته خواهد شد. در نتيجه، چيزى كه امروزه به عنوان اعتياد اينترنتى ترسيم مى شود ممكن است در سال هاى آتى به عنوان رفتارى متداول تلقّى شود. ما در حال مشاهده تولد يك نظم اجتماعى تكنونولوژيكى تازه اى هستيم كه براى تحقيقات جامعه شناختى اهميت فراواني دارد. اگر قرار باشد تعريفي نسبتاً جامع از اعتياد اينترنتي ارائه دهيم بايد بگوييم كه «اعتياد اينترنتي به گستره وسيعي از مشكلات رفتاري و كنترل انگيزه استفاده از اينترنت اشاره دارد و به‌عنوان يك رفتار وسواسي، يا آرزوي برقراري پيوند، يا شايد حتي نمودي از انتقال و يا بازتاب روابط، و يا رفع نياز قلمداد مي‌شود(معيدفر و همكاران، 1386). اين اعتياد داراي جنبه هاي بسياري از جمله اعتياد به سايبر سكس، اعتياد از نوع روابط سايبر، اعتياد به خريد، تجارت و مزايده، اعتياد به جست‌وجو ذخيره بيش از اندازه اطلاعات و بالاخره اعتياد به كامپيوتر مي باشد. اعتياد اينترنتي داراي پيامدها و عوارض خواسته و ناخواسته بسيار جسمي و روحي مي باشد. حجم رو به رشدي از تحقيقات صورت گرفته پيرامون گرايش هاي اينترنتي، حكايت از آن دارد كه اختلال اعتياد اينترنتي نوعي اختلال روانشناختي ـ اجتماعي است كه از مشخصه‌هاي آن، تحمل، علائم كناره‌گيري، اختلالات عاطفي، و ازهم‌گسيختگي روابط اجتماعي است. به هر حال، پديده اعتياد اينترنتي، همزمان با افزايش دسترسي روزانه مردم به منابع آنلاين شايع‌تر مي‌شود. وب، داراي منابع غني و سرگرم‌كننده است. اما براي بسياري از مردمي كه به آن معتادند، اين منافع، در حال تبديل شدن به آسيبها و نابهنجاريهاي رواني و رفتاري است. مطالعات نشان داده است كه 14 درصد از كاربران اينترنت، دچار علائم رفتارهاي وسواسي، حالت روان‌شيدايي، افسردگي و جز اين‌ها هستند (میرزائیان و همکاران، 1390). از ديدگاه رفتارى- شناختى نشانه هاى اختلال اعتياد به اينترنت شامل افكار وسواسى دربارة اينترنت، كنترل تكانة ضعيف، ناتوانى در متوقف كردن استفاده از اينترنت و مهم تر از همه اين باور است كه اينترنت تنها دوست فرد است. علاوه بر اين در موقعى كه تماس برقرار نيست به فكر اينترنت بودن، بار آينده تماس گرفتن را پيش بينى كردن و صرف مخارج زياد دربارة اينترنت و كارهاى مربوط به آن نيز نشانه هاى ديگر اين اختلال هستند. مشكل عمده ديگر جداكردن فرد از دوستان خود به نفع دوستان اينترنتى است و در نهايت نوعى احساس گناه، دربارة استفاده از اينترنت و دروغ گفتن به دوستان درباره وقت صرف شده و به صورت سرى نگهداشتن آن نشانه هاى ديگر اين اختلال هستند. اين افراد در حاليكه مى دانند كارشان از نظر اجتماعى مورد پسند نيست، نمى توانند آن را متوقف كنند چرا كه خود به خود به خودارزشى كمتر و در نتيجه نشانه هاى بيشتر مى انجامد(خانجانی و اکبری، 1390).

با توجه به شیوع استفاده از اینترنت و وابستگی جمع کثیری از کودکان، نوجوانان و جوانان بررسی تاثیرات وابستگی و اعتیاد به اینترنت ضرورت دارد. از آنجایی که کودکان و نوجوانان به مرحله بلوغ عقلی کامل نرسیده اند امکان دارد با استفاده از اینترنت جنبه های دیگر زندگیشان را فراموش کنند و نیز از اینترنت استفاده نابجا کنند، لذا در این پژوهش دانش آموزان مورد بررسی قرار گرفته اند. با انجام این پژوهش دانش آموزان از مضرات اعتیاد به اینترنت و تاثیرات آن بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان آگاه می شوند. مدیران و مسئولین مدارس می توانند طبق نتایج این پژوهش آموزش های لازم برای آگاهی از تاثیرات اعتیاد به اینترنت به دانش آموزان داده می شود. پژوهشگران آینده نیز طبق نتایج این پژوهش می توانند به بررسی بیشتر اعتیاد به اینترنت و آثار آن بپردازند. بنابر توضيحات فوق و گسترش روزافزون پديده اجتماعي- روانشناختي اعتیاد به اینترنت، بسيار حائز اهميت است كه تحقيقات علمي و روشمندانه مبتني بر داده هاي برگرفته از واقعيت هاي موجود جامعه، صورت بگيرد و منجر به ارائه راهكارهاي عملي و كاربردي درين خصوص گردند. لذا این تحقیق در صدد بررسی تاثیر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی و اعتماد به نفس و سلامت روان دانش آموزان شهرستان صحنه می باشد.

اهداف تحقیق

1-تعیین تاثیر اعتیاد به اینترنت بر سلامت روان دانش آموزان شهرستان صحنه

2- تعیین تاثیر اعتیاد به اینترنت بر افسردگی دانش آموزان شهرستان صحنه

3- تعیین تاثیر اعتیاد به اینترنت بر اعتماد به نفس دانش آموزان شهرستان صحنه

فرضيه‏هاي تحقیق

1-بین سلامت روان و اعتیاد به اینترنت رابطه وجود دارد.

2- بین افسردگی و اعتیاد به اینترنت رابطه وجود دارد.

3-بین اعتماد به نفس و اعتیاد به اینترنت رابطه وجود دارد.

تعاریف نظری و عملیاتی متغیرها

تعریف مفهومی سلامت روان

سلامت روانی عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردي اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب. شخصی که بتواند با محیط خود و اطرافیان و به طورکلی، اجتماع سازگار شود از نظر بهداشت روانی بهنجار است (میرزائیان و همکاران، 1390).

تعریف عملیاتی سلامت روان

میزان نمره ای است که فرد از پرسشنامه سلامت روان GHQ-28 به دست آورده است.

 

 

تعریف مفهومی افسردگی

افسردگی یک مشکل مهم سلامت عمومی است که شیوع بالایی دارد و بر افراد و جامعه تاثیر ویرانگری می گذارد(لو و همکاران، 2014). افسردگی، رایج‌ترین اختلال روانی است كه اخیرا به شدت رو به افزایش نهاده است. افسردگی را سرماخوردگی بیماری روانی نیز می‌نامند. تقریبا همه، حداقل به صورت خفیف احساس افسردگی كرده‌اند. احساس دمغی، بی‌حوصلگی، غمگینی، ناامیدی، دلسردی و ناخشنودی همگی از تجربیات افسردگی رایج هستند. این حالت را افسردگی بهنجار می‌گویند(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

تعریف عملیاتی افسردگی

میزان نمره ای است که فرد از پرسشنامه افسردگی بک به دست آورده است.

تعریف مفهومی اعتماد به نفس

واژه اعتماد به نفس که از قرن هفدهم به کار گرفته شده، همان باور آدمی به توانایی های خود است به نحوی که از هیچ کوششی فرو گذار نکند و از سختی راه ناامید نشود. تعریفی که باری ال. ریس و روندا برانت از اعتماد به نفس ارائه داده اند عبارت است از :”آنچه که درباره خود می اندیشید و احساسی که درباره خود دارید و آن برآیند اطمینان به خود و احترام به خویشتن است”(لواسانی و آذربایجانی، 1391).

تعریف عملیاتی اعتماد به نفس

میزان نمره ای است که فرد از پرسشنامه اعتماد به نفس کوپر اسمیت به دست آورده است.

تعریف مفهومی اعتیاد به اینترنت

اعتیاد به اینترنت با عباراتی نظیر اختلال ناشی از استفاده بیش از حد از اینترنت یا استفاده نامعقول و بیمارگونه از اینترنت تعریف می شود. گاهی از این بیماري با عنوان اختلال اعتیاد به اینترنت یا اعتیاد مجازي نیز نام برده می شود. اعتیاد به اینترنت شامل اعتیاد به اتاق هاي گپ، هرزه نگاري و قمار درون خطی است که می تواند زمینه تخریب سلامت روابط احساسات و در نهایت روح و روان افراد را فراهم نماید(فلاح مهنه، 2007، به نقل از میرزائیان و همکاران، 1390).

تعریف عملیاتی اعتیاد به اینترنت

میزان نمره ای که فرد از پرسشنامه اعتیاد به اینترنت یانگ به دست آورده است.

 

 

 

فصل دوم:

ادبیات و پیشینه پژوهش

 

 

سلامت

سلامت[7] از واژه هايي است كه بيشتر مردمان با آنكه اطمينان دارند معناي آن را مي دانند، تعريفش را دشوار مي يابند. در فرهنگ هاي گوناگون تعريف هاي بسياري از سلامت شده است:

در فرهنگ وبستر سلامت وضع خوب و عالي بدن، انديشه و روح و بويژه بر كنار بودن از درد يا بيماري جسمي تعريف شده است. در فرهنگ آكسفورد به معني وضع عالي جسم يا روح و حالتي كه اعمال بدن به موقع و به گونه موثر انجام شود آمده است. جالينوس سلامت را عبارت از وجود نسبت معيني از عناصر گرمي، سردي، رطوبت و خشكي تعريف مي كند. ابن سينا معتقد است : سلامت سرشت يا حالتي است كه در آن اعمال بدن به درستي انجام مي گيرد… نقطه مقابل آن بيماري است( سجادي، 1383).

اين ،” تواناييِ داشتن يك زندگي مثمر از نظر اقتصادي و اجتماعي ” در سالهاي اخير با گنجانده شدن تعريف كامل تر شده است. سلامت بيشتر به عنوان ابزاري براي رسيدن يك هدف منظور شده است كه مي توان آن را از لحاظ كاركردي به صورت يك منبع بيان كرد ؛ منبعي كه به مردمان امكان مي دهد به گونه فردي، اجتماعي و اقتصادي زندگي كنند. سلامت تنها زندگي كردن نيست، بلكه منبعي براي زندگي روزمره است ؛ سلامت يك مفهوم مثبت است كه بر منابع و امكانات اجتماعي و شخصي و همچنين توانايي هاي جسماني تأكيد دارد( پوراسلامي، 1379).

سازمان جهاني بهداشت، سلامت را بهزيستي كامل جسمي، رواني و اجتماعي و نه صرف نبودن بيماري و يا رنجوري تعريف مي كند. بنا براين سلامت منبعي برا ي زندگي روزمره است و نه براي هدف زندگي. سلامت مفهوم مثبتي است كه علاوه بر ظرفيتهاي جسمي بر منابع اجتماعي شخصي تأكيد دارد ( محمد نبي، 1386).

سلامت داراي 6 بعد مختلف مي باشد: سلامت جسمي، سلامت رواني، سلامت عاطفي، سلامت معنوي، سلامت جنسي و سلامت اجتماعي( سجادي، 1383).

تعریف سلامت روان[8]

موضوع بهداشت روانی گرچه ظاهراً به مسایل درونی و غیر قابل رویت استناد می شود، امّا از آنجا که روح و روان انسان با جسم او به هم وابسته و این وابستگی جدایی ناپذیر جلوه می کند، در جنبه های جسمانی و اجتماعی هم مورد ملاحظه قرار می گیرد. در زد و بندهای اجتماعی، اگر بعد بهداشت روانی به قدر کافی مورد توجه قرار نگیرد، فراوانی مسایل و مشکلات رفتاری، آن قدر رو به فزونی خواهد گذاشت که عوارض ناشی از بی توجهی به ابعاد مختلف آن بحران های فردی، خانوادگی و اجتماعی خانواده را فرا خواهد گرفت و تأثیرات سوء و غیر قابل جبران را بر جا خواهد گذاشت(افضل نیا، 1385).

تأمین سلامت افراد جامعه یکی از مهم ترین مسائل اساس است که باید به آن از دیدگاه سه بعد جسمی، روانی و اجتماعی نگریست. بعد روانی بهداشت در بسیاری از کشورها در حال توسعه بنا به دلایل مختلفی مورد توجه قرار نگرفته است(جنانی، 1380؛ به نقل از موسوی، 1388).

به طور کلی بهداشت یا سلامت روان عبارتست از «سازگاری فرد با خود و محیط و استفاده به هنجار و موفقیت آمیز از تمامی امکانات و توانایی های و قابلیت های خویش در طول دوران زندگی.»بنابراین هنجار بودن آن، بدون مقایسه با اجتماع افراد یا ملاک های مقایسه ای در باورهای دینی و اخلاقی، سنتی و مردمی، قانونی و رسمی ما تنها ملاک سلامت و سازگاری قرار می گیرد(نوایی نژاد، 1381؛ به نقل از افضل نیا، 1385).

سازمان جهانی بهداشت در سال 1948 بیان داشت که: سلامت روان عبارت است از تندرستی و رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی و نه فقط فقدان بیماری یا ناتوانی و در سالهای اخیر با گنجاندن توانایی داشتن” یک زندگی مثمرثمر از نظر اقتصادی و اجتماعی” این تعریف را غنی نموده است.

سلامت روانی حالت موفقیت آمیز یک کنش روانی است که نتایج فعالیتهای ثمربخش، روابط رضایت بخش با دیگران، توانایی سازگاری با تغییرات و کنارآمدن با ناملایمات است. سلامت روانی یا رفاه شخصی و روابط خانوادگی و بین فردی و ایفای نقش در اجتماع رابطه تنگاتنگ دارد سلامت روانی از اوایل کودکی تا لحظه مرگ در پرورش مهارتهای فکری و ارتباطی، یادگیری، رشد عاطفی، انعطاف پذیری و عزت نفس غیر قابل انکار است. این عوامل به فرد کمک می کند تا در جامعه به گونه ای موفقیت آمیز به ایفای نقش بپردازد(میر خشتی، 1385، به نقل از موسوی، 1388).

ویژگی های افراد دارای سلامت روانی

بنا به تحقیقات، ملی بهداشت روانی ویژگی های افراد دارای سلامت روانی در ذیل ذکر شده است.

الف) افراد دارای سلامت روان، احساس راحتی می کنند، خود را آنگونه که هستند می پذیرند، از استعدادهای خود بهره می برند، در مورد عیوب جسمانی و ناتوانایی های خود شکیبا بوده و از آن ناراحت نمی شوند. دید واقع گرایانه دارند و دشواری های زندگی را سوال می انگارند، آنها وقت کمی را در نگرانی، ترس، اضطراب و یا حسادت سپری می کنند. اغلب آرامند، نسبت به عقاید تازه گشاد رو بوده و دارای طیب خاطر هستند، شوخ طبع هستند و اعتماد به نفس دارند، اگر چه از حضور در جمع لذت می برند، امّا به تنها بودن نیز اهمیت می دهند و وحشتی از آن ندارند. همچنین از سیستم ارزشی برخودارند که از تجارب شخصیشان سرچشمه می گیرند، بدین معنی که یک احساس شخصی مبتنی بر درست یا غلط بودن امور دارند.

ب) افراد دارای سلامت روان احساس خوبی به دیگران دارند. می کوشند تا دیگران را دوست بدارند و به آنان اعتماد کنند، چرا که تمایل دارند دیگران نیز آنها را دوست داشته باشند و به آنها اعتماد نمایند. چنین افرادی قادرند که با دیگران رابطه گرمی داشته باشند ولی روابط را ادامه دهند، به علایق دیگران توجه می کنند و احترام می گذارند. آنها به خود اجازه نمی دهند که از سوی دیگران مورد حمله و فشار قرار گیرند و نیز سعی نمی کنند که به دیگران تسلط یابند. آنها با احساس یکی بودن با جامعه، نسبت به دیگران احساس مسئولیت می کنند.

ج) قدرت روبرو شدن با نیازهای زندگی را دارند، معمولاً نسبت به اعمال خود احساس مسئولیت می کنند و با مشکلات به همان شیوه که رخ می دهد، برخورد می کنند، دارای پندارهای واقع گرا در مورد آنچه که می توانند یا نمی توانند انجام دهند، هستند. بنابراین آنها محیط خود را تا آنجا که می توانند شکل می دهند و نیز آنجا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(به نقل از میرخشتی، 1375).

سلامت روان از منظر الگوی پزشکی و روان پزشکی

در این الگو، بهداشت روانی به معنای عدم وجود و حضور علایم بیماری است. بر اساس این الگو، انسان سالم کسی است که نشانه های بیماری در او دیده نمی شود; همان گونه که انسان سالم از حیث جسمانی کسی است که نشانه های بیماری مثل درد، تب و لرز در وی به چشم نمی خورند. طبق این دیدگاه، هدف انسان و جوامع انسانی رهایی و خلاصی انسان از نشانه های بیماری است. در این الگو، نشانه ها و پدیده هایی از قبیل اضطراب، وسواس، افسردگی، توهّم و هذیان، و پرخاشگری کنترل نشده، نشانه بیماری محسوب می شوند و اگر در کسی یافت شوند آن فرد نابهنجار و غیرطبیعی (مریض و ناسالم) است و چنانچه در فردی یافت نشوند این فرد سالم، طبیعی و بهنجار محسوب می گردد. صاحبان این دیدگاه عوامل فیزیکی و بیولوژیکی را پایه هستی بشر می دانند و معتقدند: تمام حالات ذهنی و فکری بشر زیر بنای مولکولی و سلولی دارند.

برخی از پیش فرض های عمده این دیدگاه را می توان در چند مورد خلاصه کرد:

۱) فرد بیمار، ناتوان است و درمان بدون