لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف ب

باآبرو : آبرودار، آبرومند، باحيثيت، محترم، معتبر & بي آبرو  باآب وتاب : به تفصيل، مفصل، مشروح، مشروح

باآب ورنگ : 1 گلگون 2 باطراوت، پرطراوت & بي طراوت 3 زيبا، قشنگ، مليح، وجيه  باابهت : باشكوه، باعظمت، شكوهمند، عظيم، مجلل & بي ابهت، محقر، بي شكوه

بااحتياط : 1 احتياطكار، محتاط، دورانديش، ملاحظه كار & بي احتياط، بي پروا، نامحتاط 2 محتاطانه، دورانديشانه، مصلحت انديشانه

بااحساس : پرحرارت، پرشور، گرم & بس احساس

باادب : آداب دان، فرهيخته، مودب، مبادي آداب، متادب، متمدن & بي ادب، گستاخ، نافرهيخته  باارزش : 1 ارجمند، بااعتبار، بااهميت 2 قيمتي، نفيس، ارزشمند، گرانبها & بي ارزش 2 مغتنم، مهم  بااصل: اصالت دار، اصيل، بااصالت، شريف، نجيب، نژاده، نسيب & بي اصل

بااصل ونسب: اصالت دار، اصيل، بااصالت، شريف، باباننه دار، نجيب، نژاده، نسيب & بي اصل  بااعتبار : باارزش، پادار، صاحب اعتبار، متمول، محترم، معتبر، معتمد، موثق & بي آبرو، بي اعتبار، نامعتبر

باالارده : باقصد، عمداً، ارادي، قصداً، متعمداً & غيرعمد، بي اختيار، بي اراده  باالتهاب: ملتهب

باانصاف: 1 انصافدار، منصف 2 بي نظر، حق بين، دادگر، عادل & بي انصاف

باانضباط : باديسيپلين، بانظم، مرتب، منضبط، مقرراتي، منظم & بي انضباط، شلخته، نامرتب، نظم گريز  بااهميت : ارجمند، باارزش، مهم & بي ارزش، بي اهميت

باايمان : ايمان دار، باديانت، پارسا، پرهيزگار، ديندار، متدين، متقي، مومن، معتقد & بي ايمان، كافر  بااين كه : هرچند، اگرچه

بابا :اسم 1 اب، پدر، والد & ام، مادر، مام 2 شخص، كس 3 فلاني، مردك 4 يارو، طرف، فلاني 5 بزرگ 6 پير، پيرمرد & پيرزن، ننه 7 پير، مرشد، مراد 8 خدمتكار 9 خدمتگزار  بابابزرگ : 1 پدربزرگ، جد، نيا 1 & نوه 2 مادربزرگ  باباشمل: 1 داش، داش مشدي، لوطي & نالوطي 2 جاهل

بابت : 1 از باب، به خاطر، براي، درخصوص، راجع 2 به حساب، درعوض 3 جهت، حيث، فقره 4 سبب، علت

باب :اسم 1 رايج، رسم، متعارف، متداول، مد، مرسوم، معمول 2 در، دروازه 3 بارگاه، سرا & كلبه 4 دريچه، پنجره 5 بخش، فصل، مدخل 6 اب، بابا، پدر & مام، مادر، ام 7 خاص، مخصوص، ويژه 8 باره، خصوص، فقره، مورد 9 بغاز، تنگه 01 درخور،  بابركت : بافيض، زياد، فراوان، موفور & بي بركت  بابزن : سيخ كباب، سيخ

باب شدن: تداول يافتن، رايج شدن، رواج يافتن، متداول شدن، مد شدن، معمول شدن & منسوخ شدن، دمده شدن، ازمد افتادن

باب كردن : متداول كردن، رايج كردن، رواج دادن & منسوخ كردن  بابل : باختر، مغرب، غرب & خاور، شرق، مشرق

بابونه : اقحوان، اكحوان، بابونج، بابونق، بابونك  با :حرف 1 به وسيله، توسط 2 به 3 مع 4 همراه & بي 3 آش

باتجربه : آزموده، حاذق، خبره، كارآزموده، كاردان، كهنه كار، مجرب & بي تجربه، تازه كار  باتدبير :اسم مدبر، كاردان

باتري : 1 پيل، قوه 2 آكومولاتور، انباره

باتقوا : بافضيلت، پرهيزكار، پارسا، پاكدامن، خويشتن دار، ديندار، زاهد، صالح، عفيف، متقي، متورع & بي تقوا

باتلاق : باطلاق، گنداب، مرداب، منجلاب & درياچه باتون : 1 چوبدست، عصا 2 باتوم، باطوم

باثمر : بارور، مثمر، ميوه دار & بي بر، بي ثمر، بيهوده

باج : 1 ارتشا، باژ، رشوه 2 جزيه، خراج، ساو، عوارض، ماليات، نمار 3 گمرك 4 سخن، كلمه، واج، واژ باج بگير :اسم 1   اخاذ، باج ستان، باج گير 2 رشوه خوار، رشوه ستان، رشوه گير، مرتشي & باج ده، راشي  باجرات : باشهامت، پرجسارت، پردل، جربزه دار، دلاور، دلير، شجاع، شيردل، صارم، صفدر & بي جرات، ترسو

باجربزه : باشهامت، باعرضه، جراتمند، قدرتمند، مدير & بي جربزه، بي شهامت

باج ستان :اسم اخاذ، باج بگير، باج خواه، باجگير، رشوه خوار، رشوه ستان، رشوه گير & باج ده، باج بده  باج ستاني : اخاذي، باجگيري، تلكه، رشوه ستاني، رشوه گيري & باج دهي باجگاه : محل اخذ عوارض

باجلال : باشوكت، باعظمت، جليل، شكوهمند، محتشم، شوكتمند & بي عظمت، بي شوكت  باجناق : همريش، سلف، هم زلف & هوو، وسني

باجه : 1 دريچه، باجنگ، پاچنگ، دريچه كوچك 2 روزنه، گيشه 3 شعبه، نمايندگي & مركز باجي : آبجي، اخت، خواهر، دده، شاباجي، همشيره & برادر، داداش

باحال : 1 سرزنده، دل زنده، شوخ طبع، شاداب 2 جالب توجه، خوش آيند، دل پذير  باحجاب : 1 محجبه، چادري، حجابدار & بي حجاب، بدحجاب

باحرارت : 1 تند، حاد، فعالانه & منفعلانه 2 پرجنب وجوش، جدي، فعال، كوشا & سرد، سست 3 پرشور

باحزم : احتياطكار، دورانديش، محتاط، ملاحظه كار & بي ملاحظه باحشمت : باعظمت، جليل، شكوهمند، شوكتمند

باحميت : بامروت، جوانمرد، راد، غيرتمند، غيرتي & بي غيرت، بي مروت باحوصله : بردبار، پرشكيب، حمول، شكيبا، صبور & بي حوصله، عجول باحيا : آزرمگين، شرمگين، عفيف، محجوب & بي حيا

باحيثيت : آبرودار، آبرومند، باآبرو، باشخصيت، محترم، معتبر & بي اعتبار، بي حيثيت  باخبر : آگاه، داننده، درجريان، مستحضر، مطلع، ملتفت، وارد، واقف & غافل، بي خبر

باخبر بودن: آگاه بودن، بااطلاع بودن، مستحضر بودن، مطلع بودن، واقف بودن & بي خبر بودن، غافل ماندن

باخبر شدن : آگاه شدن، بااطلاع شدن، مستحضر شدن، مطلع شدن، واقف شدن & بي خبر ماندن، غافل شدن

باخت : 1 باختن & برد 2 شكست & پيروزي  باختر : بابل، غرب، مغرب & خاور، شرق، مشرق

باختن : 1 ازدست دادن، تلف كردن، هدر دادن & به دست آوردن 2 شكست خوردن، مغلوب شدن & پيروز شدن، بردن، برنده شدن 3 ورزيدن 4 بازي كردن 5 سرگرم شدن، مشغول شدن  باخته : 1 از دست داده، تلف شده & برده 2 شكست خورده 3 منهزم  باخدا : پرهيزگار، خداترس، مومن، متقي & خداناترس باخود : آگاه، بهوش، متوجه، هوشيار & بي خود، ناهشيار بادآورد : بادآورده، مفت

بادآور : 1 نفاخ، نفخ آور، بادزا، نفخ زا & بادپران، بادشكن، نفخ زا 2 بادآور، بادآورده  بادافراه : جريمه، جزا، عذاب، عقوبت، مكافات، نقمت & پاداش

بادام بن : درخت بادام

بادامه : 1 پيله، ابريشم 2 خرقه، مرقع 3 مهر، نگين انگشتري  بادبادك : بادكنك

بادبان : 1 شراع 2 سفينه، كشتي 3 جيب، گريبان 4 سرآستين

بادبه دست : 1 اسراف كننده، خراج، باددست، متلف، مسرف، ول خرج & مقتصد 2 آس وپاس، تهي دست، مفلس، هيچ كاره & ثروتمند، غني 3 بدبخت، بدشانس، بي طالع، مفلوك & خوش شانس  بادبيز : برگ ريزان، پاييز، تير، خريف، خزان & بهار، ربيع  بادپا : فرز، تندرو، تيزتك، جلد، سريع & بطي ء، كند بادسنج : بادنما بادفر : فرفره

باد كردن : 1   متورم شدن، ورم كردن 2 آماس كردن، پف كردن 3 نفخ كردن 4 افاده فروختن، افاده كردن، تبختر كردن، فيس كردن 5 به فروش نرفتن، روي دست ماندن، مصرف نشدن & به فروش رساندن، آب كردن 6 پرهوا كردن، دميدن 7 برانگيختن، تهييج كردن، تي بادگير : 1   بادخن، بادغر 2 حلقه فلزي و مشبك سر قليان (غليان)  بادمجان : باذمجان، بادنجان، بادنگان

بادوام : 1 پايدار، پاينده، ديرپا، مستدام & بي دوام 2 محكم

باده پرست : باده پيما، باده گسار، باده نوش، خراباتي، دائم الخمر، شراب خوار، مي پرست، مي خوار، مي گسار، مي خواره

باده پرستي : باده گساري، شرابخواري، مي پرست، مي خوارگي

باده خوار : باده پيما، باده گسار، باده نوش، شراب خواره، شراب خوار، مي خواره باده : ساغر، شراب، صهبا، مسكر، مشروب، مل، مي، نبيذ، سلاف  باده فروش :اسم خراباتي، خمار، مي فروش

باده گسار : باده پيما، باده نوش، شراب خور، مي خواره، مي گسار باده گساري : باده پيمايي، شراب خواري، مي خواري، ميگساري باده نوش : باده پيما، پياله پيما، شراب خواره، شراب خوار، مي خوار

باده نوشي : باده پيمايي، باده گساري، شراب خواري، مي خواري، مي گساري

باد : 1 هوا 2 آماس، آماه، نفخ، ورم 3 پف، فوت، تيز، ريح 4 توفان، شميم، صرصر، نسيم، نفخه 5 بادا، باشد 6 افاده، خودبيني، تكبر، خودبزرگ بيني، غرور، فيس، نخوت 7 ابهت، اهميت، شكوه 8 دم، نفس 9 بارح، برآمدگي، دمل 01 باطل، بيهوده، لغو  باديانت : ديندار، مومن، متدين، متقي & بي ديانت

بادي : 1 منسوب به باد & آبي، خاكي، ناري 2 آغازگر & خاتم 3 آفريننده، خالق & مخلوق 4 آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع & انتها، پايان 5 دايم، هميشه

باديه : 1 بيابان، تيه، صحرا، فلات، وادي، هامون 2 ظرف، كاسه & آبادي، شهر

باديه نشين :اسم باديه گرد، بيابان نشين، چادرنشين، صحراگرد، صحرانشين & شهرنشين، آبادي نشين

باذكاوت : باهوش، تيزفهم، ذكي، داهي، زيرك، هوشمند، هوشيار & بله، بي ذكاوت، كودن باذل : بخشنده، سخي، بذل كننده، بادبدست، فراخ دست 1 & ممسك، خسيس، كنس 2 كم دهش، نابخشنده

باذوق : 1   خوش قريحه، ذوقمند، صاحب قريحه، صاحب ذوق 2 خوش سليقه، سليقه دار & بي ذوق، كج ذوق

بارآور : 1 بارور، ثمردار، مثمر، ميوه دار، ميوه دهنده 2 آبستن، باردار، حامله & بي بر، سترون، عقيم 3 مفيد، سودبخش  باران : بارش، ذهاب، مطر

بارانداز : اسكله، بندر، بندرگاه، لنگرگاه

باراني :صفت 1 باشي، مطري 2 باران زا 3 آمپرمابل، پالتو 4 مربوط به باران  باربر : 1 باركش، باري 2 حمال

باربردار : 1 باركش، باري & سواري 2 باربر، حمال 3 آبستن، باردار، حامله

بار : 1 پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله 2 بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، ميوه 3 بنه، توشه، حمل، محمول، محموله 4 شرفيابي 5 رستوران، كاباره، مشروب فروشي، ميخانه 6 ثقل، گراني، وزن 7 اجازه، رخصت 8 كود 9 جنين 01 رنج، مشقت 11

بارخدا : 1 خدا، خداوند، خداي متعال، باري، باري تعالي 2 بلندمرتبه، بلندمقام  بارخدايي : 1 بزرگي، سروري، مولايي 2 پادشاهي، سلطنت 3 الوهيت، خدايي

بار دادن : 1   بر دادن، ثمردادن، ميوه دادن 2 كود دادن 3 اجازه شرفيابي دادن، اجازه ورود دادن، اذن دخول دادن & باريافتن

باردار : 1 آبستن، حامله 2 باثمر، ثمردار، مثمر، ميوه دار 3 آميخته، غش دار، مغشوش، ممزوج، نبهره 4 باره دار

باردار شدن : حامله شدن، آبستن شدن  بارداري : آبستني، حاملگي، حمل

باردان : 1 خرجين، خرجينه، كوله بار 2 تنگ، صراحي

بارد : 1 خنك، سرد، يخ 2 بي مزه، لوس، ناخوشايند 3 بي ذوق، بي لطف 4 سردمزاج، عنين، ناتوان & حار

بارز : 1 آشكار، پيدا، روشن، صريح، مشخص، مشهود، واضح & نامعلوم 2 برجسته، چشمگير، مبرز، ممتاز 3 استثنايي، طراز اول، فوق العاده  بارش : 1 باران، مطر 2 باريدن


بارغبت  آرزومندانه، رغبت مند، طوع

بارقه : 1 اخگر، جرقه، شرر، شعله، وراغ 2 تلالو، پرتو، نور & خاكستر  بارك اﷲ : آفرين، احسنت، مرحبا

باركش :صفت 1 باري & سواري 2 باربر 3 غمگين، اندوهمند، اندوهگين  بارگاه : 1 ايوان، باره، سراپرده، صفه 2 دربار، درگاه 3 مقبره، آستانه، بارگه  بارگي : اسب، باره، توسن، سمند، خرس  بارم : معيار، مقياس  بارندگي : بارش

بارو : باره، برج وبارو، برج، حصار، حصن، دژ، ديوار، قلعه، كلات، كوت، كوشك باروبنه بستن : 1 كوچ كردن، كوچيدن 2 حركت كردن، سفر كردن

بارور : بارآور، برومند، ثمردار، پرثمر، حاصلخيز، مثمر، ميوه دار &  بيبر، سترون، عقيم  بارورسازي : القاح، تلقيح، گشن، لقاح،        حاصلخيزسازي & عقيم سازي باروري : 1 ثمردهي، حاصلخيزي 2 زايايي بارها : به دفعات، به كرات، مكرر

باره : 1 اسب، توسن، سمند، فرس، مركب 2 برج، دژ، قلعه 3 بار، دفعه، كرت، مرتبه 4 بار، حصار، ديوار، جرم 5 باب، مورد 6 روش، طرز

باري :صفت قيد 1 به هرجهت، به هرحال، درهرصورت 2 باركش & سواري 3 باردار 4 ثقيل، سنگين، گران، وزين & سبك 5 آفريننده، آفريدگار، باريتعالي، خالق & آفريده، مخلوق 6 باريك 7 پهن، ضخيم، عرض

باريدن : 1 باران آمدن 2 برف آمدن، تگرگ آمدن 3 سرازير شدن 4 ريختن، فرو ريختن & باراندن باريك بين : دقيق، روشندل، كنجكاو، موشكاف، نكته بين، نكته سنج، هوشيار، باريك انديش

باريك بيني : تدقيق، دقت فكر، زيركي، كنجكاوي، موشكافي، نازك انديشي، نكته بيني، نكته سنجي، هوشمندي، هوشياري

باريك : 1 كم حجم، كم قطر، نازك & ضخيم، ستبر 2 تنگ، كم عرض & پهن 3 لاغر، نزار & چاق 4 باريك ميان، خميص 5 رقيق & پرمايه 6 دقيق 7 حساس، وخيم، خطرناك

باريكه : 1 باريك، لاغراندام، ظريف 2 تكه باريك(كاغذ، پارچه و ) 3 سطح دراز و كم عرض (زمين و ) 4 باب، بغاز، تنگه 5 اشعه، پرتو

بازآفريني : 1 بازسازي، دوباره سازي، آفرينش مجدد 2 توبه كردن  بازآيي : بازگشت، برگشت، رجعت، مراجعت & عزيمت

بازار : 1 بازارچه، بازارگاه، بازارگه، تيمچه، راسته، رسته، سوق & ميدان 2 معامله، خريدوفروش 3 سروكار

بازارچه   بازار، پاساژ، تيمچه، سوق

بازارگان :صفت 1 ثروتمند، دارا، غني & فقير، محتاج، ندار 2 تاجر، سوداگر، بازرگان & مفلس  بازاري : 1 تاجر، سوداگر، كاسب 2 حسابگر 3 عامي، بي نزاكت 4 عاميانه، بي ارزش، پيش پاافتاده، مبتذل 5 نامرغوب

بازبين : 1 كنترلچي 2 مفتش، مميز 3 منتقد، منقد، نقاد 4 خرده گير عيب جو  بازبيني : 1 بررسي، رسيدگي، كنترل، معاينه 2 تفتيش، مميزي  بازپرس : بازجو، داديار، قاضي، مستنطق، متهم

بازپرسي : استنطاق، دادرسي، رسيدگي، سياست، سين جيم، مواخذه، محاكمه، يرغو & قضاوت، حكم  بازپروري : 1 تربيت، پرورش، اصلاح 2 آماده سازي، بازسازي جسمي  بازپسين : آخر، آخرين، واپسين & آغازين

بازتاب : 1 پيامد، عكس العمل، واتاب، واكنش 2 انعكاس، پژواك، طنين 3 پاسخ غيرارادي 4 بازگشت  بازجست : 1 استفسار، پژوهش، تفحص، جستار، كاوش 2 مطالبه بازجو : بازپرس، داديار، قاضي، مستنطق

بازجويي : استفسار، استنطاق، بازپرسي، پرسش، تحقيق

بازخواست : 1 استيضاح، پرسش، مواخذه، مطالبه 2 اعتراض، ايراد 3 سرزنش، عتاب

بازدارنده : جلوگير، عايق، مانع، محذور، جلوگيري كننده

بازداشت :اسم 1 اسير، بندي، توقيف، حبس، دستگير، زنداني، گرفتار، محبوس & آزاد، رها 2 منع، جلوگيري، نهي & امر

بازداشت كردن:به زندان انداختن، توقيف كردن، حبس كردن، زنداني كردن & آزاد كردن بازداشتگاه : بند، توقيفگاه، حبس، دستاق خانه، زندان، سلول، سياهچال

باز داشتن : 1 جلوگيري، ردع، ممانعت، منع، نهي & امر 2 جلوگيري كردن، مانع شدن، ممانعت كردن، منع كردن، نهي كردن & امر كردن، فرمان دادن، حكم كردن، دستور دادن  بازده : 1 ثمر، حاصل، محصول، نتيجه 2 راندمان، كاركرد، ميزان توليد  بازدهي : حاصل، راندمان

بازديد : 1 ديدار، ديدار مجدد، ملاقات، ويزيت 2 كنترل، معاينه 3 بررسي، سركشي بازرس :اسم 1 ناظر 2 كارآگاه، 3 مفتش

بازرسي : بررسي، پژوهش، تحقيق، رسيدگي، تفتيش، سركشي، نظارت

بازرگان :صفت 1 پيشه ور، تاجر، سوداگر، كاسب، محترف، معامله گر 2 ثروتمند، دارا & فقير بازرگاني : 1 تجارت 2 دادوستد، سوداگري، معامله

بازسازي : ترميم، تعمير، مرمت، نوسازي & تخريب، ويران سازي، ويرانگري


باز شدن            گشاده شدن، گشوده شدن، مفتوح شدن، وا شدن & بسته شدن 2 شكفته شدن، شكوفا شدن، وا شدن & پژمرده شدن، خشكيدن بازشناخت :بازشناسي، شناسايي

باز كردن : 1 گشادن، وا كردن، گشودن & بستن، مسدود كردن 2 داير كردن، تاسيس كردن، ايجاد كردن 3 جدا كردن 4 شكافتن، تشريح كردن، شرح دادن 5 از بين بردن )مانع( 6 مرتفع ساختن 7 گره گشايي كردن & گره زدن

بازگرداندن : 1  بازگردانيدن، پس دادن، پس فرستادن، عودت دادن، واپس فرستادن، مسترد داشتن 2 رجعت دادن & نگه داشتن

بازگشايي : افتتاح، گشايش & تعطيل، تعطيلي

بازگشت : اعاده، برگشت، رجعت، عدول، عطف، عقب نشيني، عود، مراجعت، نكس

باز گشتن : 1 آمدن، بازآمدن، برگشتن، رجعت كردن، مراجعت كردن & عازم شدن، عزيمت كردن 2 عود كردن 3 پشيمان شدن، توبه كردن 4 منصرف شدن & مصمم شدن 5 مرتبط بودن، ارتباط داشتن  بازگفت : بيان، بيان كرد، تكرارمطلب، دوباره گويي، نقل، واگفت، واگويي  باز گفتن : 1 بيان كردن 2 تكرار كردن، دوباره گفتن، واگفتن

بازگو : 1 راوي، روايتگر، قصه گو، ناقل، واگو 2 بازگويه، تكرار 3 روايت، نقل بازگويي : تكرار، تكرير، روايت، نقل، واگو، بيان

بازماندن :  ازكار ماندن، جداماندن، دنبال افتادن، عقب افتادن، عقب ماندن، واپس ماندن 2 ايستادن، توقف كردن، متوقف شدن 3 خسته شدن، كوفته شدن 4 به جا گذاشتن، به جاي ماندن، پس ماندن

بازمانده :صفت 1 به جامانده، بقيه، پس مانده، مانده 2 دنبال مانده، عقب مانده، واپس مانده 3 به هدف نرسيده 4 خسته، درمانده، كوفته 5 وارث 6 خلف، خويش، قوم بازنده : شكست خورده، مغلوب & برنده بازنشستگي : تقاعد & اشتغال

بازنشسته :اسم بازنشست، متقاعد، وظيفه بگير، وظيفه خور & شاغل، موظف بازنگري : بازبيني، بررسي، وارسي

باز نمودن : 1 تشريح كردن، توضيح دادن، شرح دادن، نشان دادن، بيان كردن، تبيين كردن 2 شناساندن، نشان دادن 3 گزارش كردن

باز :قيد اسم 1 نيز، هم، همچنين 2 گشاده، منبسط، گشوده، مفتوح، وا & بسته 3 ازنو، دوباره 4 داير، برقرار، برپا 5 سنقر، قوش 6 قليا & اسيد 7 باج، باژ، خراج 8 جدا 9 روشن 01 جدا، منفصل 11 روباز 21 بي مانع، آزاد 31 فاصله دار 41 چا بازو : 1 بازه، ساعد، عضد مرفق & ران 2 اهرم 3 دسته 4 توانايي، قدرت، قوت، نيرو 5 ياور  بازوبند : 1 ساعدبند 2 تعويذ، دعا

بازيار : 1   برزگر، دهقان، زارع، كشاورز 2 شكارچي، صياد، ميرشكار 2 بازجان، بازدار

بازيافت     حاصل، يافته 2 استحصال

باز يافتن : 1 دوباره پيدا كردن، پيدا كردن، دوباره به دست آوردن، دوباره يافتن & گم كردن، از دست دادن 2 استحصال كردن 3 بازيابي كردن 4 درك كردن، فهميدن  بازيچه : 1 اسباب بازي، عروسك، لعبت، ملعبه 2 آلت دست، مسخره، مضحكه

بازي دادن : 1   سرگرم ساختن، غافل نگاه داشتن، مشغول ساختن 2 فريب دادن، گول زدن، نيرنگ زدن & بازي خوردن

بازي كن، بازيكن : بازيگر، ورزشكار & تماشاچي

بازيگر :صفت 1 آرتيست، بازيكن، ستاره، هنرپيشه، هنرمند & تماشاچي، تماشاگر، تماشايي 2 بازي كن 3 نقش پرداز 4 نيرنگ باز، فريب كار، حقه باز

بازي گوش، بازيگوش :بازي دوست، سربه هوا، تفنن جو، شيطان، متفنن & آرام، عاقل، معقول بازيگوشي : تفنن جويي، سربه هوايي، شيطنت

بازي : 1 لعب، ملاعبه، ملعبه 2 تفريح، تفنن، 3 قمار، گنجفه 4 ورزش 5 فريب، حيله، نيرنگ & جدي 6 نقش 7 حادثه، رويداد، پيش آمد 8 شوخي  باژ : 1 باج، جزيه، خراج، ماليات 2 نيايش

باژگونه : باژگون، برعكس، سرنگون، معكوس، معلق، وارون، وارونه، واژگون، واژگونه باستان : ديرين، ديرينه، عتيق، كهن، گذشته، & نو، نوين، جديد


باستان شناس : 1 ديرينه شناس 2 عتيقه شناس  باستان شناسي:ديرينه شناسي

باستاني : ديرينه، عتيقه، قديم، قديمي، كهن، كهنه & جديد، نوين باسخاوت : بخشنده، بذال، سخاوتمند، سخي، كريم، گشاده دست & خسيس

باسعادت : 1 سعادتمند، سعيد، نيكبخت 2 خجسته، سعد، فرخنده، مبارك، ميمون & بي سعادت، شقي باسق : بلند، بلندقد

باسكول : ترازو، ترازوي بزرگ، قپان باسمه : 1 چاپ، طبع 2 تصويرچاپي، كليشه  باسمه چي : چاپچي، مطبعه چي & چاپگر  باسن : كفل

باسواد : 1 تحصيل كرده، سواددار، ملا & بي سواد 2 بامعلومات & بي مايه 3 آگاه، مطلع  باسيل : باكتري

باشخصيت : متشخص، بامنش، فرهيخته، ممتاز، برجسته، محترم & بي شخصيت  باشرافت : شرافتمند، شريف، بزرگوار & بي شرافت

باشرف : بزرگوار، شرافتمند، شريف، عفيف، نجيب & بي شرافت، نانجيب، بي شرف

باشعور: بخرد، خردمند، شعورمند، عاقل، فهيم، لبيب، فهميده & بي شعور، كم خرد

باشكوه : باشوكت، باعظمت، پرابهت، پرشكوه، پرجلال، شكوهمند، مجلل & بي شكوه، بي ابهت  باشگاه : 1 انجمن، كانون، كلوب، مجمع، كلوپ، معهد 2 زورخانه، ورزشگاه

باشگون : خجسته، خوش شگون، شگون دار، هماگون، همايون خوش يمن، سعد، فرخنده، مبارك، ميمون & بي شگون، ناميمون، نحس

باشنده : 1 ساكن، مقيم 2 اهل، شهروند

باشوكت : باجلال، باشان، باشكوه، بامهابت، شكوهمند، شوكتمند، مجلل & بي شكوه

باشهامت : باجرات، دلاور، دلير، نترس، شجاع، شهامت دار، صارم، صفدر & كم جرات، بي شهامت  باشي : رئيس، سالار، سردار، سردسته، سر گروه، سرور  باصرفه : 1 سودآور، سودرسان 2 سوددار، فايده دار

باصره : 1 بينايي، ديد، قوه ديد & سامعه 2 چشم، ديده، عين & گوش

باصفا : 1 مصفا، مفرح، خرم، نزيه & بي روح، دلگير، بي صفا 2 صميمي، صادق، بامحبت

باصلابت: 1 باسطوت، باصولت، باوقار، باهيبت، صولتمند، موقر، هيبت دار & بي صلابت، بي وقار، ناموقر 2 محكم، استوار

باطراوت : تازه، تر، خرم، شاداب & بي طراوت، پژمرده باطري : باتري، پيل، قوه

باطلاق: باتلاق، گنداب، مرداب، منجلاب، سياه آب & درياچه

باطل :اسم 1 بي معني، ناحق 2 نادرست، غلط 3 ناراست، ناصواب & حق، راست، صواب 4 ابطال، فسخ، لغو، ملغا 5 بيكاره، عاطل 6 بي فايده، بيهوده، مهمل 7 ضايع 8 عبث 9 دروغ، غيرواقعي & حق، صواب 01 بي اعتبار، نامعتبر  باطل سازي : ابطال، لغو

باطل شدن : 1 ابطال شدن، از اعتبار افتادن، فسخ شدن، لغو شدن، نامعتبراعلام شدن 2 بي معني شدن، بيهوده شدن 3 ناحق جلوه گر شدن، ناراست قلمداد شدن 4 ضايع شدن 5 خط خوردن

باطل كردن : 1   ابطال كردن، فسخ كردن، لغو كردن، ملغا ساختن 2 بي معني كردن، بيهوده گردانيدن، مهمل گذاشتن 3 ناحق جلوه دادن، ناراست قلمداد كردن 4 ضايع گردانيدن 5 خط زدن، قلم زدن 6 ازاعتبار انداختن، نامعتبر اعلام كردن 7 تبطيل  باطل كننده : باطل ساز، مبطل

باطل نما : پارادوكس، متناقض نما، نامعتبرنما

باطله : 1 بي اعتبار، نامعتبر، ازاعتبارافتاده 2  بهدردنخور 3 لغو، واهي، پوچ

باطن :اسم 1 پنهان، ناپديد، نهان & آشكار، آشكارا، عيان، معلوم 2 اندرون، داخل، درون، دل، ضمير، طينت، قلب، نيت & برون، ظاهر 3 اصل، حقيقت، صريح، ظاهر 4 خلوت & جلوت باطنباطني : 1 خفيه، دروني 2 خفيه گرايي 3 باطنيه 4 اسماعيليه & ظاهري، قشري باعاطفه : بامحبت، پرمهر، رئوف، عطوف، مشفق، مهربان & بي عاطفه


باعث    1 انگيزه، سبب، علت، محرك، موجب، مورث، وسيله 2 باني، مسبب 3 برانگيزاننده  باعث وباني : 1 موسس 2 سرپرست، حامي

باعرضه : باجربزه، بالياقت، باهمت، جراتمند، عرضه دار، عرضه مند، لايق & بي عرضه، بي كفايت، نالايق  باعزم : بااراده، پراستقامت، مصمم & سست اراده، بي اراده

باعظمت : باحشمت، باشكوه، بزرگ، شكوهمند، شگرف، عظيم، مجلل & كوچك، معمولي، بي شكوه  باعفاف : باعفت، پاك، پاكجامه، پاكدامن، عفيف، نجيب & نانجيب، بي عفت باعفت : عفيف، پاك دامن & بي عفت، بي عصمت

باغبان : گلكار، بستان پيرا، بستاني، بستي، چمن پيرا، نگهبان باغ

باغباني : 1          گلكاري،            گلپروري 2 بستاني، بستان پيرايي 3       چمنپيرايي، باغداري  باغ : بستان، بوستان، حديقه، روضه، فردوس، گلستان، گلشن، لاله زار، ملك & راغ باغچه : باغ كوچك، كاله، كرته

باغستان : باغ، حديقه، گلزار، گلستان، گلشن & راغ، خارستان

باغيرت : 1 غيرتمند، غيور & بي غيرت 2 شجاع، باشهامت 3 ناموس پرست، غيرتي 4 باصفت، بامعرفت  باغي : 1 سركش، نافرمان، ياغي، ظالم & رام، فرمانبردار 2 بستاني، بوستاني & صحرايي، بياباني بافايده : سودمند، سودده، مفيد، پرمنفعت & بي فايده

بافت    1 بافتن 2 ليف، 3 نسج 4 بافته، منسوج 5 سلول، ياخته 6 ساختار 7 بافتار  بافت شناسي : نسج شناسي، سيتولوژي

بافتن : 1   بافندگي كردن، نساجي كردن 2 در هم تنيدن، به هم تابيدن، تاروپود درهم زدن 3 سر هم زدن، حرف بي منطق زدن، گزافه گويي كردن 5 از خود درآوردن  بافتني : 1 بافته شده 2 دست باف 3 درخور بافتن، مناسب بافتن  بافتوت : جوانمرد، راد، رادمرد & بي فتوت، ناجوانمرد  بافته :صفت 1 پارچه، منسوج، نسيج 2 تنيده  بافخامت : فخيم، باشكوه، شكوهمند

بافراست : زيرك، فهيم، باهوش، هوشمند، فراستمند

بافرهنگ : آداب دان، فرهيخته، مودب، متادب، متمدن & بي فرهنگ بافضيلت : 1 باتقوا، متقي 2 باكمال، دانشمند، فاضل 3 فضيلت دار & بي فضيلت بافندگي : پارچه بافي، جولاهي، نساجي

بافنده :اسم 1 پارچه باف، نساج 2 جولاه، جولاهه، شعرباف 3 قالي باف 4 تريكوباف  بافهم : فهيم، فهميده، عاقل، دانا، باكمال

باقدرت : توانا، توانمند، قادر، قدرتمند، قدير، قوتمند، متنفذ & ناتوان، غيرمتنفذ

باقلي   باقلا، كالوسك

باقي :اسم 1 باقيمانده، بازمانده، مانده، موجود 2 بقيه، تتمه، مابه التفاوت 3 ابدي، پايا، پايدار، پاينده، دايم، مانا، ناميرا & فاني 4 حي، زنده & مرده، ميت 5 برقرار، مستدام هميشگي & فاني 6 ديگر، ساير

باقي مانده، باقيمانده :الباقي، بازمانده، باقي، به جاي مانده، بقايا، بقيه، پس مانده، تتمه، مابقي، مازاد، مانده

باك : 1 بيم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس 2 پروا، ملاحظه 3 نگراني، تشويش، اضطراب 4 مخزن (سوخت)

باكتري : باسيل، موجود ذره بيني، ميكرب

باك داشتن : انديشه داشتن، بيم داشتن، ترسيدن، پروا كردن، واهمه داشتن، هراسيدن & بي پروا بودن، بي پروايي كردن

باكره : بتول، بكر، دختر، دوشيزه، عذرا، ناسفته & بيوه، زن

باكفايت : باجربزه، باعرضه، كاردان، باوجود، شايسته، لايق & بي كفايت، نالايق

باكياست : سياس، سياستمدار، زيرك، هوشمند، كاردان، مدبر & بي تدبير، بي كياست، نامدبر  باگذشت : ايثارگر، جوانمرد، معفو & بي گذشت، منتقم، انتقام جو

بالا آمدن : 1 برآمدن، صعود كردن 2 افزوده شدن، زياد شدن (سطح آب) 3 متورم شدن، ورم كردن، آماس كردن 4 باد كردن، برجسته شدن


بالا آوردن : 1 قي كردن، استفراغ كردن، شكوفه كردن 2 ديوار ساختن، عمارت كردن 3 ايجاد كردن، به وجود آوردن 4 سبب شدن، باعث شدن

بالا انداختن : 1 نوشيدن، آشاميدن، سر كشيدن، بالا رفتن 2 خوردن، بالاكشيدن 3 به سوي بالا بردن  بالا :اسم 1 اوج، راس، زبر، سر، صدر، علو، فراز، فوق & پايين، زير، فرود 2 مافوق 3 قامت، قد، هيكل 4 بلندا، بلندي 5 عرشه 6 بلند، رفيع 7 والا 8 صدر 9 زياد، گران، بيش از حد معمول 01 برين، عالم عليا 11 ميزان، مقدار 21 جو، آسمان 1

بالابان : 1 تبيره، دهل، طبل، كوس، نقاره 2 نوعي شيپور 3 نوعي شاهين  بالابر : آسانسور

بالا بردن : 1 افزايش دادن، افزودن، اضافه كردن، زياد كردن & 1 كاهش دادن، پايين آوردن 2 بالا رفتن 2 ترقي دادن، رفعت بخشيدن 3 بزرگ كردن، بزرگ جلوه دادن

بالابلند : 1 بلندقد، بلندقامت، دراز، رشيد & كوتاه قد، كوتوله 2 دراز، طولاني، مطول  بالابود : مازاد

بالاپوش : 1 لحاف 2 روانداز 3 ردا، طيلسان، عبا، فوطه 3 پالتو، شنل & زيرپوش  بالاجبار : 1 اجباري، اجبار

بالاجمال : اجمالا، به اختصار، بالاختصار، مختصر

بالاخره : 1 آخرالامر، سرانجام، عاقبت، عاقبت الامر & نخست، اولا 2 القصه

بالاخص : مخصوص

بالادار : 1 طرفدار، حامي 2 بلندقد، بلند بالا، بلند قامت & كوتاه قامت  بالادست : 1 بالا، سمت بالا & پايين دست 2 سركرده، رئيس، مافوق، برتر  بالار : 1 بالاگر، تير اصلي، تيرحمال، شاه تير 2 ستون، عمود

بالا رفتن : 1 افزايش يافتن، افزوده شدن 2 ترقي كردن 3 ساخته شدن، برافراشته شدن 4 سر كشيدن، نوشيدن

بالاستقلال : آزادانه، مستقلاً، منفرداً بالاشتراك : 1 شريكي 2 باهم  بالاصاله : 1 اصلا، در اصل، اساس بالاضطرار : اضطراري، اضطرار

بالا كشيدن : 1 تصاحب كردن، خوردن 2 بالا دادن 3 شدت يافتن، شديد شدن 4 طولاني شدن  بالا گرفتن : 1 شدت يافتن، افزون شدن 2 اوج گرفتن 3 ترقي كردن

بالان :صفت 1   بالانه، دالان، دهليز، راهرو سرپوشيده 2 تله، دام 3 بالنده، رشديابنده، رشدكننده 4 مجرب

بالانس : تعادل، توازن، موازنه، هم سنگي & بي تعادلي، عدم تعادل بالانشين :صفت صدرنشين، مسندنشين، سدره نشين

بالايي : زبرين، فرازين، فوقاني & زيرين بالبداهه : بداهت

بال : 1 پر، جناح 2 انديشه، حال، دل، خاطر 3 باله، مجلس رقص 4 بالن، وال 5 نهنگ  بالت : اپرا، باله، رقص بالذات : اصلا، اساس

بالش : 1 بالشت، متكا، مخده، مسند، نازبالش 2 بالين 3 رشد، رويش، نمو 4 بالندگي 5 افتخار كردن، مباهات كردن

بالشت : بالش، متكا، مخده

بالصراحه : آشكارا، به وضوح، به تصريح، باصراحت، رك، تصريحاً، صراحتاً، صريحاً، واضح & تلويحاً بالطبع : 1 طبع

بالعكس : برعكس، به عكس

بالغ : 1 بزرگ سال، جوان، رشيد، مكلف، كبير & نابالغ 2 رسا، رسيده  بالفرض : به فرض آنكه، فرضاً، ولو بالفطره : 1 فطري، ذاتي 2 فطرت

بالفعل : 1 درعمل، عملاً & بالقوه 2 در حال حاضر، اكنون، فعلا، حالا

بالقطع: حتماً، قطعاً، مسلماً، يقيناً بالقوه : في نفسه & بالفعل

بالكن : 1 ايوان، مهتابي 2 لژ، شاه نشين

بالمال : آخرالامر، بالاخره، بالنتيجه، درنتيجه، سرانجام، عاقبت بالندگي : 1 رشد، ترقي، تعالي 2 فخر، نازش، مباهات  بالنده : 1 رشدكننده، نموكننده، رشديابنده 2 مفتخر، مباهي  بالنگ : بادرنگ، ترنج

باليدن :اسم 1 تفاخر، فخر، مباهات، نازش 2 رشد، نشو، نمو 3 رشد كردن، قد كشيدن، نمو كردن، نشوونما كردن 4 نازيدن 5 فخر كردن، مباهات كردن، تفاخر كردن 6 افزايش يافتن، زياد شدن  بالين : 1 بستر 2 بالش، بالشت، متكا  باليني : كلينيكي

بامبول باز : حقه باز، نيرنگ باز، كلك، حيله باز، حيله گر، فريبكار، بامبولي  بامبول : حقه، حقه بازي، كلك، گول، نيرنگ، دوزوكلك  بامتانت : متين، موقر، باوقار

بامحبت : بامهر، رئوف، شفيق، صميمي، مشفق، مهربان، مهرپرور & نامهربان، بي مهر، كم محبت  بامدادان : سپيده دم، سحر، شفق، صبحگاه، فجر & شامگاه، شامگاهان

بامداد : باكر، بامدادان، پگاه، سپيده دم، شفق، صباح، صبح، فجر، فلق & شام، عشا بامروت : جوانمرد، راد، غيرتمند، منصف & بي مروت، ناجوانمرد

بامزه : 1 خوش طعم، خوشمزه، لذيذ & بي مزه 2 دلچسب، مليح، نمكين & بي نمك، سرد 3 شيرين & بي نمك 4 خوش صحبت، خوش محضر، شوخ طبع 5 خنده دار، شيرين حركات & بارد، بي مزه، يخ بام :صفت 1 سقف & كف اطاق 2 بامدادان، بامداد، بامگاه، پگاه، صبح 3 روشن & تاريك 4 بم & زير  بامعرفت : 1 باكمال، عالم، فرهيخته 2 آداب دان، جوانمرد & بي فضيلت، بي معرفت بامعلومات : باسواد، پر، دانا & بي سواد، بي مايه، بي معلومات

بامهابت : باشوكت، باوقار، باهيبت، پرجذبه، سطوتمند & بي جذبه، بي مهابت، بي هيبت  بامهارت :قيد 1 زبردست، كاردان، ماهر & بي مهارت، غيرماهر 2 استادانه، ماهرانه & ناشيانه  بامهر : بامحبت، رئوف، عطوف، مهربان & بي عاطفه، بي مهر، سرد

بانجابت : اصيل، پارسا، پاكدامن، شريف، عفيف، نجيب & نانجيب، ناپاكدامن، بي نجابت  بانخوت : خودبين، خودپسند، متكبر، معجب، مغرور & افتاده، بي ريا، فروتن بانداژ : نوارپيچي، باندپيچي  باندبازي : زدوبند، پارتي بازي

باند : 1 جماعت، جمعيت، جوخه، حزب، دسته، گروه، هيات 2 خطسير، گذرگاه، 3 فرودگاه، مطار 4 نوار، رشته، لفافه 5 موج راديو، طول موج 6 هر يك از بلندگوهاي سيستم صوتيتصويري  باندرول : 1 سرچسب 2 اتيكت، برچسب

بانزاكت :قيد 1 مودب، باادب، آداب دان 2 مودبانه  بانزهت : 1 خرم، باصفا 2 سرسبز، باطراوت

بانشاط : بشاش، خوشحال، خوشدل، سردماغ، سرزنده، شاد، شادمان، مسرور، نشيط & دلمرده، بي نشاط، ناخوشدل

بانظم : 1 منضبط، منظم 2 آراسته، مرتب 1 & بي نظم 2 نامرتب  بانفوذ : 1 منتفذ، قدرتمند 2 تاثيرگذار

بانك دار، بانكدار :اسم 1 صاحب بانك، سهام دار

بانك : 1 موسسه اقتصادي 2 فايل، مخزن، جايگاه، (اطلاعات، داده ها) 3 نوعي بازي ورق 4 داو بانكي :صفت 1 مربوط به بانك 2 كارمند بانك

بانگ : 1 جار، صدا، صلا، ندا 2 صوت، آوار، آواز 3 صيحه، غريو، غلغله، غوغا، فرياد، نعره بانگ زدن: آواز كردن، صدازدن، صلا در دادن، فرياد زدن

بانمك : 1 باملاحت، گيرا، تودل برو، مليح، نمكين 2 نمك دار & بي نمك، سرد، وارفته، يخ

بانو : 1 بي بي، بيگم، خانم، عليامخدره، مادام 2 زن، زوجه، عيال، همسر 3 خانه دار، كدبانو 4 شهربانو، ملكه & آقا

باني : 1 بنيان گذار، پايه گذار، موسس 2 باعث، مورث، عامل، سازنده  باوجوداين : مع الوصف، مع ذالك، مع هذا

باوجود : باعرضه، باكفايت، كارآ، كاردان، لايق & نالايق

باور : 1 اعتقاد، ايقان، ايمان، عقيده 2 باورداشت، برداشت 3 پذيرش، قبول 4 زعم، گمان باورداشت : اعتقاد، ايمان، عقيده

باور كردن : 1 ايمان آوردن، پذيرفتن، راست پنداشتن، قبول كردن & نپذيرفتن 2 اعتقاد داشتن، ايمان داشتن، باورداشتن، عقيده داشتن

باوركردني : پذيرفتني، قبول كردني، قابل قبول، قابل پذيرش & باورنكردني  باورمند : عقيده مند، مومن، معتقد & بي ايمان، ناباور

باوقار : بامهابت، باهيبت، جاافتاده، رزين، سنگين، متين، موقر، وزين & جلف، سبك، بي وقار، ناموقر  باهر : 1 آشكار، بارز، پيدا، معلوم، نمايان 2 درخشان، تابان، روشن & ناپيدا باه : 1 غريزه جنسي، قوه شهواني، شهوت، نيروي شهوت 2 جماع 3 نكاح  باهم : به اتفاق، توام، تواماً، متحداً & به تنهايي، منفرداً

باهمت : 1 بخشنده، سخاوتمند، سخي، كريم & بي همت 2 بااراده & بي اراده

باهنر: 1 هنرمند، هنرور & بي هنر 2 هنردار

باهوش : تيز، داهي، زرنگ، زيرك، باذكاوت، عاقل، متيقظ، محيل، ناقلا، نكته دان، هوشمند، هوشيار & بي هوش، كانا

باهيبت : باسطوت، باصولت، باوقار، بامهابت، جذبه دار، رزين، سنگين، متين & كم جذبه، بي وقار  بايا : ضرور، لازم، واجب، بايسته، موردنياز

باير :اسم 1 كوير، لم يزرع، موات، نامزروع، هامون 3 خراب، نامسكون، ويران، ويرانه & آباد، داير، معمور

بايستن : 1 ضرور بودن، لازم بودن، واجب بودن 2 شايسته بودن، مناسب بودن، درخور بودن

بايسته :tseymb[صفت درخور، ضرور، ضروري، لازم، مستلزم، واجب & غيرضروري، نالازم، غيرلازم، ناواجب 2 سزاوار، شايسته، مناسب

بايع : 1 خريدار، سوداگر 2 مشتري & فروشنده 3 فروشنده  بايكوت : تحريم، منع

بايگان :صفت 1 آرشيودار، ضابط 2 حافظ، نگهبان بايگاني : 1 آرشيو، ضبط 2 طبقه بندي (اسناد) 3 طبقه بندي شده  باس : 1 بيم، ترس، هراس 2 خشم، هيبت، غضب

ببو : 1 احمق، نادان، ابله 2 پپه، بي عرضه، دست و پا چلفتي، چلمن

بپا : نگهبان، مراقب

بت : 1 الهه، شمسه، صنم، طاغوت، فغ، هيكل 2 محبوب، معشوق بت پرست :صفت كافر، مشرك، ملحد & موحد بت پرستي : الحاد، رجز، شرك، كفر & ايمان

بت تراش : 1 بت ساز، بتگر، لعبت ساز 2 تنديسگر، مجسمه ساز

بت خانه، بتخانه : بتستان، بتكده، صنم خانه، فرخار، فغستان، لعبت خانه، هيكل & دير، حرم، كعبه  بتستان :tob[اسم بتخانه، بتكده، صنم خانه، فغستان & كعبه  بتكده : بتخانه، بتستان، صنم خانه، فرخار، فغستان، هيكل

بتگر : 1 بت تراش، بت ساز، لعبت ساز 2 پيكره ساز، تنديسگر، مجسمه ساز، 3 مصور، نقاش، نقشگر بتول : 1 باكره، بكر، عذرا، ناسفته & بيوه 2 پارسا، پاكدامن & ناپارسا 3 از دنيا بريده  بتون آرمه : بتون مسلح

بتون : مخلوط شن و ماسه و سيمان و آب  بتونير : دستگاه بتون ساز

بتوني :noteb[صفت ساخته شده از بتون  بته : بوته

بتيار: 1 رنج، محنت، مشقت 2 زشت، قبيح & زيبا بث الشكوي : درددل، شكايت، شكوا، شكوائيه، گلايه

بث : 1   پراكنده ساختن، منتشر كردن 2 آشكار ساختن، افشا كردن، فاش ساختن & نهفتن، 3 حزن، غصه، غم & سرور، شادي

بثور : بثرها، تاولها، جوشها، دانه هاي چركي

بجا :eb[صفت بمورد، بموقع، درست، صحيح، صواب & بيجا، ناصواب بچاپ بچاپ : غارت، چپاول، يغماگري

بچگانه : 1 مربوط به كودكان 2 مناسب كودكان، درخور اطفال، نسنجيده، نپخته، ناپخته، نامعقول، غيرعقلايي

بچگي : خردسالي، صباوت، طفوليت، كودكي، نوباوگي & پيري، كهولت بچه آوردن : 1 زاييدن 2 داراي فرزند شدن 3 توليدمثل كردن، بچه كردن  بچه انداختن : سقطجنين كردن

بچه :اسم 1 اندك سال، خردسال، صغير، طفل، فرزند، كم سال، كم سن، كودك، نابالغ، نارسيده، نوباوه، نوزاد 1 & كبير 2 جوان، بالغ 3 مرد 4 پير 2 همكار، هم شاگردي، رفيق 3 كم تجربه، ناپخته 4 شاخه تازه، نهال نورسته 5 پاجوش  بچه باز : غلام باره، لواطكار

بچه بازي : 1 رفتارنسنجيده، اعمال نامعقول 2 كار ناشايست، غلام بارگي

بچه پس انداختن: بچه درست كردن، زاييدن، بچه راه انداختن، زادوولد كردن، بچه آوردن  بچه خوره : بچه خور، بچه خوار، پوليپ رحم  بچه دان : بون، پوگان، رحم، زهدان بچه زا : زنده زا & تخم زا

بچه سال : خردسال، كم سن وسال، نابالغ، نوجوان، كم سال & كهن سال  بچه محل : بچه محلي، هم محل

بچه مدرسه : محصل، دانش آموز، بچه مدرسه اي، دبستاني & دبيرستاني، دانشجو  بچه ننه : 1 تنبل 2 لوس، ننر 3 نازپرورد، نازپرورده 4 بي كفايت، نالايق 5 بي شهامت، ترسو  بحار : بحرها، بحور، درياها & صحاري

بحبوحه : 1 اوج، گرماگرم، گيرودار، حين & آغاز 2 ميان، ميانه كار، وسط بحت : تمام عيار، خالص، سره، كامل & ناسره، ناخالص  بحث انگيز : بحث برانگيز، مجادله آميز

بحث : 1 جدال، گفتگو، مباحثه، مذاكره، مقال، مناظره، مناقشه 2 درس 3 جستار، مبحث


بحث كردن:    جدل كردن، گفتگو كردن، مباحثه كردن، محاوره كردن، مذاكره كردن، مناظره كردن 2 حفر كردن، كندن

بحر : 1 اقيانوس، دريا، يم & بر، خشكي، هامون 2 وزن شعر

بحران : 1 آشفتگي، آشوب، تشنج، تلاطم، تنش، ناآرامي & آرامش 2 خطر، مخاطره

بحرانزا :           تنشزا،  تنشآفرين، تشنج زا، تشنج آفرين، آشوب برانگيز & بحران زدا، تنش زدا، تنشنج زدا   بحرانزده : آشوب زده، بحراني، تنش آلود، متشنج، متلاطم، ناآرام & آرام

بحراني :            آشوبزده، بحران زده، پرآشوب،             تشنجآلود، پرتنش، تنش آلود، خطرناك، غيرعادي، متشنج، متلاطم، وخيم & آرام

بحري :صفت آبي، دريايي & ارضي، بري، زميني، سماوي  بحل : 1 آمرزيده، بخشيده، بخشوده  بحلي : حلال بود بحيره : درياچه بخ : آفرين، خوشا، زه

بخار : 1 تبخير 2 دم، دمه 3 دود 4 تف  بخار شدن: تبخير شدن & منجمد شدن  بخاري :صفت  دستگاه حرارت زا،  اجاقديواري، شومينه & پنكه، كولر 2 مربوط به بخار 3 بخارايي، منسوب به بخارا

بخت : 1 اختر، اقبال، دولت، سرنوشت، شانس، طالع، 2 بهره، نصيب، قسمت 3 بختك، عبدالجنه، كابوس

بخت برگشتگي :بي اقبالي، بدبختي، شوربختي

بخت برگشته : ادبار، بدبخت، بدطالع، شوربخت،  پيشانيسياه، مدبر، مفلوك & اقبالمند، بختور، خوش اقبال، ستاره دار

بختك : بخت، عبدالجنه، كابوس

بخته : 1   اخته، خايه كشيده، خواجه 2 پرواري، چاق، فربه

بختيار : خوش بخت، بختور، سعادتمند، كامياب، كاميار، محظوظ، خوش اقبال، اقبالمند، ستاره دار، نيك اختر، نيك بخت، همايون & ناكامروا، ستاره سوخته، بداختر، بخت برگشته، بدبخت

بختياري : خوش بختي، روزبهي، سعادت، نيك اختري، نيك بختي & بخت برگشتگي، شوربختي، ستاره سوختگي، ناكامي

بخرد :صفت انديشمند، خردور، خردورز، انديشه ور، باخرد، باعقل، خردمند، دانا، عاقل، فرزانه، لبيب، متيقظ، هوشمند، هوشيار & بي خرد، بيق، بي هوش، خل، ديوانه، كانا، كودن، نادان، ابله، احمق  بخردي : خردمندي، عاقلي، هوشمندي، هوشياري & بي خردي، حماقت، ابلهي، ناداني

بخس :صفت  اندك، قليل، كم، ناقص 2 كاهش، نقصان 3 بش، ديم 4 گداختن 5 گدازش 6 اندوه، رنج، غم 7 پژمرده

بخشايش : 1 اغماض، چشم پوشي، سماحت، گذشت، عفو 2 آمرزش، بخشودن، رحمت، مغفرت & انتقام بخشايشگر : بخشاينده، بخشنده، منان، وهاب & منتقم

بخشاينده : آمرزگار، بخشايشگر، بخشنده، رحمان، رحيم & انتقام جو، منتقم  بخش بخش : پاره پاره، تكه تكه، جزء جزء، فصل فصل، قطعه قطعه

بخش : 1 بهر، بهره، پاره، جزء، حصه، قسمت 2 قطعه، ناحيه 3 باب، فصل، مبحث، مقوله 4 دپارتمان، شعبه 5 منطقه، ناحيه 6 تسهيم، تقسيم، سهم، قسمت 7 بند 8 حوت، ماهي   بخشپذير : تقسيم پذير، قابل تقسيم، قابل قسمت & بخش ناپذير

بخشش : 1 احسان، انعام، بذل، پاداش، تبرع، جوانمردي، جود، داد، دهش، سخاوت، سخا، صله، عطا، عطيه، فضل، فيض، كرامت، كرم، موهبت، نعمت، نيكوكاري، نيكي، وقف، هبه 2 آمرزش، رحمت، غفران، مغفرت

بخش نامه، بخشنامه : حكم، دستور، دستورالعمل، متحدالمال، تصويب نامه  بخشندگي : بخشش، بذل، جوانمردي، سخا، سخاوت، كرم & بخل، خست

بخشنده : انفاق گر، باسخاوت، بخشايشگر، بذال، جواد، جوانمرد، خير، دست ودل باز، رحمتگر، سخاوتمند، سخي، فياض، فيض بخش، كريم، كريم النفس، گشاده دست، معطي، مكرم، نيكوكار، منان، واهب، وهاب & بخيل، ممسك

بخشودگي :  معافيت 2 اغماض، عفو، گذشت & انتقام

بخشودن : 1 بخشيدن 2 اغماض كردن، عفو كردن، گذشت كردن & انتقام گرفتن، تقاص گرفتن 3 معاف كردن 4 رحم كردن

بخشوده : 1 معاف، معفو 2 معذور 3 شادروان، مرحوم، مغفور بخش ياب : مقسوم عليه & مقسوم

بخشيدن :اسم 1 دادن & گرفتن، ستدن 2 عطا كردن، هبه كردن، 3 گذشت كردن، بخشودن، عفو كردن 4 معاف كردن & انتقام گرفتن 5 كنار رفتن

بخل : 1 حسد، رشك 2 امساك، خست، زفتي، لئامت، مال پرستي 3 بخيل بودن & سخاوت، كرم، بخشش 4 تنگ چشمي

بخوبر :اسم 1 بخوبريده، سركش، طاغي 2 دغل، دغا 3 حيله گر، محيل  بخو : پابند، دستبند، زنجير، كند

بخوربخور : 1 سوء استفاده، دزدي، اختلاس، بخوروبچاپ، بچاپ بچاپ 2 پرخوري، شكمبارگي  بخور : پرخور، شكمو، پراشتها & كم اشتها  بخور : 1 بخار آب 2 كندر، عود  بخوردان : بخورسوز، سپندسوز، مجمر

بخوروبخواب : 1 تن آسا، تنبل، تن پرور 2 تن آسايي، تنبلي، تن پروري


بخورونمير : غذاي اندك، قوت لايموت

بخيل : 1 تنگ چشم، تنگ نظر، خسيس، سيه كاسه، لئيم، ممسك، ناخن خشك، نظرتنگ 2 پست، ناكس & سخي، كريم، نظربلند بخيه :  درز، شلال، كوك، دوخت

بخيه زدن: 1 بخيه كردن، دوختن، درز گرفتن، شلال كردن، كوك زدن 2 الحام كردن  بدآغاز : بداصل، بدذات، بدسرشت، بدنهاد & نيك سرشت، نيك نهاد  بدآيين : بددين، بدكيش، گمراه، لامذهب، ملحد & نيك آيين، بهدين

بداحوال : بدحال، بيمار، كسل، مريض، ناخوش، ناخوش احوال & سالم، سرحال، قبراق

بداختر : 1 ادبار، بداقبال، بدبخت، بدطالع، بي طالع، طالع سوخته، بخت برگشته، شوربخت & نيك اختر، خوش طالع 2 شوم، نامبارك، ناميمون، نحس، نژنداختر & مبارك، خوش يمن، مبارك، همايون

بداخلاق : بداغر، بدخلق، بدخو، تندخو، تندمزاج، كج خلق، ناخلف & خوش اخلاق، خوشخو  بداخلاقي : بدخلقي، بدخويي، تندمزاجي، كج خلقي & خوش خلقي، خوشخويي  بداخم : اخمو، بداخلاق، بداغر، بدخلق، بدعنق، ترشرو، عبوس & خوشخو، خوشرو بدادا : بدحركت، بدرفتار، بدصفت & خوش ادا

بداصل : بدآغاز، بدذات، بدطينت، بدگوهر، بدنژاد، مفسد، نانجيب & اصيل، خوش ذات، نژاده  بداصلي: بدذاتي، بدطينتي، بدگوهري، بدنژادي & بدگهري، خوش ذاتي بداغر : بديمن، نحس، بدشگون، نامبارك، ناميمون

بداقبال : ادبار، بداختر، بدبخت، بدشانس، بدطالع، بي دولت، تيره بخت، تيره روز، شوربخت، نگون بخت & خوش اقبال، خوش شانس

بداقبالي : ادباري، بدبختي، بدشانسي، تيره بختي، تيره روزي، شوربختي، نگون بختي & خوش شانسي بدانجام : بدعاقبت، بدفرجام & عاقبت بخير، خوش فرجام

بدانديش : 1 بدخواه، بددل، بدسگال، دژانديش، كج انديش، بدنيت & نيك انديش، نيكخواه 2 كينه جو، كينه وزر 3 جلاد، دژخيم

بدانديشي : بدخواهي، دژانديشي، بدسگالي، ردائت، وسوسه & نيك انديشي، نيكخواهي  بداوت : باديه نشيني، صحرانشيني، بيابانگردي & شهرنشيني، تمدن

بداهت : 1 آياني، ارتجال، بداهت، بديهه 2 بي انديشه گفتن، بي تامل سخن گفتن

بداهه سرايي :ارتجال گويي، بديهه گويي، بديهه پردازي، بداهه سازي بديهه نوازي، بديهه سازي  بدايت : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، مقدمه & نهايت  بدايع : 1 عجايب، شگفتي ها 2 ابتكارها، ابتكارات، بديعه ها، طرفه ها  بدبختانه : متاسفانه، مع الاسف، مع التاسف & خوشبختانه

بدبخت: بخت برگشته، بداختر، بداقبال، بدطالع، بدعاقبت، بي طالع، پيشاني سياه، ستاره سوخته، سياه بخت، سياه روز، سيه روز، شوربخت، فلك زده، مدبر، نگون بخت، وارون بخت مفلوك، شوريده بخت، & اقبالمند، خوش اقبال، طالع دار، خوش شانس خوش بخت، نيك بخت 2 م

بدبختي : ادبار، بداقبالي، بي طالعي، بيچارگي، تيره روزي، تيره بختي، سياه بختي، سيه روزي، شوربختي،  شوريدهبختي، ضراء، فلاكت، نكبت، نگون بختي & بداقبالي، خوشبختي، خوش شانسي، نيكبختي

بدبدك : 1 بدبده، بلدرچين، كرك 2 پوپك، هدهد  بدبده : بدبدك، بلدرچين، كرك

بدبو : بويناك، عفن، گند، گنديده، متعفن، مشام آزار & خوشبو، شامه نواز، معطر  بدبويي : تعفن، عفن، عفونت، گنديدگي & خوشبويي

بدبيار : بداقبال، بدشانس، بدبخت، پيشاني سياه، بزبيار & اقبالمند، ستاره دار، خوش شانس  بدبياري : بدشانسي، بداقبالي

بدبين : شكاك، بدگمان، بددل، ظنين & خوش بين، خوش گمان  بدبيني : بدگماني، بددلي، شكاكي & خوش بيني، خوش گماني

بدپسند : 1 مشكل پسند 2 ديرپسند & خوش پسند 3 سختگير & سهل گير، آسانگير 4 ايرادگير  بدپيشه: 1 بدعمل، بدفعل، بدكار، بدكردار & نيك كردار 2 فاجر، فاسق & صالح

بدپيله: 1 سمج، كنه، مصر 2 انتقام جو، بدكينه، كينه جو، منتقم & باگذشت بدپيمان : بدعهد، بدقول، پيمان شكن، عهدشكن، عهدگسل & وفادار، خوش قول

بدتركيب : بدريخت، بدشكل، بدقيافه، بدقواره، بدگل، بدلقا، بدمنظر، بدنما، بدهيكل، بدهيئت، زشت، كريه، كريه المنظر & قشنگ، خوش تركيب

بدجنس : بدذات، بدطينت، بدكار، بدكردار، بدنفس، بدنهاد، پاشنه سابيده، شرور، شرير، متقلب، ناتو، ناجوانمرد & خوش ذات، نيك نهاد، خوش جنس

بدجنسي : بدذاتي، بدنهادي، خباثت، خبث، خبث طينت، ردائت، شيطنت & نيك نهادي بدچشم: 1 چشم ناپاك، شهوتناك، هوسباز، هوسناك، هيز & چشم پاك 2 نامحرم & محرم 3 چشم شور، شورچشم، شوم چشم، بدنظر 4 حسود، شكين، شوم، نحس

بدحال : 1 بداحوال، بيمار، مريض، ناخوش & سالم، سرحال 2 بدروزگار، ناراحت، ناشاد، غمگين، مغموم، غم زده & خوشحال

بدحساب : بدمعامله، كج پلاس، بدبده & خوش حساب

بدخصال : بدخلق، بدخو، بدعادت، بدخصلت & نيك خصال، نيك خصلت

بدخلق : 1 آتش مزاج، بداخلاق، بدخو، آتشين مزاج، عصبي، بدعنق، تندخلق، تندخو، خشمگين، زشت خو، كج خلق & خوش اخلاق، خوش خلق 2 ناساز، ناموافق، نساز، بي مدارا & ملايم، مداراگر  بدخلقي : بداخلاقي، بدخويي، ترش رويي، تندخلقي & خوش خويي، خوش خلقي، خوش رويي  بدخو : آتشي مزاج، اخمو، بداخلاق، خشن، عصبي، ترش رو، بدخلق، تندخو، زشت خو، كج خلق، كج مزاج & خوش اخلاق، خوش خو، گشاده رو

بدخواه : بدانديش، بددل، بدذات، بدكامه، بدسگال، بدطينت، بدنهاد، بدنيت، خبيث، عدو، مغرض، نابكار & نيك انديش، نيكخواه، خوش نيت، خوش ذات

بدخواهي : 1 بدانديشي، بدكرداري، 2 حسدورزي، رشكيني &      نيكخواهي، خيرخواهي 3 خباثت، خبث 4 بدجنسي، بدنهادي 5 غرض ورزي

بدخويي : اخم، تندخويي، زعارت، كج خلقي، بداخلاقي، بدخلقي، ترشرويي، عصبانيت & خوشخويي، خوشرويي

بدخيال: بدگمان، بدظن، ظنين & خوش قلب

بدخيالي : بدذاتي، بدفطرتي، بدگماني & خوش باطني

بدخيم : خطرناك، كشنده، مرگ آور، مرگ زا، مهلك، كشنده & خوش خيم

بددل : 1 بدخواه، شكاك، ظنون، ظنين، بدگمان & خوش قلب، خوش گمان 2 ترسو، جبون، بزدل، بيمناك & دلير، نترس 3 پروسواس، وسواسي

بددهان : بددهن، بدزبان، سگ زبان، بدحرف، فحاش، ناسزاگو، هتاك، بدفحش

بددهاني : 1 دشنام، سب، سخط، فحش، ناسزا 2 بددهني، ناسزاگويي، دشنام گويي، فحاشي

بدذات : بداصل، بدجنس، بدخواه، بدسرشت، بدطينت، بدفطرت، بدكردار، بدگهر، بدنفس، بدنهاد، پست فطرت، خبيث، شرير، مفسد، ناجوانمرد & خوش باطن، خوش ذات، نيك گوهر

بدذاتي : بداصلي، بدجنسي، بدخواهي، بدخيالي، بدرگي، بدسرشتي، بدطينتي، خبث، بدنفسي، شيطنت، كج نهادي & خوش ذاتي

بدرام :صفت 1 خرم، خوش، خوشدل، دلگشا، شاد، مبتهج 2 بدلگام، چموش، سركش 3 اسب، استر، قاطر & درشت، ناپدرام

بدراه: 1 ضال، فاسد، گمراه، منحرف 2 بدرو

بدراي : 1 بدانديشه، بدسگال، بدانديش، بدخواه، بدفكر، وارونه راي & نيك راي، خوش فكر 2 بدخواه، بدانديش 3 دشمن، عدو

بد : 1 ردي، سوء، شر & حسن 2 شوم، مشئوم، منحوس، ميشوم، نحس & ميمون، مبارك 3 مذموم، ناروا، نكوهيده 4 زشت، قبيح، كريه، مستهجن، ناپسند، نفرت انگيز & خوب، نيك، متحسن، زيبا 4 پلشت، پليد 5 لثه 6 آتشيره 7 نامطلوب، نامناسب 8 بي ادب، بي

بدرزق : 1 تنگ روزي، بدروزي & فراخ روزي 2 تنگدست، فقير، ندار & ثروتمند، دارا، غني

بدرفتار : 1 بدروش، بدسلوك 2 ناسازگار، بدسر، بدعمل، بدكار 3 سركش، طاغي، عاصي، عصيانگر 4 لگدزن & خوش رفتار، خوش سلوك، نيك رفتار، نيك روش

بدرفتاري كردن :ناسازگاري كردن، بدسلوكي كردن، بدكردار بودن & خوش رفتاري كردن  بدرفتاري : ناسازگاري، بدروشي، بدسلوكي، بدكرداري & خوش رفتاري  بدرقه كردن : همراهي كردن، مشايعت كردن & استقبال كردن

بدرقه : 1 مشايعت، همراهي & استقبال 2 راهبر، راهنما 3 رهبري 4 محافظ، نگهبان

بدرگ : بدذات، بدجنس، بداصل، بدسرشت، بدطينت  بدر : ماه تمام، قرص كامل & هلال

بدرود : 1 الوداع، توديع، خداحافظي، وداع & استقبال 2 ترك 3 واگذاشتن

بدرود گفتن : 1 خداحافظي كردن، وداع گفتن، توديع كردن 2 بدرود كردن، ترك كردن  بدروزگار : 1 بدبخت، بدحال، تبه روزگار، تيره روز،     سيهروز & بهروز، نيك روز 2 خبيث، شرير  بدروش : بدراه، بدرفتار، بدعمل، بدكردار & نيك روش بدره : صره، كيسه زر، هميان

بدريخت : بدتركيب، بدشكل، بدقيافه، بدگل، زشت، زشت رو & چشم نواز، خوش ريخت، خوش قيافه، قشنگ

بدزا : سخت زا & خوش زا

بدزبان : بددهان، بددهن، دشنام گو، فحاش، ناسزاگو، هتاك

بدزباني : 1 بدگويي، سب، فحش، ناسزا، هتاكي 2 دشنام گويي، فحاشي  بدزهره : بيمناك، ترسو، جبون، كم جرات، كم دل & نترس، شجاع، بي باك  بدست : شبر، وجب

بدسرشت : بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، پست فطرت، فرومايه، ناخلف، بدجنس & نيك نفس، نيك نهاد

بدسرشتي: بداصلي، بدذاتي، خبث، كج نهادي & پاك طينتي، خوش ذاتي

بدسگال : 1 بدانديش، بدخواه، بدسرشت، بدطينت، بدنفس، بدنهاد 2 دشمن & نيك انديش، نيكوسگال

بدسگالي : بدانديشي، بدخواهي، بدسرشتي، بدگويي، بدنهادي، دشمني، بدنفسي & نيك نهادي، نيك خواهي، نيك انديشي

بدسلوك : بداخلاق، بدعنق، بدلعاب، ناسازگار، بدسر، بدرفتار & خوش سلوك،     خوشرفتار بدسلوكي : ناسازگاري، بدرفتاري، بداخلاقي، بدسري، بدخويي، بداخلاقي & خوش سلوكي  بدسليقگي : بدذوقي، بي ذوقي، كج ذوقي & خوش سليقگي، خوش ذوقي  بدسليقه : بدذوق، بدمزاج & خوش سليقه، خوش ذوق

بدسيما : بدقيافه، بدشكل، بي ريخت، بدگل، زشت رو، كريه المنظر & خوش سيما، خوش منظر  بدشانس : بداقبال، بدطالع، پيشاني سياه، سياه پيشاني & اقبالمند، خوش شانس، خوش طالع بدشانسي : بدبياري، بدطالعي، بداقبالي & خوش شانسي

بدشكل : 1 بدتركيب، بدريخت، بي ريخت، بدگل، بدتركيب، بدقواره، بي قواره، بدسيما، زشت، زشت رو، كريه المنظر & خوش تركيب، خوشگل، وجيه 2 بدنما & خوش نما بدشگون : بدآغال، بديمن، شوم، نامبارك، نحس & خوش يمن، خوش شگون  بدشلوار : 1 هرزه، حشري، شهوت ران، هيز 2 ناپاك

بدصفت : بدادا، بدمنش، ناخوش منش، بدجنس، بدذات، بدرگ، نيك منش & نيكوخصال بدطالع : بخت برگشته، بدبخت، بي طالع، شوربخت & خوش اقبال، خوش شانس  بدطعم : بدمزه & خوش طعم، خوش مزه

بدطينت : بداصل، بدخواه، بدذات، بدسگال، بدنفس، بدنهاد، خباثت پيشه، خبيث & خوش طينت، نيك سرشت

بدطينتي : بداصلي، بدذاتي، ردائت، كج نهادي & خوش ذاتي بدظن : 1 بدگمان، شكاك، ظنين، ظنون 2 كژانديش، كج انديش

بدعاقبت :بدانجام، بدسرانجام، بدبخت، بدفرجام، ناخوش عاقبت، نافرجام & خوش فرجام، عاقبت به خير، خوش عاقبت، نيك فرجام

بدعت : 1 ابتكار، نوآوري، رسم نو 2 بدعقيدتي، سنت ستيزي & سنت گرايي 3 الحاد، كفر  بدعتگذار : بدعت گر، بدعت آفرين، مبدع & ارتدوكس

بدعمل : بدپيشه، بدفعال، بدفعل، بدكار، بدكردار، بدكنش، دغل، شرير، گناه كار، نامه سياه & درستكار

بدعملي : افساد، بدرفتاري، بدكرداري، بدكنشي، تبهكاري & نيك روشي بدعنق : اخمو، بداخلاق، بدخلق، بدخو، ترشرو & خليق، خوش اخلاق بدعهد : بدپيمان، پيمان شكن، سست پيمان، عهدگسل & سخت پيمان، وفادار  بدعهدي: پيمان شكني، پيمان گسلي، سست عهدي، سست پيماني، عهدشكني، بي وفايي & خوش عهدي  بدغذا : بدخوراك & خوش خوراك

بدفرجام : بدانجام، بدعاقبت & عاقبت به خير، نيك فرجام

بدفطرت : بدذات، بدگهر، بدنهاد، بدنيت، پست فطرت & خوش ذات، نيك نهاد، خوش نيت، پاك نيت  بدفعال : 1 بدكردار، بدكنش 2 بدعمل، بدفعل، بدكار & نيك كردار  بدفعل : 1 بدكردار، بدكنش & نيك كردار 2 بدعمل، بدفعال، بدكار  بدفكر: بدسگال، بدراي، بدانديشه، بدنيت، بدانديش & خوش فكر  بدقدم : بدشگون، شوم، نافرخ، نحس & خوش قدم، فرخ پي، مبارك پي بدقلق : ناسازگار، سركش، بدرام & خوش قلق بدقول : بدعهد، پيمان شكن، سست پيمان & خوش قول

بدكار : 1 آلوده دامن، بدعمل، بدفعال، بدفعل 2 بدجنس، بدرفتار، بدروش، بدكردار، بدكنش 3 تبهكار، خبيث، شرور، شرير، طالح، فاجر & نيك كردار، صالح

بدكردار : 1 بدجنس، بدذات، زشت كار، شرور، شرير، ناجنس & نيك كردار، صالح 2 بدعمل، بدفعال، بدفعل، بدكار

بدكنش : بدعمل، بدفعل، بدفعال، بدكردار، بدكار، تبهكار، سيه كار، فاسد & صالح، نيك كردار بدكيش : بدآيين، بددين، كافر، مشرك، ملحد & بهدين، خوش كيش، مسلمان، نيك آيين  بدكيشي : بدآييني، الحاد، بدديني، بدمذهبي & بهديني، خوش كيشي، مسلماني  بدكين : بدكينه، كينه توز، كين خواه، كين آزما، انتقام جو، كين كش & معفو  بدگفتار : زشت زبان، بدگو، بدكلام & شيرين زبان، خوش كلام

بدگل : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، زشت، زشت رو، كريه، كريه المنظر، نازيبا & خوشگل، خوش تركيب، زيبا

بدگلي : بدتركيبي، بدشكلي، بدلقايي، بدمنظري، زشت رويي، زشتي & خوشگلي، وجاهت  بدگمان : شكاك، ظنون، ظنين، كج انديش & خوش گمان  بدگماني : بدبيني، سوء ظن & حسن ظن بدگوار : 2 ثقيل

بدگو : 1 بدزبان، بددهن 2 ملامتگر، ناسزاگو، 3 نمام & ستايشگر، مداح

بدگوهر : 1 بداصل، بدجوهر، بدسرشت، بدگهر، بدنژاد، 2 مفسد & اصيل، نيك سرشت، نژاده

بدگويي: 1 بددهاني، بددهني، زشت گويي، بدزباني، تشني، ناسزاگويي & ستايشگري 2 افترا، تهمت، غيبت، نمامي 3 سرزنش، قدح، مذمت، ملامت، نكوهش & ستايش، مدح

بدل :اسم 1 بدلي، تقلبي، تقليدي، ساختگي، قلابي، قلب، مصنوعي & اصل، اصلي 2 عوض، مبادله، معاوضه 3 جانشين، عوض & اصلي 4 ضد، نقيض 5 بدل كار  بدلجام : 1 بدلگام 2 چموش، سركش & رام

بدلعاب : 1 بداخلاق، بدادا 2 ناسازگار، سركش، بدنعل 3 بدنظر، زشت، بدتركيب

بدلقا : 1 بدمنظر، زشت، زشت رو، كريه، كريه المنظر & خوش لقا، خوش منظر، زيبا 2 بدتركيب، بدشكل، بدگل & خوش نما، خوشگل

بدلگام : 1 بدلجام، بدرام & خوش لگام 2 چموش، سركش 3 نابه فرمان، نافرمان & مطي، بفرمان 4 خيره سر، سخت سر، گردن كش، ياغي & تسليم، رام

بدلي : تقلبي، جعلي، ساختگي، قلابي، قلب، مصنوعي & اصلي بدمزگي : dab[ ezamاسم بدطعمي، ناخوشي & خوش مزگي بدمزه : بدطعم & خوش طعم، خوش مزه  بدمست: عربده جو، عربده كش، هرزه گو

بدمستي :dab[ tsamاسم عربده جويي، عربده كشي، هرزه گويي  بدمعامله : كج باز، كج پلاس، كج معامله & خوش معامله

بدمنش : بدسگال، بدنفس، بدنهاد، بدذات، خبيث، كج نهاد & نيك منش، نيك نهاد

بدمنظر : بدتركيب، بدگل، بدنما، بدلقا، زشت، زشت رو، كريه & خوش منظر، خوش لقا، مه لقا، خوش نما، خوبرو، قشنگ، زيبا، وجيه، وجيه منظر

بدمهر : نامهربان، بي عاطفه، بي محبت & مهرورز، مهربان، عطوف

بدنام : 1 آلوده دامن، بي آبرو، رسوا، لجن مال، مفتضح، ننگين 2 بدآوازه & خوشنام

بدنام سازي :dab[ mmn zmsاسم لجن مالي، رسواسازي  

بدنامي :dab[ mmnاسم افتضاح، بي آبرويي، تفضيح، رسوايي، فضيحت & خوشنامي بدن : 1 پيكر، تنه، تن، جثه، كالبد 2 بدنه، جسم 3 جسد، لاش، لاشه & روح، روان  بدنژاد : بداصل، بدگوهر، نانجيب & نژاده، اصيل، نجيب

بدنسل : 1 بداصل، بدنژاد & نژاده 2 حرامزاده، خطا زاده، والدالزنا & حلال زاده 2 بدذات، بدسرشت، بدگوهر، بدنهاد & نيك نهاد، نيك سرشت

بدنما : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بدنمود، كريه المنظر & خوش نما، خوش تركيب، خوش منظر  بدنمود : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بدنما، زشت، كريه & خوش تركيب، خوش منظر  بدنهاد : بدذات، بدسرشت، بدنفس، بدطينت، ناپارسا، ناخلف & خوش جنس، خوش طينت  بدنهادي: بداصلي، بدذاتي، بدسرشتي، بدطينتي، بدگوهري دژنهادي & نيك نهادي  بدنه : 1 پيكر، پيكره، تنه 2 اندام، هيكل 3 چارچوب، قاب 4 عمارت 5 سطح خارجي  بدنيت : بدخواه، بدفطرت، زشت سيرت، سيه دل & خوش نيت، نيكخواه  بدني :nadab[اسم جسمي & روحي، فكري  

بدو : آغاز، ابتدا، اوان، اول، شروع، عنفوان، مقدمه، نخست & پايان، خاتمه، ختم  بدوبي راه، بدوبيراه : 1 ناسزا، دشنام، فحش 2 حرفهاي نامربوط

بدو : فعال، پرتلاش، تلاشگر، زحمت كش & تن آسا، تنبل  بدون : بري، بلا، بي، عاري & با بدوي : آغازي، آغازين، ابتدايي

بدوي : 1 باديه نشين، صحرانشين، صحراگرد، بيابان نشين، بيابان گرد & شهرنشين، شهري

بدويت : 1 باديه نشيني، صحرانشيني، بيابان نشيني & مدنيت 2 جاهليت 4 عقب ماندگي 3 توحش & تمدن

بدوي خو : 1 نامتمدن، وحشي & متمدن 2 نافرهيخته & بافرهنگ، فرهيخته بدهضم : بدگوار، ديرگوار، ديرهضم & خوشگوار، سهل الهضم

بده كار، بدهكار : غارم، قرضدار، مديون، مقروض، وامدار & بستانكار، طلبكار

بده وبستان : 1 دادوستد، خريد و فروش، معامله 2 تبادل، مبادله 3 تعامل 4 روابط پنهاني متقابل  بدهيئت : بدتركيب، بدقواره، بدسيما، بدلقا، كريه المنظر & خوش ظاهر، خوش قواره، خوش منظر  بدهي : دين، قرض، وام & بستانكاري، طلب

بدهيكل : بدتركيب، بدشكل، بدمنظر، بي قواره، زشت & خوش هيكل، خوش اندام، جميل، جميله  بدي : زشتي، سيئه، شناعت، فساد، قباحت، قبح، معرت & خوبي، نيكي، حسنه

بديع : ابتكاري، بكر، بي سابقه، تازه، خوب، خوش، طرفه، عجيب، نادره، ناديده، نو، نوظهور، نيكو & كهنه

بديل : 1 اهل اله، سالك، صالح، عارف 2 جانشين 3 عوض، جايگزين 4 انتخاب، گزينه 5 شق

بديمن : بدقدم، بدشگون، شوم، شوم قدم، ناخجسته، نامبارك، ناميمون، نحس & خوش يمن، سپيدپا، هماگون، مبارك، خجسته پي

بديمني :بدشگوني، بدقدمي م، شومي، نحسي، نحوست & خوش يمن، ميمون بدين سبب : ازاين رو، بدين لحاظ، بدين مناسبت، علي هذا بدين طريق : بدين سان، بدين گونه، بدين نحو، بدين نمط

بديهي : 1 آشكار، روشن، مبرهن، غيرقابل انكار، واضح، هويدا 2 مرتجل & غيربديهي  بذال : بخشنده، دست ودل باز، كريم، وهاب & خسيس، كنس

بذرافشان : 1 ظرفيت كاشت(زمين)، بذرافكن 2 بذرپاش 3 دستگاه بذرپاش

بذرافشاني : بذرپاشي،    تخمافشاني، دانه افشاني، كاشت، كاشتن & محصول برداري، درو، برداشت  بذر : برز، تخم، دانه، هسته & بر، ثمر، ميوه بذل : بخشش، جود، دهش، سخا، عطا، كرم، نواله

بذل كردن : بخشش كردن، كرم كردن، عطا كردن، جود كردن  بذله : 1 جوك، شوخي، طيبت، لطيفه، مزاح، مطايبه، هزل 2 لباس كار & جد بذله گو : شوخ، لطيفه پرداز، لطيفه گو، مزاح، مقلد، هزال & جدي

بذله گويي: شوخ طبعي، لطيفه پردازي، هزل برآسودن : آرامش يافتن، آسوده گشتن

برآشفتگي : 1 تغير، خشم، عصبانيت، غضب & سكينه 2 پريشاني & آرامش

برآشفتن :اسم 1 ازكوره دررفتن، خشمگين شدن، 2 خشم گرفتن، غضب كردن، تندي كردن 3 متغير شدن 4 خشم، عصبانيت، تغير، عصبيت

بر :حرف 1 آغوش، بغل 2 پستان، پهلو، سينه 3 تن 4 كنار 5 بار، ثمر، ثمره، محصول، ميوه 6 بلندي، فراز، بالا، برفراز، روي، صدر 7 در، به، 8 پهلو، ضلع 9 سود، فايده، نفع 01 عليه & له 11 روي 21 بالا & پايين 31 طرف، سوي 41 پيش، جلو 51

برآمدگي : آماس، باد، تورم، نفخ، ورم 2 برجستگي & فرورفتگي

برآمدن : 1 بالا آمدن & پايين رفتن 2 طلوع كردن، آفتاب تابيدن & غروب كردن 3 پديدار گشتن، پديد آمدن، ظاهرشدن، نمايان گرديدن، هويدا شدن & ناپديد شدن 4 ورآمدن 5 روييدن، رستن 6 سر زدن 7 متورم شدن، ورم كردن 8 به طول انجاميدن، طول كشيدن 9  برآمده : 1 برجسته، گوژ 2 بالاآمده 3 نامي، معروف، مشهور  برآموده:

برآورد : 1 ارزيابي، برانداز، تخمين، سنجش، تقويم 2 ارزش گذاري، قيمت گذاري 3 تخمين زدن، تقويم كردن

برآورد كردن :ارزيابي كردن، تخمين زدن، تقويم كردن، تقويم نمودن

برآوردن: 1 اجابت كردن، استجابت كردن، روا كردن، عملي ساختن 2 پذيرفتن، قبول كردن 3 بالا بردن، برافراختن، برافراشتن، بلند كردن 4 پروردن، پرورش دادن 5 استخراج كردن، بيرون كشيدن 6 انباشتن، پر كردن، مملو ساختن 7 اصلاح كردن، تعمير كردن 8

برآورده شدن : 1 تحقق يافتن، عملي شدن، متحقق شدن 2 مستجاب شدن 3 روا شدن  برآورده : 1 متحقق 2 مستجاب 3 روا  برآيند : حاصل، منتج، نتيجه

برائت : 1 بيگناهي، پاكي، تبرئه، معصوميت 2 بيزاري، تنفر، نفرت 3 خلاصي، رهايي، نجات 4 دوري، بري 5 اجازه، منشور 6 حماله 7 تبرئه شدن، رها شدن، مبرا شدن  برائت جستن : 1 دوري جستن 2 بيزاري جستن، اظهار تنفر كردن  برائت يافتن : بي گناه شناخته شدن، تبرئه شدن  برا : & كند 2 جدي، قاطع 3 كارآ، كارآمد & ناكارآمد

برابر : 1 جلو، روبه رو، رويارو، مقابل، مواجه نزد، 2 كفو، متساوي، مساوي، مستوي، هم پايه، معادل، هم ارز، همتا، همسان، همسر، هم سنگ، يكسان 3 علي السويه 4 موافق 5 طبق & نابرابر برابرسازي : 1 تطبيق، مطابقت، معادله 2 يكسان سازي، معادل سازي، همگون سازي

برابر شدن : 1 مواجه شدن، روبه رو شدن، رويارو شدن 2 مساوي شدن، يكسان شدن، مطابق شدن 3 مطابقت كردن 4 مساوي شدن، به تساوي دست يافتن، به تساوي رسيدن 5 همتا شدن، هم رديف شدن، هم پايه شدن

برابرنهاد : 1 برابرنهاده، آنتي تز & 1 تز 2 ستيز 2 معادل

برابري : 1 تساوي، عدالت، مساوات، معادله، همتايي، همساني، هم سنگي، هم وزني 2 تطابق، مطابقت 3 تعادل & نابرابري  

برابري كردن :مساوي بودن، معادل بودن، هم سنگ بودن، هم وزن بودن  برات : 1 سند پرداخت، حواله، حواله پرداخت 2 بخشش، عطيه

برات شدن : 1 خطور كردن، ملهم شدن، در دل افتادن 2 حواله شدن & برات كردن

بر : 1 احسان، خوبي، نيكوكاري، نيكي، نيكويي & سيئه 2 صدق، صلاح 3 طاعت 4 بخشش، عطيه  برادر : 1 اخوي، داداش، كاكا & خواهر 2 دوست  برادرانه : 1 برادروار & خواهرانه 2 دوستانه، مودت آميز  برادروار : برادرانه & خواهروار

برادري : 1 اخوت، مساوات، مصادقت 2 دوستي، مودت

براز : 1 بغاز، گاز 2 پينه، وصله 3 زينت، آرايش 4 آراستگي، زيبايي  برازخ : برزخ ها، اعراف

براز : 1 گه، غايط، مدفوع 2 سرگين 3 پليدي، فضولات، نجاست  برازندگي : 1 شايستگي، آراستگي 2 زيبندگي 3 استحقاق، سزاواري  برازنده: درخور، زيبنده، سزاوار، شايان، شايسته، قابل، لايق، متناسب، ورجاوند & نامتناسب، نالايق  برازيدن : 1 برازنده بودن، زيبندگي داشتن، زيبيدن، زيبا نمودن، زيبنده بودن، سزاوار بودن، شايسته بودن، طرازيدن 2 پينه كردن، وصله كردن  براساس : برپايه، برحسب، برطبق، به موجب

براعت :اسم 1 بزرگواري 2 برتري، تفوق 3 فضيلت، كمال 4 بلاغت، فصاحت، شيوايي 5 برهمگان تفوق يافتن، به كمال رسيدن، فضيلت يافتن، كمال يافتن 6 غالب آمدن

بر افتادن : 1 از ميان رفتن، نابود شدن، نابود گشتن، نيست شدن، ورافتادن & روآمدن 2 ملغا، منسوخ گشتن، منسوخ شدن، متروك شدن & متداول شدن، رايج گشتن، باب شدن 3 قلع وقمع شدن، منقرض شدن، انقراض يافتن 4 ازمد افتادن، دمده شدن & باب شدن، مد

برافراشتن : 1 به اهتزازدرآوردن، افراشتن، بالا بردن، بلند كردن 2 برپا كردن، استوار كردن  برافروختگي : 1 تغير، خشم، غضب، قهر 2 تابش، 3 سرخي

برافروختن : 1 روشن كردن، شعله ور ساختن، مشتعل ساختن & خاموش كردن 2 برافروخته شدن، به خشم آمدن، خشمگين شدن، غضبناك شدن & آرام شدن 3 سرخ شدن  برافروخته : 1 مشتعل، شعله ور، روشن 2 خشم آلود، خشمگين، غضبناك، متغير  برافشاندن : 1 افشاندن، نثار كردن 2 پراكنده ساختن، پريشان كردن

برافكندن : 1 بر داشتن، كنار گذاشتن 2 پوشاندن 3 از بين بردن، نابود كردن، برانداختن

براق : 1 اسب تيزرو 2 مركوب حضرت محمد (ص) (در شب معراج) مركب حضرت رسول (ص)  براق : تابان، درخشان، روشن، ساطع، شفاف، متلالي، مشعشع & تار، تيره، كدر، مات  بر : الكن، زبان پريش  بران : برا، برنده، تيز & كند

برانداز :صفت  s1 ديد زدن، نگريستن 2 برآورد، تخمين، سنجش 3 سرنگون ساز، كودتاچي، كودتاگر  برانداز كردن : 1 ديد زدن، ديدن، ورانداز كردن 2 نگاه سطحي كردن، نگاه كردن 3 برآورد كردن، تخمين زدن، سنجيدن

براندازي : 1 كودتا 2 برافكني، حكومت ستيزي 3 سرنگوني 4 سرنگون سازي 5 نابودي  برانشي : آب شش  برانكار : 1 تخت حمل مريض

برانگيختن : 1 به هيجان آوردن، تحريض كردن، ترغيب كردن، تشويق كردن، تهييج كردن 2 آنتريك كردن، تحريك كردن 3 وادار كردن، وا داشتن 4 مبعوث كردن، زنده كردن 5 روانه كردن  برانگيخته : 1 مبعوث 2 تحريض، تحريك شده، واداشته  برانگيزنده :صفت 1 محرك 2 مشوق  براهمه : برهمن ها

براهين : ادله، برهان ها، بينات، حجت ها، حجج، دلايل، دليل ها، فرنودها

برايا : آفريدگان، مخلوقات، موجودات

براي : 1 از بهر، به جهت، به خاطر، به سبب، به علت، به قصد، به منظور 2 دربرابر، در عوض 3 محض 4 به سوي، به جانب، به طرف

براي اين كه، براي اينكه : 1 چون، زيرا 2 به منظور  برايي : 1 برندگي، تيزي 2 برش، قاطعيت، كارآيي

برباد دادن : 1 به باد فنادادن، پايمال كردن، تلف كردن، حيف و ميل كردن، ضايع كردن، هدر رفتن 2 خراب كردن، ويران كردن، منهدم كردن & آباد ساختن، معمور كردن 3 نابود كردن، نيست كردن، معدوم ساختن & آفريدن، خلق كردن، هست كردن

بر باد رفتن : 1 به بادفنا رفتن، پايمال شدن، تلف شدن، حيف و ميل شدن، ضايع شدن، هدر رفتن 2 خراب شدن، ويران شدن، منهدم شدن & آباد شدن 3 نابودشدن، نيست شدن، فنا شدن، معدوم شدن

بربادرفته : 1 پايمال شده، تلف شده، حيف وميل شده، ضايع شده، هدررفته 2 خراب شده، ويران شده، منهدم شده & آباد شده، معمور 3 نابودشده، نيست شده، فناشده، معدوم شده & هستي يافته بربر : بي فرهنگ، نافرهيخته، نامتمدن، وحشي & متمدن، فرهيخته  بربريت : بي فرهنگي، توحش، نافرهيختگي، وحشيگري بربط : تنبور، عود

بر : بيابان، خشكي، دشت، زمين، فلات، قاره، هامون & بحر، دريا، يم

برپا : 1 آباد، آبادان، ايستاده، برقرار 2 داير 3 ايستاده، سرپا، قائم، منعقد & نشسته 4 معمور

برپا داشتن : 1 آباد ساختن، آبادان كردن 2 برافراشتن، نصب كردن 3 بر پا كردن، برقرار كردن 4 اقامه كردن، انجام دادن 5 مجلس كردن

برپا كردن : 1 برقرار كردن، تاسيس كردن، داير كردن 2 مستقر كردن 3 برگزار كردن، برپا داشتن 4 به پا كردن

برتافتن : 1 پيچيدن، تاب دادن 2 برگردانيدن، رو گردانيدن 3 سرپيچيدن، اعراض كردن، روي برتافتن 4 تمكين ن كردن، سرپيچي كردن، نافرماني كردن، عصيان ورزيدن 5 تاب آوردن، تحمل كردن، برخود هموار كردن، طاقت آوردن & برنتافتن

برتر : 1 اعلي، افضل، اولي، عالي، فايق، بالاتر، مرجح، والا & ادني 2 بلندتر، رفيع تر

برتري : 1 استيلا، اولويت، براعت، ترجيح، تفضل، تفوق، تقدم، رجحان، سبق، فضل، فضيلت، مزيت، منت 2 تفوق، تسلط 3 سلطه، چيرگي

برتري طلب : 1 برتري جو، تفوق جو 2 تعالي خواه 3 استيلاطلب، استيلاجو

برتري طلبي : 1 برتري جويي، تفوق جويي 2 تعالي خواهي 3 استيلاجويي، استيلاطلبي  برثن :پنجه، چنگال، چنگ، مخلب

برجا : 1 ثابت، مستقر & متزلزل 2 باقي، برقرار، پابرجا، پايا، پايدار & ناپايدار  برج : خرج غيرضروري، هزينه هاي غيراساسي & خرج

برجستگي : 1 برآمدگي، تحدب 2 بلندي 3 امتياز، برتري، تشخص، تمايز 4 عمدگي، اهميت  برجستن : 1 پريدن، 2 برجهيدن، جستن، جهيدن، 3 وثوب 4 تپيدن، جنبيدن 5 شتافتن

برجسته : 1 سرآمد، عالي، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمايز، مشخص، ممتاز، مهم 2 چشمگير، نمايان 3 برآمده، محدب 4 پسنديده، خوب 5 چالاك، چست

برج : 1 شهر، ماه 2 بارو، حصار، حصن، دژ، قلعه 3 كوشك، كاخ، قصر 4 ساختمان چند طبقه، آسمان خراش

برج وبارو : بارو، حصار، دژ، قلعه برجيس : مشتري

برچسب : 1 اتيكت 2 انگ، نسبت ناروا

برچيدن : 1 دانه چيدن 2 انتخاب كردن، برگزيدن، گزينش كردن 3 جمع آوري كردن، جمع كردن، گرد آوردن 3 تعطيل كردن، منحل كردن  برچيده : 1 منحل، تعطيل 2 جمع آوري شده  برحسب : براساس، برطبق، مطابق، موافق برحسب ظاهر : ظاهراً، علي الظاهر

برحق : 1 راستين، حقيقي، به حق، حقه & ناحق 2 محق، حق دار 3 في الواقع

برخاستن: 1 ايستادن، به پاخاستن، برپا شدن، بلند شدن 2 بيدار شدن 3 بردميدن، سر زدن 4 برآمدن، طلوع كردن 5 شوريدن، شورش كردن، طغيان كردن، عصيان كردن، قيام كردن 6 متصاعد شدن 7 پديدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن 8 پيش آمدن، اتفاق افتادن،  برخ : 1 پاره، حصه، قسمت، لخت 2 حظ، نصيب برخور : برخوردار، بهره مند، بهره ور، متمتع، منتفع

برخوردار : بهره مند، بهره ور، رستي خوار، كامياب، متمتع، متنعم، محظوظ، مستفيد، مستفيض، منتفع & محروم

برخورداري : استفاده، انتفاع، بهره جويي، بهره مندي، بهره وري، تمتع & محروميت

برخورد : 1 تماس، ديدار، ملاقات 2 رفتار، سلوك، معامله 3 اصابت، التقا، تلاقي 4 زدوخورد 5 مشاجره (لفظي)، درگيري 6 اصطكاك 7 تصادم، تصادف 8 شيوه رفتار

برخورد كردن: 1 برخوردن، به هم رسيدن، ملاقات كردن 2 تصادف كردن، تصادم كردن 3 تلاقي كردن، مصادف شدن

بر خوردن : 1 قاطي شدن، مخلوط شدن 2 راه يافتن

برخه : 1 بهره، نصيب 2 عددكسري، كسر 3 پاره، جزء، حصه & اعشاري، عدد صحيح

برخي : 1 بعضي، پاره اي، تعدادي، چندي، شماري 2 جان نثار، فدايي، قرباني 3 نثار، فدا، قربان  بردابرد : آشوب، غوغا، فتنه

بر دادن : ثمر دادن، به ثمرنشستن، به بار آمدن، به بر نشستن  بردار : حامل، خطحامل

بردار : 1 مثمر، ثمردار، باردار، ميوه دار 2 مصلوب

برداشت : 1   استنباط، استنتاج، بازيافت، تلقي، درك، دريافت 2 جمع آوري، حاصل، حاصل برداري، محصول برداري & كاشت، داشت 3 بهره برداري كردن، ضبط 4 اخذ، بازستاني، دريافت & پرداخت 5 بردباري، تحمل، صبر & نابرداري، بي تابي

بر داشتن : 1 با خود بردن، همراه بردن 2 اخذ كردن، گرفتن 3 برداشت كردن 4 برطرف كردن، از بين بردن 5 ازاله كردن، زايل كردن 6 بلند كردن، دزديدن، ربودن، كش رفتن 7 برچيدن، اختيار كردن، انتخاب كردن، حاصل برداري كردن، درو كردن، محصول برداري كردن

بردبار : آرام، باحوصله، پرشكيب، حليم، حمول، خويشتن دار، رزين، شكيبا، صابر، صبور، متحمل & كم صبر، ناشكيبا، نابردبار، كم حوصله

بردباري : تاب، تحمل، حلم، حوصله، شكيب، شكيبايي، صبر، صبوري، طاقت & ناشكيبايي، كم حوصلگي، ناشكيبي

برد : 1 برودت، سرما، سوز & حر 2 پرنيان 3 حجر، سنگ & كلوخ  برد : 1 سود، نفع 2 تيررس 3 پيروزي، ظفر & باخت 4 پارچه كتاني  بردگي : 1 اسارت، 2 بندگي، زرخريدي، غلامي، كنيزي، & آزادگي  بردميدن: 1 دميدن 2 سر زدن، طلوع كردن & غروب كردن 3 رستن، روييدن، سبز شدن & خشكيدن

4 برخاستن، بلند شدن 5 بردميدن، فوت كردن 6 جوشيدن، فوران كردن

بردن : 1 جا به جا كردن، حمل كردن، منتقل كردن، حركت دادن & آوردن 2 سود بردن، نفع كردن & ضرر كردن، زيان كردن 3 برد كردن 4 برنده شدن، پيروز شدن، پيش افتادن، شكست دادن & باختن، شكست خوردن 5 بر داشتن، پاك كردن، زدودن، ستردن 6 مستلزم بودن،

برده : 1 اسير، بنده، خادم، زرخريد، عبد، عبيد، غلام، كنيز، مملوك & آزاد، حر 2 مطيع، گوش به فرمان 3 هواخواه افراطي

بررسي : امعان، بازديد، بازبيني، تتبع، تجسس، تحقيق، تعمق، تفحص، جستجو، رسيدگي، غور، كاوش، مداقه، مطالعه، ملاحظه، نظارت، وارسي

بررسي كردن : تحقيق كردن، رسيدگي كردن، وارسي كردن، مطالعه كردن، پژوهش كردن  برز : 1 بالا، قد، قامت 2 تنه، ساقه 3 ارتفاع، بلندي، پشته 4 بزرگي، جلال، شكوه، عظمت 5 زيبايي  برز : 1 بذر، تخم، دانه 2 زراعت، كاشت، كشاورزي، كشت

برزخ :اسم 1 درهم، دلخور، دمغ، گرفته 2 بور 3 ناخرسند، ناخشنود، ناراضي 4 حايل، حاجز 5 فاصله 6 اعراف، عالم بالا، عالم مثال

بر زدن : خيره شدن، مستقيم نگاه كردن، زل زدن  بر زدن : قاطي كردن(ورق بازي)

برزگر : حارث، دهقان، رعيت، زارع، كشاورز، كشتگر & ارباب

برزن : 1 كوچه، كوي، محله، ناحيه 2 شهرداري منطقه  برزنگي : 1 سياه زنگي، سياه پوست 2 كاكا سياه  بر :صفت 1 زياد، بسيار، متعدد 2 گروه، دسته، عالم

برزيگر : برزكار، برزگر، برزه گر، دهقان، زارع، فلاح، كشاورز، كشت كار، كشتگر & ارباب بزور : پرزور، پرتوان، زورمند، قوي & ضعيف، ناتوان

برساخته : جعلي، ساختگي، مصنوعي، غيرواقعي & واقعي، حقيقي  برسو : فوقاني عالي،

برش : 1 بريدگي، شكاف 2 بريده، تقطيع، جدايي، فصل، قطع 3 قاش، قاچ 4 كارآيي، توان، برايي، قاطعيت 5 تيزي 6 بريدن

برشتن: 1 برشته كردن، بريان كردن 2 تف دادن، تفت دادن، بو دادن 3 سوخاري كردن  برشته : بريان، بلال، پخته، تفت داده، تفتيده

برشكستن : 1 شكستن 2 شكست دادن، مغلوب كردن، مقهور ساختن 3 پريشان كردن

برشمردن : 1 شمارش كردن، شماره كردن، شمردن، حساب كردن 2 بازگو كردن، بيان كردن، ذكر كردن، باز گفتن 3 به حساب آوردن، قلمداد كردن، محسوب داشتن  برص : پيسي

برطبق : برحسب، بروفق، مطابق، حسب

برطرف : 1 رفع، منتفي 2 از ميان رفته، ناپديد، معدوم، نابود

برطرف شدن : 1 ازبين رفتن، از ميان رفتن، زايل شدن 2 نيست شدن، نابود شدن 3 مرتفع شدن 4 حل شدن، فيصله يافتن 5 تمام شدن، به پايان رسيدن

برطرف كردن : 1 مرتفع ساختن، رفع و رجوع كردن 2 حل كردن، فيصله دادن، حل كردن 3 از بين بردن، نابود كردن

برعكس : 1 باژگونه، وارو، وارونه، واژگونه 2 برخلاف، برضد 3 بالعكس 4 به رغم 5 خلاف  برف : ثلج، بشك، فنجا & باران، تگرگ

برفي : 1 برف آلود 2 پربرف 3 برف زا & تگرگ زا، باران زا 4 برف روب، برف پاروكن

برق :صفت 1 آذرخش، صاعقه 2 الكتريسيته، كهربا 3 بارقه، جرقه 4 الكتريك 5 تلالو، جلا 6 درخشش، درخشندگي 7 سريع، باسرعت، برق آسا

برق آسا :صفت به سرعت، تند، سريع برقي، & كند، به تاني  بر : قاطي، مخلوط

برقرار : 1 استوار، پابرجا، پايدار، ثابت & ناپايدار، نااستوار 2 جاويد، مدام & زودگذر 3 مستقر 4 معين، مقرر

برقرار شدن : 1 ايجادشدن 2 برپا شدن، داير شدن

برقرار كردن : 1 ايجاد كردن، به وجود آوردن 2 برپا كردن، داير كردن 3 تعيين كردن، معين كردن  برق زدن : درخشيدن، متلالو شدن، تلالو داشتن  برقع : روبند، روبنده، مقنعه، نقاب برق كار : الكتريسين، برقي، تعميركار برق

برقي :صفت 1 برقكار، سيم كش 2 منسوب به برق 3 شتابان، سريع، برق آسا، شتابنده

بركت : 1 خير، رحمت، نعمت، 2 سعادت، فيض، نيكبختي 3 خجستگي، يمن 4 افزايش، افزوني، زيادني، فرواني، فزوني، نزل، وفور  بركشي : ارتقا، ترقي & تنزل

بر كشيدن :خارج كردن، درآوردن 2 كشيدن 3 سر دادن، برآوردن 4 بالا بردن 5 ترقي دادن، بلندمرتبه گردانيدن، ارتقا مقام دادن 6 برگرفتن، كنار زدن 7 برافراشتن، بلند كردن 8 رسم كردن، نقاشي كردن 9 پروردن،

بركنار :صفت 1 خلع، مخلوع، مرخص، معزول، منفصل & منصوب 2 دور، بري، مبرا  بركنار شدن : معزول شدن، عزل شدن، خلع شدن، منفصل شدن & منصوب شدن

بركنار كردن : معزول كردن، عزل كردن، خلع كردن، منفصل كردن & منصوب كردن، برگماشتن  بركناري : انفصال، خلع، عزل & انتصاب، برگماري

بركندن : 1 از ته كندن، كندن 2 از ريشه درآوردن، ريشه كن كردن 3 جدا كردن، بريدن & نشاندن 4 نابود كردن، ازبين بردن 5 دور كردن

بركه : آب انبار، آبدان، آبگير، استخر، برم، تالاب، غدير برگچه : برگك، برگ كوچك

برگردان : 1 ترجيع 2 عكس، وارو 3 ترجمه

برگرداندن : 1 بازگرداندن، برگردانيدن 2 برگشت دادن، بازگشت دادن، پس دادن 3 وارو كردن 4 پشت ورو كردن 5 واژگون كردن 6 تغيير دادن 7 ترجمه كردن 8 بالا آوردن، استفراغ كردن، قي كردن 9 واژگون كردن 01 سرنگون كردن، به زمين انداختن 1  برگرفتن : اخذ كردن، اقتباس كردن، بر داشتن، گرفتن  برگرفته : ماخوذ، مقتبس

برگ ريزان، برگريزان : پاييز، خريف، خزان & بهار

برگزار كردن : 1 برپاداشتن، ترتيب دادن، برپا كردن، منعقد كردن 2 انجام دادن 3 ادا كردن، به جا آوردن 4 سپري كردن

برگزاري : 1 انجام، اجرا 2 ادا، به جاآوري

برگ زدن : حقه زدن، فريب دادن، نيرنگ بكار بستن

برگزيدن : انتخاب كردن، اختيار كردن، پسند كردن، پسنديدن، گزينش كردن  برگزيده :صفت زبده، صفي، گزيده، مبعوث، مختار، مرجح، ممتاز، منتخب، نخبه برگشت : 1 بازآيي، بازگشت، رجعت، عود، عودت، مراجعت 2 عدول، معطوف برگشتن :اسم 1 بازآمدن، 2 رجعت كردن، مراجعت كردن 3 سرنگون شدن، واژگون شدن 4 منصرف شدن 5 مرتدشدن 6 تغيير يافتن، تغيير كردن 7 ارتداد، انصراف & رفتن، عازم شدن 8 تغيير جهت دادن 9 عدول كردن 01 نامساعد شدن 11 برگشت خوردن

برگ : 1 صفحه، فيش، ورق، ورقه 2 اسباب، دستگاه، ساز، سامان، نوا 3 آذوقه، توشه 4 آهنگ، عزم، قصد 5 تمايل، رغبت، ميل 6 التفات، پروا، توجه 7 نغمه 8 تاب، توان، طاقت، يارا  برگماري : انتصاب، نصب & بركناره

برگماشتن : انتصاب كردن، برگماردن، گماشتن، مامور كردن، ماموريت دادن، منصوب كردن  برگه : 1 ورق، ورقه، تكه كاغذ 2 جواز، تاييديه 3 سند، مدرك 4 فيش 5 برش ميوه هاي خشك شده  برليان :صفت 1 الماس تراش خورده، الماس خوش تراش، الماس شفاف 2 براق، درخشان، درخشنده، شفاف

برم : 1 آبگير، استخر، بركه، تالاب، غدير 2 بند، سد كوچك  برملا : 1 آشكار، ظاهر، علني، عيان، فاش 2 رسوا 3 افشا 4 ابراز  برمنش : 1 خودخواه، خودپسند 2 مغرور، متكبر، پرافاده، متفرعن  برمنشي : 1 خودخواهي، خودپسندي 2 غرور، تكبر، افاده، تفرعن

برمنشي كردن : 1 خودستايي كردن، خودپسندي كردن 2 مغرورشدن، تكبر ورزيدن، افاده كردن، تفرعن فروختن

برنا : 1 جوان، شاب، فتا، نوجوان 2 خوب، ظريف، نيك & پير، جاافتاده، زال، سالخورده، شيخ، كلان سال، كهنسال، مسن، معمر برنامه : پروگرام، دستور كار، طرح، نقشه برنامه ريزي : طرح ريزي، نقشه ريزي

برنايي : جواني، شباب، نوجواني & كهولت، پيري  برنج : 1 آلياژ مس و روي وسرب 2 شلتوك 3 پلو  برنج زار، برنجزار : برنجار، شاليزار، برنجستان

برندگي : 1 برايي، تيزي 2 برش، قاطعيت، كارآيي & كندي

برنده : 1 بران، برا، تند، تيز 2 قاطع & كند 3 موثر، كاري 4 زايل كننده  برنده : 1 پيروز، فاتح، قهرمان 2 حامل & بازنده برنز : آلياژ مس و قلع، مفرغ  برنزه : به رنگ برنز  برنش : نايژه، قصب الريه  برنشيت : ورم ريه، ورم نايژه ها  بروبر : بادقت، خيره خيره، خيره، زل زده

بروبرگرد : چون وچرا، شك، ترديد

بروبوم : بوم و بر، زمين، سرزمين، اقليم، ملك  بروت : سبلت، سبيل، شارب & ريش، محاسن  بروج : 1 ابراج 2 برج ها، دژها، قلعه ها 3 ماهها

برودت : 1 خنكي، سردي، سرما & حرارت 2 سردي مزاج  برودت زا : خنك كننده، سرمازا & حرارت زا، گرمازا  برودري : زري دوزي، قلاب دوزي، گلدوزي، مليله دروزي

بروز : 1 ابراز، پيدايي، پيدايش، تجلي، ظهور، نمايش، نمود 2 آشكار شدن، پديدار شدن، نمايان شدن & پنهان شدن، مخفي شدن، نهان شدن

بروز دادن : اظهار كردن، ابراز كردن، آشكار ساختن، فاش ساختن، فاش كردن & نهفتن، نگفتن  بروفق : برابر، برحسب، برطبق، مطابق، موافق & به رغم  برو : 1 كاري، زرنگ، چالاك 2 بادپا 3 سريع

برومند : 1 بارور، مثمر، ميوه دار 2 قوي، رشيد، نيرومند محكم 3 برخوردار، بهره ور، كام روا، كامياب 4 خرم، شاداب 5 آبرومند

برون آمدن : 1 خارج شدن & داخل شدن 2 دميدن، روييدن، سرزدن، سبز شدن  برون : 1 بيرون، خارج & درون 2 ظاهر، برونه & باطن، درونه 3 مستثنا

برون شهري : بياباني، جاده اي، خارج از شهر & درون شهري  برهان آوردن :دليل آوردن، استدلال كردن، حجت آوردن  برهان : بينه، حجت، دليل، فرنود

برهم : 1 آميخته، انباشته، انبوه 2 پريش، پريشان، درهم، مضطرب 3 شوريده، مضطرب

برهم زدن : 1 به هم زدن، زيرورو كردن، مخلوط كردن 2 پراكنده كردن، پراكنده ساختن، آشفته كردن، پريشان كردن 3 از نظم انداختن، ايجاد اختلال كردن، بي نظم كردن، مختل كردن 4 خراب كردن

برهمن : 1 پيشواي ديني برهمايي، برهمند 2 برهمايي  برهنگي : عرياني، عوري، لختي & پوشيدگي، مستوري

بره :صفت 1 نوزاد گوسفند 2 حمل، برج حمل 3 آهوبچه 4 مطيع، تسليم، بي اراده

برهنه : 1 پتي، عاري، عريان، عور، لاج، لخت، نامستور & پوشيده، مستور 2 فقير، مستمند، بي نوا، تنگ دست

برهوت : بيابان، صحرا، كوير

برهه : پاره اي از وقت، روزگار، مرحله، مرحله اي از زمان  بريات : 1 حسنات 2 عام المنفعه

بري : ارضي، خاكي، زميني & 1 بحري 2 بياباني

بريان : 1 برشته، تفته، كباب، مسمن، بلال، تفتيده & آب پز 2 ملتهب، مضطرب، پرسوزوگداز  بريان كردن : برشته كردن، بلال كردن، تف دادن، كباب كردن

بري : 1 بيزار، منزجر، متنفر 2 تهي، دور، عاري، محترز، 3 مصون 3 بي گناه، پاك، مبرا  بريد : 1 پست، چپر، چاپار 2 پيك، قاصد 3 پستچي، نامه رسان، نامه بر

بريدگي : 1 انشقاق، انقطاع، برش، تقيطع، قطع 2 جدايي 3 پارگي، دريدگي 4 زخم

بريدن :فعل 1   قطع كردن، قطع & پيوند دادن 2 گسستن، گسيختن & پيوستن 3 اره كردن، قيچي كردن، برش دادن، چيدن 4 دريدن، شكافتن، 5 برش دادن 6 جدا شدن، قطع رابطه كردن & پيوستن 7 جدايي انداختن 8 عبور كردن، گذشتن، طي كردن 9 تعيين كردن، مقرر كردن بريده : 1 جدا، قطع، گسسته، منقطع 2 نااميد، وازده & اميدوار بريزن : 1 اجاق، بريجن، تابه، تنور، فر 2 پرويزن، خاك بيز، غربال  بريشم : ابريشم

بريشمنواز:صفت چنگ نواز، چنگي، ساززن، نوازنده  بريگاد : 1 جوخه 2 تيپ

برين :صفت بالايي، اعلي & فرودين  بريه : بيابان، صحرا، وادي  بريه : خلق، مخلوق، مردم، ناس  بزاز : پارچه فروش، جامه فروش

بزازي : 1 پارچه فروشي، شغل پارچه فروش 2 مغازه پارچه فروشي  بزاق : آب دهان، تف، خدو، خيو

بزدل : آهودل، ترسان، ترسنده، ترسو، جبان، جبون، خايف، كم جرات، كم دل & شجاع، نترس، شيردل

بزدلي : ترس، ترسويي، جبن، جبوني، مخافت، هراس & شجاعت، شهامت، نترسي

بزرگ : 1 ارجمند، بابا، خداوند، خواجه، رئيس، سر، سرپرست، سرور، شخيص، عاليقدر، كبير، كلان، محتشم، معظم، مولا، مهتر & بنده، كهتر 2 خطير، عظيم، مهيب 3 تنومند، جسيم، عظيم الجثه، كوه پيكر، گنده 4 عريض، فراخ، گسترده، گشاد، وسيع & كم عرض 5 ارشد بزرگان : مهان، رجال، سران، اعاظم

بزرگ جثه : تناور، تنومند، سمين، عظيم الجثه، فربه، گنده

بزرگ داشت، بزرگداشت : 1 اعزاز، اعظام، تبجيل، تجليل، تعظيم، تكريم، توقير، گرامي داشت، نكوداشت & تحقير 2 احترام، حرمت، رعايت

بزرگ داشتن : محترم شمردن، گرامي داشتن، نكو داشتن احترام گذاشتن، تكريم كردن، معزز داشتن، عزيز داشتن & كوچك شمردن

بزرگ راه، بزرگراه : آزادراه، اتوبان، شاهراه & كوره راه

بزرگ زاده : 1 اصيل، شريف، نژاده 2 نجيب زاده، نسيب

بزرگ سال، بزرگسال : 1 بالغ، رشيد 2 پير، جاافتاده، سال خورده، سال ديده، سالمند، كلان سال، مسن & خردسال

بزرگ سالي، بزرگسالي :سال ديدگي، سال خوردگي، سالمندي، كلان سالي، كهولت & خردسالي  بزرگ شدن : 1 رشد كردن، نمو كردن 2 بالغ شدن، برومند شدن، رشيد شدن 3 تنومند شدن، جسيم شدن، گنده شدن & كوچك شدن 4 چاق شدن، فربه شدن & لاغر شدن 5 ستبر شدن، ضخيم شدن، كلفت شدن 6 عظيم شدن، گسترده شدن، وسيع شدن 7 پرتوان شدن، توانا شدن & نات

بزرگ كردن : 1 بارآوردن، پرورش دادن، پروراندن 2 تربيت كردن 3 تروخشك كردن، مراقبت كردن 4 آگرانديسمان كردن، مبالغه كردن، مهم جلوه دادن، اغراق كردن  بزرگ منشي : 1  علوطبع، مناعت 2 بزرگواري

بزرگ نمايي : 1 اغراق، مبالغه 2 آگرانديسمان & كوچك نمايي

بزرگوار : ارجمند، بلندقدر، سرور، شرافتمند، شريف، عالي قدر، عظيم الشان، فخيم، گرامي، مجيد، محترم، معز، معظم، مفخم، مكرم، نبيل، نبيه، والاگهر & بي شرف، حقير، ذليل، زبون  بزرگوارانه :قيد 1 جوان مردانه 2 توام با بزرگواري 3 سخاوتمندانه

بزرگواري : ارجمندي، بزرگي، حميت، عظمت، علو، كبريا، كرامت & حقارت، خردي

بزرگي : 1 احتشام، بزرگواري، بلندمرتبگي، عظمت، علو، مجد، نبل، نجابت، والايي 2 بلوغ، رشد 3 فراخي، كلاني، وسعت & خردي، كوچكي

بزك : 1 آرايش، پيرايه، توالت، خودآرايي، زينت، سرخاب 2 آب وتاب  بزك : بزغاله، بچه بز، بز كوچك، كهره & بره، قوچ

بزم آرا : 1 مجلس آرا، بزم افروز، محفل آرا & رزم آرا 2 شورآفرين، نشاطĤفرين 3 ساقي

بزم : انتعاش، جشن، سور، ضيافت، عيش، مجلس، مجلس عيش ونوش، محفل، انس، ميهماني 1 & رزم 2 ماتم

بزمگاه: 1 بزمگه، بزمه، مجلس عيش ونوش & رزمگاه، رزمگه 2 عشرتكده، عشرتگاه & ماتمكده، ماتم سرا  بزمي :صفت 1 بزم نشين & رزمي 2 مناسب بزم، مربوط به بزم 3 عياش، خوش گذران، عشرت طلب  بزن : 1 بهادر، جنگاور، دلاور، دلير، شجاع، يكه بزن & بخور 2 جنگي، دعوايي، كتك كار & كتك خور 3 پرزور، زورمند، قوي، نيرومند & ضعيف، ناتوان  بزن بهادر : شجاع، قدرتمند، دعوايي، بزن، پرزور

بزنگاه : 1 دزدگاه، كمينگاه، كمينگه، لورگاه، مكمن 2 ميعادگاه، وعده گاه 3 لحظه حساس  بزن و بكوب : 1 بزن بزن، دعوا، كتك كاري 2 مجلس رقص وپايكوبي، بزن و برقص

بزه : 1 اثم، خطا، خطيئه، ذنب، گناه، معصيت & ثواب 2 تقصير، جرم، جنايت 3 حيف، جور، ستم  بزه كار، بزهكار :صفت بزومند، تبه كار، خاطي، خطاكار، عاصي، عصيانگر، گناه كار، مجرم، مذنب، مقصر & بي گناه

بژ : قهوه اي روشن، نخودي تيره

بژول : كعب، قوزك پا

بسا : 1 بسيار، چه بسيار 2 شايد، احتمالا

بساتين : بستان ها، پاليزها، جاليزها، باغ ها، بوستان ها & صحاري، بيابان ها

بساز : 1 خرسند، سازشگر، موافق، سازگار، قانع & ناسازگار 2 آماده، ساخته، مهيا & نامهيا  بسازوبفروش :بسازوبنداز

بساطت : 1 بي تكلفي، سادگي & پيچيدگي، غموض 2 خوش رويي، گشاده رويي 3 شيرين زباني، لطف وگفت، لطيفه گويي، ملاطفت 4 فراخي، گشادي

بساط : 1 فرش، گستردني 2 اثاث، اثاثيه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع 3 اديم، خوان، سفره 4 عرصه، ميدان 5 مجلس، محفل، محضر 6 پهنه، عرصه، گستره

بس :قيد 1 اكتفا، بسندگي، 2 بسنده، كافي، مكفي 3 فقط 4 بسا، بسيار، زياد، فراوان، كثير، متعدد & اندك، پشيز، قليل، كم، ناچيز

بسامان :eb[صفت 1 آراسته، آماده 2 بقاعده 3 سامان يافته، مرتب، منتظم، منظم & نابسامان بسامد : 1 تكرار، تناوب، فركانس، كثرت وقوع 2 تردد  بسان : شبيه، قرين، مانند، مثل، نظير، همانند، به سان  بساوايي : 1 لامسه 2 لمس & چشايي، بويايي، بينايي  بساوش : بساوايي، لامسه، لمس

بساويدن : بسودن، لمس كردن & چشيدن، بوييدن

بستان : 1 بوستان 2 گلزار، گلستان، باغ 3 پاليز، جاليز & راغ، صحرا، بيابان، كوير  بستان كار، بستانكار : داين، طلبكار، وامخواه & بدهكار، مديون، وام دار  بستاني :صفت 1 بوستاني 2 پاليزبان، جاليزبان، بستانچي 3 باغبان، گل كار

بست : 1 باغ، گلزار، ميوه زار 2 پشته، زمين ناهموار، گريوه 3 محور سنگ آسيا 4 گندم برشته، گندم بريان

بست :اسم 1 بند، قيد، چفت، سد 2 مسدود 3 عقده، گره، گيره، گير 4 تحصن 5 تحصنگاه، بستگاه 6 شش نخود ترياك

بستر : 1 تختخواب، تشك، خوابگاه، دواج، رخت خواب، فراش 2 قشر، لايه 3 مجراي رودخانه بسترسازي : زمينه سازي، تمهيد مقدمه

بستري : بيمار، دردمند، رنجور، عليل، مريض، ناخوش، نقاهت زده & سالم، سرحال  بستري شدن: بستري گشتن، بيمار شدن، مريض شدن، ناخوش گرديدن

بستگان : اقربا، اقوام، خويشان، فاميل، كسان، نزديكان، وابستگان، وابسته ها & اغيار، بيگانگان  بستگي : 1 ارتباط، پيوستگي، پيوند، خويشاوندي، خويشي، رابطه، علقه، قرابت 2 مشروط، منوط، وابسته

بستگي داشتن : 1 وابسته بودن، منوط بودن، مشروط بودن 2 خويشاوند بودن، قرابت داشتن 3 پيوند داشتن، مرتبط بودن، رابطه داشتن

بست نشستن :تحصن جستن، تحصن كردن، متحصن شدن، پناه گرفتن & بست شكستن  بست نشين : اعتصابي، متحصن، بستي، بست چي

بستن : 1 فراز كردن، قفل كردن، كلون كردن & باز كردن، وا كردن گشودن، 2 تعيين كردن، مقرر كردن، منعقد كردن & فسخ كردن 3 گره زدن 4 سد كردن، مسدود كردن & آزاد كردن، باز كردن 5 راه بندان كردن، قرق كردن 6 ورچيدن جمع كردن(بساط و )، تعطيل كرد

بستوه : به تنگ آمده، درمانده، ذله، ستوه، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل بيچاره، 2 دل تنگ، مغموم، ملول

بسته بندي : 1   عدل بندي، جعبه بندي 2 پيچيدن

بسته :اسم 1 قفل، مقفل & باز 2 محدود، محصور، مسدود & آزاد، باز، نامحدود 3 دلمه، لخته، منعقد 4 منجمد، يخ زده 6 گرفته 7 مقيد 8 جعبه، محموله، ملفوفه 9 بند، عدل 1 0 بستگي، تابع، منوط، وابسته 11 افسون شده 21 عنين & باز 31 تعطيل & باز  بسزا : درخور، سزاوار، شايان، شايسته، عمده، مهم

بسط : 1 اتساع، توسعه، فراخي، گسترش، وسعت 2 اطاله، تفصيل، توضيح، شرح 3 انبساط 4 باز كردن، گشادن، گشودن 5 گستردن، گسترانيدن & قبص 6 انتشار، پراكنش، پراكندن

بسطت: 1 توسعه دادن، گستردن بسط دادن، 2 به تفصيل گفتن، مشروح ساختن 3 سعت، گشادگي،فسحت 4 وسعت، گسترش 5 وفور، فراواني، كثرت

بسط دادن : 1 گسترش دادن، وسعت بخشيدن 2 شرح دادن، به تفصيل بيان كردن

بس كردن : 1 اكتفا كردن، بسنده كردن 2 كفايت كردن 3 به پايان رساندن، تمام كردن 4 باز ماندن، متوقف شدن

بسمل :اسم 1 ذبح، قرباني، نحر 2 سربريده، سربريدن، ذبح كردن، 3 بردبار، حليم بسند : 1 بسنده، بقدر كفايت، كافي، مكفي 2 تمام، كامل 3 سزاوار، شايسته  بسندگي : بس، كافي، كفايت، كمال

بسنده :اسم 1 اكتفا، بس، 2 بند، كافي، مكفي، وافي، كامل 3 سزاوار، شايسته 4 قناعت، كفايت  بسنده كار : قانع، راضي، خشنود

بسنده كاري : 1 اكتفا، قناعت 2 خشنودي، رضايت

بسنده كردن : 1 اكتفا كردن، بس كردن، قناعت كردن، كفايت كردن 2 خشنود شدن، راضي گشتن، قانع شدن

بسودن : 1 بساويدن، سودن، لمس كردن، ماليدن 2 آزمودن، امتحان كردن، آزمايش كردن

بسيار : انبوه، بس، بسي، بغايت، بي اندازه،  بيحد، بيش، بي شمار، بي مر، بي نهايت، جزيل، خيلي،زياد، سخت، شديد، عديده، فاحش، فراوان، كثير، كلان، مشبع، متعدد، معتنابه، سرشار، مفرط، وافر، هنگفت & اندك، قليل، كم

بسيارخوار : اكول، پرخور، پرخوار، شكمو & كم خور  بسياري : تكثر، غزارت، فراواني، كثرت، وفور & كمي  بسي :صفت بسيار، خيلي، زياد، فراوان & كم، اندك

بسيج : 1 ابزار، اسباب، سامان، وسايل 2 آمادگي، آماده سازي، تدارك، تمهيد 3 جنگ افزار، سلاح 4 سازوبرگ 5 اراده، عزم، قصد، ميل

بسيجيدن : آماده ساختن، بسيجي كردن، تدارك ديدن، تمهيد كردن، سامان دادن، مهيا ساختن 2 آهنگ كردن، اراده كردن، قصد كردن  بسيجيده : آماده، حاضر، مهيا، بسته ميان

بسيط :اسم 1 بسيطه، ساده، عنصر مفرد & مركب 2 بي غش، خالص، ناب 3 فراخ، گسترده، گشاد، گشاده، وسيع 4 طبيعي، غريزي، فطري، 5 پهنه، صحنه، عرصه، فراخنا، گستره 6 احمق، كانا 7 زودباور، خوش باور 8 سليم 9 زمين، ارض، كره زمين

بسيم : خرم، خوشحال، خندان، خوشرو، شادمان، گشاده رو، مسرور  بشارت : خبرخوش، مژدگاني، مژده، نويد & انذار بشارت دادن : خبر خوش دادن، مژده دادن

بشاش :ابروگشاده، بانشاط، بسام، خرم، خشنود، خندان، خوش خو، خوش رو، شاد، شادمان، شنگول،گشاده رو، نيك رو، هيراد & مغموم، درهم، بق كرده، گرفته

بشاشت : 1 ابتسام، خوش رويي 2 خوشي، شادماني، نشاط 3 گشاده رويي، تازه رويي 4 خوش منشي  بشخصه : شخص

بش :صفت 1 ديم 2 بسيم، تازه رو، خوش برخورد 3 خوش 4 خوشمره، لذيذ 5 بست، بند 6 يال، كاكل  بشر : آدم، آدمي، آدمي زاد، آدمي زاده، انسان، مردم، ناس & حيوان بشرح :قيد 1 به تفصيل، مبسوط، مشبع، مشروح، مفصل، 2 تفصيلا، مفصلاً  بشردوست: انسان دوست، مردم گرا، نوع پرور، نوع دوست  بشردوستانه:انسان دوستانه، نوع پرورانه، مردم گرايانه

بشردوستي :قيد نوع دوستي، نوع پروري، مردم گرايي، انسان دوستي  بشره : 1 پوست، جلد 2 غشا 3 چهره، رخ، روي، صورت بشريت : آدميت، انسانيت، مردمي & حيوانيت بشقاب : ظرف، غذاخوري، ديس كوچك  بشكاري :

بشك : 1 مو، كاكل 2 مجعد، تابدار

بشكوه: باشكوه، باهيبت، شكوهمند، فرمند، مجلل & بي شكوه بشكه : 1 پيت، چليك 2 واحداندازه گيري نفت 3 بسيار چاق، خيكي  بشو : شدني، ممكن & نشدني، ناممكن، محال  بشير : بشارت دهنده، مبشر، مژده رسان & نذير

بصارت : 1 بينايي 2 بينش، بصيرت، دانايي 3 خبرگي، دانايي، زيركي 4 بينا شدن  بصر : 1 چشم، ديده، عين 2 بينايي 3 بينش، ديد، آگاهي  بصل : پياز

بصير : آگاه، بينا، خبره، خبير، دانا، روشن بين، مدبر، مطلع & نابينا، ناآگاه

بصيرت : آگاهي، بينايي، بينش، دانايي، روشن بيني، زيركي، عاقبت بيني، مال انديشي، نهان بيني، هوش ياري

بضاعت : 1 سرمايه، مايه 2 ثروت، دارايي، مال، مكنت، ملك 3 كالا، مال التجاره، متاع

  • بطال :صفت 1 بي كار، بي كاره & كارآ، كاري 2 تن آسا، تنبل، تن پرور، كاهل & زرنگ، فعال، كوشاياوه گو، مهمل گو، دروغ گو & حقگو 4 دلاور، دلير & جبون

بطالت : 1 بي كارگي، بي كاري، تنبلي، تن پروري، كاهلي & كارايي، فعاليت 2 اهمال، لاقيدي 3 بيهوده سرايي، بيهوده گويي، ياوه گويي 4 هزل

بطر : 1 شادي، شادماني، سرور 2 سرمستي، نشئه، مستي 3 غرور، تفرعن، تكبر 4 طغيان، عصيان، سركشي 5 ناسپاسي، كفران  بطري : ظرف شيشه اي، بطر

بطش : 1 سختگيري & آسان گيري، تساهل 2 حمله 3 باس 4 سخت گرفتن & آسان گرفتن 5 خشم، قهر 6 دوانيدن، دواندن 7 راندن

  • بطلان : 1 ابطال، رد، نفي، نقض & اثبات، تاييد 2 پوچي، هيچ 3 باطل شدن، ضايع شدن، فاسد شدناز كار افتادن

بطل : 1 بهادر، دلاور، دلير، شجاع 2 پهلوان، گرد، يل 3 جنگاور، سلحشور  بط : 1 مرغابي 2 شرابدان، صراحي

بطن : 1 اندرون، شكم، ناف 2 دل 3 مركز، وسط 4 جوف 5 رحم، زهدان 6 مضمون، محتوا  بطون : 1 بطن ها 2 نهان، پوشيدگي، نهفتگي 3 نهان شدن & ظهور 4 شكم ها 5 رحم ها، زهدان ها  بطي الانتقال :بيق، كندذهن، ديرفهم، كندفهم & سريع الانتقال

بطي ء : 1 آهسته، يواش & تند، سريع 2 درنگ كار، ديرجنب، كند 3 كندرو & تندرو، سريع السير  بطو : آهستگي، درنگ، كندي & سرعت

بعث : 1 حشر، معاد، نشوز 2 رستاخيز، قيامت 3 برانگيختگي 4 برانگيختن 5 فرستادن 6 زنده كردن (مردگان)

بعد : 1 بعد

بعد : 1 دوري & قرب 2 فاصله، مسافت 3 اندازه، وسعت 4 جنبه، جهت، نظر 5 منظر، ديدگاه  بعدي : آتي، آينده & سابق، قبلي

بعضبعضي :ضمير 1 برخي، پاره اي، گروهي & همه 2 بعض & كل بعلاوه، به علاوه :قيد برسي، علاوه براين، به اضافه، وانگهي

بعيد : 1 پرت، دور، دورافتاده، متباعد & نزديك، قريب 2 بيگانه 3 نامحتمل، غيرمحتمل، مستبعد 4 باورنكردني، دورازذهن، دور از انتظار 5 خلاف، ناروا  بعينه : 1 عين

بغا :صفت 1 روسپي & نجيب 2 مخنث، هيز 3 بدكار، فاسد  بغاز : باب، تنگه، گذرگاه، معبر بغاوت : سركشي، طغيان، عصيان

بغايت : بسيار، بشدت، بي اندازه، بي نهايت، خيلي بغ : 1 ايزد، خدا 2 بت، صنم، فغ

بغتتبغرنج : پيچيده، حاد، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، صعب، غامض، مشكل، معضل، معقد، مغلق، وخيم & آسان، ساده، سهل

بغستان : بتخانه، بتستان، بتكده، بيت الاصنام، فغستان


بغض    عقده 2 حقد، كينه، كين & حب، مهر 3 دشمني، عداوت، عناد، غيظ & نشاط، لبخند 0  بغل : 1 آغوش، بر، پهلو، جفت، كنار 2 جانب، سمت، طرف 3 نزديك 4 تنگ  بغل خواب : 1 هم بستر 2 شوهر 3 همسر 4 مترس  بغل خوابي :      همآغوشي، هم بستري

  • بغلي :صفت 1 بغل دستي، پهلويي، كناري 2 آمخته به بغل شدن 3 شيشه شراب (كوچك و مستطيلي)نوعي قطع كتاب
  • بغي : 1 ضلال، ضلالت، گم راهي 2 بدكاري، تبه كاري، فساد 3 تجاوز، تعدي، سركشي، نافرمانيتجاوز كردن، تعدي كردن 5 ستم كردن، ظلم كردن 6 ظلم، ستم

بفرمان : 1 رهوار & بدلجام، سركس 2 رام، فرمان بردار، مطيع & نافرمان حسب الامر، بفرموده  بفرموده : حسب الامر

بقا : 1 ابديت، ادامه، استمرار، پايندگي، جاودانگي، خلود، دوام 2 زندگاني، زيست، 3 زندگي كردن، زيستن 4 پايدار ماندن، جاويد ماندن، مخلد شدن

بقاع : 1 امكنه متبركه، بقعه ها، بقع، زيارتگاهها، مزارها، مكان هاي متبرك 2 امكنه، محل ها، جاها، مكانها 3 تكيه ها، خانقاه ها، صوامع، صومعه ها

بقاعده : 1 درست، طبق قاعده & بي قاعده 2 مرتب، منظم & نامرتب، نامنظم  بقال : خواربار فروش، سقطفروش

بقالي     خواربارفروشي، سقطفروشي 2 مغازه، دكان

بقايا : 1 باقيمانده، بقيه ها، ته مانده 2 تفاله، درد، رسوب 3 نخاله 4 آثار، رگه ها 5 بازماندگان  بقچه : بغچه، جامه دان، دستمال بقر : سهر، گاو، گوساله

بقعه : 1 زيارتگاه، مدفن، مزار، بقعت، مكان متبرك 2 بنا، خانه، سرا، عمارت 3 جا، جايگاه، مقام، مكان بقولات : بنشن، حبوبات

بقيه : 1 بازمانده، باقي مانده، باقي، بقايا، بقيت، تتمه 2 ادامه، دنباله 3 مابه التفاوت، مانده بكا : 1 اشك ريختن، گريستن، گريه كردن & خنديدن 2 گريه بكارت : 1 دختري، دوشيزگي، عذرت 2 تازگي

بكر : 1 باكره، بتول، دختر، دوشيزه، عذرا & بيوه 2 دست نخورده 3 بديع، تازه، طرفه، نو بكش :قيد باجديت، سخت

بكش بكش : 1 قتل، آدم كشي 2 نسل كشي، كشتار  بكش : جاكش، قواد

بكش واكش :جدال، درگيري، كشمكش

بك : 1 غوك، قورباغه، وزغ 2 گريزگاه 3 بيشه، جنگل، درخت زار

بكمال     كامل 2 كاملا & ناقص

بكم :اسم 1 الكن، گنگ، گنگي 2 الكن شدن، گنگ شدن & گويا بكن : سوء استفاده چي، تلكه كن، كلاش

بكوب : 1 بدون توقف، يك راست 2 سريع، باسرعت زياد 3 بلادرنگ

بگاه : e1 بامداد، پگاه، صبحگاهان & شامگاه 2 بموقع، بهنگام & بي موقع، نابهنگام بگو : پرحرف، پرسخن، وراج & كم حرف

بگومگو : بحث، جدل، جروبحث، دعوا، گفتگو، مباحثه، مجادله، مرافعه، مشاجره، نزاع لفظي & صلح وصفا

بگووبخند :صفت 1 شوخي، مزاح 2 شاد، شوخ، خنده رو، شوخ طبع

بگيروببند : 1 حكومت نظامي 2 توقيف، حبس 3 قيدوبند، بگيروببند 4 بازداشت دسته جمعي، دستگيري بي حساب وكتاب

بلا :صفت 1 آزار، آسيب، آشوب، آفت، بليه، رزيه، رنج، سختي، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصيبت 2 آزمايش، آزمون، امتحان 4 زرنگ، ناقلا & پخمه 5 حيله گر، محيل & ساده لوح  بلااثر :قيد بي اثر، ناموثر، بي تاثير  بلااجر :قيد بي مزد، بي پاداش

بلااختيار :صفت 1 بي اختيار، بي اراده 2 غيرارادي & اختياري


بلااراده :صفت بي اختيار، بي اراده & ارادي، تعمد

بلاانقطاع :صفت پياپي، پي درپي، بلاوقفه، بي وقفه، پيوسته، لاينقطع، مدام، مستمر  بلا : بدون، بي & با

بلاترديد :صفت 1 بي ترديد، بي گمان، بي شك 2 قطع

بلاتكليف :s پادرهوا، معلق، معوق، نامشخص، نامعلوم & مشخص، معلوم بلاجواب : بي پاسخ، بي جواب

بلاجهت :صفت قيد 1 بي دليل، بي سبب، بي خود، بي علت 2 غيرقانوني  بلاخيز : مصيبت بار، فتنه خيز

بلاد : بلدان، بلدها، ديارها، شهرها، مداين، مدينه ها، ولايات، ولايت ها، قراء، سرزمين ها  بلادرنگ :صفت آني، بلافاصله، به تعجيل، به سرعت، بي درنگ، سريعاً، فوراً، فوري

بلاده :صفت 1 بدكار، روسپي، فاحشه 2 فاسق، نابكار، بدكار 3 هرزه گو 4 مفتن، مفسد 4 تبهكار  بلاشبهه :صفت بلاشك، تحقيقاً، حتماً، محققاً، يقين بلاعوض :صفت بي مزد، رايگان، مجاني، مفتي & غيررايگان  بلاغ : 1 پيام رساني 2 بلوغ، رشد

بلاغت : 1 چيره زباني، رسايي، زبان آوري، سخنوري، شيواسخني، شيوايي، فصاحت 2 بلوغ، رشد بلافاصله :صفت آني، بي درنگ، دردم، علي الفور، فوراً، همان دم، فوري، بي وقفه  بلافايده :صفت بي فايده، بي ثمر، مهمل

بلاكش : رنجبر، زجرديده، زجركشيده، سختي كش، متحمل، محنت كش بلاگردان :صفت 1 صدقه، قرباني 2 برخي 3 بلاچين  بلال :اسم 1 ذرت 2 برشته، بريان

بلامانع :قيد 1  بيمانع، بدون اشكال 2 بلاقيد، آزاد

بلامعارض :قيد بلامنازع، بي بديل، بي معارض، بي رقيب، يكه تاز بلاواسطه :صفت  بي واسطه، راساً، مستقيماً & باواسطه، مع الواسطه

بلاوقفه :صفت پياپي، پي درپي، پيوسته، علي الدوام، لاينقطع، مدام، مداوم، مستمر، مستمراً، وقفه ناپذير & ناپيوسته، نامستمر، وقفه پذير

بلاهت : ابلهي، حماقت، حمق، سبك مغزي، سفاهت، كم خردي، ناداني & حكمت، دانايي بلايا : مصايب، بلاها، مصيبت ها، رنج ها، گرفتاري ها  بلبشو:صفت خرتوخر، هرج ومرج، بي نظمي، ناامني، آشوب

بلبل زباني : 1 شيرين گفتاري، خوش سخني 2 وراجي، پرحرفي، پرگويي

بلبل : 1 عندليب، هزار، هزارآوا، هزاردستان، شب خوان، شباهنگ & زاغ، زغن 2 روان 3 پرحرف  بل :قيد 1 بلكه، شايد & حتم بلدان :

بلد بودن : آشنا بودن، واردبودن، مهارت داشتن

بلد :صفت 1 دليل راه، دليل، راهبر، راهنما، هادي 2 آشنا، مطلع، وارد، واقف 3 ديار، شهر، مدينه، ولايت 4 منطقه، ناحيه  بلدرچين :بدبده، كرك  بلديه : شهرداري

بلع : 1 بلعيدن، فروبردن، قورت دادن 2 قورت  بلعم : 1 بسيارخوار، پرخوار، پرخور 2 تندخوار، تندخور

بلعيدن : بلع كردن، خوردن، قورت دادن، لقمه فرو بردن & استفراغ كردن، قي كردن

بلغم :اسم 1 بي خيال، بي قيد، تن پرور، تن آسا & زرنگ، فعال، پويا 2 چاق، چاقالو، فربه & لاغر، نزار 3 خلط سينه

بلفضول : 1 بسيار فضول، چون وچرا كن، چون وچراگر 2 بيهوده گو، ياوه گو، هرزه درا

بلكه :حرف 1 ايضاً، بساكه، بل، شايد، ولي 2 لاكن، بيك، ليكن، وليك 3 لابل 4 علاوه بر اين، به علاوه 5 بالعكس، برخلاف

بلم : جهاز، زورق، قايق، كرجي

بلم ران : قايقران، كرجي بان

بلندآوازه : 1 بنام، سرشناس، شهير، مشتهر، مشهور، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامي & گمنام بلندا : ارتفاع، بلندي & 1 پهنا 2 ژرفا

بلنداختر : اقبالمند، بخت يار، بلنداقبال، خوش اقبال، خوش بخت، سعيد، نيك اختر، خوش بخت، نيك بخت & بدبخت، بداقبال

بلندبالا : بالابلند، بلندقامت، بلندقد، رشيد، سروقامت، قدبلند بلندپايه : بلندمرتبه، عالي مقام، والامقام & دون پايه

بلندپرواز : 1 اوج گير، بلندگرا، بلندي گرا 2 اوج طلب، عظمت جو، افزون خواه، افزون طلب، بيشي طلب 3 عظوت طلب، جاه طلب 4 نام جو

بلندپروازي : اوج طلبي، افزون خواهي، افزون طلبي، بيشي طلبي، جاه طلبي، عظمت طلبي، عظمت جويي  بلند : 1 دراز، طولاني، طويل & كوتاه، قصير 2 رفيع، شاهق، مرتفع & كوتاه 3 شامخ، عالي، متعالي، منيع، والا & پست 4 بم & زير 5 افراخته، افراشته، كشيده 6 رسا & نارسا بلندرتبه : ارجمند، بزرگوار، بلندقدر، مفخم، بلندمرتبه، بلندپايه

بلند شدن : 1 ايستادن & نشستن 2 برخاستن، پا شدن & نشستن، فرود آمدن 2 دراز شدن، قد كشيدن 3 رشد كردن 4 برپا شدن 5 متصاعد شدن 6 اوج گرفتن، صعود كردن 7 برافراختن، برافراشتن 8 بيدار شدن 9 طولاني شدن

بلندقامت : بالابلند، بلندبالا، دراز، رشيد، سروقد، سروقامت، قدبلند & كوتاه قد، كوتاه قامت

بلند كردن: 1   بالا بردن، بر داشتن 2 دزديدن، ر بودن، كش رفتن 3 بيدار كردن 4 كسي را براي مباشرت بردن 5 شدت دادن، رساتر كردن 6 ايجاد كردن، برپا كردن 7 بركنار كردن، خلع كردن، عزل كردن، معزول كردن 8 رشد دادن، طويل كردن  بلندمرتبه : ارجمند، سرافراز، عالي رتبه، والامقام بلندمقام :صاحب منصب، عالي رتبه، عالي مقام، والا

بلندنظر : منيع الطبع، بلندهمت، جواد، دست ودل باز & تنگ نظر، كوتاه همت، خسيس  بلندنظري : جود، سعه صدر، مناعت & تنگ نظري بلندهمت : بلندنظر، والاهمت، بلندطبع  بلندهمتي : بلندنظري، علوطبع، حميت، سعه صدر

بلندي : 1 ارتفاع، اوج، علو 2 رفعت 3 سربالايي، فراز 4 قدر & پستي، حضيض، سفل، كوتاهي 5 رسايي، شدت 6 طول، درازي 7 ارزش، اعتبار 8 طولاني بودن

بلوا : 1 آشوب، ازدحام، اغتشاش، غوغا، ناامني، فتنه، هرج ومرج، هنگامه 2 سختي، مشقت 3 گرفتاري 4 آزمايش، آزمودن & آرامش، امنيت

بلواچي : آشوب طلب، آشوبگر، بلواطلب، بلوايي، طغيانگر، ماجراجو، هرج ومرج طلب، ياغي & آرامش طلب

بلوار :چهارباغ، خيابان عريض، خيابان وسيع

بلور : آبگينه، زجاج، شيشه، شيشه شفاف، منشور، كريستال

بلورين : 1 بلوري، بلورينه، شيشه اي 2 از جنس بلور 3 بلوره، كريستال 4 متبلور & سفالين بلوغ : تكليف، رسايي، رشد، كمال

بلوف : 1 توپ و تشر، گفتارتهديدآميز 2 چاخان، لاف، گزافه، ادعاي بي اساس  بلوك بندي : 1 قطعه بندي 2 دسته بندي

بلوك : 1 قسمت، منطقه، ناحيه 2 قطعه 3 دهستان 4 جماعت، دسته، گروه 5 قطعات سنگ يا سيمان، تابوك 6 رديف ساختمانهاي موازي  بله : آره، آري، بلي، نعم، ها & خير، نه

بله : ابله، ساده دل، كانا، كم خرد، كم هوش، كودن، نادان & عاقل  بلهوس : 1 هوس باز، بوالهوس 2 شهوت پرست، هوس ران، هوي پرست  بلي : آره، آري، بله، نعم، ها & نه  بليت : بليط، پته  بليد : بي وقوف، كندذهن، كودن & زكي  بليط : پته، بليت

بليغ : 1 رسا، شيوا 2 زبان آور،  سخنآرا، چيره زبان، فصيح & الكن، نارسا  بليه : بلايا، سختي، گرفتاري، مصائب بمباردمان : بمباران، بمب افكني  بمب : مواد منفجره

بم : 1 صداي خشن، صداي كلفت & زير 2 صوت كم فركانس & زير بمورد : بجا، بموقع، مناسب، وارد & بي مورد بموقع : بجا، بوقت، بهنگام، مناسب & بيگاه

بنابراين : 1 ازاين رو، بدين سبب، بدين لحاظ، به اين دليل، براين اساس، به اين مناسبت 2 پس، علي هذا، لذا 3 بدان سبب، بدان جهت

بنا : 1 بناگر، بنيادگر، پاخيره زن، لادگر، گل كار، 2 معمار، والادگر 3 سازنده بنات : دختران & ابنا  بناچار : قهر

بنادر : بندرها، لنگرگاهها، شهرهاي ساحلي

بنا : 1 ساختمان، عمارت 2 ساخت، ساختن 3 اساس، بنيان، شالوده، بنياد 4 قرار

بن : 1 اصل، بيخ، پي 2 ريشه، ستاك 3 انتها، ته، قعر & نوك 4 اساس، بنيان، بنياد، پايه 5 كوپن 6 قاعده اشكال هندسي

بناگاه: بغتت

بناگوش : 1 شقيقه، صدغ، نرمه گوش 2 نيم رخ

بنام : بلندآوازه، سرشناس، شهير، مشهور، معروف، نام آور، نامدار، نامور، نامي & گمنام

بنا نهادن: 1 ساختن، ساختمان كردن، عمارت كردن & ويران كردن، خراب كردن 2 بنياد گذاشتن، بنيان نهادن 3 تاسيس كردن 4 اساس قرار دادن، بنا قراردادن 5 قرار گذاشتن  بن بست : بي دررو، تنگنا & بن باز، دررو  بنت : دخت، دختر، صبيه & ابن

بنجل : به دردنخور، بي ارزش، بي مصرف، ته مانده بساط، متاع وازده، كالاي پست، نامرغوب & لوكس  بنجه : 1 بنجاق، قباله، سند 2 پيشانه، ناصيه  بنچاق : سند، قباله

بند آمدن: 1 راه بندان شدن 2 بسته شدن، سد شدن، مسدود شدن & باز شدن 3 باز ايستادن، قطع شدن، متوقف شدن، موقوف شدن 4 از كار افتادن، از حركت بازماندن، بي حركت شدن  بندباز : آكروبات، رسن باز  بندبازي : آكروباسي، رسن بازي

بند : 1 حبل، رسن، رشته، ريسمان، طناب، نخ 2 ترك، زين 3 بست، عقد، قيد، گره، گير 4 پيوند، لولا، مفصلگاه، مفصل 5 استخوان انگشت 6 اتصالگاه، پيوندگاه، گره گاه 7 تله، دام 8 رهن، گرو 9 گرفتاري، مخمصه 01 آز، طمع 11 يك زوج گاو 21 حيله

بندر : 1 درياكنار، دريابار، شهرساحلي 2 ساحل 3 بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه  بندرگاه : اسكله، بارانداز، بندرگاه، لنگرگاه  بندش : انسداد، سد بندشي : انسدادي & رهشي

بندقدار : بندقچي، بندقي، تفنگچي، تفنگدار، سلاحدار، مسلح

بندگي : 1 پرستش، عبوديت 2 خدمت، خدمتكاري، خدمتگزاري، غلامي، نوكري 3 اسارت، بردگي 4 اطاعت، انقياد & 1 ربوبيت 2 آقايي 3 آزادي، حريت

بندگي كردن : 1 پرستش كردن، عبادت كردن 2 اطاعت كردن، انقياد ورزيدن 3 خدمت كردن، خدمتگزاري كردن & خيانت كردن 3 نوكري كردن & آقايي كردن 4 نوكر بودن & ارباب بودن بندمويه : حبسيه

بندوبست : 1 تباني، ساخت و پاخت، زدوبند، زمينه سازي 2 توطئه، توطئه چيني، دسيسه  بنده پرور : بنده نواز، زيردست نواز

بنده :اسم 1 عبد، عبيد، مربوب، مملوك & آزاد، آزاده، حر 2 آفريده، مخلوق 2 چاكر، خادم، خدمتكار، خدمتگزار، غلام، گماشته، مستخدم، نوكر 4 اسير، برده، زرخريد & آزاد، آزاده، حر 5 مقهور 6 مطيع، حلقه درگوش، فرمان بردار 7 اين جانب، من بنده نواز

بنده نوازي : ذره نوازي، چاكرنوازي، زيردست نوازي، بنده پروري  بندي : 1 اسير، بازداشت، دربند، زنداني، محبوس & آزاد 2 دربند  بنديخانه : دوستاق خانه، زندان، سياهچال، محبس بنزين : تقطيرشده نفت، سوخت & گازوئيل  بنشن : خواربار، حبوبات

بنصر : انگشت چهارم، چلك، كليك  بنفسه : 1 في ذاته، بالذاته، ذات بنفش : بنفشه گون، كبود، كبودرنگ

بنك : 1 جا، محل، مكان 2 بنگاه 3 اثر، رد، نقش 4 پي، ردپا، نقش پا بنكدار : عمده فروش & خرده فروش

بنگاه : 1 آژانس، سازمان، موسسه 2 جا، ماوا، مركز، مقام 3 منزل، خانه، كاشانه 4 دكان  بنگ :صفت 1 چرس، حشيش، شاهدانه 2 گيج

بنلاد : 1 اساس، بنياد، پايه، پي 2 طبقه، قشر، لايه 3 بنا 4 ديوار 5 پشتيبان، حامي

بنوت : 1 پسري 2 پسرخواندگي 3 فرزند بودن & ابوت

بنه : 1 اثاث، اثاثيه، 2 بار، توشه، زادراه، 3 مايملك، مال، دارايي، 4 اصل، بيخ، ريشه 5 جا، يرد، منزلگاه، مكان 6 خانه، آشيانه، منزل 7 وسايل، تداركات، آذوقه 8 موخره سپاه، موخره الجيش  بنه بستن : 1   كوچ كردن، كوچيدن 2 حركت كردن، سفر كردن  بني آدم : 1 آدمها، انسانها 2 انسان، بشر

بنياد : 1 بن، بيخ، پايه، ته 2 اصل، ريشه 3 بنلاد، بنيان، پي، شالده، شالوده 4 اساس، قاعده، مبنا 5 سازمان، موسسه

بنياد كردن : 1 بنيان نهادن، تاسيس كردن، بنا نهادن، بن افكندن 2 آغازيدن، شروع كردن  بنيادگرا : اصول گرا  بنيادگرايي : اصول گرايي

بنيادين : اساسي، اصلي، بنيادي، راديكال، ريشه اي & سطحي  بنيان : 1 اساس، بن، مناط 2 بنياد، پايه، پي، شالوده، مبنا 3 تاسيس

بنيان كردن: 1   بنا كردن، بنيان نهادن، تاسيس كردن، ساختمان كردن، ساختن & ويران كردن 2 آغاز كردن، آغازيدن، شروع كردن

بنيان كن : 1 تخريب گر، ريشه كن، ويرانگر، مخرب، ويران ساز & آبادگر 2 بنيادسوز & بنيان گذار  بنيان گذار :اسم باني، پايه گذار، موسس & بنيان كن

بنيه : 1 توان، قدرت، قوت، نيرو 2 استطاعت، توانايي 3 آفرينش، فطرت، نهاد 4 ساخت بوآ : مار عظيم الجثه بي زهر

بواب : حاجب، دربان، سرايدار، نگهبان

بوادي : باديه ها، بيابان ها، صحاري، صحراها & مداين

بوار :اسم 1 فرسوده، كهنه، مندرس & نو 2 كساد، كسادي 3 فنا، نيستي، هلاك & بقا 4 خرابي، ويراني & آبادي 5 باير، لم يزرع، نامزروع & پررونق بوارق : بارقه ها، درخش ها

بواطن : باطن ها، درون ها، نهان ها & ظواهر بواعث : انگيزه ها، باعث ها، سبب ها

بوالهوس :صفت شهوت پرست، هوي پرست، هوسباز، هوسران بوالهوسي : چلچلي، شهوت پرستي، هواپرستي، هوس راني

بو بردن : 1 استنباط كردن، اطلاع حاصل كردن، پي بردن، خبردار شدن، حس كردن، در يافتن، فهميدن، متوجه شدن، مطلع شدن، ملتفت شدن 2 احساس كردن 3 استشمام كردن 4 بو خوردن  بوبين : 1 قرقره، 2 كوئل، سيم پيچي، پيچك، ماسوره  بوت : پوتين، چكمه، نيم چكمه

بوته : 1 بته، رستني 2  نقشگل وبته 3 آماج، نشانه، هدف 4 بوتقه، ظرف گدازنده طلاونقره


بوته زار            بيشه زار، مرغزار، مرتع، علفزار  بوتيك : دكان، لوكس فروشي، مغازه بوتيمار : غم، خورك

بوجاري : پاك كردن (غلات)، غربال كردن (غلات و حبوبات)

بو دادن : 1 برشته كردن 2 بويناك كردن 3 بوي بد پراكندن، بويناك بودن، بوي گند دادن، عفن بودن، گنديده بودن، متعفن بودن

بودار :صفت 1 بويناك & بي بو 2 سخن دوپهلو، سخن كنايه آميز، مطلب كنايه دار 3 خطرزا، خطرآفرين 4 معنادار

بودباش : 1 خانه، منزل، مسكن، اقامتگاه، سكونتگاه 2 اقامت، سكونت  بودجه : اعتبار، پول، سرمايه، وجه بود : حيات، وجود، هستي & عدم، نيستي

بودن : 1 وجود داشتن، هستن & عدم، نبودن 2 حاضر بودن & غايب بودن 3 درحيات بودن، زنده بودن & مردن 4 زندگي كردن، زيستن 5 اقامت داشتن، سكونت داشتن 6 وجود، هستي & عدم 7 فرا رسيدن 8 شدن  بوران : توفان، كولاك

بو : 1 رايحه، ريح، شمه، شميم، عطر، نفحه، نكهت 2 اميد، آرزو 3 بادا، باشد

بورژوا :صفت 1 شهرنشين، شهري 2 سرمايه دار، متمول، مرفه & بي چيز، ندار بورس بازي : دلال بازي، دلالي

بور :صفت 1 سرخ، قرمزرنگ 2 برزخ 3 دماغ سوخته 4 خجل، شرمنده، خجلت زده

بورس : 1 مركز معاملات اوراق بهادار و سهام 2 تحصيل به هزينه دولت ياموسسات 3 شهريه، هزينه تحصيل

بور شدن : 1 خجل شدن، شرمنده شدن، خيط شدن & بور كردن 2 دل خور شدن، ناراحت شدن  بوروكرات :صفت 1 ديوان سالار 2 اداري، پشت ميزنشين، ديواني

بوروكراسي : 1 ديوان سالاري، قرطاس بازي، كاغذبازي 2 پشت ميزنشيني، ديواني گري  بورياباف : حصيرباف & قالي باف بوريا : حصير & قالي

بوزينه : بهنانه، عنتر، ميمون، نسناس & شامپانزه، گوريل  بوس : بوسه، قبله، ماچ & گاز بوستان : 1 بستان 2 پارك 3 باغ، حديقه، روضه، گلستان & كوير  بوسه : بوس، قبله، ماچ & گاز

بوسه دادن : بوسه زدن، بوسيدن، ماچ كردن 1 & بوسه گرفتن 2 گازگرفتن

بوسيدن بوس كردن، بوسه زدن، بوسه كردن، تقبيل، ماچ كردن، معانقه  بوطيقا : فن شعر، صنعت شعر

بوف : بوم، جغد، كنگر، كوف، كوكنك بوق : شيپور، صور، كرنا، ناي، نفير

بوقلمون : 1 پيل مرغ، خروس هندي 2 رنگارنگ، متلون 3 متلون الراي 4 ديباي رومي 5 حربا  بو كردن : 1 استشمام كردن، بو كشيدن، بوييدن 2 بدبو شدن، متعفن شدن 3 له شدن، فاسد شدن  بوكس باز : بوكسور، مشت باز، مشت زن بوكس : 1 مشت بازي، مشت زني 2 پنجه، مشت  بوگان : رحم، زهدان

بو گرفتن : بدبو شدن، بوي بد دادن، بويناك شدن، گنديدن، گنديده شدن، متعفن شدن  بول : ادرار، پيشاب، شاش، گميز، نجاست & غايط

بوم : 1 بوف، جغد، كنگر، كوف 2 زمين، سرزمين، قلمرو، ناحيه 3 زمينه، متن 4 تابلو 5 جا، ماوا، مقام، مكان 6 سرشت، طبيعت، طينت، فطرت، نهاد

بوم زاد، بومزاد :صفت بومي، محلي، ولايتي & غيربومي  بوم شناس :صفات اكولوژيست

بوم شناسي : اكولوژي، محيطزيست  بوم وبر : اقليم، سرزمين، مرزوبوم، ناحيه بومهن : بومهين، پس لرزه، زمين لرزه

بومي : 1 اهل، بومزاد، 2 محلي، ولايتي 3 متوطن & غير بومي  بوي : آرزو، امل

بويا : خوشبو، دماغ پرور، شامه نواز، عطرآگين، معطر & بدبو، متعفن  بويايي : شامه، مشام & چشايي، ذائقه  بوي خوش : رايحه، شميم، عطر بويدان : طبله

بوي سوز :صفت 1   آتشدان، بخوردان، عودسوز، مجمر 2 افسونگر، پريساي  بويش : 1 استشمام 2 بوييدن & چشش، چشيدن  بويناك : 1 بدبو، متعفن 2 بودار & بي بو

بويه : 1 آرزو، وايه، آرزومندي، امل، اميد 2 گوي شناور

بها : 1 ارزش، ثمن، قيمت، ارز، ارج، مظنه، نرخ 2 ارج، قدر، قرب، منزلت 3 تاوان 4 جلا، درخشندگي، درخشش، رونق 5 شكوه، فر 6 جلال، عظمت 7 جمال، زيبايي & زشتي 8 حسن، نيكويي & قبح، زشتي  بهابازار بورس بهابرگ : بن

بهادار : ارزشمند، پرقيمت، ثمين، گرانقيمت، گرانبها & كم بها بهادرانه :قيد  جسورانه، دلاورانه، دليرانه، شجاعانه، متهورانه بهادر : جسور، دلاور، دلير، شجاع، شيردل، صارم، صفدر & جبون

بهار : 1 آبسال، آبسالان، بهاران، ربيع، نوبهار & پاييز 2 شكوفه 3 بت خانه، بتكده بهاران : بهار هنگام، فصل بهار & خزان، برگ ريزان

بهارستان : 1 شكوفه زار، نارنج زار 2 بتخانه، بتستان، بتكده، فغستان 3 آتشكده  بهار كردن: شكوفه دادن، غنچه كردن & خزان رفتن بهاره : بهاري، ربيعي & پاييزه  به اندام : بقاعده، خوب، متناسب، منظم

بهانه : 1 اعتذار، ايراد، تمسك، دستاويز، عذر، گزك، مستمسك 2 مناسبت  بهانه تراش :اسم ايرادگير، ايرادي، بهانه جو، بهانه طلب، بهانه گير، رخصه جو

بهانه تراشي : 1  بهانه جويي، بهانه سازي، بهانه گيري، دستاويزسازي، عذرتراشي 2 ايرادگيري، اعتراض بي جا 3 اسباب تراشي

بهانه جو :صفت ايرادگير، بهانه تراش، بهانه طلب، بهانه گير، رخصه جو بهانه جويي : بهانه گيري، ايراد، بهانه تراشي، عذرتراشي

بهانه كردن : دستاويز كردن، دستاويز قرار دادن، مستمسك قرار دادن  بهايم : بهيمه ها، جانواران، چهارپايان، حيوانات، ستوران & آدميان بهايي :صفت 1 فروشي، فروختني & رايگان، مجاني 2 پيرو بهاء 3 نوعي پارچه  بهبود بخشيدن : 1 به كردن، بهينه ساختن 2 شفا دادن، معالجه كردن

بهبودپذير : به شدني، التيام پذير، درمان پذير، شفاپذير، قابل درمان، معالجه پذير & بهبودناپذير  بهبود : 1 تندرستي، سلامت، صحت، عافيت 2 التيام 3 پيشرفت، ترقي، توسعه، رفاه & وخامت  بهبودي : 1 شفا، مداوا، معالجه & وخامت 2 خوبي، نكويي به به : آفرين، احسنت، زه، زهازه

به : 1 به سمت، به سوي، به طرف، به مقصد 2 براي، به قصد، به منظور 3 با، بوسيله 4 سوگند به، قسم به  

به پا خاستن: 1 ايستادن، برخاستن، بلند شدن & نشستن 2 شورش كردن، شوريدن، طغيان كردن، عصيان ورزيدن & تسليم بودن 3 انقلاب كردن، قيام كردن، نهضت كردن & تسليم شدن  بهت آميز :قيد 1 بهت آلود 2 متعجبانه

بهت آور :شگفت آور، مبهوت كتتده، بهت زا، حيرت آور، تعجب آور


بهتان : 1 افترا، ترفند، تهمت، دروغ، فريه، كذب 2 افترا زدن، افترا بستن، تهمت بستن، تهمت زدن، دروغ بستن، دروغ زدن

بهت : 1 تحير، تعجب، حيرت، خيرگي، خيره، شگفتي، گيجي 2 مات زده 3 حيرت كردن، خيره شدن، شگفت زده شدن، متحير ماندن

به تدريج : آهسته، آهسته آهسته، رفته رفته، كم كم، نرم نرمك & يكباره، يكهو بهت زدگي : حيرت، تحير، شگفت زدگي

بهت زده : حيران، حيرت زده، گيج، مات، مبهوت، متحير، هاج وواج به تعجيل : به سرعت، تعجيلاً، سريعاً & به تاني

به جا آوردن : 1 انجام دادن، ادا كردن 2 باز شناختن، شناختن  به جان آمدن : 1 بستوه آمدن، به تنگ آمدن، بيزار شدن 2 خسته شدن  بهجت : ابتهاج، خوشي، سرور، شادماني، نشاط، شادي، مسرت & اندوه، غم بهجت اثر : شادي بخش، نشاطانگيز، شادي برانگيز  بهجت افزا : سرورانگيز، شادي آفرين، نشاطافزا & غم افزا به جز : به غير، جز، سوا، غيراز، مگر

به خصوص : بالاخص، به ويژه، علي الخصوص، مخصوص به : 1 خوب، نيكو، نيك 2 بهي، سفرجل & بد

بهداري: بيمارستان، دارالشفاء، درمانگاه بهداشت : حفظالصحه، سلامت، صحت بهداشتي : سالم، صحي

به دردنخور :صفت 1 آشغال، بنجل 2 ولنگار & به دردخور، به دردبخور، مفيد  به درستي : حقيقتاً، درواقع، في الواقع، واقعاً، يقيناً بهدين : خوش كيش، نيك آيين & بدآيين به راستي : 1 حقيقت بهرام : مريخ

بهر :حرف 1 بخش، بهره، حصه، حظ، سهم، قسمت، نصيب 2 براي، به جهت، به خاطر، به منظور 3 پاره، جزء

بهروز : خوشبخت، سعادتمند، نيكبخت، نيك روز & سيه روز  بهروزي : خوشبختي، سعادت، نيكبختي & سيه بختي، بدبختي

بهره : 1 برخه، بهر، حصه، سهم، قسمت، نصيب 2 بخش 3 سود، صرفه، فايده، نتيجه 4 ربح، سود، مزد، منفعت، نفع 5 حظ 6 حاصل، محصول 7 حاصل قسمت 8 حق مالك  بهره برداري : 1 استحصال، استخراج 2 استفاده، سود

بهره بردن : 1 سودبردن، فايده كردن، نفع بردن، سود كردن & ضرر كردن، زيان بردن 2 سهم بردن، سهيم بودن 3 طرف، بربستن

بهره خوار : رباخور، سودخوار، نزول خور & نزول ده

بهره دار :اسم 1 سوددار، سودمند، مفيد، نافع 2 انباز، حصه دار، سهيم، شريك & بي بهره  بهره كشي : استثمار، بهره جويي، بهره گيري

بهره گير : 1 متمنع، مستفيض 2 بهره مند، بهره ور & بي بهره، محروم

بهره مند : برخوردار، بهره ور، رستي خوار، كامياب، متمتع، محتظي، محظوظ، مستفيد، مستفيض، منتفع & بي بهره، محروم  

بهره مندي : 1 انتفاع، بهره وري، تمتع، كاميابي & بي بهرگي 2 بهره برداري   بهرهور : برخوردار، كامياب، متمتع، محظوظ، مستفيد، منتفع & محروم  بهره وري : استفاده، انتفاع، بهره جويي، تمتع & محروميت  به زودي : 1 عن قريب، قريب به زور : 1 اجبار

به سبب : به انگيزه، به جهت، به دليل، به علت، به واسطه

بهشت : ارم، پرديس، جنان، جنت، خلد، دارالسلام، رضوان، فردوس، مينو، نعيم & دوزخ

بهشتي :صفت 1 مربوط به بهشت 2 اهل بهشت، جنت مكان، خلدآشيان & دوزخي، دوزخ نشين 3 دل پذير، خوشايند

به كرات : بارها، به دفعات، كراراً، مداوم، مكرراً بهمان : بيسار، بيستار، فلان بهمن : 1 برف، كولاك 2 جدي

بهوش : 1 آگاه، باهوش، هوشيار & بي هوش، ناهشيار 2 متوجه، ملتفت، مواظب  به ويژه : بخصوص، خصوصاً، علي الخصوص، مخصوصاً به هرجهت :به هرحال، درهرحال، درهرصورت به هم ريخته : 1 آشفته، پريشان 2 بي نظم

به هم زدن : 1 آشفته كردن، پريشان كردن، نامرتب كردن & مرتب كردن 2 مختل كردن 3 زيرورو كردن، مخلوط كردن 4 باطل شدن، لغو شدن 4 خراب شدن، مختل شدن 5 بي سامان شدن، بي نظم شدن، نامنظم شدن 6 از بين رفتن، نابود شدن  به هيچ وجه : ابداً، اصلاً، هرگز، هيچ بهيار : پرستار & بيمار، مريض

بهي : 1 زيبا، جميل، قشنگ 2 خوب، نيك، نيكو  بهيمه : جانور، چهارپا، حيوان، ستور & آدم، انسان  بهيمي : جانوري، حيواني & انساني

بهين :صفت 1 بهترين، بهينه، خوب، نيكو 2 گزيده، منتخب 3 بهترين، نيكوترين 4 حلاج، نداف  بهي : 1 نيكي، خوبي 2 نيك بختي، كامروايي، سعادت & شقاوت، شوربختي، بدبختي 3 صحت، سلامت، تندرستي 4 بهبود، شفا، عافيت 5 بهروزي، خير 6 آبي  بهيه : 1 تابان، روشن 2 فاخر، شكوهمند

بهي يافتن: بهبود يافتن، شفايافتن، تندرست شدن، به شدن، به گشتن

بي آب: 1 خشك، فاقد آب & آبدار، پرآب 2 بي طراوت & باطراوت 3 بي آبرو، بي اعتبار  بي آبرو : بدنام، بي غيرت، بي ناموس، رسوا، فرومايه، مفتضح & آبرومند، آبرودار  بي آبرو كردن : بدنام كردن، رسوا كردن، مفتضح ساختن، بي اعتبار ساختن

بي آبرويي : افتضاح، بدنامي، رسوايي، عار، فضاحت، فضيحت & آبروداري، آبرومندي  بي آبرويي كردن :قشقرق راه انداختن، جنجال و هياهو كردن

بي آبي : 1 بي باراني، خشكسالي & ترسالي 2 خشكي 3 بي آبرويي 4 بي طراوتي، پژمردگي & تره بي آرام : بي قرار، پريشان، ضجر، مشوش، مضطرب، ناآرام، ناشكيب، ناشكيبا، واله & آرام  بي آزار : 1 بي خطر 2 بي آسيب، بي اذيت 3 آرام

بي آزرم : بي حيا، بي شرم، پررو، جري، جسور، چشم دريده، شوخ، گستاخ & باحيا، آزرمگين، آزرمناك  بي آزرمي : بي حيايي، بي شرمي، گستاخي & حجب، حيا  بي آغاز : ازلي، سرمدي، قديم & ابدي

بي آلايش : بي پيرايه، بي ريا، پاك، ساده، سره، صاف، صفي، صميم، مبرا بي آميغ : جيد، خالص، ساده، سره، محض، ناب & ناخالص، ناسره  بي آن كه : بدون آن كه

بيابان : شوره زار، باديه، بدو، برهوت، تيه، دشت، صحرا، صحراي بي آب وعلف، فلات، قفر، نجد، وادي، هامون & آبادي

بيابان گرد :صفت باديه پيما، باديه نشين، بدوي، بيابان نورد، چادرنشين، صحراگرد، صحرانشين، بيابان پو، بيابان نورد 2 بياباني، صحرايي، وحشي & شهرنشين، شهري بيابان نشين :اسم بدوي، بياباني، چادرنشين، صحرانشين & شهرنشين

بياباني : صحرايي، كويري، ريگ زاد 1 & دشتي 2 باغي 3 وحشي، غيراهلي 4 نامتمدن، بدوي 5 بيابان نشين 6 راننده برون شهري

بيات :اسم 1 شب مانده 2 بيتوته 3 شبيخون & تازه

بي اثر : 1 بي تاثير، ناموثر 2 خنثا، خاف، عقيم 3 بيهوده، بي نتيجه  بي اجر : 1 بي مزد، بي پاداش 2 بي جيره ومواجب

بي احتياط : بي پروا، بي قيد، بي مبالات، بي ملاحظه، سربه هوا، نامحتاط & محتاط

بي احتياطي : بي قيدي، بي مبالاتي، بي ملاحظگي، سربه هوايي & احتياط  بي اختيار : بلااراده، بي اراده، ملزم، ناچار، ناگزير & مختار

بي ادبي : 1 بي انضباطي، بي تربيتي، بي فرهنگي، نافرهيختگي 2 پررويي، جسارت، دريدگي، گستاخي، وقاحت 3 نااهلي، ناخلفي 4 نامردمي & فرهيختگي، آداب داني  بي اراده : بي اختيار، بي حال، سست عنصر & بااراده، مصمم  بي ارج : بي ارزش، بي اهميت، پشيز، ناقابل & ارجمند

بي ارزش :ib[ zraصفت بي اعتبار، بي اهميت، بي فايده، شهروا، غيرمهم، كم بها، كم قيمت، مبتذل، ناچيز، نامعتبر & ارزشمند

بي اساس : بي اصل، بي بنياد، بي پايه، بي ربط، بي سروته، پوچ، سست، سست بنيان، مهمل، نامعتبر، واهي & معتبر، اساسمند، محكم

بي استعداد : بي قوت، نامستعد & مستعد، بااستعداد بي اسم ورسم : گمنام، بي نام ونشان & اسمي، اسم ورسم دار  بي اشتها : 1 بي ميل، 2 كم خوراك & اشتهادار، پراشتها  بي اصل : 1 بي اساس، دروغ، كذب 2 بي سروپا، بي نسب & اصيل  بي اصل ونسب :بي رگ وريشه، بي فك وفاميل، بي كس وكار، بي گوهر  بياض :اسم 1 سفيدي، سپيدي & سواد، مسوده 2 پاكنويس & مسوده، پيش نويس، چرك نويس 3 كتاب دعا 4 جنگ، سفينه، مجموعه 5 دفترچه  بي اطلاع : بي خبر، ناآگاه، نادان & مخبر، مطلع بي اطلاعي : بي خبري، جهل، ناآگاهي & آگاهي

بي اعتبار : بي ارزش، بي قدر، بي منزلت، پست، فرومايه، غيرقابل اعتماد، نااستوار، نادرست، ناراست، نامعتبر & معتبر

بي اعتباري : 1 بي قدري، فرومايگي 2 نااستواري، نادرستي، ناراستي

بي اعتقاد : بي ايمان، بي دين، ملحد، منكر، ناباور، ناراي، هرهري مسلك & معتقد بي اعتقادي : الحاد، بي ايماني، بي ديني، هرهري مسلكي & ايمان، دينداري

بي اعتنا : 1 بي تفاوت، خونسرد 2 بي توجه، بي فكر، بي قيد، بي مبالات، لاابالي، لاقيد & متوجه  بي اعتنايي : 1 بي تفاوتي، خونسردي، سردي 2 بي توجهي، بي مبالاتي، لاقيدي  بي التفاوت : 2 كم لطف، بي مهر، نامهربان 1 بي اعتنا، بي توجه

بيان : 1 تاويل، تبيين، تعبير، توضيح، شرح 2 ابراز، اشعار، اظهار، تقرير 3 تلفظ، سخن، كلام، گفتار، نطق

4 اعتراف 5 آشكار شدن، پيدا شدن، هويدا گشتن & تحرير، ترقيم، نوشته

بي انتها : 1 بي پايان، بي حد، حدناپذير، نهايت ناپذير، بي نهايت، لايتناهي، بي كرانه 2 نافرجام، نامتناهي 3 نامحصور & محدود

بي اندازه : بسيار، بي حد، بي حساب، بي شمار، بيمر، بي مقياس، بي نهايت، جزيل، خيلي، بسيار، بيش از حد، فراوان زياد، & معدود

بي انصاف : 1 نامنصف، ناعادل & منصف، باانصاف 2 بيدادگر، ستم كار، ظالم & دادگر، عادل بي انصافي : بيدادگري، ستم كاري، ستمگري، ظلم & انصاف

بي انضباط : 1 بي ادب، جسور، گستاخ 2 نامرتب، بي نظم، شلخته & منضبط بيانگر : مبين، بيان كننده، تبيين گر، بازگوكننده، توضيح دهنده  بيان نامه : اعلاميه، بيانيه، مانيفست

بيانيه : 1 بيان نامه، مانيفست 2 اطلاعيه، اعلاميه 3 گزارش

بي اهميت : 1 بي ارزش، بي قدر، غيرمهم & مهم 2 پيش پاافتاده، عادي، مبتذل، معمولي  بي ايمان : 1 بي اعتقاد، نامومن، نامعتقد 2 بي آيين، بي ديانت، بي دين & دين باور  بي ايماني : 1 بي اعتقادي 2 بي ديانتي، بي ديني & دين باوري  بي بار : بي بر، بي ثمر، بي حاصل، بي ميوه، عقيم & بارور، پربار، پرحاصل  بي باكانه : تهورآميز، جسورانه، دليرانه، گستاخانه، متهورانه، بي واهمه، دليرانه

بي باك : بي پروا، بي هراس، پردل، جسور، دلاور، دلير، سعتري، شجاع، شيردل، گستاخ، متهور، مترس & ترسو، جبون، هراسناك


باكي : بي پروايي، تهور، جرات، جسارت، دلاوري، زرنگي، شجاعت، شهامت، گستاخي، نترسي & ترس، جبن

بي بته : 1 بي اصل ونسب، بي رگ وريشه 2 چلمن، دست وپاچلفتي، بي دست و پا، بي عرضه، بي بخار  بي بخار : 1 بي لياقت، بي عرضه، بي كفايت & باعرضه 2 بي دست وپا، پخمه، دست وپاچلفتي،  بي : بدون، بلا & با  

بي بديل :بي بدل، بي تا، بي مانند، بي مثل، بي نظير، بي همتا، بي همال، فرد، فريد، يكتا بي بر : بي بار، بي ثمر، بي حاصل، بي ميوه & بارور، ثمردار

بي بركت : 1 بي فيض & پربركت، بابركت، فياض 2 كم، قليل & زياد، كثير

بي برگ : 1 برگ ريخته، خزان زده 2 بي چيز، بي نوا، فقير، محتاج، محروم & غني، متمكن  بي برگي : 1 خزان زدگي 2 بي چيزي، بينوايي، فقر، احتياج، محروميت & غنا، بي نيازي

بي بري : 1 بي برگي، بي حاصلي، بي باري 2 بي پولي، بي سرمايگي، بي مايگي، بي نوايي، تنگ دستي، تهي دستي، فقر، مسكنت & دولتمندي، تمكن، غنا بي بصيرت : 1 ناآگاه، بي خبر، بي وقوف & بابصيرت

بي بضاعت : بي برگ، بي پول، بي سرمايه، بي مايه، بي نوا، تنگدست، تهي دست، فقير، محتاج، مسكين & دولتمند، صاحب مكنت، غني

بضاعتي : بي برگي، بي پولي، بي سرمايگي، بي مايگي، بينوايي، تنگدستي، تهيدستي، فقر، مسكنت

& دولتمندي، تمكن، غنا

بي بندوبار : بي قيد، شلخته، لاابالي، لاقيد، ولنگار، يالانچي & مرتب، منضبط، منظم بي بندوباري : بي خيالي، بي قيدي، شلختگي، لااباليگري، لاقيدي، هرهري مسلكي & انضباط بي بنياد : 1 بي اساس، بي پايه، سست & اساسمند 2 پوچ، نامعتبر، واهي & معتبر، موثق بي بنيان :صفت 1 بي اساس، بي پايه & اساسمند 2 سست، ضعيف، واهي 3 دروغ، كذب & راست بي بنيگي : ضعف، ناتواني، بي حالي & قوي بنيگي  بي بنيه : لاجان، ضعيف، ناتوان، نزار، بي حال & قوي بنيه

بي بهرگي: 1 بي نصيبي، بي خطي، محروميت 2 بي برگي، درويشي، فقر 3 بي سهمي  بي بهره : 1 بي نصيب، كم بهره، محروم، معرا 2 بي برگ، درويش، فقير & بهره ور بي بي : 1 بانو، جده، خاتون، خانم، كدبانو & كنيز 2 ملكه 3 مادربزرگ & بابابزرگ  بي پاياب : ژرف، عميق & پاياب

بي پايان : بي انتها، لايتناهي، نامتناهي، بي كران، بي نهايت، بي منتها، نامحدود & متناهي، محدود بي پايه :اسم 1 بي اساس، بي ربط، پوچ، سست، واهي & اساسمند، موثق 2 دروغ، كذب  بي پدر : حرام زاده، ولدالزنا، ناپاك زاده، نامشروع

پرده :صفت 1 آشكار، بي پروا، بي رودربايستي، صريح، باصراحت، بالصراحه 2 رك،

پوست كنده 3 صراحتبي پروا : 1 بي باك، بي محابا، بي واهمه، جري، جسور، دلاور، دلير، گستاخ، متهور، نترس 2 پي پرده & ملاحظه كار، محافظه كار

بيپروايي :         بيباكي، تهور، جسارت، شجاعت، گستاخي، نترسي & ملاحظه كاري،       محافظهكاري  بي پناه : 1 بي كس،        بيمامن، بي ملجا 2 بي حفاظ،      بيملاذ 3 بي پشت وپناه،            بيحامي  بي پناهي : 1 بي كسي، بي ملجايي 2 بي حفاظي، بي ملاذي

بي پول : 1 بي سرمايه، بي مايه، بي نوا & سرمايه دار 2 تنگ دست، تنگ عيش، تهي دست، مفلس & ثروتمند، دارا 3 بي چيز، فقير، متعسر & غني

بي پولي : 1 بي سرمايگي، بي مايگي، بينوايي، غنا 2 تنگدستي، تنگ عيشي، تهي دستي، افلاس & فراخ دستي 3 بي چيزي، عسرت & فراخ روزي

بي پيرايه : بي آلايش، بي ريا، خاكي، خودماني، درويش، ساده & تشريفاتي، مقرراتي بي تاب : بي صبر، بي طاقت، بي قرار، سراسيمه، مضطرب، ناآرام، ناشكيب & آرام، شكيبا، صبور بي تابي : بي قراري، جزع، زاري، فزع، ناآرامي، ناشكيبايي، ناشكيبي & آرامش، قرار بيت : 1 اطاق، خانه، دار، سرا، كاشانه، منزل 2 دومصراع شعر بيت الاحزان : خانه غم، ماتم سرا، غم خانه، ماتمكده & عشرتكده بيت المال : خزانه، خزينه


بيت اله : خانه خدا، كعبه

بي تاثير : بي اثر، ناموثر، غيرموثر & موثر

بي تامل :صفت 1 ناانديشيده، نينديشيده 2 آني، بلادرنگ، بلافاصله، فوراً، في الفور، بي درنگ، سر ضرب، فوري، بدون تاخير

بي تجربگي : خامي، ناآزمودگي، ناپختگي، ناشيگري & آزمودگي، خبرگي، كاركشتگي

بي تجربه : تازه كار، خام،           كمتجربه، مبتدي، ناآزموده، ناپخته، ناشي، نامجرب & آزموده، آگاه، باتجربه، خبره، كاركشته، كهنه كار، مجرب بي تحرك : ايستا، بي حركت، خمود، ساكن & پويا

بي تحمل : شتاب زده، عجول، معجل، ناشكيب، ناصبور & صبور، شكيبا

بي تربيت : بي ادب، بي پرنسيپ، بي ديسيپلين، بي فرهنگ، بي نزاكت، عامي، گستاخ، نامودب & باتربيت، مودب

بي تربيتي : 1 بي ادبي، بي نزاكتي & ادب، نزاكت 2 بي فرهنگي، نافرهيختگي & فرهيختگي 3 گستاخي

بي ترتيب : بي سامان، بي نظم، سامان نيافته، نامدون، ناهموار، هردمبيل & مدون، مرتب بي ترديد : بدون شك، بي شك، مسلماً، يقين

بي تشخيص : بي تميز، بي وقوف، ضعيف العقل & شناسا

بي تشويش : آرام، آسوده خاطر، بي دغدغه، مطمئن & مشوش بي تعلق : 1 آزاد، آزاده، وارسته 2 بي قيدوبند، بي وابستگي  بي تعلقي : آزادگي، وارستگي

بي تفاوت : 1 بي حس، بي علاقه، بي قيد، لاقيد & جبهه گير، علاقه مند 2 بي احساس، بي عاطفه 3 بي اعتنا 4 علي السويه، مساوي، يكسان

بي تفاوتي : 1 بي حسي، بي علاقگي، بي قيدي، لاقيدي & جبهه گيري، علاقه مندي 2 بي اعتنايي بي تقصير : بي گناه، بي جرم & خطاركار

بي تقوا : بي ديانت، خدا ناترس، ناپارسا، ناپرهيزگار، نا متشرع، نامتقي & با تقوا، پارسا، متقي  بي تكبر : افتاده، خاشع، خاضع، خاكسار، فروتن، متواضع & خودپرست، متكبر  بي تكلف : 1 بي تعارف، خودماني، بي پيرايه، ساده 2 رك، صريح & متكلف بيت گفتن : شعر خواندن

بيت لطف : جنده خانه، خرابات، قحبه خانه، نجيب خانه

بي تميز : 1 بي تشخيص، بي عقل، ضعيف العقل & اهل تميز 2 ابله، نادان & دانا، عاقل بي تناسب : 1 بي قواره، بي مورد، ناجور، ناهمگن & متناسب 2 ناسازگار، ناهماهنگ بي توان : ناتوان، ضعيف، سست، نزار، بي توش، بي حال

بيتوته : 1 تهجد، شب بيداري، شب زنده داري، مبيت، مساهرت 2 اتراق، اقامت موقت، توقف شبانه  بيتوته كردن : 1 شب زنده داري كردن، شب نخفتن & خفتن 2 شب دور از خانه به سر بردن 3 بيدار ماندن

بي توجه : 1 بي التفات، بي مبالات، سربه هوا، لاقيد & متوجه، ملتفت 2  بياعتنا، بي علاقه  بي توجهي: 1 بي التفاتي، بي مبالاتي، سربه هوايي، لاقيدي 2 بي علاقگي، سردي، مهرسردي

بي ثبات : 1 سست، نااستوار، ضعيف، لرزان، ناپايدار، نامحكم 2 بي دوام 3 بي قرار، متلون، مردد، هردم خيالي، هوايي 4 بي دوام، پادرهوا، متغير، ناپايدار & استوار، باقي 5 نامتعادل، بي تعادل 6 ناآرام، بحران زده، بحراني & آرام، باثبات بي ثباتي : سستي، نااستواري، ناپايداري & استواري

بي ثمر : 1 بي بار، بي بر، نامثمر 2 بي حاصل، بي فايده، بيهوده، عبث 3 عقيم، مذبوحانه & مثمر بي ثمري : 1 بي باري، بي بري 2 بي حاصلي، بيهودگي & پرثمري

بي جا : 1 بي خود، بي فايده، بيهوده 2 بي مناسبت، نابه هنگام، بي مورد، بي موقع، بي وقت، بي هنگام 3 نابجا، نادرست، ناروا، ناشايست، ناصواب 4 نامتناسب، نامناسب 5 ناموجه، ناوارد & بجا، روا 6 لامكان 7 بي مكان، نامتحيز بيجار : برنج زار، شالي، شاليزار

بي جان :اسم 1 بي حال، ضعيف، نزار 2 مرده 3 جماد، حجر & جاندار


بي جرات بي شهامت، ترسو، بي جربزه، بي جگر، بزدل، جبون، كم دل & باجرات، جراتمند، شهامت دار، پردل وجرات

بي جربزه : 1 بي جگر، بزدل، ترسو، جبون، بي جرئت، بي شهامت 2 بي عرضه  بي جنبش : آرام، بي حركت، راكد، ساكت & متحرك

بي جهت : بي جا، بي خود، بي دليل، بي سبب، بي علت، بيهوده & بجا

بيچارگي : 1 بدبختي، بي نوايي، فقر & ثروت، غنا 2 استيصال، درماندگي، لاعلاجي، ناچاري 3 ادبار، فلاكت & اقبال  

بيچاره : 1 بي نوا، تهي دست، محتاج، مستمند، مسكين، نيازمند & بي نياز، دارا 2 درمانده، ذله، عاجز، فرومانده، لاعلاج، مستاصل، ناچار 3 بدبخت، بي سامان، فلك زده، نامراد & خوش بخت  بي چشم : اعمي، كور، نابينا & بينا

بي چشم ورو : 1 حق ناشناس، حق نشناس، كورنمك، نمك نشناس & حق شناس 2 بي حيا، بي شرم، گستاخ، وقيح & باحيا

بي چون : بي دليل، بي مانند، بي مثال، بي مثل، بي نظير، بي همال، بي همانند

بي چونوچرا : 1  بيحرف،  بيبروبرگرد،  بيگفتگو، بدون جروبحث 2 قاطعانه، محكم 3 مسلم، بديهي، حتمي، بي شبهه

بي چيز : آس وپاس، بي نوا، تنگ دست، تهي دست، درويش، فقير، محتاج، مفلس، مفلوك، ندار، يك لاقبا & توانگر، چيزدار، دولتمند، غني

بي چيزي          افلاس، بي نوايي، تنگ دستي، درويشي، فقر، مسكنت، مفلسي، نداري & توانگري، دولتمندي، غنا

بي حاصل : 1 بي بر، بي ثمر، بي فايده، بي نتيجه، بيهوده & پرحاصل، مفيد 2 عبث، هرز، هرزه & مفيد، موثر

بي حال : 1 عليل، فرتوت، ناتوان & توانمند 2 بي حس، بي رمق، رخو، سست، شل، لش، وارفته 3 ضعيف، عاجز & توانمند، قوي 4 تن آسا، تنبل، تن پرور & كوشا 5 مدهوش 6 بي ذوق & باذوق، ذوقمند 7 افسرده، بي دماغ، كسل & پرشور 8 بي اراده، بي عرضه، چلمن 9

بي حالي : 1 تن آساني، تن پروري، رخوت، سستي، ضعف، فتور، كسالت، وهن & توانمندي 2 بي عرضگي، وارفتگي 3 بي دلي، خمودي & زنده دلي

بي حد : 1 بسيار، بي حساب، بي شمار، بي قياس، بي مر، بي نهايت، جزيل، فراوان، وافر، بي اندازه & كم، قليل، معدود 2 بي انتها، بي كران، نامتناهي، نامحدود & محدود بي حدوحصر : 1 بي حساب، بي حدومرز، بي نهايت 2 بسيار، بي شمار، فراوان  بي حركت : آرام، ثابت، راكد، ساكن & متحرك

بي حرمتي : اهانت، بي احترامي، بي ادبي، توهين، گستاخي، وهن & تعظيم، تكريم

بي حساب : 1 بسيار، بي اندازه، بي حد، بي شمار، بيمر، نامعدود & حساب شده، معدود 2 ستمگر، ظالم، ظلم پيشه، متعدي & دادگر، منصف 3 غيرعادي، نادرست، ناصواب، نامعقول & معقول بي حس : 1 بي حال، كرخت، وارفته & پرتوان & چالاك، چست 2 بي درد

بي حفاظ 1 بي حصار، نامحفوظ & حفاظدار، محفوظ، مصون 2 بي پناه

بي حميت : بي عار، بي غيرت، بي تعصب، بي ناموس، ديوث، لاابالي، نامرد & غيرتمند بي حميتي : بي غيرتي، بي ناموسي، ديوثي، نامردي & غيرتمندي  بي حواس : 1 بي هوش 2 بي حافظه 3 كم حافظه، كم حواس 4 پريشان فكر

بي حوصلگي : 1 بي تابي، بي صبري، بي طاقتي، تنگ حوصلگي & پرحوصلگي 2 ناشكيبائي، بي شكيبي، ناصبوري & شكيبايي 3 شتابزدگي

بي حوصله : 1 تنگ حوصله، شتابزده، كم حوصله، ناحمول، ناشكيبا، ناصبور بي صبر، بي طاقت & پرحوصله، باحوصله 2 افسرده، ملول 3 بي شكيب، ناشكيبا، ناصبور

بي حيا : بي آزرم، بي ادب، بي شرم، پررو، جسور، چشم دريده، دريده، رسوا، شطاح، شوخ، شوخ چشم، گربز، گستاخ، وقيح & آزرمگين، باحيا

بي حيايي : بي چشم ورويي، بي شرمي، دريدگي، گستاخي، وقاحت & حجب بيخ : اصل، بن، بنياد & سر

بي خاصيت : 1 بي خواص، بي مصرف 2 بي تاثير

بي خانمان : آسمان جل، آواره، بي سامان، خاكسترنشين،            خانه بهدوش، دربدر & سروساماندار  بيخانماني : آوارگي،      بيسروساماني، خانه بدوشي، دربدري

بي خبر : 1 بي اطلاع، غافل 2 ناآگاه، ناهشيار & آگاه، مخبر 3 سرزده، ناخبر، ناگهان 4 ناآگاهانه   بيخبري            1 تغافل، جهل، غفلت، ناآگاهي، ناداني، ناهشياري & آگاهي 2 ناغافل، ناگهان  بيخ : 1 بن، ته، ريشه، شالوده 2 انتها، بون 3 اساس، اصل، پايه 4 بنياد، پي  بيختن : از موبيز رد كردن، الك كردن، غربال كردن  بيخته : 1 غربالي، غربالي شده، الك شده 2 نرم

بيخ دار : 1 ريشه دار & بي ريشه، سطحي، عادي 2 عميق & سطحي 3 غيرسطحي & سطحي

بي خرد : بي شعور، بي عقل، بي فراست، تهي مغز، كم خرد، مجنون، نادان، نافرزانه، نفهم & بخرد، خردمند، فرزانه

بي خردي : ناآگاهي، جهالت، جهل، ناداني & خردمندي، فرزانگي بي خطر : 1 امن، ايمن & ناامن، ناايمن 2 خوش خيم & بدخيم، خطرناك بي خلل : خلل ناپذير، محكم، استوار، سستي ناپذير & خلل پذير

بي خودانه :صفت 1 بي اختيار، ناخواسته 2 مدهوشانه، مجذوبانه 3 بي دليل، بي سبب

بي خود : 1         بيهوش، سرمست، مجذوب، مدهوش، مست & بهوش 2 بيهوده 3 باطل، پوچ 4    بيجهت، بي سبب، بي دليل 5 نامطلوب، به دردنخور، بد، بي مصرف  بي خودي : بي هوشي، جذبه & هوشياري، هشياري

بي خيال : بي غم، بي فكر،  بيقيد، غافل،             سهلانگار، لاابالي، لاقيد   بيخيالي : بي غمي، بي فكري، غفلت، سهل انگاري، لااباليگري، لاقيدي


بيداد : اعتساف، بي حسابي، جور، ستم، ستمگري، ظلم & داد، عدل بيدادگرانه : ستمگرانه، ظالمانه & عادلانه

بيدادگر : جبار، جفاكار، جورپيشه، ستمكار، ستمگر، طاغوت، ظالم & دادگر، عادل بيدادگري : اعتساف، تعدي، جفا، جور، ستم، ستمگري، ظلم & دادگري، عدل، معدلت

بيداربخت : بختيار، خوش اقبال، خوش بخت، خوش شانس، خوش طالع، نيك اختر، نيك بخت & خفته بخت، بداقبال، بدپيشاني

بيداردل : 1 آگاه، متوجه، واقف & ناآگاه 2 بيدارمغز، دل آگاه 3 روشن ضمير 4 هشيار، متنبه & غافل  بيدار شدن : 1 از خواب برخاستن 2 آگاه شدن، متوجه شدن، واقف شدن، هشيار شدن  بيدار كردن : 1 ازخواب برخيزاندن & خواباندن 2 آگاه كردن، متنبه ساختن، هشيار ساختن  بيدار : 1 ناخفته، ساهر 2 آگاه، متنبه، متوجه، هشيار، هوشيار 3 متيقظ 4 عارف، واقف & خفته، غافل بيداري : 1 سمر، يقظت، يقظه 2 آگاهي، انتباه، هوشياري 3 رستاخيز، نهضت & غفلت بي دانش : بي معرفت، جاهل، جهول، نادان، نافرهيخته & دانشمند، دانا، فرهيخته

بي دانشي : 1 جهل & دانايي 2 بي سوادي 3 بي فرهنگي، نافرهيختگي & فرهيختگي 4 بي علم  بي دانه : بي هسته

بي درايت : ناآگاه، بي بينش، بي بصيرت & بادرايت

بي درد: 1 لاقيد، لاابالي 2 بي غم 3 بي احساس، بي سوز

بي درمان : بي چاره، درمان ناپذير، شفاناپذير، به ناشدني، علاج ناپذير، غير قابل علاج & درمان پذير، علاج پذير بي درنگ : آن

بي دروپيكر : 1 بي حفاظ، بي دروبند 2 بي كنترل  بي دريغ : 1 بي پروا 2 بي مضايقه  بيدستان : بيدزار

بي دست وپا : 1 بي عرضه، بي كفايت، بي بخار، دست وپا چلفتي 2 ناتوان، ضعيف

بيدق : 1 پياده شطرنج، پياده & سوار 2 بيرق 3 اختر، ستاره، كوكب، نجم & قمر 4 بلد، بلدچي، راهنما & نابلد

بي دقت : بي توجه، بي مبالات، سربه هوا & دقيق بي دقتي : بي توجهي، بي مبالاتي، سربه هوايي & دقت

بي دل، بيدل : 1 دل باخته، دل داده، شيدا، دل رميده، شيفته، ، رميده دل، مفتون، عاشق & دلدار، دلبر 2 آزرده 3 افسرده، دلتنگ & پرنشاط 4 ترسو، جبون، كم دل & دلير، پردل بي دل ودماغ : 1 افسرده، ملول 2 دل تنگ 3      بيحوصله

بي دلي، بيدلي : 1 دلباختگي، دلدادگي، شيدايي، شيفتگي، عاشقي 2 آزردگي، دل آزردگي & زنده دلي 3 افسردگي، دلتنگي 4 ترسويي، كم دلي & پردلي بي دليل : بي جهت، بي خود، بي سبب، بدون سبب

بي دوام : 1 بي ثبات، فاني، گذرا، گذرنده & بادوام، پردوام، جاويد، مانا 2 سست، ناپايدار   بيدولت : ادبار، بداقبال، بي اقبال، بي طالع، شوربخت، كم بخت & دولتمند

بي ديانت : 1 بي دين، لامذهب 2 ناپارسا، ناپرهيزگار، نامتدين، نامتقي & باديانت، پرهيزگار  بي ديسيپلين : 1 بي انضباط، بي نظم، قانون شكن، غيرمنضبط، نظم گريز 2 بي ادب، بي تربيت، بي نزاكت، نافرهيخته & منضبط

بي دين : بي كيش، خدانشناس، فاسق، كافر، لامذهب، مرتد، مشرك، ملحد & خداشناس، ديندار، مومن

بي ديني : ارتداد، الحاد، رفض، كفر، لامذهبي & خداشناسي، ديندار بي ذكاوت : كانا، كم عقل، كم فراست، كم هوش، ناهوشمند & تيزهوش

بي ذوق : بدسليقه، بي استعداد، بي حال، بي دماغ، بي شوروحال، كج سليقه & باذوق، خوش ذوق، ذوقمند

بي ذوقي : 1 بدسليقگي، كج سليقگي & سليقه مندي، خوش سليقگي 2 بي احساسي، بي حالي، بي دماغي، بي شوروحالي،

بي راه، بيراه : 1 چرت، ياوه، نامربوط، بي ربط 2 كج رو، منحرف، ضال، گمراه & براه، سربه راه 3 بي انصاف 4 بي تناسب، ناهماهنگ

بي ربط : 1 بي اساس، بي پايه، هردري، نابه جا، چرند، چرت، مهمل، نامربوط & موثق، مربوط 2 بي ترتيب، بي نظم & منظم، مرتب، بسامان 3 بي اطلاع، بي علم، ناآگاه & آگاه 4 بي تناسب، بي مناسبت & متناسب، مربوط

بي رحمانه : سبعانه، ستمگرانه، سفاكانه، ظالمانه & مهربانانه

بي رحم : جفاكار، جورپيشه، سخت دل، سنگ دل، خونريز، ستمكار، ستمگر، سفاك، سنگدل، شقي، ظالم، قسي، قسي القلب & رحيم، رئوف

بي رحمي : 1 اعتساف، ستمگري، سخت دلي، سنگدلي، شقاوت، قساوت 2 جورپيشگي، ستمگري، ظلم & ترحم

بي رسم : بي حساب، ظالم، ستمكار، بيدادگر  بي رسمي : احجاف، بيدادگري، ظلم، بيداد

بي رغبت : بي شوق، بي ميل، وازده & شوقمند، بارغبت، مايل، علاقه مند  بيرق : پرچم، درفش، رايت، علم، لوا

بيرق دار، بيرقدار :پرچم دار، طلايه دار، علم دار   بيرقيب : بي همال، يكه تاز

بي رگ: بي تعصب، بي حميت، بي درد، بي غيرت & باحميت، دردآشنا

بي رمق : 1 بي نا، ناتوان، ضعيف، بي تاب وتوان، شل، بي حال & پرتوان 2 رقيق، آبكي 3 ناچيز  بي رنگ : 1 ساده 2 بدون رنگ & رنگي، ملون

بي رنگي : 1 يك رنگي، اخلاص، صميميت 2 صداقت 3 بي ريايي، بي تزويري 4 فاقد رنگ، بي رنگ ( بودن)

بي روح : 1 خشك، خمود & پرنشاط 2 سرد، يخ & گرم، باروح، پرحرارت 3 سردمزاج 4 خاموش، خموش، ساكت، صامت & پرنشاط 5 بي جنب وجوش، بي نشاط، دل مرده، غيرفعال & بانشاط، فعال 6 افسرده، افسرده دل، روان نژند، ملول، نژند 7 سردمهر، كم عاطفه & عطوف، با بي روزي : 1 بي نوا، درويش، فقير، مسكين & فراخ روزي، دارا 2 محروم، بي نصيب

بيرون آمدن : 1 خارج شدن، خارج گشتن، ظاهر شدن 2 روييدن، سرزدن & خشكيدن 3 خروج كردن، شورش كردن، شوريدن 7 سركشي كردن

بيرون :اسم 1 برون، خارج & درون 2 ظاهر & باطن

بي رونق : بي طراوت، راكد، كاسد، كدر، كساد، متروك، نارايج & پررونق

بيرون كردن : 1 بيرون راندن، دفع كردن 2 اخراج كردن، طرد كردن 3 منفصل از خدمت كردن 4 مستثنا كردن

بيروني : 1 بروني، خارجي & دروني، اندروني 2 ظاهري & باطني 2 بيگانه، خارجي، غريبه & آشنا، خودي


رويه: 1 بي قاعده، بي شيوه & نظام مند 2 بي حساب، بي حساب و كتاب

بي ريا : بي آلايش، بي دوزوكلك، بي شيله پيله، خالص، راستين، صادق، صميمي، يك رنگ & رياكار، دورو، دورودورنگ

بي ريايي : بي آلايشي، بي سالوسي، خلوص، صداقت، يك رنگي & رياكاري، دورويي، نفاق   بيريش : 1 امرد،     پشتپايي، مخنث 2 بي مو، كوسه & ريشدار، ريشو

بيزار : بري،        بيميل، روگردان، دلزده، سير، ضجور، گريزان، متنفر، مشمئز، منزجر، نافر، نفور، وازده & راغب، علاقه مند، مايل

بيزار شدن : 1 متنفر شدن، مشمئز شدن، وازده شدن & راغب شدن 2 بي ميل شدن، دل زده شدن

بيزاري : 1 اشمئزاز، تنافر، تنفر، دلزدگي، رميدگي، ضجرت، كراهت، ملال، ملالت، نفرت، وازدگي & اشتياق، رغبت، علاقه مندي 2 ابراء، برائت 3 طلاق، جدايي، متاركه،

بي زبان : 1 ابكم، اصم، الكن، گنگ، لال 2 خاموش، ساكت & گويا، زباندار 3 خجالتي، خجول 4 بي عرضه

بي زباني :ib[ nmbazاسم 1 الكني، گنگي، لالي 2 خموشي، سكوت & گويايي 3 خجولي، 4 بي عرضگي

بي زن : ارمل، بي همسر، تنها، عزب، مجرد & متاهل بي زني : تجرد، عزبي & تاهل

زوال: هميشگي، جاودان، جاويد، باقي، مانا، پايدار، پاينده، مستدام، دايم & فاني  بي زور : بي قوت، زپرتي، ضعيف، ناتوان، نحيف، نزار & پرتوان، توانمند، زورمند، قوي بي زيان : 1 بي آزار، بي آسيب 2 بي ضرر  بي زينهار :قيد بي امان، بي زنهار

بي سابقه : 1 بديع، بكر، نو 2 بي بديل 3 شگفت، طرفه، عجيب، غريب بيسار : بهمان، فلان

بي سامان : 1 بي ترتيب، آشفته، پريشان، بي نظم، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم 2 بي برگ، بي توشه، فقير، درمانده، مستمند، بي نوا، مسكين & دارا، غني 3 آواره، بي خانمان، بي ماوا، خانه به دوش، بي سرپناه & بسامان 4        بيرونق & پررونق 5 بي سرانجام  بي ساماني :

بي سبب : به ناحق، بيهوده، بي جهت، بي دليل، بي خود

بي سخاوت : 1 بخيل، تنگ نظر، خسيس، كنس، ممسك & باسخاوت، سخي 2 كم دهش، نابخشنده & كريم، بخشنده

بي سرانجام : 1 نافرجام 2 بدعاقبت & خوش عاقبت  بي سرپرست : 1 تنها، بي حامي، بي صاحب 2 يتيم 3 بيوه

بي سروپا : اوباش، پاشنه تركيده، شرتي شپكي، پست، رذل، ول، فرومايه، ولگرد، هرزه & آدم حسابي  سروته : باطل، بي معني، بيهوده،  بيربط، نامربوط، پوچ، جفنگ، غيرمنطقي، من درآوردي، مهمل

& منطقي

بي سليقه : بدپسند، بي ذوق & باسليقه، خوش سليقه

بي سواد : 1 امي، ناخوان، ناملا، مكتب نديده & باسواد، ملا 2 عامي، عوام، نادان & دانا، فهيم 3 بي مايه، كم مايه

بي سيرت : 1 بي آبرو، بي عرض، بدنام، بي ناموس، رسوا، نانجيب & نجيب، آبرومند 2 فاجر، فاسق  بي سيرتي : 1 بدنامي، بي ناموسي، رسوايي، نانجيبي 2 فسق وفجور  بيش : افزون، بسيار، زياد، غالب، متجاوز & كم

بي شايبه : 1 پاك، خالص 2 بااخلاص، اخلاص آميز، بي ريا

بي شبهه : بدون ترديد، بي ترديد، بي شك، بي شبهت، بي گمان، حتمي، قطع بيشتر : 1 افزون تر، زيادتر 2 اغلب، اكثر 1 & كمتر 2 به ندرت  بيشترين : 1 زيادترين، فزون ترين & كمترين 2 غالب 3 اكثر & اقل بيشترينه : 1 بيشترين، اكثر 2 اغلب

بي شرف : 1 بي آبرو، بي حيثيت، بي عرض، بي عزت،  بيشرافت 2 بي ناموس، نانجيب & شريف 3 پست، رذل

بي شرفي : بي آبرويي، بي عرضي، بي ناموسي، پستي، رذالت، نانجيبي & شرافت


بي شرمانه :صفت گستاخانه، وقاحت آميز

بي شرم : بي آزرم، بي حيا، بي عار، پررو، بي چشم ورو، چشم دريده، دريده، شوخ چشم، گربز، گستاخ، وقيح & باحيا

بي شرمي : بي آزرمي، بي حيايي، پررويي، دريدگي، گستاخي، وقاحت & حجب، حيا

بي شعور : ابله، احمق، بي ادراك، بي خرد، بي فراست، خنگ، سفيه، كودن، نادان، نفهم & باشعور، فهيم

بي شفقت : بي رحم، بي محبت، سنگ دل، ظالم، نامشفق، نامهربان & شفيق، مهربان بي شك : بدون ترديد، بي ترديد، بي شبهه، بي گمان، حتمي، قطعاً، مسلم

بي شكيب : بي تاب، بي صبر، بي طاقت، بي قرار، ناحمول، ناشكيب & شكيبا، صبور

بي شمار : بسيار، بي اندازه، بي حد، بي حساب، بي قياس، بيمر، بي نهايت، جزيل، زياد، سرسام آور، فراوان، نامحدود، نامعدود & معدود بي شو : بي شوهر، بيوه، مطلقه & شوهردار

بيشه : 1 اجم، جنگل، جنگلزار، كنام، نيزار، نيستان 2 بيدزار، بيدستان

بيشه زار : 1 اجم، بوته زار، بيشه سار، جنگلزار، درخت زار، 2 نيزار، نيستان 3 بيدزار، بيدستان & مزرعه  بيشي : افزوني، زيادت، فزوني، كثرت & قلت، كمي، منقصت، نقصان بي شيله پيله : ساده، ساده لوح، صاف وصادق، يكرنگ & تودار

بي صبر : بي تاب، بي تحمل، بي طاقت، بي قرار، عجول، ناشكيب، ناشكيبا & شكيبا، صبور

بي صبري : 1 بي تحملي، بي طاقتي، بي قراري، ناشكيبايي، ناشكيبي، ناصبوري 2 بي تابي، بي طاقتي & شكيبايي، صبوري

بيص : 1 تنگي، سختي 2 گرفتاري، گيرودار

بي صدا : 1 بي صوت، خاموش، ساكت، صامت & باصدا 2 آرام & ناآرام 3 همخوان & واكه بي صرفه : بي سود، بي فايده، بي بهره بي نفع & سودمند، پرفايده

بي صفت : 1 بي وفا، ناسپاس & وفامند، سپاسدار 2 بي حميت، بي غيرت & باصفت  بي صورت : بي حيا، بي شرم

بيضوي : بيضي شكل & مدور، دايره شكل  بيضه : تخم، خايه، خصيه

بيطار : بيطر، دامپزشك، دستورپزشك

بي طاقت : بي تاب، بي صبر، بي قرار، كم حوصله، ناآرام، ناصبور & حمول، شكيبا، صبور

بي طالع : 1 بدبخت، بدشانس، بدطالع، بي اقبال، حرمان زده & خوش طالع، اقبالمند 2 بي بهره، بي نصيب، محروم & بهره مند، بهره ور

بي طراوت : 1 پژمرده، خشك، زرد، ناخرم & پرطراوت 2 بي رونق & پررونق بي طعم : بدمزه، بي مزه & خوشمزه، خوش طعم

بي ظرافت : خشن، زمخت، نازيبا & ظريف بيع : ابتياع، خريد، دادوستد، صفعه، & فروش، شرا

بي عار : 1 تن آسا، تن پرور، كاهل & كاري، كوشا، زرنگ 2 تن لش، سست عنصر 3 پست، بي آزرم، بي حميت، بي شرم & باآزرم 3 بي حيا، بي غيرت، بي رگ، لش & غيرتمند

بي عاري : 1 تن آسايي، تنبلي، تن پروري، كاهلي 2 بي آزرمي، بي حيايي، بي شرمي 3 بي حميتي، بي غيرتي، لش بازي

بي عاطفگي : 1 بي عطوفتي، سردمهري، سردي، نامهرباني & باعاطفگي 2 بي روحي، خشكي  بي عاطفه : 1 بي محبت، سنگين دل 2 سردمهر، نامهربان 3 بي روح، خشك، سرد & باعاطفه بيعانه : پيش پرداخت، پيش مزد، ربون، سبقانه، مساعده بيعت : 1 پيمان، عهد، معاهده، ميثاق 2 پيمان بستن، عهد بستن  بيعت : دير، كنشت، كنيه، معبد(يهود و نصارا)

بيعت شكستن : پيمان شكستن، نقض عهد كردن، پيمان شكني كردن  بي عديل : بي بديل، بي مانند، بي نظير، بي همال، بي همتا، بي مثل

بي عرض : بي آبرو، بي شرف، بي عصمت، بي عفاف، بي ناموس & آبرودار، باآبرو  بي عرضگي : 1 بي كفايتي، ناكارآمدي، بي بخاري، بي لياقتي، نالايقي 2 بيكارگي  بي عرضه : 1 بي حال، بي صلاحيت، بي بخار، بي كفايت، بي لياقت، نالايق & باكفايت، لايق 2 تنبل، ناكارآمد، لش & كارآ، كارآمد، باعرضه، عرضه مند

بي عصمت : بي ناموس، بي عفت، غر، فاحشه، ناپاك، هرجايي & عفيف، عفيفه بي عصمتي : بي ناموسي، بي عفتي، فاحشگي، ناپاكي، نانجيبي & نجابت  بيعفت :           بيعصمت، بي ناموس، ناپاك، نانجيب & عفيف، عفيفه  بيعفتي : بي عصمتي، فساد، ناپاكي، نانجيبي & پاكدامني، عفاف

بي عقل : ابله، خشك مغز، خل، سفيه، كانا، بي خرد، كودن، مجنون، نادان، نفهم & خردمند، عاقل، بخرد

بي عقلي : بي خردي، جهالت، خلي، ديوانگي، كانايي، ناداني & خردمندي

بي علاج : بدخيم، بي درمان، شفاناپذير، لاعلاج، درمان ناپذير، علاج ناپذير & درمان پذير، علاج پذير

بي علاقگي :ib[ eqmlaاسم 1   بي تفاوتي، بي رغبتي، بي ميلي، دلزدگي، سردي & علاقه مندي 2 بي مبالاتي، سپوزه كاري، لااباليگري، لاقيدي 3 بي خيالي، بي غمي 4 تن پروري & مجاهدت، پويايي بي علاقه : بي تفاوت، بي رغبت، بي شوق، بي ميل & علاقه مند، مشتاق  بي علم : بي دانش، جاهل، نادان & باسواد، عالم بي علمي : بي دانشي، جهالت، جهل & باسوادي

بي عيب : 1 پاك، مبرا 2 بي نقص، سالم، صحيح، كامل & عيبناك، معيوب

بيغار : بيغاره، سرزنش، سركوفت، طعنه، عتاب، قدح & ستايش، مدح بي غش : خالص، سارا، سره، ناب & ناسره

بي غم : آسمون جل، بي خيال، بي فكر، لاابالي، لاقيد & دل مشغول

بيغوله : 1 كنج، بيراهه، گوشه، گوشه متروك، 2 خرابه، ويرانه & آباد 3 دخمه

بي غيرت : 1 بي آبرو، بي حميت، بي ناموس، قرمساق، لوده، ناكس & باحميت، غيرتمند 3 بي عار، تن آسا، تنبل، كاهل، لاابالي & زرنگ، كوشا

بي فايده : بي ارزش، بي ثمر، بيجا، بي حاصل، بي مصرف، بيهوده، عبث، لاطائل، لغو، مذبوحانه، مهمل، هرزه & سودمند، مفيد

بي فراست : بي خرد، بي شعور، بي وقوف، كم هوش، ناهوشمند، ناهوشوار & هوشيار، بافراست بي فروغ : 1 كم نور 2 تيره وتار، تاريك

بي فرهنگ : بربر، بي ادب، بي نزاكت، نافرهيخته، نامتمدن، وحشي & فرهيخته، بافرهنگ، متمدن بي فرهنگي : بربريت، نافرهيختگي & فرهيختگي بي فضيلت : بي علم، بي فضل، بي كمال & بافضيلت  بي فكر : بي خيال، بي غم، لاابالي، لاقيد

بي فكري : بي خيالي، بي غمي، لااباليگري، لاقيدي & دل مشغولي بي قابليت : بي صلاحيت، بي عرضه، بي لياقت، نالايق & لايق بي قاعدگي: آشفتگي، بي ضابطگي، بي نظمي، بي هنجاري & قاعده مندي، قانونمندي

بي قاعده : آشفته، بي ضابطه، بي قانون، بي نظم، بي هنجار، هردمبيل & قاعده مند، قانونمند، باقاعده، ضابطه دار

بي قانوني : 1 آنارشي، هرج ومرج، بلبشو، شلوغي 2 بي رسمي 3 بي سالاري 4 بي نظمي، بي ضابطگي  بي قدر : 1 بي ارزش، غيرمهم، كم ارزش، كم بها 2 بي عزت، پست، حقير، فرومايه، ناقابل & ارزشمند بي قدرت : بي قوه، ضعيف، كم زور، ناتوان & توانا، قدرتمند

بي قرار : 1 بي تاب، ناشكيب، بي صبر، بي طاقت، ناشكيبا 2 حيران، سرگشته، سر به گريبان 3 شيدا، شوريده 4 ضجر، ناآرام، ناآسوده، آرام ناپذير & آرام 5 پريشان، سراسيمه 6 متغير، مضطرب 7 بي ثبات  بي قراري : 1 اضطراب، اندوه، بي تابي، بي ثباتي، بي طاقتي، دلواپسي، دلهره، قلق، ناراحتي & آرامش 2 بي صبري، پريشاني، سرآسيمگي، ناشكيبايي & شكيبايي  بي قواره : بدريخت، بدمنظر، زشت، ناجور، نامتناسب & خوش قواره بي قياس : بي اندازه، بي حد، بي شمار، بيمر & معدود

بي قيد : بي اعتنا، بي بندوبار، بي فكر، بي مبالات، سپوزكار، لاابالي، لاقيد & مسئول، مقيد

بي كار : 1 بي پيشه، بي حرفه، بي شغل، بيكاره، غيرشاغل & شاغل 2 ول، ول گرد، ولو 3 عاطل، لاابالي، معطل 4 كم مشغله & پرمشغله

بي كارگي : تن آسايي، تن پروري، عطلت، كاهلي، لااباليگري

بي كاره : بي مصرف، تنبل، تن پرور، كاهل، لش، مفتخوار، مهمل، ول، ولگرد، بيهوده گرد، هرزه گرد، ولو، هنجام، هيچكاره & زرنگ، شاغل  بي كاري : عطلت & اشتغال، مشغله

بي كتاب :صفت 1 لاكتاب، لاكردار، لعنتي 2 لامذهب، بي دين & مذهبي، ديندار  بي كران : بي پايان، بي كرانه، نامحدود & كرانمند

بي كس : 1 بيچاره، بي نوا، بيواره 2 بي يار، تنها، غريب، 3 يتيم بي كسي : 1 بي ياري، تنهايي، غريبي 2 يتيمي 3 بيچارگي، بينوايي

بي كفايت : بي صلاحيت، بي عرضه، بي لياقت، ناقابل، نالايق & باعرضه، باكفايت  بي كفايتي : بي صلاحيتي، بي عرضگي، بي لياقتي، عدم قابليت & باكفايتي، لياقت

بي كله : 1 بي پروا، بي ملاحظه، بي احتياط & ملاحظه كار، محتاط 2 سبك عقل، بي عقل، سبك مغز، ديوانه

بي كم وكاست :قيد بي كم وكسر، بي كم وزياد، تمام، كامل

بي كياست : 1 بي تدبير، ناكاردان، نامدبر & مدبر 2 بي سياست & باكياست  بي كينه : بي غرض &            كينهتوز، كينه ورز

بيگار : بيگاري، سخره، شاكار، شايگان، كار بي مزد & مزدوري بيگاري : بيگار، سخره، كاربي مزد & مزدوري


بيگ : امير، بزرگ & نوكر، خادم

بيگانگان : 1 اغيار، غريبه ها، نامحرمان 2 خارجيان، خارجي ها & آشنايان بيگانگي : 1 غربت، غريبي، 2 ناآشنايي 3 نامحرمي 4 نامانوسي & آشنايي، انس

بيگانه : اجنبي، خارجي، غريب، غريبه، غير، متنكر، ناآشنا، ناشناس، نامحرم & آشنا، خودي، محرم بيگانه پرست :بيگانه پرور، بيگانه نواز، اجنبي خويش، غريبه دوست، غيرخواه، اجنبي پرست، اجنبي خواه & بيگانه ستيز

بيگانه نواز :غريب نواز، غريبه نواز، بيگانه پرور & بيگانه گداز، بيگانه ستيز

بي گاه : 1 بي موقع، بي وقت، بي هنگام 2 ديروقت، ديرهنگام، دير، ناوقت & گاه، زود 3 شبانگاه، غروب هنگام & پگاه زود، گاه

بي گزند : 1 سالم & ناسالم 2 گزندناپذير & گزندپذير 3 كامل، بي عيب ونقص بي گمان : بدون ترديد، بدون شك، بي ترديد، بي شبهه، بي شك، مسلميقيناً، حتم بيگم : 1 بانو، بي بي، خاتون، خانم & بيگ 2 ملكه مادر  بي گناه : بي تقصير، مبرا، بي گنه، معصوم & گناهكار، بزهكار  بي گناهي : 1 برائت، بي گنهي، معصوميت 2 مظلوميت & بزه كاري  بيلان : ترازنامه، كاركرد، كارنامه، گزارش

لطف : 1 نامهربان، بي ملاطفت 2 ناخوش آيند، نامطبوع 3 زمخت، فاقد ظرافت & ظريف

بيلياقت   بي صلاحيت، بي عرضه، ناشايسته، ناقابل، نالايق & لايق

بيمار : آهمند، بستري، دردمند، رنجور، سقيم، عليل، عليل المزاج، مريض، معلول، منهوك، ناتندرست، ناخوش، ناسالم & سالم بيمارخيزي : نقاهت

بيمارستان :بهداري، دارالشفاء، درمانگاه، شفاخانه، مريضخانه بيمارستان رواني : تيمارستان، دارالمجانين، ديوانه خانه، ديوانه ستان

بيماري : درد، دردمندي، رنجوري، عارضه، علت، عليلي، كسالت، مرض، مريضي، ناخوشي & سلامت، صحت

بيم : اضطراب، پروا، ترس، ترس كاري، تشويش، جبن، خارخار، خلجان، خوف، رعب، فزع، محابا، مخافت، نگراني، واهمه، وحشت، وهم، هراس، هول، هيبت & رجا

بي مانند : 1 بي بديل، بي مثال، بي چون، بي مثل، بي نظير، بي همتا، فرد، فريد، يكتا، يگانه 2 تك، نادر، نادره، يكه & عادي 3 يتيم

  • بي مايه : 1 بي سرمايه، مفلس، خرمن سوخته، بي پول، بينوا، بي چيز & سرمايه دار، پرمايه 2 بي قدربي هنر، كم دانش

بي مبالات : بي توجه، بي دقت، بي فكر، بي ملاحظه، سهل انگار، لاابالي، لاقيد & متوجه، محتاط، ملاحظه كار

مبالاتي : 1 بي پروايي، بي ملاحظگي 2 بي توجهي، بي دقتي، سهل انگاري 3 لااباليگري، لاقيدي

بي مثل : بي مانند، بي همال، بي همتا، فرد، فريد

بي محابا : 1 بي باك، بي پروا، بي ملاحظه & ملاحظه كار 2 بي ادب، گستاخ & آداب دان 3 بي باكانه، گستاخانه & محتاطانه

  • بي محل : 1 بي ارج، بي ارزش، & ارزشمند 2 بي پشتوانه، بي اعتبار & معتبر 3 نابجا، ناروا & روابي مناسبت

بي محلي : بي اعتنايي، بي التفاتي، عدم توجه & اعتنا، التفات

بي مرادي : 1 بي نصيبي، محروميت، نامرادي 2 حرمان، ياس & اميد، رجا، مرادمندي بيمر : بسيار، بي اندازه، بي حد، بي حساب، بي شمار، خيلي & معدود بي مروت : بي حميت، ناجوانمرد & بامروت بي مزد : بلاعوض، رايگان، مجاني، مفتي & مزدي بي مزگي : 1 بي طعمي 2 بي ذوقي 3 خنكي

بي مزه : 1 بي طعم 2 بي ذوق، خنك، لوس & بامزه، لذيذ

بي مصرف : به دردنخور، باطله، بي استفاده، بي فايده، بيهوده، مهمل 2 بي كاره & مفيد  بي معاملگي : بي رواجي، بي رونقي، بي مشتري، ركود، كسادي & رونق

بي معرفت : بي تميز، بي دانش، بي هنر، جاهل، نادان، نافرهيخته & بامعرفت معني : باطل، بي سروته، بيهوده، چرند، لغو، مزخرف، مهمل، ياوه & معنادار


بي مقدار بي ارزش، پست، خوار، فرومايه & ارزشمند

بي ملاحظگي : 1 بي پروايي، بي مبالاتي & توجه، دقت، مبالات 2 بي احتياطي  بي ملاحظه : 1 بي احتياط، بي مبالات،        بيمحابا 2 نترس، بي پروا & ملاحظه كار بي مناسبت : بي جا، بي ربط، بي گاه، بي موقع،  بيوقت، نامربوط & متناسب، مربوط

بيمناك : 1 ترسو، ترسيده، متوحش، مرعوب، مستوحش، وحشتزده، هراسان & جسور 2 ترسناك، ترسو، خوفناك، سهمناك، هولناك 3 انديشناك، متوهم

بي مورد :ib[صفت 1 بيجا، نامتناسب، بي مناسبت، پرت، نابجا، نامناسب & بجا، متناسب 2 ناموجه، توجيه ناپذير & موجه، توجيه پذير بي مو : طاس، كچل، كل & مودار، زلف دار

بي موقع : بي جا، بي وقت، نابجا، بي هنگام، نابهنگام، ناوقت، ناهنگام & بجا، بهنگام بي مويي : طاسي، كچلي، كلي

بي مهر : نامهربان، سردمهر، بي محبت، كم محبت، كم عاطفه، سرد & بامهر، عطوف، مهربان  بي ميل : بي دل، بي رغبت، بي شوق، دل مرده، سرد 2 بيزار، دل زده، مشمئز & مايل، علاقه مند بي ميلي : بي رغبتي، دلزدگي، سردي، نفرت & تمايل، علاقه مندي

بين : آشكار، بيدار، روشن، مبرهن، واضح، هويدا & بديهي، جلي، مسلم، معلوم، ناآشكار بينا : 1 بصير، دانا، عالم، مبصر & نادان 2 بيننده، ديده ور 3 مستبصر & نابينا، كور، اعمي  بينات : براهين، شواهد، ظواهر، مشهودات & مجهولات

بي نام : 1 بي اسم 2 ناشناخته، گمنام & شناخته شده، اسمي، نامي، نامور، معروف، نام آور  بي ناموس : بي آبرو، بي شرف، بي عرض، بي عصمت، بي عفت، بي غيرت، فاسق & عفيف

بيناموسي : 1  بيعصمتي،  بيعفتي & پاكدامني، عفت 2  بيآبرويي،  بيشرافتي، بي شرفي 3 فسق و فجور

بي نام ونشان :ناشناخته، خمول، گمنام & نام آور، نامدار، نامور  بي نامي : بي نشاني، خمول، گمنامي & ناموري

بينايي : 1 ديد، رويت 2 باصره 3 اطلاع، بصيرت، بينش، دانايي & شنوايي  بي نتيجه : بي فايده، بي نفع، بيهوده، عبث، لاطائل، مهمل & سودمند بي نزاكت : بي ادب، بي تربيت، جلف، گستاخ، وقيح & مودب، بانزاكت

بي نزاكتي : بي ادبي، بي انضباطي، بي تربيتي، پررويي، گستاخي & نزاكت، ادب

بي نشاط : 1 افسرده، بي شور وشوق، پژمرده، دلمرده 2 ناخوشحال، ناخوشدل، ناشاد، ناشادمان، نامسرور & بانشاط  

بينش : بصيرت، بينايي، خرد، آگاهي، دانش، درك، ديد، شعور، شناخت، فرهنگ، فضل، كمال، معلومات، وقوف

بي نصيب         بي بهره، كم بهره، محروم، معرا، نارسيده & بهره مند، بهره ور  حرمان، نااميدي، نوميدي & بهره وري

بي نطفه : سترون، عقيم، نابارور & نطفه دار

بي نظم : بي انضباط، بي ترتيب، بي قاعده، درهم، قاطي پاطي، مختل، نامرتب، نامنظم & مرتب، منظم بي نظمي : آنارشي، نابساماني، هرج ومرج & انتظام

بي نظير : 1 بي رقيب، بي مانند، بي همال، بي همتا، بي مثل، بي مثال، بي همانند، عديم النظير، فرد، فريد 2 تك 3 تك تاز، رقابت ناپذير

بي نقص : بي عيب، سالم، صحيح، كامل & عيبناك، ناقص

بي نمك : 1 فاقدنمك 2 بي لطف 3 بي طعم، بي مزه 4 لوس، يخ & مليح، نمكين بين : 1 ميان & ابتدا، انتها 2 مركز، وسط & آغاز، انتها 3 اثنا 4 فاصله

بيننده :اسم 1 تماشاگر، تماشاچي، ناظر، نظاره گر 2 بينا، مبصر & شنونده، مستمع

بي نوا : آس وپاس، بيچاره، پريشان حال، تهيدست، درمانده، درويش، فقير، گدا، محتاج، مستمند، مسكين، مفلس، نادار، ندار & دارا

بينوايي  :اسم احتياج، پريشان حالي، تنگ دستي، تهي دستي، فقر، مستمندي، ناداري، نيازمندي & توانگري، غنا

بي نور : تار، تاريك، تيره، كدر & روشن، منور

بي نهايت :صفت بسيار، بغايت، بي اندازه، بي حد، بي شمار، سرسام آور، فراوان، مفرط، نامتناهي، نامحدود & محدود، معدود

بينه : برهان، حجت، دليل، فرنود، منطق

بي نياز : توانگر، دارا، صمد، غني، مستغني & نيازمند

بي نيازي : 1 تنعم، توانگري 2 خرسندي 3 استغنا، درويشي، قناعت 4 صمدديت & نيازمندي بيني : پوز، خيشوم، دماغ، غنه 2 مشام بي واك : بي صدا، صامت & واكدار

بي وفا : 1 پيمان شكن، خائن، عهدگسل، 2 غدار، جفاجو، جفاگر & وفادار، وفامند بي وفايي : پيمان شكني، خيانت، غدر، جفاجويي & وفاداري

بي وقار : 1 بي وقر، جلف، سبك، سبكسر، ناموقر & موقر، باوقار 2 بي مهابت، بي هيبت، بي جذبه & پرهيبت، پرجذبه، باجذبه

بي وقت : 1 بيگاه، بي موقع، بي هنگام & بموقع 2 زود، گاه & دير بي وقر : بي وقار، جلف، سبك & موقر، وزين

بي وقوف : 1 بي خبر، غافل، ناآگاه & آگاه، عاقل، مطلع، خبير، واقف 2 ديرياب، كندذهن، كندهوش، كودن & هوشمند، زيرك، تيز

بيوگرافي : تذكره، حسب حال، زندگي نامه، شرح حال


بيوگي : 1 بي زني 2 بي شوهري

بيوه : 1 ارمله، شومرده، مطلقه 2 ارمل، زن مرده، مطلق

بي همتا : بي مانند، بي همال، بي مثل، بي نظير، تنها، فريد، يكتا، يگانه بي هنر : 1 بي مايه، بي معرفت، هيچكاره 2 بي عرضه & هنرور بيهودگي : بي ثمري، بي فايدگي، پوچي، هرزگي

بيهوده :صفت 1 اراجيف، دروغ، ژاژ، لاطائل، مزخرف، مهمل، واهي، هذيان، ياوه 2 باطل، بي اثر، بي ثمر، بي جهت، بي حاصل، بي خود، بي خاصيت، بي سبب، بي فايده، بي معني، بي مصرف، بي نتيجه، پوچ، عاطل، عبث، كشكي، لغو، ناسودمند، نامربوط، هجو، هدر، هرزه، هيچ 3  بيهوده گرد : ولگرد، هرزه گرد

بيهوده گو :       پراكندهگو، حراف، ژاژخا، مهذار، محمل باف، وراج، هرزه خاي، هرزه دراي، هرزه گوي، هرزه لاي، ياوه سرا & حقگو

بيهوده گويي : هرزه خايي، هرزه گويي، هرزه لايي، ياوه گويي

بي هوش : 1 بي حال، مدهوش 2 لايعقل، مست 3 احمق، بي استعداد، خرف، خرفت، كم حافظه، كندذهن، كودن، منگ 4 بيخود، دبنگ، گيج & هوشمند بي هوشي : اغما، بي حسي، بي خودي، غش، كما & هوشياري

بي هيبت : 1 بي سطوت، بي شكوه، بي صولت، فاقد عظمت & پرهيبت 2 بي جذبه، بي نهايت

بوس : 1 خشم، غضب 2 بيم، ترس، خوف، هراس 3 سختي، شدت 4 دليري، شجاعت، قوت

Previous Entries لیست کامل کلمات مترادف فارسی حرف الف Next Entries لیست کلمات مترادف فارسی حرف پ