* هیجانی، رضایت، شغلی، هیجانات، آن­ها، می­کند، احساسات، اجتماعی

ه سختی می­توانیم بر ترس­مان غلبه کنیم.

لدوکس (2002 ، 2000) می­گوید: البته این که بادامه میانجی تمام هیجانات باشد، خیلی محتمل به نظر نمی­رسد. امّا شواهدی وجود دارد که نشان می­دهند بادامه در هیجانات مثبت دخالت دارد، هر چند نقش آن دقیقاً مشخص نیست (لان[56]، و دیگران، 1997؛ پارک[57] و دیگران، 2001؛ زالا[58]و دیگران، 2000).

محققان همچنین متوجه شده­اند که نیمکره­های قشر مخ در فهم هیجانات دخالت دارند. ریچارد دیوید سون و همکارانش (2000؛ دیوید سون، شاکمن و پیزاگالی[59]، 2002؛ رویتر- لورنز[60] و دیوید سون، 1981) نشان دادند که نیمکره­های قشر مخ در هیجانات گرایشی و اجتنابی نقش متفاوتی بازی می­کنند. هیجانات گرایشی مثل شادی، بیشتر با فعالیت نیمکره چپ مغز رابطه دارند و هیجانات اجتنابی مثل نفرت با فعالیت نیمکره راست مغز.(زمینه های روان شناسی جان دبلیو سانتراک، ترجمه مهرداد فیروز بخت،1383)

محققان علاوه بر ترسیم ساختارهای مغزی اصلی در گذرگاه های هیجانات، به نقش انتقال دهنده های عصبی نیز علاقمند هستند. ظاهراً اندروفین­ها و دوپامین در هیجانات مثبتی مثل شادی دخالت دارند و نور اپی نفرین در تنظیم انگیختگی (بریدج و اُنیل[61]، 2001؛ پانسکپ[62]، 1993؛ رابینز[63]، 2000).

­

 

 

 

هوش هیجانی

ارسطو می گوید: «عصبانی شدن آسان است – همه می­توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخص مناسب ، به میزان مناسب، در زمان مناسب ، به دلیل مناسب، و به روش مناسب – آسان نیست».

 

تعاریف هوش هیجانی

هوش هیجانی به طرق بسیاری تعریف شده است اما به نظر می­آید یک جهت­گیری مشابهی در بین تعریفات وجود داشته باشد. در بین این تعاریف هم خوانی­های قوی وجود دارد. اگر چه نظریه­ها هدایت کننده قاعده این تعاریفی هستند که به طور چشمگیری از هم متفاوت هستند. برای مثال کارسو،[64] (2005) هوش هیجانی را همچون لکه مرکب یا جوهر مفهومی معرفی می­کند که موجب  می­شود تعداد زیادی از تعابیر با هوش هیجانی تداعی گردند. وی سه دیدگاه متفاوت را مشخص می­کند که زمینه­های متفاوت مطالعه را نشان می­دهد که از طریق آن هوش هیجانی تعریف شده است.

اولین آن به وسیله بار– اون[65] توصیف شد که بوسیله آن علاقه و گرایشش به جنبه­های عملکردی نامرتبط با هوش تحت تأثیر قرار گرفت.

در دومین تعبیر از کلمن، وی هوش هیجانی را از طریق شایستگی الگوها در نظر گرفته است.

سومین تعبیراز مایر وسالوی است که به وسیله علاقه­شان در روابط بین شناخت و هیجان تحت تأثیر قرار گرفته است. (صادق الماسی، 1393)

لندی[66](2005) جدیداَ این تعابیر را ارجاع داده است. وی مفهوم هوش هیجانی ثرندایک(1920) را فرا خوانده است چرا که او تفاوت هوش اجتماعی را از توانایی­های شناختی بررسی کرد.

بار- اون، (2005) از چالش­هایی که مدل­های هوش هیجانی انجام می­دهد، حمایت می­کند. این مدل­ها دارای همگونی و تشابه زیادی هستند. برای مثال او عقیده دارد که همه مدل­ها و تعاریف اجزای تشکیل دهنده­ای دارند که شامل موارد زیر است :

الف : توانایی برای تشخیص دقیق هیجان­های شخص و چگونگی ابراز آن­ها.

ب : توانایی فهم اینکه هیجان­های شخص چه تأثیری به دیگران دارد.

ج : و توانایی مدیریت این هیجان­ها به طور مؤثر و مفید.

تعریف پیشنهاد شده به وسیله سالوی و مایر، (1990) تعریفی از هوش هیجانی را فرا  می­خواند که در آن هوش هیجانی شامل موارد زیر است :

توجه کردن و شناسایی هیجان­های شخص.

تمیز اینکه چگونه این­ها با تفکر و عمل همراه می­شوند.

مدل گلمن (2002) این تعریف را در شایستگی­های خود­آگاهی و خود مدیریتی به وجود می­آورد که در آن این شایستگی مبنایی برای رشد توانای­های مدیریتی دیگران با یک بافت سازماندهی شده می­باشد.

مایر، سالوی و کارسو، (2004) هوش هیجانی را به عنوان نوعی از هوش تعریف می­کنند و شایستگی هیجانی را مانند معنی هیجان­ها، نمونه­ها و ترتیب و توالی هیجان­ها و ارزشیابی روابطی که آن­ها انعکاس می­دهند معرفی می­کنند حتی کالج­های جنگ ارتش نیز اهمیت خودآگاهی را تأیید کرد و آن را به طور ویژه­ای به عنوان توانایی ارزیابی توانای­ها، تعیین میزان اثر آن در محیط و یادگیری این که چگونه آن را حفظ کند و همچنین داشتن آگاهی صحیح از آن تعریف کرد. لوکه[67](2005) این تعاریف را به دلیل وفور تعابیر و برداشت­های مختلف نامعلوم، حل و فصل نشده خوانده است. او عقیده دارد که تأکید کلی بر درون­نگری مفید است چرا که درون­نگری به اشخاص امکان می­دهد هیجانات، احساسات و رفتارشان را کنترل کنند و به حالت­های درونی نسبت علی و معلولی بدهند چرا که آن­ها به وقایع بیرونی مربوط­اند. به اعتقاد او هیجان­ها محصولات اتوماتیک و خود­کار ضمیر ناخودآگاه ذهن هستند که کارکردشان ایجاد کنش و رفتار در شخص می­باشد. این عقیده به وسیله لدوکس، (2002، 1998) نیز حمایت شده است چرا که وی نیز معتقد است که هیجان­ها می­توانند به طور خودکار تعبیر و تفسیر شوند. (برایان[68]، 2006)

به هرحال با توجه به دیدگاه تئوری پردازان در مورد هیجان­ها و هوش هیجانی تعاریف مختلفی نیز از هوش هیجانی شده است حال در ذیل به چند نمونه از این تعاریف اشاره می­شود:

گلمن می­گوید: منظور من از هوش هیجانی صلاحیت هیجانی است که عبارت از: توانایی آموخته شده بر مبنای هوش هیجانی که نتیجه آن عملکرد برجسته در کار، تحصیل و زندگی روزمره است. (گلمن، 1997)

سالوی توصیف مبنای خود را از هوش هیجانی بر اساس نظریه گاردنر درباره استعدادهای فردی قرار می­دهد و این توانایی­ها را به پنج هسته اصلی گسترش می­دهد:

1-شناخت عواطف شخصی 2- بکار بردن هیجان­ها 3- برانگیختن خود 4- شناخت عواطف دیگران

5 – حفظ ارتباط­ها.

1-شناخت عواطف شخصی: خودآگاهی– تشخیص هر احساس به همان صورتی که بروز می­کند -سنگ بنای هوش هیجانی است­. توانائی نظارت بر احساسات در هر لحظه برای به دست آوردن بینش روان شناختی و ادارک خویشتن نقشی تعیین کننده دارد. ناتوانی در تشخیص احساسات راستین، فرد را به سردرگمی دچار می­کند. افرادی که نسبت به احساسات خود اطمینان بیشتری دارند، بهتر می­توانند زندگی خویش را هدایت کنند.

2-به کار بردن درست هیجان­ها: قدرت نتظیم احساسات خود، توانایی است که بر حس خودآگاهی متکی می­باشد. افرادی که به لحاظ این توانایی ضعیفند، با احساس نومیدی و افسردگی دست به گریبانند، افرادی که در آن مهارت زیادی دارند با سرعت بسیار بیشتری می­توانند ناملایمات زندگی را پشت سر بگذراند.

3-برانگیختن خود: برای عطف توجه، برانگیختن شخصی، تسلط بر نفس خود است، سکان رهبری هیجان را در دست بگیرد تا بتوانید به هدف خود دست بیابد. افراد دارای این مهارت، هر کاری را بر عهده می­گیرند.

4-شناخت عواطف دیگران: همدلی، توانایی دیگری که بر خود آگاهی عاطفی متکی است اساس  مهارت مردم است. افرادی که از همدلی بیشتری برخوردار باشند. به علایم اجتماعی ظریفی که نشان دهنده نیاز یا خواسته­های دیگران است توجه بیشتری نشان می­دهند. این توانایی آنان را در حرفه­هایی که مستلزم مراقبت دیگرانند، تدریس، فروش و مدیریت موفق­تر می­سازد.

5-حفظ ارتباط­ها: بخش عمده­ای از هنر برقراری ارتباط­ها، مهارت کنترل، عواطف در دیگران است. این­ها توانایی­هایی هستند که محبوبیت، رهبری و اثر بخشی بین فردی را تقویت می­کنند. افرادی که در این مهارت­ها توانایی زیادی دارند، در هر آنچه که به کنش متقابل آرام با دیگران باز می­گردد بخوبی عمل می­کنند، آنان ستاره­های اجتماعی هستند. البته افراد از نظر توانایی­های خود در هر یک از حیطه­ها، با یکدیگر تفاوت دارند و ممکن است بعضی از ما مثلاً در کنار آمدن با اضطراب­های خود کاملاً موفق باشیم، اما در تسکین دادن نا آرامی­های دیگران چندان کارآمد نباشیم. بدون شک، زیر­بنای اصلی سطح توانایی ما، عصبی است، اما مغز به طرز چشم­گیری شکل­پذیر است و همواره در حال یادگیری است. سستی افراد را در مهارت­های عاطفی می­توان جبران کرد: هر کدام از این حیطه­ها تا حد زیادی نشانگر مجموعه­ای از عادات و واکنش­هاست که با تلاش صحیح، می­توان آن­ها را بهبود بخشید. (گلمن، 1995، ص 73 )

گاردنر، خاطر نشان می­کند که «هسته هوش بین فردی درتوانائی درک و ارائه پاسخ مناسب به روحیات، خلق و خو، انگیزش­ها، و خواسته­های افراد دیگر است.» او اضافه می­کند که «در هوش درون فردی، کلید خودشناسی عبارت است از آگاهی داشتن از احساست شخصی خود و توانایی متمایز  کردن و استفاده از آن­ها برای هدایت رفتار خویش است.» (گاردنرو هچ[69]، 1989) در واقع هوش بین فردی توانایی درک افراد دیگر است: یعنی اینکه چه چیز موجب بر انگیختن آنان می­شود، چگونه کار می­کنند و چگونه می­توان با آن­ها کاری مشترک انجام داد بازاریاب­های موفق، سیاستمرادان، معلمان، پزشکان و رهبران مذهبی احتمالاً در زمره­ی افرادی هستند که از درجات بالایی از هوش میان فردی برخورداند. هوش درون فردی توانائی مشابهی است که در درون افراد وجود دارد. این هوش به استعداد تشکیل الگوی دقیق و واقعی از خود فرد و توانائی استفاده از آن الگو برای استفاده اثر بخش در طول زندگی اشاره دارد.(گاردنر، 1993)

مایر و سالووی، (1997) هوش هیجانی را چنین تعریف می­کنند: توان دلیل آوری درباره هیجانات و از طریق هیجانات به منظور افزایش تفکر که شامل توانائی درک صحیح هیجانات، دستیابی و ایجاد هیجانات تا اینکه به تفکر آن­ها کمک کرده، هیجانات و دانش هیجانی را درک کنند، بطور مسئولانه­ای هیجانات را تنظیم نمایند تا اینکه رشد هوشی و هیجانی خود را ارتقاء بخشند. (مایروسالووی، 1979) از آنجا که هوش هیجانی مجموعه­ای از مهارت­های گوناگون است بیشتر آن­ها را می­توان از طریق آموزش و یادگیری در دیگران ایجاد کرد یا آموزش داد لذا، سالووی و مایر به­ عنوان کسانی که در این زمینه سال­های زیادی کارکرده­اند هوش هیجانی را بعنوان استعداد به جریان انداختن اطلاعات هیجانی بطور صحیح و مؤثر تعریف می­کنند، که شامل استعداد دریافت، شبیه سازی، درک و فهم، و مدیریت هیجانی را این چنین شرح می­دهند به­عنوان شخصی است سازگار یافته، درستکار، خونگرم، مقاوم و خوش بین. (مایرو کوبی، 2000)

هوش عاطفی از این دیدگاه به­طور اخص به ترکیب مشارکتی هوش و هیجان اشاره می­کند. به اعتقاد مایر و همکارانش هوش هیجانی به عنوان یک جزء از طبقه انواع هوش شامل، اجتماعی، عملی و هوش فردی است که آن­ها را هوش­های داغ می­نامند. با مطالعه ادبیات روانشاسی موجود سالووی و همکارانش توانایی و مهارت­های EL   را در چهار شاخه تقسیم بندی کرده­اند:

الف: توانائی دریافت هیجانات.

ب: استفاده از هیجانات برای تسهیل تفکر.

ج: درک و فهم هیجانات.

د: کنترل و هدایت هیجانات.

شاخه اول: منعکس کننده دریافت هیجانات و شامل استعداد تشخیص هیجان در حالات ظاهری و وضعیتی دیگران است.

شاخه دوم: تسهیل­گری، شامل توان هیجانات برای کمک ویاری تفکر است. دانش اتصال بین تفکر و عواطف می­تواند برای هدایت برنامه­های فردی مورد استفاده قرار گیرد.

شاخه سوم: درک ­و فهم هیجانات، که منعکس کننده توان تحلیل هیجانات، احترام به تمایلات احتمالی در طول زمان و درک پیامد­های آن­ها است.

شاخه چهارم: منعکس کننده مدیریت و کنترل  هیجانات است که ضرورتاً شامل سازماندهی شخصی است و این بدان معنا است که هیجانات در متن اهداف فردی، دانش فردی و هوشیاری اجتماعی کنترل می­شوند.

همچنین تحقیقات مایرو سالووی رابطه هوش هیجانی را با فاکتورهای شخصیتی برون­گرائی و اضطراب کم نشان داده است وهمچنین کسانی که  EL بالاتری دارند، سازگارتر، گشاده­ترو وظیفه­شناس­ترند. (مایرو سالوی. کارسو، 2004)

هوش هیجانی بعنوان یک فرایند است تا یک سازه واحد یا هویت کمی شده. جنس، سن، نژاد، و وضعیت اقتصادی– اجتماعی متغیرهای تأثیر­گذار در ارزیابی رفتارهای هوش هیجانی هستند. علاوه بر بلوغ فیزیکی مغز انسان، کارکرد­های مهم دیگر عملکرد کورتکس پیش پیشانی مغز، و همچنین مهارت­های خود بیانگری برنامه­ریزی، سازماندهی، اولویت بندی و (مدیریت زمان)، هدفمندی، نحوه برخورد با نیاز­های احساس شده (اخلاق متعهدانه) و کنترل فشار­ها یا مدیریت استرس عوامل اثر­گذار بر هوش هیجانی می­باشند.

در اینجا بحث­های مداوم وجود دارد برسر اینکه چطور هوش هیجانی EL   را تعریف و اندازه­گیری کرد، و چطور آیا مفهوم هوش هیجانی در پیش بینی ابعاد گوناگون موفقیت زندگی اهمیت دارد. دو دیدگاه نافذ در این زمینه یکی رویکرد توانائی هوش هیجانی و دیگری رویکرد خصیصه هوش هیجانی را اقتباس کردند. (پترایدز و دیگران، 2000، 2001)

هوش هیجانی غالبا بعنوان یک توانایی شناختی تشخیص داده شده که دربرگیرنده فرایند­های شناختی از اطلاعات هیجانی است. این مدل با هوش هیجانی بعنوان هوش سنتی برخورد می­کند که با استفاده از آزمون­  هایی از نوع توانایی اندازه­گیری می­شوند. (پترایدز و فارنهام­، 2001)

یک رویکرد دیگر خصیصه­ای بودن آن را پیشنهاد می­کند که هوش هیجانی شامل درک فردی مرتبط با هیجانات و تمایلاتی است که در سطح پایین­تر سلسله مراتب شخصیتی فرد قرار می­گیرد در حالی که رویکرد توانایی بعنوان چیزی که مرتبط با هوش است دیده می­شود. این دیدگاه بیشتر ارتباط نزدیکی با حوزه شخصیتی دارد. برطبق نظر بار– آن، (1997) هوش هیجانی را به عنوان یک سری از استعداد­ها، ایستگاه­ها و مهارت­هایی غیر شناختی می­داند که بر توانایی­های فرد نفوذ می­کند تا در رودروی با خواسته­ها و فشار­های محیطی موفق شوند.

رویکرد خصیصه­ای شامل ابعادی است مثل: خوش بینی، احساس شادمانی، شایستگی اجتماعی، و خود باوری است. در اینجا شواهدی وجود دارد که چطور خصیصه EL   اتصال بین استرس، سلامت روانی، خصوصاً ناامیدی و تفکرات خودکشی را تعدیل می­کند. (کاروچی و دیگران، 2007)  همچنین خصیصه EL  پایین با خود باوری کم (وولری، ایپر، سالوی، استریود، 2002 )  و اضطراب (سامرفیلد کلوسترمن، آناتونی، پارکر، 2006) و کنترل انگیزشی ضعیف (اسچیوتیتال، 1998) مرتبط هستند: و برخلاف آنEL  بالا از لحاظ نظری با افزایش رضایت نسبت به زندگی مرتبط می­شوند. (پامر، دونالدسون، 2002)

پس در اینجا بدون شک شواهدی وجود دارد برای اینکه هوش هیجانی در پیش بینی موفقیت شخصی و درسی حائز اهمیت است. اما مربیان باید در این ادعا احتیاط نمایند تا شواهد تحقیقات بیشتر از جامعه علمی بدست آید و این احتمال وجود دارد که در آینده در سیاست­های آموزشی تلفیق شود. (گلتر، گاردنر ویتیر، 2007)

 

 تاریخچه هوش هیجانی

هرچند که هوش یکی از قدیمی­ترین مفاهیم روانشناسی است هنوز هم نظریه پردازان برسر تعریف آن توافق ندارند. برای مثال آیا هوش، توانایی یا کیفیت واحدی است یا مجموعه­ای از مهارت­هاست. آنچه مسلم است هوش یکی از جذاب­ترین نیرو­های روانی است که جلوه­های آن در موجودات مختلف به میزان متفاوت قابل مشاهده است.

امروزه تئوری­های سنتی هوش گرچه کاملاً تغییر یافته­اند، اما چنین استفاده می­شود که اگر در تعریف هوش سه جنبه را رعایت کنند تعریف نسبتا کاملی به دست می­آید، توانایی و استعداد کافی برای یادگیری در امور، هماهنگی و سازش و انطباق با محیط، بهره­برداری از تجربیات گذشته و به کار بردن قضاوت و استدلال صحیح در مواجه شدن با مشکلات. (یوسفی، 1382)

اگرچه واژه هوش هیجانی به طور اختصاصی از سال 1990 توسط سالووی ومایر[70] وارد ادبیات روانشناسی شد (سالووی و مایر، 1990) اما ریشه­های آن را به راحتی می­توان از زمان یونان باستان جست و جو کرد. حس تسلط بر نفس خود یعنی توانایی مقاومت در برابر طوفان­های هیجانی، از زمان سقراط  به عنوان صفتی پسندیده مطرح بوده است.

دوبوا[71] فرهیخته­ی یونانی، لغت یونانی باستانی سوفروسین[72] را که معادل آن بوده است، به معنای «تفکر و هوش در اداره زندگی شخصی، تعادل وخردمتعادل» ترجمه کرده است. رومی­ها و کلیسای قدیمی مسیحیت آن را تم پرانتیا[73] خوانده­اند، که به معنای فک نفس- فرو نشاندن هیجان­های افراطی – بوده است. هدف دستیابی به تعادل است نه سرکوب کردن هیجان­ها. به نظر ارسطو نیزاحساس مناسب مطلوب است، یعنی احساسی که با موقعیت تناسب دارد. هر گاه احساس­ها به شدت فرو نشانده شوند، کسالت و فاصله ایجاد می­کنند در تمامی این مفاهیم در واقع کنترل هیجان­های درمان کننده که کلید بهزیستی عاطفی است، مد نظر است. (نوریان، 1383)

همچنین مفهوم هوش هیجانی در مضامین نوشته­های پیشین تحت عناوین مختلف آمده است. برای مثال دیوید وکسلر[74] هوش را اینگونه تعریف می­کند، هوش چگونگی حل مسائل در موقعیت­های جدید و آشنا در تمام امور زندگی است.(یوسفی، 1382) وکسلر درصدد آن بود که جنبه­های شناختی و غیرشناختی هوش عمومی را با هم بسنجد تلاش او در این زمینه را می­توان در استفاده وی از کاربرد خرده آزمون­های تنظیم تصاویر و درک و فهم، که دو بخش عمده­ی آزمون وی را تشگیل می­دهند دریافت. در خرده آزمون درک و فهم «سازگاری اجتماعی» و در تنظیم تصاویر شناخت و تمیز «موقعیت­های اجتماعی» مورد بررسی قرار می­گیرد. (جلالی­، 1381)

از نظر وکسلر در راهنمایی و روان درمانی تنها دانستن بهره­ی هوشی کلی مفید نیست بلکه لازم است بدانیم هر فرد چه نوع استعدادهای مخصوصی دارد. (شاملو، 1380)

 

 اهمیت کاربرد هوش هیجانی در زندگی روزمره

این واقعیت ملموس است که در اطراف خود افرادی را می­بینیم که هر چند از بهره هوشی بالایی برخوردارند، اما در زندگی و روابط اجتماعی از موقعیت چندانی برخوردار نیستند و برعکس عده­ای با داشتن بهره هوشی نه چندان زیاد، اما با برخورداری از روابط پایدار اجتماعی به موفقیت­های بالایی دست می­یابند. (حکیم جوادی، 1382 )

در واقع هوش هیجانی در بردارنده شماری از توانایی­هاست که آدمی به وسیله آن دنیای پیرامون خود را بنا می­کند. از این جهت، به صورت هشیار یا ناهشیار، هریک از ما در زندگی روزمره و در ارتباطات عادی، رسمی و یا صمیمانه با دیگران، با استفاده ازعناصر هوش هیجانی خود این زندگی و ارتباطات را ایجاد کرده، نوع و ترتیب آن را مشخص می­کنیم. اگر برای حل مسائل ریاضی یا فراگیری یک زبان بهره هوشی (IQ) پیش قدم است؛ مطمئناً درزندگی اجتماعی، پرچم به دست هوش هیجانی داده می­شود. (بار-اُن، 2000)

مطالعات متعددی نشان می­دهند که هوش هیجانی می­تواند اهمیت زیادی در بخش­های مختلف زندگی روزمره داشته باشد. پالمر و همکارانش، (2002) دریافتند که هوش هیجانی بالا می­تواند یک پیش­بینی کننده رضایت از زندگی باشد. به علاوه آن­ها گزارش نموده­اند که افراد دارای هوش هیجانی بالا، احتمالا بیشتر سازش روانی نشان می­دهند واز سلامت بیشتری برخوردارند. کاربرد مقیاس­های هوش هیجانی نیز روشن می­کند که دارا بودن هوش هیجانی بالاتر، با افزایش احتمالی در توجه به سلامتی، ظاهر و تعامل مثبت با دوستان و خانواده همراه است. این نتایج مؤید تحقیقات میر، کارسوو سالووی، (1999) نیز می­باشد که درمطالعات خود نشان داده­اند، هوش هیجانی بالا، دارای همبستگی معناداری با حالت­های وابستگی به کانون خانواده و همچنین روابط بین فردی مثبت در بین کودکان، نوجوانان و بزرگسالان دارد.

 

 

 

اهمیت توجه به هوش هیجانی در محیط کار

پژوهش در مورد شوخ طبعی در کار نشان می­دهد که یک لطیفه به موقع یا خنده از سر شوخی می­تواند نوآوری را تحریک، خطوط ارتباط را باز، احساس رابطه و اعتماد را زیاد و البته کار را جذاب­تر نماید. بدون شک شوخ طبعی و سرزندگی در جعبه ابراز رهبران دارای هوش هیجانی جایگاه مهمی دارد.  هنگامی که بحث از گروه می­شود، حالات خوب اهمیت ویژه­ای پیدا می­کنند. توانایی یک رهبر در هدایت یک گروه به حالت اشتیاق و همکاری می­تواند تعیین کننده موفقیت این امر باشد. به نتایج یک مطالعه به روی 62 مدیر ارشد تیم مدیریت توجه فرمایید، این مدیران واعضای تیم مدیریتی آنها مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود تا چه اندازه پر انرژی، مشتاق و مصمم هستند. همچنین از آن­ها سؤال شد که گروه ارشد تا چه حد دچار نابسامانی و تضادو تعارض گشته است. این مطالعات نشان داد هر چه حالات کمی افراد در تیم مدیریت ارشد مثبت­تر بود، بازده آن شرکت بالاتر بود. (آقایار، 1386)

وقتی برسرکار حاضر می­شویم، هیجان­ها را نیز با خود به آنجا می­بریم. آن­ها مثل مزاحمان آزار دهنده تمام روز سایه به سایه به دنبال ما می­آیند. هر چه سریع­تر از هیجان­های خودآگاه شوید و آن­ها را بهتر بشناسید، زود­تر خواهید توانست کنترل اوضاع را دوباره به دست بگیرید. درک و مدیریت هیجان­ها تنها راهی است که بتوانید از روزتان حداکثر استفاده را ببرید و به سوی هدف شغلی در زندگی بروید. هوش هیجانی گروهی به مهارت­های مدیریت تأکید شدیدی دارد. (همان منبع)

 

هوش هیجانی و سلامت

در سال 1974 یافته­ای که در لابراتوار دانشکده پزشکی دانشگاه روچستر به دست آمده، نقشه بیولوژیک بدن را دگرگون کرد رابرت ادر که روانشاس بود، کشف کرد که سیستم ایمنی بدن نیز می­تواند مانند مغز یاد بگیرد، نتیجه­ای که او بدست آورد تکان دهنده بود، یافته ادر بدان منجر شد که هزاران راه ارتباطی موجود در میان سیستم عصبی مرکزی و ایمنی بدن، مورد بررسی قرار گیرند – راه های بیولوژی که ذهن، عواطف و جسم را نه تنها از هم جدا نمی­سازند، بلکه باعث در هم تنیدگی این سه می­شوند. (گنجی، 1377 )

مهارت­های هوش هیجانی شما را قادر می­سازند تا جلوی وضعیت­های دشوار را پیش از اینکه غیر­قابل کنترل شوند، بگیرید و با این کار مدیریت استرس (کنار آمدن با استرس) برای شما آسانتر شود. کسانی که قادر نیستند از مهارت­های هوش هیجانی استفاده کنند، به احتمال زیاد برای مدیریت روحیه و خلق خود از روش­های دیگری که کمتر اثر بخشی دارند، بهره می­گیرند کسانی که هوش هیجانی خود را بکار می­گیرند با محیط اطراف خود سازگاری بیشتری دارند، اعتماد به نفس بالایی نشان می­دهند و از توانایی های خود آگاهند. ( همان منبع )

در مورد احساسات درمانده کننده دیگر همچون اضطراب، یا در خلال تلاش جسمانی، افتی درکارایی تلمبه­زنی مشاهده نشد. به نظر می­رسد خشم تنها عامل پیدایش بیماری­های شریان است، اما این یکی از چندین عاملی است که در این بیماری­ها نقش دارند. هر دوره خشمگین شدن، از طریق افزایش میزان ضربان قلب و فشار خون، فشار مضاعفی برقلب افراد وارد می­کند و هنگامی که این امر بارها تکرار شود می­تواند آسیب وارد کند. (بلوچ، 1383)

 

راهکارهای ارتقاء هوش هیجانی

هیچ­گونه ژنی که بتواند هوش هیجانی را منتقل نماید کشف نشده است. هوش هیجانی مفهومی قابل یادگیری است و بر خلاف بهره هوشی(IQ)  که در طول زندگی سطح آن تقریبا ثابت و استا است، به وسیله بهبود مهارت­های هیجانی قابل ارتقاء و افزایش است. از جمله توصیه­هایی برای بهبود هوش هیجانی می­توان به موارد زیر اشاره نمود:

*به جای برچسب زدن به رفتار و انگیزه­های دیگران­، احساسات خود را بازنگری کنید.

*مهارت­های مؤئر سازش جویانه را برای حالت خاص روانی توسعه دهید. به طور مثال، تمرین حفظ آرامش خود، وقتی هیجان زده هستید و بر عکس پرتلاش و پر تحرک بودن، وقتی که احساس خمودگی و ضعف می­کنید.

*به دنبال کسب پیروزی باشید و از شرایط منفی درس زندگی بیاموزید: به دنبال زندگی شاد باشید.

*با خود صادق باشید. احساسات منفی خود را بپذیرید و به دنبال منشاء آن باشید، به دنبال راه حل­هایی باشید تا به طور جدی بتوانید مشکلات را حل کنید.

*به احساسات دیگران احترام بگذارید و به آنان نشان دهید برایشان احترام قائلید.

*به ارتباطات غیر کلامی اهمیت دهید، وقتی با دیگران ارتباط برقرار می­کنید به چهره آن­ها نگاه کنید، به لحن صدای آنها توجه کنید، حرکات بدن را مدنظر قرار دهید.

*بدانید بهبود هوش هیجانی به زمان نیاز دارد. (آقایار و شریفی درآمدی، 1385)

رضایت شغلی[75]

مطالعات اولیه در باب نگرش­های مربوط به کار از پیش از جنگ جهانی اول شروع شد و به طور فعال در انگلستان، اروپا و آمریکا دنبال گردید در بین عنوان­های مهم این سؤال و مسأله به چشم  می­خورد که چگونه با یکنواختی و کسالت آوری شغل، باید مبارزه کرد.

در اوایل دهه 1920، اغلب پیشنهاد­ها ناظر بود بر افزایش نرخ دستمزد، دوره­های استراحت، افزایش تنوع کار، تعامل اجتماعی و پخش موسیقی در زمان کار. (از کمپ، ترجمه ماهر، 1370)

اما مطالعات رسمی «رضایت شغلی» با مطالعات هاثورن در اوایل سال­های 1930 شروع شد البته قبل از این مطالعات، مدیران علمی به طور ضمنی رضایت شغلی را در ارتباط با خستگی کارگران، تشخیص داده بودند، اما از سال­های 1930 تاکنون، رضایت شغلی به طور وسیعی مورد مطالعه واقع شده، به طوری که«ادوین، ا، لاک»[76] تخمین می­زند تا سال 1972 حداقل 3350 مقاله در این خصوص به چاپ رسیده است. به علاوه هر سال بیش از صد مقاله به این تعداد افزوده می­شود، در سال­های اخیر نیز مطالعه رضایت شغلی با توجه عمومی به کیفیت زندگی کاری کارکنان افزایش یافته است.(ابراهیمی، 1378)

 

تعاریف مختلف رضایت شغلی

در منابع گوناگون از رضایت شغلی تعاریف متعددی ارائه شده است که در این قسمت به چند نمونه از این تعاریف اشاره می­کنیم. رضایت شغلی عاملی مهم برای افزایش کارایی و نیز رضایت فردی در سازمان تلقی می­شود. مدیران به شیوه­های مختلف مترصد افزایش رضایت شغلی کارکنان خود هستند.  محققان مختلف تعاریف گوناگونی از رضایت شغلی ارائه داده­اند:

فیشرو هانا[77]، رضایت شغلی را عاملی روانی قلمداد کرده و آن را به صورت نوعی سازگاری عاطفی با شغل و شرایط شغل تعریف می­کند. به این معنا که اگر شغل شرایطی مطلوب را برای فرد فراهم کند فرد از شغلش رضایت خواهد داشت اما اگر شغلی برای فرد رضایت و لذت مطلوب را فراهم نکند فرد شروع به مذمت شغل کرده و در صورت امکان شغل خود را ترک خواهد کرد.

هاپاک[78]، رضایت شغلی را مفهومی پیچیده و چند بعدی دانسته و آن را با عوامل روانی جسمانی و اجتماعی مرتبط کرده است. به نظر او صرفاً وجود یک عامل موجب رضایت شغلی فرد نخواهد شد بلکه وجود ترکیبی از عوامل مختلف موجب خواهد شد که فرد در لحظه معینی از شغل خود احساس رضایت کند.

فرد با توجه به اهمیتی که عوامل مختلف نظیر: درآمد، جایگاه اجتماعی، شرایط کار و… برای او دارند میزان معینی از رضایت شغلی دارا خواهد بود.

رضایت شغلی حدی از احساسات و نگرش های مثبت است که فرد نسبت به شغل خود دارد. وقتی شخصی می­گوید رضایت شغلی بالایی دارد به این مفهوم است که او واقعاً شغل خود را دوست دارد، احساسات خوبی درباره کارش دارد و برای شغلش ارزش زیادی قائل است.

رضایت شغلی عبارت است از رضایتی (به مفهوم لذت روحی ناشی از ارضای نیازها و تمایلات و امیدها) که فرد از کار خود به دست می­آورد. رضایت شغلی مجموعه­ای از احساسات سازگار و ناسازگار است که کارکنان با آن احساس­ها به کار خود می­نگرند.

«کینزبرگ»[79] و همکارانش رضایت شغلی را به دو نوع مختلف تقسیم بندی کرده­اند:

رضایت درونی و رضایت بیرونی

«رضایت درونی» از دو نوع منبع به دست می­آید اول احساس لذتی که انسان صرفاً از اشتغال به کار و فعالیت عایدش می­شود. دوم لذتی که بر اثر مشاهده ی پیشرفت و یا انجام برخی مسئولیت­های اجتماعی و به ظهور رساندن توانایی­ها و رغبت­های فردی به انسان دست می­دهد.

«رضایت بیرونی» که با شرایط اشتغال و محیط کار ارتباط دارد و هر لحظه در حال تغییر و تحول است. از عوامل رضایت بیرونی به عنوان مثال شرایط محیط کار، میزان دستمزد و پاداش نوع کار و روابط موجود بین کارگر و کارفرما را می­توان نام برد.

ایجاد رضایت شغلی در کارکنان احتمالاً سرعت بالایی نخواهد داشت اما قطعاً با شتاب بسیار بالایی از بین می­رود. ممکن است همه شرایط برای بالا نگه داشتن رضایت کارمندی در حدی فوق العاده باشد اما صرفا با یک برخورد نامناسب مدیر امکان تأثیر این شرایط مناسب به صورت کاملاً محسوسی به سمت صفر میل کند.

رابطه هوش هیجانی با رضایت شغلی

سه یا چهار سال نخست زندگی، دوره­ای است که مغز کودک به اندازه دو سوم اندازه نهایی­اش رشد می­کند روند تکاملی آن پیچیده­تر از هر زمان دیگر است. در طی این دوره انواع یادگیری­ها و در پیشاپیش آن­ها یادگیری عاطفی خیلی ساده­تر از دوره­های بعدی زندگی انجام می­گیرد، در طی این زمان فشار­های روحی شدید می­توانند به مراکز یادگیری مغز آسیب بزنند، اگر چه آسیب­ها تا حدود زیادی توسط تجارب بعدی زندگی ترمیم می­شوند، اما اثر این یادگیری اولیه بسیار عمیق است و سراسر زندگی فرد را تحت تأثیر قرار می­دهد فرد براساس این یادگیری­ها تصمیم گیری می­کند و موجب موفقیت و یا شکست خود می­شود. علاوه بر تأثیری که سود عاطفی در روابط اجتماعی و زندگی خصوصی فرد دارد ، نقش بسیار عمده ای بر روی کارو شغل فرد نیز دارد به عبارت دیگر شخص با برخورداری از هوشیاری عاطفی بالا در کار و شغل

Previous Entries * ازدواج، همسر، &، دختران، عشق، زیبا، گرايش، شانس Next Entries رابطه بین خودتوصیف گری بدنی و مهارت های ارتباطی با رضایت زناشویی معلمان زن متاهل