لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف م

مات صدها، صدگان، مائه ها

ماثر : 1   كارهاي نيك، آثارنيك، ماثره ها، آثار نيكو 2 اخبار، خبرها  ماثم : بزهكاري ها، خطاها، ماثم ها، گناهان & حسنات ماخذ : 1   منابع، منبع ها، ماخذها، مراجع 2 كتاب شناسي  ماكل : خوراكها، غذاها، اطعمه، طعام ها & اشربه

مال انديشانه :صفت 1 دورانديشانه، محتاطانه 2 عاقبت نگرانه

مال انديش : 1 عاقبت بين، آخربين، عاقبت نگر 2 دورانديش، عاقبت انديش، محتاط

مال انديشي : احتياط، بصيرت، حزم، دورانديشي، عاقبت انديشي، عاقبت بيني، عاقبت نگري، مال بيني  مالا : 1   سرانجام، عاقبت 2 بالمال، بالنتيجه، درنتيجه

مال : 1 بازگشت 2 مرجع، محل بازگشت 3 عاقبت، فرجام 4 سرانجام، پايان، نتيجه  مائده : 1 خوراك، طعام، غذا، خوراكي، خوردني 2 خوان، سفره، اديم  مائه : قرن، سده & دهه، هزاره  مابعدالطبيعه :ماوراء الطبيعه، متافيزيك  مابقي : بازمانده، باقيمانده، بقيه، پس مانده مابه التفاوت :الباقي، باقي، باقيمانده، بقيه

مابين : 1 اندرون، بين، لا، ميان، وسط 2 درميان، دروسط 3 تفاوت، فرق  ماتادور : گاوباز

ماتحت : 1 ته، زير 2 دبر، كون، مقعد & مافوق

مات : 1 حيران، شگفت زده، گيج، متعجب، حيرت زده، مبهوت 2 تيره، تار، رنگ پريده، رنگ رفته، كبود، كدر 3 شهمات

ماترك : تركه،  مردهريگ، ميراث

ماترياليست : ماده گرا، مادي، دهري، ماده انگار، پيرو مكتب اصالت ماده & 1 ايده آليست 2 متاله  ماترياليسم : ماده گرايي، ماديگري، مكتب اصالت ماده، ماده انگاري & تاله  ماتريس : آرايه، قالب

مات زده : حيران، متحير، مبهوت، انگشت به دهان

مات شدن : 1 مبهوت شدن، بهت زده شدن، متحير شدن 2 شهمات شدن، باختن (در بازي شطرنج) & بردن 3 تيره شدن، تار شدن & روشن شدن 4 كدر شدن، ناشفاف شدن & شفاف شدن

مات كردن : 1 به تعجب واداشتن، شگفت زده كردن، مبهوت كردن، بهت زده كردن 2 حيران كردن، حيرت زده كردن، متحير كردن، سرگردان كردن 3 عاجز كردن، درمانده كردن 4 در تنگنا قرار دادن (حريف) 5 از حركت بازداشتن (مهره شاه حريف درشطرنج)، شهمات

ماتم بار، ماتمبار : اندوه زا، ماتم زا، غم فزا، حزن آور، حزن انگيز، غم انگيز & نشاطانگيز

ماتم : 1 پرسه، سوگ، عزا، مصيبت 2 سوگواري، عزاداري، نوحه گري & عيش، سرور، عروسي 3 اندوه، غم، غصه، حزن & سرور، شادي  ماتم پرسي : پرسه، تعزيت، سوگواري ماتم داري : پرسه، تعزيه، سوگواري، عزاداري

ماتم داشتن : 1 سوگواربودن، عزادار بودن 2 عزاداري كردن، سوگواري كردن   ماتمديده :      ماتمزده، عزادار، مصيبت رسيده، سوگوار، ماتمي  ماتم زا : 1 غم افزا، غم فزا، اندوه زا، غم انگيزه 2 مصيبت زا، ماتم افزا   ماتمزدگي : 1 تعزيت داري، عزاداري، مصيبت ديدگي 2 ماتم ديدگي

ماتم زده، ماتمزده : 1 تعزيت دار، داغدار، سوگوار، عزادار، ماتم دار، ماتمي، مصيبت ديده، مصيبت زده، مصيبت رسيده 2 اندوهگين، غمگين، محزون ماتم سرا : عزاخانه، غمكده، ماتمكده، محنت سرا

ماتم كده، ماتمكده :عزاخانه، غمكده، ماتم سرا، محنت سرا

ماتم گرفتن : 1 عزاگرفتن، به سوگ نشستن، سوگوار بودن، پرسه نشيني كردن 2 غصه خوردن، محزون بودن، غمگين بودن

مات ومبهوت :حيران وبهت زده، حيرت زده، حيرتناك، بهت آلود  مات ومبهوت شدن : حيرت زده شدن، بهت آلود گشتن، حيرتناك شدن  ماتيك: روژ لب

ماجد : 1 ارجمند، بزرگوار، فخيم، گرامي، مفخم 2 جوانمرد

ماجرا : 1 پيشامد، جريان، حادثه، حكايت، داستان، رخداد، رويداد، سرگذشت، قصه، واقعه 2 داوري 3 كشمكش، گفتگو 4 رنجش، رنجيدگي، گلايه، گله 5 دعوا، مرافعه، جدال، جر

ماجراجو :صفت 1 آشوب طلب، بلواطلب، بلوايي، شربه پاكن، شرطلب، غوغاطلب، فتنه جو & صلح جو 2 حادثه جو، واقعه طلب & سليم

ماجراجويانه : 1 آشوب طلبانه، بلواجويانه، فتنه جويانه 2 حادثه جويانه

ماجراجويي : 1 آشوب طلبي، بلواجويي، شرطلبي، فتنه جويي، غوغاطلبي 2 حادثه جويي، واقعه طلبي  ماجراطلب : 1 ماجراجو، آشوب طلب، غوغايي، فتنه جو، بلواطلب & مصلح، آرامش طلب 2 حادثه جو، واقعه طلب & سليم  

ماجراطلبي : 1 ماجراجويي، آشوب طلبي، غوغاطلبي، بلواطلبي 2 حادثه جويي، واقعه طلبي & سلامت طلبي  ماچ : بوس، بوسه

ماچ دادن : بوسه دادن، بوسيدن، بوس دادن & بوسه گرفتن  ماچ كردن : بوسيدن، بوس كردن، بوسه زدن  ماچه : 1 ماده & نر 2 ماهيچه

ماحصل        1 حاصل، نتيجه، محصول، دستاورد 2 خلاصه، چكيده  ماخوليا : 1 ماليخوليا، سودا، خيال خام 2 سخنان پريشان، پريشان گفتار   مادامالحيات :مادام العمر، سراسرحيات، تاپايان زندگي

مادام العمر : دربود، درطي زندگي، مادام الحيات، تا پايان زندگي  مادام : 1 تازماني، تا، هنگامي كه 2 پيوسته، دائمخانم مادح : ستايشگر، مدح كننده، آفرين گو، مداح & قادح

مادر : 1 ام، مام، مامان، ننه، والده & پدر، اب، ابوي 2 اصل، ريشه 3 باعث 4 اصل، منشا، جرثومه  مادرانه :صفت 1 مادروار، مانند مادر 2 صميمانه، مهرآميز  مادربزرگ : بي بي، جده & آقابزرگ، پدربزرگ مادربه خطا :حرامزاده، ولدالزنا & حلالزاده مادرحساب :صفت مادرخرج، تدارك چي

مادرخوانده : نامادري، دايه، مادراندر & پدرخوانده  مادرسالاري : مادرسري، مادرشاهي & پدرسالاري، پدرشاهي

مادگي : 1 ماده بودن، تانيث بودن، مونث بودن & نرينگي 2 اندام ماده گل وگياه، عضوتوليدمثل گل وگياه 3 جادكمه، جاتكمه

مادموازل : دوشيزه، دخترخانم

مادون : 1 زيردست، مرئوس 2 پايين، پايين تر، فروتر، كوچكتر & مافوق، ماورا

ماده : 1 جرم، هيولي 2 اصل، مايه، ريشه، علت، سبب 3 انثي، لاج، لاس، ماچه، مادينه، مونث، حيوان بچه زا 4 بند، فصل 5 آب، پيله، دمل & ذكور 6 امر، موضوع  ماده كردن : چرك كردن، عفونت كردن، چركين شدن، عفوني شدن  ماده گرا :اسم ماترآليست، ماده انگار، ماديگرا، دهري مسلك، ماده باور  ماده گرايي :ماترآليستي، ماده انگاري، دهري مسلكي، ماده باور  ماديات : پول، ثروت & معنويات  ماديان : اسب ماده

مادي :اسم 1 پول پرست، پول دوست، پولكي، مال پرست، مال دوست 2 خسيس، مقتصد، ممسك 3 ماده گرا، ماترياليست، مادي گرا 4 مادنژاد 5 عنصري 6 جرماني، جرم دار، جسمي، جسماني، هيولاني & معنوي 7 منسوب به ماده

مادينگي : تانيث، مونث بودن & نرينگي مادينه : ماچه، ماده، مونث & مذكر، نرينه

ماديون : ماده گرايان، ماترياليست ها & الهيون، ايده آليست ها  مار : 1 اژدر، اژدها، افعي، ثعبان، ديومار، حيه 2 مادر & 1 عقرب 2 پدر  مارافسا معزم، افسونگر مار، مارگير

مارپيچ : 1 پرپيچ وخم، پيچاپيچ 2 حركت مارگونه  مارچوبه : مارگيا، مارگياه، هليون، اسفرج

مارد : 1 سركش، طاغي، گردن كش، نافرمان، ياغي 2 بلند، مرتفع & 1 مطيع، بفرمان، رام 2 پست، كوتاه، كم ارتفاع  مارسيرت : بدجنس، موذي  مارشال : سپهبد، سردار

مارش : 1 موسيقي نظامي 2 رژه، سان، قدم رو مارق : 1 مرتد، ازدين برگشته 2 منحرف

مارك : 1 انگ، داغ، علامت، نشان، نشانه 2 واحد پول آلمان  مارمالاد : لرزانك ميوه، مرباي عصاره ميوه  مارمولك : چلپاسه، كلپاسه، وزغه

ماز : 1 آژنگ، چين، شكن، شكنج 2 مازن، مازو، مازوج 3 ترك، رخنه، شكاف 4 مازن، مازو، مازه، گل كاو  مازاد : 1 اضافي، باقي مانده، بقيه، زيادي، فزوني، مابقي 2 افزون  مازوخيسم : مازوشيشم، شهوت خودآزاري، آزارگرايي، آزاردوستي

ماساژ دادن : مالش دادن، مشت ومال كردن  ماساژ : مالش، مشت ومال

ماسبق : پيشينه، سابق، گذشته، ماسلف، ماقبل ماست مالي : 1 كارسرسري 2 لاپوشاني

ماست مالي كردن : 1 لاپوشاني كردن، عيب پوشاندن 2 سرسري برخورد كردن، سرسري رفع و رجوع كردن

ماسك : 1 روبند، صورتك، ماسكه، نقاب، صورت پوش 2 شكلك  ماسلف : گذشته، ماسبق & آينده  ماسه : رمل، سنگريزه، شن & ريگ  ماسه زار : شن زار، رملزار & ريگزار

ماسيدن : 1 بستن، منجمدشدن 2 خشك شدن 3 لخته شدن 4 نفع داشتن، بهره بردن، عايد شدن 5 مثمر واقع شدن، نتيجه دادن، به ثمر رسيدن، تحقق يافتن 6 قد دادن، رسيدن 7 ناگفته ماندن، ادا نشدن 8 انجام نشدن، ناتمام ماندن 9 بي حركت ماندن 01 رس ماشرا : ورم، آماس (دموي)  ماشه : 1 انبر، كلبتان 2 گيره، تفنگ

ماشي : 1 به رنگ ماش 2 سخن چيني 3 رونده

ماشين 1 ابزار، دستگاه، موتور 2 خودرو، كاميون، اتومبيل  ماشين نويس : 1 تايپيست 2 سكرتر، منشي 3 اپراتور

ما : ضمير اول شخص جمع، من وتو، من وشما، من وايشان، من واو، من وآنها & آنها، شما، ايشان  ماضي : 1 قبل، گذشته، زمان گذشته، پيشين، سابق، ماضيه 2 طي شده، سپري شده  ماغ : 1 مرغابي 2 ابر، ميغ، مه، مزوا، 3 مه 4 صداي گاو

مافوق : 1 ارشد، بالادست، رئيس 2 برتر، بالاتر 3 بالا 4 ورا & زيردست، مادون ماقبل : پيش ازين، پيشتر & مابعد  ماكاروني : رشته، رشته فرنگي  ماكت سازي : نمونه سازي، نمونك سازي

ماكت : نمونه كوچك ساختمان وتاسيسات، مدل مينياتوري، نمونك  ماكر : حيله گر، فريبكار، فريبنده، مكار، نيرنگ باز ماكزيمم : بيشينه، حداكثر & مي نيمم، حداقل  ماكيان : مرغ وخروس، دجاج، مرغان خانگي  مالاريا : نوبه، تب لرز، تب لرزه، تب نوبه  مال الاجاره : اجاره، كرايه، اجاره بها

مال التجاره : جنس، كالا، متاع

مالامال : 1 آكنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبريز، مشحون، ممتلي، مملو 2 بسيار، زياد، كثير، فراوان & تهي، خالي

مالاندن : 1 مالش دادن 2 صاف كردن، هموار ساختن، هموار كردن 3 مجازات كردن، تنبيه كردن، گوشمالي دادن

مال اندوز :اسم 1 ثروت اندوز 2 پولكي، پول پرست، زربنده  مال اندوزي : 1 ثروت اندوزي 2 زربندگي

مال باخته، مالباخته : 1 ورشكسته، ورشكست 2 دزدزده

مال پرست : 1 بخيل، ممسك 2 مادي، دولت جو 3 تمكن خواه، ثروت طلب 4 مال دوست  مالت : جو، جو جوانه زده

مال : 1 تمكن، تمول، ثروت، خواسته، دارايي، مايملك، مكنت، ملك، نعمت، نوا، هستي 2 جنس، كالا، متاع 3 پول، وجه، سرمايه 4 طرفه، دندان گير، باب دندان، درخورتوجه 5 اهل، شهروند 6 احشام، حيوان، دواب 7 آن، متعلق به

مال دار، مالدار : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، محتشم، صاحب مكنت، غني، متمول 2 دواب دار، گله دار & فقير، مستمند، نيازمند

مال دوست : بخيل، خسيس، مادي، مال پرست، ممسك


مالش دادن : 1 ماليدن 2 تنبيه كردن، گوشمالي كردن

مالش : 1 مشت ومال، ماساژ 2 اصطكاك، سايش 3 تماس 4 كوفتگي 5 مجازات، كيفر، گوشمالي & نوازش

مالك : 1 ارباب، دارا، دارنده 3 صاحب، صاحبخانه، ملك دار، موجر 2 آقا، مخدوم 3 خداوند، خدايگان، ذي حق & مستاجر مالكانه :اسم 1 مالك وار 2 سهم مالك

مالك سالاري : 1 ارباب سالاري 2 فئوداليسم، نظام ارباب رعيتي، ملوك الطوايفي  مالك شدن : صاحب شدن، به تملك درآوردن، در اختيار گرفتن  مالكيت : تملك، ملكيت

مال ومنال : دارايي، خواسته، مال و مكنت، ضياع و عقار، مايملك، نعمت، هست ونيست ماليات : باج، جزيه، خراج، ساو، عوارض

ماليخوليا : 1 سودا، وسواس، صبارا، صباره، ماخول، ماخوليا 2 خيال فام 3 جنون 4 وهم، توهم  ماليخوليايي : سودازده، سودايي، وسواسي، مبتلا به ماليخوليا

ماليدن : 1 اندودن 2 ماساژدادن، مالش دادن، مشت ومال دادن 3 مس كردن، لمس كردن، بسودن 4 آغشتن، آغشته كردن 5 تنبيه كردن، گوشمال دادن 6 لغوشدن، از بين رفتن، ول شدن 7 تصادف سطحي كردن 8 سودن، نرم كردن، ساييدن 9 لگدمال كردن، له كرد

ماليه: 1 دارايي 2 پول نقد، ثروت، سرمايه 3 مستغلات، ملك ماما : 1 دايه، قابله، ماماچه 2 مادر، مامان  مام : ام، مادر، مامان، ننه، والده & اب، پدر

مامان :صفت 1 ام، مام، مادر، ننه، والده، بابا، پاپا، پدر 2 ناز، ناب، قشنگ، ماماني 3 مطلوب، دوست داشتني & بابا، پاپا، پدر

ماماني : 1 ناز، ناب، قشنگ، زيبا، خوشگل 2 دوست داشتني، محبوب 3 وابسته به مادر  مامايي : دايگي، قابلگي، قابله گري، ماماچه گري

مانا :صفت 1 باقي، پايا، پايدار، جاويد، ماندني & زوال پذير، فاني 2 شبيه، مثل،  همانند، مانند، ماننده 3 ظاهرمانتو : 1 بالاپوش 2         جامهگشاد 3 باراني، شنل  ماندگار :اسم 1 ساكن، مقيم 2 پايدار، جاويد، مانا، ماندني & رفتني

ماندن : 1 اقامت گزيدن، ماندگار شدن، مقيم شدن 2 توقف كردن، درنگ كردن 3 درجا زدن 4 خسته شدن، فرسوده شدن، كوفته شدن 5 انتظار كشيدن، منتظرشدن 6 زنده ماندن، زيستن، عمر كردن 7 شبيه بودن، شباهت داشتن، مانستن 8 بيتوته كردن 9 دوام آور

ماندني : 1 پايدار، جاويد، مانا 2 بادوام، ديرپا 3 فراموش نشدني، به يادماندني 4 مقيم، ساكن  ماندني شدن : ساكن شدن، مقيم شدن، رحل اقامت افكندن، ماندگارگشتن & رفتني

مانده :اسم 1 الباقي، باقي، باقيمانده، بقيه، تتمه 2 تفاوت 3 دنباله 4 بازمانده، خسته، درمانده، عاجز، فرسوده، كوفته 5 مقيم 6 باقي 7 بيات

مانده شدن : 1 از پاافتادن، خسته شدن، كوفته شدن 2 عاجز شدن، درمانده شدن 3 از كار افتادن، ناتوان گشتن

مانستگي :tsenmm[ e gاسم شباهت، تشابه، همانندي  مانستن : شبيه بودن، شباهت داشتن، همانند بودن  مانسته : شبيه، مانند، ماننده، مثل، نظير، همانند

مانع :اسم 1 بازدارنده، جلوگير، رادع، مخل، مزاحم 2 بند، سد 3 حاجز 4 حايل 5 عايق 6 محظور، محذوريت 7 مشكل، ايراد

مانع تراشي :اشكال تراشي، بهانه تراشي

مانع داشتن : 1 ايرادداشتن، اشكال داشتن، مشكل داشتن 2 محظوريت داشتن  مانع شدن : جلوگيري كردن، منع كردن، بازداشتن

مانند : 1 بسان، تالي، جفت، جور، شبه، شبيه، عديل، قبيل، قرين، متماثل، مثابه، مثل، مشابه، نظير، نمونه، همال، همانند، همتا 2 تشبيه، مشابهت  مانند كردن : 1 تشبيه كردن 2 شبيه كردن

مانندگي : تشابه، تناظر، شباهت، مشابهت، همانندي & تغاير، تفاوت

مانندي : تشابه، شباهت، همانندي & اختلاف

مانور : 1 آزمايش، تمرين عمليات نظامي، مشق، رزمايش 2 ترفند، شگرد، حركات (زيركي)  مانوي : پيرو آئين ماني، وابسته به ماني، ماني گرا

مانيتور : صفحه نمايش كامپيوتر، مونيتور، تصويرنما (رايانه، تلويزيون و )، صفحه تصوير  مانيفست : 1 بيان نامه، بيانيه 2 مرام نامه

مانيكور كردن : ناخن آراستن، لاك زدن، ناخن پيرايي كردن  مانيكور : 1 لاك ناخن زدن 2 ناخن پيرايي كردن 3 ناخن آرايي كردن  ماورا : آن سو، پشت، فراسو، ورا ماورد : گلاب

ماوقع : رخداد، حادثه، رويداد، ماجرا

ماهانه : 1 شهريه، ماهيانه، مستمري، مقرري 2 ماه به ماه، هرماهه & سالانه، روزانه، هفتگي

ماه :اسم 1 برج، شهر 2 قمر 3 زيبا، قشنگ، جميل، زيبارو 4 محبوب، معشوق، يار 5 دوست داشتني، مطلوب 6 بي عيب و نقص، كامل 7 فصل

ماه تاب، ماهتاب : مهتاب، مهشيد، نور ماه، پرتو ماه & آفتاب

ماهر : آزموده، استاد، تردست، چابك دست، حاذق، خبره، زبردست، كارآمد، كاردان، كاركشته، متبحر، متخصص، مجرب & ناشي، غير ماهر

ماهرانه : استادانه، بامهارت، رندانه، زيركانه، متبحرانه، مدبرانه & ناشيانه

ماه رخ، ماهرخ : مه طلعت، مه چهر، مه پاره، ماه سيما، ماهرو، ماه منظر، مه عذار، مه رخ، زيبا، مه لقا، خوشگل، قشنگ & بدگل، زشت

ماه رو، ماهرو : خوشگل، زهره جبين، زيبا، قشنگ، ماه رخ، ماه سيما، ماه طلعت، ماه منظر، مه جبين، مه پاره، مهرخ، مهسا، مه طلعت، مه عذار، مه لقا، مهوش & زشت رو  ماه زده : 1 ديوانه، مجنون، روان پريش 2 شوريده، شيدا  ماه گرفتگي : خسوف & كسوف ماهواره : قمر، مصنوعي، ماهوار

ماهور : پستي و بلندي، كوه پايه، تپه، تپه زار

ماهيانه : 1 ماهانه، مستمري، مشاهره، مقرري، وظيفه 2 ماه به ماه، هرماهه ماهي تابه : 1 تابه 2 ماهي تاوه

ماهيت : 1 بود، جوهر، وجود، هستي 2 چگونگي، چيستي 3 حقيقت، واقعيت 4 هويت & غرض  ماهيچه : عضله، كره، مايچه ماهي : حوت، سمك، كوسه، نون ماهي گير، ماهيگير : صياد

مايحتاج : 1 اثاث، ملزومات، مايلزم، ضروريات 2 نيازمندي ها، دربايست، دربايسته

مايع :صفت 1 آبدار، آبكي 2 آبگونه، رقيق 3 روان، سيال 4 محلول & جامد

مايل بودن : 1 خواهان بودن، طالب بودن 2 راغب بودن، شايق بودن، مشتاق بودن، علاقه مند بودن  مايل : 1 خميده، كج، كژ، متمايل، مورب & مستقيم 2 خواهان، راغب، شايق، طالب، علاقه مند، مشتاق & نافر

مايل شدن : 1 خواهان شدن، طالب شدن، خواستار شدن، طالب شدن 2 شايق شدن، مشتاق شدن، علاقه مند شدن  مايملك : دارايي، مال، مال ومنال، هست ونيست، هستي مايو : لباس شنا

مايه : 1 آلت، ابزار، ادات، افزار 2 اساس، اصل، جرثومه، سرچشمه، ماده 3 دانش، سواد، معلومات 4 بضاعت، پول، سرمايه، وسيله 5 باعث، علت 6 ملاك 7 ماده، هيولي 8 فحوا، مضمون 9 اندازه، قدر، مقدار 01 تخميرگر، تخميركننده 11 واكسن 21

مايه دار : 1 پرمايه 2 غليظ 3 پررنگ 4 توانگر، ثروتمند 5 باسواد، بامعلومات & كم مايه مايه دست : سرمايه اندك، دست مايه

مايه سوز : ورشكسته، ورشكست، مال باخته، بي سرمايه، مفلس، خانه خراب & مايه ور  مايه كوبي : تلقيح، واكسيناسيون

مايه گذاشتن : 1 وقت صرف كردن، وقت گذاشتن 2 هزينه كردن 3 نيرو گذاشتن، انرژي صرف كردن  مايه گرفتن: 1 نشئت گرفتن، سرچشمه گرفتن، ناشي شدن 2 منبعث شدن، باعث شدن

مايه ور : 1 پرمايه 2 پولدار، ثروتمند، غني، دارا 3 پرارزش، پربها، ارزشمند، باارزش، گران بها 4 باشكوه، پرجلال، شكوهمند، مجلل 5 بزرگوار، محتشم، گران مايه  ماء : آب

ماء الشعير : آب جو

مابون : هيز، مخنث، مفعول، ملوط

ماجور : اجرت گرفته، مزدگرفته، اجريافته، مثاب  ماخذ : 1 منبع، منشا، اصل 2 مرجع 3 مبنا  ماخوذ : 1 گرفتار 2 گرفته 3 مسئول  ماذنه : گلدسته، مناره

ماذون : 1 مختار، مخير 2 جايز، روا، مجاز، مشروع  ماكل : خوراك، غذا، طعام، خوردني & اشربه، نوشيدني

ماكول : 1 خوراكي 2 خوردني، قابل خوردن & مشروب، اشربه، نوشيدني، آشاميدني، قابل نوشيدن  مالوف : 1 آشنا، آمخته، اخت، خوگر، خوگرفته 2 معمول، دمخور، عادت گرفته، مانوس، همدم & نامالوف، نامانوس

مامن : پناه، پناهگاه، سلامتگاه، ملجا، جاي امن، امنگاه

مامور :اسم 1 عامل، كارگزار، وكيل 2 كارمند 3 گماشته، مستخدم 4 متصدي، مسئول 5 پاسبان، پليس 6 فرستاده & آمر  

ماموريت : 1 رسالت، مسئوليت 2 نقش، وظيفه 3 تصدي، خدمت 4 عاملي، عامليت، كارگزاري، وكالت 5 كارمندي، گماشتگي

ماموم : مصلي، نمازخوان، نمازگزار & امام، پيش نماز

مامون : 1 ايمن، درامان 2 امانت دار، امين 3 مورداعتماد، معتمد

مانوس : 1 آشنا، اخت، دمساز، مالوف، محشور، همدم، همنشين 2 آمخته، خوگر، رام، معتاد & نامانوس  مانوس شدن : انس گرفتن، اخت شدن، عادت كردن، آمخته شدن، خوگر شدن  مانوس كردن : انس دادن، آمخته كردن، عادت دادن، الفت دادن، مالوف كردن

ماوا : 1 پناه، پناهگاه، ملاذ، ملجا 2 جا، جايگاه، سامان، محل، مقام، موضع، منزل، مسكن، وثاق

ماوا كردن : جا گرفتن، اقامت كردن، مقيم شدن، اقامت كردن، سكونت كردن، سكنا گزيدن، ماوا يافتن

ماوا گرفتن : 1 پناه گرفتن، مامن گزيدن 2 مسكن گزيدن، منزل گرفتن، جا كردن، ماوا گزيدن، سكونت كردن

مايوسانه : نوميدانه، نااميدانه

مايوس : بي اميد، دلسرد، محروم، نااميد، ناكام، نوميد، وازده & اميدوار

مايوس شدن : 1 نااميدشدن، نوميد گشتن، دل سرد شدن، وازده شدن 2 محروم شدن، ناكام گشتن مايوس كردن : نوميد كردن، نااميد كردن، محروم ساختن، وازده كردن، ناكام كردن & اميدوار كردن

مباحث : گفتگوها، مبحث ها، مقولات، مقوله ها، موضوعات، جستارها، فصول، بخش ها  مباحثه : بحث، جدل، جروبحث، صحبت، گفتگو، محاجه، مناظره

مباحثه كردن : 1  بحث كردن، مناظره كردن، محاجه كردن، جدل كردن 2 گفتگو كردن  مباح : جايز، حلال، روا & مكروه

مباح شدن : جايز شدن، روا شدن، حلال شدن & مكروه بودن

مباح كردن : حلال كردن، روا دانستن، جايز دانستن، مجاز كردن، جايز شمردن & تحريم، مكروه دانستن

مباحي : 1 لاابالي، اباحتي 2 لاقيد 3 متساهل  مبادا : مباد، نباشد، هرگز

مبادرت : 1 اقدام 2 پيشي، تعجيل، سبقت، شتاب 3 پيشي گرفتن، شتاب كردن، سبقت گرفتن 4 اقدام كردن، دست يازيدن

مبادرت جستن : 1 پيش دستي كردن، پيشي گرفتن 2 تعجيل كردن 3 اقدام كردن

مبادرت كردن : 1 پيشي گرفتن، شتاب كردن، سبقت گرفتن 2 اقدام كردن، دست يازيدن، مبادرتورزيدن

مبادله : 1 تبادل، تبدل، تبديل، تعويض، معاوضه 2 تعاطي 3 دادوستد، معامله مبادله كردن : 1 ردوبدل كردن 2 تعويض كردن، عوض كردن، تبديل كردن  مبادي آداب :آداب دان، باادب، فرهيخته، مودب، متادب، متمدن

مبادي : 1 اصول، مقدمات 2 اساس ها، اصل ها، مدخل 3 اوايل، مبداها، آغازها  مبادي : 1 رعايت كننده 2 آشكاركننده، ظاهركننده

مبارات : 1 از هم بيزار شدن، از يكديگر بري شدن 2 طلاق (به سبب كراهت زوجين از يكديگر)

مبارز :صفت پهلوان، جنگاور، جنگجو، جنگي، حريف، دلير، رزمنده، سلحشور، شجاع، شواليه، صف شكن، غازي، گرد، مجاهد، محارب، نبرده، هنگامه جو

مبارزه : 1 جنگ، رزم، كارزار، محاربه، ناورد، نبرد 2 جنگيدن، رزميدن مبارزه جويانه :ستيزگرانه، ستيزه جويانه، مبارزه طلبانه

مبارزه جويي :ستيزگري، ستيزه جويي، مبارزه طلبي، معارضه جويي

مبارزه كردن : 1 جنگيدن، رزميدن 2 فعاليت سياسي كردن، ستيز كردن، ستيزيدن 3 تلاش كردن، كوشيدن 4 مسابقه دادن

مبارك باد، مباركباد : 1 تبريك، تهنيت، شادباش 2 خجسته باد، فرخنده باد

مبارك: باشگون، پدرام، خجسته، خوش يمن، سعد، فرخ، فرخنده، مبروك، متبرك، مسعود، ميمون،نيك پي، همايون & نامبارك، ناميمون

مبارك پي : خجسته، خوش قدم، مبارك پا، ميمون، همايون، فرخ پي  مباركي : خجستگي، ميمنت، فرخي

مباشر : پيشكار، سرپرست، سررشته دار، قايم مقام، كارگزار، كدخدا، معاون، ناظر، نايب، نماينده، وكيل، عامل، كارپرداز

مباشرت : 1 آرمش، جماع، هم خوابگي، مباضعت، مجامعت، نزديكي 2 جماع كردن، آرميدن 3 كارگزاري، تصدي، سرپرستي، نظارت 4 نظارت كردن 5 اقدام كردن، پرداختن

مباشرت كردن : 1 نظارت كردن 2 كارگزاري كردن، پيشكاري كردن 3 عمل كردن، انجام دادن، ورزيدن 4 جماع كردن، هم خوابگي كردن، هم آغوشي كردن  مباضعت : هم خوابگي، هم آغوشي، هم بستري، جماع  مبال : آبريز، آبريزگاه، توالت، دستشويي، مستراح

مبالات : 1 توجه، دقت 2 احتياط، پروا 3 انديشيدن، فكر كردن 4 التفات كردن، توجه كردن، مداقه 5 باك داشتن، ترسيدن 6 اهتمام ورزيدن

مبالغ : 1   مقادير، مقدارها، اندازه ها، مبلغ ها 2 وجوه، پولها  مبالغه آميز :اغراق آميز، گزافه، پرگزافه

مبالغه : 1 اغراق، افراط،  زيادهروي، غلو، گزافه 2 جهد بسيار، كوشش زياد

مبالغه كردن : 1  زياده روي كردن، تندروي كردن، افراط كردن، اغراق كردن 2 كوشش بسيار كردن، جهد بسيار كردن & تفريط كردن

مباني : 1 اصول، بنيان ها، پايه ها، مبناها، شالوده ها 2 مضامين

مباهات : 1 افتخار، باليدن، تفاخر، فخر، نازش 2 فخر كردن، مباهات نمودن، نازيدن مباهات كردن :افتخار كردن، باليدن، نازيدن، فخر كردن، مباهات داشتن  مباهله : فريه، لعن، لعنت، نفرين

مباهله كردن :لعنت كردن، نفرين كردن (يكديگر)  مباهي : سرافراز، سربلند، مفتخر، مفخر

مبايع : خريدار، خريدكننده، مشتري & فروشنده

مبايعه : 1   بيعت 2 بيعت كردن 3 خريدوفروش 4 خريدوفروش كردن

مباينت : 1 اختلاف، تباين، تفاوت، تمايز، مغايرت & تماثل 2 دشمني، خصومت 3 تضاد، ضديت 4 مخالف بودن، اختلاف داشتن

مباين : خلاف، ضد، متفاوت، مغاير & مرادف  مبتدا : آغاز، ابتدا، اول، نهاد & منتها، آخر، پايان  مبتدع :صفت 1 آفرينشگر، خلاق، مبتكر، مخترع 2 بدعتگزار مبتدي :اسم بي تجربه، تازه كار، ناشي، ناوارد، نوآموز، نوپيشه & مجرب، آزموده، كاركشته

مبتذل : 1 بي ارزش، پست، پيش پاافتاده، سخيف، ناپسند، هجو 2 عوام پسند، بازاري 3 خوار، پست، فرومايه

مبتذل كردن : 1 به ابتذال كشاندن، بي ارزش كردن، بي محتوا كردن 2 عامه پسند كردن، عوام پسند كردن

مبتكر :صفت آفرينشگر، باابتكار، خلاق، مبتدع، مبدع، مخترع، نوآور  مبتكرانه :صفت آفرينشگرانه، خلاقانه، نوآورانه

مبتلا :صفت 1 اسير، گرفتار 2 دچار، دستخوش، گريبانگير 3 معتاد 4 شيفته، عاشق، شيدا

مبتلا شدن : 1   گرفتارشدن، دچار شدن، ابتلا يافتن، اسير شدن، مبتلاگشتن 2 معتاد شدن 3 عاشق شدن، شيفته شدن، دل باخته شدن

مبتلا كردن : 1 گرفتار كردن، دچار كردن، اسير كردن، مبتلا ساختن 2 معتاد كردن 3 شيفته كردن، دل باخته كردن، عاشق كردن

مبتني : 1 براساس، برپايه 2 مبني 3 بناشده، بنانهاده شده، نهاده شده

مبتهج : بشاش، خرم، خوشدل، خوش، مسرور، شاد، شادمان، محظوظ، مشعوف، خشنود & مغموم، ناشاد

مبحث : 1 بخش، جستار، فصل 2 فقره، مقوله، موضوع، قضيه

مبدا : 1 آغاز، اصل، خاستگاه، آغازگاه، نقطه شروع، سرچشمه، منبع، منشا & مقصد 2 خالق، آفريننده  مبدع :صفت آفريننده، بدعتگزار، خالق، خلاق، مبتكر، مخترع

مبدل :صفت 1 تبديل، تعويض، تغيير، دگرگون، عوض 2 تبديل كننده، تغييردهنده، بدل كننده 3 ادپتور

مبدل : تغييريافته، تبديل گشته

مبدل شدن : تبديل گشتن، بدل شدن، تغيير يافتن، دگرگون شدن، عوض شدن & تبديل كردن  مبدل كردن : تغييردادن، دگرگون كردن، تبديل كردن، تعويض كردن  مبذر : اسراف كار، تبذيرگر، خراج، گشاده باز، مسرف، ولخرج & مقتصد مبذول : بذل شده، واگذارشده

مبذول داشتن : 1 دادن، بخشيدن، عنايت كردن، بذل كردن 2 صرف كردن، به كار بردن  مبذول فرمودن :بخشيدن، دادن، واگذار كردن، مبذول كردن

مبرا : 1 بري، بي آلايش، پاك، عاري، منزه 2 بي گناه، تبرئه & متهم، مجرم  مبرات : 1 نيكي ها، اعمال خير، خوبي ها، نيكويي ها، خيرها، مبرت ها 2 عطايا

مبرا كردن : 1 تبرئه كردن، بي گناه تشخيص دادن، بي گناه شناختن 2 عاري ساختن 3 منزه ساختن  مبرح : 1 آزارنده، اذيت كننده، عذاب دهنده 2 جان گداز


مبرز آبريز، توالت، دست شويي، مبال، مستراح

مبرز : برازنده، برجسته، سرآمد، سرشناس، شاخص، فايق، فحل، ممتاز  مبرز شدن : برجسته شدن، برتر گشتن، ممتاز شدن، برتري يافتن  مبرم : 1 بسيار، زياد، شديد، وافر، سخت 2 محكم، استوار 3 رسن، طناب  مبرور : 1 مرحوم، روان شاد، شادروان 2 مقبول، پذيرفته شده  مبروص :صفت پيس، پيس اندام، مبتلا به برص

مبرهن : آشكار، بارز، بديهي، بين، روشن، مدلل، مستدل، مشخص، واضح، هويدا & ناآشكار، نامشخص، نامبرهن

مبرهن شدن : 1 ثابت شدن، محقق شدن، مشخص شدن 2 آشكار شدن، هويدا شدن، واضح شدن، روشن شدن

مبسوطمبسوط : دامنه دار، گسترده، گشاده، مشبع، مشروح، مفصل، وسيع & مجمل، موجز، خلاصه  مبشر :صفت بشارت رسان، بشير، مژده رسان، نويدبخش مبصر :اسم 1 ارشد كلاس، خليفه 2 بينا، مراقب

مبصر :اسم 1 بابصيرت، بصير 2 اخترشناس، ستاره شناس 3 غيب گو مبطل : 1 باطل ساز، باطل كننده 2 نادرست، خطاكار، بدكرار  مبعث : 1 روز بعثت، عيد بعثت، بيست وهفتم رجب 2 مكان بعثت  مبعوث : برانگيخته، برگزيده، رسول، فرستاده

مبعوث شدن :برانگيخته شدن، نبوت يافتن، به رسالت رسيدن، پيغمبر شدن  مبعوث كردن : 1 برانگيختن، مقام نبوت دادن 2 روانه كردن، فرستادن  مبل : صندلي تشك و پشتي دار

مبلغ : 1 پول، وجه 2 اندازه، مقدار، ميزان 3 بلوغ، كمال مبلغ :صفت 1 تبليغاتچي 2 تبليغ كننده 3 رساننده، مبشر  مبلمان : لوازم خانه(ميزوصندلي و بوفه و مبل و كاناپه)

مبنا : اساس، اصل، بنياد، بنيان، پايه، شالده، شالوده، ماخذ & بنا، ساختار  مبني : حاكي، مشعر

مبهم : ابهام آميز، اسرارآميز، نامشخص، غيرواضح، ناواضح، پوشيده، پيچيده، تاريك، تيره، رمزآميز، گنگ، مرموز، مشكل، معقد، نامعلوم، مغلق، نامفهوم & بي ابهام، روشن، مفهوم، واضح  مبهوت : بهت زده، حيران، حيرت زده، خيره، شگفت زده، مات، متحير، هاج وواج

مبهوت شدن : بهت زده شدن، حيران شدن، هاج وواج شدن، مات شدن، شگفت زده شدن، متحير شدن، متعجب شدن

مبهوت كردن : 1 بهت زده كردن، حيران كردن، حيرت زده كردن، مات كردن، متحير كردن، هاج وواج كردن 2 شگفت زده كردن

مبهي شهوت انگيز، شهوتزا

مبيت: 1 بيتوته، شب زنده داري 2 خوابگاه، مسكن مبيع : خريدوفروش، بيع وشرا، معامله، دادوستد

مبين : 1 آشكاركننده 2 آشكار، روشن، هويدا، واضح 3 روشنگر  مبين : بيانگر، بيان كننده، نشان دهنده، نشانگر

متابعت : 1 اتباع، اطاعت، اقتفا، پيروي، تبعيت، تمكين، دنباله روي 2 پيروي كردن، متابعت كردن  متابعت كردن :تبعيت كردن، پيروي كردن، فرمان بردن، تمكين كردن & سرپيچيدن

متابوليسم : سوخت وساز(بدن)، فروساخت، آنابوليسم و كاتابوليسم، جذب و تجزيه و تحليل مواد  متاركه : 1 بيزاري، جدايي، طلاق & ازدواج 2 رهايي & اسارت 3 وقفه & ادامه، تداوم  متاركه كردن : جداشدن، طلاق گرفتن، يكديگر را ترك كردن & ازدواج كردن  متاع : اثاثه، اروس، تنخواه، جنس، كالا، مال التجاره

متافيزيك : 1   مابعدالطبيعه، ماوراء الطبيعه 2 حكمت الهي، الهيات

متانت : 1 سنجيدگي، سنگيني، وقار، وقر 2 اهسته كاري 3 استواري، نيرومندي

متاثر : 1 افسرده، اندوهگين، پريشان، غمگين، متالم، مغموم، ملول 2 اثرپذير 3 تحت تاثير

متاثر شدن : 1 تحت تاثير قرار گرفتن 2 ناراحت شدن، مغموم گشتن، اندوهگين شدن، به فكر فرورفتن  متاثر كردن : 1 ناراحت كردن، مغموم كردن، اندوهگين كردن 2 تحت تاثير قرار دادن

متاخر : 1 اخير، تازه، جديد 2 پس مانده، عقب افتاده 3 واعقب افتاده، واپس مانده 4 درنگ كننده، تاخيركننده & متقدم

متادب : ادب آموخته، فرهيخته، مودب

متادب شدن :ادب آموختن، تربيت شدن، فرهيخته شدن  متاذي : آزرده، اذيت ديده، رنجه، معذب

متاذي شدن : اذيت شدن، آزرده شدن، ناراحت شدن، رنجيده شدن، رنجيدن  متاسفانه : بدبختانه، مع الاسف & خوشبختانه

متاسف : پژمان، پشيمان، حزين، متلهف، محزون، مغموم، نادم & خوشحال

متاسف شدن : 1 دريغ خوردن، افسوس خوردن، متلهف شدن 2 محزون گشتن، پژمان شدن  متاسي : تابع، پيرو، تاسي جو

متاسي شدن : 1 تاسي جستن، تاسي كردن 2 تابع شدن، پيروي كردن  متالم : 1 المناك، دردمند 2 اندوهگين، دلخور، دلگير، متاثر & مشعوف

متالم شدن : 1 غمگين شدن، ناراحت شدن، دل گير شدن 2 دردمند شدن 3 متاثر شدن، متاسف شدن  متاله : 1 حكيم، عارف، متصوف 2 زاهد، عابد

متاهل  خانه دار، زن دار، همسردار & عزب، مجرد متاهل شدن : 2 خانه دار شدن، شوهر كردن

متبادر : 1 شتابان 2 پيشي گيرنده، وارد (به ذهن، خاطر)  متبادل : پاياپاي، مبادله كردني

متبارك : خجسته، سعد، فرخنده، ميمون & گجسته متباعد : بعيد، دور، واگرا

متباين : جدا، متفاوت، متمايز، مخالف & متشابه، مترادف، متماثل

متبحر : 1 استاد، دانا، دانشمند، آگاه 2 زبردست، كاردان، ماهر، متخصص، وارد، ورزيده & ناشي متبختر : خودخواه، فخرفروش، متفرعن، مغرور & افتاده، متواضع متبرك : خجسته، سعد، فرخنده، مبارك، متبارك، متمين، ميمون & شوم متبرك شدن :قداست يافتن، تبرك يافتن

متبرك كردن: قداست بخشيدن، متبرك گردانيدن، تبرك دادن  متبركه : متبرك، باقداست، قدسي

متبسم :صفت 1 باسم، خندان، لبخندزنان 2 شادان، شادمان، مبتهج، مشعوف & گريان متبع : تابع، پيرو & متبوع


متبلور بلورشده، بلورين، تبلوريافته

متبلور شدن :تبلور يافتن، نمود يافتن، نمايان شدن، ظاهر شدن  متبلور كردن :نمود دادن، نمايان ساختن، آشكار كردن  متبوع : پيروي شده، اطاعت شده، تبعيت شده & تابع

متتبع : پژوهشگر، پژوهنده، جستجوگر، متفحص، محقق، طالب، جوينده

متجاسر : جسور، خودسر، بي پروا، درازدست، سركش، طاغي، عاصي، گردنكش، متجاوز، متعدي، متمرد، معتد، نافرمان، ياغي & مطيع

متجاسر شدن : 1 جسارت ورزيدن، گستاخ شدن، جسور شدن، متمرد شدن 2 گردن كشي كردن، عاصي شدن، بي پروايي كردن

متجانس : سازگار، شبيه، متشابه، مشابه، همانند، همگون & نامتجانس، ناهمگون متجاوز : 1 افزون، بيش 2 تجاوزگر، درازدست، متجاسر، متعدي، متهاجم، معتد  متجاوز شدن : 1 تعدي كردن، تهاجم نمودن 2 از حد گذشتن 3 بيش شدن، بالا زدن  متجاهر : آشكارساز، آشكارگر، جهري، شناخته شده، معروف  متجددانه :قيد متجددمابانه، روشنفكرانه، نوگرايانه & متحجرانه

متجدد :صفت تجددطلب، روشنفكر، نوآور، نوپرست، نوگرا & كهنه گرا، متحجر

متجسس :اسم 1 پژوهشگر، پژوهنده، جستجوگر، جويا، جوينده، محقق، مستفسر 2 خبرچين، جاسوس  متجلي      آشكار، تابان، جلوه گر، روشن، ظاهر، نمايان متجلي شدن :نمايان شدن، تجلي يافتن، جلوه گر شدن  متحارب : جنگ افروز، جنگ وجو، ستيزه جو، محارب

متحجر :صفت 1 ارتجاعي، قشري، واپسگرا 2 فسيل سنگواره & نوگرا متحجرانه :قيد واپسگرايانه، مرتجعانه، كهنه گرايانه & متجددانه  متحدالشكل :انيفورم، همانند، همسان، هم شكل & مختلف الشكل، ناهمسان متحدالمال :بخشنامه

متحدمتحد شدن : همراه شدن، يكي شدن، متفق شدن، يگانه شدن، يك صدا شدن، هم پيمان شدن، هم راي شدن، هم عهد گشتن

متحد كردن : يكي كردن، متفق كردن، يگانه كردن

متحد : موتلف، متفق، هماهنگ، هم پيمان، هم دل، همراه، هم راي، هم عهد & متخاصم، مخالف متحذر : احتياطكار، بااحتياط، باحزم، حزم انديش، محتاط & بي احتياط، بي پروا متحرز : خويشتن دار

متحرك : پويا، پوينده، جنبنده، حركت دار & ثابت، ساكن  متحصن :بست نشين، پناه جو، پناهنده

متحصن شدن :بست نشستن، پناه گرفتن، پناه جويي كردن، پناه جستن، پناه بردن، تحصن كردن  متحف : 1 موزه 2 تحفه دهنده

متحقق :تحقق پذير، عملي، تحقق يافتني

متحقق شدن : تحقق يافتن، عملي شدن، به وقوع پيوستن، انجام گرفتن  متحلي : آراسته، مزين، زينت يافته

متحلي شدن :آراسته شدن، زينت يافتن، مزين شدن

متحمل : بردبار، بلاكش، حمول، شكيبا، صابر، صبور & ناحمول، ناشكيبا

متحمل شدن: 1 تحمل كردن، بردباري كردن، شكيبايي ورزيدن 2 اعتنا كردن، توجه كردن، به روي خود آوردن 3 دستخوش شدن، دچار شدن  متحول : دگرگون، متبدل، متغير، منقلب & ثابت  متحول شدن :تحول يافتن، دگرگون شدن، تغيير كردن  متحول كردن :دگرگون كردن، تغيير دادن

متحير : 1 حيران، حيرت زده، خيره، درمانده، سرگردان، سرگشته، فرومانده، گيج، متعجب، ويلان 2 سرگشته، واله

متحير شدن :حيران شدن، حيرت زده شدن، مبهوت شدن، متعجب شدن، درماندن، فرو ماندن، سرگشته شدن، حيران ماندن


متحير ماندن: حيرت كردن، متحير شدن، حيرت زده شدن، حيران گشتن، حيران ماندن  متحيز : جايگزين، جاي گير

متخاصم :صفت دشمن، ستيزه جو، متخاصمه، عدو، معاند & دوست، متحد متخصص :صفت خبره، كاردان، كارشناس، ماهر & غيرمتخصص

متخلخل : داراي خلل وفرج، پرمنفذ، خلل وفرج دار، سوراخ سوراخ، مشبك، منفذدار & متراكم، متكاثف، فشرده، پرچگالي، پرتكاثف

متخلف :صفت تخلف كننده، خلاف كننده، لغزشكار، خاطي، خلافكار، قانون شكن، متخاطي & درستكار متخلق : 1 خوپذير، خوگر 2 متصف، خوگرفته 3 خوش خلق، خوش اخلاق  متخلق شدن : 1 خو گرفتن، عادت كردن 2 تخلق يافتن  متداخل : داخل دريكديگر، درهم، آميخته  متدارك : درك كننده، دريابنده

متد : اسلوب، روال، روش، شيوه، طريق، طريقه، نحوه متداعي : تداعي كننده، تداعي گر

متداول : باب، جاري، رايج، شايع، عادي، عرفي، متعارف، مد، مرسوم، مستعمل، معمول، معمولي & منسوخ، نامتداول

متداول شدن :باب شدن، رايج گشتن، مرسوم شدن، مد شدن، متعارف شدن & منسوخ شدن

متداول كردن :باب كردن، ترويج دادن، مرسوم كردن، رواج دادن & منسوخ كردن  متدرجاً :آهسته آهسته، اندك اندك، به تدريج، كم كم، به آهستگي  متدرج : 1 درجه به درجه 2 تدريجي، به تدريج  متدولوژي : روش شناسي

متدين : باايمان، باديانت، پارسا، خداشناس، دين باور، پرهيزگار، ديندار، مومن، متقي، مقدس & بي دين، نامتدين

متذكر : خاطرنشان، متعرض، يادآور

متذكر شدن : 1 تذكر دادن، خاطرنشان كردن 2 يادآور شدن، يادآوري كردن 3 گفتن، ذكر كردن  متذلل : 1 پست، خوار، ذليل، فرومايه 2 افتاده، فروتن

مترادف :اسم هم معني، هم معنا 1 & متضاد 2 هم آوا 3 هم نويسه  متراژ : 1   اندازه 2 مساحت 3 اندازه گيري، مساحي

متراكم : انباشته، انبوه، پرپشت، غليظ، فراوان، فشرده، متكاثف & كم پشت

متراكم شدن : 1 فشرده شدن 2 انبوه شدن، پرپشت شدن، انباشته شدن، جمع شدن 3 متكاثف شدن  مترتب شدن :حاصل شدن، به دست آمدن، نتيجه شدن، منتج شدن  مترتب : 1 مقرر، مستقر، جايگير 2 نتيجه، حاصل، بازده

مترجم برگرداننده، ترجمان، ديلماج، گزارنده، مفسر

متردد :صفت 1 دودل، مردد، متزلزل، نامصمم & مصمم 2 عابر، رهگذر

متردد شدن :شك بردن، شك كردن، دودل شدن، ترديد كردن & متقين شدن، يقين كردن، مطمئن شدن

مترس : 1 دلدار، محبوبه، معشوقه 2 هم بستر 3 رفيقه، نشانده، نشئه، نم كرده  مترسك : 1 افچه، داهل، مترس، هراسه 2 لولو 3 سرخر، مزاحم مترسل : دبير، منشي، نامه نويس، نامه نگار، نويسنده، رساله نويس  مترشح : 1 ترشح كننده، تراونده، تراوش كننده 2 زهناك

مترصد : اميدوار، چشم به راه، دركمين، كمينگر، گوش به زنگ، مترقب، متوقع، مراقب، منتظر  مترفين : 1 خودسران 2 ستمكاران 3 نازپروردگان

مترقب : چشم به راه، درصدد، چشم انتظار، مترصد، مراقب، منتظر، نگرنده مترقبه : محتمل، شدني، منتظره & غيرمترقبه

مترقي : 1 پيشرو، ترقي خواه 2 توسعه يافته، راقي، راقبه & عقب افتاده، عقب مانده مترنم : آوازخوانان، زمزمه كنان

مترنم شدن :زمزمه كردن، نجوا كردن، زيرلب خواندن

متر : واحد طول، چهارده گره

مترو : راه آهن درون شهري، راه آهن زيرزميني، قطار درون شهري  متروكات : ماترك، مرده ريگ، ميراث

متروك : 1 بي رونق 2 رها، واگذاشته، ول 3 متروكه، ويران، خالي از سكنه & آباد، مسكون 4 خراب، خرابه & آباد 4 كهنه 5 مردود، مطرود 6 مهجور & معمول

متروك شدن : رهاشدن، ول شدن، متروكه شدن، ترك شدن & آبادشدن  متزايد : افزون، افزون شونده

متزلزل : 1 سست، نااستوار، ناپايدار & استوار 2 لرزان، لرزنده & مستحكو، قويم 3 دودل، ، متردد، مردد & مصمم  

متزلزل شدن : 1 سست شدن، ضعيف شدن 2 لرزان شدن،  بهلرزه درآمدن 3 نااستوار شدن، بي ثبات شدن 4 دودل شدن، مردد شدن، دچار ترديد شدن، به شك افتادن 5 از هم پاشيدن

متزلزل كردن : 1 بي ثبات كردن 2 ناامن كردن 3 لرزاندن، به جنبش درآوردن، به لرزه انداختن 4 سست كردن

متزهد : پارسا، زاهد، زهدورزنده

متساوي : برابر، مساوي، يكسان & نابرابر

متسع : 1 طولاني، دراز 2 فراخ، گشاد، وسيع، گسترده

متشابه 1 جور، شبيه، مانند، مشابه، همانند، همانند، همسان & مختلف 2 كلام غيرآشكار & محكم 3 هم آوا & هم نويسه  

متشاكل : همانند، شبيه، هم شكل، متشاكله

متشبث :چنگ زننده، روي آورنده، متوسل، تمسك جوينده

متشبث شدن :متوسل شدن، تمسك جستن، چنگ زدن، آويختن، دستاويز كردن  متشتت : پراشيده، پراكنده، پريش، پريشان، متفرق & 1 مجموع 2 متحد  متشتت شدن : 1 پراكنده شدن، متفرق شدن 2 آشفته شدن، پريشان گشتن  متشخص : برجسته، سرآمد، باشخصيت، متعين، متمايز، محترم، ممتاز & بي سروپا  متشرع : 1 پارسا، ديندار، زاهد، متقي & ناپارسا 2 متشرعه & شيخيه  متشكر : سپاسگزار، شكرگزار، ممنون، وام دار

متشكل : 1 شكل پذير، صورت پذير 2 سازمان يافته، شكل گرفته، تشكيل شده  متشكي : 1 گله مند، گلايه مند 2 شاكي، شكواگر

متشنج : 1 آشوب زده، بحراني، پرتلاطم، تشنج زا، تشنج وار، متلاطم 2 لرزان، لرزنده & آرام

متشنج شدن : 1 به هم خوردن، شلوغ شدن، آشفته شدن، بي نظم شدن 2 بحراني شدن، آشوب زده شدن، بحران زده شدن 3 لرزه گرفتن، دچار تشنج شدن، لرزش گرفتن

متشنج كردن : 1 به هم زدن، آشفته كردن،  بينظم كردن 2 به آشوب كشاندن، متلاطم كردن، بحراني كردن

متصاعد : بالارونده، فراياز، صعودكننده

متصاعد شدن :بلند شدن، برخاستن، بالا رفتن، صعود كردن، برآمدن  متصاعد كردن : 1 ايجاد كردن 2 ساطع كردن  متصدي : سرپرست، مامور، مسئول، گماشته،      عهدهدار

متصدي شدن : 1 عهده دار شدن، به عهده گرفتن 2 گماشته شدن  متصرف :صفت 1 اشغالگر 2 صاحب 3 تصرف كننده

متصرف شدن : 1 به چنگ آوردن، به دست آوردن، به تصرف خود درآوردن 2 متملك شدن، تصاحب كردن 3 در اختيار خود درآوردن، در اختيار گرفتن 4 آرميدن،     همبستر شدن، جماع كردن  متصف : دارنده، متخلق، موصوف، وصف شده، توصيف شده  متصف شدن :موصوف شدن، صفتي را پذيرفتن، متصف گرديدن  متصلب : 1 سخت، محكم 2 خشك مغز، متعصب، متحجر & نوگرا، متجدد

متصل : 1 پيوسته، چسبيده، مرتبط، مسلسل، ملحق، موصول، وابسته، وصل 2 پي درپي،

پشت سرهم، متواليمتصل شدن : 1 چسبيدن، به هم پيوستن & جدا شدن، منفصل شدن، گسستن 2 وصل شدن، پيوستن 3 مرتبط شدن، وابسته شدن 4 واصل شدن 5 ملحق شدن

متصلف 1 لاف زن، گزافه گو، خودستا 2 چاپلوس، چرب زبان

متصل كردن : 1 وصل كردن، مرتبط كردن، چسباندن، چسبانيدن، ارتباط دادن 2 چسباندن، پيوند دادن

متصور : انگاشته، پنداشته، قابل تصور، ممكن

متصوفه : 1   صوفيان، درويشان، اهل تصوف 2 صوفيه 3 متصوف & متشرعه  متضاد : 1 ضد، مخالف 2 متقابل، نقيض 3 داراي تضاد & مترادف، موافق  متضاعف : دوبرابر، دوچندان

متضاعف شدن :دوبرابر شدن، دوچندان گشتن، افزايش يافتن  متضرر : خاسر، زيان ديده، زيان رسيده، خسارت ديده، زيانكار، مغبون & منتفع متضرر شدن :ضرر كردن، زيان ديدن & نفع بردن، سود كردن  متضرع : 1  تضرع كننده، زاري كننده 2 فروتني كننده

متضمن : 1  دربردارنده، دربرگيرنده، شامل، مشتمل، حاوي 2 تاوان ده، تاوان دهنده  متطاوع : 1   مطيع، فرمانبردار 2 فروتن

متظاهر : 1 خودنما، ظاهرساز، متكلف، تظاهركننده 2 ياوري دهنده، هم پشت  متظلم : دادخواه، شاكي، عارض، متشكي، ستمديده

متعادل: 1  هم سنگ، هم وزن، برابر 2 ترازمند، تعادل دار 3 داراي تعادل، داراي اعتدال، ميانه رو  متعارض : ناسازگار، مخالف

متعارف : 1 عادي، متداول، مرسوم 2 رايج، معمول & نامتعارف 3 شناخته شده، مشهور 4 غيراتمي (سلاح)، معمولي

متعارفي : 1  معمولي، عادي & غيرعادي، نامعمول 2 اعشاري، دهدهي & كسري  متعاقباً : 1 استمرارپيرو

متعاقب : 1 دنبال، دنباله، عقب 2 درپي، درتعقيب، پيرو 3 پشت سرهم، پي درپي، متوالي، به دنبال هم  متعال : بلند، بلندمرتبه، عالي، متعالي، والا متعالي : بلند، عالي، متعال، والا، رفيع  متعامدمتعامل : طرف معامله، خريدار، فروشنده  متعاهد : هم عهد، هم پيمان & متخاصم

متعبدانه : پارسايانه، زاهدانه، عابدانه، متزهدانه

متعبد :صفت پرستشگر، زاهد، عابد، معتكف، عبادت كننده، عبادتگر  متعجبانه : باتعجب، باشگفتي

متعجب : حيران، درشگفت، شگفت زده، متحير، هاج وواج


متعجب شدن :شگفت زده شدن، حيرت كردن، متحير شدن، تعجب كردن

متعجب كردن :شگفت زده كردن، حيرت زده كردن، به شگفت انداختن، متحير كردن  متعدد : 1 گوناگون، متنوع، مختلف 2 بس، بسيار، بي شمار، عديده، كثير، وافر متعدي : 1 متجاسر، متجاوز 2 جفاپيشه، خاطي، ستمگر، ظالم 3 غيرلازم & لازم  متعذر : 1 پوزش خواه، عذرخواه 2 معذور 3 بهانه ساز 4 دشوار، سخت، صعب، محال متعذر شدن : 1 عذر آوردن، معذور بودن 2 بهانه آوردن

متعرض :صفت 1 اعتراضگر 2 پاپي، مزاحم 3 متذكر، يادآور 4 متجاوز، متعدي  متعرضانه :تعرض آميز، تعرض جويانه، اعتراض آميز

متعرض شدن : 1 خاطرنشان ساختن، متذكر شدن، يادآوري كردن 2 اعتراض كردن 3 انتقاد كردن، به نقدكشيدن 4 مزاحم شدن، پاپي شدن، ايجاد دردسر كردن

متعزز : 1   گرامي، عزيز، ارجمند 2 نادر، كمياب 3 پربها، ارزشمند، قيمتي  متعسر : دشوار، سخت، صعب، مشكل & سهل، ميسر

متعسف : 1 گمراه، منحرف 2 بيدادگر، ستمكار، ستمگر، ظالم & دادگر، عادل  متعصبانه :قيد 1 آميخته به تعصب، خشك انديشانه 2 غيرتمندانه

متعصب : 1 خشك، خشك انديش، فناتيك، قشري، قشري مسلك 2 غيرتمند، غيرتي 3 مدافع

متعظ : پندپذير، موعظه پذير، پندنيوش، حرف شنو، نصيحت شنو & پندناپذير، غيرمتعظ  متعفن : بدبو، عفن، گنديده، گند & خوشبو، معطر

متعفن شدن :بدبو شدن، بويناك شدن، گنديدن، گنديده شدن  متعلقات : 1 توابع، ضمايم، لواحق 2 وابستگان، وابسته ها متعلقان : 1 وابستگان، خويشان، كسان، اقوام 2 متعلقين، اقارب

متعلق شدن : 1 پيوستن، وابسته شدن، متصل شدن 2 مرتبطشدن، مربوط شدن 3 منتسب شدن، انتساب يافتن 4 آويخته شدن، آويزان شدن

متعلق :صفت 1 متصل، مرتبط 2 منتسب، مربوط 3 خويشاوند، منسوب، وابسته، خويش  متعلقه : زن، همسر، زوجه، خانم

متعلم :اسم آموزنده، دانش آموز، تلميذ، دانشجو، شاگرد، طلبه، متلمذ & معلم متعمدمتعهد :صفت ذمه دار، ضامن، عهده دار، كفيل، ملزم متعه : صيغه، نكاح موقت & ازدواج

متعين : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، غني، متشخص، متمول 2 اعيان 3 متنفذ، بانفوذ 4 برجسته، ممتاز 5 ظاهر، آشكار 6 محقق، ثابت

متغاير : ناجور، ناساز، مخالف، متفاوت & متشابه

متغلب :صفت 1 پيروز، فيروز، چيره، غالب، فاتح، ناصر & مقهور 2 متجاوز، تجاوزگر

متغيرانه : با عصبانيت، خشمگينانه، خشمگنانه، غضبناكانه

متغير :اسم 1 بي ثبات، نااستوار، ناپايدار، بي قرار 2 خشمگين، غضبناك 3 هار 4 دگرگون، متحول، متلون & ثابت 5 كميت غيرثابت & مقدار ثابت

متغير شدن : 1 از كوره دررفتن، برآشفتن، خشمگين شدن، عصباني شدن & آرام شدن 2 بي قرار گشتن 3 دگرگون شدن

متفاخر : فخرفروش، فخركننده، فخور، فخار & متواضع، فروتن

متفاوت : 1 ديگرسان، گوناگون، مباين، متباين، متمايز، مختلف، مغاير، ناهمگون & متشابه 2 ناهم آهنگ

متفحص : پرسا، پرسشگر، پرسنده، جويا، جوينده، جستجوگر، كاوشگر، تفحص كننده  متفرد : 1 يگانه، بي همتا، منحصربه فرد 2 تنها 3 ممتاز، برجسته  متفرس : 1 بافراست، فراستمند 2 باهوش، ذكي، باذكاوت، زيرك  متفرعات : 1 شاخه ها، شعبه ها، شعبات 2 تابع ها، وابسته ها، توابع

متفرع : 1 شاخه، منشعب 2 مشتق، جداشده 3 پراكنده، پخش، شاخه به شاخه

متفرعن : خودبين، پرنخوت، خودپسند، پرافاده، خودخواه، متكبر، مستكبر، مدمغ، مغرور & متواضع متفرق : 1 پراكنده، تارومار 2 پاشيده، پخش، پريشان، متشتت 3 گوناگون، متنوع 4 منتشر & مجموع متفرق شدن: 1 پراكنده شدن 2 تارومار شدن 3 جدا شدن & جمع شدن، گرد هم آمدن

متفرق كردن : 1 پراكنده ساختن، تارومار كردن، پراكندن 2 پريشان كردن، متشتت كردن  متفرقه : 1 پراكنده، ناهمگون، نامربوط، متفرق & همگون 2 غيررسمي  متفطن : باهوش، تيزهوش، ذكي، زيرك، هوشيار

متفق الراي شدن : 1 هم داستان شدن، هم قول شدن 2 موافق گشتن  متفق الراي : موافق، هم داستان، هم قول

متفق القول :متفق الكلمه، متفق الراي، هم آواز، هم زبان، هم سخن، هم صدا، هم كلام، يك دل، يك زبان & ناهم زبان  

متفق الكلمه :متفق القول، هم آواز، هم زبان، هم صدا

متفقمتفق شدن : 1 متحدشدن، يگانه شدن، هم راي گشتن، هم داستان شدن 2 عزم كردن، مصمم شدن  متفق : 1 موتلف، متحد، موافق، همراه، همراي، هم مصلحت، يكدل، يك راي، هم عقيده 2 مصمم  متفقه : 1   فقيه، فقه دان، عالم فقه 2 دانشمند، عالم، دانا

متفكر : 1 انديشمند، انديشه ور، بافكر، فكور 2 فهيم، خردمند، خردورز 3 انديشناك 4 سردرگريبان، غمين، غمگين، دل مشغول

متفكرانه : 1 انديشمندانه 2 غمگنانه 3 انديشناكانه 4 انديشناك 5 تامل كنان  متقابلا : 1 درعوض، درمقابل 2 درمقابله، دوسويانه

متقابل : 1 روبرو، رويارو، محاذي 2 هم راس & متخارج 3 دوسويه، دوطرفه & يك طرفه، يك سويه  متقارب :همرس، همگرا & متباعد

متقارن : 1 قرين، قرينه 2 يار، ياور & نامتقارن 3 هم زمان  متقاضي :صفت تقاضاكننده، خواستار، خواهان، طالب، خواهشگر

متقاعد : 1 بازنشسته، خانه نشين، وظيفه بگير، وظيفه خور & 1 شاغل 2 نامتقاعد 2 راضي، قانع، مجاب & ناراضي

متقاعد شدن : 1 بازنشست شدن، بازنشسته شدن & شاغل بودن 2 از كار كناره گيري كردن 3 راضي شدن، قانع شدن، مجاب شدن 4 پذيرفتن، قبول كردن & رد كردن، نپذيرفتن

متقاعد كردن : 1 مجاب كردن، راضي كردن، قانع كردن 2 قبولاندن، قبولانيدن، متقاعد ساختن  متقال : پارچه نخي درشت باف، كرباس

متقبل : پذيرا، ذمه دار، عهده دار، پذيرنده، قبول كننده

متقبل شدن : 1 به گردن گرفتن، به عهده گرفتن، عهده دارشدن، ذمه دار شدن 2 پذيرفتن، قبول كردن

متقدم : 1 پيشين، سابق، پيش، گذشته 2 پيش كسوت 3 پيشاهنگ، پيشگام & متاخر متقلب : بدجنس، جلب، خائن، دغل كار، دغل، دغلباز، نادرست & درستكار متقن : استوار، مثبت، محرز، محكم، مستند & غيرمتقن

متقي : پاكدامن، پرواپيشه، پروادار، خويشتن دار، پرهيزگار، تقواپيشه، خداترس، زاهد، مومن، متورع & فاسق، ناپرهيزگار، نامتقي

متكا : 1 بالش، بالشت، تكيه گاه، مخده 2 پشتي، نمرق، نمرقه  متكاثر : بسيار، زياد، فراوان

متكاثف : 1 فشرده، متراكم 2 انبوه، غليظ

متكبر :ازخودراضي، بانخوت، پرادعا، خودبين، خودپرست، خودپسند، پرافاده، خودنگر، خودخواه، خودستا، سرگران، كبرآگين، گران سر، گنده دماغ، لاف زن، متفرعن، مستكبر، معجب، خودبزرگ بين، مغرور، نامتواضع & افتاده، فروتن، متواضع

متكبرانه :خودپسندانه، مغرورانه، نخوت آميز & متواضعانه متكثر : متعدد، بسيار، پرشمار، افزون  متكدي :صفت دريوزه گر، سائل، گدا متكسر : شكسته & صحيح، سالم  متكفل شدن : 2 ضامن شدن، كفيل شدن

متكفل : 1  عهده دار، متعهد 2 پايندان، ضامن، كفيل، كفالت دار

متكلف : 1 پرتكلف، تكلف آميز 2 نامطبوع 3 ثقيل، سخت، شاق 4 متظاهر & مطبوع، بي تكلف

متكلم: 1 خطيب، سخن گو، گوينده، ناطق 2 عالم كلام، كلامي & 1 مستمع، شنونده 2 فيلسوف، فسلفه دان

متكي : 1 دل گرم، مستظهر، معتمد، پشتگرم 2 تكيه زده  متلازم : 1 ملازم، همراه 2 وابسته، لازم وملزوم

متلاشي : 1 آش ولاش، ازهم پاشيده، پاشيده، پراكنده، داغان، مضمحل، ولو 2 تلاشگر، جستجوگر متلاشي شدن : 1 داغان شدن، آش ولاش شدن 2 از هم پاشيدن، مضمحل شدن

متلاشي كردن : 1 درهم شكستن، مضمحل كردن، از هم پاشاندن 2 نابود كردن، معدوم كردن  متلاطم شدن : 1 پرجوش وخروش شدن، پرموج شدن، متموج شدن 2 آشفتن، آشفته شدن 3 ناآرام شدن، آشوبناك شدن، آشوب زده شدن، بحران زده گشتن

متلاطم : 1 طوفاني، متموج 2 آشفته، آشوبناك، ناآرام 3 آشوب زده، بحران زده، بحراني، مغشوش & آرام، امن

متلاطم كردن : 1 طوفاني كردن، متموج كردن، پرموج كردن، مواج كردن 2 آشفته كردن، مغشوش كردن 3 ناآرام كردن، بحراني كردن، آشوبناك كردن، به آشوب كشاندن  متلالي : درخشان، روشن، نوراني، پرتلالو، تابناك

متلالي شدن :درخشيدن، پرتو افكندن، پرتلالو شدن، درخشان شدن

متل : 1   داستان، افسانه 2 مثل ساير 3 سخن غيرجدي 4 قصه عاميانه 5 حرف مفت، مزخرف، ليچار، سخن بي ربط 6 لطيفه

متلذذ : برخوردار، بهره ور، متمتع & بي نصيب، محروم متلذذ شدن :لذت بردن، حظ بردن، محظوظ شدن

متلف : بادبه دست، خراج، گشاده باز، مسرف، ول خرج & مقتصد متلك پراندن :متلك گفتن، گوشه وكنايه زدن، سخن نيش دارگفتن

متلك : 1 جوك، شوخي، طعنه، هزل 2 سخن طعنه آميز، سخن ريشخندآميز، كلام نيشدار، گوشه وكنايه  متلك گو : متلك پران، مضمون ساز

متل : مهمان خانه ييلاقي، مهمان خانه بين راهي، اقامتگاه ييلاقي، اقامتگاه كنار دريا  متلون المزاج :دمدمي، دمدمي مزاج &      ثابتراي

متلون : 1 رنگارنگ، رنگين 2 مختلف، گوناگون 3 متغير، دمدمي، سست راي & يكرنگ، همرنگ  متلهف : اندوهگين، اندوهناك، دريغاگو، غمگين، متاسف، محزون متماثل : شبيه، مانند، مثل، همانند & متفاوت متمادي : دراز، طولاني، مديد، ممتد  متمارض : تمارض گر، بيمارنما، ناخوش نما

متمايز: 1 برجسته، متشخص 2 مشخص، ممتاز & متعارف 3 متباين، متفاوت  متمايز شدن : 1 ممتاز شدن، مشخص شدن، شاخص شدن 2 متفاوت گشتن، جدا شدن

متمايل : 1 خميده، كج، مايل، معطوف، منحرف 2 خواهان، راغب، شايق، گرونده، مايل & متنفر

متمايل شدن : 1 ميل كردن، رغبت يافتن، خواهان شدن، مايل گشتن، علاقه مند شدن 2 گرايش يافتن، جهت گيري كردن

متمتع : برخوردار، بهره ور، بهره مند، حظيظ، رستي خوار، كامران، كامياب، متلذذ، متنعم، مستفيد، منتفع & بي نصيب، محروم

متمتع شدن : 1 برخوردار شدن، بهره ور شدن، تمتع يافتن، منتفع شدن، بهره مند شدن 2 كامران شدن، كامياب گشتن

متمثل : 1 ماننده، شبيه، مثل 2 متصور، پنداشت 3 شبيه شونده & مقلد

متمدن شدن : 1 بافرهنگ شدن، فرهيخته شدن 2 پيش رفته شدن 3 مبادي آداب شدن 4 شهرنشين شدن

متمدن : 1 شهرنشين، شهري، تمدن دار، صاحب تمدن & وحشي 2 پيش رفته 3 بافرهنگ، مبادي آداب & باديه نشين

متمدن كردن : 1 فرهيخته كردن، با فرهنگ كردن 2 تربيت كردن، مبادي آداب كردن 3 شهرنشين كردن

متمرد :صفت سركش، طاغي، عاصي، عصيانگر، گردن كش، متجاسر، ياغ، ياغي & رام، مطيع

متمرد شدن :تمرد كردن، نافرمان شدن، سركشي كردن، عصيانگر شدن، عصيان ورزيدن، ياغ شدن، گردن كشي كردن

متمركز : 1 تمركزيافته 2 يك جا جمع شده 3 متوجه، معطوف

متمركز شدن :تمركز يافتن، يك جا جمع شدن، جاي گرفتن، درمركز قرار گرفتن  متمركز كردن : تمركز دادن، يك جاجمع كردن (نيرو، امكانات)

متمسك شدن: 1 متوسل شدن، توسل جستن 2 دستاويز جستن، متشبث شدن، وسيله قرار دادن  متمسك : 1 متوسل، توسل جو 2 متشبث، دستاويزجو

متمكن : 1 توانگر، ثروتمند، دولتمند، غني، متمول & مفلس، ندار 2 ثابت، جاي گزين، جاي گير، مقيم 3 داراي امكان، توانا، قادر

متمكن شدن: 1 ثروتمندشدن، دارا شدن، توانگر شدن 2 مستقر شدن، جاي گرفتن 3 مقيم شدن، متمكن ماندن 4 توانمند شدن

متمكن كردن : 1 دولتمند كردن، متمول كردن 2 مستقر كردن، جا دادن 3 توانا ساختن، مقتدر ساختن  متملقانه :چاپلوسانه، مداهنه گرانه، با چرب زباني

متملق :صفت تملق گو، چاپلوس، چرب زبان، زبان  بهمزد، سالوس، كاسه ليس، مجيزگو، مداهنه گر متملكات : املاك، ضياع، ملك ها، متصرفات  متمم : 1 الحاقيه، تكلمه، ضميمه 2 مكمل 3 تتمه

متمني: آرزومند، تقاضامند، خواهشمند

متمني شدن :خواستار شدن، تمنا كردن، تقاضا كردن، درخواست كردن، خواهش كردن  متموج : پرتلاطم، پرموج، متلاطم، مواج، موجدار & آرام

متموج شدن : 1 مواج شدن، پرموج شدن، متلاطم شدن 2 آشفته شدن، پريشان شدن 3 خشمگين شدن، عصباني شدن

متمول : اعتباردار، توانگر، ثروتمند، چيزدار، دارا، دولتمند، غني، مالدار، متعين، متمكن، مستغني، معتبر & فقير

متنازع :اسم 1 ستيزه گر، ستيزنده، دعوايي، مجادله گر 2 دشمن، عدو، خصم

متناسب : 1 برازنده، شكيل، جور 2 فراخور، مشابه، داراي تناسب، موزون، هماهنگ 3 مشابه، مانند & نامتناسب

متناظر : شبيه، مانند، همانند، نظيرهم، نظيربه نظير  متنافر : ناخوش آيند، نامطبوع

متناقض : تناقص آميز، ضد، متخالف، متضاد، مخالف، ناسازگار، ناقض، نقيض & همگون  متناوبمتناوب : تناوب دار، نوبت به نوبت، پشت سرهم، داراي تناوب  متناهي : محدود، متناهيه، نهايت دار & نامتناهي متنبه : آگاه، بيدار، هوشيار & غافل، خفته

متنبه شدن : 1 بيدار گشتن، آگاه شدن، آگاهي يافتن 2 تنبيه شدن  متنجس : آلوده، ناپاك، ناطاهر، نجس & طاهر

متنعم : 1 توانگر، غني، متمتع 2 مرفه، غرق نعمت 3 برخوردار 4 خوش گذران  متنفذ : بانفوذ، پرنفوذ، توانا، سرجنبان، صاحب اعتبار، صاحب نفوذ، معتبر، نفوذدار متنفر : بيزار، دلزده، رميده، فراري، گريزان، مشمئز، منزجر، نفور & راغب، شايق

متنفر شدن : 1 بيزار شدن، مشمئز داشتن، دل زده شدن، منزجرشدن، نفور گشتن، نفرت پيدا كردن 2 رميده شدن، فراري شدن، گريزان شدن

متنفر كردن : 1 بيزار كردن، نفرت زده كردن، مشمئز كردن، منزجر كردن، دل زده كردن 2 رماندن، فراري دادن، گريزان كردن

متن : 1 نوشته، مكتوب 2 مضمون، محتوا، موضوع 3 زمينه & حاشيه 4 سطح، گستره، پهنه & حاشيه 5 ميان، درون 6 نقش 7 بوم 8 بخش اصلي

متنوع : جوراجور، گوناگون، متعدد، متفرق، مختلف متواترمتواتر : 1 پياپي، دمادم 2 پشت سرهم، متوالي

متواري : 1 پراكنده، دربه در، سرگردان، فراري، گريزان 2 پنهان، مخفي  متواري ساختن : 1 گريزاندن، فراري دادن 2 راندن، دور كردن

متواري شدن: 1  فراري شدن، گريزان گشتن 2 پنهان شدن، مخفي شدن 3 سرگردان شدن، دربه در شدن

متوازن : هم وزن، هم سنگ، معادل، برابر

متوازي : 1  موازي باهم، ناهم رس 2 روبه رو 3 هم سو، هم جهت 4 برابر، مساوي  متواضع : افتاده، خاشع، خاضع، خاكي، درويش، فروتن & متكبر

متواضعانه : خاشعانه، خاضعانه، درويش منشانه، فروتنانه & بانخوت، متكبرانه متوافق : موافق، سازوار  متوالياً : پياپي، دمادم، متعاقب

متوالي : 1 پياپي، پي درپي، پيوسته 2 سري

متوجه : آگاه، بيدار، مراقب، معطوف، ملتفت، مواظب، هشيار & غافل

متوجه شدن : 1 فهميدن، درك كردن، آگاه گشتن، ملتفت شدن 2 رو كردن، روي آوردن، رو نهادن 3 پرداختن 4 عطف شدن، برگشتن

متوجه كردن : 1 آگاه كردن، فهماندن، هشيار ساختن، حالي كردن، متوجه ساختن 2 متمركز ساختن، معطوف كردن، معطوف ساختن

متوحش : ترسان، ترسيده، سراسيمه، مرعوب، هراسان

متوحش شدن : وحشت كردن، هراسيدن، ترسيدن، بيمناك شدن، هراسان شدن

متوحش كردن: هراساندن، ترساندن، هراسان كردن، به وحشت انداختن، وحشت زده كردن متورع : باتقوا، پارسا، پرهيزكار، باورع، مومن، متقي & نامتقي  متورم : بادكرده، پف كرده، دميده، ورم دار متورم شدن :آماس كردن، باد كردن، ورم كردن، پف كردن  متوسطالقامه :ميانه بالا & بلندبالا، كوتاه قد

متوسط :اسم 1 ميانگين، ميانه 2 معتدل، ميانه رو 3 ميانجي، ميانگير  متوسل :دست به دامن، متشبث، مستعصم، ملتجي

متوسل شدن : 1 ملتجي شدن 2 متشبث شدن، دست به دامن شدن 3 واسطه قرار دادن  متوطن :صفت 1 باشنده، ساكن، مقيم 2 مجاور

متوطن شدن : 1 اقامت كردن، سكنا گزيدن، مقيم شدن 2 مجاورشدن  متوفا :اسم درگذشته، متوفي، مرحوم، مرده، ميت، وفات يافته

متوفا شدن :مردن، درگذشتن، وفات يافتن، مرحوم شدن، به رحمت خدا رفتن، فوت شدن  متوفي :مرده، درگذشته، فوت شده

متوقع :اسم 1 آرزومند، اميدوار 2 چشم به راه، منتظر 3 توقع دار، پرتوقع 4 زياده خواه  متوقع بودن :توقع داشتن، چشم داشتن، انتظار داشتن، اميدداشتن

متوقف :اسم 1 ايستاده، راكد 2 معطل، مقيد، منوط، موكول، وابسته 3 تعطيل 4 توقف كننده

متوقف شدن : 1 ايستادن، از حركت باز ماندن، پارك شدن، راكد ماندن 2 تعطيل شدن 3 دچار وقفه شدن

متوقف كردن: 1 تعطيل كردن 2 نگه داشتن، وادار به توقف كردن  متولد : 1 زاده 2 زاييده

متولد شدن : 1 به دنياآمدن، زاده شدن، ولادت يافتن & مردن، ازدنيا رفتن، از دنيا رخت بربستن 2 هستي يافتن، به وجود آمدن، ايجاد شدن

متولي : 1 مدير اماكن متبركه، مدير موقوفه 2 سرپرست، كارگزار، متصدي 3 سردمدار  متوهم : 1 انديشناك، ترسيده 2 خوفناك، وهمگين 3 خيالاتي، خيال زده

متوهم شدن : 1 گمان بردن، خيال كردن، خيالاتي شدن، وهم زده شدن، به وهم افتادن، دچار وهم شدن 2 ترسيدن، هراسيدن، وهم برداشتن

متهاجم :صفت تجاوزگر، متجاوز، حمله ور، متعدي، مهاجم، يورشگر  متهاون : سهل انگار، سستي كننده، كاهل، پشت گوش انداز، پشت گوش فراخ  مته : 1 برماه، برمه، برماهه، پرمه، مثقب، دريل 2 بيد 3 شپشك متهتك : پرده دريده، بي نام وننگ، بي پروا  متهجد :شب زنده دار، عابد شب زنده دار

متهم : در مظان اتهام، در معرض اتهام، داراي اتهام

متهم كردن : اتهام بستن، اتهام داشتن، گناه كار دانستن، تهمت زدن  متهورانه : بي باكانه، دليرانه، جسورانه، شجاعانه، گستاخانه

متهور : بي باك، بي پروا، پردل، جسور، دلير، شجاع، گستاخ، نترس & ترسو، جبون متيقظ : 1 آگاه، بيدار 2 تيزهوش، خردمند

متيقن : بي شبهه، بي شك، بي گمان، حتم، يقين، محقق، ثابت شده، استوار

متين : 1 باوقار، جاافتاده، سنگين، موقر 2 استوار، محكم، پابرجا، رزين 3 فرهيخته، خليق & جلف، سبك

مثابه : 1 مانند، مثابت، همانند 2 اندازه، حد، منزلت 3 مقام 4 جايگاه، مكان 5 شكل، قسم، گونه، نوع  مثال دادن : امر دادن، امر كردن، دستور دادن، فرمان دادن، حكم كردن

مثال : 1 مانند، مثابه، مثل، شبيه، همانند 2 نمونه 3 امريه، دستور، حكم، فرمان 4 پيكره، تنديس، مجسمه 5 پيكر، كالبد 6 تصوير، تمثال، نقش 7 تمثيل، حكايت، داستان  مثانه : شاشدان، آبدان

مثبت :صفت 1 پابرجا، ثابت، متقن، مدلل 2 استوار، برقرار 3 اثباتي، ايجابي & منفي، سلبي 4 فاز & نول 5 خوب، خوش، خوش آيند 6 ياري رسان، كارآمد 7 بزرگتر از صفر  مثقال : 1   واحد وزن (معادل 46 ذره

مثقب : برماه، برمه، برماهه، پرمه، مته مثلاً : درمثل، في المثل، به طورمثال

مثل : 1 الگو، تالي، جفت، جور، داستان، زبانزد، شبه، شبيه، عديل، قبيل، قرين، كفو، مانند، مشابه، نظير، نمونه، همال، همانند، همتا 2 حكم، فرمان 3 تصوير، تمثال 3 مثل ها مثلا : 1 به عنوان مثال، به طورمثال 2 انگار، انگاري

مثلث : 1 سه گوش، سه بر، سه ضلعي، سه گوشه & مربع 2 شراب، سيكي، سه يكي 3 سه تايي، سه گانه  مثل : 1 حكايت، افسانه، قصه 2 پند، اندرز 3 عبرت 4 ضرب المثل 5 مثال، نمونه 6 حالت، وضعيت  مثل زدن : مثل آوردن، نمونه آوردن

مثله : 1   بريدن گوش يا بيني 2 شكنجه، عقوبت 3 آفت

مثله شدن : 1 سانسورشدن 2 خراب شدن، ابتر شدن، ناقص شدن(نوشته، اثر ) 3 بريده شدن، تكه تكه شدن(اندام، جوارح)

مثله كردن : 1 سانسور كردن 2 خراب كردن، ناقص كردن، ابتر كردن(نوشته و ) 3 بريدن،  تكهتكه كردن (اندام، جوارح)

مثمر : 1 موثر، نتيجه بخش 2 بارآور، ثمردار، ميوه دار

مثمن : 1   هشت تايي، هشت ركني 2 هشت لا 3 هشت گوشه 4 ارزيابي شده، قيمت گذاري شده


مثنوي 1   دو دو 2 مربوطبه مثني 3 شعر و منظومه اي هم وزن كه هر بيت ومصراع آن به يك قافيه باشد

مثوبات : جزاهاي نيك، پاداش هاي نيك، اجرها، مثوبت ها  مثوي : 1 ماوا، مكان، مثوا، منزل 2 آرامگاه، خاكجا، قبر، گور، مزار مجاب : 1 پذيرا، راضي، رضا، متقاعد 2 تسليم، مغلوب

مجاب شدن : متقاعدشدن، راضي شدن، قبول كردن، پذيرفتن

مجاب كردن : 1  متقاعد كردن، راضي كردن، قبولاندن (راي، نظر) 2 مغلوب كردن، وادار به تسليم كردن

مجادل : ستيزنده، مجادله گر

مجادله : آشوب، جدال، جروبحث، جنگ، خصومت، دعوا، ستيزه، كشمكش، مجادلت، مكاوحت، مناقشه، نزاع & مصالحه

مجادله كردن : 1 نزاع كردن، جنگيدن، ستيزيدن، دعوا كردن، ستيز كردن 2 جدل كردن، مباحثه كردن 3 دشمني كردن، خصومت ورزيدن

مجاري : 1 آبراه ها، جوي ها 2 راه ها 3 شيوه ها، روش ها 4 مجارستاني

مجازات : تاديب، تقاص، تنبيه، توبيخ، جزا، سزا، سياست، عقاب، عقوبت، كيفر، گوشمال، گوشمالي & پاداش

مجازات شدن: 1 تنبيه شدن، توبيخ شدن 2 كيفر ديدن، عقوبت شدن، مكافات ديدن  مجازات كردن : كيفردادن، عقوبت كردن، گوشمالي كردن، جزا دادن & سزا دادن  مجاز : 1 استعاره، غيرواقع، كنايه 2 مزاج، طبيعت & حقيقت

مجاز : 1 جايز، روا، قانوني، مشروع 2 اجازه دار، مختار، مخير & غير مجاز  مجازي : 1 استعاري، صوري، كنايي 2 ازروي مجاز، مجاز4 مربوط به مجاز  مجاعه : جوع، گرسنگي، مجاعت & اشباع، سيري

مجال : 1 امكان، حوصله 2 زمان، فرصت، وقت 3 جولانگاه، عرصه، ميدان 4 توان 5 جا، محل  مجال دادن : 1   فرصت دادن، مهلت دادن، وقت دادن & مجال يافتن 2 امكان دادن  مجال داشتن : فرصت داشتن، وقت داشتن

مجالست : 1 آميزش، مخالطت، معاشرت، همدمي، هم نشيني 2 معاشرت كردن، هم نشيني كردن 3 هم نشين بودن، معاشر بودن

مجالست كردن :نشست وبرخاست كردن، هم نشيني كردن، معاشرت كردن

مجال يافتن : فرصت كردن، فرصت به دست آوردن، وقت كردن، موقعيت به چنگ آوردن، امكان يافتن

مجامعت : جماع، زنا، مباشرت، نزديكي، وطي، هم آغوشي، هم بستري مجامعت كردن :آميزش كردن، جماع كردن، نزديكي كردن، مباشرت كردن  مجامعه      زنا، نزديكي، وطي، هم آغوشي

مجامله : 1 تملق گويي، مجيزگويي، چرب زباني، زبان بازي & مجاهلت، مجاهله 2 خوش رفتاري، مجاملت  مجامله كردن : 1 مجيز گفتن، چرب زباني كردن، تملق گفتن، مداهنه گري كردن 2 زبان بازي كردن، شيرين زباني كردن

مجامله گر : چاپلوس، متملق، مداهنه گر، زبان باز، چرب زبان، مجامله كار، زبان به مزد، مجيزگو  مجانست : 1 تجانس، تجنيس، مجانسه، هم جنسي 2 تشابه، مشابهت، همانندي، همگوني  مجاني : 1 رايگان، مجان، مفت 2 بلاعوض 3

مجانين : شوريدگان، ديوانگان، ديوانه ها، مجنون ها & عقلا  مجاورت : 1 حوالي، نزديكي 2 همسايگي، هم جواري

مجاور : 1 جار، قريب، كنار، مشرف، هم جوار، هم ديوار، همسايه، هم كوچه 2 مقيم حرم، معتكف، مقيم 3 ساكن

مجاور شدن : 1 معتكف شدن، گوشه نشيني اختيار كردن 2 مقيم شدن (در عتبات عاليات) مجاهدت : اهتمام، تقلا، تلاش، جهاد، سخت كوشي، سعي، كوشش، مجاهده

مجاهدت كردن : 1 تلاش كردن، اهتمام ورزيدن، سعي كردن، سخت كوشي كردن 2 جهاد كردن  مجاهد :اسم 1 رزمنده، مبارز 2 تلاشگر، سخت كوش، كوشا & سهل انگار، متهاون  مجاهده : 1 اهتمام، تلاش، سخت كوشي، كوشش، مجاهدت 2 كوشيدن

مجبورمجبور : بي اختيار، مقيد، ملزم، ناچار، ناگزير، وادار & آزاد، مختار، مخير مجبور شدن : وادارشدن، ملزم شدن، ناگزير شدن، اجبار شدن  مجبور كردن : وادار كردن، ملزم كردن، اجبار كردن، ناگزير كردن  مجبوري :قيد 1 اجباري، جبري 2 مجبور مجتمع : 1 انجمن، جمعيت، گروه، مجمع 2 كلني

مجتمع شدن :گردآمدن، جمع شدن، انجمن كردن & پراكنده شدن، متفرق شدن  مجتهد : 1 عالم، فقيه، مرجع 2 صاحب نظر 3 كوشنده، پژوهنده  مجد : احتشام، بزرگي، جاه، جلال، حشمت، عزت، عظمت، شرف، برتري

مجدانه : باجديت، فعالانه، سرسختانه، مصرانه، موكدانه & سهل انگارانه، كاهلانه  مجد : پرتلاش، جدي، ساعي، سخت كوش، فعال، كوشا & كاهل مجدد : 1 ازنو، دوباره، مكرر 2 تازه، نو مجددمجدر : آبله دار، آبله رو

مجذوب : 1 جذب شده 2 دلباخته، علاقه مند، شوريده، شيفته، فريفته، مسحور، مفتون، واله مجذوب شدن : شيفته شدن، مفتون گشتن، دل باخته شدن، واله گشتن  مجذور : 1   جذردار 2 توان دوهرعدد

مجذوم مبتلا به جذام، جذامي، خوره اي

مجرا : 1 آبراه، جو، راه، كانال 2 مسير، گذرگاه 3 سوراخ، منفذ 4 شيوه عمل، روش  مجرا، مجري : اجراكننده، اقدام كننده، عمل كننده

مجرب :صفت 1 آزموده، باتجربه، پخته، تجربه دار، تجربه ديده، تجربه كار، حاذق، كارآزموده، كاردان، كاركشته، كاركرده، كهنه كار، ماهر & نامجرب، ناآزموده، ناپخته 2 آزمايشگر 3 تجربه شده، آزموده شده

مجرب شدن :كاركشته شدن، آزموده شدن، كارآزموده شدن، باتجربه شدن، تجربه دار شدن، ماهر شدن، كارآمدگشتن، متبحر شدن  مجردات : عقول، نفوس، مجرد ازماده

مجرد :اسم 1 بي زن، تك، تنها، عزب، غير متاهل، فرد، منفرد، يالقوز، يالغوز، يكه & متاهل 2 جريده 3 انتزاعي، ذهني & عيني 4 برهنه، عريان 5 گوشه گير، گوشه نشين 6 انفرادي 7 صرف 8 خالص، ناب، سره 9 غيرمادي & مادي 01 خالي، تهي، عاري

مجردي : 1 تجرد 2 عزبي، بي زني، عدم تاهل، بي همسري 3 مجردوار 4 تنهايي، انفراد 5 برهنگي، عرياني 6 وارستگي، بي تعلقي 7 ستون بنا  مجرمانه :قيد 1 بزه كارانه 2 خلاف كارانه

مجرم :صفت بزومند، بزهكار، تبهكار، تردامن، خاطي، خطاكار، گناهكار، گنهكار، مذنب، مقصر & بي گناه

مجروح :صفت 1 آزرده، افگار، جريحه دار، ريش، خسته، ريش، زخم دار، زخمناك، زخمي، آسيب ديده، زخم خورده، فگار، مصدوم & سالم 2 ناعادل & عادل

مجروح شدن : 1 زخمي شدن، زخم برداشتن، جراحت برداشتن، زخمدار شدن، مصدوم شدن، ريش شدن 2 جريحه دار شدن، فگار شدن

مجروح كردن : 1 زخمي كردن، زخم زدن، زخم دار كردن 2 جريحه دار كردن، فگار كردن 3 آزردن، آزرده خاطر كردن 4 آسيب رساندن، صدمه زدن & التيام بخشيدن  مجره : راه شيري، كهكشان مجري : جعبه، صندوق، صندوقچه مجزا : جدا، جداگانه، سوا، علي حده

مجزا كردن : 1 جدا كردن، سوا كردن 2 جداجدا كردن،    جزءجزء كردن  مجسطي : هيئت و نجوم

مجسم : 1 تجسم يافته، جسميت يافته 2 مصور

مجسم ساختن : 1 تجسم بخشيدن، متصور كردن 2 جسميت دادن

مجسم شدن : به تصوير آمدن (درذهن)، حاضر شدن(درنظروخيال)، مصور شدن  مجسم كردن :درنظر آوردن، تجسم بخشيدن، درذهن مصور كردن  مجسمه : 1 پيكره، تنديس، پيكر 2 نماد، الگو 3 اسوه، نمونه


مجسمه ساز :پيكرتراش، پيكره ساز، تنديسگر، مجسمه تراش  مجسمه سازي :پيكرتراشي، پيكره سازي، تنديسگري، مجسمه تراشي  مجسمه شدن :بي حركت ماندن، بي حركت شدن

مجعد : انبوه، پرچين وشكن، پيچيده، پرپيچ وتاب، جعودت، فردار، مرغول، وزوز مجعول : جعلي، دروغين، ساختگي، غيرواقعي & واقعي

مجلات : مجله ها، هفتگي نامه & روزنامه، ماه نامه، فصل نامه، سال نامه، نشريات ادواري  مجلا : جلوه گاه، تجلي گاه، تجلي گه، محل ظهور، مظهر  مجلد :اسم 1 جلدشده، جلددار 2 جلد ( 1، 2، )

مجلس آرا :صفت 1 مجلس افروز، بزم آرا، محفل آرا، مجلس فروز 2 شمع جمع، رونق بخش

مجلس : 1 انجمن، پارلمان، جرگه، جلسه، حله، كنگره، لجنه، مجمع، محفل، معشر، نشست 2 مجلس گاه، نشستگاه، جاي نشستن 3 مجمع درس، مجمع وعظ 4 محضر، حضرت، پيشگاه 5 پرده (نمايشگر رويدادي مهم)

مجلسي : 1 مجلس نشين 2 نماينده، وكيل 3 اهل مجلس 4 مرغوب، ممتاز، لوكس

مجلل : باشكوه، باشوكت، باعظمت، پرابهت، پرطمطراق، شكوهمند، فرمند، لوكس & ساده مجله مد : ژورنال

مجله : 1 نشريه هفتگي & جريده، ژورنال، سالنامه، فصلنامه، گاهنامه، ماهانه، نشريه 2 بوري، عيد يهود

مجمر : آتشدان، بخوردان، سپندسوز، عودسوز، مجمره، منقل

مجمع : 1 انجمن، باشگاه، پاتوق، جرگه، جمعيت، حلقه، حله، مجتمع، مجلس، مجموعه، محفل 2 اجلاس، نشست

مجملا : اختصار

مجمل : 1 تلخيص، خلاصه، زبده، فشرده، كوتاه، مختصر، موجز 2 مختصرمفصل 2 مفصلا، به تفصيل  مجموعاً : تمام

مجموع : 1 تمام، جمع، جميع، كل، كليه، همگي، همه 2 بسامان 3 آسوده خاطر، آسوده دل، خاطرجمع & پريشان 4 جمع، جمع شده، گردآمده & پراكنده

مجموعه : 1 آلبوم، كلكسيون 2 تذكره، جنگ، دفتر، ديوان 3 مجموع & پريشان 4 دسته، گروه 5 عناصر همگن 6 سري

مجموعه دار : كلكسيونر

مجموعه ساز : انبوه ساز، مجتمع ساز، آپارتمان ساز & خانه ساز، تك ساز  مجموعه سازي :انبوه سازي، مجتمع سازي، آپارتمان سازي

مجنون : 1 بي خرد، بي عقل، جن زده،  جنونزده، خردباخته، ديوانه، مخبط، مصروع 2 دلباخته، شوريده، شيدا، شيفته & عاقل، فرزانه

مجنون شدن : ديوانه شدن، خرد باختن، مخبط شدن، شيدا شدن & عاقل شدن

مجنون كردن : 1 ديوانه كردن، به جنون كشاندن 2 شيدا كردن، شيفته كردن، شوريده كردن   مجنونوار : 1 ديوانه وار، شوريده وار، مجنون صفت 2 شيواگونه، شيفته وار & هشيوار مجوز : اجازه، پته، پروانه، جواز

مجوس : 1 زردتشتي، زردشتي، گبر، مغ 2 آتش پرست، مجوسي  مجوف : پوك، توخالي، ميان تهي & توپر  مجهز : آماده، تجهيزشده & نامجهز  مجهز شدن : تجهيزشدن، آماده شدن

مجهز كردن : 1 تجهيز كردن 2 آماده كردن، مهيا ساختن  مجهول الحال :ناشناخته، ناشناس، مجهول الهويه

مجهول الهويه :گمنام، ناآشنا، ناشناخته & شناخته، شناخته شده، معلوم الحال

مجهول : پوشيده، گمنام، مكتوم، ناشناسا، ناشناخته، ناشناس، نامشخص، نامعلوم، ندانسته & معلوم مجيد : بزرگوار، بلندمرتبه، شريف، فخيم، گرامي، عالي، عالي قدر

مجير :صفت پشتيبان، حامي، دستگير، فريادرس، مدافع، پناه دهنده، غوث  مجيز : تملق، چاپلوسي، چرب زباني

مجيز گفتن : چاپلوسي كردن، تملق گفتن، چرب زباني كردن  مجيزگو :صفت چاپلوس، چرب زبان، متملق، مداهنه گر  مجيزگويي : تملق، چاپلوسي، چرب زباني، مداهنه گري

مچاله :صفت 1 دستمالي، فشرده، له 2 كلاف، كلافه، گلوله 3 رنجيده خاطر، كنف، مكدر مچاله شدن : فشرده شدن، له شدن، تغيير شكل يافتن  مچاله كردن : فشردن، له كردن، از شكل انداختن

مچ : 1 فاصله بين ساعدوكف دست، بند دست، بند پا 2 استخوان 3 مفصل ميان دست وساق دست  مچ گيري : كشف كارخلاف ياتوطئه (درحين انجام آن)، غافلگيري  مچل : 1 خجل، شرمسار بور، دماغ سوخته، 2 تنقلات  مچل كردن : 1 بور كردن 2 مورد تمسخر قرار دادن

محابا : 1 احتياط، انديشه، باك، بيم، پروا، ترس، ملاحظه، واهمه 2 جانبداري، طرفداري، محابات محابات : 1 ياري كردن 2 طرفداري كردن، ناحق كردن، جانبداري ناعادلانه كردن 3 ميل به ناحق كردن 4 احتياط كردن، ملاحظه كردن 5 فروگذاشتن 6 احتياط، ملاحظه، پروا


محابا داشتن احتياط كردن، ملاحظه كردن 2 فروگذار كردن

محاجه : 1 خصومت، خصومت ورزي، دشمني 2 استدلال، برهان 3 جدل، مباحثه 4 حجت آوردن، دليل آوردن، استدلال كردن 5 خصومت ورزيدن

محاجه كردن : 1 استدلال كردن، مباحثه كردن، حجت آوردن 2 جدل كردن، بگومگو كردن 3 خصومت ورزيدن، دشمني كردن

محادثه : 1 تكلم، سخن گويي 2 بايكديگر تكلم كردن، بايكديگرسخن گفتن  محاذات : محاذي، مقابل، موازات، هم پا  محاذي : روبرو، رويارو، مقابل، موازي

محارب :صفت 1   پيكارگر، جنگاور، جنگجو، جنگي، رزم آور، رزم پوش، مبارز، متحارب، منازع، نبردآزما & مصلح 2 ستيزه جو، ياغي (عليه حكومت اسلامي)

محاربه : آرزم، پرخاش، پيكار، جنگ، حرب، رزم، ستيزه، كشتار، نبرد & صلح، آشتي  محارست : پاسداري، حراست، حفظ، محافظت، مراقبت، مواظبت، نگهباني، نگهداري محارست كردن :مواظبت كردن، محافظت كردن، حراست كردن

محارم : 1 آشنايان، دمسازان، رازداران & بيگانگان 2 محرم ها، منسوبين & نامحرمان  محاسب :صفت آمارگر، حسابدار، شمارنده

محاسبه : 1 احتساب، ارزيابي، حسابداري، شمارش 2 حساب كردن، شمردن

محاسبه شدن حساب شدن 2 به حساب آمدن، لحاظ شدن 3 بررسي شدن، ارزيابي شدن

محاسبه كردن : 1 حساب كردن 2 شمردن 3 به حساب آوردن، لحاظ كردن 4 بررسي كردن، ارزيابي كردن

محاسن : 1 ريش، لحيه 2 احسان ها، حسنات، حسن ها، خوبي ها، فضايل، مناقب، نيكويي ها، نيكي ها & سيئات

محاصره :اسم احاطه، حصر، شهربند، محاصرت، محاط، محصور

محاصره شدن : 1 درحصر قرار گرفتن 2 احاطه شدن، در محاصره قرار گرفتن، در ميان گرفته شدن  محاصره كردن :احاطه كردن، درحصار قرار دادن، درتنگنا قراردادن

محاضر : 1 محضرها، دفاتراسنادرسمي & محاكم، محكمه ها 2 گواهي ها، استشهادات  محاضره : 1 حضور قلب 2 بحث، گفتگو 3 پرسش و پاسخ، جواب و سوال  محاط : احاطه شده، محاصره، محصور & محيط

محافظ : پاسبان، پاسدار، پشتيبان، حارس، حافظ، حامي، گماشته، مراقب، مستحفظ، مهيمن، نگهبان محافظت : احتراس، استحفاظ، پاسباني، پاسداري، پشتيباني، حراست، حفاظت، حفظ، صيانت، محارست، نگاهداري، نگهباني، نگهداري، وقايت

محافظت كردن :پاسداري كردن، حفاظت كردن، نگهباني كردن، نگهداري كردن  محافظه كار :صفت 1 ارتجاعي، سنت گرا، مرتجع & پيشرو، نوگرا 2 محتاط

محافظه كاري   سنت گرايي 2 احتياط، احتياطكاري 3 دورانديشي، حزم  محافل :          محفلها، مجلس ها، كانون ها، مجمع ها، مجالس، انجمن ها  محاق : 1   حالت ماه درسه شب آخرماه 2 پوشيده، ناپديد & 1 بدر 2 تربيع  محاكات : 1   باز گفتن، نقل كردن 2 حكايت كردن  محاكم : محكمه ها،  دادگاهها

محاكمه : استنطاق، بازپرسي، دادرسي، قضاوت

محاكمه كردن : 1 دادگاهي كردن، رسيدگي كردن (به اتهام)، دادرسي كردن 3 استنطاق كردن، به استنطاق كشيدن

محال انديش :باطل انديش، خيال انديش & واقع بين، واقع نگر

محال : 1 غيرممكن، ممتنع، ناممكن، امكان ناپذير، ناشدني، نشدني & ممكن 2 انديشه باطل  محال : 1   محل ها، جاي ها 2 نواحي، مناطق، ناحيه ها، منطقه ها، بلوكات، بلوكها  محاله : 1 توانايي، قدرت 2 مهارت 3 چاره

محامد : خصايل، محمدت ها، صفات نيك، مكارم & ذمائم  محاورات : گفتگوها، محاوره ها، گفت وشنودها

محاوره : 1 صحبت، تكلم، گپ، گفتگو، گفت وشنود 2 مباحثه، مذاكره، مناظره 3 مجاورت 4 گفتگو كردن & مكاتبه  


محاوره كردن :گفت وگو كردن، مذاكره كردن، گپ زدن

محاوله : 1 آهنگ، قصد، نگرش 2 تيزبيني، تيزنگري 3 حيله گري 4 حيله كردن 5 قصد كردن  محبت آميز :صفت دوستانه، عاشقانه، مشفقانه، مودت آميز، مهرآميز، مهربانانه & عداوت آميز

محبت : انس، تولا، حب، خاطرخواهي، دلدادگي، دوستي، شفقت، صميميت، عشق، عطوفت، علاقه، مصادقت، مودت، مهر، مهرباني، ود، وداد، هواخواهي & عداوت

محبت خانه :جنده خانه، فاحشه خانه، عشرتكده، لانه فساد، نجيب خانه، قحبه خانه

محبت داشتن : 1 علاقه مند بودن، مهر ورزيدن، مهرباني كردن 2 مورد تفقد قرار دادن، عنايت كردن، بذل محبت كردن

محبت كردن :دوست داشتن، مهر ورزيدن، مهرباني كردن & خصمي كردن

محب :صفت حبيب، دوست، دوستدار، عاشق، ود، هواخواه، هوادار، يار & خصم، دشمن، عدو، مخالف محبس : بازداشتگاه، بند، بنديخانه، دوستاق، دوستاق خانه، زندان، سجن، سلول، سياه چال

محبوب :اسم 1 جانان، حبيب، دلارام، دلبر، دلدار، دلربا، دلنواز، دوست، شاهد، مطلوب، معشوق، نگار، يار 2 دوست داشتني & منفور 3 وجيه المله

محبوبه :اسم 1 جانانه، دلارام، دلبر، دلبند، دلدار، دلستان، دوست، سوگلي، معشوقه، يار 2 گل محبوبه، گل شب

محبوبيت : حسن شهرت، شهرت، معروفيت، مقبوليت عام، وجاهت ملي

محبوس :صفت اسير، بازداشت، بندي، توقيف، حبس، دربند، دوستاقي، زنداني، گرفتار، مسجون & آزاد، رها

محبوس شدن : حبس شدن، زنداني شدن، توقيف شدن، بازداشت شدن، بندي شدن & آزاد شدن، مرخص شدن

محبوس كردن :بازداشت كردن، توقيف كردن، حبس كردن، زنداني كردن، دربند كردن & آزاد كردن، رها ساختن

محتاج اليه : دربايست، ضرور، لازم

محتاج : بي برگ، بي چيز، بي نوا، تنگ دست، تهي دست، حاجتمند، عايل، فقير، نيازي، مستحق، مستمند، مسكين، نيازمند & بي نياز، توانگر، غني، مالدار

محتاج شدن : 1  نيازمند شدن، حاجتمند شدن 2 تهي دست شدن، مستمند شدن & مستغني شدن، بي نياز شدن، غني شدن

محتاج كردن : نيازمند ساختن، نيازمند كردن & بي نياز كردن

محتاط : احتياطكار، بااحتياط، حازم، دورانديش، عاقبت انديش، باحزم، مال انديش، متحذر، محترز & بي پروا

محتاطانه :صفت احتياطĤميز، عاقبت انديشانه، مال انديشانه، دورانديشانه، توام با احتياط  محتال : حيله گر، دغل، غدار، گربز، محيل، مكار، نغل، نيرنگ باز محترز: بري، خويشتن دار، مجتنب، محتاط، احترازكننده، دوري كننده

محترف: بازرگان، پيشه ور، كاسب محترفه : پيشه ور، حرفه دار، كسبه

محترق : 1 افروخته، سوزنده، شعله ور، مشتعل 2 آتش زا، آتش گير، محترقه 3 سوزان

محترم : ارجمند، باآبرو، بااعتبار، باشخصيت، بزرگوار، شخيص، شريف، حرمت دار، با حرمت، عزتمند، قابل احترام، عزيز، گرامي، گرانقدر، گرانمايه، متشخص، محتشم، معز، معزز، معظم، مكرم، مكرم، موقر & بي حيثيت، خوار

محترمانه :قيد 1  بااحترام، توام با احترام، باحرمت، محترمبي ادبانه  محترممحتسب : پاسبان، پليس، شحنه، عسس، ناهي

محتشم : 1 جليل، باحشمت، شكوهمند، شوكتمند، محترم، مهتر، بزرگ 2 توانگر، ثروتمند، متمول  محتضر : روبه قبله، مردني، مشرف به موت & قبراق، سرحال  محتكر : انباركننده كالا وارزاق، احتكاركننده  محتلم : آلوده، جنب، شيطاني، نجس & طاهر، پاك  محتملاً : احتمالاً، شايد، گويا، يحتمل & يقين محتمل : امكان پذير، شدني، احتمال داده شده، محتمله  محتوا : 1 فحوا، متن، مضمون، مفاد، مفهوم 2 مظروف

محتوم: 1 حتمي، مسجل، مقدر، ناگزير، نبشته & نامحتوم 2 واجب، لازم

محتويات : 1 مضامين، مطالب، مفاهيم 2 محتواها  محتوي : حاوي، شامل، مشتمل

محجب : پنهان، پوشيده، حجابدار، محجبه، درپرده، محجوبه & بي حجاب محجبه : چادري، حجابدار، حجابي، محجوبه & بي حجاب محجر : 1 باغ، بوستان، حديقه 2 كاسه چشم 3 معجر  محجوبانه :قيد توام باحجب، شرمگينانه

محجوب : 1 باحيا، خجول، سربه زير، كم رو، شرمگين، شرمناك 2 پوشيده، محجبه، مستور، نقابدار، & نامحجوب

محجوبه :صفت چادري، حجابدار، محجبه & بي حجاب

محجور : 1 مفلس، ورشكسته 2 سفيه منع شده از كار و تصرف دراموال  محدب : برآمده، برجسته، گوژ & مقعر

محدث : آلوده، ناپاك، نجس، ملوث & مطهر، طاهر  محدث : اخباري، حديث دان، حديث شناس، راوي، روايتگر

محدود : 1 بسته، تحديدشده، متناهي، محصور 2 اندك، كم 3 قصير، كوتاه 4 تنگ & بي پايان محدود كردن : 1 مقيد كردن، در تنگنا قرار دادن، محدوديت قائل شدن 2 منحصر كردن 3 محصور كردن

محدوده: حد، حدود، دايره، قلمرو، منطقه

محدوديت : 1 انحصار، حصر 2 تحديد، تنگنا، قيد 3 كمبود  محذور :اسم 1   پرهيزشده، حذرشده 2 مانع 3 گرفتاري، مشكل  محذوف : 1 افتاده، زدوده، سترده، حذف شده 2 حذف، محو

محراب : 1   قبله، جايگاه امام در مسجد 2 عبادتگاه، جايگاه كشيش 3 مقصوره، شاه نشين 4 صدر اطاق، پيشگاه مجلس

محرر : راقم، كاتب، كاغذنويس، منشي، نويسنده & قاري

محرز : آشكار، احرازشده، ثابت، متقن، محقق، مسلم، معلوم، واضح، قطعي  محرز شدن : مسلم شدن، قطعي شدن، متقن شدن، به ثبوت رسيدن، ثابت شدن  محرز كردن : مسلم ساختن، قطعي كردن، ثابت كردن  محرض :صفت محرك، مشوق، برانگيزاننده  محرقه : 1 تيفوس 2 آتشگيره

محرك :اسم 1 انگيزه، باعث 2 جنباننده 3 تحريك كننده، محرض، برانگيزاننده، مشوق 4 مسبب، واسطه، وسيله 5 مبهي 6 اغواگر، وسوسه گر

محرمانه :صفت 1 سري، مخفي 2 خصوصي، شخصي 3 درخفا، مخفيانه، نهاني & علني 4 دزدكي، زيرجلي

محرم :صفت 1 رازپوش، رازدار، رازنگهدار، سرنگهدار، معتمد، موثق 2 انيس، مقرب، مونس، نديم 3 آشنا، خويش، خويشاوند، نزديك 4 همسر، زوجه 5 حرام، ناشايست & نامحرم محرم : زاير احرام بسته، مقيم حرم & محل

محروس : درامان، محروسه، محفوظ، مصون، حراست شده & نامحروس  محروسه : خطه، سرزمين، ديار، اقليم

محروم : بي بهره، بي نصيب، عاري، مايوس، معرا، نااميد، ناكام، ناكامكار، ناكامروا، ناكامياب، نامراد، ناموفق & كامياب

محروم شدن :بي نصيب شدن، محروم گشتن، بي بهره ماندن، نامراد شدن & بهره ور شدن  محروم كردن :بي نصيب كردن، بي بهره ساختن، نامراد كردن، محروم داشتن & بهره مند كردن  محروميت : بي بهرگي، بي نصيبي، حرمان  محروميت زا :فقرزا، حرمان زا & محروميت زدا

محروميت زايي :فقرزايي، حرمان زايي & فقرزدايي، محروميت زدايي

محزون : افسرده، اندوه كش، اندوهگين، تنگدل، حزين، غمناك، غمين، گرفته، متاسف، مغموم، ملول، مهموم & شاد  

محسنات : 1   كارهاي نيك، خوبي ها، نيكويي ها 2 صفات خوب، خصلت هاي نيك & ذمائم 3 شايستگي ها

محسن :صفت شاهنده، صالح، نيكوكار

محسوب شدن : 1  شمرده شدن، به حساب آمدن، به شمار آمدن 2 قلمداد شدن، تلقي شدن  محسوب :اسم 1 شمار، شمرده، شمرده شده، به حساب آمده 2 قلمداد، انگاشته شده

محسوب كردن :محسوب داشتن، به حساب آوردن، به شمار آمدن، قلمداد كردن، تلقي كردن  محسوس : 1 آشكار، ظاهر، عيان، مرئي، مشهود، ملموس، نمايان، هويدا 2 حس شده، احساس شده، ادراك شده & نامحسوس

محسوس شدن : حس شدن، ادراك شدن، دريافتن، احساس شدن

محشر :صفت 1 حشرگاه، رستاخيز، قيامت گاه، رستخيز، قيامت 2 غوغاي بسيار، جمعيت زياد 3 كار شايان 4 فوق العاده، خارق العاده، عالي

محشور : جليس، قرين، مانوس، مصاحب، معاشر، مقترن، مقرب، نديم، هم نشين محصل : 1 تلميذ، دانش آموز، شاگرد، طلبه & معلم 2 تحصيلدار 3 نگهبان، مامور  محصل :اسم 1 خلاصه، مجمل، ماحصل 2 به دست آمده، مكتسب، حاصل شده  محصن :اسم 1 متاهل، پارسا، پرهيزگار (مرد) 2 عفيف، پاك شلوار، پاك  محصنه : شوهردار، طاهره، پارسازن

محصور : بسته، تحديد، حصاردار، شهربند، محاصره، محدود

محصور شدن: 1 احاطه شدن 2 حصاردار شدن، ديواركشي شدن، حصار كشيدن 3 محاصره شدن 4 اسير شدن

محصور كردن : 1 ديوار كشيدن، حصاردار كردن 2 فراگرفتن، احاطه كردن

محصول : 1 بار، بر، توليد، حاصل، فرآورده، كالا، ميوه، نتيجه 2 خرمن، درو 3 دخل، سود، عايدي، كاركرد 4 مولود

محصول برداري :برداشت، خرمن، درو، ميوه چيني

محض : 1 بي آميغ، پاك، خالص، ناب 2 بحت صرف 3 فقط 4 به خاطر، براي

محضر : 1 آستانه، آستان، درگاه 2 پيشگاه، حضور، حضورگاه 3 دفترخانه، دفتر اسناد رسمي  محضردار : سردفتر، دفترخانه دار، متصدي محضر

محظور :اسم 1 اشكال، تنگنا، دشواري، گير، مانع 2 حرام، ممنوع، ناروا

محظوظ : 1 بختيار، برخوردار، بهره مند، بهره ور، متمتع، مستفيض 2 خوشحال، شاد، مبتهج، مسرور، مشعوف، مفرح

محظوظ شدن : 1  بهره ور شدن، بهره مند شدن، متمتع شدن، برخوردار شدن 2 حظ كردن، حظ بردن، لذت بردن 3 خشنود شدن

محظوظ كردن :بهره مند كردن، متمتع كردن، حظ بخشيدن  محفظه : جلد، صندوقچه، صندوق، قاب، لفافه

محفل آرا :مجلس افروز، مجلس آرا، شمع جمع، بزم آرا

محفل : انجمن، پاتوق، جرگه، جمع، حلقه، كانون، لنگر، مجلس، مجمع، مركز محفوظات : 1 به خاطرمانده ها، به يادمانده ها 2 دانسته ها، معلومات  محفوظ : حفظ، درامان، محافظت شده، محروس، مصون

محفوظ داشتن : حفظ كردن، محافظت كردن، نگه داري كردن، حراست كردن، نگهباني كردن، نگه داشتن

محق : حقدار، ذي حق، صاحب حق، حق به جانب

محقر : 1 پست، حقير، خفيف، خوار 2 كوچك 3 كوتاه 4 ناچيز

محققاً : بلاشبهه، بلاشك، تحقيقاً، حتماً، قطعا، مسلماً، يقيناً، & محتملاً محققانه : 1 دانشمندانه، عالمانه، فاضلانه 2 پژوهشگرانه، منتج ازپژوهش  محقق : پژوهشگر، دانشمند، عالم، متتبع، متجسس، متفحص & نامحرز

محقق : تاييد، تحقيق شده، ثابت شده، درست، راست، قطعي، محرز، مدلل، مسجل، مسلم  محقق شدن : ثابت شدن، به ثبوت رسيدن، راست ازآب درآمدن، به حقيقت پيوستن  محق : 1   محو، فنا 2 محو كردن، پاك كردن 3 درمحاق افتادن 4 كاستن، كاهيدن

محك : 1 آزمايش، آزمون، امتحان، تجربه 2 عيارسنج 3 عيار، عيارسنجي 4 ضابطه، معيار  محك پذير: 1 آزمايش پذير، آزمون پذير & محك ناپذير 2 قابل امتحان، امتحان شدني، & امتحان نشدني 3 سنجش پذير، سنجيدني & سنجش ناپذير  محك خوردن : 1 آزمايش شدن، سنجيده شدن 2 عيارسنجي شدن  محك زدن : 1 آزمودن، در بوته آزمايش قرار دادن 2 عيارسنجي كردن

محكم :قيد 1 استوار، بادوام، پابرجا، پايدار، ثابت، سديد، قايم، قرص، مستحكم، مقاوم، مستقر، مضبوط 2 سخت، سفت، شديد، فشرده، صلب 3 جزم، راسخ 4 قانع كننده، متقن، متين، مستدل، واثق 5 به سختي، به شدت، شديد 6 مورد اطمينان، موردوثوق، موثق 7

محكم شدن : 1 پابرجا شدن، استوار شدن، پابرجا گشتن 2 چسبيدن، ثابت شدن 3 شديد شدن، شدت يافتن

محكم كردن : استوار كردن، سفت كردن، قايم كردن، ثابت نمودن، پابرجا كردن & سست كردن  محكمه پسند : 1 مستدل، منطقي 2 دادگاه پسند

محكمه : 1 دادسرا، دادگاه، دادگستري، ديوان، عدالتخانه، عدليه 2 مطب محكمي : استحكام، استواري، پايداري، سختي، صلابت، صلبي & سستي

محكوم :صفت 1 دادباخته، متهم، مقصر 2 مجاب، مغلوب 3 مجبور & حاكم، دادبرده

محكوم شدن : 1 بزه كار شناخته شدن، داد باختن، دادباخته شدن، محكوم گشتن، مقصر شناخته شدن، مغلوب شدن & حاكم شدن 2 مقهور شدن & پيروز شدن 3 مجبور شدن

محكوم كردن : 1  بزه كار شناختن، خطاكار اعلام كردن، نارواشناختن 2 مغلوب كردن، مجبور ساختن  محلات : كوي ها، برزن ها، محله ها

محل : 1 جايگاه، جا، حله، ربع، ماوا، مسكن، مقام، مكان، موقعيت، موضع، نقطه 2 محلت، كوي، برزن، محله، سرگذر 3 اعتنا، توجه 4 موقع، وقت، هنگام 5 ارز، ارزش، قدر، منزلت 6 اعتبار، موجودي 7 فرصت، مجال مهلت 8 حد، اندازه 9 مورد 01 تنا

محل داشتن : 1 موجودي داشتن، اعتبار داشتن 2 جا داشتن، مورد داشتن، تناسب داشتن، مناسب بودن 3 فرصت داشتن، مجال داشتن

محل گذاشتن : اعتنا كردن، توجه كردن، وقع نهادن، محل كردن، محل نهادن  محل نگذاشتن :اعتنا ن كردن، اهميت ندادن، وقع ننهادن & عنايت كردن  محلوج : حلاجي شده، پنبه زده شده

محلول :صفت 1 حل شده & حلال 2 آب، مايع  محله : برزن، ربع، كوي، محلت

محلي : 1 بومي 2 اهلي 3 بوم زاد & غير بومي  محمدت : ستايش، تحسين، آفرين & نكوهش، ذم

محمل : 1 تخت روان، كجاوه، هودج، عماري 2 علت، سبب، جهت، انگيزه  محمل نشين :كجاوه نشين، هودجي

محمود : 1 ستوده، ممدوح، ستايش شده & نامحمود، ناستوده 2 نيك

محمول : 1 بار، محموله 2 حمل شده، بارشده 3 خبر، گزاره & مبتدا، موضوع 4 تاويل شده، تفسيرشده  محموله : بار، بسته، محمول

محنت آباد : محنت سرا، محنتستان، محنت كده

محنت : 1 آزمون، آزمايش، امتحان، بلا 2 تعب، رنج، سختي، عنا، مرارت، مشقت 3 اندوه، غصه، غم، كرب 4 آزار، عذاب، گزند، محنه

محنت بار : پربلا، پررنج، پرمرارت، پرمشقت، رنجبار، مرارت آميز، مشقت آميز، مشقت بار محنت پذير :محنت كش، محنت بر، محنت ديده  محنت پذيري :محنت كشي، محنت بري، محنت ديدگي  محنت زا : محنت بار، محنت افزا

محنتستان : غمكده،  محنتآباد، محنت سرا، محنتكده

محنت كش : رنجديده، رنجكش، غم پرور، محنت بر، محنت پرور، محنت خور، محنت ديده، محنت زده، محنت روزي، محنتي

محن : 1 رنج ها، سختي ها، محنت ها، مشقات، مشقت ها 2 آزمايش ها، بلايا

محور : 1 آسه، قطب، مدار، مركز 2 اساس، پايه، پي، مبنا 3 راه، جاده 4 شافت 5 قطر، خط مفروض  محوري : 1 آسه اي 2 اساسي، بنيادي، بنيادين

محو :اسم 1 زايل، معدوم، منهدم، نابود، نيست 2 ازبين بردن، زدودن، ستردن 3 امحا، پاك، زدوده، محذوف 4 مدهوش 5 نسخ 6 اضمحلال، زوال، نابودي 7 ناپيدا، ناپديد، پنهان، نهان 8 غرق، غرقه 9 مجذوب & صحو، پيدا

محو شدن : 1 از بين رفتن، زدوده شدن، زايل شدن، معدوم شدن، منهدم شدن، زوال يافتن 2 مدهوش شدن 3 مجذوب شدن 4 غرقه گشتن، غرق شدن

محوطه : 1 حيطه، فضا، ميدان، ساحت 2 حياط، صحن 3 زمين نامحصور  محو كردن : از بين بردن، زدودن، زايل كردن، معدوم كردن

محول :اسم 1 احاله، سپرده، واگذار 2 محوله، سپرده شده، واگذارشده 3 گرداننده 4 حواله كنننده، حواله گر 5 موكول، منوط

محول شدن : 1 سپرده شدن، واگذار شدن، احاله شدن 2 موكول شدن، منوط شدن  محول كردن : 1 سپردن، واگذاشتن، احاله كردن 2 موكول كردن، منوط كردن  محيا : حيات، زندگي & ممات  محيرالعقول :شگفت انگيز، تعجب آور

محير : حيران كننده، حيرت انگيز، شگفت انگيز  محيص : راه فرار، گريزگاه، مفر

محيط :اسم 1 اطراف، پيرامون، دور، محدوده، دوره، گرداگرد 2 آتمسفر، جو، فضا 3 آگاه، بااطلاع، مطلع 4 اقيانوس، درياي بزرگ، قلزم 5 احاطه كننده، دربرگيرنده & محاط  محيط شدن : در برگرفتن، احاطه كردن & محاط شدن

محيلانه :صفت توام باحيله، حيله گرانه، رندانه، زيركانه، شيادانه، مكارانه، مزورانه، خدعه آميز، مكرآميز

محيل : 1 پرحيله، حيله پرداز، حقه باز، حيله گر، دغا، دغل، رند، زيرك، شياد، شيطان، فريب كار، فريبنده، محتال، مزور، مكار، ناقلا & ساده 2 باهوش 3 براتكش، حواله گر  محيلي : تزوير، حقه بازي، حيله گري، شيادي، مكاري، مكر & سادگي  محيي :صفت زنده كننده، احياگر، احياء كننده & مميت

مخابرات : تلفن خانه، اداره تلفن، تلگراف خانه، سازمان پيام رساني، نظام اطلاع رساني

مخابره : 1 اخبار، ارسال، اعلام 2 خبررساني 3 ابلاغ كردن، تلگراف كردن، خبر دادن 4 پيامي را با تلفن يا تلگرام ابلاغ كردن

مخادع : اغواگر، خدعه گر، فريبكار، مكار، نيرنگ باز

مخادعه : 1 مخادعت، خدعه گري، فريبكاري 2 خدعه كردن، فريب دادن، مكر ورزيدن  مخارج : خرج، نفقه، هزينه & مداخل مخازن : 1 مخزن ها 2 انباره ها

مخاصم : خصم، دشمن، عدو & محب

مخاصمه : پيكار، خصومت، دشمني، عداوت، عناد، كينه توزي، مخاصمت & صلح، مصالحه  مخاطب ساختن :طرف صحبت قرار دادن، خطاب شدن، مخاطب قرار دادن  مخاطب :اسم شنونده، مستمع & متكلم، گوينده  مخاطرات : مخاطره ها، خطرها، مهلكه ها

مخاطره آميز :بحراني، خطرناك، سخت، سهمناك، وخيم، هولناك & بي خطر  مخاطره : 1 بحران، تهلكه، خطر، مخافت، مخمصه، مهلكه 2 قمار  مخاطره جو : بي باك، ماجراجو، خطرجو، متهور & محافظه كار

مخافت : 1 بيم، ترس، خطر، خوف، مخاطره 2 ترسيدن، خوف داشتن، هراسيدن، بيمناك شدن  مخالطت : 1 آرمش، آميزش، مقاربت، نزديكي 2 مجالست، معاشرت 3 آميزش كردن، معاشرت كردن  مخالطت كردن :آميزش كردن، معاشرت كردن، مجالست كردن، دوستي كردن

مخالف : 1 پادزهر، پرخيده 2 حريف، خلاف، دشمن، طاغي، عدو، مدعي، معارض، مغاير، منافي، ناجور، ناموافق، 3 دگرانديش، اپوزيسيون 4 نقيض، ضد، عكس & موافق

مخالفت : اختلاف، اعراض، خصومت، خطاب، دشمني، ستيزه، سرزنش، سركشي، ضديت، طغيان، عتاب، عداوت، عصيان، عناد، معاندت، نافرماني، نقاضت & موافقت

مخالفت شدن : ردشدن، تاييد نشدن، تصويب نشدن، مورد موافقت قرار نگرفتن

مخالفت كردن : 1 خصومت ورزيدن، دشمني كردن، ناسازگاري كردن، عناد ورزيدن، ضديت كردن 2 مخالفت خواني كردن 3 ناموافق بودن، خلاف ورزيدن & 1 موافقت كردن، موافق بودن 2 ممتنع بودن 4 روي خوش نشان ندادن، تسليم نشدن  مخالف خوان :اسم منفي خوان، ناهم نوا، مخالف گو  مخالف خواني :منفي خواني، ناهم نوايي، مخالف گويي

مخبر : 1 اندرون، داخل، درون 2 باطن، ضمير & برون، منظر 3 شهرت، آوازه، صيت  مخبر :صفت 1 خبرنگار، گزارشگر 2 آگاه، مسبوق، مستحضر، مطلع، واقف & بي خبر، ناآگاه  مخبط : 1 آشفته، پريشان، درهم 2 تباه، فاسد 3 پريشان عقل، ديوانه، مجنون، پريشان حواس، مخبول & عاقل، سالم  

مختار : آزاد، برگزيده، بهين، پسنديده، حر، صاحب اختيار، ماذون، مجاز، مخير، مستقل & مجبور مختال : خودبزرگ بين، خودبزرگ نگر، خودبين، خودپسند، خودخواه، متكبر  مخترع :صفت پديدآورنده، سازنده، مبتدع، مبتكر، مبدع، نوآور & مكتشف  مختصات : ويژگي ها، خصيصه ها، مشخصه ها، صفات مميزه، وجوه مميز  مختص : خاص، مخصوص، ويژه، اختصاص يافته

مختصر : 1 انموذج، زبده، گزيده 2 خلاصه، مجمل، ملخص، موجز، نامشروح & مفصل، مطول 3 فشرده، كوتاه 4 حقير، كوچك 5 ناچيز، كم اهميت 6 سردستي 7 كم، اندك & زياد، بسيار

مختصرمختصر شدن : كوتاه شدن، خلاصه شدن، موجز شدن، مجمل شدن

مختصر كردن : كوتاه كردن، خلاصه كردن، تلخيص كردن & مطول كردن، اطناب دادن، طول و تفصيل دادن

مختص كردن :اختصاص دادن، ويژه گردانيدن  مختصه : 1 صفت مميزه، ويژگي 2 اختصاص

مختفي : پنهان، پوشيده، مخفي، مدفون، مستور، مكتوم، نهان، نهفته & آشكار، پيدا، ظاهر  مختفي شدن : 1 پنهان شدن، نهان گشتن، مخفي شدن 2 مكتوم ماندن، پوشيده ماندن

مختل : 1 آشفته، به هم ريخته، نابه سامان، بي نظم، پريشان، درهم، مغشوش، نامرتب 2 آهمند، محتاج، نيازمند 3 خلل يافته، داراي اختلال & بسامان مختلس :صفت اختلاس كننده، دزد، سوء استفاده چي

مختل ساختن : دچاراختلال كردن، آشفته كردن، مختل كردن، پريشان كردن، به هم ريختن  مختل شدن : 1   اختلال يافتن، تباه شدن 2 آشفته شدن، پريشان شدن 3 ازنظم و ترتيب افتادن، ازروال عادي خارج شدن

مختلط : 1 آميخته، درهم، قاطي، مخلوط 2 مركب

مختلف : جوراجور، گوناگون، گونه گون، متعدد، متفاوت، متنوع & مشابه، همگون

مختل كردن: دچاراختلال كردن، آشفته كردن، مختل ساختن، به هم ريختن، نابه سامان كردن، پريشان كردن

مختوم : 1 به پايان رسيده، مختومه، پايان يافته، ختم شده 2 سربه مهر، مقفل، مهر، مهرشده  مختومه : ختم شده، به پايان رسيده، انجام شده، به فرجام رسيده & آغازشده  مختومه شدن : 1 خاتمه يافتن 2 بسته شدن 3 ختم شدن  مختون : ختنه شده

مخدرات : پرده نشينيان، مستوران، نسوان، بانوان، مخدره ها  مخدر : 1 تخديركننده، كرخت كننده 2 مكيف & مسكر 3 روان گردان

مخدره :اسم 1 بانو، پرده نشين، خاتون، خانم، مستور، مستوره، نهفته رو 2 تخديركننده

مخ : 1 دماغ، مغز، نخاع 2 سر، كله 3 فكر، دها، شعور، عقل 4 نابغه، ژني، پراستعداد 5 بيد 6 دهنه، لگام 7 مركز، كانون 8 چكيده، عصاره 9 خلاصه، لب 01 اصل، بن 11 عمق، ته 21 نخل 31 لجام، لگام  مخدوش : خدشه دار، خراشيده، معيوب، دست خورده & بي عيب، سالم  مخدوش كردن : 1 خدشه دار كردن 2 دست كاري كردن 3 خراشيدن  مخدوم : آقا، ارباب، خداوندگار، خواجه، سرور، فرمانروا، كارفرما & خادم مخده : بالش، پشتي، تكيه گاه، متكا، نازبالش

مخذول : 1 ريشه كن، منكوب 2 خوار، زبون، سرافكنده، سرشكسته، ذليل

مخرب: بنيان كن، تخريب گر، ويران ساز، ويرانگر & آبادگر، بنيادساز، بنيادگر  مخرج : 1 مقعد 2 دررو، خروجي، محل خروج & مدخل 3 واجگاه  مخروب : خراب، ضايع، منهدم، ويران، ويرانه & آباد، معمور مخروبه : خرابه، ناآباد، ويران، خراب، ويرانه & آباد، معمور

مخروط :صفت 1   شكل هندسي مشابه كله قند، كله قندي 2 خراطي شده، تراشيده شده  مخزن : 1 انبار، محفظه 2 باك، تانكر 3 خزانه، گنجينه 4 جايگاه، معدن مخستان : نخلستان، نخل زار

مخصوصمخصوص :صفت 1 خاص، ويژه 2 اختصاصي، انحصاري 3 باب، مختص، منحصر مخطط : 1 خطدار 2 خطخطي

مخفف : 1 اختصاري، خلاصه، مخففه، كوتاه شده 2 سبكبار 3 بي تشديد، غيرمشدد  مخفيانه : پنهاني، درخفا، دزدكي، زيرجلي، محرمانه، نهاني & آشكارا

مخفي : 1 پنهان، خفي، مستور، مكتوم، ناآشكار، ناپيدا، نامشهود، نامرئي، ناهويدا، نهان، نهفته 2 زيرجلي، سري & آشكارا، آشكار، هويدا

مخفي شدن : پنهان شدن، نهان گشتن، خود را قايم كردن، ناپيدا شدن، نامرئي شدن  مخفي كاري : پنهان كاري

مخفي كردن: نهان كردن، پنهان كردن، پوشيدن، مكتوم داشتن & برملا كردن، فاش كردن  مخفي گاه : محل اختفاء، مكمن، نهانخانه، نهانگاه

مخفي ماندن : پنهان ماندن، پوشيده ماندن، مكتوم ماندن، نهان ماندن & آشكار شدن، برملا گشتن، هويدا شدن

مخل : 1 آشوبگر، اخلال كننده، اخلالگر، شورشي، مفسد، مفسده جو 2 دست وپاگير، سرخر، مانع، مزاحم، مصدع

مخلب : برثن، چنگ، چنگال، ناخن مخلد : پايا، جاودان، خالد، خلود & فاني

مخلص : اخلاصمند، ارادتمند، بااخلاص، بي ريا، پاك، چاكر، راستين، صديق، صميمي، يكدل، يك رو & دورو، رياكار

مخلصانه : اخلاص آميز، بي ريا، صادقانه، صدق آميز

مخلص : 1 راه خلاص، طريقه نجات، مفر، گريزگاه، محل رهايي 2 خلاصه، چكيده  مخلوط : آميخته، آميزه، درهم، درهم آميخته، قاطي، مختلط، ممزوج  مخلوط شدن : آميخته شدن، قاطي شدن، درهم آميختن  مخلوط كردن :آميختن، قاطي كردن، درهم كردن  مخلوع :اسم بركنار، خلع، معزول & منصوب

مخلوع شدن: خلع شدن، بركنار شدن، معزول شدن، عزل شدن & منصوب شدن  مخلوق :اسم 1 آفريده 2 بنده، خلق، موجود 3 محدث، مبدع & خالق مخمر : تخميركننده

مخمس : 1   پنج ضلعي 2 پنج ركني 3 پنج پاره اي 4 پنج تايي 5 مسمط، پنج مصراعي

مخمصه : 1 اشكال، دردسر، قيد، سختي، دشواري، گرفتاري، گيرودار، مخاطره 2 گرسنگي 3 رنج، زحمت 4 بدبختي، غم بزرگ

مخمل : پارچه نرم و لطيف پرزدار

مخملي : 1 از جنس مخمل 2 مخملين 3 نرم، لطيف 4 آرام، ملايم، گوش نواز  مخمور : 1 خمارآلوده، خمارزده، خمار، مي زده 2 سرخوش، ملنگ مخمور شدن : 1 مست شدن 2 خمار شدن، خمارآلوده شدن

مخمور كردن : 1 مست كردن، نشئه كردن 2 خمار كردن، خمارآلوده كردن  مخموري : خمارآلودگي، خماري، مستي، مي زدگي

مخنث : امرد، پشت پايي، زن صفت، كوني، مفعول، ملوط، نامرد، هيز

مخوف : ترسناك، خوفناك، سهمگين، سهمناك، مهيب، مهيل، وحشت انگيز، وحشتناك، وهمناك، هراس انگيز، هولناك

مخير : 1 آزاد، صاحب اختيار، مختار 2 برگزيده، گزيده، انتخاب شده

مخير كردن: اختياردادن، مختار كردن، آزاد گذاشتن & مجبور كردن  مخيله : 1 پندار، تصور، خيال، گمان 2 قوه تخيل، قوه تصور، ذهن

مد : 1 آلامد، باب، رايج، متداول، مرسوم، معمول 2 ذوق، سليقه 3 آيين، شيوه، طريقه مداح : ثناخوان، ستايشگر، مديحه سرا، مديحه گو، مدح كننده & هجاگو  مداحي : ثناخواني، ستايشگري، مديحه سرايي، مديحه گويي & هجويه گويي  مداخل : 1 درآمد، سود، عايدي، منفعت 2 انعام، رشوه 3 مدخل ها، موارد & مخارج

مداخله : 1 پادرمياني، شفاعت، ميانجيگري، وساطت 2 دخالت، دخل وتصرف، دست اندازي 3 شركت، مداخلت 4 مباشرت

مداخله كردن : 1 دخالت كردن، شركت كردن، دست اندازي كردن 2 پادرمياني كردن، شفاعت كردن، ميانجيگري كردن، وساطت كردن  مدادپاك كن : پاك كن & جوهرپاك كن

مداد :صفت 1 دوده، مركب 2 قلم، كلك، خامه 3 بي مصرف، بي خاصيت 4 هيچ كاره

مدارا : 1 اعتدال، تسامح، سعه صدر، مماشات، ميانه روي 2 سازش، ملايمت، رفق كردن 3 مهرباني، نرمي & قهر 4 بردباري، تحمل

مدارا كردن : 1 نرمي كردن، ملاطفت كردن، مماشات كردن، تسامح كردن 2 رفق كردن 3 كنار آمدن، سازش كردن 4 بردباري كردن، تاب آوردن

مدارج : پايه ها، درجات، مراتب، مراحل، منازل، مدرج ها

مدار : 1 دواير فرضي موازي باخط استوا 2 مسير 3 دور، گرد، پيرامون 4 حيطه، پهنه 5 مسير فرضي حركت انتقالي سيارات 6 مسير جريان (برق والكترومغناطيسي) 7 مركز 8 حلقه 9 دورزدن، گردش كردن  مدارس : مدرسه ها، دبستان ها، آموزشگاهها

مدارك : 1 اسناد، سندها، مدرك ها 2 گواهي نامه ها، ديپلم ها  مداعبه : 1   شوخي، مزاح 2 شوخ طبعي 3 شوخي كردن، مزاح كردن

مدافع : پاسدار، پشتيبان، حارس، جانبت دار، حافظ، حامي، دفاع كننده، ظهير، مجير & مهاجم  مدافعه : 1 پايداري، پشتيباني، دفاع، دفع، مقاومت & تهاجم، هجمه 2 حمايت، جانب داري  مداقه : امعان، باريك بيني، بررسي، دقت نظر، تدقيق، توجه، دقت، كنجكاوي، موشكافي، ملاحظه  مداقه كردن : دقت كردن، تدقيق كردن، امعان نظر كردن، تامل كردن  مدال : جايزه، گردن آويز، نشان

مدام : 1 باقي، برقرار 2 پيوسته، جاودان، دايماً، علي الدوام، علي الاتصال، لاينقطع، مستمر5 باده، شراب، مي 6 بارش پيوسته

مداوا : تداوي، تشفي، چاره، درمان، درمانگري، شفا، علاج، معالجه

مداوا شدن : درمان شدن، شفا يافتن، معالجه شدن، تشفي يافتن، علاج گشتن، تداوي شدن، بهبود يافتن، عاج شدن

مداوا كردن: درمان كردن، علاج كردن، شفا دادن، معالجه كردن، تداوي كردن  مداوم : بلاوقفه، پياپي، پي درپي، مسلسل، پيوسته، علي الدوام، لاينقطع، مستمر، ناگسيخته

مداومت : 1 پايداري، مقاومت، ايستادگي 2 پشتكار، پيوسته كاري 3 ابرام، اصرار، پافشاري، تداوم 4 جد، جديت، كوشش

مداومت دادن :تداوم بخشيدن، ادامه دادن

مداهن :صفت چاپلوس، چرب زبان، متملق، زبان به مزد، مداهنه گر

مداهنه : 1 تملق، چاپلوسي، چرب زباني، زبان به مزدي 2 چرب زباني كردن، تملق گفتن  مداهنه كردن :تملق گفتن، چاپلوسي كردن، زبان به مزد شدن، چرب زباني كردن  مداهنه گر :صفت چاپلوس، چرب زبان، زبان به مزد، متملق مدايح : مديح ها، مديحه ها، مناقب، ستايش ها & هجوها

مداين : شهرها، ديارها، مدينه ها، بلاد، بلدها 1 & قراء، قريه ها 2 ممالك، كشورها

مد : 1 بالا آمدن (سطح آب دريا) & جزر 2 اطاله، بسط، تطويل، درازا، كشش 3 كشيدن، بسط دادن  مدبر : ادبار، بخت برگشته، بدبخت، شوربخت، كوربخت، مفلوك & مقبل

مدبرانه :صفت استادانه، ماهرانه، هوشمندانه، هوشيارانه، توام باتدبير، چاره گرانه، انديشمندانه  مدبر : صاحب تدبير، صاحب انديشه، بصير، چاره انديش، انديشمند، بادرايت، سياستمدار، كاردان، مدير & بي كياست

مدبري : بدبختي، شوربختي، فلاكت، فلك زدگي

مدت : 1 زمان، وقت 2 موقع، وهله، هنگام 3 مهلت 4 اثنا 5 عمر، حيات 6 دوران، روزگار  مدح : آفرين، تحسين، تكريم، تمجيد، مدحت، ثنا، ستايش، مديح، مديحه، منقبت، نعت & قدح مدحت : مدح، ثنا، ستايش

مدح خوان :اسم 1   مداح، ستايشگر، مدحت گر 2 مديحه گو، مديحه سرا، مدحت خوان، مدحت سرا  مدح كردن : ستايش كردن، آفرين خواندن، مديحه سرايي كردن، تحسين كردن & قدح كردن  مدح گو : ستايشگر، مداح، مدح خوان، مدحت گو، مدحت خوان، مدحت سرا، مديحه سرا، مدح گستر، مناقبت خوان & هجوگو

مدخل : 1 پيش گفتار، ديباچه، مقدمه & موخره 2 ورودي & خروجي 3 ورود، دخول & خروج 4 مداخل، درآمد، عايدي & مخارج، هزينه 5 مورد 6 سرواژه 7 باب، در  مدخليت دادن :دخالت دادن

مدخليت داشتن :تاثير داشتن، دخالت داشتن، تاثيرگذار بودن  مدخليت : دخالت، تاثير  مدخوله : زن، غيرباكره & باكره

مدد : استعانت، استمداد، اعانت، حمايت، دستگيري، فريادرسي، كمك، مساعدت، مظاهرت، معاضدت، نصر، ياري، ياوري

مدد خواستن : استمدادطلبيدن، كمك خواستن، امداد خواستن، ياري طلبيدن، ياري خواستن & ياري بخشيدن

مددكار :صفت پشتوار، پشتيبان، پشتيوان، پيشكار، حامي، خادم، دستگير، دستيار، ظهير، معاون، معين، ناصر، نصير، يار، ياريگر، ياور، ياري دهنده

مددكاري : امداد، كمك، ياري، ياري رساني، مدد، عنايت، مساعدت، معاضدت، ياوري

مدد كردن : ياري دادن، كمك كردن، ياري كردن، ياوري كردن، امداد كردن، استعانت كردن & مدد يافتن

مدد يافتن : كمك گرفتن، كمك دريافت كردن & كمك كردن، مدددادن  مدر : ادرارآور، ادرارزا، پيشاب زا مدرج :درجه بندي شده، درجه دار

مدرس : آموزگار، آموزنده، استاد، دبير، مربي، معلم & شاگرد، متعلم  مدرسه : آموزشگاه، دانش سرا، دانشكده، دبستان، دبيرستان، مكتب مدرسي : آموزگاري، تدريس، تعليم، معلمي & تلمذ  مدرك : 1 برگه، سند 2 ديپلم، كارنامه، گواهي نامه

مدرن : 1 تازه، جديد، نو، نوين، روزآمد & كهن 2 مجهز، پيش رفته  مدرنيته : 1 نوگرايي، تجدد & كهنه گرايي 2 سنت گريزي & سنت گرايي


مد شدن       باب شدن، متداول شدن، رايج شدن & دمده شدن  مدعا : 1 ادعا، توقع، خواسته، مدعي گري 2 آرزو، درخواست، ميل

مدعو :صفت 1 خوانده 2 دعوتي، ضيف، مهمان & مهماندار، مدعي، ميزبان، داعي

مدعي :اسم 1 ادعاكننده، دعوي كننده، شكايت كننده، خواهان 2 حريف، خواهان، رقيب، مخالف &  مدعيعليه، خوانده 3 ناموسگر 4 حقه باز، شارلاتان 5     درخواستكننده  مدعي العموم :دادستان

مدعي شدن : ادعا كردن دعوي كردن

مدفن : آرامگاه، تربت، خاك، خاك جا، ضريح، قبر، گور، مرقد، مزار، مشهد، مقبره مدفوع : براز، پليدي، سرگين، فضله، گه، نجاست مدفون : به خاك سپرده، دفن شده، خاك شده

مدفون شدن : دفن شدن، خاك كردن، به خاك سپرده شدن

مدفون كردن : 1 دفن كردن، به خاك سپردن 2 پنهان كردن، مخفي كردن، نهان ساختن

مد كردن : باب كردن، رايج ساختن، متداول كردن، مرسوم كردن، معمول كردن، رواج دادن، ترويج كردن

مدگرايي : مدپرستي، پيروي از مد

مدل : 1 الگو، طرح، سرمشق، نمونه 2 اسوه، سرمشق، قدوه

مدل ساز الگوساز، طراح

مدل سازي : الگوسازي، طراحي، نمونه سازي  مدلل : ثابت شده، محرز، محقق، مصرح

مدلل شدن : محرزشدن، محقق شدن، به اثبات رسيدن

مدلل كردن : مدلل ساختن، به اثبات رساندن، ثابت كردن، محرز ساختن، مدلل داشتن  مدلول : فحوا، مضمون، مفاد، مفهوم، مصداق & دال، صورت

مدمغ : 1 آزرده، دمغ، ناراحت، اخمو 2 پرنخوت، خودبين، خودپسند، خودخواه، كانا، متفرعن، مغرور  مدني : 1 اجتماعي، شهرنشين، شهري 2 اهل مدينه & مكي  مدنيت : تمدن، شهرنشيني & بدويت، چادرنشيني

مدور :اسم حلقه، دايره، دايره اي شكل، گرد، مستدير & چهارگوشه، مربع  مدون :صفت 1 تاليف، تدوين يافته، گردآوري شده 2 مرتب، منسجم  مدون سازي : تدوين، تنظيم، جمع آوري

مدون شدن : تدوين يافتن، تدوين شدن، گردآوري شدن، جمع آوري شدن

مدهش : ترس آور، دهشت آور، وحشت انگيز، وحشتزا، وحشتناك، وهمناك، هراس انگيز، هول انگيز مدهوش       1 بي حال، غش كرده 2 بي خويشتن، بي خود، بي هوش، محو 3 حيران، شگفت زده، سرگشته، مبهوت، متحير 4 لايعقل

مدهوش شدن : 1 بي خويشتن شدن، بي خود شدن، محو شدن 2 بي هوش شدن، از هوش رفتن & به هوش آمدن

مدهوش كردن : 1 حيران كردن، حيرت زده كردن 2 مجذوب كردن  مديح : آفرين، ثنا، ستايش، قصيده، مدح، مديحه، نعت مديحه : آفرين، ستايش، مديح، منقبت & هجويه

مديحه سرا : آفرين سرا، ستايشگر، مداح، مديحه گو & هجاگو  مديد : 1 دراز، طولاني 2 كشيده

مدير :اسم 1 اداره كننده، گرداننده 2 رئيس، سرپرست، مسئول 3 باكياست، سياس، سياستمدار، شايسته، كاردان، مدبر & بي كياست مديريت : 1 تدبير، كياست 2 رياست 3 تمشيت مديست : مدساز، مدپرست  مدينه : بلد، شهر، ولايت

مديون : 1 بدهكار، غارم، قرضدار، وام دار & داين 2 مرهون 3 مشغول الذمه  مذاب : آب شده، ذوب، گداخته، ميعان & منجمد


مذاق  1 چشش، كام، دهان 2 چشيدن 3 ذايقه، طعم، مزه 4 ذوق، سليقه مذاكره : بحث، صحبت، گفتگو، مباحثه، مناظره & مكاتبه  مذاكره كردن :گفتگو كردن، بحث كردن

مذاهب : 1   مذهب ها، اديان، آيينها، شرايع، نحله ها، طريقت ها، كيش ها 2 روش ها، طريقه ها  مذبذب : 1 دودل، متزلزل، متردد، مردد 2 پرشك، دمدمي مزاج، نامصمم & مصمم مذبوحانه : بي ثمر، بي فايده، عبث، بيهوده & ثمربخش، مثمر مذبوح : 1 ذبح شده، گلوبريده 2 تلاش بي ثمر، كوشش بي اثر  مذكر : مرد، نرينه & مونث

مذكور :صفت ذكرشده، سابق الذكر، مزبور، مشاراليه، نام برده، يادشده  مذلت بار : زبونانه، حقارت آميز، ذلت بار، خواري زا

مذلت : 1 پستي، حقارت، خواري، ذل، ذلت، زبوني، سرافكندگي 2 خوارشدن، ذليل شدن، به پستي گراييدن، زبون شدن

مذمت : 1 بدگويي، توبيخ، خرده گيري، زشت ياد، سرزنش، غيبت، نكوهش & محمدت، ستايش 2 بدگفتن، نكوهش كردن، سرزنش كردن & ستايش كردن

مذمت كردن : 1 سرزنش كردن، نكوهش كردن 2 بد گفتن، بدگويي كردن، ذم كردن  مذموم   بد، زشت، مكروه، ناپسند، مذمومه، نكوهيده & معروف، محمود

مذنب اثيم، خاطي، گناهكار، مجرم، معصيت كار & معصوم

مذهب : آيين، دين، روش، سنت، شرع، شريعت، طريقه، طريقت، كيش، مسلك، مشرب، نحله مذهب : زراندود، مطلا & مفضض

مذهبي :صفت 1 مذهب گرا، باتقوا، ديندار، مومن، متقي 2 ديني & غيرمذهبي  مرئوس : 1 دون پايه، كارمند 2 زيردست، مادون & رئيس

مرئي شدن : ظاهر شدن، هويدا گشتن، پديدار گشتن، آشكار شدن، پيداشدن، قابل رويت شدن، ديده شدن

مرئي : 1 قابل مشاهده، قابل رويت، رويت پذير، ديدني 2 پديدار، هويدا، ظاهر، پديد، آشكار، پيدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هويدا & مخفي، غيرمرئي، نامرئي  مرآت : آينه، آيينه

مرائي : دورو، رياكار، سالوس، ظاهرنما، متظاهر & مخلص، يكرنگ

مرابحه : 1 بهره كاري، تنزيل، ربا، ربح، سودخوري، مرابحت، نزول 2 ربح گرفتن، سود دادن، نزول دادن & قرض الحسنه

مرابطه : 1 رابطه، سروكار، مراوده 2 سرحدباني، مرزداري، نگهباني

مراتب : 1 درجات، پايه ها، درجه ها، مراحل، منازل 2 ارزش ها، رتبه ها، قدرها 3 امر، قضيه، موضوع، مطلب 4 بارها، دفعات

مراتع مرتع ها، چراگاهها، مرغزارها، علفزارها

مراثي : مرثيه ها، سوگ سرودها، سوگ نامه ها، نوحه ها، مرثيت ها & سرودها

مراجعت : 1 بازآيي، بازگشت، برگشت، رجعت، عودت، واگشت 2 باز گشتن & عزيمت  مراجعت كردن : بازگشتن، بر گشتن، رجعت كردن & رفتن، عزيمت كردن  مراجع : 1 مرجع ها 2    منبعها، ماخذ، ماخذها 3 آيت اله ها، حضرات عظام  مراجعه : 1 احاله، بازگشت، رجوع 2 رجوع كردن  مراجعه كردن :رجوع كردن & ارجاع دادن  مراحل : 1   مرحله ها، منزلها 2 وهله ها 3 فازها

مراحم : مرحمت ها، لطف ها، عنايات، عنايت ها، محبت ها، مهرباني ها

مراد : 1 آرزو، تقاضا، حاجت، خواهش، غرض، قصد، كام، مقصد، مقصود، منظور، منوي، نيت، وايه 2 پير، پيشوا، رهبر، شيخ، قطب 3 خواسته، مطلوب

مرادبخش : 1 مرادده & مرادطلب 2 كام بخش، كام ده & كام طلب  مرادطلب : آرزوخواه، حاجت خواه، كام جو، كام طلب

مراد يافتن : كام رواشدن، كامياب شدن، به اميد و آرزوي خودرسيدن، به مقصود رسيدن، حاجت روا شدن، حاجت روا گشتن

مرارت 1 آزار، تعب، رنج، سختي، كد، محنت، مشقت 2 تلخي، تلخي 3 زهره 4 تلخ گشتن


مرارت كشيدن :سختي ديدن، محنت كشيدن، مشقت كشيدن، رنج بردن  مراره : زهره، كيسه صفرا، مرارت

مراسلات : 1   مكاتبات، مكاتبه ها، نامه نگاري ها 2 نامه ها، خطها، رقعات، رقعه ها، مكتوبات  مراسله : خط، رقعه، رقيمه، عريضه، كاغذ، مرقومه، مكتوب، منشور، نامه، نوشته & مكالمه  مراسم : آداب، آيين، تشريفات، رسوم، سنن، مناسك

مراعات : 1 پاس، توجه، رعايت، ملاحظه، مواظبت 2 حرمت 3 توجه كردن، مراقبت كردن 4 ملاحظه هم كردن، رعايت هم كردن

مراعات شدن : رعايت شدن، لحاظ شدن، مورد توجه قرار گرفتن، درنظر گرفتن

مراعات كردن : 1 پاس داشتن، نگاه داشتن 2 رعايت كردن، توجه كردن، لحاظ كردن 3 مراقبت كردن  مرافعه داشتن :درگيري داشتن، اختلاف داشتن، كشمكش داشتن، دشمني داشتن

مرافعه : 1 داوري، شكايت 2 جدال، دعوا، ستيزه، شكايت، كشمكش، منازعه، نزاع، بزن بزن & مصالحه مرافعه كردن : 1 دعوا كردن، مشاجره كردن، كشمكش داشتن 2 شكايت كردن، دادخواهي كردن  مرافق : آرنج ها، مرفق ها

مرافقت : تفاهم، دوستي، رفاقت، نرمخويي، همراهي، يكرنگي

مراقب :اسم 1 پاسدار، حارس، ديده بان، ديده ور، گماشته، محافظ، مستحفظ، مهيمن، نگاهبان، نگاهدار، نگهبان 2 آگاه،    گوشبزنگ، مترصد، متوجه، ملتفت، منتظر، مواظب، ناظر 3 رقيب

مراقبت : 1 پاس، ترصد، ترقب، توجه، تيمارداشت، حفاظت، دقت، ديده باني، رعايت، محارست، مراعات، مواظبت، ناظري، نظارت، نگاهباني، نگهداري، نيوشه 2 نگهباني كردن 3 مواظبت كردن  مراقبت كردن :مواظبت كردن، نگهداري كردن، حفاظت كردن، حراست كردن، نگهباني دادن  مراكز : 1   مركزها، كانون ها 2 نقاط مهم

مرام : 1 آيين، ايدئولوژي، بينش، جهان بيني، عقيده، مسلك 2 خواست، خواهش، مراد، مقصود 3 شيوه رفتار، روش اخلاقي

مراوده : آمدوشد، آميزش، ارتباط، تردد، تماس، حشرونشر، مصاحبت، معاشرت، نشست وبرخاست مراوده داشتن :رفت وآمد داشتن، حشرونشر داشتن، معاشرت داشتن، نشست وبرخاست داشتن  مراهق : نوبالغ، نوجوان & پير

مراهنه : 1 بردوباخت 2 شرطبندي، گروبندي 3 شرط بستن، گروگذاشتن  مرايي، مرائي : رياكار، مزور، دورو، متظاهر

مر : 1 بار، دفعه، كرت، مرتبه 2 حساب، شماره، شمار 3 مرور كردن  مربع : 1 چهارگوش، چهارگوشه & سه گوش، مثلث 2 مجذور  مربوب : بنده، عبد، مملوك & رب

مربوط كردن : ربطدادن، ارتباط دادن، مرتبط ساختن

مربوط 1 مرتبط 2 منوط، وابسته 3 منسجم، باانسجام 4 صحيح، درست & نامربوط، بي ربط

مربي : آموزگار، اتابك، استاد، پروراننده، راهنما، ﷲ، مدرس، معلم & متعلم  مرتاض :صفت رياضت كش، زهدگرا

مرتب : 1 آراسته، آماده، بسامان، جور، روبراه، مزين 2 بانسق، بانظم، بسامان، منتظم، منضبط، منظم 3 مدون & بي انضباط، غيرمدون، نابسامان، نامرتب  مرتبمرتبت : پايگاه، درجه، رتبه، مرتبه، منزلت  مرتبط : 1 پيوسته، چسبيده، متصل 2 مربوط، وابسته

مرتبط كردن : ربطدادن، ارتباط دادن، مرتبط ساختن، وصل كردن

مرتبه : 1 بار، پاس، دفعه، ده، كرت، مرحله، مره 2 درجه، شان، لياقت، مرتبت، پايه، پايگاه، مقام، منزلت، منصب 3 رتبه، طبقه، قدر

مرتجعانه :ارتجاعي، مرتجع وار، كهنه پرستانه، محافظه كارانه، واپسگرايانه، نوستيزانه & متجددانه، روشنفكرانه، نوگرايانه

مرتجع :صفت كهنه پرست، محافظه كار، نوستيز، واپسگرا & پيشرو، نوگرا  مرتجلا : بي مقدمه، في البديهه، في البداهه، بدون مقدمه، بلامقدمه  مرتجل : 1 بي مقدمه، في البديهه، في البداهه 2 بديهه گويي، بديهه سرايي  مرتجي : اميدوار & نااميد، مايوس


مرتد :صفت 1 ازدين برگشته، بي دين، رافض، ترك مسلماني كرده 2 زنديق، كافر، مشرك، ملحد & مومن

مرتسم : 1   رسم شده، نقش بسته 2 نقش پذير، منقوش

مرتشي : پاره ستان، رشوه ستان، رشوه گيرنده، رشوه خوار، رشوه گير & راشي مرتع : چراگاه، چره، راود، سبزه زار، علف چر، علفزار، مرغزار مرتعش : 1 رعشه ناك، لرزان، لرزنده 2 متزلزل  مرتعش شدن : به ارتعاش درآمدن، لرزان شدن

مرتفع :صفت 1 بلند، رفيع، شاهق، بلندپايه، منيف 2 افراشته، برافراشته، كشيده & پست، كوتاه 3 كوه، كوهپايه 4 رفع شده، برطرف، زايل

مرتفع شدن : 1  برطرف شدن، رفع شدن، رفع و رجوع شدن 2 فيصله يافتن

مرتفع كردن : 1  برطرف كردن، رفع كردن، رفع و رجوع كردن 2 فيصله دادن 3 مرتفع ساختن  مرتكب : انجام دهنده، اقدام كننده

مر : 1 تلخ & شيرين، حلو 2 نص 3 سخت، شديد  مرتهن :صفت 1 درگرو، رهين، مرهون 2 گروگان

مرثيه : 1 تعزيه، رثا،         سوگسرود، مرثيت، سوگنامه، نوحه،       نوحهسرايي & سرود 2 عزاداري، سوگواري، ماتم

مرثيه خواني :سوگ سرايي، سوگواري، نوحه خواني، نوحه سرايي & سرودخواني  مرثيه سرايي :سوگ سرايي، مرثيه گويي & ترانه سرايي  مرجح : ارجح، اقدم، اولي، برتر، راجح

مرجع : 1 انسيكلوپيدي، دائره المعارف، فرهنگ، ماخذ، منبع 2 محل رجوع 3 عالم، فقيه، مجتهد & مقلد  مرجعيت : اجتهاد، فقاهت

مرج : 1   مرز 2 چراگاه، مرغزار، علفزار، مرتع 3 چريدن  مرجو : 1 اميدوار & مايوس، نوميد 2 مايه اميدواري  مرجوع : بازگردانيده، بازگشت شده، مرجوعه

مرحبا : 1 آفرين، احسنت، بارك اﷲ، خوشا، خه، خهي، زه، زهازه 2 تحسين، تمجيد، ستايش مرحله : 1 بار، دفعه، مرتبه، وهله 2 توقفگاه، منزل، منزلگاه مرحمت آميز :  محبتآميز، لطف آميز

مرحمت : 1 احسان، اكرام، التفات، تفضل، رافت، شفقت، عطا، عنايت، لطف، مهرباني، نوازش 2 مهرباني كردن، لطف داشتن

مرحمت كردن : 1 لطف كردن، مورد تفقد قرار دادن، التفات كردن 2 دادن، عطا كردن 3 بخشيدن، اعطا كردن 4 مهرباني كردن  مرحمتي : اهدايي، اعطايي

مرحوم شدن: به رحمت خدا رفتن، درگذشتن، فوت كردن، وفات يافتن، مردن مرحوم :اسم 1 مغفور، آمرزيده، بخشوده 2 شادروان 3 فقيد، متوفا، مرده & ملعون

مرخص :صفت 1 آزاد، خلاص، رها، ول 2 بركنار، معزول 3 رخصت يافته، ماذون & درگير، گرفتار  مرخصي : 1 تعطيل 2 تعطيلي 3 رخصت، رهايي، اجازه  مرخم : 1 كوتاه شده 2 دم بريده

مرداب : باطلاق، باتلاق، تالاب، گنداب، منجلاب 1 & چشمه سار 2 كوير  مردابي : 1 باتلاقي، باطلاقي، منجلابي 2 مربوط به مرداب  مردار : 1 لاش، لاشه 2 جانورمرده 3 نا 4 جيفه 5 نجس، پليد  مردافكن : 1 بسيارقوي، پرزور، زورمند، مرداوژن 2 گيرا

مردانگي : جرات، جربزه، جوانمردي، دليري، رادي، رشادت، شجاعت، غيرت، شهامت، فتوت، مروت، نجدت، مردي

مردانه :صفت 1 شجاعانه، دليرانه، جسورانه، غيرتمندانه، غيورانه 2 مردوار 3 مربوطبه مرد(ان) & زنانه

مردد : آشفته راي، بي ثبات، حيران، دودل، سرگشته، متردد، متزلزل، مذبذب، مشكوك، نامطمئن، نگران & مصمم  

مردد ماندن :دودل بودن، ترديد داشتن & مصمم بودن

مردرند : ناقلا، زرنگ، زيرك، رند

مردرندي : ناقلايي، ناقلاگري، زرنگي، زيركي، رندي

مردسالاري : 1 مردمهتري، مردبرتري & زن سالاري 2 زن ستيزي، زن آزاري & زن سالاري

مرد :اسم 1 شخص، انسان، بشر 2 زوج، شوهر، همسر 3 فحل، نر، نرينه 4 جوانمرد، غيور 5 رجل، مرء & انثي، زن 6 اهل، شايسته، لايق & نااهل، نالايق 7 جسور، جراتمند 8 دلير، شجاع، مبارز 9 گرد، پهلوان، قهرمان 01 حريف

مرد شدن : بزرگ شدن، بالغ شدن

مردم : 1 آدم، آدمي، آدميزاد، انس، انسان، بشر، توده، خلق، عوام، ملت، ناس، نفوس & پري، جن 2 انسان شريف 3 مردمك 4 آدميان، انسان ها 5 نژاد 6 اهالي، شهروند، تبعه 7 افراد، بيگانگان، غريبه ها  مردم آزار : ستم كار، ستمگر، ظالم، موذي & مردم دار، مردم سار  مردم پسند : خلقي، عامه پسند، عوام پسند

مردم دار : خليق، مردم يار & مردم آزار، مردم خوار  مردم سالار : دموكرات، دموكرات منش & مستبد  مردم سالاري :دموكراسي & استبداد

مردم فريب : 1  عوام فريب 2 حيله گر، شياد، محيل، مكار  مردم فريبي : 1  عوام فريبي 2 حيله گري، شيادي  مردم كشي : 1   نسل كشي 2 آدم كشي، كشتار، قتل & انسان دوستي 3 جلادي، ميرغضبي

مردم گريز : گوشه گير، گوشه نشين، منزوي، انزواجو، انزواطلب، عزلت گزين & انسان دوست، مردم ستان، مردم آميز، مردم دوست 2 معاشرتي

مردمي : 1 آدميت، انسانيت مردم زادگي 2 انساني 3 مروت 4 توده اي، خلقي 5 مردم گرايي، ملي، ملي گرايي 6 فولكوريك

مردن :اسم 1 ارتحال، رحلت، فنا، فوت، مرگ، ممات، موت، وفات 2 جان باختن، رخت بربستن، قالب تهي كردن، درگذشتن، فوت كردن، وفات يافتن 3 تلف شدن 4 سقط شدن، نفله شدن & در حيات بودن، زيستن 5 نابود شدن، از بين رفتن 6 خاموش شدن (چراغ، آت

مردني : 1 محتضر، مشرف به موت، مشرف به مرگ 2 ضعيف، ناتوان، نزار، بي حال 3 نفله 4 فناپذير، زوال پذير

مردود : 1 ردشده، رفوزه، ناموفق & قبول 2 متروك، مطرود، منفور، وازده & مقبول 3 ناپذيرفتني، نامقبول، غيرقابل قبول & پذيرفتني، مقبول

مردود شدن : 1 ردشدن، رفوزه شدن & قبول شدن 2 طرد شدن، مطرود شدن، رانده شدن  مردودي :اسم 1 ردي 2 مردودين

مرده :صفت 1 بي جان، درگذشته، متوفا، مرحوم، ميت & حي، زنده 2 خاموش، ساكت 3 بي روح 4 بي حس، بي حركت 5 قديمي 6 ازيادرفته، فراموش شده 6 آب ديده 7 تيره، كدر، تار 8 ازبين رفته، نابودشده، تباه شده 9 باير، ناكشته 01 خشك، خشكيده

مرده خوار :اسم 1 مرده خور 2 مردارخوار، لاش خور، لاشه خوار 3 طفيلي  مرده دل : افسرده، نژند، غمگين، دل مرده، بي نشاط & زنده دل، پرنشاط  مرده ريگ : ارث، تركه، ماترك، متروكات، ميراث مرده شوخانه :غسال خانه، مرده شورخانه  مرده شو : غسال، مرده شور

مردي : 1 رجوليت 2 جوان مردي، فتوت، مروت، مردانگي 3 ايستادگي، پايداري 4 دليري، دلاوري، شجاعت، شهامت

مرزبان : سرحددار، مرابط، مرزدار مرزبندي : مرزكشي، تعيين حدومرز

مرز : 1 ثغر، حد، حدود، سامان، سرحد، قلمرو، كرانه 2 حاشيه، لبه، هامش 3 خطه، ناحيه 4 زمين، خاك 5 بوزه، شراب & 1 متن 2 بوم مرزدار : سرحددار، مرابط، مرزبان مرزنشين :اسم سرحدنشين، مرابط

مرزوبوم : اقليم، بوم وبر، خطه، زمين، سرزمين، قلمرو، كشور مرزي : 1 مربوط به مرز 2 سرحدي 3 سرحدنشين

مرسل :صفت 1 پيغمبر، رسول، فرستاده، نبي 2 فرستاده شده، ارسال شده & غير مرسل

مرسوم :اسم 1 باب، رايج، عرفي، متداول، متعارف، مد، معمولي، معمول، مقرر 2 آيين، رسومات، رسم، سنت 3 جيره، مواجب & نامتداول

مرسوم شدن : متداول شدن، رايج شدن، ترويج يافتن، معمول شدن، باب شدن & منسوخ شدن  مرسي : 1   ممنون، متشكر، سپاس گزار 2 تشكر، ممنون 3 ممنونم، متشكرم، سپاسگزارم  مرشد : پير، پيشوا، شيخ، قطب، مردكامل، مقتدا، ولي، هادي، هدايت گر & مريد مرصاد : 1 بزنگاه، كمينگاه، مكمن، نخيزگاه 2 رصدخانه، زيجگاه مرصع : آراسته، جواهرنشان، زرنشان، گوهرنشان مرضات : خشنودي، رضايت

مرض : بيماري، درد، رنجوري، عارضه، كسالت، ناخوشي & سلامتي، صحت، عافيت، تندرستي  مرضع : دايه، ربيبه، شيرده، مرضعه مرضي : پسنديده، خوشايند، مقبول، مرضيه

مرطوب : 1 تر، خيس، نم، نمدار، نمسار، نمگين، نمناك، نمور، نموك 2 شرجي & بي نم، خشك، يابس مرطوب شدن : نمدارشدن، نم شدن، نمگين شدن، نمناك گشتن، نمورگشتن، رطوبت دار شدن & خشك شدن

مرعا، مرعي : 1 چراگاه، مرتع، مرغزار 2 چريدن 3 سبزه، علف، گياه

مرعوب : بيمناك، ترسان، ترسيده، سراسيمه، متوحش، مستوحش، هراسان، هراسيده

مرعوب شدن : بيمناك شدن، متوحش شدن، هراسان گشتن، سراسيمه شدن، وحشت كردن، به وحشت افتادن

مرعوب كردن :بيمناك كردن، متوحش ساختن، هراسان كردن، ترساندن، هراساندن، به وحشت افكندن، وحشت زده كردن

مرعي :صفت 1 رعايت، مراعات 2 رعايت شده، مراعات شده 3 ملحوظ، منظور، لحاظ، رعايت 4 رعايت كردن، لحاظ كردن  مرغابي : 1 بط 2 اردك

مرغ : 1 پرنده، طاير، طير 2 ماكيان

مرغ : 1 چراگاه، مرغزار، مرتع 2 سبزه زار، علفزار، گياه زار 3 چمن، علف 4 آب دهن مرغ حق : بايقوش، شباويز

مرغ دار، مرغدار :پرورش دهنده مرغ و ماكيان  مرغ داري، مرغداري :پرورشگاه مرغ و ماكيان

مرغزار : چراگاه، راغ، راود، سبزه زار، علفزار، مرتع، مرغ، چمن زار  مرغ مسيحا : خفاش، شب پره، مرغ مسيح

مرغوا : 1   تفال بد، فال بد، تطهير 2 تفال 3 نفرين & مروا

مرغوب : پسنديده، دلپذير، دلپسند، خوب، زيبا، دلخواه، مطلوب، مقبول، نيك، نيكو & نامرغوب  مرغوبيت : خوبي، مقبوليت، نيكويي

مرغوله :صفت 1   پيچ وتاب(زلف، گيسو) 2 زلف پيچيده 3 مجعد  مرفق : آرنج، بازو، ساعد  مرفوع : 1   ضمه دار 2 بلندشده

مرفه : آسوده، تنعم زده، متنعم، تن آسان، راحت، خوش، رفاه زده، رفاه مند، فارغ البال مرفين : 1   جوهر ترياك 2 مايه هروئين 3 آلكالوئيدي مخدر و مسكن  مرق : 1 جوهر، رب، شيره، عصاره 2 رمق، نا، تاب وتوان 3 آش، شوربا

مرقد : 1 خوابگاه 2 آرامگاه، تربت، حرم، خاك جا، ضريح، قبر، گور، لحد، مدفن، مزار 3 تخت روان 4 مهد، گهواره 5 تابوت

مرقع :اسم 1 پاره، پاره پاره، تكه پاره، مندرس 2 مجموعه خط رقاع 3 مجموعه خوشنويسي ها

مرقوم داشتن :نوشتن، تحرير كردن، به رشته تحرير درآوردن، مكتوب كردن، ترقيم كردن، مرقوم فرمودن

مرقوم :اسم مكتوب، نامه، نبشته، مرقومه، نوشته، نوشته شده & مسموع  مرقومه : خط، دست خط، عريضه، كاغذ، مراسله، مكتوب، منشور، نامه، نوشته  مركب :اسم 1 آميخته، ممزوج & بسيط 2 تركيب يافته، تشكيل شده 3 جوهر

مركبات : 1 آميخته ها، تركيبات & مفردات، بسايط 2 درختان ميوه(نارنج، ليمو، پرتقال، نارنگي، )  مركب : 1 اسب، باره، راحله، سواري 2 كشتي مركب دان : دوات

مركب شدن :تركيب شدن، آميختن، آميخته شدن  مركب كردن :تركيب كردن، آميختن

مركز : 1 بين، ميان، ميانه، وسط 2 پايگاه، جايگاه، قرارگاه، محفل 3 محور 3 كانون 4 قلب مركزيت : تجمع، تمركز

مركزي :اسم 1 مربوط به مركز، منسوب به مركز 2 اصلي، عمده، مهم 3 مركزنشين، پاي تخت نشين 4 واقع شده در مركز

مركور : جيوه، زيبق، سيماب

مركوز : جاي گرفته، محكم، ثابت، برقرار

مرگ آفرين : مرگ آور، مرگبار، مرگ زا، مقتل، مهلك

مرگ : 1 ارتحال، درگذشت، حتف، رحلت، فوت، مردن، منون، موت، مير، وفات & هستي 2 اجل 3 زوال، فنا، نابودي، نيستي، هلاك & حيات

مرگ بار، مرگبار : كشنده، مرگ آفرين، مرگ آور، مرگ زا مرگ زا : مرگ آفرين، مرگ آور، مرگبار، كشنده، مهلك

مرمت : 1 ترميم، تعمير 2 احيا، اصلاح، بازسازي 3 اصلاح كردن، تعمير كردن 4 آشتي، صلح

مرمت شدن: 1  تعمير شدن، بازسازي شدن 2 اصلاح شدن، ترميم شدن

مرمت كردن : 1 ترميم كردن، تعمير كردن 2 بازسازي كردن، به سازي كردن 3 اصلاح كردن، بهبود بخشيدن

مرمرتراش :صفت 1 مجسمه ساز، تنديسگر 2 حجار، سنگ تراش  مرمر : رخام

مرمرين : 1   مرمري، ازجنس مرمر، شبيه مرمر، مرمرمانند 2 صاف، بلورين

مرموز : 1 اسرارآميز، رازآلود، رازناك، رمزآلود، رمزي 2 ابهام آميز، مبهم، معمايي 3 مشكوك 4 تودار، موذي 5 مار زير كاه

مرموق :صفت ملحوظ، منظور، نگريسته  مروا : تفال خير، فال نيك & مرغوا مرواريد : جمان، در، دريتيم، گوهر، لولو

مروت : 1 انسانيت، انصاف، رحم 2 جوانمردي، حميت، غيرت 3 مردي، مردانگي مروج :صفت ترويج دهنده، رواج دهنده، مشوق مروج : چمنزارها، سبزه زارها، مرغزارها، چراگاهها

مرور : 1 تكرار، دوره 2 مطالعه 3 يادآوري 4 رفتن، طي، عبور، گذر، گذشتن

مرور كردن: 1   گذشتن، سپري شدن، عبور كردن 2 يادآوري كردن، به خاطر آوردن 3 مطالعه اجمالي كردن، از نظرگذرانيدن 4 تكرار كردن  مروق : باده بي درد، پالوده، صاف، ناب & درد

مره : 1 بار، دفعه، كرت، مرتبه 2 شمار، تعداد، عدد، تا 3 راه، گذر، گذرگاه، مسير  مره : زهره، صفرا

مرهم : 1 بريزه، پماد، روغن، ضماد، نوشدارو & زخم 2 مسكن 3 التيام بخش  مرهم رسان :صفت 1 درمانگر، درمان كننده 2 التيام بخش 3 مرهم نه  مرهون : درگرو، رهين، مديون مريخ : 1 بهرام 2 آهن، پولاد  مريدانه : 1 مريدوار 2 مشتاقانه

مريد : 1 پيرو، هواخواه & مراد، مرشد 2 علاقه مند، دوستدار، محب 3 ارادتمند، ارادت كيش  مريزاد : آفرين، احسنت (حرف تحسين) مري : سرخ ناي

مريض : آهمند، بستري، بيمار، دردمند، رنجور، عليل، كسل، ناتوان، ناخوش، ناسالم & تندرست، سالم مريض احوال :بيمارگونه

مريض خانه، مريضخانه :بيمارستان، دارالشفاء، درمانگاه مريض داري : بيمارداري، پرستاري، تيمارداري، تيماركشي

مريض شدن : 1 بيمارشدن، ناخوش شدن 2 تب گرفتن، تب داشتن 3 دردمند گشتن، آهمند شدن & شفا يافتن، معالجه شدن

مريض كردن : بيمار كردن، ناخوش كردن & شفا دادن، معالجه كردن  مريضي : 1 بيماري، عارضه، كسالت، ناخوشي 2 علت 3 تب، درد

مزاج : 1 آميزش، اختلاط 2 آميختن، آميخته شدن 3 خلق، سرشت، طبع، طبيعت، نهاد 4 وضعيت سلامتي

5 طينت، سرشت، خميره، طبع 4 وضعيت، حالت 6 روال، شيوه 7 خلق وخو، رفتار

مزاح : 1 خوش طبعي، بذله، بذله گويي، خوشمزگي، خوش طبعي، شوخي، لطيفه، لودگي، مسخرگي، مطايبه، هزل 2 شوخي كردن، خوش طبعي كردن & جدي

مزاحمت : 1 آزار، آزردن، اذيت، تزاحم، رنجه، زحمت 2 تصديع، دردسر، صداع 3 پاپوش، گرفتاري 4 زحمت دادن، دردسر دادن، مصدع بودن

مزاحم :صفت 1 سربار، سرخر، مانع، متعرض، مخل، مصدع، موي دماغ 2 آزارنده، زحمت رسان 3 بيگانه، غريبه، نامحرم

مزاحم شدن : زحمت دادن، مصدع شدن، موجبات زحمت فراهم كردن، زحمت افزا شدن، اذيت كردن، دردسر دادن، مايه زحمت شدن، تصديع دادن

مزار : 1 آرامگاه، تربت، حرم، خاك جا، قبر، گور، لحد، مثوي، مدفن، مرقد، مقبره 2 ضريح، زيارتگاه

مزارستان : گورستان، قبرستان، دارالرحمه، خاك جا مزارع : كشتزارها، مزرعه ها

مزارعه : 1   زراعت كردن 2 عقد زراعت  مزامير : 1 مزمارها، ني ها 2 سرودها، نشيدها

مزاوجت : 1 ازدواج، تزويج، زناشويي، عروسي، مناكحت، وصلت 2 ازدواج كردن، زناشويي كردن & جدايي، طلاق

مزاوجت كردن :ازدواج كردن، زن گرفتن، وصلت كردن، مناكحت كردن، زناشويي كردن، همسر گزيدن

مزايا : امتيازات، امتيازها، برتري ها، رجحان ها، فزوني ها، فوايد، مزيت ها، منافع  مزايده : حراج & مناقصه

مزبله : 1 آشغال دان، خاك روبه، زباله دان 2 آشغال داني، زباله داني  مزبور : سابق الذكر، مذكور، نامبرده، ياد شده مزج : 1 آميختن 2 اختلاط، امتزاج 3 آميزش  مزجات : 1 اندك، قليل، كم، ناچيز 2 كم ارزش

مزخرف بافتن :بيهوده گفتن، ژاژخايي كردن، حرف مفت زدن، بيهوده گويي كردن، جفنگ بافتن، چرت گفتن، لاطائلاث بافتن، ليچار بافتن، ياوه سرايي كردن

مزخرف : 1  بيمعني، بيهوده، ترهات، جفنگ، چرت، ژاژ، عبث، لاطائل، لغو، ليچار، مهمل، هجو، ياوه 2 بي ارزش، بي ارج، بي اهميت 3 آراسته، ملتبس 4 آراسته شده، مذهب، زراندود مزدا : 1 اهورامزدا & اهريمن 2 خدا

مزد : 1 اجر، اجرت، بهره، پاداش، پاداشن، ثواب 2 حق العمل، حق القدم، دسترنج، كرايه 3 كارمزد، كميسيون 4 جزا، عوض، مكافات 5 نصيب

مزد بردن : بهره ور شدن، بهره مند شدن، اجرت گرفتن، پاداش گرفتن  مزدبگير :صفت 1 اجير، جيره خوار، مزدور 2 حقوق بگير، مزدگير مزد دادن : پاداش دادن، اجرت دادن  مزدوج : 1 جفت 2 زوج & تك، تاق مزدوج : 1 دوتايي، جفت شده 2 مثنوي

مزدور :صفت 1 اجير، جيره خوار، خودفروخته، عامل، مزدبگير، مواجب بگير، 2 عمله، فعله، كارگر & بيكار 3 سپاهي، سرباز، لشكري  مزرع : مزرعه، كشتزار

مزرعه : پاليز، فاليز، كشتزار، كشتگاه، مزرع مزروع :اسم 1 كشته 2 كاشته شده، زراعت شده  مزعفر : زعفراني، زردرنگ

مزغان : 1   موسيقي، موزيك، مزقان 2 موسيقيدان، موسيقي نواز  مزكي : 1 تزكيه شده 2 پاك كننده 3 پاك، پاكيزه 4 معرف، شناساننده  مزلف :صفت 1   زلف دار، زلفي 2 ژيگولو 3 قرتي، بچه قرتي  مزله : لغزشگاه

مزمار : 1   ني، ناي 2 چاكناي  مزمزه : چشيدن، چشش

مزمن : ديرپا، ديرينه، ريشه دار، كهنه & حاد  مزمن شدن : كهنه شدن، ريشه دار شدن

مزورانه : رياكارانه، محيلانه، مكارانه، منافقانه & مخلصانه

مزور : تزويرگر، حقه باز، دورو، رياكار، فريبنده، محيل، مكار، منافق & بي ريا، مخلص

مزه پراندن : 1 مزه ريختن، جوك گفتن، لطيفه گفتن، مزه پراكني كردن، مزه پراني كردن، مزه انداختن 2 شوخ طبعي كردن، خوش طبعي كردن

مزه دادن : 1 طعم داشتن، خوش طعم بودن 2 لذت بخش بودن، لذت دادن  مزه دار :بامزه، خوشمزه، لذيذ، خوش طعم & بدمزه، بي مزه، بي طعم  مزه داشتن : 1 لذت بخش بودن 2 خوش مزه بودن، طعم داشتن

مزه : 1 طعم 2 چاشني 3 لذت 4 ذائقه 5 لوس 6 گزك، نقل 7 لطيفه، شوخي، جوك مزه كردن : 1 چشيدن 2 تجربه كردن، آزمودن

مزيت : امتياز، اولويت، برتري، ترجيح، تفضل، تقدم، رجحان، فزوني، فضيلت، منفعت مزيت دادن : برتري دادن، رجحان دادن، اولويت دادن

مزيت داشتن : 1 برتري داشتن، رجحان داشتن، امتياز داشتن 2 اولويت داشتن

مزيد : 1 اضافي، افزوني، زيادت، بسياري، فراواني، زيادتي، زيادي & قلت 2 افزودن، زياد كردن 3 زياد، افزون

مزيد شدن : اضافه شدن، افزون شدن، زياد شدن & كاهش يافتن  مزيد كردن : افزون كردن، اضافه كردن، زياد كردن & كاستن، كم كردن

مزين : 1 آراسته، پرداخته، مرتب & ناآراسته 2 تزيين شده، متحلي، برآموده & نامتحلي 3 نگارين  مزين كردن : 1 تزئين كردن، زينت دادن، مزين ساختن 2 آراستن، آرايش دادن  مژدگان : خبرخوش، بشارت، مژده

مژدگاني : 1 بشارت، شاديانه، مژده 2 انعام، تشريف، مشتلق

مژده : بشارت، خبر خوش، مبارك خبر، مژدگاني، مشتلق، نويد، وعده، وعيد  مژده دادن : بشارت دادن، خبر خوش دادن، نويد دادن

مژده رسان :صفت 1 بشير، بشارت رسان،  مژدهدهنده، مژده ور، مژده فرما، بشارت دهنده، مبشر، نويدبخش 2 مشتلقچي 3 پيك، قاصد

مژگان :رديف مژه ها، موهاي پلك، مژه ها

مژه : 1   موي پلك چشم 2 دنباله تارمانند ياخته ها، مژك  مسئلت كردن :درخواست كردن، خواستن، خواهش كردن

مسئلت، مسالت : 1 درخواست، خواهش، خواستاري، آرزومندي، تقاضا، خواهان 2 طلب 3 مساله، مسئله، آرزومند بودن، خواهش كردن، طلب كردن، خواستن، تقاضا كردن 4 تكدي كردن، سوال كردن، پرسيدن، پرسش كردن، گدايي كردن  مسئله آموز :اسم معلم، آموزگار، مربي

مسئله ساز : مسئله زا، مشكل زا، مساله آفرين، مشكل ساز

مسئله، مساله : 1 امر، كار، موضوع 2 قضيه، مبحث، مطلب 3 پرسش، سوال 4 جريان، رويداد، ماجرا 5 حاجت، خواسته، درخواست، نياز 6 مشكل، معضل، معما، دشواري

مسئول :اسم 1 مكلف، موظف، وظيفه مند 2 سرپرست، مامور، متصدي، مدير 3 وظيفه شناس مسئوليت پذير :متعهد & مسئوليت گريز

مسئوليت : 1 تكليف، كار، نقش، وظيفه 2 تعهد، رسالت 3 ماموريت مسا : 1 اول شب، شبانگاه & صباح 2 مغرب

مسابقات : 1   مسابقه ها، آزمون ها، امتحانات، آزمايش ها، كنكورها 2 سبقت گيري ها

مسابقه : 1 آزمايش، آزمون، امتحان، كنكور 2 پيشي، تاخت، رقابت، سبقت، هم چشمي 3 پيشي گرفتن، پيش افتادن، سبقت گرفتن 4 تاختن 5 جنگيدن  مساجد : مسجدها، نمازخانه ها، مسگت ها  مساحت : 1 سطح 2 اندازه گيري، پيمايش

مساحت كردن :اندازه گرفتن، مساحي كردن، مساحت گرفتن، اندازه گيري كردن، مساحت گيري كردن، پيمودن

مساح : زمين پيما، پيماينده، مساحت كننده، مساحت گر

مسارعت : 1   شتاب، تعجيل، سرعت 2 سبقت 3 شتافتن، شتاب كردن، تندشتافتن 4 بريكديگر پيشي گرفتن

مساعدت داشتن :دستگيري كردن، كمك كردن، مدد كردن، معاضدت كردن، ياري كردن  مساعدت : دستگيري، غوث، كمك، مدد، مظاهرت، معاضدت، همراهي، ياري، ياوري

مساعدت كردن :دستگيري كردن، كمك كردن، همراهي كردن، مدد كردن، معاضدت كردن، ياري كردن

مساعد :صفت 1 سازگار، مطلوب، مناسب، موافق 2 معاضد، يار، ياور 3 هم بازو، همراه & نامساعد مساعد شدن : 1 مناسب شدن 2 موافق شدن، سازگار شدن

مساعده آرمون، بيعانه، پيش پرداخت، پيش مزد، تقاوي

مساعي : 1 اهتمام، تلاش، جد، جهد، سعي، كوشش 2 سعي ها، كوشش ها  مسافات : مسافت ها، فاصله ها، فواصل  مسافت : بعد، دوري، فاصله مسافح : زناكار، زاني & زانيه

مسافرت : جهانگردي، سفر، سياحت، سير & حضر  مسافرت كردن :سفر كردن، مسافرت رفتن، سفر رفتن  مسافرخانه : مهمان پذير، مهمانخانه، هتل

مسافر زدن : 1 مسافر سوار كردن 2 مسافرگيري كردن  مسافر : 1 سفركننده 2 توريست، جهانگرد، سياح، مهاجر

مسافهه : 1 دشنام دهي، ناسزاگويي، فحاشي 2 دشنام دادن، سقط گفتن، فحش دادن 3 سفاهت كردن، ناداني كردن 4 شراب بارگي، شراب باره بودن، دائم الخمر بودن  مساقات : 1 آبياري، آبدهي 2 غرس نهال 3 سهم بري از درختكاري  مساكن : مسكن ها، خانه ها، منازل، منزل ها

مساكين : بي بضاعت ها، بيچارگان، بينوايان، تهيدستان، فقيران، فقرا، مسكينان، مسكين ها & اغنيا، ثروتمندان

مسالك 1   مسلك ها، طريقه ها، آئين ها 2 راهها 3 جغرافيا

مسالمت : آرامش، آشتي، آشتي خواهي، آشتي طلبي، خوش رفتاري، سازش، سازگاري،      سلامتجويي، صلح جويي، صلح طلبي، ملايمت

مسالمت آميز :صفت آشتي جويانه، صلح آميز، صلح جويانه، صلح طلبانه & قهرآميز

مسالمت جويي : آشتي، آشتي خواهي، آشتي جويي، آشتي طلبي، صلح جويي، صلح خواهي & جنگ جويي

مسامح :صفت اهمالگر، تنبل، سهل انگار، كاهل، متهاون، مسامحه گر & ساعي، كوشا

مسامحه : اهمال، تسامح، تساهل، تعلل، تغافل، تكاهل، تهاون، سستي، طفره، غفلت، كاهلي، كوتاهي، مماشات، مماطله & جديت

مسامحه داشتن : 1 اهمال كردن، اهمال ورزيدن، كوتاهي كردن، سستي كردن، قصور ورزيدن، كاهلي كردن 2 آسان گرفتن، سهل انگاشتن 3 طفره رفتن 4 به تاخير انداختن  مسامحه شدن :كوتاهي شدن، اهمال شدن، سهل انگاري شدن، تغافل شدن

مسامحه كردن : 1 اهمال كردن، اهمال ورزيدن، كوتاهي كردن، سستي كردن، قصور ورزيدن، كاهلي كردن 2 آسان گرفتن، سهل انگاشتن 3 طفره رفتن 4 به تاخير انداختن  مساوات : 1 برابري، تساوي، تعادل، همساني 2 برابر بودن & نابرابري مساوات طلب :مساوات خواه، عدالت خواه

مساوي به اندازه، برابر، متساوي، معادل، هم تراز و هم سان، هم سر، هم ميزان، هم وزن، يكسان & نامساوي

مساوي شدن : برابرشدن، هم اندازه شدن، يكسان شدن، معادل شدن

مساهرت : 1 شب زنده داري، بيتوته، شب بيداري 2 شب را باهم به روز آوردن، شب زنده داري كردن  مسايل، مسائل : 1  سوال ها، سوالات، مساله ها، پرسش ها & پاسخ ها 2 مشكل ها، دشواري ها، گرفتاري ها، مشكلات 3 مطالب، قضايا، مباحث، موضوعات، موضوع ها 4 امور شرعي & اجوبه  مسبب :صفت 1 باعث، سبب، علت، محرك، موجب، واسطه 2 وسيله ساز مسبح :تسبيح خوان، تسبيح گر، تسبيح كننده

مسبوق :اسم 1 آينده، بعدازاين & سابق 2 آشنا، آگاه، مخبر، مقدم، وارد، واقف  مسبوق شدن : آگاه شدن، باخبر شدن، اطلاع يافتن، مطلع گشتن  مسبوق كردن : آگاه كردن، باخبر كردن، مطلع ساختن، اطلاع دادن  مست : 1 اندوه، حزن، غم 2 شكايت، شكوائيه، گلايه، گله  مستانه :صفت مست وار، مانندمستان، سرخوشانه، سرمستانه  مستاجر : اجاره دار، اجاره نشين، كرايه نشين & موجر

مستاصل : 1 بيچاره، بي نوا، ناتوان، درمانده، وامانده 2 مجبور 3 زله، لابد 4 بدبخت، پريشان حال، شوربخت


مستاصل شدن: 1 درمانده شدن، ناتوان گشتن، بيچاره كردن 2 بدبخت شدن، پريشان گشتن 3 نابود شدن

مستاصل كردن : 1 درمانده كردن، ناتوان كردن، به استيصال كشاندن، عاجز كردن، بيچاره كردن 2 نابود كردن، ريشه كن كردن

مستانس : انس گيرنده، خوگر، مانوس شونده  مستانس شدن : انس گرفتن، خو گرفتن، مانوس شدن

مستبد : استبدادگرا، خودخواه، خودراي، خودسر، خودكامه، ديكتاتورماب، ديكتاتورمنش، زورگو، قلدر، لجوج، مطلق العنان، استبدادطلب، يك دنده، & دموكرات، دموكرات منش، مردم گرا

مستبدانه :استبدادگرايانه، خودسرانه، خودكامانه، ديكتاتورمابانه، ديكتاتورمنشانه، لجوجانه & دموكرات منشانه مستبصر : بينا، بينادل

مستبعد : 1 بعيد، دور، دور ازذهن & قريب، نزديك 2 دور ازواقعيت، ناممكن  مستتر : 1 پنهان، پوشيده، مستور، نهان، نهفته 2 پناهگاه، مخفيگاه & آشكار  مستثنا : 1 استثنا، جدا 2 استثناء شده 3 خارج از شمول حكم 4 مشخص، ممتاز  مستثنا شدن : استثناشدن، جدا شدن

مستجاب : اجابت شده، برآورده، پذيرفته، مقبول، پذيرفته شده

مستجاب شدن :برآورده شدن، اجابت شدن، پذيرفته شدن  مستجاب كردن :برآوردن، اجابت كردن، برآورده كردن، پذيرفتن  مستجيب : پذيرنده، اجابت كننده، مستجاب كننده، اجابت گر  مستجير : پناه جو، زنهارخواه & زنهارده

مستحب : پسنديده، نيكو، روا، جايز & واجب، حرام، مكروه، مباح  مستحسن : پسنديده، خوب، ستوده، نغز، نيك، نيكو & قبيح

مستحضر : آگاه، باخبر، خبردار، درجريان، مخبر، مطلع، واقف & بي خبر

مستحضر شدن :آگاه شدن، اطلاع يافتن، باخبر شدن، مطلع شدن، واقف شدن & غافل شدن، بي خبرماندن

مستحضر كردن :آگاه كردن، اطلاع دادن، خبردار كردن، مطلع ساختن، واقف ساختن & غافل كردن، بي خبرگذاشتن

مستحفظ : پاسبان، پاسدار، حارس، دربان، سرايدار، قراول، گارد، محافظ، مراقب، مهيمن، نگهبان مستحق : 1 درخور، سزاوار، شايسته، لايق، مستوجب 2 بي نوا، محتاج، فقير، نيازمند & بي نياز 3 واجب الزكوه

مستحكم : استوار، جزم، حصين، سخت، قايم، محكم & سست مستحكم شدن :استوار گشتن، پراستحكام شدن، محكم شدن  مستحيل :اسم 1 استحاله، تغييريافته، دگرگون، مبدل، مستهلك 2 محال، ناممكن 3 مكار، حيله گر، محيل  مستحيل شدن :استحاله شدن، تبديل شدن، تغيير يافتن، مبدل شدن

مستخدم : 1 اداري، عضو، كادر، كارمند، مامور 2 بنده، چاكر، خادم، خدمتكار، غلام، گماشته، نوكر & رئيس، كارفرما

مستخدمه : خادمه، خدمتكار، كلفت & ارباب  مستخرج : استخراج شده، بيرون آورده شده

مستخلص : 1 خلاص شده، رهاشده، آزادشده، نجات يافته، نجات داده شده & گرفتار 2 آزاد، رها، ول & اسير

مستخلص شدن : 1 آزاد شدن، رهايي يافتن، رها شدن 2 نجات يافتن 3 خلاص شدن  مستدام : پايدار، پاينده، پيوسته، دايم، هميشگي، جاودان، دايمي، مدام & ناپايدار  مستدعي : تقاضامند، خواستار، خواهشمند، متمني

مستدعي شدن : تقاضا كردن، استدعا كردن، خواهش كردن، خواستارشدن  مستدل : مبرهن، محكم، منطقي، مدلل & نامستدل، غيرمستدل  مستدير :اسم حلقه، دايره، گرد، مدور & مسطح  مستراح : آبريز، توالت، دستشويي، مبال، مبرز

مسترد : پس داده شده، برگردانده شده، برگشته، استرداد شده

مسترد داشتن: پس دادن، برگرداندن، استرداد كردن، رد كردن & پس گرفتن مستزيد : 1 آزرده، رنجيده، رنجيده خاطر 2 گله مند، شاكي 3 زياده خواه، زياده طلب

مست :اسم 1 سرخوش، نشئه، نشئه ناك، مي زده، شراب زده، ملنگ، كيفور 2 خمار، خمارين، خمارآلود، خمارآلوده، مخمور 3 خراب، طافح 4 مدهوش، لايعقل 5 بي خود، بي خويشتن، از خودبي خود، مجذوب 6 بي خبر، غافل، غفلت زده 7 هيجان زده 8 مغرور، متكبر 9  مستشار : 1 رايزن، مشاور، مشير 2 كارشناس (خارجي)

مست شدن : 1 سرمست شدن، سرخوش شدن، نشئه شدن 2 بي خودگشتن، از خودبي خود شدن، مجذوب شدن 3 مدهوش شدن، بي هوش شدن 4 مغرور گشتن، غره شدن 5 هيجان زده شدن  مستشرق : خاورشناس، شرق شناس، مشرق شناس & مستغرب

مستشعر : 1 آگاه، مطلع، دانا، انديشمند 2 انديشناك، ترسان، نگران، بيمناك

مستشفا، مستشفي :بيمارستان، درمانگاه، مريض خانه، شفاخانه، دارالشفاء & دارالمجانين، ديوانه خانه  مستضعف : 1 ضعيف، محروم & مستكبر 2 ضعيف نگهداشته شده 3 فقير، تنگدست، بي نوا، بي بضاعت 4 ناتوان، درمانده

مستطاب : 1 پاك، پاكيزه، منزه، طيب 2 شايسته، درخور

مستطيع : بي نياز، توانگر، ثروتمند، دارا، دولتمند، غني، مالدار، متعين، متمكن، متمول، متنعم، مستغني، منعم & نامستطيع

مستظهر: اميدوار، پشتگرم، متكي

مستظهر شدن :دل گرم شدن، پشت گرم شدن  مستظهر كردن :پشت گرم كردن، دل گرم كردن  مستعار : 1 عاريه، عاريتي 2 قرضي 3 جعلي، ساختگي 4 بدلي، عوضي & حقيقي  مستعجل : زودگذر، شتاب زده، شتابناك، عجول

مستعد : 1 زرنگ، باهوش، بااستعداد 2 آماده، حاضر، مهيا 3 سازور، سزاوار، قابل، لايق 4 بارور، حاصل خيز & غيرمستعد، نامستعد مستعد شدن : آماده شدن، مهيا گشتن  مستعصم : پناه جو، پناه خواه، متوسل، ملتجي مستعفي : استعفاكننده، كناره گيرنده، استعفاكرده  مستعفي شدن :كناره گيري كردن (ازشغل، مقام)، استعفا دادن  مستعمره : سرزمين تحت استعمار، استعمارزده، كلني

مستعمل : 1 دست دوم، فرسوده، كاركرده، كهنه، نيمدار & نو 2 معمول، رايج، متداول & منسوخ  مستغرب : عجيب، غريب، شگفت & عادي مستغرب : غرب شناس، باخترشناس & شرق شناس

مستغرق شدن: 1 غرق شدن، فرو رفتن 2 غوطه ور شدن 3 سرگرم شدن 4 مجذوب شدن  مستغرق : غرق، غرقه، غوطه ور، مجذوب  مستغلات : 1   املاك اجاري 2 زمين هاي غله خيز

مستغل : 1   اجاري، اجاره اي، ملك اجاري 2 اجره، غله 3 غله دار 4 غله خيز  مستغني : 1     بينياز، خودكفا 2 توانگر، ثروتمند، دارا، غني & محتاج، بي نياز  مستغني شدن : 1 بي نياز شدن، خودكفا شدن 2 ثروتمند شدن، داراشدن، غني شدن

مستغني كردن : 1  بينياز گردانيدن، خودكفا كردن 2 غني ساختن، به مال و مكنت رساندن، ثروتمند كردن

مستفاد شدن :استنباط شدن، دريافت شدن، برگرفته شدن، درك شدن، مفهوم شدن

مستفاد : 1   مفهوم شده، افاده شده، دانسته شده، استنباطشده، برگرفته، حاصل شده 2 سودرسان، فايده رسان

مستفرنگ :اسم فرنگي ماب، اروپايي ماب، غرب زده & مستعرب  مستفسر : جستجوگر، جوينده، متجسس، متفحص

مستفيد : برخوردار، بهره مند، بهره ور، بهره ياب، متمتع، منتفع

مستفيد شدن :برخوردار شدن، بهره مند شدن، منتفع گشتن، سودبردن، بهره گرفتن  مستفيض شدن : فيض بردن، برخوردار شدن، بهره مند شدن

مستفيض : 1 فيض بر، فيض برنده، مستفيد 2 برخوردار، بهره گير، بهره ور مستفيض كردن :بهره مند كردن، برخوردار كردن، فيض رساندن  مستقبل : آتي، آتيه، آينده & حال، گذشته

مستقر : استوار، برقرار، پابرجا، پايدار، ثابت، جايگزين، استقراريافته، جاي گير، ساكن، محكم

مستقر شدن : 1 استقرار يافتن، قرار گرفتن، جايگزين شدن، ساكن شدن، جا گرفتن 2 پابرجا شدن، قرارگرفتن

مستقر كردن : 1 قرار دادن، استقرار دادن، جا دادن 2 تثبيت كردن، برپا داشتن

مستقل : 1 آزاد، خودمختار، ناوابسته، خودگردان، خودفرمان، غيروابسته، مختار 2 جدا 3 جداگانه، علي حده & غيرمستقل، وابسته

مستقلاً : آزادانه، بالاستقلال، خودمختارانه

مستقل شدن : 1 استقلال يافتن، آزاد شدن، خودگردان شدن 2 جدا شدن، متكي به خود شدن  مستقيماً : 1 بلاواسطه، بي واسطه، راساً 2 سرراست & باواسطه

مستقيم :صفت 1 راست، سرراست، صاف 2 بي واسطه، بلاواسطه، مستقيماً & كج 3 درست، صحيح 4 زنده  مستكبر :صفت 1 استثمارگر، امپرياليست، سرمايه دار، طاغوتي 2 گردن كش 3 متكبر، مغرور & مستضعف 4 زورگو، قدرت طلب 5 جهان خوار

مست كردن : 1 مست شدن، شراب زده شدن، سرمست كردن 2 شيفته كردن، شيدا كردن، بي قرار كردن 3 غفلت زده كردن، غافل كردن

مستلزم : 1 بايسته، شايسته، لازمه 2 متضمن، مسبب، موجب

مستمر : ادامه دار، پيوسته، پيگير، جاودانه، دايمي، مدام، مداوم، هميشگي & موقت مستمرمستمر شدن :استمرار يافتن، ادامه داشتن، تداوم يافتن، ادامه دار بودن  مستمري بگير : بازنشسته، وظيفه بگير، وظيفه خور & شاغل

مستمري : جيره، حقوق، حقوق بازنشستگي، راتب، راتبه، رسم، شهريه، عطيه، ماهيانه، مشاهره، مقرري، مواجب، وظيفه

مستمسك : 1 آتو، آويزگاه، بهانه، دستاويز، گزك 2 سند، وسيله مستمسك قرار دادن: بهانه كردن، دستاويز ساختن، دستاويز قرار دادن  مستمع : 1 سامع، شنوا، شنونده، نيوشا & متكلم، گوينده 2 مخاطب & متكلم  مستمندانه : 1 فقيرانه، مفلسانه 2 غمگنانه، اندوهناكانه

مستمند : 1 بدبخت، بيچاره، بي نوا، فقير، تهي دست، محتاج، مفلس، نيازمند & دارا، منعم 2 گله مند، شاكي 3 غمگين، غمناك، اندوهناك

مستنبط : استنباطكننده، ادراك كننده، دريابنده

مستند : 1 اصيل، متقن، معتبر، معتمد، وثيق 2 دليل، سند & غيرمستند، نامستند 3 واقعي 4 منسوب 5 متكي

مستندسازي : 1 معتبرسازي، مدلل سازي 2 فيلم سازي(براساس واقعيات عيني)

مستند كردن : 1 منسوب كردن، نسبت دادن، اسناد دادن 2 موثق ساختن، مدلل ساختن  مستنطق : بازپرس، بازجو & متهم

مستنكر : 1 مكروه 2 زشت، قبيح، ناپسند & مستحن 3 ناخوش آيند  مستوجب : درخور، زيبنده، سزاوار، شايسته، لايق، مستحق مستوحش : بيمناك، ترسيده، خوفناك، مرعوب، وحشت زده  مستوحش شدن :وحشت زده شدن، ترسيدن، هراسناك گشتن  مستودع :صفت 1 وديعه گير 2 امين 3 وديع & مودع

مستور : 1 پنهان، پوشيده، مختفي، مخفي، مستتر، مكتوم، مكنون، ملبس، ناآشكار، ناپديد، ناپيدا، نهفته 2 محجوب، مقنع 3 پرده نشين، مستوره، پاكدامن، عفيف 4 نقابدار & پيدا، نامستور  مستور كردن : پنهان كردن، مخفي نگاه داشتن، پوشاندن، مكتوم نگاه داشتن  مستوره : پردگي، زن، مخدره، مقنع، ناموس، نهفته رو

مستوري : 1   پوشيدگي 2 پرده نشيني 3 پاكدامني، عفت، پارسايي

مستوفا : 1 تام، تمام، جامع، فراگير، كامل، مبسوط، وافي 2 استيفاشده & مجمل

مستوفي: خزانه دار، خزانه دار كل، محاسب مستولي : چيره، غالب، فايق، مسلط & مغلوب

مستولي ساختن :مسلط ساختن، استيلا دادن، فايق كردن

مستولي شدن :استيلا يافتن، تسلط يافتن، دست يافتن، چيره شدن، فايق آمدن، مسلط شدن  مستوي : 1 تخت، صاف، مسطح، هموار 2 راست، مستقيم 3 برابر، يكسان  مستهجن : بد، ركيك، زشت، قبيح، مبتذل، ناپسند & مستحسن

مستهلك شدن : 1  نيست شدن، نابود شدن، محو شدن، ازميان رفتن، هلاك شدن، معدوم شدن 2 به تدريج دين اداشدن، تاديه شدن (تدريجي قرض) 3 فرسوده شدن 4 مستحيل شدن  مستهلك كردن : 1 به تدريج وام پرداختن 2 نابود كردن، هلاك كردن، از بين بردن

مستهلك :اسم 1  نيست شده، نحوشده، نابود، نابودشده، نابودگرديده، معدوم، ازميان رفته 2 پرداخت تدريجي دين

مستي بخش : 1 سكرآور، مستي زا، مستي آفرين، نشئه زا 2 مسكر  مستي : بي خودي، سرخوشي، سكر، مخموري، نشئه & هوشياري، صحو مستي : 1 غم، اندوه، غصه 2 شكوه، شكايت، گلايه

مسجد : سجده گاه، عبادتگاه، مسكت، مسگت، مصلا، نمازگاه، نمازخانه

مسجدي : 1 نمازخوان، مسجدرو، اهل مسجد 2 مربوط به مسجد 3 زاهد، عبادت كار، مومن

مسجع : قافيه دار، مقفي، موزون، سجع دار

مسجل : تسجيل، حتمي، قطعي، محقق، مدلل، مستند، مسلم، مشخص، معين & پادرهوا، غيرقطعي، غيرمسجل، نامدلل، نامعلوم

مسجل شدن : 1 قطعي شدن، محرز شدن، حتمي شدن 2 ثبت شدن  مسجل كردن : 1 قطعي كردن، محرز كردن، حتمي كردن 2 تسجيل كردن  مسحور : 1 جادوشده، مجذوب 2 فريفته، مفتون، شيفته

مسحور شدن : 1   سحرشدن، جادو شدن 2 فريفته شدن، مجذوب شدن

مسحور كردن : 1 جادو كردن، سحر كردن 2 مجذوب كردن، شيفته كردن، شيفتن  مسخ : 1   تغيير هيئت، تغييرصورت، دگرگون سازي 2 انتقال روح انسان به بدن حيوان  مسخر :صفت 1 تسخير، تصرف، فتح 2 رام، مطيع

مسخر ساختن :تسخير كردن، به تصرف درآوردن، تصرف كردن، مسخر كردن، گشودن، به تسخير خود درآوردن

مسخر شدن : 1 تسخير شدن، به تصرف درآمدن 2 فرمان بردارشدن، مطيع شدن، رام شدن

مسخر كردن : 1 تسخير كردن، به تصرف درآوردن، تصرف كردن، مسخر ساختن، گشودن، به تسخير خود درآوردن، مسخر گرداندن، مسخر گردانيدن 2 تحت انقيادخود درآوردن، مطيع كردن، فرمان بردار كردن

مسخرگي: دلقك بازي، شوخي، لودگي، مزاح، استهزا، سخريه  مسخره آميز : خنده دار، تمسخرآلود، ريشخندآميز، مضحك & جدي

مسخره : 1 استهزا، تمسخر، ريش خند، زمترا، سخريه، فسوس، لودگي، مزاح 2 خنده دار، شوخي، طنز 3 هجا، هجو، هزل 4 دلقك، شوخ، لوده، مزاح، مقلد 5 مضحكه، ملعبه  مسخره بازي : 1 تمسخر 2 كار ناشايست، كار بيهوده

مسخره كردن : 1 استهزا كردن، تمسخر كردن، ريشخند كردن، به سخره گرفتن 2 دست انداختن  مسخ شدن : تغييرشكل دادن، زشت شدن، بدشكل شدن

مسدس : 1 شش ضلعي، شش گوشه 2 شش ركني 3 شش عنصري & مخمس  مسدود : بست، بسته، بند، سد، گرفته، مقفل & مفتوح، باز، گشوده  مسدود كردن : 1 بستن 2 بند آوردن 3 سد كردن & باز كردن  مسرت آميز :سرورانگيز، شادي انگيز، مسرت انگيز، مسرت بخش، نشاطĤور

مسرت : ابتهاج، بهجت، خوشحالي، خوشي، سرور، شادماني، شادي، شعف & اندوه، ضراء، غم  مسرت انگيز :بهجت افزا، سرورانگيز، شادي بخش، مسرت آميز، مسرت بار، مسرت بخش، نشاطĤور & غم انگيز

مسرت بخش :سرورانگيز، مسرت آميز، مسرت بار، شادي بخش، نشاطĤور، سرورآميز، نشاطانگيز، شادي آور، شادي زا، خوشحال كننده

مسرت زا: شادي بخش، نشاطĤور، سرورآميز، نشاطانگيز، شادي آور، شادي زا، خوشحال كننده  مسرت : 1   شادي، شعف، شادماني، سرور، نشاط 2 شاد شدن، شادماني كردن، نشاطمند شدن

مسرف : اسراف كننده، اسراف گر، اسراف گرا، اسراف كار، بادبه دست، متلف، خراج، گشادباز، مبذر، ول خرج & مقتصد  

مسرور : بانشاط، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشوقت، دلشاد، سرحال، سرخوش، شاد، شادان، شادمان، محظوظ، مشعوف & مغموم

مسرور شدن : شادشدن، بانشاط شدن، شادمان گشتن، مشعوف شدن، خوشحال شدن

مسرور كردن : شاد كردن، خوش حال كردن، شادمان كردن، مشعوف كردن & مغموم كردن، غمگين ساختن

مسروقه : به سرقت رفته، دزديده شده، مسروق

مسري : اپيدمي، سرايت كننده، واگير، واگيردار، مسريه & نامسري

مس : 1 سايش، دستمالي، لمس 2 لمس كردن، سودن، دست ماليدن 3 جنون، ديوانگي  مسطح : 1 پهن، تخت، صاف، مستوي، هاموار، هموار & ناصاف 2 طراز & نامسطح مسطح كردن : صاف كردن، هموار كردن، تخت كردن & ناهموار كردن  مسطره : خطكش

مسطور : نبشته مرقومه، مكتوب، مرقوم، مسطوره، نوشته & منقول

مسعود : 1 خوشبخت، سعادتمند، نيك بخت 2 مبارك، خجسته، ميمون، همايون & ناميمون، نامبارك  مسقطالراس : زادگاه، زادبوم، مولد، ميهن، وطن مسقطي : حلوا، حلواي لاري

مسقف : سقف دار، سرپوشيده & روباز، بي سقف

مسكر :اسم 1 باده، شراب، عرق، مشروب، مي، نبيذ 2 مستي بخش، نشئه زا & خماربخش، خمارآلود، خمارزا

مسكن : آرام بخش، آرامش بخش، تسكين ده، تسكين دهنده مسكنت آميز :مسكنت بار، فقيرانه، مسكينانه

مسكنت : 1 افلاس، بيچارگي، مسكيني، درويشي، بي چيزي، بي نوايي، تنگدستي، تهيدستي، فقر & رفاه، توانگري 2 عجز، درماندگي، ضعف

مسكنت بار :مسكنت آميز، مسكنت آلود، توام با فقر، درويشانه، فقيرانه، مسكينانه  مسكن : جا، جايگاه، خانه، ماوا، محل، مقام، مكان، منزل، نشيمن، وثاق

مسكن گرفتن :سكونت گزيدن، اقامت كردن، مقيم شدن، ساكن شدن، مسكن كردن، اقامت گزيدن & آواره شدن، دربه در گشتن

مسكوت : 1 خاموش، بي صدا، ساكت 2 موقوف گذاشته، سكوت شده، متوقف شده، رهاشده  مسكوت گذاشتن :رها كردن، به حال خود گذاشتن، موقوف كردن

مسكوت ماندن: رهاشدن، ناتمام ماندن، متوقف ماندن مسكوك : 1 پول، سكه 2 سكه زده

مسكون : آباد، قابل سكونت، سكنه دار & متروك، ناآباد، بي سكنه

مسكوني :صفت 1   قابل سكونت 2 زيستگاه، محل سكونت 1 & غيرمسكوني 2 تجاري، ادراري  مسكه : 1   كره 2 روغن حيواني تازه

مسكين : 1 بي بضاعت، بيچاره، بينوا، خاكسار، تنگدست، درويش، راجل، فقير، محتاج، مفلس، تهي دست، بي چيز & توانگر 2 درمانده، عاجز، ناتوان  مسگر : ظروف مسي ساز

مسگري : 1   شغل مسگر 2 ظروف مسي سازي 3 كارگاه مسگر  مسلح : 1 تفنگدار، تفنگچي، سلاحدار، شمخالچي & غيرمسلح 2 مجهز  مسلخ : 1 سلاخ خانه، مذبح، كشتارگاه 2 قتلگاه 3 رختكن (گرمابه)

مسلسل : 1 به هم پيوسته، پشت سرهم، پياپي، پي درپي، زنجيروار، متصل، متوالي & يك درميان 2 اسلحه، تفنگ خودكار، تيربار، سلاح خودكار

مسلط : 1 چيره، غالب، فايق، قاهر، مستولي 2 مشرف 3 صاحب اختيار 4 ماهر & مقهور

مسلط شدن : 1 چيره شدن، غالب شدن، فايق شدن، مستولي شدن، استيلا يافتن، فايق آمدن، سلطه يافتن 2 اشراف يافتن، ماهر شدن 3 مشرف شدن

مسلط گشتن : 1 چيره شدن، غالب شدن، فايق شدن، مستولي شدن، استيلا يافتن، فايق آمدن، سلطه يافتن 2 اشراف يافتن، ماهر شدن 3 مشرف شدن

مسلك : 1 آيين، طريقه، كيش، روش، مذهب، مرام، مشرب، نحله 2 راه، طريق، نهج، مسير  مسلماً : البته، بي شبهه، به يقين، بدون شك، بي شك، حتما، قطع مسلمان :صفت حنيف، مومن، مسلم & كافر، مرتد، ملحد، نامسلمان مسلماني : 1 مسلمان بودن 2 اسلام & كفر  مسلم : اهل قبله، مسلمان، حنيف & كافر

مسلم : 1 ثابت، حتمي، قطعي، محرز، محقق، مسجل، واضح، يقين 2 ممكن، امكان پذير 3 حقيقي، واقعي، راستين

مسلم شدن :  قطعيشدن، ثابت شدن، محرز شدن، مسجل شدن، محقق شدن  مسلوب : 1   سلب شده، كنده شده، گرفته شده 2 ربوده شده  مسلول شدن : سل گرفتن، به سل مبتلا شدن  مسلول :صفت مبتلا به سل، سلي  مسمار : ميخ، وتد

مسما :اسم 1  ناميده شده، نامگذاري شده، مسمي 2 نوعي غذا  مسمن : 1 پروار، چاق، سمين، فربه 2 چرب، پرچربي & لاغر مسموع افتادن: 1 شنيده شدن، مسموع شدن، به گوش رسيدن 2 پذيرفته شدن، مورد قبول قرار گرفتن  مسموع : 1 شنيده، شنيده شده 2 شنيدني، قابل شنيدن

مسموم : 1 زهرآلود، زهردار، زهرآگين، زهري، سم آلود، سمي 2 زهرخورده، سم خورده 3 چيزخور 4 مشوب 5 زيان بار

مسموم شدن : 1 دچار مسموميت شدن 2 آلوده شدن، سمي شدن، زهرآلود شدن  مسموم كردن : 1 زهرآلود كردن، زهرآگين كردن، سمي كردن 2 زهر خوراندن  مسمي : 1 موسوم، نامزد، ناميده 2 معين

مسن :اسم بزرگ سال، پير، جاافتاده، ريش سفيد، زال، سال خورده، سال ديده، سالمند، شيخ، فرتوت، كلان سال، كهن سال، معمر & برنا، جوان، خردسال

مسند :اسم 1   اسنادداده شده، نسبت داده شده 2 محمول، محكوم به 3 مجموعه مدون احاديث 2 & مسنداليه

مسنداليه : نهاد & مسند، گزاره

مسند : 1 اورنگ، تخت، تكيه گاه، سرير، عرش، كرسي 2 بالش، پشتي، پيشگاه 3 جاه، مرتبه، مقام 4 خبر 5 محكوم به، محمول، مسند

مسندنشين :اسم حاكم، حكم ران، فرمان روا  مسنن : دندان پزشك، دندان ساز

مسواك : دندان شو مسواك زدن : مسواك كردن

مسوده : 1 پيش نويس، چرك نويس 2 رونوشت، نوشته، تصحيح نشده & پاكنوشت، پاكنويس مسهل : كاركن، مسهله، منجز، منضج

مسي : از جنس مس، مسين & 1 زرين 2 سيمين 3 آهنين، پولادين  مسيحادم : مسيحانفس، مسيح دم

مسيحي :صفت ارمني، پروتستان، عيسوي، كاتوليك، نصارا، نصراني مسيحيت : ترسايي، عيسويت، نصرانيت

مسير : 1 جاده، راه، معبر 2 خطسير 3 گذر، گذرگاه 4 مدار مسيل : آبراه، آبكند، سيل زار، سيل گير، سيل ريز  مشئمه : 1 سمت چپ 2 گم راهي

مشئوم : بديمن، ناميمون، نامبارك، بدشگون، ناخجسته، شوم، نحس، ميشوم، منحوس & مبارك، خوش يمن، مبارك، همايون

مشابه :صفت تالي، شبيه، عين، مانند، متشابه، مثل، نظير، همانند، همسان & متفاوت

مشابهت : 1 تشابه، شباهت، مانندگي، همانندي، همساني 2 مانندهم بودن، به يكديگر شباهت داشتن، شبيه بودن & تفاوت، تمايز

مشابهت داشتن :شبيه بودن، همانند بودن، ماننده بودن، همسان بودن

مشاجرات : اختلاف ها، بگومگوها، جدال ها، دعواها، كشمكش ها، نزاع ها، مشاجره ها

مشاجره : 1 اختلاف، بگومگو، جدال، جدل، جنگ، دعوا، ستيز، ستيزه، ستيزگري، كشمكش، نزاع 2 ستيزيدن، نزاع كردن & مصالحه

مشاجره كردن : دعوا كردن، نزاع كردن، جر كردن، جدال كردن، ستيزيدن & سازش كردن، مصالحه كردن

مشاراليه : مذكور، مزبور، معزي اليه، نامبرده

مشارق : 1 خاورها، مشرق ها & مغارب، باخترها 2 نواحي شرقي & مغارب  مشاركت : 1 انبازي، سهم بري، شراكت 2 شركت كردن، انبازي كردن  مشاركت كردن: 1 شركت كردن، سهيم شدن، مشاركت داشتن 2 همكاري كردن  مشار : مستشار، مشاور، نديم، راي زن  مشاش : انگبين، عسل

مشاطه :صفت 1 آرايشگر، ماشطه 2 شانه زننده، شانه كننده  مشاطه گري : آرايشگري

مشاعر : 1   حواس، شعور 2 مشعرها  مشاعره : 1 مسابقه شعرخواني 2 شعرخواني  مشاع :اسم شريكي، مشترك، ملك مشترك، تقسيم نشده & مفروز مشاغبه : خصومت، عداوت، دشمني، ستيزه جويي

مشاغل : 1 شغل ها، كارها، كسب ها 2 مشغله ها، گرفتاري ها، كاروبارها  مشافهه : 1 گفت وگو 2 رودررو سخن گفتن 3 رويارويي

مشاق :اسم 1   مشق دهنده، ورزنده، تعليم دهنده 2 زحمتكش 3 سختي ها، مشقت ها  مشاكلت : 1   مشابه شدن، مانند گرديدن 2 با يكديگر موافقت كردن  مشاكل : مشابه، مانند، هم شكل  مشام : 1 بويايي، شامه 2 بيني 3 شم مشاور : 1 رايزن، مستشار، مشار، مشير 2 پيشكار مشاوره : رايزني، شور، مشورت، مشاورت

مشاهد : 1 شهادتگاه ها، مقبره هاي شهيدان، مشهدها، زيارتگاه ها 2 تجلي گاه، تجلي گه 3 كشف، شهود  مشاهده : 1 ديد، ديدار، رويت، مشاهدت، معاينه، نظارت، نظاره 2 نظر، نگاه، نگرش 3 ديدن، نظاره كردن، نگاه كردن، نگريستن  مشاهده شدن : ديده شدن، رويت شدن

مشاهده كردن : 1 ديدن، نگريستن، تماشا كردن 2 رويت كردن

مشاهرت : 1 اجرت ماهيانه، حقوق، شهريه، مشاهره 2 اجير كردن  مشاهره : مشاهرت، حقوق، ماهيانه، شهريه، مقرري (ماهيانه)  مشاهير : مشهوران، نام آوران، ناموران، نامداران

مشايخ : 1   شيخ ها، مشيخه ها، شيوخ 2 علماء، دانشمندان 3 بزرگان 4 پيران 5 مرشدان، پيران طريقت  مشايعت : 1 بدرقه، تشييع، همراهي 2  دنبالهروي 3 بدرقه كردن، همراهي كردن & استقبال 4 اطاعت، پيروي

مشايعت كردن : 1 همراهي كردن، بدرقه كردن 2 تشييع كردن

مشبع : 1 پر، مشحون، مملو & تهي، خلاء 2 سير 3 مفصل، مبسوط 4 بسيار، زياد، فراوان  مشبك : سوراخ سوراخ، شبكه اي، متخلخل

مشبه : 1   مانندشده، شبيه شده، ماننده 2 تشبيه شونده & مشبه به  مشبهه : 1   اهل تشبيه، تشبيه گرا 2 تشبيه كننده

مشتاق : 1 آرزومند، راغب، شايق، شوقمند، پرشوق، مايل، متمايل & بيزار 2 عاشق، شيفته  مشتاقانه : آرزومندانه، بااشتياق، بارغبت، عاشقانه

مشتاق شدن : 1  آرزومند شدن، راغب شدن، بسيار مايل شدن، شايق شدن 2 عاشق شدن & بيزار شدن، مشمئزشدن

مشتاق كردن : 1 آرزومند كردن، راغب كردن، بسيار مايل كردن، شايق كردن 2 عاشق كردن & بيزار كردن، مشمئز كردن

مشتاقي : آرزومندي، اشتياق، رقبت، عشق، ميل & بيزاري  مشت بازي : مشت زني، بوكس

مشتبه : 1 شبهه زا، شبهه ناك، خطازا، مشكوك 2 نامعلوم، پوشيده & معلوم  مشت : 1   پنجه دست گره شده 2 ضربه دست گره شده  مشتركمشترك :صفت 1 مشاع 2 آبونه 3 چندمعنا، چندمعنايي

مشتري :اسم 1 بايع، خريدار 2 طرفدار 3 خواهان، خواستار، مايل 4 ارباب رجوع، 5 برجيس  مشت زن : بوكس باز، بوكسور، مشت باز  مشت زن :

مشتعل : افروخته، شعله ور، محترق & خاموش، منطفي مشتعل شدن : شعله ورشدن، برافروختن

مشتق :اسم اشتقاق يافته، برگرفته، برآمده، جداگرديده  مشتلق : مژده، مژدگاني  مشتمل : حاوي، شامل، محتوي


مشتن  1   ماليدن 2 مالاندن 3 خمير كردن، سرشتن مشتوك : فيلتر سيگار

مشت ومال دادن : 1 ماساژ دادن، مشت مال دادن 2 تنبيه كردن، گوشمالي دادن  مشت ومال : 1 ماساژ، مشت مال 2 تنبيه، گوشمالي، كتك

مشتهر : بنام، پرآوازه، شهره، مشهور، معروف، نامدار، نام آور، نامور & گمنام

مشتهر شدن :پرآوازه شدن، شهره شدن، مشهور شدن، نامورگشتن، نامدار شدن، معروف شدن، به شهرت رسيدن، بنام شدن & گمنام شدن  مشتهيات : 1 خواسته ها، آمال، آرزوها 2 اشتهازاها، اشتهاآورها  مشتي : تعدادي، اندكي، چندتا، عده اي

مشتي :صفت 1 مشهدي 2 داش، مشدي 3 جوان مرد، راد، لوطي 4 خوش لباس، شيك پوش، خوش سرووضع، آراسته 5 دست ودل باز، گشاده دست، ول خرج، خراج  مشجر : پردرخت، درخت زار، درختكاري شده

مشحون : آكنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبريز، مالامال، مشبع، ممتلي، مملو & تهي  مشحون شدن : پرشدن، سرشار شدن، مملو شدن، مالامال شدن، لبريز شدن، انباشته شدن  مشحون كردن : پر كردن، انباشتن، سرشار كردن

مشخص : 1 آشكار، برجسته، روشن، مبرهن، متمايز، مسجل، معلوم، معين، ممتاز، مميز، واضح 2 تشخص يافته & نامشخص، نامعلوم  مشخصات : ويژگيها، مشخصه ها

مشخصمشخص شدن : 1 معلوم شدن، آشكار شدن، روشن شدن 2 شناخته شدن  مشخص كردن : 1 معلوم كردن، تعيين كردن، معين كردن 2 تشخيص دادن  مشخصه : ويژگي، خصوصيت، مختصه، وجه مميزه

مشدد : 1   تشديددار 2 محكم شده، استوارشده 3 شدت يافته، تشديدشده  مشدي :صفت داش مشدي، لوطي، مشتي

مشرب : 1 آيين، كيش، مذهب، مسلك، مكتب، نحله 2 خلق، خو، ذوق 3 بينش، شيوه تفكر 4 آبشخور، منهل

مشربه : 1 آبخوري، تنگ 2 پرواره 3 گياه زار مشرف به موت :درحال نزع، محتضر، مردني

مشرف : 1 ديده ور، مجاور، مسلط، نزديك 2 مراقب، مواظب 3 ناظر، مباشر  مشرف شدن : تشرف يافتن، شرف يافتن، سرافراز شدن  مشرف كردن :سرافراز كردن، مفتخر كردن، افتخار دادن  مشرف :صفت 1 مفتخر، سرافراز 2 بلندپايه 3 آستان بوسي، شرفياب

مشرفه مقدس، مقدسه، شريف

مشرق : 1 خاور، خاوران، شرق، نيمروز 2 مطلع 3 مشرق زمين & باختر، مغرب

مشرقي :اسم 1   شرقي، مشرق زميني، خاوري 2 خاورميانه اي 3 آسيايي & غربي، باختري  مشرقين : 1 خاور و باختر 2 مشرق و مغرب 3 عالم

مشرك : 1 بدكيش، بي دين، زنديق، كافر، مرتد، ملحد & مومن 2 ناموحد & موحد 2 ثنوي مذهب & يگانه پرست

مشروب : 1 آشاميدني، شربت، نوشابه 2 عرق، شراب، مسكر & ماكول، خوراكي، خوردني  مشروب خوار :باده خوار، شرابخوار، شرابخور، شرابي، مشروب خور، ميگسار مشروب خور :باده نوش، مشروب خوار، عرق خور  مشروب فروشي : بار، بيسترو، رستوران، ميخانه، ميكده  مشروب كردن : 1 آبياري كردن آب دادن 2 سيراب كردن  مشروحمشروح : جامع، مبسوط، مفصل & موجز، مختصر  مشروط : مقيد، منوط، موقوف، وابسته & غيرمشروط مشروطه خواه :صفت مشروطه طلب، طرفدار حكومت مشروطه  مشروطه : نظام حكومتي مبتني برقانون اساسي & استبدادي

مشروع : حلال، روا، شرعي، قانوني، مجاز & نامشروع مشط : 1 خرك 2 شانه

مشعبد :صفت چشم بند، حقه باز، شارلاتان، شعبده باز مشعبدي : 1 افسونگري 2 چشم بندي، شعبده بازي

مشعر : 1 حاكي، دال، گوياي 2 درك، شعور، فهم 3 خبردهنده، اشعاركننده  مشعشانه : تابناكانه

مشعشع : 1 براق، تابان، تابنده، پردرخشش، درخشان، روشن 2 سايه & تيره، مكدر  مشعل دار :اسم 1 مشعل كش، مشعل چي 2 پيشرو، راهنما  مشعل : 1 فروزه، قنديل 2 چراغ

مشعل كش : مشعل دار، مشعل چي، مشعله دار  مشعله : چراغ، قنديل، سراج، مصباح، مشعل

مشعوف : 1 خرسند، خرم، خندان، خوشوقت، شاد، شادان، محظوظ، مسرور 2 دلباخته، شيفته & مغموم مشعوف شدن : شادمان گشتن، مسرور شدن، خوش وقت شدن، شاد شدن، خوش حال شدن  مشعوف كردن : شاد كردن، خرسند گردانيدن، خوش وقت كردن، خوشحال كردن، مسرور كردن

مشغله 1 اشتغال، پيشه، حرفه، شغل، فعاليت، كار 2 دل مشغولي، گرفتاري، مشغوليت 3 سرگرمي 4 شور، غوغا، هنگامه

مشغول : 1 سرگرم، گرفتار & آزاد، بيكار 2 درگير  مشغول شدن : 1 سرگرم شدن 2 درگير شدن، گرفتار شدن

مشغول كردن : 1 سرگرم كردن، مشغول داشتن 2 به كار واداشتن 3 درگير كردن، گرفتار كردن  مشغوليت : اشتغال، تفرج، تفريح، تفنن، دل مشغولي، سرگرمي، گرفتاري، لعب، مشغله مشفقانه :صفت دلسوزانه، محبت آميز، مهربانانه & نامهربانانه

مشفق : باشفقت، بامحبت، خيرخواه، دلسوز، شفيق، غمخوار، مهربان، ناصح & نامهربان مشقات : سختي ها، مشقت ها، رنج ها، دشواري ها

مشقت : آزار، بلا، تعب، رنج، زحمت، سختي، عنا، عنت، محنت، مرارت & آسايش، آسودگي، استراحت

مشقت بار : پرمشقت، مشقت زا، سخت، پررنج، صعب، پرزحمت  مشق : 1 رياضت 2 تمرين، ورزش 3 تكليف، درس 4 رژه، سان

مشق كردن : 1 تمرين كردن 2 تكرار كردن 3 ورزش كردن 4 تكليف نوشتن، مشق نوشتن  مشكات : 1 چراغ، زجاجه، مصباح 2 چراغدان، معطر مشك : انبانه، انبان، خيك، راويه

مشك بار، مشكبار: 1 مشك فشان، مشك افشان، معطر، مشك ريز 2 عطرآگين، مشك سا  مشك دان، مشكدان : نافه مشك : سارا، غاليه، نافه

مشكسا : عبيرآميز، مشك آگين، مشك آلود، مشك بو، مشك بيز، معطر

مشك فشان : خوشبو، عطرآگين، عطرآميز، معطر، مشكبار، مشك آگين، مشك ريز، مشك آميز، مشك افشان

مشكل : ابهام آميز، بغرنج، پيچيده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مبهم، مساله، معقد، مغلق & آسان، ساده، سهل، واضح  مشكل پسند : 1 ديرپسند 2 سخت گير & آسان گير

مشكل ساز :مشكل آفرين، مشكل زا & تسهيل گر آسان ساز، تسهيل كننده

مشكل شدن : سخت شدن، دشوار شدن، پيچيده شدن، بغرنج شدن، غامض شدن، شاق شدن، مغلق شدن، حاد شدن & ساده گشتن، سهل شدن، آسان شدن  مشكل گشا :حلال مشكلات، كارساز، گره گشا & مشكل ساز

مشكو : 1   حرم سرا، حرم خانه 2 بتخانه، مشكويه 3 كوشك، قصر 4 بالاخانه

مشكوك : 1 دودل، مردد 2 شبهه زا، شبهه ناك، مشتبه 3 بدگمان، مظنون 4 شكاك، ظنين  مشكوك شدن : 1 ظنين شدن، بدگمان شدن 2 ترديد كردن، مرددشدن

مشكي تار، تيره، سياه، قره & سفيد

مشكين: 1   مشك آلود، معطر 2 منسوب به مشك 3 مشكي، سياه & سفيد  مشمئز : بيزار، بي ميل، ضجور، متنفر & راغب، مايل

مشمئز شدن : بيزارشدن، دل زده شده، متنفر گشتن & راغب شدن، شايق شدن، مشتاق گشتن  مشمئز كردن : بيزار ساختن، متنفر كردن، دلزده كردن & شايق كردن  مشمئزكننده : 1 بيزاري زا، تنفرزا 2 تنفرآميز، تهوع آور مشمع : موم اندود، شمع اندود، مومي

مشمول شدن : 1 دربرگرفتن، شامل شدن 2 به سن سربازي رسيدن، سرباز شدن  مشمول :صفت 1 شمول، فراگير 2 سرباز 3 سن سربازي  مشنگ :اسم 1 دزد، راهزن، عيار 2 ابله، احمق، خل، خنگ مشوب : 1 آغشته، آميخته 2 آلوده، آشفته

مشوب ساختن : 1 پريشان كردن، آشفته كردن 2 آلودن، آلوده كردن 3 آميختن 4 گمراه كردن  مشوب شدن : آشفته شدن، پريشان شدن، مشوش شدن  مشوب كردن : 1  آميختن، آميخته كردن 2 آلوده كردن، آلودن  مشورت : تدبير، راي، رايزني، شور، مشاوره

مشورت كردن: راي زدن، رايزني كردن، شور كردن، مشاوره كردن

مشوش : 1 آسيمه، آشفته، بي آرام، پريشان، شوريده، مضطرب، ناراحت، نگران، هراسان 2 نامرتب & آرام

مشوش شدن :پريشان شدن، آشفته شدن، مضطرب شدن، ناآرام شدن

مشوش كردن :آشفته كردن، پريشان كردن، مشوش داشتن، آسيمه كردن، مضطرب ساختن & آرام ساختن

مشوق :صفت محرض، محرك، مروج مشهد : 1 شهادتگاه، قتلگاه 2 مدفن

مشهود : آشكارا، آشكار، بارز، پديدار، پيدا، جلي، روشن، ظاهر، محسوس، مرئي، معلوم، نمايان، نمودار، واضح، هويدا & ناپيدا، نامشهود

مشهود شدن : آشكارشدن، نمايان گشتن، علني شدن

مشهور : اسمي، بنام، زبانزد، خنيده نام، پرآوازه، بلند نام، سرشناس، سمر، شهره، شهير، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامي، نبيه & گمنام

مشهور شدن : اسمي شدن، سرشناس شدن، شهره شدن، مشتهر شدن، معروف شدن، نام آور گشتن، نامدار شدن، نامورشدن، نامي شدن

مشهي : 1 اشتهاآور، اشتهاانگيز، اشتهازا 2 شهوت انگيز، شهوت زا

مشيت 1 اراده، خواست، خواهش، عزم، ميل 2 سرنوشت، تقدير

مشي : 1 تدبير، راه، رفتار، روال، روش، سياست، شيوه، طريقه 2 رفتن، راه رفتن 3 ره نوردي،  راهپيمايي 4 مسير، خطسير

مشيد : 1 استوار، محكم، قرص 2 مرتفع 3 برافراشته  مشير : رايزن، مستشار، مشاور

مشيمه : بون، پوگان، رحم، زهدان، سكس، بچه دان

مصائب، مصايب : 1  مصيبت ها، بلايا، نايبات، رنجها، سختي ها 2 سوگ ها، عزاها، ماتم ها

مصابرت : 1 بردباري، تحمل، شكيبايي، صبر 2 بردباري كردن، تحمل كردن، شكيبايي ورزيدن، صبر كردن & ناشكيبايي

مصاحبت داشتن :مصاحبت كردن، هم نشيني كردن، هم دم بودن، مراوده داشتن

مصاحبت : صحبت، مراوده، مصاحبه، همدمي، همرازي، همراهي، هم زانويي، صحبت، هم سخني، هم صحبتي، هم نشيني

مصاحب : جليس، دمخور، دوست، رفيق، صحابه، قرين، محشور، معاشر، مقترن، مقرب، مونس، نديم، همخوابه، همدم، هم صحبت، هم نشست، همنشين، يار مصاحبه : 1 صحبت، گفتگو 2 مصاحبت، هم صحبتي

مصاحبه كردن : 1 گفت وگو كردن 2 نظر خواستن، نظرخواهي كردن

مصادره : ضبط اموال، مطالبه، تاوان گيري، اخذ، بازگيري  مصادره كردن :ضبط كردن، گرفتن (دارايي و اموال)، تاوان گرفتن، مطالبه كردن، جريمه گرفتن  مصادف شدن :هم زمان شدن، مقارن شدن، برخورد كردن  مصادف : 1 مقارن، همزمان 2 روبرو شونده، برخورد كننده  مصادقت : صداقت، محبت، وداد، ولا مصاديق : مصداق ها & مفاهيم

مصارعت : 1 زورآزمايي، كشتي، كشتي گيري 2 كشتي گرفتن، مصارعه  مصارف : صرف ها، مصرف ها، كاربردها

مصاف : 1 آرزم، جنگ، رزم، غزا، غزوه، نبرد 2 صف آرايي 3 ميدان جنگ، رزمگاه، عرصه نبرد، عرصه، ميدان نبرد & آرامش، صلح

مصافات : اخلاص، خلت، خلوص، دوستي خالصانه، دوستي پاك، صداقت  مصافحه : 1 روبوسي، معانقه 2 دست دادن، دست يكديگررا فشردن

مصاف ساختن : 1 صف آرايي كردن 2 جنگ كردن، كارزار كردن، جنگيدن، رزميدن، مصاف جستن، مصاف دادن

مصاف كردن : 1  جنگيدن، محاربه كردن، نبرد كردن 2 صف آرايي كردن

مصالح : 1 صلاحديد، مصلحت ها، منافع 2 مواد اوليه(ساختمان سازي) 1 & مفاسد، مضار، مضرات


مصالحه       آشتي، سازش، صلح 2 آشتي كردن، سازش كردن، صلح كردن & دعوا، مكابره  مصالحه كردن :سازش كردن، توافق كردن، آشتي كردن، صلح كردن  مصالحه نامه :صلح نامه،       سازشنامه، قرارداد صلح و سازش  مصاهرت : 1 دامادي، مصاهره 2 داماد شدن 3 داماد اختيار كردن  مصباح : چراغ، سراج، فانوس، مشكات، نبراس

مصب : دلتا، دهانه، ملتقاي رودخانه بادريا و درياچه، محل ريزش آب(رودخانه به دريا)  مصحح : 1   تصحيح كننده 2 غلطگير 3 خطاياب، غلطياب  مصحف : تصحيف شده

مصحف : 1 قرآن 2 كتاب، نامه 3 جلد، مجلد  مصداق : 1 مورد 2 شاهد، گواه، مثال & مفهوم

مصدر : 1   اصل، منشا 2 محل صدور 3 جاي بازگشت 4 گماشته  مصدع : سرخر، مخل، مزاحم، دردسردهنده، زحمت افزا

مصدع شدن : زحمت دادن، زحمت افزا شدن، دردسر دادن، تصديع دادن، مزاحم شدن  مصدوم : آسيب ديده، جريح، زخمي، كوفته، صدمه ديده، مجروح & سالم مصدوم شدن : آسيب ديدن، صدمه ديدن، مجروح شدن، زخمي شدن

مصراع : 1 لت، مصرع، نيم بيت 2 يك لنگه در  مصرانه : به تاكيد، موكدمصر

مصر : پافشاري كننده، پررو، سمج، اصراركننده

مصرح : آشكار، روشن، صريح، مدلل، واضح & غيرمصرح، مبهم  مصر شدن : اصرارورزيدن، پافشاري كردن، سماجت به خرج دادن  مصرع : لت، مصراع، نيم بيت مصرف : استعمال، استفاده، صرف، كاربرد مصرف زدگي :مصرف گرايي  مصرف زده :مصرف گرا

مصرف كردن : 1 به كار بردن، استفاده كردن، صرف كردن 2 تمام كردن

مصروع :اسم 1 پري زده، جن زده، حمله اي، ديوانه، ديوديده، ديوزده، صرعي، غشي، مبتلا به صرع 2 سايه زده، سايه دار

مصروف داشتن : 1 اعمال كردن، به كار بردن 2 صرف كردن، مصروف كردن، خرج كردن 3 بركنار داشتن، منصرف كردن

مصروف شدن : صرف شدن، به كار رفتن، مصروف گرديدن

مصروف : 1 صرف شده، به كارفته، مصرف شده، به مصرف رسيده 2 منصرف

مصطبه           سكو، تخت، جايگاه ويژه 2 ميكده، ميخانه  مصطفي: برگزيده، منتخب

مصطلح :اسم 1 زبان زد 2 اصطلاح شده، تعبير، واژه & غيرمصطلح  مصطلح شدن : 1 اصطلاح شدن 2 زبان زد شدن  مصعد : 1 محل صعود 2 نردبان

مصفا : 1 باصفا، پاك، خرم، دلگشا، نزه & دلگير 2 بي آميغ، خالص، ناب، زلال & ناخالص، آلوده  مصلح : اصلاحگر، اصلاح كننده، خيرانديش، خيرخواه، صالح، صلاح انديش، نيكوكار & مفسد مصلحانه :صفت خيرانديشانه، نيكوكارانه، مصلحت بينانه، صلاح جويانه  مصلحت آميز :قيد خيرخواهانه، توام با مصلحت

مصلحت انديش :خيرخواه، خيرانديش، صلاح انديش، مصلحت بين، صلاح كار

مصلحت انديشي : 1 خيرانديشي، خيرخواهي، صلاح انديشي، مصلحت بيني، مصلحت جويي، مصلحت گرايي 2 چاره جويي & مصلحت گرايي، مفسده جويي  مصلحت بين :صلاح انديش، مصلحت نگر  مصلحت بيني :صلاح انديشي، مصلحت نگري

مصلحت جستن :مصلحت خواستن، مصلحت جويي كردن، چاره انديشيدن، چاره انديشي كردن، صلاح انديشي كردن

مصلحت جو :خيرانديش، خيرخواه، صلاح انديش، مصلحت بين، مصلحت گرا & مفسده جو مصلحت جويي :استصلاح، خيرانديشي، خيرخواهي، مصلحت انديشي & مفسده جويي مصلحت : 1 خير، صلاح، صلاح جويي، صوابديد 2 خيرانديشي، خيرخواهي  مصلحت ديد :صلاحديد، صوابديد

مصلحت ديدن : صلاح دانستن، مصلحت دانستن، صواب دانستن، مصلحت جويي كردن، چاره انديشيدن

مصلوب : به صليب آويخته شده، دارزده شده، به دارآويخته  مصلوب كردن : 1 به دار آويختن، دار زدن 2 مصلوب كردن  مصلي : 1 جانماز، نمازگاه 2 سجده گاه، مسجد  مصلي : نمازخوان، نمازكن، نمازگزار مصمت : 1 بي صدا، صامت، هم خوان 2 خاموش، صامت & مصوت، واكه  مص : مك زدن، مكيدن، مك زدني  مصمم : باعزم، پراستقامت، قاطع & مردد

مصمم شدن :اراده كردن، تصميم گرفتن، عزم كردن، عزم جزم كردن، مصمم گشتن  مصنف : 1 تصنيف ساز، شاعر 2 نويسنده

مصنوع ساختگي، قلابي، مجعول 2 ساخته، ساخته شده

مصنوعي : 1 تصنعي، غيرواقعي 2 جعلي 3 دروغين، ساختگي & حقيقي، واقعي مصوب : 1   تصويب شده، به تصويب رسيده 2 قبول شده، پذيرفته شده  مصوب كردن :تصويب كردن، به تصويب رساندن  مصوت : صدادار، واكدار، واكه & هم خوان، مصمت

مصور : 1   تصويردار 2 نقاشي شده، منقوش،  بهتصويردرآمده 3 تصورشده 4 مجسم  مصور : صورتگر، صورت نگار، نقاش، نقش پرداز، نقشگر مصوري : صورتگري، نقاشي، نقش طرازي

مصون : ايمن، بري، حفظشده، درامان، محفوظ، نگاه داشته

مصون داشتن : حفظ كردن، نگاه داشتن، ايمن داشتن، نگه داري كردن، مصون كردن  مصون سازي : ايمن سازي

مصون شدن : مصونيت يافتن، مصونيت پيدا كردن، ايمن شدن، مصون گشتن  مصون ماندن : درامان ماندن، محفوظ ماندن، ايمن بودن  مصونيت : 1 ايمني 2 مصون بودن، محفوظ بودن  مصيب : امانت دار، امين، درستكار & امانت خوار


مصيبت 1 آفت، بلا، حادثه، رزيه، رنج، سختي، فاجعه، گرفتاري، نائبه، نكبت 2 سوگ، عزا، عزاداري، ماتم & خوشي، عيش

مصيبت بار : اندوهبار، فاجعه آميز، فاجعه بار

مصيبت خوان : 1 ذاكر، روضه خوان 2 نوحه گر، نوحه خوان

مصيبت ديدن : 1 داغ ديدن، عزادار بودن، سوگوار بودن 2 تحمل رنج كردن، مشقت ديدن، سختي ديدن، مصيبت كشيدن

مصيبت ديده :داغديده، سوگوار، عزادار، ماتمزده مصيبت زدگي :تعزيت داري، عزاداري، داغديدگي  مصيبت زده : داغدار، سوگ نشين، سوگوار، ماتمزده

مصير : 1   بازگشت، رجعت 2 عاقبت امر، پايان كار، فرجام كار 3 باز گشتن 4 گرديدن، گشتن 5 رجوع كردن 6 منتهي شدن 7 انتقال يافتن

مضاربه : 1   تجارت و معامله اشتراكي با سرمايه يكي ازطرفين قرارداد 2 زدوخورد كردن  مضارع : حال، آينده، زمان حال & ماضي

مضار : مضرت ها، زيانها، گزندها، ضررها، مضرات & منافع، منفعت ها، فوايد، بهره ها، سودها  مضاعف : دوبرابر، دوچندان، دومقابل  مضاعف شدن : دوبرابرشدن، دوچندان شدن

مضاعف كردن :دوبرابر كردن، دوچندان كردن

مضاف : 1   افزوده، اضافه، پيوست، زيادشده 2 نسبت داده شده  مضافمضامين : مضمون ها، مفادها، درون مايه ها

مضايق : 1 تنگناها، مضيقه ها & فراخناها 2 گذرگاه هاي صعب العبور

مضايقه : 1 خودداري، دريغ، فروگذاري 2 تنگ گرفتن، خودداري كردن، دريغ ورزيدن، سخت گرفتن  مضايقه كردن : 1 خودداري كردن، دريغ ورزيدن 2 سخت گرفتن، سخت گيري كردن

مضبوط :اسم 1 بايگاني 2 ضبطشده ثبت شده 3 ضبط، گردآوري 3 محكم، استوار 4 بازداشت، توقيف 5 صحيح، درست، بي غلط 6 ضابطه مند 7 منظم، مرتب 8 محفوظ  مضحك : خنده دار، كميك، مسخره، مسخره آميز & غمبار، گريه دار مضحكه : 1   بذله 2 مايه خنده  مضراب : زخمه، شكافه

مضرات : 1   زيانها، ضررها، خسران ها، مضار 2 آسيب ها، گزندها، صدمات، صدمه ها & منافع، فوايد  مضرت : 1 آسيب، زيان، صدمه، گزند، لطمه & منفعت 2 زيان رسيدن، گزند رسيدن & فايدت مضرت رساندن : 1 آسيب رساندن، گزند رساندن، صدمه زدن 2 ضرر زدن، زيان وارد آوردن  مضر : زيان آور، زيان بار، زيان بخش، زيانمند، ضرربخش & سودمند

مضرس       1 دندانه دار، دندانه دندانه، كنگره اي 2 آزموده، مجرب & صاف  مضروب: 1 زده،      كتكخورده 2 بس شمرده، عدد ضرب شده & ضارب، مضروب فيه

مضطرب : آشفته،     بيآرام، بي تاب، بي قرار، پريشان حال، پريشان فكر، دچاراضطراب، دستخوش اضطراب، دلتنگ، دلواپس، سراسيمه، سرگردان، سرگشته، شوريده، غمناك، مشوش، ناآرام، ناراحت، نگران & آرام

مضطربانه :صفت مشوشانه، بااضطراب، دل واپسانه

مضطرب شدن :آشفته شدن، پريشان گشتن، مشوش شدن، بي قرار گشتن، ناآرام شدن، بي تاب گشتن، دلواپس شدن، نگران شدن

مضطرب كردن :آشفته كردن، پريشان كردن، مشوش كردن، بي قرار كردن، آشفته خاطر كردن، دل واپس كردن، بي تاب كردن، نگران كردن

مضطر : 1 پريشان، تنگدست، فقير، تهي دست 2 بيچاره، درمانده 3 دژم 4 ناچار، مجبور، ناگزير  مضطر شدن : 1  بيچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن 2 گرفتار شدن، در تنگنا قرار گرفتن 3 تهي دست شدن

مضطر گشتن : 1 بيچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن 2 گرفتار شدن، درتنگنا قرارگرفتن 3 تهي دست شدن

مضل : گمراه كننده، منحرف ساز & هادي مضمار        پهنه، عرصه، ميدان


مضمحل تباه، درهم شكسته، سركوب، متلاشي، منقرض، منكوب، نابود، ناپديد، نيست

مضمحل شدن : 1  نابود گشتن، نيست شدن، ازميان رفتن، تباه شدن 2 متلاشي شدن، منقرض شدن، سركوب شدن، منكوب گشتن

مضمحل كردن : 1 نابود كردن، نيست كردن، ازميان بردن، تباه كردن 2 متلاشي كردن، منقرض كردن، سركوب كردن، منكوب كردن

مضمر : پنهان، پوشيده، مستتر، نهان & آشكار، عيان

مضمضه : آب دردهان گردانيدن، با آب دهان را شستن، دهان شويي  مضموم : ضمه دار

مضمون پرداز :مضمون آفرين، مضمون ساز  مضمون پردازي :مضمون آفريني، مضمون سازي

مضمون : فحوا، محتوا، مدلول، مفاد، درون مايه، موضوع كلام، معناي مطلب  مضيف : مهمان خانه، مهمان سرا

مضيق :صفت 1 تنگنا، تنگ جا 2 دشوار، سخت، شاق، مشكل

مضيقه : 1 تعسر، تنگنا، صعوبت، ضيق، عسرت 2 كار سخت 3 سخت گيري كردن  مضي ء : پرتوافكن، تابان، تابناك، درخشنده، درخشان، روشن & تاريك مطابق        1 برحسب، طبق، موافق 2 برابر، مساوي، معادل 3 سازگار

مطابقت برابري، سازگاري، تطابق، مطابقه، موافقت، وفق

مطابقت داشتن : 1 تطبيق دادن، مقايسه كردن 2 برابر بودن، يكسان بودن 3 تطابق داشتن  مطابق كردن : 1 برابر كردن، مساوي كردن، معادل كردن 2 تطبيق دادن  مطابقه داشتن :برابر بودن، سازگار بودن، مطابق بودن، يكسان بودن

مطابقه : 1 مطابقت، مقابله، تطبيق دهي 2 برابري، همانندي 3 اتحاد، اتفاق 4 متفق شدن، متحد شدن، اتفاق كردن 5 برابر كردن

مطاع : 1 اطاعت شده & مطيع 2 فرمان روا  مطاف : طوافگاه، محل طواف

مطالب : 1   مطلب ها، موضوع ها 2 گفته ها، نوشته ها 3 خبرها، گزارش ها 4 قضايا، مسايل 5 مقاصد، مقصدها، خواسته ها

مطالبه : 1 ادعا، بازجست، بازخواست، تقاضا، طلب 2 جستن، خواستن، طلب كردن، بازجستن  مطالبه كردن : 1  طلب كردن 2 حق خواهي كردن، حق خود راخواستن  مطالعات : بررسي ها، پژوهش ها، تحقيقات، مطالعه ها

مطالعه : 1 خواندن، قرائت 2 بررسي، پژوهش، تتبع، تحقيق 3 دراست  مطالعه كردن :خواندن، به دقت بررسي كردن، پژوهيدن، تحقيق كردن  مطاوع  1 تابع، رام، فرمانبردار، مطيع 2 سازگار، موافق

مطاوعت: 1 اطاعت، پذيرش، پيروي، سازگاري، فرمانبري، مطاوعه كردن، مزاح كردن 2 فرمان بردن، اطاعت كردن

مطاوعت كردن :اطاعت كردن، فرمان بردن & نافرماني كردن

مطاوي : 1   حلقه ها، شكن ها، لابه لا 2 پيچيدگيها، مطوي ها 3 مضامين، مضمون ها  مطايبات : مطايبه ها، مزاح ها، شوخي ها، هزل ها   مطايبهآميز :خنده دار، شوخي، طنزآميز، هزل آميز

مطايبه : 1 خوش طبعي، شوخي، ظرافت، لودگي، مزاح، هزل 2 شوخي كردن، مزاح كردن  مطايبه كردن :شوخي كردن، مزاح كردن، لودگي كردن  مطبخ : آشپزخانه، تنورخانه مطبعه : چاپخانه

مطبعه چي : چاپچي، چاپخانه دار مطب : كلينيك، محكمه، دفترپزشك

مطبوخ : 1 پخته، پخته شده 2 جوشانده، عصاره، دم كرده  مطبوعات : 1 جرايد، روزنامه ها، مجلات 2 نوشته هاي چاپي

مطبوعاتي :اسم 1 مربوط به مطبوعات، منسوب به مطبوعات 2 مطبوعات چي 3 روزنامه نويسي


مطبوع : پسنديده، خوب، خوشايند، كش، دلپذير، دلپسند، دلچسب، دلخواه، زيبا، مرغوب، مفطور، مطلوب، مقبول، ملايم، نيك & نامطبوع مطران : آرشوك، اسقف، خليفه، كشيش مطر : باران، بارش، غيم، مزن

مطرب : خنياگر، رامشگر، ساززن، مغني، سرودخوان، شكافه زن، مغني، موسيقي دان، نوازنده، نواساز، نواگر

مطربه : خنياگر، رامشگر، مغنيه، نوازنده

مطربي : خنياگري، رامشگري، مغني گري، نوازندگي مطرح كردن : طرح كردن، به بحث گذاشتن  مطرح : 1   مورد بحث 2 موردتوجه 3 طرح شده  مطرد : 1 زوبين، نيزه 2 درفش، رايت 3 ديبا، حرير

مطرز : 1   نقش ونگاردار، گل وبوته دار، حاشيه دار، منقش 2 مزين  مطرقه : پتك، چكش

مطرود : 1 رانده، رجيم، عاق، مردود، منفور 2 متروك 3 نكوهيده  مطرود شدن : رانده شدن، طرد شدن، كنار گذاشته شدن  مطرود كردن : كنارگذاشتن، طرد كردن، راندن

مطعم : رستوران، غذاخوري، قهوه خانه، كافه مطفف : كژترازو، كم فروش

مطلا : زراندود، طلاكاري شده، مذهب، مطلي & مفضض

مطلب : 1 خواسته، مراد، مقصود 2 جريان، سوژه، قضيه، مساله، موضوع، نكته

مطلع : آگاه، اهل، بااطلاع، باخبر، بصير، خبره، خبير، دانشمند، مخبر، مسبوق، مستحضر، مشرف، وارد، واقف & ناآگاه

مطلع : 1 خاستنگاه، برآمدنگاه 2 جايگاه، طلوع 3 آغاز كلام، بيت اول (شعر، غزل، قصيده) & مقطع  مطلع ساختن : آگاه كردن، اطلاع دادن، اعلام كردن، باخبر ساختن، خبر كردن

مطلع شدن : آگاه شدن، بااطلاع شدن، باخبر شدن، مستحضر شدن، اطلاع يافتن & بي خبر ماندن  مطلق : 1 آزاد، بي قيد، رها 2 تام، تمام، كامل 3 يكدست، يكسره 4 خالص 5 مجرد & مقيد  مطلقاً : 1 تمام

مطلق العنان :خودراي، خودسر، خودكامه، مستبد

مطلقه :اسم بي شو، بيوه، بي همسر، جداشده، طلاق گرفته & متاهل

مطلوب : پسنديده، خواسته، خوشايند، موردنظر، دلخواه، محبوب، مرغوب، مساعد، مطبوع، مقبول، مقصود & نامطلوب

مطمئن : آرام، آسوده خاطر، ايمن، خاطرجمع، دلگرم، زاهل، قانع، معتمد، موثق، قابل اطمينان، موثوق، واثق & نامطمئن

مطمئنمطمئن شدن :آسوده خاطر شدن، خاطرجمع شدن، اطمينان يافتن & مشكوك شدن

مطمئن كردن :آسوده خاطر كردن، خاطرجمع كردن، مطمئن ساختن، اطمينان دادن & مشكوك شدن  مطمح : 1 مقصود، منظور، موردنظر 2 ديدگاه، فراچشم، نظرگاه مطمع : 1 مورد طمع، مورد آز 2 آرزو، هوس  مطول : طولاني، دراز

مطهرات : پاك كننده ها، تطهيركننده ها، طاهركننده ها & نجاسات  مطهر : 1 پاك، پاكيزه، زكي، طاهر، منقح 2 تطهيرشده، پاك شده & ناپاك مطيب : خوشبوساز، معطركننده

مطيب : خوش بو، عطرآلود، معطر & بدبو

مطيع : تابع، تسليم، رام، رهوار، سربه راه، زيردست، سازگار، فرمان بر، فرمان بردار، مطاوع، منقاد، وابسته & سركش، نافرمان

مطيع شدن : منقاد گشتن، سربه راه شدن، ، فرمان بردار شدن، تابع شدن، تسليم شدن & سركش شدن  مطيع كردن : فرمان بردار كردن، منقاد كردن

مظالم: 1   ستم ها، بيدادها، بيدادگري ها 2 مظلمه ها، مظلمت ها، زورستاني ها 3 دادخواهي ها 4 دادگاه، محكمه

مظان : 1   مظنه ها 2 جاي شك و گمان

مظاهرت : 1 امداد، پشت گرمي، پشتيباني، حمايت، كمك، مدد، مساعدت، معاضدت، هواداري، يارمندي، ياري 2 ياري كردن، پشتيباني كردن

مظاهر : حمايت كننده، حمايتگر، پشتيبان، حامي، هم پشت  مظاهر : 1   مظهرها، جلوه ها 2 سمبل ها، نشانه ها 3 نمودها، تجليات  مظروف : محتوا، محتواي ظرف & ظرف  مظفرانه : پيروزمندانه، ظفرمندانه، فاتحانه

مظفر : پيروز، پيروزمند، ظفرمند، ظفريافته، غالب، فاتح، فيروزمند، كامياب & مغلوب، مقهور  مظفر شدن : پيروزشدن، غالب شدن، فاتح شدن، فيروزمند شدن & مغلوب گشتن  مظلل : سايه دار

مظلم : تار، تاريك، تيره، ظلماني & روشن  مظلمه : 1 دادخواهي 2 ستم، ظلم 3 زورستاني  مظلومانه :قيد 1 مظلوم وار 2 آرام، ساكت  مظلوم :صفت ستم ديده، ستم كشيده & جبار، ظالم  مظلوم كش :صفت زبون گير، مظلوم چزان، مظلوم گداز & مظلوم نواز  مظلوم نما :مظلوم نمون

مظلوميت : بي گناهي، ستم ديدگي، مظلومي & جباريت مظله : چادر، چتر، خيمه، سايبان مظنون شدن : ظنين شدن، بدگمان شدن

مظنون : 1 ظنين، بدگمان 2 متهم، مشكوك، درمظان & مبرا 3 نامعلوم، نامحقق  مظنه : 1 ارزش، بها، قيمت، گمانه، نرخ 2 حدس، گمان 3 تخمين

مظهر : 1 تجلي گاه، تماشاگاه، تماشاگه، جلوه گاه، محل ظهور، منظر 2 تجلي، نمود 3 نماد، نشانه  معابد : پرستشگاهها، معبدها، عبادتگاهها  معابر : گذرگاهها، شوارع، راهها، معبرها، گذرها

معاتبه : 1 تشر، تندي، توپ، سرزنش، عتاب، ملامت، سركوفت، نكوهش 2 سرزنش كردن، عتاب كردن، خشم گرفتن

معاد : 1 آخرت، رستاخيز، رستخيز، عالم آخرت، قيامت 2 بازگشت، بعث، حشر 3 باز گشتن، عود كردن  معادشناسي :آخرت شناسي، رستاخيزشناسي

معادل :صفت 1 اندازه، به اندازه، برابر، كفو، مساوي، مقابل، هم سنگ، هم طراز، يكسان & نابرابر 2 هم معني، مترادف & متضاد

معادله: برابري، تساوي، هم وزني & نابرابري معادن : كانها، كانسارها، معدنها  معاذ : پناه، پناهگاه، ملاذ

معاذير : 1 عذرها، پوزش ها 2 بهانه ها، دستاويزها  معارج : 1 پله ها، پلكان ها 2 نردبان ها، مصعدها

معارض : حريف، دشمن، رقيب، عدو، مخالف، مدعي، معاند، هماورد & محب، موافق، دوستدار  معارضه : 1 رويارويي، ستيز، مخالفت، ستيزه، مقابله 2 ستيزه كردن

معارضه كردن : 1 ستيز كردن، جنگيدن 2 مخالفت كردن 3 مقابله كردن، رويارويي كردن  معارف : 1 آموزش وپرورش، فرهنگ 2 حكمت ها، دانش ها، علوم، معرفت ها معارف پرور :فرهنگ پرور، دانش پرور، فرهنگ گستر  معارفه : آشنايي، شناخت، معرفي

معاريف :صفت اشراف، اعيان، بزرگان، رجال، سرشناسان، مشاهير، نجبا معاش : 1 اعاشه، گذران، معيشت، نفقه 2 زندگاني، زندگي 3 مزد، حقوق

معاشر : آميزگار، جليس، دوست، هم سخن، محشور، مصاحب، هم صحبت، هم نشين، يار

معاشرت : آميزش، اختلاط، انس، صحبت، حشر، خلط، مجالست، مخالطت، مراوده، همدمي، هم نشيني معاشر شدن: هم نشين شدن، هم صحبت شدن، معاشرت كردن

معاشقه : 1 تجمش، عشقبازي، عشق ورزي، معاشقت، مغازله، ملاعبه، مهرورزي 2 عشقبازي كردن، مهر ورزيدن

معاشقه كردن :عشقبازي كردن، عشق ورزي كردن، مهرورزي كردن  معاصر : 1 هم دوره، هم زمان، هم عصر 2 امروزين، امروزه، جديد  معاصي : گناهان، بزه ها، ذنوب، جرم ها، معصيت ها & طاعات، عبادات  معاضد : پشتيبان، پناه، حامي، كمك، معاون، معين، يار، ياور

معاضدت : 1 دستگيري، كمك، مدد، مساعدت، مظاهرت، معاونت، هم دستي، همراهي، ياري، ياوري 2 كمك كردن، ياري كردن

معاضدت كردن :ياري كردن، كمك كردن، ياري دادن، مساعدت كردن  معاف :اسم بخشوده،       صرفنظر، عفو

معاف كردن : 1 بخشودن، عفو كردن، معاف داشتن 2 بركنارداشتن، معاف داشتن  معافي : بخشودگي، معافيت معافيت : بخشودگي، معافي

معاقب : 1   عقاب كننده، عذاب دهنده، جزادهنده 2 دنبال كننده، درپي رونده  مع الاسف : بدبختانه، مع التاسف، متاسفانه & خوشبختانه

معالج :صفت درمانگر، درمان كننده، علاج كننده، مداواگر  معالجه پذير :درمان پذير، علاج پذير & علاج ناپذير

معالجه : 1 تداوي، درمان، شفا، معالجت، علاج، مداوا 2 درمان كردن، مداوا كردن، علاج كردن  معالجه شدن : شفايافتن، درمان شدن، علاج شدن، بهبود يافتن، مداوا شدن  معالجه كردن : علاج كردن، درمان كردن، مداوا كردن، شفا دادن  معالجه ناپذير :درمان ناپذير، علاج ناپذير، غيرقابل درمان & علاج پذير  معالم : نشانه ها، علامت ها، راه نماها  مع الوصف : باوجوداين، مع هذا

معاملات : 1 معامله ها، دادوستدها، خريدوفروش ها، بده وبستانها 2 رفتارها، كردارها، اعمال

معامله : 1 ابتياع، تجارت، خريدوفروش، دادوستد، سودا، سوداگري 2 سروكار، رفتار 3 مبادله 5 بده وبستان 6 خريدوفروش كردن، دادوستد كردن 7 آلت تناسلي (مرد)

معامله كردن : 1 دادوستد كردن، خريدوفروش كردن، سوداگري كردن 2 رفتار كردن  معامله گر : بازرگان، پيشه ور، تاجر، سوداگر، كاسب معامله گري : دادوستد، تجارت

معاندت : 1 دشمني، ستيز، ستيزه جويي، عناد، گردنكشي، مخالفت، معانده 2 ستيزيدن، عنادورزيدن، ستيزه جويي كردن

معاند :اسم 1 خصم، دشمن، عدو، متخاصم، معارض، منازع 2 سركش، لجوج، نافرمان & معاون، معاضد  معانقه : دست درگردن يكدگرافكندن، يكديگر را در آغوش گرفتن، يكديگررادر آغوش كشيدن  معاني : 1   معناها، مفاهيم & الفاظ 2 مقاصد

معاودت : 1 برگشت، عودت، بازگشت، رجعت، عود، مراجعت 2 بازگشتن، مراجعت كردن & عزيمت  معاودت دادن :برگرداندن، بازگشت دادن، رجعت دادن، عودت دادن  معاوضه : الش، تاخت، تبادل، تبدل، تبديل، تعويض، تهاتر، مبادله، معاوضت  معاوضه كردن :تعويض كردن، عوض كردن، تاخت زدن، تبديل كردن

معاون : پيشكار، دستيار، كمك، مباشر، مددكار، ممد، ناظم، نايب، هم دست، يار، ياور معاونت كردن : 1 شركت كردن، هم دستي كردن 2 كمك كردن، ياري كردن  معاونت : 1 نيابت 2 مددكاري، ياري، كمك 3 هم دستي، شركت

معاهده بستن : پيمان بستن، عهد كردن، قرارداد امضا كردن، معاهده كردن  معاهده : پيمان، عهدنامه، قرارداد، مقاوله معايب : بدي ها، زشتي ها، عيبها & محاسن

معاينه : 1 امتحان، بازبيني، بازديد، بررسي 2 مشاهده، بررسي (وضع بيمار)  معاينه شدن : 1 بررسي شدن، آزمايش شدن 2 چك شدن

معايير: 1   معيارها، ملاك ها 2 عيارها، اندازه ها  مع : با، معيت & بدون، بي

معبد : آتشكده، خانقاه، دير، ديمه، صومعه، عبادتخانه، عبادتگاه، كليسا، كنيسه، هيكل معبر : تعبيرگر، خوابگزار، گزارنده

مفسد : بداصل، بدذات، بدگوهر، شرطلب، عيار، غماز، فسادگر، فتنه انگيز، فتنه جو، فسادآفرين، مفتن، مفسده جو، مفسده طلب، واقعه طلب & مصلح

مفسده آميز :مفسدت آميز، تباهي زا، فسادانگيز، فتنه زا  مفسده : افساد، تباهي، فتنه، فساد، مفسدت & صلاح

مفسده جو : آشوب طلب، بلوايي، فسادگر، آشوبگر، شرير، غوغاطلب، فتنه جو، مفتن، شرطلب، هياهوطلب & مصلح  

مفسده جويي :آشوب طلبي، غوغاطلبي، تبهكاري، فتنه انگيزي، فتنه گري، فساد، هياهوطلبي & مصلحت انديشي

مفسر : 1 تفسيرگر 2 گزارشگر 3 مترجم 4 تفسيرنويس  مفصلاً : باتفصيل، به تفصيل، مشروحاً & مختصر

مفصل : باتفصيل، به تفصيل، بشرح، طولاني، مبسوط، مشروح & به ايجاذ، موجز، مجمل، مختصر  مفصل : بند، پيوندگاه، مفصل ها

مفضض : نقره كاري & نقره اندود، مطلا، مطلي

مفطر :اسم 1   افطاركننده 2 روزه خورنده 3 مبطل روزه

مفعول : 1 كنش پذير & كنشگر، فاعل 2 امرد، كوني، مابون، مخنث، ملوط & لواطكار  مفقودالاثر :صفت 1  بي نشان، پي گم 2 گم گشته، ناپيدا، ناپديد، گم شده  مفقود شدن : 1   گم شدن، ناپديد شدن 2 ازبين رفتن & پيدا شدن  مفقود : 1 غايب، گم، گمشده، گم گشته، ناپيدا، ناپديد & پيدا 2 هدر  مفقود كردن : 1 گم كردن، ناپديد كردن & پيدا شدن 2 ازبين بردن  مفلح : پيروز، رستگار، سعادتمند، ناجح

مفلح شدن : پيروزشدن، فلاح يافتن، رستگار شدن، سعادتمند شدن

مفلس : 1 بي چيز، بي نوا، تهي دست، درويش، فقير، گدا، مستمند، مسكين، معسر، ندار 2 محجور، يك لاقبا، ورشكست، ورشكسته & دارا، منعم

مفلس شدن : 1 بي چيزشدن، معسر گشتن، بي نوا گشتن، تهي دست شدن، فقير شدن 2 ورشكست شدن، ورشكسته شدن

مفلس كردن : 1 بي نوا كردن، تهي دست كردن، بيچاره كردن، فقير كردن 2 ورشكست كردن  مفلسي : افلاس، بي نوايي، تنگ دستي، تهي دستي، عسر، ورشكستگي & تنعم، ثروتمندي مفلوج : فلج، لش، عليل، افليج

مفلوج كردن : 1 فلج كردن 2 ناتوان كردن، ضعيف كردن

مفلوك: 1 بدبخت، بيچاره، بي چيز، بي نوا، تهي دست، تيره بخت، تيره روز، شوريده بخت، فلاكت زده، فلك زده، مفلاك & متنعم 2 عاجز، ناتوان 3 ضعيف 4 فرسوده  مفلوكي : ادبار، بدبختي، بيچارگي، فلاكت زدگي، نامرادي مفنگي : ضعيف، لاغر، مردني، نزار، مافنگي & سرومروگنده، قبراق  مفوض : تفويض شده، واگذارشده

مفوض كردن :واگذار كردن، سپردن، تفويض كردن  مفهوم شدن : درك شدن، فهميدن، حالي شدن، تفهيم شدن

مفهوم :صفت 1 محتوا، مدلول، معنا، معني، مفاد 2 دانسته، فهم شده، فهميده شده & منطوق

مفيد : سودبخش، سودمند، فايده بخش، موثر، نافع، نتيجه بخش & زيان آور، زيان بار، زيان بخش، مضر مقابر : 1   قبرها، مقبره ها، گورها، مزارات، مزارها 2 قبرستان، گورستان

مقابل : 1 برابر، مساوي، معادل 3 پيش، جلو، روبرو، رويارو، نزد 3 ضد، مخالف، نقيض 4 قبال 5 محاذي، موازات & خلف

مقابله به مثل : 1 انتقام، تقاص، تلافي 2 قصاص، معامله به مثل

مقابله : 1 تطبيق، سنجش، مقايسه 2 رويارويي،  صفآرايي، مواجهه 3 ضديت، مخالفت 4 روبه رو شدن 5 مواجهه دادن 6 مقايسه كردن، تطبيق دادن 7 ايستادگي، پايداري 8 تلافي، جبران 9 برابري، تساوي

مقابله شدن : تطبيق داده شدن، مطابقت دادن، مقايسه شدن

مقابله كردن : 1 روبه رو شدن، مواجهه كردن 2 مبارزه كردن، جنگيدن 3 برابري كردن، همتا بودن 4 مقايسه كردن، تطبيق دادن 5 جبران كردن، تلافي كردن  مقاتل : 1 جهاد، كشتار، محاربه 2 جهادگر

مقاتله : جدال، جنگ، كارزار، كشت وكشتار & مصالحه  مقادير : مقدارها، اندازه ها

مقاربت : 1 آرمش، آميزش، جماع، نزديكي 2 آرميدن، جماع كردن  مقاربت كردن :آميزش كردن، جماع كردن، نزديكي كردن، آرميدن  مقاربتي : آميزشي، جنسي مقارنت : مقارنه، ملازمه، همزماني

مقارن :اسم 1 حالت تقارن، هم زمان 2 پيوسته، متصل 3 قرين، نزديك، همدم، يار مقارن شدن : 1 هم زمان شدن 2 پيوستن، متصل شدن 3 قرين شدن، همراه گشتن  مقاصد : مقصدها، مقصودها، مرادها، خواسته ها، اهداف، هدف ها  مقاطع : 1 مقطع ها 2 برش ها  مقاطعه : پيمان، پيمانكاري، كنترات

مقاطعه دادن : كنترات دادن، واگذار كردن (كار به پيمان كار)  مقاطعه كار : پيمان كار، كنتراتچي، مقاطعه چي، مقاطعه گر  مقالات : 1 مقاله ها 2 سخنان، گفتار  مقال : 1 بحث، سخن، قول، گفتگو 2 مقاله

مقاله : 1 نوشته 2 گفتار، مقال، سخن 3 فصل، بخش

مقامات : 1 اولياء امور 2 درجات، درجه ها، منزلت ها 3 پست ها، مناصب، منصب ها، شغل ها، مشاغل 4 مراحل، منازل، مقام ها 5 هنرها، كارهاي شايان 6 مقامه ها، مجالس، مجلس ها  مقام پرست :جاه طلب، مقام دوست، منصب خواه، مسندطلب، سندجو

مقام : 1 پست، درجه، رتبه 2 جاه، سمت، شان، قدر، مرتبه، مسند، منزلت، منصب، نشيم 3 اشل، پايه  مقام : 1 جا، جايگاه، كاشانه، ماوا، محل، مسكن، مكان، منزل، موضع، موطن 2 آهنگ، پرده، نوا، راه  مقامر : 1 قمارباز، گنجفه باز 2 شطار

مقام طلب : جاه طلب، آوازه جو، رياست طلب، منصب جو، منصب خواه

مقام كردن : اقامت كردن، مقيم شدن، سكنا گزيدن، ساكن شدن، ماندن، اقامت گزيدن  مقامه : 1   مجلس 2 خطبه 3 بيان حال 4 سرگذشت

مقاوله : 1 معاهده، پروتكل، پيمان، عهدنامه 2 قرارداد، قولنامه 3 قول وقرار گذاشتن 4 گفت وشنود  مقاوله نامه : پروتكل، پيمان نامه، عهدنامه، قرارداد، سند

مقاوم : 1 استوار، بادوام، سخت، پايدار، ثابت 2 پادار 3 متمكن 4 سرسخت & سست، غيرمقاوم

مقاومت : ابرام، استقامت، استواري، ايستادگي، پافشاري، پايداري، توانايي، دوام، طاقت، قدرت، مدافعه، نيرو، يارايي

مقاومت كردن :ايستادگي كردن، پايداري كردن، مدافعه كردن، استقامت ورزيدن، پاي مردي كردن & تسليم شدن  

مقايسه : تشبيه، تطبيق، سنجش، قياس، مقابله

مقايسه شدن : 1 مقابله شدن 2 قياس شدن، سنجيده شدن  مقايسه كردن : 1 مقابله كردن 2 قياس كردن، سنجيدن  مقبره : آرامگاه، تربت، ضريح، قبر، گورگاه، لحد، مدفن، مزار  مقبل : خوش بخت، صاحب دولت، اقبالمند، صاحب اقبال  مقبول افتادن :پذيرفته شدن، مقبول آمدن، پذيرش يافتن

مقبول : 1 پذيرفتني، پذيرفته، پسند، پسنديده، دل پذير، دل پسند، ستوده، قابل قبول، مرضي، مرغوب، مستجاب، مطبوع، مطلوب & ناپسند 2 جميل، خوب رو، خوشگل، زيبا، صبيح، وجيه & زشت، اكبيري  مقبول شدن : 1 زيباشدن، خواستني شدن، دوست داشتني شدن 2 پذيرفته شدن  مقبوليت : 1 پذيرش، مرغوبيت 2 زيبايي 3 وجاهت

مقتبس: اقتباس شده، برگرفته، ماخوذ  مقتدا : پيشوا، رهبر، زعيم، ليدر، مرشد

مقتدر : بااقتدار، توانا، زورمند، قادر، قدرتمند، قدر، نيرومند & ناتوان

مقترن : 1 دوست، رفيق، محشور، مصاحب، مقرب، مونس، همدم، هم صحبت، همنشين 2 نزديك، پيوسته 3 همراه 4 مقارنه

مقترن شدن : قرين شدن، همراه شدن  مقتصد : 1 صرفه جو & مسرف 2 ميانه رو

مقتضا : 1 خواست، نياز، احتياج 2 لازم، لازمه 3 حاجت، ضرورت، لزوم  مقتضيات : 1 ضروريات 2 اقتضا كننده ها، مناسبت ها 3 حاجات، نيازها  مقتضي دانستن : 1 سزاوار دانستن، شايسته دانستن 2 لازم دانستن

مقتضي :اسم 1 درخور، مناسب، شايسته 2 حاجت، ضرورت، لزوم 3 سبب، موجب، علت  مقتل : 1 قتلگاه 2 كتاب روضه

مقتول : قتيل، كشته، كشته شده & قاتل

مقدار : 1 ميزان، وزن 2 اندازه، مقياس 3 تعداد، مبلغ 4 ارج، ارز، ارزش، قدر، قرب 5 منزلت، شان، ارزش 6 چندي، كميت  مقداري : اندكي، قليلي، كمي

مقدر : 1 تقدير، تقديرشده، سرنوشت، قسمت 2 معلوم، مشخص، معين

مقدس : اقدس، باتقوا، پارسا، پاك، ديندار، سبوح، قدوس، متدين، منزه & ناپاك، نامقدس مقدس ماب :مومن نما، مقدس نما، متظاهر، زاهدريايي  مقدمات : مبادي، درآمد، مدخل & موخرات  مقدماتي : 1 ابتدايي، اوليه 2 آغازين & نهايي

مقدم :اسم 1 ارجح، اولي، برتر، اولويت دار، داراي تقدم 2 پيشگام، پيشاهنگ، پيشرو 3 پيشوا، رهبر، قايد 4 پيش، پيشين، سابق، مسبوق & موخر مقدمت الجيش :پيش قراول، طلايه دار

مقدم داشتن : 1 ترجيح دادن، رجحان دادن، مقدم شمردن 2 پيش انداختن، جلو انداختن  مقدم : 1 گام، قدم، پا 2 جاي پا، قدمگاه 3 وقت آمدن 4 زمان آمدن

مقدمه : 1 آغاز، اول، ابتدا 2 پيش گفتار، ديباچه، سرآغاز، فاتحه & موخره 3 بدو، فاتحه، نخست 4 پيشاني، جبين، ناصيه 5 پيشرو لشكر، طليعه 6 رويداد، اتفاق، حادثه، جريان، واقعه 7 مدخل  مقدمه چيني : تمهيدمقدمه، زمينه سازي

مقدمه چيني كردن: تمهيدمقدمه كردن، زمينه سازي كردن

مقدور : 1 امكان پذير، ممكن، ميسر، ميسور 2 امرحتمي، تقديرشده & غيرمقدور مقر آمدن : اعتراف كردن، اقرار كردن، معترف شدن & انكار كردن

مقراض: قيچي

مقرب :صفت 1 قرين، محشور، مصاحب 2 مقترن 3 نديم، نزديك، محرم  مقر : جا، جايگاه، ستاد، قرارگاه، مركز، مكان، موضع مقر : خستو، قايل، معترف، اقراركننده & منكر  مقررات : آيين نامه ها، دستورالعمل ها، ضوابط، قوانين

مقرر داشتن : 1 معين كردن، تعيين كردن 2 برقرار كردن، قرارگذاشتن 3 مقرر فرمودن 4 امر كردن، دستوردادن، حكم كردن

مقرر شدن : 1 آشكارشدن، معلوم شدن، مشخص شدن 2 تعيين شدن، برقرار شدن 3 قرار گذاشته شدن، قرار گذاشتن

مقرر كردن : 1 مقرر داشتن، مقرر فرمودن 2 امر كردن، دستوردادن، حكم كردن 3 معين كردن، تعيين كردن، برقرار كردن

مقرر گشتن : 1 مقرر گرديدن، مقرر شدن، مقرر گردانيدن 2 قرار گذاشتن، قرار گذاشته شدن 3 آشكار شدن، معلوم شدن

مقرر : معلوم، تعيين شده، قرار گذاشته شده، برقرارشده  مقرر :اسم واخوان، تقريرگر، تقريركننده، بيان كننده، واگو

مقرري : جيره، حقوق، رسم، عطيه، اجرا، ماهيانه، مستمري، مشاهره، مواجب، وظيفه

مقرعه : 1 تازيانه 2 كوپه

مقرنس : 1 سقف گچ بري شده، نقش ونگار برجسته سقف 2 كنگره دار 3 قرنيزه دار  مقروض :اسم بده كار، قرض دار، وام دار، وامي & بستان كار، طلب كار مقروض شدن : وام دارشدن، بدهكار شدن، قرض دار شدن & بستانكار كردن  مقروض كردن :وام دار كردن، بدهكار كردن، قرض دار كردن & بستانكار كردن  مقرون به صرفه :باصرفه، فايده دار

مقرون : پيوسته، قرين، نزديك، همراه & مفروق

مقرون شدن : 1 نزديك شدن، قرين شدن 2 همراه شدن، مقرون گشتن 3 پيوستن  مقره : 1   قرقره چيني و عايق 2 حوض كوچك 3 سبوي كوچك  مقري : 1 تلاوتگر، خواننده 2 مربي قرآن

مقسط : باانصاف، دادگر، عادل، منصف & غير منصف، ناعادل  مقسوم : بخشي، قسمت شده، بخش شده & مقسوم عليه  مقسوم عليه :بخش ياب & مقسوم

مقصد : 1 قصد، مراد، منظور، نظر، نيت 2 مطلوب، خواست 3 آماج، هدف & مبداء مقصر : بزه كار، خاطي، خطاكار، تقصيركار، روسياه، گناهكار، مجرم، محكوم & بي گناه مقصر شدن : بزه كارشدن، گناه كار شدن، تقصير داشتن، تقصيركارشدن

مقصر كردن : 1 گناه كار شناختن، بزه كار قلمداد كردن 2 مقصردانستن، خطاكار دانستن  مقصود : آرزو، حاجت، خواسته، غايت، غرض، قصد، مراد، مطلوب، منظور، نقشه، هدف مقصور : منحصر

مقصوره : 1 چارقد، حجاب، روپوش، روسري، سرانداز، معجر، مقنعه، نقاب 2 ايوان كوچك، خانه كوچك

مقطع : 1 سيلاب، هجا 2 بيت آخر (غزل، قصيده) 3 برشگاه، محل قطع 4 مرحله، برهه & مطلع مقطوع : 1   قطع شده، بريده 2 قطعي، معين، ثابت، طي شده & غيرمقطوع  مقعد : دبر، سرين، كفل، كون، مخرج، نشستگاه، نشيمن، نشيمنگاه  مقعر : 1 فرورفته، كاو، گود & محدب 2 عمق دار، عميق  مقفا : قافيه دار، داراي قافيه، مقفي & غيرمقفي  مقفل : بسته، مسدود & مفتوح مقلاد : كليد، مفتاح & قفل

مقلد :صفت 1 بذله گو، تقليدگر، دلقك، مسخره 2 پيرو، تقليدكننده & مقلد  مقلوب : قلب شده، باژگونه، برگردانيده، وارونه شده، واژگون

مقنع : قانع كننده، امتناع كننده  مقنع : متحجب، مستور، مستوره، نقابدار مقنعه : برقع، روسري، مقصوره، نقاب مقنن : قانونگذار، واضع قانون & مجري  مقننه : قانونگزاري & مجريه

مقني : چاه كن، كاريزكار، قناعت ساز، كاريزگر مقوا : جنس كارتن

مقوايي : 1 از جنس مقوا 2 بي اساس، بي پايه، غيرواقعي 3 دروغين، كاذب  مقود : رسن، ريسمان، كمند، لگام، مهار

مقوس : خم، خميده، قوس دار، منحني & مستقيم، منكسر مقوله : 1 باب، زمره، فصل، گفتار، مبحث 2 باره، راجع مقوم : 1 ارزياب، قيمت گذار 2 تقويم نويس

مقوي : 1 انرژي زا، مغذي، تقويت كننده، نيروبخش 2 مويد مقهور : تارومار، شكست خورده، مغلوب، منهزم & قاهر، فاتح مقهور ساختن :شكست دادن، مغلوب كردن، تارومار كردن، سركوب كردن، منهزم كردن & مقهور شدن

مقهور شدن : شكست خوردن، مغلوب شدن، منهزم شدن، تارومار شدن، سركوب شدن  مقهور كردن :سركوب كردن، مغلوب كردن، تارومار كردن، شكست دادن، تارومار كردن  مقياس : 1 قاعده، معيار، ملاك 2 اندازه، تعداد، حد، مقدار، ميزان 3 واحد 4 نمونه 5 اشل

مقيد : 1 بسته، مشروط، منوط، وابسته 2 پاي بست، پاي بند 3 دامنگير، دچار 4 اسير، حبس، دربند، گرفتار 5 علاقه مند 6 مطلق & رها 7 معتقد 8 متعهد

مقيد ساختن : 1  پاي بند كردن، پاي بست كردن 2 اسير كردن، دربند كردن، گرفتار كردن، گرفتار ساختن 3 مجبور كردن، ملزم ساختن 4 وابسته كردن 5 مشروط كردن & مقيد شدن، مقيد گشتن  مقيد شدن : 1 گرفتار شدن، دربند شدن، درقيد ماندن 2 وابسته شدن 3 پاي بند شدن 4 متعهد شدن  مقيد كردن : 1 پاي بند كردن، وابسته كردن 2 متعهد كردن 3 گرفتار كردن، دربند كردن  مقيم :اسم 1 باشنده، ساكن، ماندگار، متوطن، معتكف 2 پيوسته، ثابت، دايم & مهاجر

مقيم شدن : اقامت گزيدن، ماندگار شدن، متوطن شدن، ساكن شدن، رحل اقامت افكندن، سكونت گزيدن، سكناگزيدن، رخت افكندن & مهاجرت كردن

  • مكابدت : 1 سختي، دشواري، زحمت 2 دشمني، معاندت 3 رنج كشيدن، سختي ديدن، زحمت ديدنستيز كردن، ستيهيدن
  • مكابره : 1 جدل، جروبحث 2 زور، قهر 3 ستيزه، معارضه 4 جنگ كردن، ستيزه كردن، معارضه كردنخودبزرگ نمايي 6 بزرگ منشي

مكاتبات : نوشته ها، نامه نگاري ها، مكاتبه ها، مراسلات، مراسله ها & محاورات، مكالمات  مكاتب : 1   مكتب ها 2 مشرب ها، نحله ها

مكاتبه كردن :نامه نگاري كردن، نامه نوشتن، عريضه نوشتن، مكتوب نوشتن، عريضه نگاري كردن  مكاتبه : 1 نامه نگاري، نامه نويسي، عريضه نگاري، مكتوب نويسي 2 نامه پراني & مكالمه، مناظره مكاتيب : مكتوب ها، نوشته ها، نامه ها، بنشته ها، رقعات، منشات، مرقومه ها & مجالس  مكارانه : خدعه آميز، مكرآميز، نيرنگ بار & ساده لوحانه

مكار : حيله باز، حيله گر، خدعه گر، دغل، دغلكار، رياكار، شياد، محتال، محيل، مزور، ناقلا 2 عشوه گر، عيار، فريب كار، فريبنده

مكارم : كرم ها، محامد، مكرمت ها، خوبي ها، بزرگواري ها، نيكي ها & ذمائم مكاره :اسم 1 حيله گر، قريب كار 2 بازار روز، بازار موسمي  مكاري : چاروادار، خربنده

مكاري : حيله بازي، حيله گري، شارلاتاني، فريبكاري، محيلي، ناكسي مكاسب : كسب ها، شغل ها، پيشه ها، حرفه ها، مكسب ها  مكاشفات : مكاشفه ها، كشف وشهود

مكاشفه : 1 دل آگاهي 2 اشراق، الهام، درك، كشف 3 تفكر

مكافات : 1 بادافره، عقوبت، جزا، كيفر 2 پاداش، تلافي، پاداش دهي، مزد 3 گرفتاري، دردسر، وضع دشوار 4 سختي، زحمت

مكافات داشتن :دردسر داشتن، زحمت داشتن، گرفتار عذاب شدن، معذب بودن  مكافات كردن : كيفردادن، عقوبت كردن، مجازات كردن، جزا دادن، عذاب كردن  مكالمات : مكالمه ها، گفت وگوها، گفت وشنودها، محاورات، محاوره ها & مكاتبات  مكالمه : تكلم، صحبت، گفتگو، گفت وشنود، محاوره & مكاتبه مكالمه كردن :گفت وگو كردن، با هم صحبت كردن، گپ زدن  مكانت : جا، جايگاه، درجه، رتبه، مقام، منزلت

مكان : 1 جا، جايگاه، حله، ربع، فضا، محل، مسكن، مقام، مقر، موضع 2 مقام، رتبه، پايه، جاه، منزلت & زمان

مكان نما : كرسر

مكانيزه : خودكار، ماشيني

مكانيسم : 1   سازوكار 2 نظام 3 شيوه كار، ساختار

مكانيك : 1   ميكانيك، مكانيستن، تعميركار اتومبيل و ماشين 2 علم بررسي نيرو و انرژي و حركت  مكانيكي : 1   مربوط به مكانيك 2 تعميرگاه اتومبيل

مكاوحت: 1 جدل، جنگ، جروبحث، مخالفت، ستيز، ستيزه، كارزار، محاربه، مجادله، مناقسه 2 ناسزاگويي 3 چيرگي، غلبه 4 چيره شدن، غالب گشتن 5 جنگ كردن، ستيزه كردن  مكايد : حيله ها، كيدها، مكرها، خدعه ها

مكتب : 1 آموزشگاه، دبستان، دبيرستان، كالج، مدرسه 2 كتاب، مكتب خانه 3 مشرب، نحله مكتبي : 1 منسوب ومربوط به مكتب 2 مكتب رو 3 پاي بند به مكتب، متعهد  مكتسب : اكتسابي، به دست آمده، كسب شده & فطري، جبلي  مكتشف : كاشف، يابنده & مبتدع

مكتوب : خط، دستخط، رقعه، رقيمه، طومار، عريضه، مراسله، مرقومه، مرقوم، منشور، نامه، نوشته، بنشته & منقول، ملفوظ

مكتوب كردن :نوشتن، تحرير كردن، به رشته تحرير درآوردن

مكتوم : پنهان، پوشيده، سر، مجهول، مختفي، مخفي، مستور، مكنون، نهفته & آشكار، مكشوف  مكتوم كردن : پنهان كردن، مخفي نگاه داشتن، نهفتن، مستور داشتن & عيان گشتن، آشكار شدن  مكتوم ماندن : پنهان ماندن، پوشيده ماندن & ظاهر شدن، فاش شدن

مكث : آرامش، ايست، تامل، تاني، توقف، ثبات، درنگ، سكته، طمانينه، نرمش، وقار، وقفه مكثار : بيهوده گو، پرحرف، پرگو، حراف، درازگو، وراج & كم حرف  مكث كردن : درنگ كردن، توقف كردن

مكدر : 1 آزرده، آزرده خاطر، دلتنگ، دلگير، رنجيده، غمگين، غمين، مچاله، ملول 2 تيره، تار، كدر مك : 1   درست، تمام، كامل 2 سرراست 3 زوبين، نيزه كوچك، مطرد

مكدر شدن : 1 تنگدل شدن، غمين شدن، دل گير شدن، غمگين شدن 2 آزردن، آزرده شدن، ناراحت شدن، آزرده خاطر شدن & محفوظ شدن، مشعوف شدن

مكدر كردن : 1 تنگدل كردن، دلگير كردن، غمين كردن، غمگين كردن 2 آزردن، آزرده خاطر كردن & محفوظ ساختن، مشعوف كردن 3 تيره كردن، كدر كردن  مكرآميز : خدعه بار، فريب آميز، محيلانه، نيرنگ آميز

مكر : 1 تزوير، تغابن، چاره، حقه، حيله، فسوس، محال، خدعه، خديعت، دستان، دغا، شيد، غدر، فريب، رنگ، زرق، ناموس، فسون، كيد، نارو، نيرنگ 2 فريفتن، خدعه كردن  مكررمكرر : بازگفته، پياپي، پي درپي، تكراري، مجدد، واگفته

مكرم : ارجمند، بخشنده، بزرگوار، جواد، سخاوتمند، سخي، كريم، محترم، معز مكرمت : بزرگواري، جوان مردي، بزرگي

مكروه : زشت، قبيح، كريه، مذموم، مستنكر، منفور، مهيب، ناپسند، ناخوش، ناخوشايند & مباح مكسر : خرد، شكسته & سالم

مكشوف : آشكار، برملا، پديدار، ظاهر، عيان، كشف شده، هويدا & ناپديد، ناپيدا، مكتوم، مكنون، نامكشوف، نهفته

مكشوف ساختن :آشكار كردن، نمايان ساختن، پديدار كردن، عيان كردن  مكشوف شدن : آشكارشدن، فاش شدن، عيان گشتن، ظاهر شدن  مكفي : بس، بسنده، كافي، كفايت كننده، مشبع & غيرمكفي

مكلف شدن : 1 متعهد شدن، عهده دار شدن 2 مجبور شدن، موظف شدن 3 به حد تكليف رسيدن، بالغ شدن

مكلف : 1 عهده دار، متعهد، مسئول، واداشته، مجبور، موظف 2 بالغ  مكمل : تام، كامل، متكامل، متمم & ناقص

مكمن : بزنگاه، پنهانگاه، كمينگاه، مخفي گاه، نخيزگاه

مكنت : تمكن، تمول، تنعم، توانگري، خواسته، ثروت، دارايي، مال، هستي & مسكنت مكنونات : 1 نهفته ها 2 خيالات، انديشه ها، افكار

مكنون : پنهان، پوشيده، مختفي، مخفي، مستور، مكتوم & آشكار، فاش، مكشوف مكيدن : مك زدن

مكيف : كيف آور، مستي بخش، نشاطبخش، نشئه زا، نشوه مكينه : 1 ماشين 2 كارخانه

مگر : 1 به جز، به استثنا، به غير، جز، غير، فقط، الا 2 شايد، فقط 3 همانا 4 از قضا

مگس پراني : 1  بي كاري 2 كسادي بازار  مگس : 1 پشه 2 ذباب

ملائكه : فرشتگان، ملك ها & شياطين، شيطان ها

ملا : 1 باسواد، تحصيل كرده، درس خوانده، عالم، فاضل 2 آخوند، روحاني، شيخ 3 مكتب دار & امي، بي سواد، عامي

ملابست : 1 آميزش، مخالطت 2 التباس، مشتبه سازي 3 آشنايي

ملاحت : 1 جاذبه، جذبه، خوشگلي، دلفريبي، شيرين رفتاري، لطافت 2 نمكين بودن، بانمك بودن، مليح بودن 3 خوب رو بودن، شيرين رفتار بودن

ملاح : 1 جاشو، دريانورد، كشتي بان، ملوان، ناخدا، ناوبان، ناوكار 2 شناگر، سباح، آب ورز

ملاحده : ملحدان، ملحدها، كافران، بي دينان، كفار، ايمان باختگان، بدكيشان، زنديقان، مشركان & مومنان

ملاحظه : 1 بررسي، ديد، نظر، نگرش 2 احتياط، حزم، دورانديشي، رعايت، مراعات 3 اعتنا، امعان، پاس، پروا، توجه، محابا، التفات، مراقبت، عنايت 4 بررسي كردن، توجه كردن، التفات كردن  ملاحظه شدن : 1  رويت شدن، مشاهده شدن 2 مورد بررسي قرارگرفتن  ملاحظه كار : باحزم، دورانديش، عاقبت نگر، محتاط & بي ملاحظه  ملاحظه كاري : باحزم، دورانديشي، عاقبت نگري، احتياط & بي ملاحظگي

ملاحظه كردن : 1  رويت كردن 2 بررسي كردن 3 احتياط كردن 4 رعايت كردن، مراعات كردن 5 اعتنا كردن، پروا كردن & ناديده گرفتن  ملاخور : 1 حيف وميل 2 ارزان

ملاخور شدن : 1 حيف وميل شدن، به يغما رفتن 2 ارزان شدن  ملاذ : پناه، پناهگاه، ماوا، معاذ، ملجا ملاز : زبان كوچك

ملازمت كردن :همراهي كردن، ملازمه كردن، دمخور بودن  ملازمت : مقارنه، ملازمه، همراهي

ملازم : 1 دمخور، همدم، همراه، هم نشين 2 خدمتكار، فراش، گماشته، نوكر 3 لازمه، ملتزم 4 متلازم، ملازمه 5 مراقبت، مواظبت

ملاست : 1 نرمي، همواري & درشتي، خشونت 2 نرم شدن

ملا شدن : 1 باسوادشدن، تحصيل كردن، درس خواندن، تحصيل كردن 2 فاضل شدن، عالم شدن، سواددار شدن

ملاط : آژند، شفته، مخلوطشن وماسه و آهك، ملات  ملاطفت آميز : دلجويانه، لطف آميز، عطوفت آميز، مهربانانه، نوازشگرانه & قهرآميز، قهرآلود  ملاطفت : دلجويي، عطوفت، لطف، مهرباني، نوازش

ملاطفت نمودن: لطف كردن، ملاطفت كردن، مدارا كردن، مهرباني كردن  ملاعبت : بازي، تجمش، شوخي، عشق بازي، لودگي

ملاعبه : 1 بازي، شوخي، سرگرمي 2 تجمش، عشق بازي، معاشقه، مغازله 3 لاس، لاسيدن  ملاعنه : ملعونان، لعنت شدگان، گجستگان  ملافه : ملاف، شمد، ملحفه

ملاقات : بازديد، برخورد، مقابله، تماس، برخورد، تلاقي، ديدار، رويارويي، سركشي، لقا  ملاقات كردن : 1  ديدار كردن، يكديگر را ديدن، زيارت كردن، ديدن كردن 2 روبرو شدن  ملاقاتي :صفت بازديدكننده  ملاقه : قاشق بزرگ، ملعقه، چمچه

ملاك : ارباب، خان، زمين دار، فئودال، ملك دار & زارع ملاك : 1 اصل، مايه 2 الگو، سند، معيار، مقياس، مناط

ملال : آزردگي، افسردگي، اندوه، اندوهگيني، بيزاري، حزن، رنج، رنجش، غم، ملالت & انبساط ملال آور : اندوهبار، اندوه آور، تاثرآور، رنج بار، غم انگيز، غم افزا، غم فزا، ملال انگيز، ممل & نشاطانگيز ملال انگيز : تاثرآور، خسته كننده، كسالت آور، كسالت بار، كسالت زا، ملال آور، ملالت بار، ملالت انگيز، ممل & شادي بخش، نشاطانگيز، نشاطافزا

ملالت : 1 آزردگي، آزرده دلي، افسردگي، اندوه، بيزاري، تكدر، حزن، دل آزردگي، دلتنگي، دلگيري، رنجش، ضجرت، سودا، كدورت 2 بيزار شدن، به ستوه آمدن & بهجت، نشاط

ملالت آور : خسته كننده، ملالت انگيز، دلگير، ملالت بار & بهجت انگيز، بهجت زا، نشاطĤور  ملالت بار : تكدرزا، كسالت آور، ملال انگيز، ملالت انگيز & شادي زا، مسرت بار ملامت آميز :سرزنش بار، طعن آميز، عتاب آميز، ملامت بار، نكوهش بار & تحسين آميز

ملامت : 1 بدگويي، تقبيح، توبيخ، زخم زبان، سرزنش، سركوفت، شماتت، طعنه، عتاب، قدح، لوم، نكوهش 2 سرزنش كردن & ستايش، تمجيد

ملامت پسند :سرزنش پسند، شماتت پسند، نكوهش پسند، نكوهش خواه

ملامت كردن :سرزنش كردن، نكوهيدن، شماتت كردن، نكوهش كردن، سركوفت زدن، عتاب كردن & تحسين كردن، ستايش كردن

ملامت كنان : 1 سرزنش كنان، شماتت كنان، عتاب كنان، نكوهش كنان 2 طعنه زنان

ملامتگر : 1 پرخاشگر، سرزنشگر، لوامه، ملامت گو، نكوهش گر & ستايشگر 2 ملامت كن، ملامت كننده  ملامت گو : سرزنشگر، ملامتگر، شماتت كننده، نكوهش گر

ملاهي : 1 خوشي، عشرت، عياشي، لهو 2 اسباب لهو، آلات لهو، بازيچه ها

ملايمت : ارفاق، اعتدال، بردباري، رفق، سازگاري، شكيبايي، صلح جويي، لطف، مدارا، مسالمت، مهرباني، نرمي، نعومت & تندي، خشونت

ملايم : 1 خليق، سازگار، صلح جو، مهربان، معتدل، نرم خو & خشن، ناسازگار 2 آهسته، به تاني، كند، يواش & تند، سريع، مطبوع، نوشين 4 خوشايند & ناخوشايند، نامطبوع

ملايم شدن : 1 نرم خو شدن، مهربان شدن، معتدل شدن، خليق شدن، سازگار شدن 2 آهسته شدن، كند شدن

ملايم كردن : 1 مهربان كردن، نرم خو كردن، خليق كردن، سازگار كردن 2 آهسته كردن، يواش كردن، كند كردن

ملايي : 1 آخوندي 2 تحصيل كردگي، سواد، سوادداري & بي سوادي ملاء : 1 پري 2 انجمن، دسته، گروه، محفل، مردم & خلاء  مل : 1 باده، خمر، شراب، صهبا، مي 2 پرسياوشان 3 امرود، گلابي  ملبس : 1 پوشيده، مستور 2 مشتبه، خلطشده، درآميخته  ملبس شدن : لباس پوشيدن، پوشيدن  ملبس كردن : لباس پوشاندن، پوشاندن

ملبوس : پوشاك، پوشيدني، جامه، رخت، كسوت، لباس

ملت : 1 آيين، روش، دين، شريعت، كيش، مذهب 2 امت، خلق، قوم، مردم & حكومت، دولت ملتبس : 1 پوشيده، مكتوم، نهفته، مبهم 2 مشتبه

ملت پرستي : قوم گرايي، ملت خواهي، ملت گرايي، ناسيوناليست

ملتجا : پناهگاه، ملجا، ملاذ، امن گاه  ملتجي : پناه جو، پناهنده، زينهاري

ملتجي شدن : پناه خواستن، پناه جويي كردن، پناه آوردن، پناهنده شدن، زينهار خواستن  ملت خواهي : ملت پرستي، ناسيوناليسم

ملتزم :صفت 1 ملازم، همراه 2 متعهد، موظف، عهده دار  ملتفت : 1 آگاه، بااطلاع، باخبر 2 متوجه، مراقب، مواظب  ملتفت شدن : متوجه شدن، توجه كردن، دريافتن، التفات كردن  ملتفت كردن : آگاه كردن، متوجه كردن، توجه دادن، هشيار ساختن  ملتمس : التماس كننده، خواهشگر  ملتمسانه : التماس آميز، عاجزانه، عجزآميز

ملتهب : 1 پرالتهاب، سوزان، سوزنده 2 شعله ور، مشتعل

ملتهب شدن : 1 ملتهب گشتن، پرالتهاب شدن 2 داغ شدن، سوزان گشتن 3 برافروختن، پرلهيب شدن، برآشفتن، آشفته شدن 4 شعله ور شدن، مشتعل گشتن  ملجا : پناهگاه، پناه، حفاظ، مامن، ماوا، ملاذ

ملحد : 1 بت پرست، بدآيين، بددين، بدكيش، بدمذهب، بي ديانت، زنديق، كافر، لامذهب، مرتد، مشرك، هندو 2 ايمان باخته 3 منحرف، شوريده راه

ملحفه : ملافه، روانداز

ملحقات : پيوست ها، ضمايم، منضمات

ملحق :اسم پيوست، پيوسته، ضميمه، متصل، منضم، وابسته

ملحق شدن : پيوستن، منضم شدن، متصل شدن & جدا شدن، گسستن  ملحق كردن : 1 متصل كردن، پيوند دادن 2 منضم كردن، الحاق كردن، افزودن  ملح : 1   نمك 2 ملاحت

ملحوظ داشتن : 1  لحاظ كردن، منظور كردن، ملاحظه كردن، درنظرگرفتن 2 ديدن، نگريستن  ملحوظ شدن : 1 لحاظشدن، منظور شدن، ملاحظه شدن، درنظر گرفتن 2 ديدن، نگريستن  ملحوظ : 1 لحاظ، مدنظر، منظور 2 ملاحظه شده، لحاظشده  ملخ : 1 پروانه 2 جراد 3 ميگو

ملخص : 1 چكيده، خلاصه، فشرده، كوتاه، مجمل، مختصر & مطول 2 پاك، خالص، ناب 3 سره & ناخالص، ناسره

ملزم : متعهد، متقبل، مجبور، ملتزم، وادار، واداشته  ملس : ميخوش، ترش شيرين

ملعبه : 1 آلت دست، بازيچه، ملعب 2 مسخره، مضحكه

ملعنت: 1   بدذاتي، شرارت، شيطنت، موذيگري 2 ملعنه 3 بيچارگي، بدبختي، شوربختي  ملعون : 1 عاق، گجسته، لعنتي، لعن شده، نفرين شده 2 منفور  ملغا : 1 ابطال، باطل، لغو 2 منتفي

ملغا شدن : لغو شدن، باطل شدن، ابطال گرديدن، بي اثر شدن & 1 تاييد شدن 2 باب شدن، متداول شدن

ملغا كردن : لغو كردن، باطل كردن، ابطال كردن، بي اثر كردن & 1 تاييد كردن 2 باب كردن، متداول كردن

ملفوظ : 1 تلفظشده، اداشده 2 تلفظپذير، قابل تلفظ  ملك : پري، جبرئيل، سروش، فرشته

ملكت : 1 اقليم، خطه، قلمرو 2 كشور، مملكت 3 امارت، پادشاهي، سلطنت ملك : 1 ثروت، دارايي، مال 2 ارض، باغ، تيول، زمين، ضياع

ملك : 1 خداوند 2 امپراطور، امير، پادشاه، خديو، خسرو، خليفه، سلطان، شاهنشاه، شاه، شهريار 3 صاحب

& رعيت

ملك : 1 خطه، سرزمين، شهر، قلمرو، كشور، ولايت 2 استيلا، پادشاهي، سلطه، فرمانروايي 3 احتشام، بزرگي، عظمت 4 جهان ظاهر، عالم سفلي

ملك دار : زمين دار، فئودال، مالك، ملاك، صاحب ملك

ملك زاده، ملكزاده: اميرزاده، شاهزاده & گدازاده

ملكوت : 1 عالم علوي، عالم غيب، عالم مجردات، لاهوت & ناسوت 2 عالم فرشتگان 3 بزرگي، عظمت  ملكوتي : 1 آسماني، روحاني، صمداني، غيبي، قدسي، لاهوتي 2 الهي، الوهي، ايزدي، رباني، يزداني & ناسوتي

ملكوك شدن : 1 لكه دار شدن، آلوده شدن 2 بدنام شدن 3 رسواگشتن، مفتضح شدن  ملكوك كردن : 1  لكه دار كردن، آلوده كردن 2 بدنام كردن 3 رسوا كردن، مفتضح كردن  ملكوك : 1   لكه دار 2 آلوده 3 بدنام، رسوا، مفتضح  ملكول : كوچكترين جزء جسم، ذره  ملكه : شهبانو، شهربانو & پادشاه

ملكه : 1   ملك، قدرت 2 صفت، سجيه & حال  ملكي : پاي پوش، كفش، گيوه، پاپوش  ملكيت : تصاحب، تملك، مالكيت

ملل : 1 ملت ها، اقوام، قبايل، قبيله ها، خلق ها، قوم ها & نحل، نحله ها 2 اديان، مذاهب  ملمع : الوان، رنگارنگ

ملموس : بسوده، قابل لمس، لمس كردني & غيرملموس

ملموس شدن : 1 قابل لمس شدن 2 قابل درك شدن، ادراك پذيرشدن  ملموس كردن : 1 قابل لمس كردن 2 قابل درك كردن، ادراك پذير كردن

ملنگ : 1 تردماغ، سرخوش، شاداب، سرمست، شنگول، لول، مست، مخمور 2 سرحال، بانشاط 3 درويش، قلندر (هند، افغانستان) 4 كم خرد، نادان

ملوان : 1 جاشو، دريانورد، كشتيبان، ملاح، ناوبان، ناوكار 2 شب وروز ملوث : آغشته، آلوده، پليد، كثيف & پاك ملوث شدن : پليدگشتن، آلوده شدن & منزه شدن  ملوث كردن :آلودن، آلوده كردن & منزه ساختن  ملودي : نغمه، نوا، آهنگ

ملوس : خوشگل، دلپذير، دوست داشتني، ظريف، قشنگ، جذاب، مليح، ملوسك  ملوط : امرد، خنيث، لواطه، مخنث

ملوك الطوايفي :خان خاني، خان سالاري، ارباب سالاري، مالك سالاري، فئودالي، قبيله سالاري، عشيره سالاري

ملوكانه : پادشاهانه، خسروانه، شاهانه، شاهوار ملوك : پادشاهان، شاهان، ملك ها & رعايا، رعيت ها  ملول: 1 آزرده، اندوهگين، بيزار، تنگ دل، دلتنگ، دل مرده، غمگين، غمناك، متاثر، مكدر، نژند، نفور 2 ولرم & 1 شاد 2 داغ، سرد

ملول ساختن : 1 به ستوه آوردن، بيزار كردن 2 افسرده كردن، اندوهگين كردن، غمگين كردن & شادمان كردن

ملول شدن : 1   به ستوه آمدن، بيزار شدن، نفور شدن 2 افسرده شدن، ملال زده شدن، دلتنگ شدن، غمگين شدن & شادشدن

ملول كردن : 1   به ستوه آوردن، بيزار كردن 2 افسرده كردن، اندوهگين كردن، غمگين كردن & شادمان كردن

ملول گشتن : 1 به ستوه آمدن، بيزار شدن، نفور شدن 2 افسرده شدن، ملال زده شدن، دلتنگ شدن، غمگين شدن & شادشدن

ملون : 1 الوان، رنگارنگ 2 ذوبحرين ملو : هيز

ملهم : الهام بخش، الهام كننده

ملهوف : 1 دادخواه، ستمديده، مضطر، مظلوم 2 غمگين، اندوهگين، غمزده، غمين  ملي پوش : ورزشكار عضوتيم ملي  مليت : 1 قوميت 2 تابعيت 3 هويت ملي

مليح: 1 باملاحت، بانمك، مليحه، نمكين 2 گندمگون، گيرا 3 خوشگل، دل ربا، زيبا، قشنگ & زشت، بدگل 4 خوش آيند، دل نشين، دوست داشتني

ملي : 1   مربوط به ملت، عمومي 2 ملت گرا، ملت خواه 3 مردمي & دولتي 4 خصوصي، غيردولتي & دولتي

ملين : 1 يبوست زدا 2 نرم كننده،  آرامكننده

ممات : 1 فوت، مرگ، وفات 2 لحظه مرگ، واقعه & حيات

ممارست : 1 تكرار، تمرين، ورزش، ورزيدگي 2 تمرين كردن، ورزش كردن، ورزيدن  ممارست كردن :تكرار كردن، تمرين كردن  مماس : داراي تماس

مماس شدن : 1 تماس يافتن 2 تلاقي يافتن 3 ساييده شدن

مماشات : اهمال، تسامح، سازگاري، سازش، مدارا، مسامحه، معاطله، مماطله، نرمي، همراهي

مماشات كردن :مدارا كردن، سازش كردن، نرمي به خرج دادن، سازگاري كردن، مدارا كردن، همراهي كردن & لجاجت ورزيدن

مماطله : 1 اهمال، تسويف، درنگ، تاخير، مسامحه، مماطلت، مماشات، سهل انگاري، دفع الوقت 2 منع كردن، جلوگيري كردن 3 دفع الوقت كردن

مماطله كردن : 1 درنگ كردن، تاخير كردن، معطل كردن، دفع الوقت كردن 2 اهمال ورزيدن، سهل انگاري كردن، مسامحه كردن

ممالك : 1   مملكت ها، كشورها 2 ايالات، ايالت ها 3 ولايات، ولايت ها  مماليك : 1 بندگان، غلامان 2 كنيزان

ممانعت : 1 بازداشتن 2 جلوگيري، خودداري، دفع، قدغن، منع & ترغيب  ممانعت شدن : منع شدن، بازداشته شدن، جلوگيري شدن  ممانعت كردن :باز داشتن، جلوگيري كردن، منع كردن

ممتاز : 1 برگزيده، زبده، منتخب، نخبه 2 سرآمد، برجسته 3 متمايز، چشمگير، مشخص 4 عالي، برتر، خوب 5 اعلا 6 نفيس، مرغوب 7 متشخص، مشهور، مهم 8 شاخص  ممتاز شدن : برترشدن، برجسته شدن، سرآمد گشتن، متمايز شدن  ممتحن :صفت آزما، آزمايشگر، آزماينده، امتحان كننده

ممتد : 1 امتداددار، دراز 2 طولاني، طويل 3 كشيده 4 وسيع 5 پيوسته، مدام & منقطع  ممتع : 1 پر، وافي 2 پربهره، سودمند، نافع ممتع شدن : بهره مندشدن، برخوردار شدن

ممتلي :آكنده، انباشته، پر، سرشار، مشحون، مملو & تهي، خالي ممتلي شدن : پر شدن، لبالب شدن، لبريز گشتن، آكنده شدن، مملو شدن  ممتلي كردن : پر كردن، لبالب كردن، لبريز كردن، مملو كردن، آكندن  ممتنع : 1 محال، ناشدني، ناممكن 2 امتناع كننده، خودداري كننده & ممكن ممد :اسم 1 معاون، ياري دهنده، ياريگر، ياور 2 كشنده

ممدوح : 1 ستوده، محمود & مقدوح، ناممدوح 2 ستايش شده، تحسين شده & ستايشگر  ممدود : 1 كشيده 2 طولاني، دراز 3 گسترده، وسيع  ممر : 1 راه، طريق 2 گذرگاه، معبر، عبورگاه 3 پل، جسر  ممزوج : آميخته، درهم، قاطي، مخلوط، مركب

ممزوج شدن : آميخته شدن، مخلوط شدن، درهم رفتن، قاطي شدن، تركيب شدن  ممزوج كردن :آميختن، مخلوط كردن، درهم كردن، قاطي كردن، تركيب كردن

ممسك : بخيل، تنگ چشم، تنگ نظر، خسيس، زفت، گرسنه چشم، لئيم، نان نخور، نظرتنگ & سخي، كريم

ممسكي : بخل، خست، لئامت & سخاوت

ممكن : امكان پذير، شدني، صورت پذير، محتمل، مقدور، ميسر، ميسور & 1 غيرممكن 2 واجب  ممكن شدن : 1 ميسر شدن، امكان يافتن، مقدور شدن 2 عملي شدن، به حقيقت پيوستن، محقق شدن  ممل : خسته كننده، كسالت بار، كسالت زا، ملال آور، ملال انگيز، ملالت بار & نشاطĤور


مملكت اقليم، سرزمين، قلمرو، كشور، ولايت

مملو : آكنده، انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبريز، مشبع، مشحون، ممتلي & تهي، خالي مملو شدن : پرشدن، لبريز شدن، لبالب شدن، سرشار شدن، آكنده شدن، ممتلي شدن  مملوك : برده، بنده، زرخريد، عبد، غلام & ارباب، مالك

مملو كردن : پر كردن، لبريز كردن، لبالب كردن، سرشار كردن، آكندن، ممتلي كردن  ممنوع الورود : 1 قاچاق 2 قرق

ممنوع : غيرمجاز، غيرقانوني، قدغن، ممنوعه، منع شده، ناروا، نهي & مجاز ممنون : سپاسگزار، قدردان، متشكر، منت پذير، نمك شناس & كفور ممنون شدن :سپاسگزار شدن، قدردان بودن، متشكر شدن، سپاس داشتن  مموش : 1   فكلي 2 قرتي، بچه قرتي 3 ژيگولو  ممه : 1 پستان 2 پستانك  ممهور شدن : مهرشدن  ممهور :اسم مهر، مهرشده مميت : ميراننده & محيي

مميز :اسم 1 ارزياب، شناسا، مفتش، مقوم 2 شاخص، مشخص 3 آگاه، دانا

مميزي ارزيابي، بررسي، تحقيق، تفتيش، رسيدگي، سانسور، وارسي منابر : منبرها

منابع : 1   منبع ها، سرچشمه ها 2 ماخذ، مرجع ها

مناجات : 1 دعا، رازگويي، نيايش 2 رازونياز كردن (باخدا) 3 نجوا كردن 4 سحر، سحرگاه (در ماه رمضان)

مناجات كردن : 1 رازونياز كردن، نجوا كردن، دعا خواندن، نيايش كردن 2 سحرخواني كردن، مناجات خواني كردن، مناجاتگري كردن  مناجاتي : مناجاتگر، مناجات خوان

منادي : جارچي، منادي گر، ندادهنده، نداگر، هاتف منار : گلدسته، ماذنه، مناره مناره : گلدسته، ماذنه، منار

منازع :صفت پيكارجو، دشمن، ستيزه جو، ستيزه گر، عدو، مبارز، محارب، مدعي، معاند

منازعه : تنازع، جدال، جنگ، دعوا، كشمكش، مرافعه، مناقشه، نزاع، منازعت، درگيري، ستيز، ستيزه  منازل : 1   خانه ها، سراها، منزل ها 2 مراحل 3 اتراقگاه ها  مناسبات : روابط، ارتباطات، وابستگي ها، پيوندها

مناسبت : 1 ارتباط، بستگي، تناسب، ربط، سنخيت، موافقت، موقعيت 2 دليل، جهت، سبب، انگيزه  مناسب 1 درخور، زيبنده، شايسته، قابل، نيكو 2 بموقع، جور، سازگار، مساعد، موافق 3 فراخور، معقول 4 مشابه، همانند 5 ارزان، رخيص & نامناسب

مناسك : آداب، آيين ها، سنن، عبادات، عبادت ها، منسك ها، مراسم، نيايش ها مناصب : رتبه ها، درجه ها، منصب ها، مقامات

مناصحت : اندرز دادن، پنددادن، نصح، نصيحت كردن

مناصفه : دونيمه كردن، دوبخش كردن، دوقسمت كردن، نصف كردن

مناط : 1 اساس، بنيان، حجت، سند، ملاك 2 معيار، مبنا 3 آويختگي، آويزش، تعليق مناطق : منطقه ها، نواحي، ناحيه ها  مناظر : پرسپكتيو، چشم اندازها، منظره ها

مناظره : 1 بحث، جدل، مباحثه، مجادله، مذاكره، مطارحت 2 مباحثه كردن، مجادله كردن، ستيهيدن  مناظره كردن :مباحثه كردن، مجادله كردن، بحث كردن  مناع : بازدارنده، منع كننده

مناعت : 1 بزرگ منشي، بلندنظري، بزرگواري، بلندهمتي، عزت نفس، والاهمتي 2 بلندنظر بودن 3 طبع عالي داشتن

منافات : اختلاف، تفاوت، تنافر، تضاد، ناهم خواني، تناقض، مغايرت، ناسازگاري


منافات داشتن : 1 فرق داشتن، اختلاف داشتن، تفاوت داشتن 2 نقيض بودن، تضاد داشتن، ناهم خواني داشتن، ناسازگار بودن، ناسازگاري داشتن، تضاد داشتن، ناهم خوان بودن  منافذ : 1   منفذها، سوراخ ها 2 محل هاي نفوذ

منافع : فوايد، مزايا، مصالح، سودها، منفعت ها، فايده ها & مضار منافقانه : رياكارانه، مزورانه

منافقت : تزوير، دورويي، سالوس، ظاهرنمايي، نفاق منافق :صفت 1 دورو، رياكار، مزور & صادق 2 غماز 3 كافر

منافي :اسم تناقض، ضد، مخالف، مغاير، انكاركننده، ناسازگار، ناساز، نافي، نفي كننده  مناقب : خصايل، فضايل، محاسن، محامد، محمدت ها، منقبت ها، نيكي ها  مناقشات : مناقشه ها، جدال ها، مجادله ها، ستيزه ها، منازعه ها

مناقشه : بحث، جدال، جدل، ستيز، ستيزه، ستيزه جويي، سختگيري، كشمكش، مجادله، منازعه، نقار  مناقشه كردن : 1 نزاع كردن، بحث كردن، جدل كردن 2 ستيز كردن، ستيزه جويي كردن، خصومت ورزيدن

مناقصه : 1   ارزان خري 2 كم كردن، رقابت كردن (درقيمت و فروش)، مناقصت  مناكحت : زناشويي، عروسي، مناكحه، مزاوجت، نكاح، وصلت & بيزاري، جدايي، طلاق  مناكحه : زناشويي، عروسي، مزاوجت، مناكحت، نكاح، وصلت & طلاق

منال : 1 درآمد، ملك 2 تمكن، تمول، ثروت، دارايي منام : 1 خواب، رويا 2 خوابگاه  منان : بخشايشگر، بخشنده، منت گزار

مناهج : 1 منهج ها، راه ها، طريق ها، طرق 2 شيوه ها، روش ها  مناهي : نهي شده ها، منكرات

منبر : 1 تريبون، كرسي 2 جلسه سخني راني، مجلس وعظ  منبري : واعظ، خطيب، روضه خوان، موعظه گر

منبسط : 1 باز، گسترده، گشاده، گشوده 2 بشاش، خوشحال، شادان، گشاده رو & بسته، منقبض منبع : اصل، چشمه، سبب، سرچشمه، علت، ماخذ، مبداء، مرجع، منشا  منبعث : 1 برانگيخته 2 نشات گرفته، ناشي  منبعث شدن : نشات گرفتن، ناشي شدن(از )  منت : احسان، برتري، سپاس، شكر، فضل، نيكي، لطف  منتج : 1 برآيند، منتجه 2 منتهي، منجر

منتج شدن : 1 نتيجه دادن 2 منجر شدن، منتهي شدن

منتخب : انتخاب شده، برگزيده، زبده، صفوت، گزيده، مندوب، نخبه، نقاوه & انتصابي  منت داشتن :سپاس گزار بودن، متشكر بودن، ممنون بودن، منت پذير بودن  منتزع : 1 جدا، سوا، كنده، منفك 2 مجرد منتزع شدن : جداشدن، جدا گشتن

منتسب : 1 خويشاوند، قوم، منسوب، وابسته & منتزع 2 نسبت داده شده  منتسب كردن : 1 نسبت دادن، انتساب دادن 2 وابسته كردن  منتشا : عصاي قلندر، چوب دستي درويشان  منتشر :صفت 1 پراكنده، متفرق 2 انتشار، پخش، چاپ

منتشر شدن : 1 انتشار يافتن 2 پخش شدن، توزيع شدن 3 پراكنده شدن 4 چاپ شدن، به چاپ رسيدن 6 سرايت كردن 7 گسترده شدن

منتشر كردن : 1 انتشار دادن 2 پخش كردن، توزيع كردن 3 پراكندن 4 چاپ كردن، به چاپ رساندن 5 سرايت دادن 6 گستردن 7 ترويج كردن، رواج دادن  منتصر : پيروز، غالب، فاتح، ناصر & مغلوب، مقهور

منتظر : 1 اميدوار، انتظاركش، چشم به راه، گوش به زنگ 2 مترصد، مترقب 3 متوقع، مراقب، نگران منتظر خدمت :معلق، بركناري (موقت)

منتظر شدن : صبر كردن، انتظار كشيدن، منتظر ماندن، چشم به راه بودن  منتظم : آراسته، بسامان، مرتب، منظم & نامنتظم، غيرمنتظم

منتفع : سودبرنده، نفع برنده، بهره ور، بهره مند & متضرر، خسران ديده، زيان رسيده  منتفي : برطرف، رد، رفع، نفي، نفي شده، انجام نشدني

منتفي شدن : 1 برطرف شدن، از بين رفتن، از ميان رفتن 2 مسكوت ماندن، رها شدن

منتقد :صفت 1 انتقادكننده، ايرادگير، ناقد، خرده گير، عيب جو، معترض، نكته گير، انتقادگر، انتقادجو 2 ناقد، نقدنويس

منتقل :صفت 1 جابه جايي، نقل مكان 2 انتقال يافته 3 نقل شده، برده شده

منتقل كردن : 1 جابه جا كردن، انتقال دادن، نقل مكان دادن 2 بردن 3 رساندن، ابلاغ كردن & منتقل شدن

منتقم :صفت انتقام جو، كينه توز، كينه خواه، كينه جو، كينه كش، كينه ورز، كينه ور & عفو

منت گذاشتن : 1 منت نهادن، به رخ كشيدن 2 لطف كردن، محبت كردن، نيكي كردن، احسان كردن & منت پذيرفتن  

منت نهادن : 1 منت گذاشتن 2 لطف كردن، محبت كردن 3 احسان كردن، نيكي كردن  منتهااليه : آخر، انتها، پايان، ته & آغا

منتها : 1 اما، ليكن، ولي 2 آخر، انتها، پايان 3 درنهايت  منتهي : مختوم، منجر

منثور :اسم 1 پراكنده، متفرق 2 نثر 3 شب بو & منظوم

منجح : 1   كامروا، كامياب 2 پيروز، پيروزمند 3 نجات بخش، ناجي، رهايي بخش، رهاننده  منجر : كشيده، منتج، منتهي، كشيده شده

منجلاب : 1 باتلاق، لجن زار 2 گرداب، ورده 3 پارگين، گنداب، وحل 3 دامگاه، دامگه 4 گودال  منجلي : آشكار، جلوه گر، جلي، عيان & مختفي

منجلي شدن : آشكارشدن،  جلوهگر شدن، عيان گشتن، منجلي گشتن، متجلي شدن

منجلي كردن : آشكار كردن، جلوه گري كردن، آشكار ساختن، عيان كردن، تجلي كردن، ظاهر شدن  منجم : اخترشناس، ستاره شناس، گردون شناس، نجوم دان، اختربين  منجمد شدن : 1 يخ زدن، يخ بستن 2 فسردن

منجمد : 1 يخ بسته، يخ زده 2 بسته، جامد، دلمه & مايع 3 بي حركت  من جمله : ازآن جمله، ازآن ميان، ازجمله  منجنيق : فلاخن، قلاب سنگ، قلماسنگ

منجي :اسم رهاننده، رهايي بخش، ناجي، نجات بخش، نجات دهنده

منحرف : 1 بيراهه رو، فاسد، خراب، آن كاره، پالان كج، سست قدم، كجرو، گمراه، منحط 2 انحراف دار، قيقاج، متمايل، ناراست 3 ملحد & مهتدي

منحرف شدن : 1 فاسد شدن، خراب شدن، منحط شدن، آن كاره شدن 2 بيراهه رفتن، گم راه شدن 3 انحراف داشتن 4 دور شدن (از راه راست)

منحرف كردن : به بيراهه كشاندن، گم راه كردن، از راه به در بردن  منحصرمنحصر شدن :انحصار يافتن، محدود شدن  منحصر كردن :منحصر ساختن، محدود كردن

منحصر : 1 مختص، مخصوص، ويژه 2 انحصاريافته 3 محدود، محصور  منحط : 1 انحطاطيافته، پست، غاوي، فرومايه 2 فاسد، گمراه، منحرف  منحل : 1 برچيده، تعطيل، متلاشي، منحله & برپا، داير 2 بازشده، حل شده

منحل شدن : 1 انحلال يافتن، برچيده شدن 2 گسسته شدن، گسيخته شدن 3 از هم پاشيدن، متلاشي شدن 4 حل شدن، وا شدن

منحني : 1 انحنادار، خميده، قوس دار، كج، مقوس 2 هلال، خميده & مستقيم

منحوس : بداختر، بدبخت، شوم، مشئوم، نامبارك، ناميمون، نحس، نكبتي & مبارك، همايون منحول :اسم سخن بربسته، شعربربسته، منتسب، انتحالي  من حيث المجموع : ازهرنظر، به طوركلي، جمعاً، روي هم رفته، كلاً منخر : سوراخ بيني

من : 1 خود، خويشتن، خويش 2 ضمير 3 نفس 4 ضمير اول شخص مفرد 5 سه كيلو، واحد وزن

من درآوردي : 1 بي پايه، بي سروته، جعلي، ساختگي، مجعول، نامربوط، بي ماخذ 2 من درآري، من عندي

مندرج : ثبت شده، درج شده، ضبط، نوشته

مندرس : اسقاط، پاره پاره، پوسيده، خلق، خلقان، ژنده، فرسوده، كهنه، مرقع & نو مندرس شدن :فرسوده شدن، ژنده شدن، كهنه شدن، پاره پاره شدن  مندوب : مستحب & 1 حرام 2 واجب 3 منتخب، برگزيده  منديل : 1 دستار، سربند، عصابه، عمامه 2 دستمال منزجر : بيزار، دل زده، متنفر، نفور

منزجر شدن : بيزارشدن، دل زده شدن، متنفر شدن، نفور گشتن  منزجر كردن : بيزار كردن، متنفر كردن، دل زده كردن

منزلت داشتن : 1 ارج داشتن، قرب داشتن، قدر داشتن، حرمت داشتن 2 ارزش داشتن، اهميت داشتن، اعتبارداشتن 3 شان داشتن، مرتبت داشتن 4 مكانت داشتن، درجه و پايه داشتن

منزلت : 1 شان، درجه، رتبه، مقام، مرتبه، مرتبت 2 حد، محل، پايگاه، جايگاه، پايه 3 ارزش، اهميت، اعتبار، ارج، بها 4 جاه، شان 5 قدر، قرب، حرمت، آبرو

منزل : 1 جا، مكان 2 جايگاه، مقام 3 بيت، خانه، دار، دولت سرا، سامان، سرا، كاشانه، ماوا، مسكن، موطن، نشيمن، وثاق، يورت 4 مرحله 5 اهل بيت، زن و فرزندان 6 مقصد، هدف 7 اقامتگاه 8 مسافت بين دواتراق 9 منزلگاه، منزلگه  منزل دادن : جا دادن، سكونت دادن

منزل داشتن : اقامت كردن، سكونت داشتن، ساكن بودن

منزل كردن : اقامت كردن، منزل گرفتن، خانه گرفتن، ماوا گرفتن، سكنا گزيدن  منزوي :صفت خلوت نشين، خلوتي، عزلت گزين، گوشه گير، گوشه نشين، معتزل، معتكف

منزوي شدن : خلوت گزيدن، گوشه گير شدن، عزلت گزيدن، تنها شدن، دوري گزيدن، گوشه نشين شدن

منزوي كردن : 1 تنها گذاشتن، گوشه نشين كردن 2 به حاشيه راندن، حاشيه نشين كردن  منزه : 1 پاك، پاكيزه، مقدس، مهذب، نظيف 2 بري، مبرا 3 پاكدامن 4 بي آلايش & ناپاك، نامنزه  منسجم : انسجام يافته، باانسجام، ساختاريافته، پيوسته، سيستماتيك، مدون، نظام مند، يك پارچه & غيرمنسجم

منسوبان : ارحام، اقربا، اقوام، خويشان، منسوبين & بيگانگان، غربا منسوب : 1 خويش، قوم، متعلق، منتسب، وابسته 2 مربوط، پيوسته & غريبه منسوجات : بافته ها، پارچه ها، بافته شده ها، بافتني ها  منسوج :اسم بافته، پارچه، نسيج

منسوخ شدن : 1 ازرواج افتادن، نامتداول گشتن، از بين رفتن & باب شدن، متداول گشتن 2 لغو شدن، ملغا شدن، باطل شدن 3 نامعتبر شدن، از اعتبار افتادن

منسوخ كردن : 1  باطل كردن، ازبين بردن 2 لغو كردن، ملغا ساختن & باب كردن، متداول ساختن 3 ازرواج انداختن

منسوخ گشتن : 1 باطل شدن، ازبين رفتن 2 لغو شدن، ملغا شدن & باب شدن، متداول شدن 3 ور افتادن

منسوخ : 1 نسخ، نسخ شده، باطل گرديده، فسخ شده 2 ازبين رفته، ورافتاده، نامتداول، نارايج، دمده & رايج، مد

منشات : تحريرات، مراسلات، مكتوبات، نامه ها

منشا : 1 اصل، سرچشمه، مبداء، محل پيدايش، منبع 2 سبب، باعث، موجب 3 جاي نشوونما  منش : خصلت، خلق، خو، خوي، داب، سجيه، سگال، شخصيت، طبع، طبيعت، عادت منشعباب : 1 شاخه ها، متفرعات 2 شعبه ها  منشعب : شاخه، شاخه شاخه، متفرع

منشعب شدن : 1 جدا شدن، كناره گرفتن 2 شاخه شاخه شدن، متفرع گشتن  منشق : 1 پاره، شكافته 2 تركيده، منفجر

منشور :اسم 1 اجازه، حكم، خط، رقعه، رقيمه، طغرا، طومار، عرضحال، عريضه، فرمان، كاغذ، مراسله، مرقومه، مكتوب، نامه، نبشته، نوشته، ورقه 2 بلور 3 چندوجهي 4 پراكنده، منتشر 5 زنده شده، مبعوث 6 اصول، نظريات

منشيانه : 1 به شيوه منشيان، اديبانه، دبيرانه 2 پرتكلف، متكلفانه  منشي : دبير، كاتب، كاغذنويس، مترسل، نويسنده منشي گري : دبيري، كتابت، نويسندگي

منصب : 1 پايگاه، جاه، درجه، قدر، مرتبه، مقام 2 پيشه، سمت، شغل، كار  منصب دار : صاحب منصب، داراي مقام

منصرف : پشيمان، برگشته، انصراف يافته، صرف نظركرده

منصرف شدن : 1 ترك كردن، چشم پوشي كردن، صرف نظر كردن(ازقصد و ميل) 2 انصراف حاصل كردن، برگشتن، عدول كردن  منصرم : بريده، جدا، گسسته، منقطع

منصف : 1 انصاف دار، باانصاف، بامروت 2 حق بين، دادگر، عادل & بي انصاف 3 بي نظر 4 آزرم جو  منصفانه : حق بينانه، دادگرانه، عادلانه منصفت : انصاف، دادگري، عدالت، عدل، قسط منصف : 1 نيمساز 2 منصف الزاويه 3 دونيمه كننده

منصوب : 1 تعيين، برگماشته، نصب شده، نصب 2 برپا، قايم، مستقيم منصوب شدن : گماشته شدن، نصب شدن، پست گرفتن

منصوب كردن :برگماشتن، گماشتن، منصب دادن، منصب بخشيدن

منصور : پيروز، چيره، غالب، فاتح، فيروز، نصرت يافته، فيروزمند، مظفر & مغلوب، مقهور منصه : 1 كرسي، تخت 2 محل حضور، جايگاه 3 جلوه گاه  منضبط : باانضباط، بانظم، مرتب، منظم منضج : كاركن، مسهل، منجز منضمات : لواحق، ضمايم، پيوست ها  منضم : پيوست، ضميمه، ملحق

منضم شدن :ضميمه شدن، پيوستن، ملحق شدن، متصل شدن  منضم كردن :ضميمه كردن، متصل كردن

منطبق : 1 برابر، تطبيق يافته، مطابق، موافق، يكسان 2 برهم نهاده، روي هم قرارگرفته  منطفي : خاموش، فرونشانده & مشتعل  منطفي شدن : خاموش شدن، به خاموشي گراييدن

منطق : 1 سخن، كلام 2 بينه، عقل 3 روش شناسي، متدولوژي 4 دليل، علت  منطقه : بخش، حدود، خطه، محدوده، ناحيه

منطقي :اسم 1 عقلايي، عقلاني، مدلل، درست، سنجيده، معقول 2 روش شناس، منطق دان 3 جدلي & غيرمنطقي، نامعقول

منطوق : ظاهر كلام، صورت سخن & مفهوم  منطوي : 1   درهم پيچيده 2 درنورديده 3 گردآمده

منظر : 1 تماشاگاه، منظره، چشم انداز، دورنما 2 ديد، ديدگاه، نظرگاه 3 لقا 4 مقبول، موردپسند  منظره : تماشاگاه، چشم انداز، منظر، نظرانداز، نظرگاه، نما

منظم : آراسته، بسامان، پرداخته، باترتيب، مرتب، منتظم & پراكنده، نابسامان، نامنظم

منظور شدن : محسوب شدن، لحاظ شدن، درنظر گرفتن، قلمداد شدن، مورد توجه قرار گرفتن، لحاظ شدن، ملحوظگشتن

منظور : 1 غرض، قصد، مراد، مقصود 2 غايت، هدف 3 قلمداد، ملحوظ 4 مقبول، مورد پسند

منظور كردن :محسوب كردن، لحاظ كردن، درنظر گرفتن، قلمداد كردن، منظور داشتن، مورد توجه قراردادن

منظوم : 1   آراسته، بسامان، مرتب 2 كلام موزون، شعر 3 به رشته كشيده شده & منثور  منظومه : 1   سيستم، مجموعه سيارات 2 حكايت منظوم

منع : 1 بازداشت، تحريم، جلوگيري، قدغن، ممانعت، نفي، نهي 2 بازداشتن، جلوگيري كردن، ممانعت به عمل آوردن

منع شدن : قدغن شدن، نهي شدن، ممانعت شدن، جلوگيري شدن  منعطف شدن :متمايل شدن، برگرداندن

منعطف كردن : 1 متوجه كردن، معطوف ساختن 2 تغيير جهت دادن، منعطف ساختن  منعطف : 1 متوجه، متمايل 2 برگشته، انعطاف يافته  منعقد : 1 برپا، برقرار، داير 2 بسته، مجري 3 دلمه، منجمد

منعقد شدن : 1  بسته شدن 2 دلمه شدن 3 سفت شدن 4 برگزار شدن، برپا داشتن، تشكيل شدن، ترتيب يافتن

منعقد كردن : 1  بستن 2 سفت كردن 3 تنظيم كردن 4 برپا كردن، برگزار كردن، تشكيل دادن، ترتيب دادن

منع كردن : قدغن كردن، نهي كردن، ممانعت كردن، بازداشتن، جلوگيري كردن، ممنوع كردن  منعكس : 1 بازتابيده، انعكاس يافته 2 نمايان، پديدار، نمودار 3 تابش يافته 4 برگشته، واژگون 5 ثبت شده، درج شده

منعكس شدن :انعكاس يافتن، پرتو افكندن، بازتابيدن & منعكس كردن  منعكس كردن : 1 بازتاب دادن، انعكاس دادن 2 بازتاباندن  منعم : بخشنده، توانگر، ثروتمند، دارا، غني & مسكين منغص : تيره، كدر، مكدر، ناخوش، ناگوار

منغض كردن: 1  تيره كردن، مكدر ساختن 2 ناخوش كردن، ناگوار ساختن  منفجر : تركيده، شكافته، گشوده

منفجر شدن : 1 تركيدن 2 از حال طبيعي خارج شدن (ناگهاني) 3 اوج گرفتن، شدت يافتن 4 از هم پاشيدن

منفجر كردن :تركاندن

منفذ : 1 ترك، ثقبه، خلل وفرج، رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شكاف، مجرا 2 پنجره  منفرجه :صفت 1 باز، گشاده & حاده، بسته 2 جدا 3 دور

منفردمنفرد : 1 تك، تنها، جدا، فرد، واحد، يكتا، يكه، يگانه 2 عزب، مجرد & متاهل 3 بي مانند، بي نظير، وحيد، يگانه

منفصل :صفت 1 جدا، دور، سوا، گسسته، گسيخته، منفك، منقطع & متصل، پيوسته 2 اخراج، بركنار، عزل

منفصل شدن : بركنارشدن، معزول شدن & منصوب شدن  منفصل كردن : ازكار بركنار كردن، معزول كردن & منصوب كردن

منفعت بردن : سودبردن، نفع كردن، فايده بردن، سود كردن & ضرر كردن، زيان كردن  منفعت : 1 بهره، سود، فايده، مداخل، نفع 2 ربا، ربح، كرايه 3 رجحان، مزيت & مضرت منفعت طلب :سودجو، نفع طلب، منفعت پرست

منفعت طلبي :سودجويي، نفع طلبي، منفعت پرستي

منفعل : 1 پشيمان، تائب 2 بي اراده 3 اثرپذير، تاثيرپذير، پذيرا 4 خجل، شرمسار، شرمنده  منفعل شدن : 1 شرمنده شدن، شرمسار گشتن، خجل گشتن 2 تاثير پذيرفتن  منفق : 1   انفاق ده، انفاق گر 2 نفقه دهنده

منفك : 1 پراكنده، جدا، سوا، منتزع، كنده، منفصل، منقطع 2 دور، غافل منفك شدن : جداشدن، سوا شدن، منتزع شدن، منشعب گشتن  منفور : رانده، مردود، مطرود، نفرت انگيز & محبوب منقا : پاك، سترده & ناسترده

منقاد : 1 تسليم، رام، رهوار، فرمان بردار، مطيع 2 تابع، وابسته & نافرمان، ياغي، سركش  منقاد شدن : تسليم شدن، فرمان بردار شدن، مطيع شدن & سركش شدن، نافرمان شدن  منقاد كردن : مطيع ساختن، فرمان بردار كردن، رام كردن، تسليم كردن  منقار : چنگ، تك، نول، نوك منقاش : موچين، موچينه

منقبت : 1 ثنا، ستايش، فضل، مدح، مديحه، نعت 2 تعريف، وصف 3 هنر، كمال، فضل، كار نيك  منقبض : 1   انقباض يافته، گرفته 2 جمع شده، چروكيده، به هم كشيده شده، ترنجيده & منبسط  منقح : 1 اصلاح شده، تصحيح شده، تهذيب شده 2 پاك، تميز، صافي، طاهر، طيب، نظيف  منقرض : 1 برانداخته، سرنگون، مضمحل 2 نابود، نابودشده، ازميان رفته

منقرض شدن : ازبين رفتن، نابود شدن، انقراض يافتن، مضمحل شدن، برافتادن، برچيده شدن، پايان يافتن، اضمحلال يافتن

منقرض كردن :ازبين بردن، برانداختن، نابود كردن، مضمحل كردن، برانداختن، برچيدن، از ميان برداشتن

منقسم : تقسيم شده، بخش بخش، حصه حصه

منقسم شدن : تقسيم شدن، بخش بخش شدن، حصه حصه شدن، تكه تكه شدن  منقش : پرنقش، مرتسم، منقوش، نقش دار، نگارين منقصت : 1 عيب، عيبناكي 2 كمي، كاستي، نقص، نقصان  منقضي : سپري، سرآمده، گذشته

منقضي شدن : سپري شدن، گذشتن، به سر رسيدن، پايان يافتن، سرآمدن، انقضا يافتن، خاتمه يافتن & شروع شدن  

منقطع : 1 جدا، قطع، گسسته، منفصل، منفك، ناپيوسته & پيوسته، ممتد 2 بريده، منصرم

منقطع شدن : 1 گسستن، قطع شدن، گسسته شدن 2 از بين رفتن، پايان يافتن 3 جدا شدن، دور شدن  منقطع كردن :گسستن، بريدن، قطع كردن

منقل : آتشدان، مجمر، ناردان

منقلب : 1 انگيخته، دگرگون، شوريده، متحول 2 واژگون، برگشته 3 ناراحت، مضطرب، پريشان، آشفته  منقلب شدن : 1  دگرگون شدن، متحول شدن، حالي به حالي شدن 2 واژگون شدن 3 ناراحت گشتن، آشفته شدن، پريشان شدن، مضطرب شدن

منقلب كردن : 1 دگرگون كردن، متحول كردن، دگرگون ساختن، حالي به حالي كردن 2 واژگون كردن 3 ناراحت كردن، آشفته كردن، پريشان كردن، مضطرب كردن  منقوش : منقش، نقش پذير، نقش دار، نگاشته، نقش شده  منقوط : نقطه دار، منقوطه & مهمله

منقول : 1 جابه جاكردني، انتقال پذير، قابل حمل & غيرمنقول 2 بازگو، روايت، نقل 3 نقل شده، روايت شده، مروي 4 نقلي & عقلي، معقول  منكرات : زشتي ها، منهيات & حسنات

منكر : اثم، خطا، سيئه، گناه، معصيت، منهي & معروف، زشت، ناپسند  منكر : انكاركننده، تكذيب كننده، جاحد، ردكننده & معتقد، مومن

منكر شدن : انكار كردن، رد كردن، تكذيب كردن & اقرار كردن، اعتراف كردن  منكسر : شكسته، ناراست & مستقيم

منكوب: 1 تارومار، تباه، سركوب، قلع وقمع، كوبيده، مخذول، مضمحل، مغلوب 2 نكبتي 3 رنج رسيده، مصيبت ديده، مشقت ديده، سختي ديده

منكوب شدن : تارومارشدن، سركوب شدن، قلع وقمع شدن، مضمحل شدن، مغلوب شدن & فتح كردن، چيره شدن، فاتح شدن

منكوب كردن :تارومار كردن، سركوب كردن، قلع وقمع كردن، كوبيدن، مضمحل ساختن، مغلوب كردن & منكوب شدن، تارومار شدن  منكوحه : زن، زوجه، عيال، همسر & مطلقه منكوس : واژگون، وارونه، سروته، معكوس، وارو  منكوكه : آويزه، شرابه، طره

منگ :اسم 1 بي حواس، بي هوش، پخمه، پريشان، حواس پرت، خرفت، كم هوش، سرگشته، گيج 2 قمار 3 خميازه، دهن دره

منگ شدن : 1 گيج شدن 2 بي حواس شدن، كم حافظه شدن، حواس پرت شدن 3 پخمه شدن، كم هوش شدن

منوال : 1 آيين، راه، روال، روش، روند، سياق، شيوه، طرز، طريق، نهج، وجه 2 نورد، دستگاه بافندگي، جولاهه

منورالفكر :روشنفكر، انديشمند، فرهيخته & تاريك انديش، متحجر  منور : درخشان، رخشنده، روشن، نوراني، نير & مكدر، بي نور  منوط : بسته، مربوط، مشروط، موقوف، موكول، وابسته منون : تنوين دار

منويات : نيات، اهداف، نيت ها، مرادها، منوي ها & اعمال  منوي : قصد، مراد، نقشه، نيت، هدف منها : 1 تفريق، كسر & جمع 2 به جز

منها كردن : 1 تفريق كردن & جمع كردن 2 كسر كردن، كاستن 3 به حساب نياوردن  منهج : راه، طريق، منهاج، نهج

منهدم : 1 خراب، مخروب، ويران 2 محو، نابود، نيست & معمور

منهدم شدن : 1 خراب شدن، ويران گشتن 2 نيست شدن، نابودشدن، از بين رفتن  منهدم كردن : 1 خراب كردن، ويران كردن، تخريب كردن 2 نابود كردن، از بين بردن  منهزم : تارومار، شكست خورده، گريزان، مغلوب، مقهور، منكوب

منهزم شدن : 1 شكست خوردن، مغلوب شدن، منكوب شدن، تارومار شدن 2 گريزان شدن، فرار كردن  منهزم كردن : 1 شكست دادن، مغلوب كردن، درهم كوفتن، درهم شكستن 2 منكوب كردن، تارومار كردن

منهل : آبشخور، مشرب

منهيات: كارهاي بد، منكرات، ناشايست ها & حسنات، معروفات منهي :صفت جاسوس، خبرچين، كارآگاه، مفتش

مني : 1 اسپرم، نطفه 2 آب نشاط 3 تكبر، خودبيني، غرور 4 انانيت، خودستايي، لاف، منيت 5 منم منم زدن

منيت : انانيت، خودبيني، خودخواهي، خودستايي، غرور، لاف منير : تابناك، درخشان، منور، نورور، نير 1 & مستنير 2 كدر  منيع : استوار، بلند، رفيع، شامخ، والا منيع الطبع : بلندهمت، كريم، بخشنده

منيف : 1 برآمده، برافراخته 2 بلند، مرتفع 3 دراز  موات : 1 باير، بي كشت، لم يزرع 2 بي جان، مرده

مواجب : ادرار، حقوق، شهريه، مستمري، مشاهره، مقرري، وظيفه مواجب بگير :اسم 1 حقوق بگير، مستمري بگير 2 كارمند 3 مزدور  مواج : پرموج، زخار، متموج، موجدار، موج زن & آرام مواجه : برابر، روبرو، مصادف، مقابل

مواجه شدن : 1  روبرو شدن، مقابل گرديدن، رويارو شدن 2 مواجهه كردن

مواجه كردن :روبه رو كردن، مقابل كردن، رويارو كردن، مواجهه دادن  مواجهه : تلاقي، رويارويي

مواجيد : وجدها، حالات، كيفيات روحاني

مواخات : 1 اخوت، برابري، برادري، مواخات 2 برادري كردن، دوستي كردن  مواد : 1   ماده ها 2 مخدرها(هروئين و ) موارد : موردها، حالات، اوضاع، مناسبت ها  مواريث : ميراث ها، ارث ها

موازات : 1 محاذات، مقابل & تقاطع 2 روبه رو شدن، مقابل شدن  موازنه : 1 تعادل، تعادل، توازن، همسنگي 2 سنجش، مقايسه & عدم توازن  موازي : 1 محاذي، هم راستا & متقاطع 2 برابر، معادل، مساوي

مواسات : 1 روبرو، مقابل 2 حمايت، كمك، مدد، ياري، ياريگري 3 ياري كردن  مواشي : چهارپايان، دام ها، دواب، ستوران، ماشيه ها

مواصلت : 1 ازدواج، پيوستگي، پيوند، زناشويي، وصلت 2 ازدواج كردن، زناشويي كردن، وصلت كردن  مواضع : 1 موضع ها، جايگاهها، مكانها 2 موارد

مواضعه : 1 قرارداد، نهاد، وضع 2 قرارومدار، تباني 3 سازواري، موافقت 4 قرارگذاشتن، وضع كردن  مواضعه كردن :قراردادن، نهادن، وضع كردن مواضيع : موضوع ها، موضوعات

مواطات : 1 توافق، سازش، موافقت 2 توافق كردن، به توافق رسيدن، موافقت كردن  مواطن : موطن ها، وطن ها، ميهن ها

مواظبت : 1 پاسداري، توجه، حراست، محارست، محافظت، مراعات، مراقبت، نگهباني، نگهداري 2 پاييدن، نگهباني كردن، مراقبت كردن

مواظبت كردن :حراست كردن، مراقبت كردن، نگهباني كردن، پاسداري كردن، پاييدن، حفاظت كردن

مواظب : مترصد، متوجه، محافظ، مراقب، نگهبان  مواعظ : 1   پندها، اندرزها، نصايح 2 وعظها، موعظه ها  مواعيد : 1   ميعادها 2 وعده گاهها 3 وعده ها، قول ها

موافقت : 1 ائتلاف، توافق، رضا، سازش، سازگاري، سازواري، مطابقت، وفاق، وفق، همراهي 2 هم راي شدن، سازوارگشتن & مخالفت

موافقت شدن : 1 تاييد شدن، مورد تاييد قرار گرفتن، قبول شدن 2 تصويب شدن، مصوب شدن، به تصويب رسيدن

موافقت كردن : 1  پذيرفتن، رضا دادن، قبول كردن 2 هم راي شدن، هم فكر شدن، همراه شدن، سازگار شدن، سازش كردن

موافقت نامه :سازش نامه، توافق نامه

موافق :قيد 1 جور، سازگار، مساعد، هماهنگ 2 دل پسند، مطلوب، مقبول، دل خواه 3 مناسب، درخور، شايسته، متناسب & نامناسب 4 دمساز، متفق، متفق الراي، هم دل، هم راي، هم عقيده، همساز، هم فكر & مخالف 4 هم سو، يك جهت 5 برابر، مطابق، معادل & خلاف

مواقعه : 1 پيكار، جنگ، حرب، ستيز، غزوه، كارزار 2 جنگ كردن، پيكار كردن 3 آميزش، جماع 4 جماع كردن، مخالطت كردن، آميزش كردن  مواقف : موقف ها، ايستگاهها، مقام ها  مواقيت : ميقات ها

موالات : 1   دوستي، پيوستگي، ياري 2 ياري كردن

موالي : 1   آقايان، سروران، بزرگان، مولايان 2 بندگان، تابعان 3 ياران، دوستان، رفقا  مواليد : زادگان، فرزندان، نتايج، مولودها & اموات

موانع : عايق ها، مانع ها، جلوگيرها، سدها، عوايق، بازدارنده ها  مواهب : بخشش ها، دهش ها، عطايا،      موهبتها & مكاسب  موبايل : تلفن همراه

موبد : روحاني، كاتوزي، موبد

مو برداشتن : 1 ترك خوردن، ترك برداشتن 2 ايجاد شكستگي ظريف كردن  موبور : بلوند & موسياه، گندمگون  موبه مو : 1 دقيق4 ذره ذره

موت : اجل، درگذشت، رحلت، فنا، فوت، مردن، مرگ، ممات، مير، وفات، هلاك، هلاكت & حيات مو : تاك، رز، درخت انگور  موتوربان : راننده، شوفر

موتور : 1 خودرو، ماشين 2 موتورسيكلت 3 انجين، مكينه، نيروي محركه

موثق : 1 امين، بااعتبار، درست، موتمن، محرم، مطمئن، معتبر، معتمد 2 استوار، محكم & ناموثق موثوق : مطمئن، معتمد، موثق

موجب : 1 سبب، علت 2 طبق 3 باعث، مسبب

موجب شدن :سبب شدن، انگيزه شدن، باعث شدن، محرك گرديدن، ايجاب كردن  موج خيز : آب كوهه

موج : 1 خيزاب، كوهه آب، موجه، چين خوردگي سطح آب، تلاطم آب 2 فركانس راديويي  موجد :صفت آفريدگار، پديدآورنده، خالق، هستي بخش، آفريننده

موج دار، موجدار :پرموج، متموج، مواج & آرام، صاف

موجر : صاحب، صاحبخانه، مالك & مستاجر، اجاره دهنده، كرايه دهنده  موجز : خلاصه، كوتاه، مجمل، مختصر & مشروح، مفصل

موج زدن : 1   مواج شدن، پرموج شدن، موجدار شدن 2 به تلاطم درآمدن 3 سرشار شدن 4 حركت پرخروش وانبوه جمعيت

موج شكن : سد ساحلي، ديواره ساحلي، ديواره شكننده موج، موج گير  موجع : دردناك

مو : جعد، زلف، شعر، كاكل، گيس، گيسو موجود : 1 حاضر، حي، زنده 2 هست & غايب  موجودي : 1 پول، اعتبار 2 موجوديت

موجه : 1 پذيرفتني، توجيه پذير، معقول، منطقي & توجيه ناپذير، ناموجه 2 معتبر، بااعتبار، صاحب مقام 3 فهيم، شايسته  موچين : منقاش، موچينه

موحد :اسم توحيدگرا، حنيف، خداشناس، يكتاپرست يك گرا، يكتاگرا & بت پرست موحش : ترسناك، سهمناك، مهيب، مهيل، وحشت انگيز، وحشتناك، وهمناك، هولناك  مودت آميز :عطوفت بار، محبت آميز، مهرآميز، مهربانانه

مودت : 1 تولا، دوستي، رفاقت، صميميت، عشق، عطوفت، محبت، مهر، مهرباني، ود، وداد، ولا 2 دوستي كردن

مودع : وديعه گذار & مستودع

موذي : 1 اذيت كننده، عذاب دهنده 2 مضر 3 آزارنده، بدجنس، حيله گر شرير، مردم آزار، ناقلا، بدذات، بدطينت، بدسرشت

موذيانه : حيله گرانه، محيلانه، بدجنسانه، مزورانه & ساده لوحانه

موذيگري : 1   حيله گري، مكاري 2 ناقلابازي، بدطينتي، بدجنسي 3 مردم آزاري، شرارت & ساده لوحي  مورب : اريب، خم، كج، مايل، معوج & راست  مورث : 1   ارث گذار & ارث بر، وارث

مورث : 1 باعث، سبب، موجب، موجد 2 ارث گذار & ارث بر، وارث  مورخ : 1 تاريخ نگار، تاريخ نويس، تاريخدان، ناقل 2 تاريخ، مورخه

مورد : 1 مناسبت، موقع، موقعيت، وضع 2 مرحله، وهله 3 زمينه، باب 4 موضوع، مطلب 5 محل ورود، مدخل & مخرج، محل خروج

موردنظر : فراچشم، مراد، مطمح، مقصود، منظور، هدف مور : مورچه نمل، نمله

مورمور : لرز، لرزه، لرزش(خفيف)، رنجموره


موروث        ارثي، موروثي، به ارث گذاشته شده  موروثي : ارثي، به ارث رسيده

موريانه : 1 چوب خوار، چوب خوارك، چوب خواره، ريشميز، زمين سنب، مورچه سفيد 2 زنگار (آهن و پولاد)

موزع : توزيع كننده، پخش كننده، تقسيم كننده، توزيع گر

موزون : 1 آهنگين، خوش آهنگ، خوش نوا، هم آهنگ، متناسب 2 سجع 3 سنجيده، وزن شده & ناموزون، ناسنجيده، نسنجيده

موزه : 1 پاي افزار، پاي پوش، كفش، چكمه 2 نمايشگاه آثار (تاريخي، هنري و )  موزه دوز : پوتين دوز، كفشدوز، لاخه دوز موزيسين : موسيقيدان، نوازنده

موزيك : آهنگ، مارش، مزغان، مزقان، موسيقي، نوا موستان : تاكستان، موزار، انگورزار، رزستان، باغ انگوري  موسع :اسم 1   وسيع، فراخ، جادار، گسترده 2 جاي فراخ  موسم : دور، دوره، زمان، عهد، فصل، گاه، موعد، نوبت، هنگام موس موس كردن :چاپلوسي كردن، تملق گفتن، خوشباش گفتن  موس موس : 1 مجيزگويي، تملق، خوش باش 2 خوش خدمتي، خوش رقصي  موسمي فصلي، ادواري

موسوم كردن :ناميدن، اسم گذاشتن

موسوم : 1  نامگذاري شده، اسم گذاري شده، نام نهاده شده، ناميده شده 2 نشان كرده شده، داغ گذاري شده

موسوي : جهودي، كليمي، يهودي & عيسوي  موسير : سيركوهي

موسيقي : خنيا، مزغان، مزقان، موزيك، نوا، نواشناسي

موسيقي دان، موسيقيدان :خنياگر، رامشگر، مطرب، موزيسين، موسيقي شناس، نوازنده موسيقي نواز : مزقانچي، مطرب، نوازنده

موشح : 1   توشيح شده 2 امضاشده، تاييدشده 3 آراسته، مزين  موشح شدن : امضاء شدن، تاييد شدن، توشيح شدن  موشكاف : باريك بين، دقيق، نازك بين موشكافي : باريك بيني، تدقيق، دقت، نازك بيني موشك : پرتابه

موصوف : 1   وصف شده، توصيف شده 2 ستوده شده

موصول       متصل، پيوسته، چسبيده، وصل  موصي : وصيت كننده

موضع : 1 جا، جايگاه، ماوا، محل، مقام، مقر، مكان، موقعيت، موقف 2 جبهه 3 راي، عقيده، نظر موضوعات : 1 مباحث، مطالب، مقولات، موضوع ها 2 قضايا 3 محمولات

موضوع : 1 سوژه، مبحث 2 مساله، مشكل، مطلب 3 محمول 4 باب، خصوص، فقره 5 قضيه 6 نهاده، گذارده 7 وضع شده، قرارداده شده 8 ساختگي، مصنوع، مجعول، مكذوب 9 مبتدا & محمول  موطن گرفتن :وطن اختيار كردن

موطن : 1 مولد، زادگاه 2 اقامتگاه، مقام، منزل 3 ميهن، وطن

موظف شدن : 1  ملزم شدن، مكلف شدن، وظيفه دار شدن، مسئوليتي به عهده گرفتن 2 وظيفه بگير شدن، مواجب دار شدن، كارمند شدن

موظف : 1 مسئول، مقيد، مكلف، وظيفه دار 2 مواجب بگير  موعد : 1 مهلت، وعده 2 فصل، موسم، موقع، وقت، هنگام 3 اجل  موعدي : وعده دار، مهلت دار  موعظه آميز :پندآميز

موعظه : اندرز، پند، تذكير، خطابه، نصيحت، وعظ، موعظت

موعظه كردن: 1 وعظ كردن، منبر رفتن 2 نصيحت كردن، اندرزدادن

موعود وعده داده شده، وعده شده

موفق : پيروز، كامروا، كامكار، كامياب & ناكام موفق شدن :          توفيقيافتن، پيروز شدن، كامياب شدن

موفقيت : توفيق، بهره مندي، پيروزي، توفيق، فيروزمندي، كامروايي، كاميابي، كامكاري & ناكامي موفور : بابركت، بسيار، بي شمار، فراوان

موقتموقت : زودگذر، غيردائم، گذرا، موقتي، ناپايدار & دايم، دايمي، ديرپا موقتي : زودگذر، غيردايمي، موقت، ناپايدار & مانا

موقر : آرام، آزموده، باوقار، رزين، سنگين، متين، محترم، وزين & سبك موقع شناس :وقت شناس، موقعيت شناس، فرصت شناس & موقع نشناس  موقع : 1 مدت، موعد، وقت، هنگام 2 فرصت، موقعيت 3 محل وقوع

موقعيت : 1 جايگاه، محل 2 مناسبت 3 زمان مناسب، موقع، وضع، وضعيت، وضعيت مناسب

موقف : 1 ايستگاه، توقفگاه 2 جايگاه، محل، مسكن، مقام، مكان، موضع 3 محل وقوف، محل توقف حاجيان در عرفات

موقن : باورمند، مومن، معتقد

موقوف شدن : 1 متوقف شدن، تعطيل شدن 2 ممنوع شدن 3 ترك شدن


موقوف كردن : 1 متوقف كردن، ممنوع كردن 2 معلق كردن 3 وابسته كردن، منوط كردن

موقوف : 1 مشروط، مقيد، منوط، موكول، وابسته 2 بازداشته، گرفتار، زنداني 3 تعطيل شده، متوقف شده 4 بس، كافي 5 وقف شده، موقوفه  موقوفه :اسم وقف، وقفي

موكب : حشم، سواران، ملتزمين، همراهان، گروه سواران  موكت : كف پوش، فرشينه، زيلوي ماشيني  موكل : 1   كفيل، گماشته، مامور 2 محافظ، نگهبان

موكول :اسم 1 تعويق، معوق، منوط، وابسته، مشروط، موقوف 2 محول، واگذار، سپرده شده  موكول شدن : 1 منوط شدن، وابسته شدن 2 واگذار شدن، محول شدن

موكول كردن : 1 منوط كردن، وابسته كردن، مشروط كردن 2 واگذاشتن، واگذاري كردن، محول كردن

مولا : 1 آقا، ارباب، خواجه، سرور، صاحب، ولي 2 دوستدار 3 بنده & عبد مولد :صفت 1 توليدگر، خالق، زايا، زاينده، سازنده 2 دينام، ژنراتور مولد : زادگاه، مسقطالراس، موطن، ميهن مولع : 1 آزمند، آزور، حريص 2 مشتاق، شايق

مول : 1 فاسق، معشوق 2 حرام زاده 3 تاخير، درنگ، كندي، مولش

مولود :اسم 1 حاصل، زاده، زاييده، محصول، نتيجه، وليد 2 تولد، ولادت  موليدن : درنگ كردن، تاخير كردن & شتافتن  موم : شمع، موميا موميا : حنوط، موميايي

مونتاژ : 1   سوار كردن 2 نصب كردن قطعات مختلف يك دستگاه (راديو، تلويزيون، كامپيوتر) 3 كنار هم چسباندن (فيلم)

مونتاژكار : سواركننده، قطعه بند  موند : وضع، حال، وضعيت، موقعيت

مونس :اسم آشنا، انيس، جليس، دمخور، دمساز، مصاحب، مقترن، همدم، هم راز، همنشين، يار  مونوپل : انحصار، امتياز  مونوگرافي : تك نگاري

مونولوگ : 1 تك گويي 2 گفتگوي با خود، حديث نفس  موهبت : بخشش، دهش، عطا، عطيه

موهم : 1 وهم زا، گمان آفرين 2 ايهام دار

موهن : اهانت بار، اهانت آميز، توهين آميز، بي ادبانه، زننده، وهن آميز

موهوب: خداداده، عطاشده، هبه، هبه شده & مكسوب  موهوم پرست:صفت خرافاتي، خيال پرست

موهوم : 1 مجعول، تصوري، جعلي، خرافه، خيالي، ساختگي 2 وهمي، وهم آلود 3 افسانه اي، اساطيري  مويان :قيد نالان، گريان، نوحه گر، مويه گر، مويه كنان  موي رگ، مويرگ : رگ بسيارنازك، رگ مويين  مويز : 1 انگور سياه خشكيده & 2 كشمش 2 انگور خشكيده  مويه : تضرع، زاري، گريه، ناله، ندبه، نوحه مويه گر : نوحه گر، نالنده، زاري كننده

موييدن : 1 زاري كردن، مويه كردن، ناليدن، ندبه كردن 2 عزاداري كردن، سوگواري كردن 3 گريستن

مه آلود : پر از مه، پوشيده ازمه، مه گرفته

مهابت : 1 سطوت، شكوه، صلابت، صولت، عظمت، وقار، هيبت 2 ترس، بيم  مهاجات : 1 قدح، هجا، هجوگويي، هزل، هزل گويي 2 هجو يكديگر كردن  مهاجرت : جلاي وطن، رحلت، كوچ، هجرت & اقامت  مهاجرت كردن : 1 كوچيدن، كوچ كردن 2 جلاي وطن كردن

مهاجر: رحيل، كوچنده، كوچ كننده، كوچ گر،  هجرتكننده، مسافر & مقيمصفت 1 اشغالگر، حمله ور، متهاجم، يورشگر 2 خشونت طلب & مدافع مهاجمه : تاخت، هجوم، يورش & مدافعه

مهاد : 1 گاهواره، گهواره، مهد 2 بستر 3 زمين پست 4 درس اصلي، درس تخصصي

مهار : 1 افسار، پالاهنگ، پلاهنگ، خطام، بقه، دهنه، زمام، عنان، لجام، لگام، مقود 2 كنترل، خطام  مهارت : احاطه، استادي، تبحر، تردستي، ترفند، تسلط، چالاكي، چربدستي، چستي، حذاقت، خبرگي، زبردستي، سررشته، فراست، ماهري، چيره دستي، كارداني

مهار كردن : 1   مطيع كردن، منقاد ساختن 2 كنترل كردن، رام ساختن، زير يوغ خود درآوردن، تحت سلطه خوددرآوردن، در اختيار گرفتن 3 گرفتار ساختن، بازداشت كردن 4 بستن 5 زدن، نصب كردن  مهالك : 1   مهلكه ها، خطرزارها، ورطه ها 2 بيابان ها 3 ميدانهاي جنگ، مصافگاهها  مهام : كارهاي سخت، اموردشوار، امور خطير  مهان : بزرگان، رجال، سران

مهبل : زهدان، بچه دان، دهانه زهدان، رحم  مه پاره : بسيارزيبا، دل ربا، ماه رخ، زيباروي، مهسا  مه پيكر : خوش اندام، خوش قدوقامت، زيبا  مهتاب : ماهتاب، مهشيد، روشنايي ماه، قمراء  مهتر : 1 بزرگ، پيشوا، رئيس، سرور، كلانتر، محتشم، نقيب 2 تيمارگر اسب، نگهبان اسب & كهتر مهتري : 1 آقايي، رياست، سروري، نقابت 2 تيمارگري & كهتري

مه جبين : پري رخسار، پريرو، خوبرو، زهره جبين، مه رخسار، مه لقا، مهوش & بدمنظر  مهجور : جدا، جداافتاده، دور، دورافتاده، متروك، هجران كشيده  مهجوري : جدايي، دوري، فراق، مفارقت، هجران & وصال مهد : 1 گاهواره، گهواره، مهاد 2 كجاوه، محمل 3 چوبك  مهدوم : خراب، ويران، منهدم

مهذب : 1 پاك، پاكيزه، پاكيزه خو، طاهر، طيب، منزه، نزه، نظيف، نمازي 2 پيراسته، تربيت يافته & ناپاك، نامهذب 3 بي عيب، منسجم

مهرآسا : 1 خورشيدوار 2 پرتلالو، تابناك، رخشان

مهرآميز : دل سوزانه، عطوفت آميز، محبت آميز، مودت آميز، مهرآگين، مهربانانه & قهرآميز مهر باختن : عاشق شدن، مهر ورزيدن، دوست داشتن، عشق ورزيدن، مهربستن

مهربان : باعاطفه، آزرم جو، بامهر، بامحبت، پرعاطفه، حفي، حميم، خوش خو، دلسوز، رحيم،

رقيق القلب، شفيق، عاطفي مزاج، نرم دل، عطوف، غمخوار، مشفق، مهرور، مهرپرور، مهرورز، نازك دل & جفاپيشه، نامهربان، جور، جفا

مهرباني: تولا، حفاوت، آزرم، خوش خلقي، دوستي، شفقت، عاطفه، عطوفت، عنايت، گرم سري، لطف، محبت، مرحمت، نوازش، نيكويي & نامهرباني

مهر بريدن : دل كندن، دل بركندن، بي علاقه شدن، رشته الفت گسستن  مهرب : 1 گريزگاه، مفر 2 پناهگاه

مهرپرور : بامحبت، حفي، مهرانگيز، مشفق، مهرورز، مهربان & جورپيشه

مهر : 1 تعشق، عاطفه، عشق، عطوفت، لطف، محبت، مودت، مهرباني & جور، قهر، كين 2 آفتاب، خور، خورشيد، شمس، شيد، ميترا & ماه 3 مهرماه، ميزان

مهر : 1 توقيع 2 خاتم 3 داغ 4 پرده بكارت 5 قالب 6 كيسه زر مهمور 7 ضبط  مهرساز : خاتم ساز، كليشه ساز، گراورساز مهر : صداق، طابع، طباع، كابين، كاوين، مهريه

مهرگان : 1 برگ ريزان، پاييز، خزان 2 عيدمهر، ميترا، جشن مهرماه & بهار، ربيع  مهرماه : مهر، ميزان

مهرورزي : 1 تجمش، عشق بازي، عشق ورزي، معاشقه 2 شفقت، مهرباني & جفاپيشگي، جفا  مهر ورزيدن : دل بستن، دوست داشتن، علاقه مند شدن، دل بسته شدن، عاشق شدن

مه رو، مهرو : خوبرو، زهره جبين، ماهرخ، مه جبين، مهرخ، مهسا، مه سيما، مه لقا، مهوش & زشت رو مهره باز : 1 شطرنج باز، نراد 2 حقه باز، كلك، مكار

مهره : 1 نگين 2 بازيگر، عامل، عضو مهريه : صداق، كابين، مهر

مهزوم : مغلوب، شكست خورده، هزيمت يافته & غالب، پيروز، چيره  مهشيد : ماهتاب، مهتاب & آفتاب مه : قمر، ماه & خور، خورشيد

مهلت : اجل، استمهال، امان، تاخير، اجل، درنگ، ضرب الاجل، فرجه، فرصت، مدت، موعد، وعده، وقت

مهلك : حاد، خطرناك، خطير، قتال، كشنده، وخيم، هالك مهلكه : 1 خطر، مخاطره، ورطه 2 پرتگاه، لغزشگاه

مهمات : 1 اسلحه، جنگ افزار 2 ملزومات 3 مهام، امور مهم، كارهاي خطير  مه : 1 ماغ، مزوا، ميغ، نزم 2 بزرگ تر & كه، كوچكتر  مهمان پذير : 1 مسافرخانه 2 متل

مهمان خانه : كاروان سرا، مسافرخانه، مهمان پذير، مهمان سرا، مهمانكده، هتل مهمان دار، مهماندار :صاحبخانه، ميزبان، ميهماندار & مهمان

مهمان سرا، مهمانسرا :مسافرخانه، مهمانپذير، مهمان خانه، مهمانكده، هتل

مهمان : ضيف، مجلسي، مدعو، ميهمان & ميزبان مهمانكده : مسافرخانه، مهمان پذير

مهمان كردن : 1 دعوت كردن، ميهماني دادن، پذيرايي كردن 2 پرداخت كردن (هزينه شخص ديگر)  مهمان نواز :غريب نواز، مهمان پرور، مهمان دوست، مهمان پرست  مهماني : جشن، سور، ضيافت، ميهماني، وليمه & ميزباني

مهم : 1 بااهميت، بسزا، خطير، پراهميت، اصلي، حياتي، اساسي، جدي، عظيم، عمده، گرانبها & كم اهميت، غيرمهم 2 برجسته، گرانمايه، معتبر، ممتاز

مهمل : 1 اراجيف، بي اساس، بي سروته، بي فايده، بيكاره، بي معني، بيهوده، جفنگ، چرت، چرند، حرف پوچ، حرف مفت، ژاژ، كشكي، لاطائل، لغو، ليچار، مزخرف، ول، هجو، هرز، هرزه، ياوه 2 خوار، آسان گرفته، فروگذشته

مهمل باف : بيهوده گو، هرزه درا، ياوه سرا، ژاژخا  مهملي : 1 عطلت، لاقيدي 2 اهمال  مهموز : همزه دار

مهموم : اندوهناك، اندوهگين، اوقات تلخ، حزين، غمناك، غمگين، غمين، محزون، مغموم & مشعوف، نشيط، پرنشاط

مهنا : خوش گوار، گوارا & ناگوار

مهندس: 1   فارغ التحصيل رشته هاي مهندسي 2 متخصص ماشين آلات ودستگاههاي الكترونيكي 3 طراح ماشين آلات ودستگاهها و ابزار الكترونيكي 4 آرشيتكت، معمار

مه وش، مهوش : زهره جبين، زيبا، ماهرخ، ماهرو، مه پيكر، مه جبين، مهرخ، مهرو، مهسا، مه سيما، مه لقا مهوع : 1 تهوع آور، قي آور، قي زا 2 نفرت انگيز

مهيا : آماده، تهيه، حاضر، سازمند، فراهم، مستعد، معد، بسيجيده & نامهيا مهيا شدن : 1 آماده شدن، حاضر شدن، كمر بستن 2 تهيه شدن  مهيا كردن : 1 اماده كردن، حاضر كردن، تهيه كردن، ساز كردن

مهيب : بامهابت، باهيبت، ترس آور، ترساننده، ترسناك، خوفناك، دهشتناك، رعب آور، رعب انگيز، زشت، سهمگين، سهمناك، عظيم، مخوف، مكروه، نازيبا، وحشتناك، وهمناك، هايل، هولناك  مهيج : برانگيزاننده، پرشور، شورانگيز، هيجان آور، هيجان انگيز مهيل : ترسناك، خوف انگيز، سهمناك، هول انگيز، مخوف، هولناك  مهيمن : حارس، حافظ، محافظ، مراقب، مستحفظ

مهين : 1   خوار، زبون 2 سست، ضعيف 3 بزرگ تر، بزرگ، بزرگترين & كهين مي آشام :     شرابخوار،    بادهنوش، دردي آشام، ميخوار ميان بستن : 1 كمربستن 2 آماده شدن، مهيا شدن  ميان بند : شال، كمربند

ميان : 1 بين، مركز، ميانه، وسط 2 كمر 3 تو، داخل 4 مابين  ميان تهي : اجوف، بي مغز، پوچ، كاواك

ميانجي : 1 پايمرد، داور، شفيع، ميانگير، واسطه 2 رابط ميانجي شدن : 1 واسطه شدن 2 شفيع شدن

ميانجيگري : پايمردي، تعهد، توسط، شفاعت، وساطت، ميان گيري، ميانه گيري  ميانجيگري كردن: وساطت كردن، ميانجي شدن، ميان گيري كردن، ميانه گيري كردن  ميان خالي : اجوف، پوك، كاواك، ميان تهي

ميان گير، ميانگير :صفت شفيع، ميانجيگر، ميانجي، واسطه ميانگين : حدوسط، متوسط، معدل، ميانه ميانه بالا : 1 متوسطالقامه 2 كوتاه قامت & بلندبالا  ميانه رو : معتدل & تندرو، افراطي، دست راستي  ميانه روي : اعتدال، مدارا & تندروي، افراطي گري  ميانه : 1 صميم، مركز، ميان، وسط 2 ميانگين مي : باده، ساغر، شراب، صهبا، مل، نبيذ، سلاف

مي پرست : باده پيما، باده گسار، باده نوش، قدح نوش، مي خواره، ميگسار، دردنوش، دردي كش، مي خوار

ميت :صفت 1 جسد، ميته، نعش & جاندار، حي، زنده 2 متوفا، مرده، درگذشته  ميترائيسم : مهرگرايي، آيين مهرپرستي  ميترا : خورشيد، خور، شمس، مهر & ماه، قمر  ميتولوژي : اسطوره شناسي

ميتينگ : 1 اجلاس، جلسه، گردهمايي 4 تظاهرات 3 ملاقات 4 تجمع  ميثاق : 1 پيمان، عهد 2 قول، وعده 3 قرار، قرارداد

مي خانه، ميخانه : خرابات، خمخانه، شرابخانه، شرابكده، ميكده & مسجد  ميخ كوب، ميخكوب :بي حركت، ثابت  ميخ : مسمار، وتد

مي خوار :صفت باده پيما، باده خوار، باده گسار، باده نوش، خراباتي، دردي كش، شراب خوار، عرق خور، ميخواره، ميگسار

مي خوارگي : باده پرستي، باده گساري، شرابخواري، ميخواري، ميگساري

مي خواره :صفت باده خوار، باده گسار، دردي كش، شرابخوار، شراب خور، عرق خور، مي پرست، مي خوار مي خواري : باده گساري، شرابخواري، مي پرستي، ميخوارگي

ميخوش: ملس

ميدان دار، ميداندار : 1 ميان دار 2 بارفروش

ميدان : 1 زمين مسابقه، زمين بازي 2 ساحت، عرصه 3 فضا 4 گستره، محوطه 5 جولانگاه 6 صحنه، معركه 7 رزمگاه، مصافگاه 8 زمينه فعاليت

ميرآخور : رئيس اصطبل، مهتراصطبل، نگهبان اصطبل  ميراب : آب پا، آبيار، مقسم آب، نگهبان آب

ميراث : ارث، تركه، پس افت، پس افكند، ماترك، متروكات، مرده ريگ ميراث بر : ميراث خوار، وارث ميراث خوار : ميراث بر، وارث ميرا : فاني، ميرنده، هالك & پايا ميربازار : پاسبان، شبگرد، عسس، ميرشب ميرغضب : جلاد، دژخيم

مير : 1 مرگ، موت 2 امير 3 ژنرال، سردار، صاحب منصب 4 پيشوا، رئيس  ميرنده : فاني، ميرا، هالك & حي، زنده

ميزان الحراره :ترمومتر، حرارت سنج، دماسنج، گرماسنج، هواسنج

ميزان اندازه، تعداد، حد، قدر، مبلغ، معيار، ملاك، هنجار 2 ترازو، قپان، مقياس 3 مهرماه 4 كوك، هم نوا، هم نواسازي

ميزبان : صاحب خانه، صاحب مجلس، مهماندار، ميهماندار & مدعو، ميهمان مي زدگي : خماري، خمارآلودگي، مستي

مي زده :صفت خمار، سرمست، لول، مخمور، مست، ملنگ، نشئه ميز : 1 كرسي 2 ادرار، بول، پيشاب

ميسر : 1 امكان پذير، شدني، مقدور، ممكن، ميسور 2 آسان، ساده، سهل & غيرممكن، ناميسر ميسر شدن : ممكن شدن، امكان پذير شدن، فراهم گشتن  ميسر كردن : ممكن ساختن، امكان پذير ساختن، فراهم كردن  ميسره : چپ، يسار & ميمنه

ميسور : مقدور، ممكن، ميسر & ناميسور ميسيونر : مبلغ مذهبي، عضوهيئت مذهبي

ميشوم : بدقدم، بديمن، شوم، مشئوم، نامبارك & مسعود ميشي : قهوه اي روشن

ميعادگاه : پاتوق، ميعاد، ميقاتگاه، وعده گاه

ميعاد  نويد، وعده 2 رانده وو، ميعادگاه، وعده گاه 3 ميقات، ميقاتگاه، ميقاتگه 4 زمان وعده  ميعان : 1 گداختگي، گداز 2 مذاب 3 رواني

ميغ : 1 ابر، رباب، سحاب، غمام، غمامه، غيم، مزن 2 مزوا، مه  مي فروش : خراباتي، خمار، شراب فروش، ميخانه دار، ميخانه چي  ميقات : 1 وعده گاه 2 وقت، هنگام

ميكده : خرابات، خمخانه، رسومات، شرابخانه، ميخانه ميكرب : انگل، جرم، طفيلي، ويروس ميكروسكپ : ذره بين، ريزبين & تلسكوپ

مي گسار، ميگسار :صفت باده پيما، باده گسار، خراباتي، دردي كش، شراب خوار، قدح پيما، قدح نوش، مشروب خوار، مي پرست

مي گساري، ميگساري :باده پيمايي، باده گساري، باده نوشي، مشروب خواري، شراب خواري، قدح خواري، نبيدخواري

ميگون : باده گلگون، سرخ رنگ، شراب رنگ، شرابي، گلرنگ

ميل : آرزو، آهنگ، اشتياق، التفات، انحراف، تلنگ، تمايل، توجه، حب، خواست، كام، خواست، خواهش، داعيه، رغبت، شهوت، علاقه، عنايت، قصد، گرايش، محبت، مشيت، نيت، هوس، هوي & بيزاري، نفرت

ميلاد   تولد، زايش، ولادت 2 روز تولد، هنگام ولادت، سالروز ولادت & رحلت، ممات، وفات ميل داشتن : 1         تمايلداشتن، علاقه داشتن 2 گرايش داشتن 3 اشتهاداشتن

ميل كردن : 1 تناول كردن، خوردن، آشاميدن، صرف كردن 2 متمايل شدن، گرايش يافتن 3 تمايل پيدا كردن، علاقه مند شدن 4 رو كردن، روي آوردن  ميله : مفتول

ميلياردر : بسيارثروتمند، دارنده يك ميليارد  ميليارد : هزارميليون

ميليتاريسم : 1  نظامي گرايي، گرايش سلطه نظاميان، سياست سلطه نظاميان، نظاميگري 2 ارتش سالاري 3 جنگ طلبي

ميليشيا : چريك، هوادار ميلي گرم : يك هزارم گرم  ميليمتر : يك هزارم متر

ميليونر : ثروتمند، دارنده يك ميليون  ميليون : هزارهزار

ميمنت : خجستگي، فرخندگي، مباركي، يمن & نحوست ميمنه : جناح راست، قلب، مقدمه & ميسره


ميمون :اسم 1 باشگون، خجسته، خجسته پي،  خوششگون، خوش قدم، سعد، فرخ، فرخنده، مبارك، مبارك پي، مسعود، نيك پي، همايون & بدشگون، بديمن 2 بوزينه، حمدونه، چز

مينا : 1   آبگينه، شيشه، جام 2 جام مي 3 لايه خارجي دندان 4 تركيبي ازلاجورد و طلا 5 آبگينه 6 لعاب مخصوص 7 لعاب شيشه اي 8 شيشه شراب  ميناكار : ميناساز، ميناگر

مينايي : 1 سبز مايل به آبي 2 از جنس مينا  مين : خمپاره، ماده منفجره (كاشته شده درزمين)

مينو : ارم، بهشت، پرديس، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، نعيم & جحيم، دوزخ مينوت : پيش نويس، چرك نويس & پاك نويس  مينياتور : نقاشي سنتي مشرق زمين  مينياتوري : بسيارظريف و كوچك  مينياتوريست : نگارگر، مينياتوركار  مينيمم : حداقل & ماكزيمم، حداكثر  ميوپ : نزديك بين & دوربين، آستيگمات

ميوه : 1 بار، بر، ثمر، فاكهه، محصول 2 ثمره، حاصل، نتيجه ميوه دار : باثمر، بارآور، بارور، مثمر & بي ثمر

ميهمان دار، ميهماندار :مهماندار، ميزبان & مدعو، ميهمان ميهمان : ضيف، مهمان & ميزبان ميهماني : سور، ضيافت، مهماني & عزا

ميهن پرست :صفت وطن پرست، وطن خواه، وطن دوست & ميهن فروش ميهن پرستي :وطن پرستي & وطن فروشي

ميهن : زادبوم، زادگاه، مسقطالراس، موطن، مولد، وطن مواخات : 1   برادري، دوستي 2 عقد اخوت و دوستي داشتن

مواخذه : 1 بازپرسي، بازجويي، بازخواست، پرسش 2 اعتراض، ايراد 3 تاديب، تنبيه، توبيخ، عقاب، عقوبت 4 بازخواست كردن 5 تنبيه كردن، سياست كردن  موالف : الفت گيرنده، انس گيرنده

موالفت : 1 الفت، انس، خوگيري، سازش، سازگاري، همدلي، موانست 2 دوستي، همدمي 3 الفت گرفتن، انس گرفتن، خوگرفتن & ناسازگاري

موانست : 1 آشنايي، الفت، انس، دمسازي 2 مانوس شدن، انس گرفتن، دمساز شدن  موبد : ابدي، جاويد، زوال ناپذير، فناناپذير & زوال پذير موبد : كاتوزي، مغ، روحاني زرتشتي

موتلف : سازوار، متحد، متفق، هم پيمان، همراه، هم عهد & متخاصم

موتمر شورا، لجنه، كنفرانس، مجمع

موتمن : امين، درستكار، مورد اطمينان، مورد وثوق، مطمئن، معتمد، موثق & غيرامين، ناموثق  موثر : 1 اثربخش، اثرگذار، تاثيرگذار، ثمربخش، جايگير، سودبخش، كارآ، كارگر، گيرا، مثمر، مفيد، نافذ، نافع، نتيجه بخش 2 عامل، كاري 3 دخيل نقش پرداز & بي اثر موخر : پسين، تازه، جديد & اقدم، سابق، قبلي، قديم، مقدم، نخستين موخره : پايان (كتاب، رساله)، عقب انداخته & مقدمه

مودب : آداب دان، باادب، بافرهنگ، خليق، تربيت يافته، فرهيخته، مبادي آداب، آداب آموخته، متادب & بي ادب

مودبانه :فرهيخته وار، باادب & غير مودبانه  مودي : پرداخت كننده، تاديه كننده  موذن : اذان گو & اقامه گو

موسس : باني، بنيانگزار، پايه گذار، واضع  موسسه : اداره، بنگاه، بنياد، دايره، سازمان، نهاد موكد : اكيد، تاكيدشده، شديد

موكدمولف : گردآوردنده، تاليف كننده & مصنف، نويسنده  مولم : المبار، دردآگين، دردناك، رنج آور، غمبار، غم انگيز

مومن باايمان، باديانت، پارسا، پرهيزگار، ديندار، گرونده، متدين، متقي، متورع، مذهبي، مسلمان، معتقد & كافر  

مونث : انثي، ماده، مادينه & مذكر، نرينه  مويد : استواركننده، پشتيبان، تاييدگر مويد : تاييدشده، پيروز، ياري شده

 

Previous Entries لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف ل Next Entries لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف ن