ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 8

شدن-به اوج تمنا رسیدن-بسیار مشتاق شدن-بی تاب شدن
دل کسی آمدن-دل آمدن
دل کسی برای چیزی لک زدن-بسیار آرزومند چیزی بودن-سخت در حسرت چیزی بودن
دل کسی تاقچه نداشتن-بی نهایت رک و صریح بودن
دل کسی تو ریختن-دچار دلهره ی ناگهانی شدن-وحشت کردن
دل کسی خون بودن-سخت رنجیده بودن-بسیار اندوهناک بودن
دل کسی را آب کردن-به اوج تمنا رساندن-بسیار مشتاق کردن-بی تاب کردن
دل کسی را به دست آوردن-کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن
دل کسی را خون کردن-کسی را سخت رنجاندن
دل کسی را زدن-سیر شدن از چیزی-بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی
دل کسی روی دل آدم بودن-درد دیگران را درک کردن-با دیگران غمخواری کردن
دل کسی گرفتن-غمگین شدن-متاثر شدن
دل کندن-دست کشیدن-رها کردن
دل گرفتگی-غم-غمگین بودن
دل گرفتن-غمگین شدن-متاثر شدن
دلگرم-علاقه مند-مشتاق
دلگرمی-اطمینان خاطر-امیدواری
دلگشاد-بیرون آمده از غم و اندوه
دل گُنده-سهل انگار
دَلِگی-هیزی-چشم چرانی
دلمه-لخته-منعقد-سفت شده
دلمه شدن-بسته شدن
دلنگ و دلنگ-صدای زنگ و ناقوس
دل واپس-نگران-چشم به راه-مضطرب
دل واپسی-نگرانی-اضطراب
دل و جگر چیزی را بیرون آوردن-چیزی را به هم ریختن-نامرتب و درهم و بر هم کردن
دل و جگر زلیخا-تکه تکه-پاره پاره
دلو حاجی میرزا آقاسی-آدم بی قرار و پر تحرک
دل و حوصله-آمادگی-حاضر بودن برای انجام کاری-شور و اشتیاق
دل و دماغ-دل و حوصله
دل و دماغ نماندن برای کسی-حال و حوصله ای در کسی نبودن
دل و روده بالا آمدن-به حالت تهوع افتادن
دل و روده ی چیزی را در آوردن-اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن
دل و قلوه-احشای گاو و گوسفند
دل و قلوه ای-کسی که دل و قلوه می فروشد
دله-ظرف حلبی
دله-هرزه-چشم چران-پرخور
دله بازی-رفتار آدم دله
دله دزد-آفتابه دزد-دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است
دله دزدی-عمل دله دزد
دله کاری-پرداختن به کارهای پست و کم درآمد
دله کردن-کسی را به دلگی عادت دادن
دلی از عزا درآوردن-پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن-به خوشی ساعتی را گذراندن
دلِی دلِی-حاشا-انکار
دم-هنگام
دمار از کسی درآوردن-کسی را سخت آزار دادن-کشتن
دماغ-حال و حوصله-رغبت-علاقه-کبر و خودپسندی-مُف-خلط بینی
دماغ تیز داشتن-شامه تیز داشتن
دماغ چاق بودن-سر حال بودن-تندرست بودن
دماغ چاقی-احوال پرسی
دماغ خشکی-بی مغزی-دیوانگی
دماغ را بالا کشیدن-اظهار نارضایتی کردن
دماغ سوختگی-خجالت زدگی-ناکامی
دماغ سوخته-خجالت زده-شکست خورده
دماغ سوخته شدن-بور شدن-خجالت زده شدن-ناکام شدن
دماغ کسی چاق بودن-سالم و تندرست بودن-سر حال بودن
دماغ کسی را سوزاندن-کسی را ناکام کردن-در حسرت گذاشتن
دماغ گنده-ثروتمند-سرشناس
دمامه-زن خشن-زن بی حیا و پاچه ورمالیده-آپارتی
دَم باریک-نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است
دَم باز-چاپلوس-متملق
دم بازی-چاپلوسی-تملق
دَمب چیزی را چسبیدن-کاری را پی گیری کزدن و ادامه دادن
دم ِ بخت-دختری که به سن ازدواج رسیده است
دُم بریده-زرنگ و ناقلا-بدجنس
دمبکی-دمبک زن-بی ادب و نفهم
دمبل و دیمبو-صدای دایره و دمبک-صدای بزن و بکوب
دم به تله ندادن-با احتیاط رفتار کردن-خطر نکردن
دم به خمره زدن-باده گساری کردن-شراب خوردن
دُم به دست دادن-بهانه به دست دادن-خود را گیر انداختن
دم به ساعت-هر ساعت-هر لحظه
دمپایی-کفش راحتی خانه
دَم ِ پَر کسی رفتن-نزدیک کسی رفتن-به کسی پناه بردن
دَم پهن-نوعی انبر دست که نوک پهن دارد
دُم توی پا گرفتن-شکست خورده رفتن-نامید و ساکت شدن
دُم توی تاقچه گذاشتن-خود را گرفتن-لوس و ننر شدن
دم حجله کشتن گربه-زهر چشم گرفتن برای نخستین بار
دم خروس از آستین کسی پیدا بودن-آشکار بودن نشانه ی کار خلاف
دم خروس در دست داشتن-بهانه داشتن
دم خود را روی کول گذاشتن-گریختن-شکست خورده رفتن
دمخور-مصاحب-معاشر-همنشین
دَم دادن-دل دادن-جرات دادن-گستاخ کردن
دُم دار-پر رو-وقیح-دریده
دَم دار-هوای گرم و پر رطوبت
دُم در آوردن-گستاخ شدن-پر رو شدن-جرات یافتن
دم ِ دست-آماده-حاضر-در دسترس
دم دما-نزدیک-حدود-حوالی
دمدمی-دو دل-مردد-کسی که هر ساعت خوی و حالت دیگری دارد
دمدمی مزاج-دمدمی
دَمَر-دراز کشیده روی سینه و شکم
دمر خوابیدن-روی سینه و شکم خوابیدن
دمرو-کسی که دمر خوابیده
دَم ریز-پشت سر هم-پیاپی-متوالی
دم زدن-حرف زدن-اعتراض کردن-جیک زدن
دُم سیاه-نوع مرغوب برنج گیلان-کبوتری که دم سیاه دارد
دُم سیخ شدن-سقط شدن-مردن
دُم سیخ کردن-دُم سیخ شدن
دُم عَلم کردن-اظهار وجود کردن-حالت تعرض به خود گرفتن
دَمَغ-افسرده-ناراحت-خیت
دَم ِ قیچی-بریده ها و ریزه های پارچه
دم کار گرفتن-به کار واداشتن
دَم کردن-ریختن آب جوش روی چای و مانند آن و حرارت دادن آن ها-گذاشتن برنج جوشانده بر روی آتش تا آب آن بخار شود
دَم کرده-پر رطوبت-باد کرده
دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن-به طنز کسی را محترم شمردن
دَم کسی را دیدن-رشوه دادن-آجیل دادن
دُم کسی را گرفتن-از کسی پی روی و تقلید کردن-کسی را رها نکردن
دم کسی لای تله گیر کردن-دچار سختی شدن-به بلا گرفتار شدن
دَم کشیدن-رسیدن و پختن چای-برنج و مانند آن ها
دُم کلفت-پول دار-مقتدر
دُم کله پز را گرفتن-رفتن کسی بی سر و پا و آمدن کسی بی سر و پاتر به جای او
دَمکنی-پارچه ای کلفت که برای جلوگیری از بیرون رفت بخار و دم کشیدن برنج یا چای بر روی دیگ یا قوری می گذارند
دم کوتوله-کوتاه قامت-چیز کوچک
دم گاو به دست آوردن-قدرت و موقعیتی به دست آوردن-وسیله ای برای معاش به دست آوردن
دَم گرفتن-همنوایی کردن در خواندن و سرود-کنایه از توافق و پشتیبانی
دُم گرفتن-پشت سر هم ایستادن
دُم لابه-چاپلوسی-تملق
دم موشی-هر چیز باریک و دراز
دَم نقد-آماده-حاضر
دم و دستگاه-ثروت-بیا و برو-تجمل-مکنت و دارایی
دم و دستگاه چیدن-اسباب و آلات چیدن
دم و دود-مجلس گرم مهمانی-دود تریاک و شیره و سیگار و چپق
دمه گیر-خفه کننده-نفس گیر
دُم ِ هم کردن-مطابق یکدیگر کردن-دو کناره ی چیزی را بر هم نهادن
دمیدن توی لوله ی شیپور-خوابیدن و خرناس کشیدن
دنبال کردن-تعقیب کردن-اصرار و پافشاری کردن-پی گیری کردن
دنبال کسی فرستادن-کسی را احضار کردن
دنبال کسی گذاشتن-در پی کسی دویدن-کسی را تعقیب کردن
دنبال کون کسی افتادن-دنباله رو کسی بودن-تابع و مقلد کسی بودن
دنبال نخود سیاه فرستادن کسی-کسی را از سر وا کردن-به دنبال چیزی واهی فرستادن
دنباله رو-پی رو-مقلد
دنبه تاو دادن برای کسی-به کسی بی اعتنایی کردن-فخر فروختن به کسی
دندان-گاز
دندان پر کردن-ترمیم دندان آسیب دیده
دندان تیز کردن-طمع کردن
دندات روی جگر گذاشتن-طاقت آوردن-تحمل کردن-تاب آوردن
دندان شکن-قاطع-محکم
دندان طمع از چیزی کشیدن-از چیزی چشم پوشیدن-دست کشیدن-رها کردن
دندان عاریه-دندان مصنوعی
دندان غروچه (قروچه)-ساییدن دندان ها به یکدیگر به هنگام خشم یا در خواب
دندان کسی پیش کسی گیر کردن-عاشق کسی شدن-شیفته ی کسی شدن
دندان کسی را شمردن-رگ خواب کسی را به دست آوردن-کسی را تحت تاثیر و نفوذ قرار دادن
دندان گِرد-طمع کار-آزمند-گران فروش
دندان گیر-قابل خوردن و جویدن-قابل توجه-پر سود
دندانه دندانه-دارای برجستگی ها و بریدگی هایی در کناره
دنده چاق کردن-سرعت گرفتن به هنگام رانندگی
دنده کج-کج خلق-یکدنده
دنده ی کسی خاریدن-میل به کتک خوردن داشتن-کرم داشتن-تن کسی خاریدن
دنده کشیدن-دنده ی اتوموبیل را پیاپی عوض کردن
دنده نهادن-قبول کردن-رغبت کردن
دَنگ-صدای به هم خوردن دو چیز
دَنگ-حیران و آشفته-سرگشته و شیدا
دُنگ-سهم-حصه
دَنگال-جادار-بسیار فراخ
دنگ انداختن-نزدیکی جنسی کردن
دنگ دنگ-صدای برخورد دو چیز سخت به هم
دنگ کسی گرفتن-هوس نابه جا کردن برای انجام کاری-تصمیم ناگهانی برای کاری گرفتن
دنگ و دیوانه-خُل و احمق-سخت داغ
دنگ و فنگ-طول و تفصیل-مقدمه چینی فراوان-تشریفات زیاد
دُنگی-دانگی
دنیا آمدن-زاده شدن
دنیا پسند-آن چه که همه بپسندند
دنیا دست کیست؟-پرسش از کسی که کاملن بی خیال و بی غم زندگی می کند
دنیا دیده-آزموده-سرد و گرم چشیده
دوا-واجبی-مشروبات الکلی
دوا به خورد کسی دادن-مسموم کردن-به زور به کسی دارو یا مشروب خوراندن
دو آتشه
دوا خور-معتاد به الکل
دوا خور کردن-عرق خور کردن-مسموم کردن
دوا خوری-عرق خوری-مجلس صرف مشروبات الکلی
دوا دادن-دوا خوراندن-مسموم کردن-مشروب خوراندن
دوا درمان-مداوا-معالجه
دوا شور-شستن فرش با نوعی دوای جلا دهنده
دوا شور کردن-شستن فرش با دوا
دوا گُلی-دوا قرمز-پرمنگنات
دوا قرمز-پرمنگنات
دُوال بازی کردن-حقه بازی کزدن-فریب به کار بردن
دُوال پا-آدم سمج
دوام آوردن-استقامت کردن
دو آمدن-دور برداشتن-شاخ و شانه کشیدن-قیافه گرفتن
دوام کردن-دوام آوردن
دو بامبی-دو دستی-با دو دست
دو به دو-دو تا دو تا
دو برجی-کبوتری که در یک جا بند نمی شود
دوبل-دو برابر
دوبلاژ-برگردان گفت و گوی فیلم به زبان دیگر
دوبلور-دوبله کننده
دوبله-دو برابر-دوبلاژ
دوبله ایستادن-نگه داشتن اتوموبیل در کنار یک اتوموبیل دیگر
دو به دست کسی افتادن-به دست آوردن فرصت برای اعمال نظر-قدرت نمایی یا انتقام جویی
دو به دست کسی دادن-به کسی فرصت انجام کاری دادن-به کسی بهانه دادن
دو به هم انداز-فتنه انگیز-سخن چین
دو به هم اندازی-فتنه انگیزی-سخن چینی
دو به هم زن-دو به هم انداز
دو به هم زنی-دو به هم اندازی
دو پا داشتن، دو پا هم قرض کردن-به چابکی گریختن
دو پا در یک کفش کردن-سماجت و اصرار کردن
دو پشته-دو ردیفه-دو ترکه
دو پشته سوار شدن-دو نفری بر ستور یا وسیله ی نقلیه سوار شدن
دو پول-مبلغ بسیار ناچیز و اندک
دو پولی-کالای بی ارزش
دو پهلو-دارای ابهام-کنایه دار
دو پهلو حرف زدن-مبهم سخن گفتن
دو تا شدن-خم شدن-دو لا شدن
دو ترکه سوار شدن-دو پشته سوار شدن
دو پا-انسان
دو پوسته-دو چیز به هم پیوسته
دو جین-دوازده تا
دوختن چشم-زل زدن-با دقت چیزی را نگاه کردن
دوخت و دوز-خیاطی
دوخته فروش-کسی که پارچه بخرد-از آن لباس بدوزد و برای فروش عرضه کند
دود-دخانیات-مواد مخدر
دود از کله ی کسی برخاستن-سخت شگفت زده شدن-حیرت بسیار کردن
دو دانگ-یک سوم-مقدار اندک-کم
دود چراغ-کشیدن شیره
دود چراغ خوردن-زحمت کشیدن-تحمل رنج کردن-استخوان خرد کردن
دود چیزی تو چشم کسی رفتن-سودش به کسی و زیانش به دیگری زسیدن
دود دادن-ضد عفونی کردن-گذاشتن گوشت و ماهی در معرض دود غلیظ برای فساد ناپذیر کردن آن
دود دادن سبیل کسی-ادب کردن-تنبیه کردن-شکست دادن
دو دستگی-اختلاف عقیده-عدم اتفاق
دو دستی-با هر دو دست
دو دستی تقدیم کردن-با رضایت خاطر و احترام دادن
دود شدن و به هوا رفتن-گم و ناپدید شدن-آب شدن و به زمین فرو رفتن-محو و نابود شدن
دود ِ کلفت-دود مواد مخدر
دود گرفتن-پُک زدن
دود گرفته-بوی دود گرفته-دودآلود-دود زده
دو دل-مردد-بی تصمیم
دو دلی-تردید-بی تصمیمی
دود ِ نازک-دود سیگار و قلیان و چپق
دود و دم داشتن-بساط چای و قلیان یا تریاک گستردن
دو دو زدن-تکان تکان خوردن
دو دوزه بازی-دو رویی-کلک زنی
دو دو کردن-دویدن
دودی-اهل دود-سیگاری-تریاکی-معتاد به دخانیات
دور-بار-دفعه-نوبت
دورادور-اطراف-پیرامون-گرداگرد
دور از جناب ب-لانسبت
دور از شما ب-لانسبت
دور افتادن-فاصله گرفتن-پرت افتادن
دور افتادن-نزد این و آن رفتن-با هر کسی دیدار کردن
دور اندیش-پایان نگر-پیش بین-عاقبت اندیش
دور اندیشی-پایان نگری-عاقبت اندیشی
دو راهی-آن جا که راه دو شاخه می شود
دور برد-دارای برد زیاد
دور برداشتن-گرم شدن-مبالغه کردن-کش دادن-عصبانی شدن
دوربین انداختن-دید زدن-چشم چرانی کردن
دور پرواز-پرواز کننده تا فاصله های بسیار
دور تا دور-گرداگرد-اطراف
دور تسبیح-بسیار و بی شمار
دور چیزی را خط کشیدن-چیزی را کنار نهادن-دست کشیدن از چیزی
دور چیزی را قلم گرفتن-چیزی را ترک کردن-کنار نهادن
دورخیز کردن-دویدن از دور برای پریدن از روی چیزی
دور دست-جایی دور
دور ریختن-دور انداختن-بیرون ریختن
دور زدن-چرخیدن و تغییر جهت دادن
دور سر چرخاندن و دادن-صدقه دادن
دور سر گرداندن-بلاتکلیف گذاشتن-معطل گذاشتن
دور علم کسی جمع شدن-دور کسی گردآمدن و از او پشتیبانی کردن
دور کسی یا چیزی را خیط کشیدن-با کسی قطع رابطه کردن-از خیر کسی یا چیزی گذشتن
دور کسی گشتن-قربان صدقه ی کسی رفتن
دور گرفتن-به چرخش افتادن-پشت سرهم سخن گرفتن
دو رگه-از دو نژاد محتلف
دو رو-لباسی که از هر دو طرف می توان آن را پوشید-آدم غیر صمیمی و فرصت طلب
دور و بر-اطراف-پیرامون
دور و دراز-فراخ و وسیع
دو رویی-تزویر-عدم صمیمیت
دوره-مهمانی-زمانه
دوره ی آخرالزمان-روزگار آشفته و پر ظلم و فساد
دوره افتادن-گرداگرد شهر گشتن-به دیدار هر کسی رفتن
دوره انداختن-مهمانی ادواری میان عده ای برقرار کردن-کسی را به این سو و آن سو فرستادن
دوره کردن-درسی را دوباره و سه باره خواندن-حلقه زدن به دور چیزی یا کسی
دوره گرد-غیر ثابت-دست فروش
دوری-ظرف غذاخوری پهن
دوری و دوستی-دوری برای دوام و پایداری دوستی لازم است
دو زار-دو هزار-دو قران-دو ریال
دو زاری-سکه ی دو ریالی
دو زاری کسی افتادن-به اشارات و کنایات پی بردن
دو رانو نشستن-نشستن چون شتر که نشانه ی ادب است
دوز و کلک-توطئه-مقدمات طرح کاری نامشروع
دوز و کلک سوار کردن-توطئه چیدن-مطالبی را خلاف واقع جلوه دادن
دوستی خاله خرسه-دوستی از روی نادانی که موجب زیان شود
دو سر قاف-دشنامی زشت که گاه برای شوخی نیز گفته می شود
دو سره بار کردن-از دو جا سود بردن-دو لپی خوردن
دوسیه-پرونده
دو شاخ-دارای دو شقه
دو شاخه-چوب دو شاخه ی درخت که کودکان از آن تیرکمان می سازند-رابط میان وسیله ی برقی و پریز برق
دوش فروش-ربا خوار
دوش فنگ-نهادن قنداق تفنگ در کف دست و لوله ی آن بر دوش
دو شکمه-آن که در بازی به جای دو نفر بازی می کند
دوش گرفتن-زیر دوش ایستادن و خود را شستن
دوشیدن-به ناحق و فریب از کسی پولی گرفتن
دو علی گلابی آمدن-بچه ترساندن-تهدید توخالی کردن-توپ و تشر آمدن
دوغ و دوشاب یکی بودن-فرقی میان خوب و بد نبودن
دو قلو-دو بچه ی همزاد
دو قورت و نیمش باقی بودن-با وجود بهره بردن فراوان هنوز ناسپاس بودن
دو کرپا-چمباتمه
دوگلاسی-سبیل نازک قیطانی
دول-آلت مردی به زبان کودکان
دو لا-دو لایه-دو تا-خمیده
دولاب-گنجه-کمد-قفسه
دولابچه-کمد کوچک
دو لا پهنا-پارچه ای که عرض آن دو برابر عرض پارچه های معمولی است
دو لا پهنا حساب کردن-دو برابر بهای خقیقی حساب کردن
دو لا شدن-خم شدن-تعظیم کردن
دو لبه-دارای لب کلفت
دو لُپه خوردن-با خرص و ولع خوردن-لقمه های بزرگ برداشتن
دو لُپی خوردن-دو لُپه خوردن-هم از آخور خوردن-هم از توبره
دولت سرا-تعبیری احترام آمیز از خانه ی کسی
دولت منزل-دولت سرا
دو لَتی-در دو لنگه ای
دو لول-اسلحه ای بلند دارای دو خانه برای فشنگ گذاری
دوما-در ثانی-دیگر آن که-دوم آن که
دوم از آن-در ثانی-دوم آن که
دومندش-دوم از آن
دون-برنج خوب نپخته-دانه هایی که به پرندگان می دهند
دون پاشیدن-دانه دادن به پرندگان-در باغ سبز نشان دادن-وعده دادن
دوندگی-سعی و کوشش
دو هوا شدن-بیمار شدن به دلیل تغییر هوا
دویدن توی حرف کسی-حرف میان حرف آوردن-حرف کسی را قطع کردن
دهان به دهان شدن-بحث و مجادله کردن-با پست تر از خود جر و بحث کردن
دهان به دهان گذاشتن-دهان به دهان شدن
دهان پر کن-بدون ارزش و اهمیت واقعی
دهان کسی آستر داشتن-قدرت خوردن خوردنی های بسیار داغ و تند را داشتن
دهان کسی بوی شیر دادن-با وجود کوچکی کار بزرگ کردن و نتوانستن
دهان کسی چاک و بست نداشتن-ناتوان بودن در رازداری
دهان کسی چاییدن-آرزوی محال داشتن-از عهده ی چیزی بر نیامدن
دهان گیره-غذای اندکی که میان دو غذای اصلی می خورند
ده کوره-ده یا شهر کوچک عقب افتاده و بدون امکانات
دُهُل دریده-بی شرم-ناپارسا
دهل کسی را زدن-کسی را از کار برکنار کردن
ده مرده حلاج بودن-بسیار زرنگ و کاری بودن
دهن-واحد آواز خواندن
دهن بسته-حیوان
دهن بین-آن که به گفته ی این و آن عمل می کند
دهن پاره-بد زبان-بی حیا-کسی که نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد
دهن تر کردن-اندکی نوشیدن-لو دادن
دهن خود را آب کشیدن-دهان خود را طاهر کردن-استغفار کردن
دهن دره-خمیازه
دهن کجی-ادا و شکلک به قصد مسخره کردن-بی اعتنایی
دهن کجی کردن-ادا و شکلک در آوردن برای مسخره کردن-بی اعتنایی کردن
دهن کسی آب افتادن-به طمع افتادن-میل شدید پیدا کردن
دهن کسی را آب انداختن-کسی را به طمع انداختن-میل شدید در کسی ایجاد کردن
دهن کسی را سرویس کردن-کسی را خونین و مالین کردن-به حساب کسی رسیدن
دهن کسی گرم بودن-خوش سخن و مجلس آرا بودن
دهن کسی لق بودن-رازدار نبودن
دهن لق-کسی که راز خود و دیگران را بازگوید
دهنه-لگام چارپایان-دهانه ی بازار
دهنه سرخود-بی بند و بار
دهنه ی کسی را کشیدن-جلو حرف زدن کسی را گرفتن
دهنی شدن-آب دهان خوردن به غذا یا چیزی
دهنی کردن-آب دهان زدن به غذا یا چیزی
د ِهه !-کلمه ای برای پرسش به معنی چرا چنین می کنی؟ چرا چنین می گویی؟ یا برای بیان اعتراض به کاری
دیالله-زود باش دیگه !
دیپلم-مدرک پایانی دبیرستان-گواهی نامه-تصدیق
دیپلمه-کسی که دیپلم دارد
دید زدن-چشم چرانی کردن-دور و بر را نگاهی انداختن
دیدن چیزی از چشم کسی-از او دانستن-به حساب او گذاشتن
دیدن دم کسی-دم کسی را دیدن
دیدن کردن-عیادت کردن-زیارت کردن-ملاقات کردن
دید و بازدید-ملاقات خویشان و دوستان با یکدیگر
دیر به دیر-هر از گاهی-هر از چندی-دیر دیر
دیر جوش-آن که دیر الفت و دوستی پیدا می کند
دیر چسب-دیر آشنا
دیر دم-آن چه که دیر دم می کشد
دیر رس-میوه ای که دیر می رسد
دیر فهم-کند ذهن-کودن
دیر کرد-تاخیر-تعویق
دیر کردن-تاخیر کردن
دیروزه (دیروزی)-قدیمی-غیر متجدد
دیزی-ظرفی سفالی یا فلزی که در آن آبگوشت می پزند-آبگوشت
دیزی پشت سر کسی بر زمین زدن-بی اعتنایی کردن به قهر کردن و رفتن کسی
دیزی دِهناری-آدم بی ظرفیت و کم طاقت
دیگ بار گذاشتن-گذاشتن دیگ غذا بر اجاق
دیگ بخار-دستگاه تولید بخار
دیگ به سر-لو لو
دیگجوش-خوراکی مانند آش که در شب های جمعه و عید می پختند
دیگ و بادیه را گرو گذاشتن-بسیار تهی دست و بی چاره شدن
دیم-زراعتی که از آب باران آبیاری می شود
دیم دیم-ساز به زبان کودکان
دیم کار-کشاورزی که کشت خود را دیم زراعت می کند
دیم کاری-کشاورزی دیم
دیمی-کشت که از آب باران آبیاری شود-بدون برنامه و حساب-بی هدف
دیمی حرف زدن-سخن گفتن بدون اندیشیدن-حرف بی هوده و مفت زدن
دیوار به دیوار-بی فاصله-به هم چسبیده
دیوار حاشا بلند است-به آسانی می توان موضوع را انکار کرد
دیوار را یک طرفه کاه گل کردن-یک طرفه قضاوت کردن
دیوار کوتاه-کنایه از زبونی و ناتوانی
دیوار کوب-پرده یا فرشی که برای زینت به دیوار می آویزند
دیوار مردم بالا رفتن-دزدی کردن
دیوان بلخ-جای بی انصافی و ستم رانی
دیوان کردن-انتقام گرفتن-قصاص گرفتن
دیوانه بازی-انجام کارهای ابلهانه و نابخردانه
دیوانه ی کسی بودن-عاشق بی قرار کسی بودن
ذات کسی خراب بودن-بد اصل و نسب بودن-اصالت نداشتن-بد جنس بودن
ذات نداشتن-ذات کسی خراب بودن
ذاق و زوق-زن و بچه-سر و صدا و نق نق بچه
ذباله دانی-هر مکان کثیف-بی نظم و بی ارزش
ذُق ذُق زدن-سوزش داشتن زخم
ذُق ذُق کردن-تیر کشیدن زخم-سوزش داشتن اندام دارای درد
ذُق زدن-بهانه گرفتن و گریه کردن-نق زدن
ذکر گفتن-پی در پی دعا خواندن
ذکر مصیبت-بیان درد-یادآوری رنج های خاندان محمد و به ویژه حسین
ذِله آمدن-به ستوه آمدن-خسته و عاجز شدن
ذِله آوردن-به ستوه آوردن-خسته و عاجز کردن
ذِله شدن-ذله آمدن
ذِله کردن-ذله آوردن
ذلیل شدن-خوار و زبون شدن-بیچاره شدن
ذلیل شده-خوار و زبون-دشنام و نفرینی که زنان به کودکان بسیار شیطان خود می دهند
ذلیل مرده-ذلیل شده
ذوق زده-بسیار خوش حال
ذوق زده شدن-ناگهان بسیار خوش حال شدن-از شادمانی بسیار و ناگهانی بیمار شدن
ذوق کردن-خوش حال شدن-شاد شدن
زائو-زنی که زاییده و در بستر است
زابرا-از خواب پریده-بد خواب-عصبی
زاپاس-ذخیره-یدک-آدم بی مصرف و زوار دررفته
زاچ-زائو
زاچی-روزهای استراحت پس از زایمان
زاد و رود-زاد و ولد-فرزندان
زار-کوتاه شده ی زایر
زار-کوتاه شده ی هزار برای ریال
زار-نا به سامان-خراب-بد
زار بودن کار کسی-پیچیده و دشوار بودن کار کسی
زار زار-گریه ی شدید
زار زار گریه کردن-سخت گریه کردن
زار زدن-سخت گریه کردن
زار زدن لباس به تن-ناجور و نامناسب بودن لباس
زار و نزار-زرد و ناتوان-بد حال و بیمار
زاغ-دارای چشمان آبی رنگ
زاغ چشم-کسی که چشمان آبی رنگ دارد
زاغ سیاه کسی را چوب زدن-پنهانی مراقب کسی بودن
زاغ گرفتن-مسخره کردن-شیشکی بستن
زاغ و زوغ-فرزندان خردسال-نق-غر و لند
زاغول-دارای چشمان آبی رنگ
زاغه-جای نگاه داری گاو و گوسفند-حانه ی بسیار محقر-انبار مهمات
زاغه نشین-کسی که در خانه ای محقر و آغل مانند زندگی می کند
زاق-چشم زاغ چشم
زال-کسی که موهای سر و ابرو و مژه های سفید دارد
زالو-آدم سمج
زالو انداختن-کرم زالو به تن بیمار انداختن تا خون فاسد را بمکد
زال و زندگی-وسایل زندگی-اسباب معیشت
زاله-کناره ی برآمده ی جوی-مرز کشتزار
زاله بندی-مرزبندی در کشتزار-کرت بندی
زانو-قطعه ی استوانه ای با زاویه های گوناگون برای تغییر مسیر لوله یا گرفتن انشعاب
زانو انداختن شلوار-کش آمدن پارچه ی شلوار در قسمت زانو
زانو بند-پارچه ی کشی حلقه مانند که برای حفاظت زانو در برابر ضربه یا در رفتگی بزر آن می بندند
زانو زدن-برای تعظیم زانو بر زمین زدن
زانویی-زانو
زاییدن زیر کاری-کاری را به دلیل دشواری به پایان نرساندن
زاییدن گاو کسی-به دردسر بزرگی گرفتار آمدن
زبان آدم سر کسی نشدن-به حرف منطقی تن ندادن و آن را نپذیرفتن
زبان باز-کسی که با چرب زبانی به مقصود خود می رسد
زبان باز کردن-توانایی گفتار پیدا کردن
زبان بازی-چرب زبانی-لفاظی-چاپلوسی
زبان به چیزی باز کردن-چیزی را بر زبان آوردن
زبان به دهان کسی گذاشتن-به کسی حرف یاد دادن-حرف توی دهان کسی گذاشتن
زبان به دهان نگرفتن-پیوسته گریه کردن-آرام نگرفتن
زبان بسته-برای تحقیر به آدم های بی عرضه یا کم آزار گفته می شود
زبان بندان کردن-دهان همه را با ایجاد وحشت بستن و سپس چاپیدن
زبان پس قفا-نوعی گل است
زبان تر کردن-سخن گفتن
زبان تلخی-درشت گویی-گفتار خشن
زبان چرب و نرم داشتن-گفتار خوشایند و فریبنده داشتن
زبان خود را گاز گرفتن-از گفتن سخن نا به جا پشیمان شدن-از سخن گفتن خودداری کردن
زبان دراز-بی ادب-گستاخ-کسی که با گستاخی خارج از حد خود سخن بگوید
زبان درازی-گستاخی در سخن گفتن-عمل آدم زبان دراز
زبان درازی کردن-با گستاخی و بی ادبی خارج از حد خود سخن گفتن
زبان درآوردن-آغاز سخن گفتن کودک
زبان در قفا-زبان پس قفا
زبان را گاز گرفتن-از گفتن سخنی پشیمان شدن
زبان ریختن-سر و زبان داشتن-با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن
زبان ریزی کردن-زبان ریختن
زبانزد شدن-معروف شدن-فاش شدن
زبان زدن-سخن گفتن-نوک زبان را به قصد چشیدن به غذایی زدن
زبان زرگری-زبانی قراردادی که گروهی در میان خود بدان سخن گویند و دیگران آن را نفهمند
زبان فهم-کسی که مطلب یا سخنی را خوب در می یابد
زبان کسی را موش خوردن-سکوت کردن-با وجود ضرورت سخن نگفتن
زبان کسی گرفتن-لکنت زبان داشتن
زبان کوچک-گوشت زبان شکل آویخته در حلق
زبان کوچکه-زبان کوچک
زبان گرفتن-لکنت زبان-از حالات و گفتار مرده یاد کردن و دیگران را گریاندن
زبان گرفتن-کسی را با زبان خوش آرام کردن
زبان گز-چیز تند و تیز
زبان گزه رفتن-زبان گزیدن-لب به دندان گرفتن
زبان گیره-وسیله ای که پزشک با آن زبان بیمار را هنگام معاینه گرفته و نگاه می دارد
زبان مادر شوهر-نوعی گیاه خار داراز تیره ی کاکتوس
زبان مرغی-زبانی ساختگی مانند زبان زرگری
زبان مو درآوردن-بسیار گفتن و نتیجه نگرفتن
زبان نفهم-کودن-بی شعور
زبانی-شفاهی
زبر-خشن-غیر لطیف
زبر و زرنگ-چابک و فرز
زیر و زبر گذاشتن-اعراب گذاشتن بر حروف
زبون-حقیر-توسری خور
زبیل-آشغال-زباله
زپرتو-ضعیف-بی دوام
زپرتی-چیز یا شخص ناتوان-زوار در رفته-بی زور
زت زیاد-کوناه شده ی “عزت زیاد” در زبان لوطی ها
زحرکش شدن-یا شکنجه و آزار زیاد کشته شدن
زجرکش کردن-به زجر و شکنجه کشتن
زحمت دادن-اسباب زحمت شدن-کنایه از شوهر زنی بودن
زحمت دادن به خود-خود را به زحمت انداختن
زحمت کش-کارگر-پیشه ور
زحمت کشیدن-کار کردن
زحمت را کم کردن-رفع مزاحمت کردن
زخم زبان-نیش زبان-آزردگی از سخن کسی
زخم و زیلی-خونین و مالین-پر زخم
زخمه-ضربه ای که برای نواختن به تار می زنند.
زدگی-لک یا خرابی در میوه یا پارچه
زدن برای کسی-پشت سر کسی بدگویی کردن-مورد بدبینی قرار دادن
زدن بر سر کسی-به کسی ستم روا داشتن-کسی را تحقیر کردن
زدن بر طبل بیعاری-خود را به بی دردی زدن
زدن به آن راه-خود را به ناآگاهی زدن
زدن به تخته-برای جلوگیری از چشم زخم و برای تعریف و تشویق گفته می شود
زدن به تور-به چنگ آوردن-تصاحب کردن
زدن به چاک-در رفتن-جیم شدن
زدن به سر کسی-ناگهان فکری به سر کسی آمدن-عقل خود را از دست دادن
زدن به سیم آخر-آخرین چاره را به کار بردن حتا اگر به ضرر باشد-خود را به لاقیدی زدن و به عاقبت کار نیاندیشیدن
زدن به صحرای کربلا-مطلبی را به صورت اشاره و کنایه گفتن-روال سخن را به موضوع خاصی برگرداندن
زدن به قدش-دست دادن به شیوه جاهلی که با صدا همراه است و هنگام رسیدن به توافق در انجام کاری گویند
زدن به کمر کسی-نوعی نفرین و دشنام است
زدن به کوچه ی علی چپ-خود را به آن راه زدن-خود را به نادانی
زدن به کوه-عاصی شدن و سلاحی برگرفتن و به کوه پناه بردن
زدن به هر دری-برای رسیدن به مقصود به هر جا و هر کسی متوسل شدن
زدن خود به آن راه-خود را به نادانی
زدن رای کسی-کسی را از تصمیمی منصرف کردن
زدن زیر آواز-بی مقدمه به خواندن پرداختن
زدن نفوس بد-گفته ی کسی را به فال بد گرفتن-فال زدن
زدُ وازد-زیر و رو کردن کالا و سوا کردن نوع به تر
زد و بند-ساخت و پاخت-بند و بست-توطئه
زد و بندچی-توطئه گر-ساخت و پاخت کننده
زد و بند کردن-ساخت و پاخت کردن-توطئه کردن
زد و خورد-کتک کاری-دعوا و مرافعه
زده-صدمه دیده-سوراخ شده-خراب
زده دار-دارای لکه یا خراش و آسیب
زده شدن (از چیزی یا کسی)-دلزده شدن-بیزار شدن
زرت-صدای باد در کردن یا شیشکی
زرت چیزی (یا کسی) درآمدن-فرسوده و خراب شدن-درب و داغان شدن
زرت چیزی (یا کسی) دررفتن-زرت چیزی درآمدن
زرت کسی قمصور شدن-به وضع بد و خنده داری از پا درآمدن-بیمار شدن-شکست خوردن
زرت و پرت-چرت و پرت
زرت و زبیل-آت و آشغال-خرده ریزهای کم ارزش
زرت و زورت-زرت و پرت
زرتی-بی مقدمه-ناگهان -بدون مطالعه و تعمق
زرد آلو عنک-نوعی زردآلوی نامرغوب و ترش
زرد بودن اوضاع-خراب بودن اوضاع
زرد کردن-بسیار ترسیدن-از ترس وادادن-کاری را خراب کردن
زرد گوش-بی رگ-ترسو
زردمبو-آدم ضعیف و کم خون-دارای رنگ و روی زرد
زردنبو-زردمبو
زرده ی کسی نبستن-موفق نشدن در کار-بی ثمر ماندن کوشش کسی
زردی کشیدن-تحمل کردن-سختی دیدن-انتظار کشیدن
زر زدن-دری وری گفتن-گریه کردن
زر زر-صدای گوش خراش و یکنواخت-آواز گریه ی نامطبوع بچه
زر زر کردن-غر زدن-گریه کردن شدید
زر زرو-بچه ای که زیاد عر می زند
زرشک-لفظی است مانند زکی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود
زرق و برق-جلوه ی ظاهری-جلا و شفافی
زر اومدی قرمه سبزی-سخنی توهین آمیز برای کسی که به قهر می رود یا تهدید به رفتن می کند
زر ورق-کاغذ نازک و شفاف و زنگی
زغال اخته-میوه ای از زیتون کوچک تر و ترش مزه
زغنبود-کوفت-زهرمار-خفه شو!
ز ِق زدن-نق نق کردن بچه که مقدمه ی فریادهای و گریه های بعدی است
زُق زدن-تیر کشیدن و درد کردن اعضای بدن
ز ِق ز ِق-گریه ی بریده بریده ی بچه
زُق زُق کردن-احساس درد و تیر کشیدن
زکی-لفظی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود
زُل-خیره
زُل زدن-خیره نگاه کردن
زُل زُل-نگاه کردن زل زدن
زلف-موهای جلو سر و بناگوش
زلف پاشنه نخواب-کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد
زلف گذاشتن-موی خود را بلند کردن
زلم زیمبو-لوازم بی مصرف و بی ارزش
ز ِله-ستوه-عجز
ز ِله شدن-به تنگ آمدن-عاجز شدن-به ستوه آمدن
ز ِله کردن-به تنگ آوردن-به ستوه آوردن-عاجز کردن
زمانه بازی کردن-با زبان بازی و چاپلوسی رفتار کردن
زمخت-درشت-ناهنجار
زمخت گفتن-دشنام دادن-سخنان درشت گفتن
زمزمه کردن-زیر لب خواندن-ترنم کردن
زمین خوار-کسی که زنمین های بی مالک را تصاحب کند و به دیگران بفروشد
زمین خوردن-از دست دادن تعادل و به زمین افتادن-شکست خوردن در زندگی-شکست خوردن در کُشتی
زمین را به آسمان دوختن-گزافه گویی کردن-دروغ های شاخ

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9