ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9

دار گفتن
زمین زدن-به زمین انداختن چیزی یا کسی-شکست دادن حریف در کشتی-سبب پایین آمدن بهای چیزی شدن
زمین گذاشتن چیزی-چیزی را ترک کردن
زمین گذاشتن سر-مردن
زمین گیر-کسی که به سبب بیماری یا پیری نتواند از جای خود برخیزد
زمین گیر شدن-ناتوان شدن از پیری یا بیماری
زمین ماندن-معطل و معوق ماندن-باقی ماندن و انجام نگرفتن کاری
زمینه سازی کردن-مقدمه چیدن برای انجام کاری
زن-عاری از مردانگی-ناجوانمرد-ترسو
زن آمدن-دشنامی در مقام تحقیر و ریشخند
زنانه-ویژه ی زنان
زناشویی-ازدواج-همسر اختیار کردن
زن بردن-همسر گرفتن مرد
زنبور زدن-نیش زدن زنبور
زنبورک-نوعی تفنگ کوتاه یا توپی کوچک که بر جهاز شتر می گذاشتند
زن به مزد-دشنامی است به مردان فاسد
زنجیر زدن-زنجیر به پشت خود زدن
زنجیر زن-کسی که در ماه محرم به پشت خود زنجیر می زند
زندگی-مال-وسایل کار و خانه
زندگی سگی-زندگی سخت و جان فرسا
زند و زا کردن-زاییدن-زاد و ولد کردن
زنده باد-باقی و شاداب و فرخنده باد
زنده باد مرده باد-جار و جنجال سیاسی-تظاهرات سیاسی-شعارهای موافق و مخالف دادن
زنده بلا، مرده بلا-کسی که هم در زندگی و هم پس از مرگ موجب زنج و آزار مردم است
زنده به گور-کسی که در تیره روزی به سر می برد و زندگی اش فرقی با مردن ندارد
زنده بیوه-زنی که شوهرش بدون آن که او را طلاق داده باشد-او را ترک کرده است
زنده دل-آدم با شور و حرارت-پرنشاط
زنده شدن-حق بازی دوباره پیدا کردن
زن ذلیل-مردی که مطیع محض زنش است
زن ِ سفری-زن فاسد و بی عفت
زن طلاق-مردی که به اندک بهانه ای زنش را طلاق می دهد
زنکه-لفظی توهین و تحقیرآمیز به زن
زنگ-زمان آموزش درس یا فاصله ی میان دو درس در مدرسه
زنگ دندان ماندن-زمان درازی گرسنه ماندن
زنگ زدن-ترکیب شدن آهن با اکسیژن هوا-فرسوده شدن-بی مصرف شدن
زنگوله پای تابوت-فرزند مرد یا زن پیر
زن مرده-مردی که زنش درگذشته است
زنندگی-زشتی-نفرت انگیزی
زننده-زشت-نامطبوع-نفرت انگیز
زن و بچه-اهل و عیال-زن و فرزند
زن و بچه دار-کسی که زن و فرزند دارد
زنیکه-زنکه
زوار-زه وار-چیزی شبیه به زه
زوار در رفتن-بند و بست چیزی خراب شدن-از شدن خستگی یا پیری از کار افتادن
زوار در رفته-پیر و فرسوده-به درد نخور-اسقاط
زَوال-مست مست-لول
زوال در آوردن-نعمتی را در نتیجه ی ناسپاسی و بی اعتنایی از دست دادن
زود باش !-شتاب کن! عجله کن!
زود بودن-فرانرسیدن هنگام کاری
زود رس-آن چه که پیش از موقع مقرر به دست آید
زود رنج-نازک دل-حساس
زود رنجی-نازک دلی-حساسیت
زود فهم-کسی که زود چیزی را درک می کند
زور-اجبار-الزام
زوراب زدن-برای استفراغ زور زدن ولی چیزی بالا نیاوردن
زور آوردن-زیر فشار گذاشتن-در تنگنا قرار دادن
زور چپان کردن-به زور در جایی فرو بردن
زور زدن-فعالیت زیاد کردن-به کار بردن زور و نیرو
زور شنیدن-نحمل جور و ظلم کردن
زورکی-از روی بی میلی-تصنعی
زور گفتن-حرف و خواست خود را به کسی تحمیل کردن
زور گو-کسی که خواست های خود را تحمیل می کند
زوزه-صدای ناله ی حیوان یا صدای باد
زوزه کشیدن-آواز برآوردن
زو کشیدن-اصطلاحی از بازی الک دولک که بازنده باید بدون تازه کردن نفس یدود
زهرآب-ادرار-شاش-پیشاب
زهرآب ریختن-ادرار کردن-شاشیدن
زهر چشم-نگاه خشم آلود
زهر چشم از کسی گرفتن-ترساندن-چنان تنبیه کردن که دیگر جرات تکرار خطا نباشد
زهرحند-خنده ی تلخ و از روی خشم
زهر ریختن-در حق کسی بدی کردن-انتقام گرفتن-اصل بد خود را نشان دادن
هرمار-ز درد بی درمان-کوفت
زهرمار خان-ترش رو-اخمو
زهرمار خوردن-کوفت کردن-خوردن به تحقیر
زهرمار سلطان-ترش رو-اخمو
زهرمار کردن چیزی-مانع از لذت بردن از چیزی شدن
زهرمار کردن غذا-مانع از خوردن با لذت شدن
هرماری-ز خوردنی یا نوشیدنی تلخ-کار سخت و دشوار
زهره آب شدن-سخت وحشت کردن-از وحشت به حال مرگ افتادن
زهره ترک شدن-زهره آب شدن
زهره ترک کردن-سخت ترساندن-از وحشت به حال مرگ انداختن
زهره دان-کیسه ی صفرا
زهره کردن-بسیار ترساندن
زهره ی کسی آب شدن-سخت ترسیدن
زهره ی کسی را آب کردن-سخت ترساندن
زهره و زنبل کسی را ترکاندن-سخت ترساندن
زه زدن-بیرون شدن کمی رطوبت از مخرج-از زیر کار شانه خالی کردن-منصرف شدن
زه زده-از میدان در رفته-وارفته-بی حال
زه کشی-خشکاندن باتلاق از طریق کندن نهری برای حریان دادن آب راکد باتلاق به آن
زه کشیدن-سخت شدن زخم-کشیدن عضله ها
زهکونی-اردنگی-تیپا
زهکونی زدن-تیپا زدن-اردنگی زدن
زُهم-بوی تند و زننده ی گوشت گندیده یا تخم مرغ فاسد
زیاده روی-افراط-اسراف
زیاده روی کردن-اسراف کردن-افراط کردن
زیادی-اضافی-بی مصرف-خارج از حد
زیادی حرف زدن-سخنان خارج از موضوع یا بیرون از صلاحیت گفتن-وراجی کردن
زیادی کردن-زاید بودن-غیر لازم بودن
زیپ-نوعی بست ساخته شده از دو نوار دارای دندانه های فلزی یا پلاستیکی قابل درهم افتادن
زیپ دهن را کشیدن-حرف نزدن-دهان را بستن
زیپو-بی رنگ و رو-بی رمق-رقیق و بی مزه
زیپو کسی را زدن-از کار برکنار کردن-معزول کردن
زیج نشستن-خانه نشین شدن-انزوا گزیدن-از دوستان بریدن
زیر آب-مجرایی در ته مخازن آب برای خالی کردن آن ها
زیر ابرو برداشتن-آرایش ابرو از طریق برداشتن موهای زاید زیر ابرو
زیر آب کردن سر کسی-کسی را بی سر و صدا کشتن
زیر آب کسی را زدن-با اسباب چینی و توطئه سبب خلع مقام کسی شدن
زیر آبکی-شنای زیر آب-پنهانی
زیر آبی-زیرآبکی
زیر اخیه رفتن-به نفع کسی به کاری تن دادن
زیر اخیه کشیدن-زیر فشار گذاشتن
زیر اخیه گذاشتن-کسی را به کاری که سودش به دیگری می رسد گماشتن-زیر فشار گذاشتن
زیر آرنجی-بالشی که هنگام دراز کشیدن زیر دست و آرنج می گذارند
زیر انداز-پارچه ای که زیر پای کسی یا زیر چیزی گسترانند
زیر بار رفتن-قانع شدن-تحمل کردن
زیر بال کسی را گرفتن-به کسی کمک کردن
زیر بته عمل آمدن-بی پدر و مادر بودن-بی فرهنگ بودن
زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن-کسی را به قصد دریافت چیزی بیش از اندازه ستودن
زیر بغلی-نوعی تنبک که پایه ی دراز آن را زیر بغل می گذارند و آن را می نوازند
زیر پا کردن-پیمودن-همه جا را گشتن
زیر پاکشی کردن-از زبان کسی حرف کشیدن-کسب اطلاع کردن
زیر پای خود را سست دیدن-موقعیت خود را نااستوار دیدن-شغل و سمت خود را در خطر دیدن
زیر پای کسی را جارو کردن-سبب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن
زیر پای کسی را خالی کردن-زیر پای کسی را جارو کردن
زیر پای کسی را درآوردن-زیر پا کشی کردن
زیر پای کسی نشستن-کسی را از راه به در بردن-فریب دادن
زیر پِل کسی را زدن-کسی را راندن و دور کردن
زیر پوست کسی آب رفتن-چاق شدن-ثروتمند شدن
زیر پوش-جامه ی زیرین
زیر تبری-کنده ای که هیزم شکن روی آن با تبر هیزم می شکند
زیر تشکی-رشوه
زیر جامه-زیر شلواری
زیر جلد کسی رفتن-کسی را فریب دادن-اغفال کردن
زیر جلکی-پنهانی
زیر جلی-پنهانی-آهسته
زیر چاق-حاضر-آماده
زیر چاق بودن-برای کاری آماده بودن-کاری را بلد بودن
زیر چاق کردن-برای آماده کردن خود تمرین کردن و مهارت یافتن
زیر چاقی-مهارت
زیر چیزی زاییدن-از سنگینی کاری از پا درآمدن و کار را به پایان نرساندن
زیر چیزی زدن-حاشا کردن-انکار کردن
زیر خاکی-آن چه که از زیر حاک بیرون آید
زیر دادن-با کسره خواندن حرفی
زیر درختی-میوه هایی که زیر درخت فرو می ریزند
زیر در رو-گریزان-گریز پا-شانه خالی کن
زیر دریایی-کشتی جنگی که می تواند در زیر آب حرکت کند
زیر دست-تابع-فرمان بردار
زیر دستی-بشقابی که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و مانند آن ها به کار می رود-پیشدستی
زیر دل زدن-تهوع آوردن
زیر دل کسی زدن-فدر ندانستن-بی اعتنا بودن
زیر دماغ کسی سبز شدن-ناگهان در برابر کسی حاضر شدن
زیر دُم سُست-زن منحرف
زیر دم سستی-انحراف اخلاقی
زیر دندان کسی مزه کردن-از چیزی خوش آمدن-خواهان تکرار چیزی بودن
زیر دین رفتن-قرض دار شدن-مدیون شدن
زیر رکاب کشیدن کسی-کسی را مطیع و تابع ساختن
زیر زانویی-رشوه ی مختصر و نهانی
زیر زبان کشی-با زرنگی از کسی حرف بیرون کشیدن-زیر پا کشی
زیر زبانی-یواش و آهسته-سخنی که از روی بی میلی گفته می شود
زیر زمین-اتاق یا بخشی از ساختمان که در پایین تر از سطح زمین قرار دارد
زیر زیرکی-پنهانی-با مکر و حیله
زیر سازی-ساختن قسمت زیرین جاده
زیر سایه ی کسی بودن-در پناه کسی بودن-از پشتیبانی کسی برخوردار بودن
زیر سبیل در کردن-به روی خود نیاوردن-درگذشتن
زیر سبیل کسی را چرب کردن-رشوه دادن به کسی
زیر سبیل گذاشتن-تحمل کردن-به روی خود نیاوردن
زیر سبیلی در کردن-زیر سبیل در کردن
زیر سر کسی بودن-مسئول کاری بودن-در کاری دست داشتن
زیر سر داشتن-آماده شدن
زیر سر کسی بلند بودن-فریفته شدن به وعده های به تر-کسی که روزگار ناداری خود را فراموش کرده است
زیر سر کسی بلتد شدن-با کسی سر و سری داشتن-تحریک شدن
زیر سر گذاشتن-زیر سر داشتن
زیر سری-بالش-متکا
زیر شال کسی قرص شدن-شکم کسی سیر بودن
زیرش زدن-زیر چیزی زدن
زیر شلواری-زیر جامه
زیر غربالی-دانه هایی که به مرغ و پرنده می دهند
زیر غلیانی-ناشتایی-غذای صیح-چارپایه ای که زیر غلیان می گذارند
زیر قول خود ردن-به گفته ی خود عمل نکردن-عهد خود را شکستن
زیر کاسه نیم کاسه بودن-در کاری رازی پنهان بودن-مکر و حیله ای در کار بودن
زیر کاسه نیم کاسه داشتن-مکر و حیله ای در کار داشتن
زیر کردن-کسی را زیر وسیله ی نقلیه گذاشتن که موجب آسیب یا مرگ او شود
زیر گذر-راهی زیرزمینی برای پیاده ها که پیاده رو این سوی خیابان را به آن سو پیوند می دهد
زیر گرفتن-زیر کردن
زیر ِ گوش-سخت نزدیک-دم دست
زیر گوش کسی زدن-به کسی سیلی زدن
زیر گوشی-بالش بسیار کوچک که هنگام خواب زیر گوش می نهند
زیر گوشی در کردن-زیر سبیل در کردن
زیر لب خندیدن-تبسم کردن
زیر لبی-زیر زبانی
زیر لفظی-هدیه ای که پس از بله گفتن به عروس می دهند
زیر مهمیز کشیدن-به کار سخت واداشتن و بهره برداری کردن
زیر نافی-هدیه ای که برای بریدن ناف نوزاد به قابله می دهند
زیر نویس-پادداشت پایین صفحه-پا نویس-نوشته ی زیر فیلم
زیر و بالا گفتن-دشنام های زشت به کسی دادن
زیر و بالای کسی را جنباندن-زیر و بالا گفتن
زیر و رو کردن-همه جا را به دنبال چیزی گشتن-به هم ریختن
زیر و زبر گذاشتن-حرکت گذاشتن برای حروف-اِعراب
زیست شناسی-دانش شناخت حیات و موجودات زنده
زیگزاک-خط شکسته-کنگره دار
زیگزاک رفتن-به چپ و راست پیچیدن-مستقیم نرفتن
زین کردن گربه ی کسی-کسی را به زحمت انداختن-کسی را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن
زین و یراق کردن-برای کاری آماده شدن-رفتن به جایی
زینه-پله
ژاکت-کت بافته شده از کاموا
ژاندارم-مامور انتظامی عضو ژاندارمری
ژاندارمری-نهادی که عهده دار حفظ نظم و قانون در بیرون از منطقه های شهری است
ژتون-پولک فلزی یا پلاستیکی که به جای پول به کار می رود
ژرسه-نوعی پارچه ی نازک-نیم تنه ی بافته از نخ
ژست-طرز حرکت و رفتار شخص
ژست آمدن-برای افاده حالت به اندام و چهره دادن
ژست دادن-تنظیم وضع و حالت و قیافه برای عکس گرفتن
ژست گرفتن-به بدن و چهره ی خود حالت ویژه ای دادن
ژل-مایعی برای شکل دادن موی سر
ژلاتین-ماده ای لزج و چسبنده که آن را از گلیسیرین و قند و آب و آمونیاک می سازند
ژله-لرزانک
ژورنال-مجله ی ویژه ی چیزی
ژوری-هیئت داوران
ژوکر-آدم همه فن حریف
ژیلت-نیم تنه ی بدون آستین و جلو باز
راپرت-گزارش-خبر
راپرتچی-گزارش دهنده
راپرت کردن-گزارش دادن-خبر دادن
راحت باش-خطابی به سربازان به هنگام آموزش نظامی برای اندکی استراحت
راحت کردن-کشتن
راحت کردن خیال کسی-به کسی اطمینان خاطر دادن
راحتی-دمپایی
راست آمدن-درست درآمدن حدس و پیش بینی
راست راست-آشکار و علنی-بی پروا
راست راستی-حقیقتن-واقعن
راست رفتن-مستقیم رفتن-بدون دردسر رفتن
راست رو-رو به رو-مقابل
راست روده شدن-اسهال گرفتن
راست شدن-رو به راه شدن
راست شدن مو بر تن-سخت ترسیدن-وحشت کردن
راست کردن-بلند شدن آلت تناسلی مرد-ایستادگی و پافشاری کردن-پیچیدن به پر و پا
راستکی-واقعی
راست و حسینی-رو راست-بی شیله پیله
راست و ریس-موانع و معایب
راست و ریس کردن-آماده کردن-به ظاهر درست کردن
راسته-گوشت دو طرف ستون فقرات حیوان
راسته بازار-بازار راست و مستقیم
راسته چینی-چیدن ساده و آسان
راسته کردن-حساب گِرد کردن اعداد
راستی؟-واقعن؟ آیا درست است؟
راستی راستی-حقیقتن-واقعن
رانده و مانده-بدبخت و وامانده
رانندگی-فن راندن وسایط نقلیه-اصول و قواعد راندن
راه افتادن-آغاز راه رفتن کودک-آغاز به کار کردن-روشن شدن دستگاه-رونق یافتن کسب و کار
راه آمدن-سازش کردن-همراهی کردن
راه انداختن-به حرکت انداختن-به کار کردن واداشتن
راه انداختن کار کسی-وسیله ی تسهیل انجام شدن کار کسی را فراهم کردن-رو به راه کردن کار کسی
راه اندازی-راه انداختن
راه آهن-دو خط آهن موازی که قطار بر آن حرکت می کند
راه باز است و جاده دراز-اگر می توانی به قصد خود عمل کن
راه بردن-بلد بودن-دانستن-اداره کردن-سامان دادن
راه بلد-راهنما-آن که راه را خوب می شناسد
راه بندان-حالت بسته بودن راه-قطع رفت و آمد
راه به جایی نبردن-نتیجه ندادن-به جایی نرسیدن
راه به ده بردن-حاصلی داشتن-موفق شدن
راه پله-آن بخش از ساختمان که در آن پله ها طبقات را به یکدیگر می پیوندد
راه پیدا کردن-جستن راه حل برای مشکل-به نحوی در جایی وارد شدن
راه حل آسپرینی-راه حل موقت و غیر اصولی
راه خود را کشیدن و رفتن-بی هیچ مقاومت و اعتراضی جایی را ترک کردن
راه دادن-باز کردن راه عبور-کنار رفتن از سر راه-اجازه ی ورود دادن-رضایت دادن به عمل جنسی
راه داشتن-چاره ای داشتن-داشتن ارتباط پنهانی-وجود داشتن راه مخفی با جایی
راه راه-دارای خطوط موازی
زاهرو-دالان-سرسرا
راه کج کردن-مسیر خود را تغییر دادن-منصرف شدن
راه کشیدن چشم-خیره شدن بی اراده به جایی بدون پلک زدن
راه گم کردن-نه از روی میل و اراده بلکه اتفاقی به جایی آمدن
راه مکه-کهکشان
راه نزدیک کردن-میان بر زدن-مهمان شدن بر کسی که خانه اش نزدیک است
راه و چاه را شناختن-دشواری های کار و زندگی را شناختن
راهی کردن-روانه کردن-فرستادن
رایانه-کامپیوتر
رای اعتماد-رایی که نمایندگان مجلس در تایید به دولتی بدهند
رای دادن-نظر دادن به انتخاب چیزی یا کسی
رای دیدن-در داوری بی طرف نبودن و ملاحظه ی یکی از طرفین را کردن
رای کسی را زدن-کسی را از تصمیمی منصرف کردن
رُب کسی را کشیدن-کسی را به کار سخت واداشتن
رَب و رُب ندانستن-ساده دل بودن-چیزی نفهمیدن
رب و رسول را یاد کردن-به حد مرگ رسیدن
رتوش-دستکاری و آرایش عکس
رجاله-اراذل و اوباش
رج-ردیف
رج بستن-به ردیف کردن-دسته کردن
رجز خوانی-لاف زنی-دعوی
رج زدن-ردیف ایستادن-صف بستن-نوشتن مشق به ترتیب عمودی
رج کردن-رج بستن
رحمت به . . .-صد رحمت به-هنگام برتری دادن چیزی به کار می رود: رحمت به آب حمام
رخت آویز-جا رختی-چوب لباسی
رخت کسی کوک بودن-رفاه داشتن
رخت و پَخت-لباس ها-پوشاک
رخصت خواستن-اجازه خواستن
رد پا-جای پا-اثر
رد پای کسی را گرفتن-رد کسی را برداشتن
رد خور-رد شدنی-سزاوار ترک کردن
رد خور نداشتن-قطعی بودن-حتمی بودن-قابل رد نبودن
رد دادن-به غفلت کسی یا چیزی را از زیر دست رد کردن-صرف نظر کردن
رد زدن-رد پای کسی را گرفتن-نشان به جایی بردن
رد شدن-مردود شدن-پذیرفته نشدن
رد کردن-برگردانیدن-پس دادن-رفوزه کردن-از سر باز کردن-پنهانی دادن-پنهانی عبور دادن
رد کسی را گرفتن-از روی جای پا یا آثار دیگر کسی را دنبال کردن
رد گم کردن-اثر چیزی یا کاری را از میان بردن-گمراه ساختن-نظر کسی را از چیزی منحرف کردن
رده-حرف زشت یا نامربوط
ردیف کردن-جور کردن-آماده کردن
رژیم داشتن-برابر دستور پزشک غذا خوردن-برخی غذاها را نخوردن
رژیم غذایی-دستور خوراک بیمار
رژیم گرفتن-رژیم داشتن
رساندن-خبر یا اطلاعاتی را محرمانه به کسی دادن
رسانه-وسیله ی ارتباطی
رستم در حمام-درشت اندام و پهلوان نما
رستم صولت-رستم در حمام
رُس کسی را بالا آوردن (کشیدن)-کسی را اذیت و آزار کردن-لاغر و ضعیف کردن
رسوایی بالا آوردن-کاری مایه ی رسوایی و شرمساری کردن
رسوخ کردن-در دل اثر کردن-رخنه و نفوذ کردن
رسیدگی کردن-سرکشی و وارسی کردن
رسیدن-مواظبت کردن-مورد لطف قرار دادن
رسیدن به عرصه-بزرگ شدن-به سن پختگی رسیدن
رشته-موضوع و زمینه ی چیزی یا کاری: رشته تحصیلی-رشته ی افکار
رشته برشته-حرف های بی هوده و بی معنی
رشته ی سر در گم-وضع بغرنج-کار دشوار
رشته فرنگی-ماکارونی
رشته ی کلام به دست گرفتن-آغاز به سخن کردن-سخن را دنبال کردن
رشته ها را پنبه کردن-کارهای انجام شده را به باد دادن
رشوه خوار-کسی که برای انجام کاری ناروا دستمزد دریافت می کند
رشوه خواری-دریافت دستمزد برای انجام کاری ناروا و غیرقانونی
رشوه گرفتن-رشوه خواری
رشوه گیر-رشوه خوار
رضا ترکی-پارچه ی ابریشمی یزدی که در مشهد به آن علی شیر خدا می گویند.
رضا شدن-راضی شدن
رضا قورتکی-بی حساب و کتاب-بی اساس
رضایت دادن-در گذشتن از شکایت و دنبال کردن قضیه-قبول کردن
رضایت نامه-نوشته ی حاکی از رضایت
رَطب و یا بس گفتن-سخنان درست و نادرست گفتن-آسمان و ریسمان به هم بافتن
رعایت کردن-نگاه داشتن حق کسی
رعیت داری کردن-حراست کردن از زیردستان-مورد نوازش و محبت قرار دادن زیردستان
رفتگار-رفتنی-مردنی
رفتگر-سپور-آشغالی
رفتن از رو-خجالت کشیدن-شرم کردن-از میدان به در رفتن-مجاب شدن
رفتن از کیسه-ضرر کردن-از سرمایه خرج کردن
رفتن آن جا که عرب نی انداخت-به جای دور و بی بازگشت رفتن-به وضع ناجوری گرفتار شدن
رفتن بالای منبر برای کسی-پشت سر کسی بد و بیراه گفتن-غیبت کردن
رفتن به کسی-شبیه بودن به کسی
رفتن توی بحر چیزی یا کسی-در چیزی یا رفتار کسی دقیق شدن
رفتن تو هم-به فکر فرو رفتن-غمگین شدن-پریشان خاطر شدن
رفتن توی نخ چیزی یا کسی-چیزی یا کسی را زیر نظر داشتن و پاییدن
رفتن با سر-نهایت شوق و اشتیاق برای انجام کاری
رفتن ِ سر کسی-از پرحرفی کسی خسته شدن-از صدای بلند کسی یا چیزی ناراحت شدن
رفتن گوش-ناراحت شدن گوش از سر و صدا
رفتن و کشک خود را ساییدن-پی کار خود رفتن و فکری به حال خود کردن
رفت و روب-جارو و پارو-خانه تکانی-تمیز کردن منزل
رفته رفته-کم کم-خرد خرد-یواش یواش
رفع و رجوع کردن-حل کردن-فیصله دادن
رفوزه-رد شده در امتحان-مردود
رفیق باز-دوست باز-کسی که به دوستان محبت بسیار می کند
رفیق بازی-زیاده روی در دوستی کردن
رفیق گرمابه و گلستان-دوست یکدل و صمیمی و وفادار-یار غار
رقاص خانه-دشنام گونه ای برای برخی جاها-جاهای بی حساب و کتاب و شلوغ و پلوغ
رقاصی-کارهای بی هوده و سبک
رقاصی کردن-کارهای ناشایست و سبک کردن
رقصاندن بز-هر دم بهانه گرفتن
رقص شتری-رقصی که از روی قاعده نباشد-حرکات نابهنجار
رقصیدن به ساز کسی-تابع سلیقه و خواست کسی بودن-از خود اراده ای نداشتن و از دیگری تبعیت کردن
رقصیدن توی تاریکی-بی موقع یا بدون اطلاع کاری را انجام دادن
رقصیدن کلاه کسی در هوا-بسیار شادی کردن-کلاه خود را به آسمان انداختن
رکاب دادن-راهی جایی شدن
رکاب کش-به تاخت-با سرعت
رکابی-دارای رکاب-پیاده ای که به دنبال سواری بدود
رَکَبی گفتن-به کسی متلک و حرف درشت گفتن
رک حرف زدن-بدون پروا و ملاحظه حرف زدن-صریح و روشن سخن گفتن
رک رک نگاه کردن-چپ چپ نگاه کردن-بر بر نگاه کردن
رُک زده-زل زده-خیره شده
رک گو-کسی که صریح و بی پروا حرف می زند
رک گویی-صاف و پوست کنده حرف زدن
رک نگاه کردن-رک رک نگاه کردن
رک و راست-صاف و پوست کنده-صریح
رگ بسمل کسی خاریدن-در معرض خطر و مرگ قرار گرفتن
رگ به رگ شدن-ضرب خوردن و پیچیدن مفصل
رگ ترکی-تعصب نژادی
رگ خواب-نقطه ی ضعف-راه تسلط بر کسی
رگ خواب کسی را به دست آوردن-نقطه ضعف کسی را پیدا کردن-کسی را تابع خود کردن
رگ خود را زدن-به حق خود قانع بودن-ادعای زیاد نداشتن
رگ زدن-بریدن شریان برای کشتن کسی
رگ کردن پستان-سفت شدن پستان و جمع شدن شیر در آن
رگ و ریشه-خویشاوندان و بستگان
رگه-طبقه ای از مواد معدنی در درون خاک
رمباندن-خراب کردن
رمبیدن-خراب شدن-فرو ریختن
رمبیده-خراب شده-فرو ریخته
رم دادن-رماندن-فراری دادن
رم کردن-رمیدن-گریختن
رمل انداختن-پیش گویی کردن-فال برآوردن
رنجیده شدن-آزرده خاطر شدن-آزرده دل شدن
رنجیده کردن-آزرده ساختن-رنجانیدن
رنگ-حیله-نقشه-تدبیر
رنگ آمیزی-آمیختن رنگ های گوناگون به هم
رنگ انداختن-رنگ دلخواه را پیدا کردن
رنگ به رنگ شدن-از خجالت یا خشم سرخ و زرد و سفید شدن
رنگ پریدگی-بی رنگ شدن چهره از ترس یا خشم یا بیماری-رنگ باختگی
رنگ دادن و رنگ گرفتن-رنگ به رنگ شدن
رنگ شدن-گول خوردن
رنگ کردن کسی-گول زدن-فریب دادن کسی
رنگ گذاشتن و رنگ برداشتن-رنگ به رنگ شدن
ر ِِنگ گرفتن-ضرب گرفتن-آهنگ رقص نواختن
رنگ نداشتن حنای کسی-اعتباری نداشتن حرف یا عمل کسی
رنگ و رو-آب و رنگ-جلا و درخشندگی
رنگ و رو رفته-کهنه-فرسوده-کارکرده
رنگ و وارنگ-رنگارنگ-به رنگ های گوناگون-از همه نوع
رنگی-دارای رنگ-آلوده بودن به رنگ
رو-وقاحت-دل و جرات-پوشش
رو آب انداختن-فاش کردن-آشکار کردن
روی آب نشستن-سوار قایق یا کشتی شدن
روادید-اجازه ی ورود به یک کشور-ویزا
رو افتادن-علنی شدن-آشکار شدن
رو آمدن-به جایی رسیدن-ترقی کردن-ثروتمند شدن
روان بودن-از حفظ بودن-از بر بودن
رو انداختن-تقاضا و خواهش کردن
رو انداز-لحاف
روان کردن-از بر کردن
روانه کردن-فرستادن اعزام کردن-گسیل داشتن
رو آوردن-مراجعه کردن-دست به دامن شدن-پناه جستن
رو به راه-آماده-مهیا-منظم
رو به راه شدن-آماده و مهیا شدن
رو به راه کردن-آماده و مهیا کردن
رو به رو شدن-برخورد کردن-ملاقات کردن-مواجهه شدن
رو به رو کردن-در برابر هم وادار به اظهار عقیده کردن
روبند شدن-با رودربایستی ناگزیر به انجام کاری شدن
روبند کردن-کسی را به رودربایستی به کاری واداشتن
روبنده-نقابی سیاه رنگ برای پوشاندن چهره
روبوسی-به مناسبتی روی یکدیگر را بوسیدن
رو به قبله بودن-در خال مرگ بودن
رو به قبله کردن-کسی را که درحال مرگ است رو به قبله خواباندن
رو پنهان کردن-خود را مخفی کردن
روی تاب گذاشتن-سپردن شرط بازی به نفر سوم برای جر نزدن حریفان
روی چوب کردن کسی-کسی را برای کاری تحریک کردن
روی حرف کسی حرف نزدن-با حرف کسی مخالفت نکردن
روخوانی-از روی کتاب و نوشته خواندن
رو دادن-گستاخ کردن-جسارت دادن
رو داشتن-گستاخ و وقیح بودن
رودربایستی-ملاحظه-مراعات-شرم و حیا
رودربایستی داشتن-ملاحظه کردن-پروا داشتن
رودرواسی-رودربایستی
رو دست بالا آمدن-رقابت کردن-پیشی گرفتن
رو دست خوردن-فریب خوردن-خام شدن
رو دست زدن-فریب دادن-خام کردن
رو دست کسی بلند شدن-از کسی پیشی گرفتن-با کسی رقابت کردن
رو دست کسی گذاشتن خرج-کسی را در خرج انداختن
رو دستی-نوعی دستکش-ضربه ی روی دست-حقه-کلک
رودل-سنگینی معده
رودل کردن-به سنگینی معده دچار شدن
روده بر شدن-سخت خندیدن-از شدت خنده بی حال شدن
روده دراز-پر حرف-وراج
روده درازی-پرحرفی-وراجی
روده درازی کردن-پر حرفی کردن-وراجی کردن
روده کوچکه ی کسی روده بزرگش را خوردن-کنایه از شدت گرسنگی
روده گشاد کردن-سکسکه کردن
رو راست-پوست کنده-آشکارا-صریح-بدون ابهام
رو رفتن-بر زمین افتادن اسب از جلو و بر زانو ها
روز بد نبینی-امیدوارم به سرت نیاید
روز پنجاه هزار سال-روز قیامت
روز مبادا-روز سختی و پریشانی
روزه ی کله گنجشکی-روزه ای که بچه ها تا نیمه های روز می گیرند
روز هفتاد هزار سال-روز قیامت
روزه ی گنجشک-روزه ی کله گنجشکی
رو زیاد کردن-پر رو شدن-توقع زیادی داشتن
رو شدن-آشکار شدن-فاش شدن
رو شدن دست کسی-مچ کسی باز شدن-حیله ی کسی آشکار شدن
روشن شدن-نشئه شدن-مست شدن-سرحال آمدن
روشن کردن چراغ اول-نخستین پولی که معرکه گیران از تماشاچیان می گیرند
رو شور-سفیداب
رو شویی-ظرف یا دستگاهی که برای شستن دست و صورت نصب می کنند
روضه خواندن-سخنان بی فایده گفتن-آه و ناله کردن
روغن از ریگ کشیدن-کاری محال انجام دادن
روغن حیوانی-روغنی که از جوشاندن و تصفیه ی کره به دست می آورند-روغن زرد
روغن داغ-روغن گداخته
روغن ریختن و عسل جمع کردن-نهایت پاکیزگی و نظافت
روغن زرد-روغن حیوانی
روغن کاری-روغن زدن به هر نوع دستگاه
روغن کرمانشاهی-روغنی که در کرمانشاه از شیر گاو و گوسفند به دست می آورند و به ترین روغن زرد است
روغن گرفتن از آب-از هر اتفاق خوب یا بدی به سود خود بهره گرفتن
روغن مالی-روغن زدن به دستگاه
روغنی-آلوده به روغن
رو قوز آمدن-سر لج افتادن
روکار-روی بنا-نمای عمارت-آن چه که در بیرون چیزی کار شده است
روکاری-کار روی بنا یا چیزی
رو کردن-روی آوردن-آشکار کردن-به رخ کشیدن
روکش-پوشش یا ورقه ای که روی چیزی می کشند
روکش درکش کردن-ساخت و پاخت کردن
رو کشیدن-به کسی برای نزدیکی کردن تکلیف کردن
رو گرفتن-چهره ی خود را پوشاندن
روگیر کردن-در رودربایستی ناگزیر به انجام کاری کردن-نگا. روبند کردن
روگیری-چهره پوشاندن از نامحرم-شرم و حیا
رومیزی-منسوب به میز
رو نشان دادن-چهره نمایاندن
رونما-هدیه ای که داماد یا پدر داماد به عروس می دهد-دیدن روی عروس در نخستین بار
روی باد هوا بودن-سست و بی پایه بودن
روی پا بند نبودن-آرام و قرار نداشتن
روی پای خود ایستادن-به خود متکی بودن-به دیگران نیاز نداشتن
روی چشم-اطاعت می شود !
روی خود کشیدن-رو کشیدن
روی خون افتادن زن آبستن-بچه انداختن
رویخی-فرنی-نوعی دسر که از نشاسته و شکر درست می کنند
روی داریه ریختن-رسوا و بی آبرو کردن-برملا کردن-آشکار کردن
روی دایره ریختن-روی داریه ریختن
روی دست کسی بلند شدن-کاری را به تر از کسی انجام دادن
روی دست کسی گذاشتن-به کسی تحمیل کردن
روی دست کسی ماندن-به فروش نرفتن-باد کردن
روی دوش کسی سوار شدن-بر کسی مسلط شدن
روی زمین سفت نشاشیدن-به مقاومتی بر نخوردن
روی سر گذاشتن و حلوا حلوا کردن-نهایت احترام و حق شناسی را در حق کسی نشان دادن
روی سگ کسی بالا آمدن-تندخویی کردن-ناسازگاری کردن
روی شاخ بودن-مسلم بودن-قطعی بودن
روی شکم سیری-بدون تعهد-از سر بی خیالی
روی علت افتادن
روی غلتک افتادن-جریان دلخواه و طبیعی را به دست آوردن-دور برداشتن و سرعت گرفتن
روی کسی به زمین افتادن-شرمسار شدن به علت رد شدن تقاضا
روی چیزی (کسی) حساب کردن-به چیزی
روی کسی را به زمین انداختن-درخواست کسی را رد کردن
روی کسی نشدن-خجالت کشیدن
رویم به دیوار-هنگام گفتن مطلب ناخوشایندی می گویند
روی هم رفته-جمعن-بر روی هم
روی هم ریختن-توطئه کردن برای پیش بردن کاری-توافق در امری-رابطه ی عاشقانه و جنسی با هم پیدا کردن
روی هم گذاشتن چشم-بستن چشم-خوابیدن-گذشت کردن-صرف نظر کردن
رها کردن به امید خدا-دست کشیدن و به جریان روزگار واگذار کردن
ریپال کسی را در آوردن-پدر کسی را در آوردن
ریپ آمدن-فخر فروختن-به دروغ بر خود بالیدن
ریپ زدن-نامیزان کارکردن موتور
ریخت-شکل و قیافه-سر و وضع
ریختگی-ریزش
زیختن آب پاک روی دست کسی-یکسره نومید کردن کسی
ریختن پشم و پیله ی کسی-از میان رفتن قدرت کسی-ضعیف شدن کسی
ریختن توی دست و پا-فراوان یودن-همه جا پیدا شدن
ریختن روی دایره-روی داریه ریختن
ریختن مو-سخت وحشت کردن
ریخت و پاش-اسراف-گشاده دستی-افراط در مصرف
ریخت و روز-سر و وضع-شکل و حالت
ریخته پاشیده-درهم برهم-شلوغ پلوغ
ریز-خرد-کوچک
ریز حساب-جزییات صورت حساب-اقلام جزء سیاهه
ریز بار-باران ریز-ابری که باران ریز دارد
ریز بافت-پارچه یا فرش طریف
ریز بین-نکته سنج-بسیار دقیق-باریک بین
ریز بینی-نکته سنجی-دقت
ریز ریز-خرد شده-کاملن خرد
ریز ریز کردن-کاملن خرد و کوچک کردن
ریز نقش-دارای اندام کوچک و ظریف
ریزه پیزه-کوچک اندام-ریز نقش
ریزه خوانی کردن-غرغر کردن-نق زدن-ایراد گرفتن
ریزه خورده-خرده ریزه-وسایل کم بهای خانه
ریزه کار-باریک بین-دقیق-زیرک
ریزه کردن-خرد خرد کردن-قطعه قطعه کردن
ریزه میزه-ریزه پیزه
ریسک کردن-به کاری خطرناک دست زدن
ریسمان را طناب کردن-یک کلاغ چهل کلاغ کردن-اغراق کردن
ریسه رفتن-احتیار از دست دادن و پیچیدن نفس در گلو بر اثر خنده یا تاثر
ریسه شدن-پشت سر هم قرار گرفتن-به دنبال هم به جایی رفتن
ریسه کردن-ردیف کردن-قطار کردن-پشت سر هم قرار دادن
ریش از دست کسی خلاص کردن-خود را رها کردن-در رفتن
ریش بابا-نوعی انگور درشت دانه
ریش بز-گیاهی همیشه سبز و پرشاخه
ریش پروفسوری-ریشی که فقط روی چانه یلند شده است
ریش تپه-پر ریش-دارای ریش انبوه
ریش تراش-دستگاهی دارای تیغ برای تراشیدن ریش
ریش توپی-ریش تپه
ریش چیزی درآمدن-کهنه و منسوخ شدن
ریش خود را در آسیا سفید نکردن-تجربه داشتن
ریش دادن و ریش گرفتن-ضمانت کردن-متعهد شدن
ریش در دست کسی دادن-اختیار خود را به دیگری سپردن-کار خود را به دیگری واگذار کردن
زیش ریش-تار تار-از هم جدا

Previous Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 8 Next Entries بهترین خاطره من درباره کتابخوانی