ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 7

فریاد
جیغ و ویغ-داد و فریاد
جیک-صدا-آواز
جیک جیک-آواز پرندگان-سخنی که فهمیده نمی شود
جیک جیک کردن-غرغر کردن-جویده جویده حرف زدن
جیک در نیاوردن-صدایی در اعتراض بر نیاوردن-کم ترین اعتراضی نکردن
جیک زدن-اعتراض کردن-صدا در آوردن
جیک و بیک-دو روی قاپ-دوستی صمیمی
جیک و بیک کسی را دانستن-دانستن همه ی اسرار کسی
جیگر-نگا. جگر-خطابی میان دوستان صمیمی به معنی عزیزم-عزیز دلم
جیم الف جا-آدم ریزه میزه
جیم شدن-بدون سر و صدا فرار کردن
د ِ ؟-واقعن ؟-راستی ؟
د ِ-پس-آخر
د ِ-حرفی برای بیان مداومت
د ِ-زود باش!
دادار دودور-عِرض و ناموس زن-آلت تناسلی مرد-هارت و پورت
داداش-برادر-لفظی برای ابراز صمیمیت
داداشی-برادر در زبان کودکان
دادستان-ستاننده ی داد-مدعی العموم
دادستانی-دادخواهی-کار دادستان
داد سحن دادن-سخن رانی کردن-پر حرفی کردن-حق مطلب را ادا کردن
داد کشیدن-عصبانیت و خشم نشان دادن
داد و بی داد-جار و جنجال-هیاهو
داد و قال-داد و فریاد-قیل و قال
داد و هوار-داد و فریاد
دار-داربست قالی-چوبه ی اعدام
دارا-ثروتمند
داراشکنه-سمی قوی از گروه کلرور جیوه
دارایی-ثروت-وزارت خانه ای که امور مالی کشور در آن رسیدگی و برنامه ریزی می شود
داربست-چوبی چند که معماران روی آن ایستاده و کار می کنند-چوب بست-داربند
دار زدن-اعدام گناهکار با آویختن از چوبه ی دار
دار کشیدن-دار زدن
دار و دسته-پیروان و اطرافیان
دار و دسته راه انداختن-برانگیختن یاران و طرفداران-ترتیب دادن گروه هواداران
دار و دیزی-لوازم اندک و ناچیز و ارزان خانه
دار و ندار-کل دارایی-تمام هستی
داریه-حلقه ای چوبی که روی آن پوست کشیده و رامشگران به همراه دیگر سازها می نوازند
داریه زدن-نواختن داریه-دایره زدن
داریه زنگی-دایره ای دارای سنج های کوچک که چون آن را بنوازند از آن ستج ها آواز بر می آید
داریه نم کن-کسی که پوست داریه را نم می زند تا نیکو بنوازد-چاپلوس
داش-لوطی-مشدی
داشتن-مشغول بودن
داشم-اصطلاح داش مشدی ها به معنی برادرم
داش مشدی-لوطی محل-آن که غرور جوانی دارد
داغ-مصیبت-اندوه-سخت گرم-سوران
داغان-از هم پاشیده-پریشان
داغان شدن-از هم پاشیدن-متفرق شدن
داغان کردن-از هم پاشاندن-متفرق کردن
داغ باطل خوردن-از کار افتادن-از رونق و رواج افتادن
داغ باطل زدن-از کار انداختن-از رونق و رواج انداختن
داغ به دل کسی گذاشتن-کسی را عزادار کردن
داغ به دل یخ گذاشتن-کاری بی هوده و بی اهمیت کردن
داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن-کسی را از چیزی محروم ساختن و در حسرت آن گذاشتن
داغ چیزی به دل کسی ماندن-آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن
داغ دیدن-شاهد مرگ عزیزی شدن
داغ دیده-مصیبت رسیده-کسی که شاهد مرگ عزیزی شده است
داغ کردن پشت دست-توبه کردن-برای نکردن کاری با خود شرط کردن
داغ کسی به دل کسی ماندن-عزادار شدن کسی به دلیل مرگ عزیزی
داغ کسی را به دل کسی نهادن-غزیز کسی را کشتن
داغ کسی را تازه کردن-کسی را به یاد مصیبتش انداختن
داغ و درفش کردن-مجرمی را برای اقرار کردن داغ کردن
دال-خمیده-کج
دالبُر-بریده چون دال-منحنی وار بریدن
دال به دال-پشت سر هم
دالنگ و دلونگ-صدای زنگ چارپایان
دالی دالی کردن-خود را مرتب پنهان کردن و سپس نشان دادن
داماد-مرد تازه زن گرفته
داماد سرخانه-دامادی که در خانه ی پدر زن زندگی می کند
دامب و دومب-آوای ضرب و تنبک
دام پزشک-پزشک حیوانات
دامن بر آتش زدن-فتنه ای را شدیدتر کردن
دامن به کمر زدن-آماده شدن-آستین بالا زدن
دامنگیر کسی بودن-کسی را گرفتار کردن
دامنگیر کسی شدن چیزی-گرفتار شدن کسی به چیزی
دامنی-پارچه ای که با آن دامن می دوزند
دان-دانه-چینه
دان پاشیدن-دانه ریختن-به قصد گرفتار کردن کسی به او امتیازات دادن
دان دان-متفرق و پراکنده
دان دان بیرون زدن-ظاهر شدن دانه ها بر پوست
دان دان شدن-دانه بستن عسل و شیره و روغن و مانند این ها
دانش جو-دانش پژوه-آن که در دانشگاه درس می خواند
دانش سرا-آموزشگاه تربیت معلم
دانش سرای عالی-آموزشگاه تربیت استاد
دانش سرای مقدماتی-آموزشگاه تربیت دبیر
دانشگاه-محل آموزش دانش و فلسفه و هنر
دانشگاهی-کسی که در دانشگاه کار می کند-اعضای هیات علمی
دانگ-یک ششم-سهم-قسمت
دانگی-انجام کاری با پرداخت سهم خود از هزینه ی آن
دانه دانه-یک یک
دانه دانه شدن-دانه ها از یکدیگر جدا شدن
دانه ی درشت برچیدن-به دستمزد کم قانع نبودن
داو-نوبت بازی
دانه کردن-دانه های میوه ای را جدا کردن-پراکنده کردن
داوطلب-خواستار-نامزد
دایر شدن-بر پا شدن-رواج یافتن-آباد شدن
دایر کردن-بر پا کردن-رواج دادن-آباد کردن
دایه-زن شیر دهنده-قابله-پرستار بچه
دایه ی مهربان تر از مادر-پرستاری که بیش از مادر مواظب کودک است-کسی که تظاهر به دل سوزی می کند
دایی-برادر مادر-لقبی برای ابراز صمیمیت
دایی اوغلی-پسر دایی
دایی قزی-دختر دایی
دبش-گس-دارای مزه ی ترش و گزنده
دبنگ-احمق-کودن
دبور-بی سر و پا-لات-ولگرد-آسمان جل
دبوری-بی سر و پایی-ولگردی
دبه-ظرف-کوزه
دبه-دسته هایی از اراذل در قدیم که با یکدیگر شوخی های زشت می کردند
دبه خایه-مبتلا به فتق بیضه
دبه در آوردن-جر زدن-از قول خود سر باز زدن-اظهار پشیمانی کردن پس از عقد قرارداد
دبه در پای شتر انداختن-در میان مردم فتنه انگیزی کردن
دبه کردن-دبه در آوردن
دبه ی کسی را روغن کردن-با دادن پول و هدیه کسی را راضی کردن
دبیر-آموزگار دبیرستان-فرد صاحب مقام در یک حرب-وزارت خانه یا سفارت
دبیرستان-آموزشگاه برای دریافت دیپلم متوسطه
دخالت کردن-در آمدن در کاری
دخانیات-کشیدنی ها مانند توتون و تنباکو و مانند آن ها
دختراندر-نادختری-دختری که از شوهر یا زن دیگری باشد
دختر بچه-دختر کم سن و سال
دختر خانم-خطابی احترام آمیز برای دختران
دختر خوانده-نادختری-دختری که به فرزندی پذیرفته شده است
دختر دم بخت-دختری که هنگام شوهر کردن او رسیده باشد
دختر سعدی-دختری که بیش تر در بیرون از خانه و کم تر در خانه است
دخترکی-دوشیزگی-بکارت
دخترینه-دختر-مونث
دخل-موجودی صندوق-صندوق مغازه-برداشت
دخل چیزی (یا کسی) را آوردن-چیزی
دخل داشتن-ربط داشتن-مربوط بودن
دخل کسی آمدن-کلک کسی کنده شدن-کار کسی ساخته شدن-نابود شدن
دخل و خرج کردن-درآمد بیش از هزینه شدن-سود بردن
دخیل-پناه برده-توسل جسته به
دخیل بستن-بستن پارچه ای به ضریح یا سقاخانه به نیت برآمدن حاجتی
دخیل بودن-خواهش و التماس کردن از کسی برای انجام ندادن کاری
دَدَر-بیرون-کوچه
ددر برو-نانجیب-زن بدکاره
ددر رفتن-بیرون رفتن
ددری-کسی که همیشه می خواهد بیرون برود-زن بدکاره
ددم وای-وای پدرم-برای اظهار تاسف یا مزاح و شوخی گفته می شود
دده سیاه-نوکر-نوکر سیاه
دده مطبخی-آدم کثیف و بد بو
دراز به دراز-تعبیری برای کسی که مدتی دراز خوابیده است
دراز کش-افتاده-خوابیده
درازکش کردن-رو در روی زمین دراز کشیدن
دراز کشیدن-خوابیدن-به پشت خوابیدن-مدتی کوتاه خوابیدن
دراز نوشتن-مطلب را طول دادن-طومار نوشتن
در آستین داشتن-حاضر و آماده داشتن
در آسمان جستن و در زمین یافتن-چیزی یا کسی مورد علاقه را غیر منتظره یافتن و دیدن
در آش رشته گوشت دیدن-چیزی غیرمنتظره و دور از انتظار دیدن
دُرافشانی کردن-مشتی یاوه به هم بافتن
درآمد-مقدمه ی سخن و نوشته یا قطعه ی از موسیقی
درآمد-عایدی
در آمدن از آب-نتیجه دادن-تربیت شدن-روشن شدن حقیقت
در آمدن از جلوی کسی-با کسی مقابله به مثل کردن-در برابر کسی مقاومت کردن
در آمدن از زیر بته-خانواده و اصل و نسبی نداشتن
در آمدن گند کاری-برملا شدن افتضاح پنهان شده
دراندشت-وسیع-بی سر و ته
در آوردن از خود-دروغ پردازی کردن
در آوردن پول-برای به دست آوردن پول و درآمد کوشیدن
در آوردن تقلید-ادای کسی را در آوردن-مسخره کردن
درآوردن دلی از عزا-پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل و مطبوعی خوردن-به خوشی و راحتی ساعتی را گذراندن
درآوردن شکلک-ادا در آوردن
در باغ سبز نشان دادن-وعده های فریبنده دادن-امید واهی برای کسی ایجاد کردن
در بحر چیزی بودن-تمامن به چیزی اندیشیدن
در بحر چیزی رفتن-در چیزی دقیق شدن-سخت متوجه ی چیزی شدن
در به در شدن-آواره شدن-بی خانمان شدن-جا و منزل مناسبی نداشتن
در به دری-بی خانمانی-آوارگی
در بردن-بیرون بردن-گذراندن
دربست-یک جا-به طور کامل-به طور کلی
دربند-کوچه ی بن بست-مانع در محل ورود
دربند چیزی بودن-در خیال چیزی بودن
درب و داغان-خرد و متلاشی-پریشان
در پسی ماندن-عقب ماندن-موفق نشدن
در پوست کسی رفتن-سخت مزاحم کسی شدن-از کسی بد گفتن
در پوست نگنجیدن از خوش حالی-از شادی سر از پا نشناختن-بسیار شاد بودن
در تاریکی رقصیدن-در غیبت کسی رجز خواندن و ادعای بی خود کردن
در تاریکی روشنایی را پاییدن-به طور نهانی مراقب کسی یا چیزی بودن
در تشک پر قو خوابیدن-از هر جهت آسوده و بی خیال بودن
در تنور چوبی نان پختن-خیال خام در سر داشتن-کار ناشدنی انجام دادن
در ثانی-ثانیا-دوم
در جا زدن-پاها را بدون راه رفتن به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن-ترقی نکردن
در جای خود خشک شدن-مات و مبهوت ماندن
درجه-تب سنج-مرتبه ی نظامی
درجه دار-درجه های نظامی پایین تر از سروان
در چاه افتادن-فریب خوردن
درچین و ورچین-جمع و جور کردن-مرتب کرد
درخت اگر-امید پوچ و واهی
درخت مراد-درختی که به آن به عنوان نذری چیزی می بندند
در خط چیزی بودن-در فکر و نقشه ی کاری بودن
در خود را گذاشتن-سکوت کردن-خفه شدن
درد-نفرینی مانند کوفت-زهرمار-مرض
در دار-دارای سرپوش
دُردانه-لوس-ننر-عزیز بی خودی
دردانه ی حسن کبابی-بچه ی لوس
درد دل-غم و اندوه درونی
درد دل کردن-غم و اندوه خود را با دیگری در میان گذاشتن
دردر کردن-چو انداختن-شایع کردن
در دست-آماده-حاضر
دردسر-گرفتاری-سرگردانی
دردسر تراشیدن-ایجاد زحمت و گرفتاری کردن
دردسر دادن-ایجاد مزاحمت کردن-با پر حرفی وقت کسی را گرفتن
دردش بودن-درد زاییدن زن گرفتن-هنگام زاییدن زن رسیدن
در دل آمدن-به دل برات شدن-به خاطر خطور کردن-احساس واقعه ای خوب یا بد کردن
دِردو-سر زبان دار-ناقلا و زرنگ
درد و بلا-نفرینی است چون زهر مار-کوفت-مرض و مانند این ها
درد و بلای کسی به جان خوردن-تعبیری تحقیرآمیز برای مقایسه ی دو نفر با یکدیگر که این یکی صفات آن دیگری را نداشته باشد
در دهان افتادن چیزی-مشهور شدن چیزی-فاش شدن-رسوا شدن
در دهان را چفت کردن-خاموش شدن-رازداری کردن
در دهان ها افتادن-شایع شدن-شهرت یافتن
دررفت-خرج و هزینه-مقابل درآمد
دررفتگی-حالت در رفته-از بند بیرون آمدن استخوان
در رفتن از جا-کنترل خود را ناگهان از دست دادن-ناگهان خشمگین شدن
در رفتن با کسی-رفع اختلاف کردن با کسی-آشتی کردن
در رفتن پاتیل کسی-تاب نیاوردن-ناتوان شدن
در رفتن تلنگ-باد صدادار در کردن-کنایه از ضعیف و ناتوان شدن
در رفتن سخن از دهن-سخنی بی اراده گفتن
در رفتن کار از دست کسی-قافیه را باختن-اراده ی کار از دست کسی خارج شدن
در رو-راه خروجی-مخرج-بیرون شد
درز-شکاف-محل اتصال یا دوخت
درز را آب دادن-از راه به در شدن
در زدن-کوبیدن در خانه
درز کردن-فاش شدن-آشکار شدن
درز گرفتن-کوتاه کردن سخن-اصطلاح خیاطی برای کوتاه کردن اندازه ای در لباس
درز گرفته-کوتاه کرده
درزن-دوجین-دوازده تا از چیزی
درز و دوز-شکافتن و دوختن-راست و ریس کردن کار
درسته-یکجا-یکپارچه-کاملن
درس خوان-شاگرد زرنگ و کوشا
درس خود را از بر بودن-موقعیت و وضعیت را خوب دزیافتن-به کار خود وارد بودن-بیدار و هوشیار بودن
درس گرفتن-پند آموختن-عبرت گرفتن
درشت-حرف زشت-دشنام
درش را گذاشتن-سکوت کردن-خاموش شدن
در عالم هپروت سیر کردن-دارای خیالات واهی بودن-کاملن بی خبر بودن
در غورگی مویز شدن-هنوز تازه کار بودن ولی ادعای مهارت و استادی کردن
در قال را گذاشتن-به سکوت برگزار کردن-مسکوت گذاشتن
درق درق-صدای خوردن دو چیز سخت به هم
درق دروق-درق درق
در قوطی هیچ عطاری یافت نشدن-به کلی نایاب بودن
درقی-صدای افتادن چیزی بر زمین یا کوفتن چیزی به چیزی
دَرَ ک-در کوچک-برای نشان دادن بی اعتنایی نسبت به رویدادی بد به کار می رود
دَرَ ک رفتن-برای مردن کسی می گویند که از او تنفر دارند
در کردن-بیرون کردن-کم کردن-الک کردن
در کردن-شلیک کردن-خالی کردن
در کشتی نشستن و با ناخدا جنگیدن-ناسپاسی کردن
در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن-بی ارزش و بی اعتبار دانستن
در کون کسی را چسبیدن-دنباله رو کسی بودن-تابع و مقلد کسی بودن
درگاهی-آستانه
درگذشت-مرگ
درگذشتن-صرف نظر کردن-مردن
در گرفتن-آغاز شدن-گل انداختن و گرم شدن گفت و گو یا منازعه
در گوش کسی یاسین خواندن-اندرز بی هوده دادن-نصیحت کردن به کسی که نشنود
در گوشی-با زمزمه-پچ پچ وار
درگیر شدن-گرفتار شدن-دچار آمدن-برخورد کردن
درگیری-گرفتاری-نزاع-جنگ
در لاک خود فرو رفتن-کاری به کار دیگران نداشتن
در لفافه سخن گفتن-پوشیده و کنایه آمیز سخن گفتن
درمالی-مالیدن آتش روی حقه ی وافور برای کشیدن بقایای تریاک
درمانگاه-جای درمان بیمار
در معامله را گذاشتن-در قال را گذاشتن
در نتیجه-سرانجام-عاقبت
دَرَنگ-صدای شکستن چیزی یا زدن سیلی
دروازه-دروازه مانندی در دو سوی میدان فوتبال-گُل
دروازه بان-محافظ دروازه در فوتبال-گلز
در و تخته-دو دوست خوب-زن و شوهر جور
در و تخته به هم خوردن-متناسب هم بودن-لایق هم بودن-با هم جور بودن
در و تخته را مهر کردن-سکوت کردن-دست کشیدن
دروغ به هم بافتن-سر هم کردن-از خود درآوردن
دروغ درآمدن-معلوم شدن که دروغ است
دروغ دسته نقاشی-دروغ گنده-دروغ شاخدار
دروغ دون-مطالب نادرست و سراسر دروغ
دروغ شاخ دار-دروغ بزرگ
درو کردن-پشت سر هم با گلوله زدن و انداختن
درویش کردن چشم ها-نادیده انگاشتن-نگاه نکردن
در هچل افتادن-دچار درد سر شدن-به درد سر افتادن
در هچل انداختن-به درد سر انداختن-به مخمصه انداختن
در هم-به هم آمیخته-سوا نکرده
در هم بودن-پریشان بودن-پکر بودن-نگران بودن
در هم رفتن-در فکر فرو رفتن-خشمگین شدن
در هم رفتن سگرمه-گره بر ابرو افتادن-اوقات تلخ شدن
در هم لولیدن-توی هم رفتن
در هم و بر هم-آشفته-پریشان-آمیخته
دریا زدگی-حالت تهوع در اثر حرکت کشتی
دریافت-گرفتن-ادراک
دریافتی-حقوق
دریدگی-وقاحت-بی شرمی-پر رویی
دریده-وقیح-بی شرم-پر رو
در یک جوی نرفتن آب کسی با کسی-همداستان شدنشان ممکن نبودن-با هم نساختن
درینگ-صدای خوردن مضراب یا ناخن با ساز
درینگ درینگ-صدای شکستن شیشه-صدای برخورد پیاپی چیزی به فلز یا شیشه
دری وری-سخن بی سر و ته-چرند و پرند
دری وری گفتن-سخنان نامربوط گفتن-چرند و پرند گفتن-آسمان و ریسمان به هم بافتن
دزد بازار-پر هرج و مرج-جایی که در آن دزدی زیاد می شود-جای بی قانون
دزد حاضر و بز حاضر-می توان همه چیز را دید و داوری کرد
دزد زدن-مورد دزدی قرار گرفتن
دزد زده-سرقت شده
دزد سر گردنه-کاسب نادرست و گران فروش
دزدکی-پنهانی-یواشکی-مخفیانه
دزد و حیز-نادرست و مکار
دزد و دغل-نادرست و مکار
دزدیدن قد-خود را برای دیده نشدن خم کردن
دزدیده-دزدکی
دزدیده نگاه کردن-زیر چشمی نگریستن-بدون آن که طرف بداند او را زیر نظر گرفتن
دزدی گرگی-دله دزدی
دُز کردن-فروختن چیزی که پیش از آن فروخته شده بوده است
دست-بار-دفعه-مرتبه-واحد وسایل گوناگون
دست آخر-سرانجام-آخر سر-آخر کاری
دست از پا خطا نکردن-هیچ کار اشتباهی نکردن-تکان نخوردن
دست از پا دراز تر-مایوس شده-ناموفق
دست از جان شستن-از جان گذشتن-پروای جان نکردن
دست از سر کچل کسی بر نداشتن-کسی را به حال خود نگذاشتن
دست از سر کسی برداشتن-کسی را رها کردن-به حال خود گذاشتن
دست از همه جا کوتاه شدن-بی چاره و بی پناه شدن
دست آمدن-به دست آمدن-پیدا شدن-حاصل شدن
دست آموز-تربیت شده-آموخته
دست آموز کردن-تربیت کردن
دست انداختن-ریشخند کردن-مسخره کردن
دست انداختن به روی چیزی-چیزی زا غاصبانه تصرف کردن
دست انداز-ناهمواری راه و جاده
دست اندر کار-دارای سهمی در انجام کاری-مشغول به کار
دست اندر کار شدن-آغاز به کاری کردن
دست اول-نو و تازه
دست آویز-بهانه-مستمسک-عذر
دست باف-بافته با دست
دست بالا-حداکثر
دست بالا را گرفتن-حداکثر را فرض کردن
دست بالا کردن-پیش قدم شدن-آستین بالا زدن
دست ِ بالا گرفتن-حدکثر را فرض کردن
دست بده داشتن-بخشنده بودن
دست بردار-دست بردارنده-ترک کننده
دست بردار نبودن-پافشاری کردن-رها نکردن
دست برداشتن-صرف نظر کردن-چشم پوشی کردن-به حال خود رها کردن
دستبرد زدن-دزدیدن-غارت کردن
دست بردن در چیزی-چیزی را تغییر دادن
دست بر قضا-از قضا-به طور غیر منتظره-ناگهان
دست بلند کردن-بالا بردن دست به نشانه ی آمادگی پاسخ گویی-اعلام رای و نظر
دستبوس-زیارت-دیدار-شزفیابی
دست به آب-داشتن ادرار-دستشویی-توالت
دست به آب رسانیدن-به دستشویی رفتن-به توالت رفتن
دست به جیب-بخشنده-خرج کن
دست به چماق-چماق در دست-آماده ی چماق زدن
دست به چیزی شدن-بی درنگ آن چیز را برداشتن-آماده ی استفاده از آن چیز شدن
دست به دامان کسی شدن-به کسی پناه آوردن-به کسی متوسل شدن
دست به دست دادن-دست عروس را در دست داماد گذاشتن
دست به دست کردن-تردید کردن-کوتاهی کردن-وقت کشتن
دست به دست گرفتن-از یکدیگر پشتیبانی کردن
دست به دست گشتن-هر از گاهی نزد کسی بودن-از دستی به دست دیگری رفتن
دست به دست مالیدن-تردید نشان دادن-هیچ کاری نکردن
دست به دل کسی گذاشتن-با یادآوری خاطره ای دل کسی را اندوهگین کردن
دست به دهن-کسی که به اندازه ی مخارجش درآمد روزانه دارد-آدم کم درآمد و تهی دست
دست به دهن رسیدن-چیزی اندک ولی کافی برای معاش داشتن
دست به روی کسی بلند کردن-کسی را کتک زدن
دست به ریش کشیدن-با التماس خواهش کردن
دست به ریش گرفتن-ضمانت و تعهد دادن
دست به سر کردن کسی-کسی را به بهانه ای برای انجام کاری بیرون فرستادن-کسی را رد کردن
دست به سر و روی چیزی کشیدن-چیزی را تعمیر و تمیز کردن
دست به سر و روی کسی کشیدن-کسی را نوازش کردن-کسی را اندکی آرایش کردن
دست به سیاه و سفید نزدن-به هیچ گونه کاری نپرداختن-ابدن کاری نکردن
دست به سینه-آماده ی فرمان-در نهایت ادب و احترام
دست به سینه ایستادن-در نهایت ادب و آماده ی فرمان ایستادن
دست به عصا راه رفتن-با احتیاط رفتار کردن-بسیار محتاط بودن
دست به فرار کسی خوب بودن-در گریختن استاد بودن
دست به کار شدن-آغاز به کار کردن
دست به کار نرفتن-حال کار کردن نداشتن-برای کار بی حوصله بودن
دست به کیسه شدن-آماده ی پرداخت پول شدن
دست به گردن-در حال معاشقه-سریع الوصول
دست به گریبان شدن-با هم به جدال پرداختن-گلاویز شدن
دست به نقد-بی درنگ-زود-فورن
دست به یقه شدن-دست به گریبان شدن
دست به یکی کردن-همدست شدن-متحد شدن
دست پاچگی-شتاب زدگی-اضطراب
دست پاچه-شتاب زده-مضطرب
دست پاچه شدن-مضطرب شدن-دست و پای خود را گم کردن
دست پاک-درستکار
دست پایین را گرفتن-کم ارزش و ناتوان فرض کردن
دست پخت-شیوه ی پختن-هنر پختن
دست پیش-گدا
دست پیش را گرفتن-خود را محق وانمود کردن
دست پیش گرفتن-پیشدستی کردن-سبقت گرفتن
دست تنها-بی یار-تنها
دستِ چپ-سمت چپ
دست چپ از دست راست ندانستن-هر را از بر تشخیص ندادن
دست چپی-از جناح چپ-مخالف حکومت
دست چین-گزیده-منتخب
دست کسی را خواندن-یه اندیشه و نقاط ضعف کسی پی بردن
دست خالی برگرداندن-نا امید کردن-پاسخ رد دادن
دست خالی بودن-تهی دست بودن-بی چیز بودن
دست خدا به همراه-در پناه خدا
دست خر کوتاه-فوضولی موقوف !-دخالت نکن ! دست نزن !
دست خوش !-آفرین
دست دادن-پیش آمدن
دست داشتن-توانایی داشتن-وارد بودن
دست داشتن در کاری-پنهانی شرکت داشتن در کاری
دست دراز کردن-به حریم و حقوق دیگران تجاوز کردن
دست دست کردن-تردید داشتن-وقت کشتن-وقت را هدر دادن
دست دستی-سرسری-بی هوده-سطحی
دستِ دلبر-گران قدر-عزیز
دست دوم-کار کرده-مستعمل
دست را بند کردن-به کاری مشغول کردن
دستِ راست-سمت راست
دست راستی-از جناح راست-موافق حکومت
دست روی دست گذاشتن-وقت گذراندن-به کاری دست نزدن
دست زدن-کوبیدن دو دست به یکدیگر همراه با نوای موسیقی یا برای تشویق
دست زدن-لمس کردن
دست زیر بال کسی کردن-کسی را یاری کردن
دست شستن از چیزی-از چیزی دست کشیدن-از داشتن چیزی ناامید شدن
دست شما درد نکند-از شما سپاس گزارم
دست شما را می بوسد-انجامش به عهده ی شماست
دستشویی-توالت-مستراح
دست علی به همراه-علی یارت باد
دست فرمان-مهارت در رانندگی
دست فروش-دوره گردی که کالای خود را روی دست انداخته و می فروشد
دست فروشی-شغل دست فروش
دستک-دفتر حساب
دستکاری-دست بردن در چیزی
دست کج-نامطمئن-دزد
دستک دمبک-بهانه-دستاویز-پاپوش
دستک دمبک درآوردن-پاپوش دوختن-اشکال تراشی کردن
دست کردن-دست فرو بردن
دست کسی افتادن-گیر کسی افتادن
دست کسی آمدن-آگاهی پیدا کردن-فهمیدن-بو بردن
دست کسی به دهانش رسیدن-از تهی دستی بیرون آمدن-محتاج نبودن
دست کسی در کار بودن-شرکت داشتن در کاری
دست کسی را از پشت بستن-از کسی در کاری پیشی جستن
دست کسی را پس زدن-دور کردن-نپذیرفتن-رد کردن کسی
دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن-کسی را گرفتار مشکل و سختی کردن
دست کسی را توی حنا گذاشتن-کاری را به کسی تحمیل کردن
دست کسی را بند کردن-به کاری گماشتن
دست کسی را خواندن-از نقشه ی کسی با خبر شدن
دست کسی را کوتاه کردن-کسی را از چیزی یا کاری کنار گذاشتن
دست کسی رو شدن-مچ کسی باز شدن-حیله ی کسی آشکار شدن
دست کشیدن از کار-کار را تعطیل کردن
دست کم-حداقل
دست کم گرفتن-کم بها دادن-اهمیت ندادن-حقیر شمردن
دست گرفتن کسی-مسخره کردن-به ریشخند گرفتن
دست گرفتن برای کسی-خطای کسی را مرتب به رخ او کشیدن
دستگیر شدن-فهمیدن-متوجه شدن-بو بردن-عاید شدن-بازداشت شدن
دستگیره-وسیله ی باز و بسته کردن در و پنجره-کهنه ای در آشپزخانه برای برداشتن دیگ از روی اجاق
دستگیره ی خطر-وسیله ای حلقه مانند در قطار برای بازداشتن قطار از حرکت به هنگام خطر
دستمال ابریشمی-چاپلوسی-تملق
دستمال ابریشمی برداشتن-چاپلوسی کردن-تملق کردن
دستمال به دست-چاپلوس-متملق
دستمال به دست بودن-چاپلوس بودن-متملق بودن
دستمال سفره-پارچه ای که کنار سفره می نهند تا با آن دست و لب را از غذا پاک کنند
دستمال کاغذی-قطعات کوچک کاغد که به جای دستمال پارچه ای به کار می برند
دستمالی-دست مالیدن
دستم به دامنت-به یاری ات سخت نیاز دارم
دست مریزاد-آفرین !-دستت درد نکند !
دست مزد-اجرت-مزد کار
دست من و دامن تو-دستم به دامنت
دست نخورده-استفاده نشده-چنان که نهاده باشند
دست نشانده-زیر دست-مطیع-فرمان بردار
دست نگاه داشتن-توقف کردن در انجام کار-معطل شدن و منتظر ماندن
دست نماز-وضو
دست ننه ات درد نکند-به تمسخر به کسی که کار نادرست کرده است می گویند
دست و بال-دور و بر-اطراف
دست و بال کسی تنگ بودن-تنگدست بودن-فقیر بودن
دست و پا-توانایی-عُرضه
دست و پا پنبه ای-دست و پا چلفتی-بی عرضه-بی دست و پا
دست و پا توی هم رفتن-بی پول شدن-گرفتاری مالی پیدا کردن
دست و پا چلفتی-بی عرضه-نالایق-بی دست و پا
دست و پا شکسته-ناقص-ناتمام
دست و پا کردن-فراهم آوردن
دست و پا گیر-مزاحم-مانع از کاری
دست و پا نمدی-دست و پا پنبه ای
دست و پای خود را جمع کردن-ترسیدن و مواظب گفتار و کردار خود شدن
دست و پای خود را گم کردن-دست پاچه شدن
دست و پنجه نرم کردن-گلاویز شدن-جنگیدن
دست و دل باز-بخشنده-جوانمرد
دست و دل کسی به کار نرفتن-میل به کار نداشتن
دست و رو شسته-بی شرم-وقیح
دست و رو نشسته-ناکس-ناچیز
دسته-جمعیت سینه زن
دسته-ساعت دوازده
دسته اش را در کردن-تصفیه حساب کردن-جبران کردن کاری
دسته بازی-حزب و گروه راه انداختن
دسته پل-الک دولک
دسته جمعی-باهم-گروهی
دسته چاقو نشستن-نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو-چمباتمه نشستن
دسته دیزی-قوم و خویش دور
دسته راه انداختن-دسته و جمعیت ترتیب دادن
دسته کلید-مجموعه ی کلیدها در یک حلقه یا بند
دسته کوک-ساعتی که از محل دسته کوک می شده است
دسته گل به آب دادن-کاری به خطا انجام دادن
دسته هاون-استوانه ای فلزی یا چوبی برای کوبیدن چیزها در هاون
دستی-پول نقدی که به عنوان وام کوتاه مدت از کسی می گیرند
دستی-به عمد-از روی تعمد
دستی از دور بر آتش داشتن-از حقیقت امری بی خبر بودن-قضاوتی سطحی از چیزی داشتن
دستی به سر و صورت کشیدن-خود را مرتب کردن-آرایش کردن
دستی پز-نانوایی که در خانه نان می پزد
دستی پس، دستی پیش-سخت تهی دست-بی چیز
دستی دستی-به دست خود-آگاهانه-عمدی
دست یکی داشتن-همدست شدن-متحد شدن
دس دس کردن-دست زدن-طول دادن-وقت گذراندن
دس دسی-خطابی همراه با دست زدن به کودکان نوپا
دشت-فروش اول کاسب-نخستین پول دریافتی کاسب
دشت کردن-فروختن اولین جنس-نخستین بار پول گرفتن
دشت کسی را کور کردن-اولین فروش کاسب را نسیه خریدن
دعوا-مشاجره-نزاع-بازخواست و سرزنش
دعوا راه انداختن-سبب جنگ و جدال شدن
دعوا کردن-نزاع کردن-زد و خورد کردن
دعوا مرافعه-جنگ و جدال بر سر چیزی
دعوت حق را لبیک گفتن-مردن
دعوت نامه-نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم-اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر
دفتر-جایی که دبیران-منشیان و کارمندان کار می کنند
دفتر روزنامه-دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند
دفتر کل-دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند
دفتر یادداشت-دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد
دق-غصه و ناراحتی-نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد
دق دل-دلخوری-کینه-دشمنی
دق دل در آوردن (خالی کردن)-انتقام گرفتن
دق دلی-دق دل
دق کردن-از غصه مردن
دق کُش-آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد
دق کُش کردن-سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن
دق مرده-گرفتار شده به بیماری دق-غمگین
دق مرگ-دق کش
دقه-دقیقه
دَقی-صدای کوبیدن چیزی به چیزی
دقیانوس-نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد-گذشته ی بسیار دور
دکان کسی را تخته کردن-کسب کسی را از رونق انداختن-دست کسی را از چیزی کوتاه کردن
دکان و دستگاه به هم زدن-سر و سامان یافتن-قدرت و ثروت پیدا کردن
دک شدن-جیم شدن-ناپدید شدن
دک کردن-از سر وا کردن
دکمه را انداختن-دکمه ی لباس را بستن
دک و پوز-دهان و لب و دندان
دک و دنده-بالا تنه
دک و دهن-دک و پوز
دگنگ-چوب-چماق-اعمال زور
دل-معده
دل آب شدن برای چیزی-بسیار مشتاق چیزی شدن
دلادل-پُر-نهایت بزرگی-شکم زن آبستن
دل آشوبه گرفتن-دچار حالت تهوع شدن
دلال بازی-به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن-واسطه گری
دلال محبت-پا انداز-خانم بیار
دل آمدن-به چیزی تن در دادن
دل ای دل کردن-آواز اندوهگین خواندن
دلبخواه-به اختیار-بدون رعایت رسم و قانون
دلبخواهی-دلبخواه
دل به دریا زدن-بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن-هرچه بادا باد گفتن
دل به دل راه داشتن-احساس متقابل داشتن
دل به دل رفتن-دوستی و دشمنی از دو سو بودن
دل پایین ریختن-ترسیدن-وحشت کردن
دلپخت-پختن مغر چیزی
دل پُر داشتن-کینه و دلخوری دیرینه داشتن
دل پَر زدن-بسیار مشتاق بودن
دلپُری-عقده ی دل-خشم و کینه ی انباشته شده
دل پیچه-دل درد-فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی
دل ترکیدن-ترکیدن شکم بر اثر پر خواری
دل تو ریختن-مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار
دل توی دل نبودن-بی تاب و بی قرار بودن
دلجور-همدل
دلچرک-ناخوشایند-دارای اکراه
دلچرکی-ناخوشایندی-اکراه
دلچرکین-کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است
دلچسب-دلپذیر-مقبول
دل خالی کردن-کین خود را گرفتن-از رنج دشمن شاد شدن
دل خواستن-آرزو داشتن-مایل بودن
دلخور-رنجیده-ملول-گله مند
دلخور بودن-گله مند بودن-ناراضی بودن
دلخور شدن-گله مند شدن-ناراضی شدن
دلخور کردن-مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن
دلخوری-گله-شکایت-اوقات تلخی
دل خوشکنک-مایه دلخوشی اندک-آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است-گول زنک
دل دادن-دقت کردن-توجه کردن-عاشق شدن
دل دادن و قلوه گرفتن-غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن
دل دار-دلیر-شجاع-معشوق
دلداری دادن-تسلی دادن
دل داشتن-جرات داشتن-دلیر بودن
دل دل را خوردن-عجله داشتن-بی تاب بودن
دل دل زدن-نفس نفس زدن-تپیدن شدید قلب
دل دل کردن-تردید داشتن-دو دل بودن
دل را آب کردن-سخت آرزومند کردن-مشتاق کردن
دل رحم-مهربان
دل سنگ آب شدن (کباب شدن) ب-سیار غم انگیز و. سوزناک بودن
دلسرد-ناامید-مایوس
دلسرد کردن-ناامید کردن
دلسردی-ناامیدی-یاس
دلسوز-غمخوار
دلسوزه-سوختن دل از حسد و مانند آن
دل غشه گرفتن-متاثر و ناراحت شدن-بی حال شدن-دچار ضعف شدن
دل فرو ریختن-سخت وحشت کردن-بسیار ترسیدن
دل قرصی-اطمینان
دل قرصی دادن-اطمینان خاطر دادن
دلقک-شخص مسخره
دلقک بازی-مسخره بازی
دل کسی آب

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9