ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 6

لوبیا
چشم بندی-شعبده بازی-تر دستی
چشم به دهان کسی دوختن-مطیع محض کسی بودن
چشم به روشنایی افتادن-سودی را در جایی گمان کردن و به آن طمع کردن
چشم به هم زدن-زمان بسیار کوتاه-یک آن
چشم پوشیدن از چیزی-صرف نظر کردن از چیزی
چشم چپ به کسی انداختن-دشمنی کردن با کسی
چشم چران-کسی که چشمش به دنبال زیبارویان باشد
چشم چرانی-هرزه نگاهی-به رن و دختر مردم نگاه کردن
چشم چشم را ندیدن-سخت تاریک بودن
چشم چیدن-چشم زخم را دفع کردن
چشم خوردن-نظر خوردن
چشمداشت-توقع-انتظار
چشم دراندن-دقت زیاد کردن
چشم دریده-خیره-درآمده
چشم دوختن-زل زدن-با دقت چیزی را نگاه کردن
چشم دو دو زدن-تکان تکان خوردن چشم
چشم دیدن کسی را نداشتن-تاب دیدن موفقیت و خوشی کسی را نداشتن-از کسی بدش آمدن
چشم را بستن و دهان را باز کردن-با بی شرمی دشنام دادن
چشم را چهار کردن-دقت بسیار کردن-انتظار شدید بردن-تعجب زیاد کردن
چشم را درویش کردن-جلوی نگاه خود را گرفتن-نگاه نکردن
چشم روشن شدن-شاد و خرسند شدن
چشم روشنی-چیزی که برای خوشامدگویی برای کسی می برند
چشم روی هم گذاشتن-نادیده گرفتن-گذشت کردن
چشم زاغ-بی شرم
چشم زخم-اثر بد از نگاه یا کلام-آسیب اندک
چشم زخم زدن-چشم زدن-آسیب رساندن
چشم زخم میرزا مهدی خانی-شکست بزرگ
چشم زدن-چشم زخم زدن-ترسیدن
چشم زهره-ترس
چشم زهره رفتن-با خشم نگاه کردن
چشم زهره گرفتن-ترسانیدن
چشم سفید-گستاخ-حرف نشنو-پر رو
چشم سفیدی کردن-پر رویی کردن-گوش به حرف ندادن
چشم شور-آن که چشم زخم زند
چشم ِ غربال-سوراخ های غربال
چشم غره رفتن-نگاه خشم آلود کردن
چشمک-ایما و اشاره به چشم
چشم کار کردن-دیدن
چشم، کرایه خواستن-کار کودکی که هر چه ببیند بخواهد
چشم کردن-چشم زدن
چشمک زدن-بر هم زدن چشم به قصد ایما و اشاره
چشمک زن-نگا. چراغ چشمک زن
چشم کسی آلبالو گیلاس چیدن-نگاه کردن و ندیدن
چشم کسی چهارتا شدن-سخت تعجب کردن-انتظار شدید برد
چشم کسی را خون گرفتن-سخت خشمگین شدن
چشم کسی را دزدیدن-هنگام غفلت کسی کاری را انجام دادن یا چیزی را برداشتن
چشم کسی راه کشیدن-خیره ماندن به جایی و پلک نزدن
چشم گرم کردن-چرت زدن-اندکی خوابیدن
چشم گود شدن-لاغر شدن
چشمگیر-جالب توجه-با ارزش
چشم مالیدن-هوشیار شدن-از غفلت در آمدن
چشمم روشن-از تو انتظار نداشتم
چشم نازک کردن-ناز و افاده کردن
چشم نداشتن برای دیدن کسی-تحمل نکردن کسی-از کسی بدش آمدن
چشم نم نمی-کسی که چشمش آب پس نمی دهد
چشم و ابرو-زیبایی چهره
چشم و ابرو آمدن-دلبری کردن-عشوه آمدن
چشم و ابرو نازک کردن-ناز و افاده کردن
چشم واسوخته-چشم برتافته
چشم و چار-چشم-دید-بینایی
چشم و چار کسی را درآوردن-بک کسی کینه ورزیدن
چشم و چراغ-شخص مورد علاقه-محبوب
چشم و دل پاک-کسی که به دیده ی بد به ناموس دیگران نگاه نکند
چشم و دل دویدن-چشم چرانی کردن-هوس رانی کردن
چشم و دل سیر-کسی که به مال و منال دنیا بی اعتنا است
چشم و دل کسی دویدن-حریص بودن
چشم ورقلمبیده-چشم بیرون زده
چشم وزغ-نگا. چشم ورقلمبیده
چشم و گوش باز-کسی که همه چیز را می فهمد-آگاه و با تجربه
چشم و گوش بسته-بی تجربه و بی اطلاع
چشم و گوش کسی را باز کردن-کسی را با مسایل اجتماعی آشنا کردن
چشم و همچشمی-رقابت
چشمه-نوع-قسم
چشمه آمدن-گوشه ای از مهارت خود را نشان دادن
چشمه چشمه-سوراخ سوراخ-مشبک
چشه ؟-او را چه شده ؟
چغاله بادام-بادام نارس
چغاله بادامی-چغاله بادام فروش
چُغُل-سخن چین
چغل خور-سخن چین
چغل خوری-سخن چینی
چُغُلی-سخن چینی-غیبت-شکایت
چغلی کردن-شکایت کردن
چغندر پخته-لبو
چفت-چسیده-تنگ-زنجیر در
چفت کردن-با زنجیر بستن
چفت کردن دهان-خاموش شدن-رازداری کردن
چفت و بست-قفل و زنجیر در یا صندوق
چفت و بست نداشتن دهن-راز نگهدار نبودن
چقال-مهمل بقال
چَک-سیلی-کشید
چکشی جواب دادن-محکم و قاطع پاسخ دادن-تند و برخورنده پاسخ دادن
چِک کردن-وارسی و بازبینی کردن
چِک کشیدن-حواله کردن با بانک به وسیله ی چک
چِککی-فوری-به سرعت
چک و چانه-کنایه از دهان
چک و چانه زدن-چانه زدن-وراجی کردن-مذاکره ی فراوان کردن
چک و چیل-لب و لوچه
چَکه-شوخ و بذله گو
چَکی-وزن نکرده-یک جا
چگور پگوری-خوشگل-جذاب
چِل-خل و دیوانه
چُل-آلت مرد
چلاق-دست و پا شکسته یا بریده
چلاق شده-نوعی نفرین است
چلاندن-فشار دادن برای آب گرفتن
چِل بسم الله-لوحه ی کوچکی که در آن آیات قرآن می نوشتند و برای دفع چشم زخم بر گردن کودک می آویختند
چِلپ چِلپ-صدای برخورد دست یا پا با آب
چل پله-آب انباری که دارای چهل پله است
چل نکه-پارچه ای که از انواع پارچه های بریده شده سر هم دوخته شده باشد
چلچل-خال خالی-ابلق
چلچلی-دیوانگی-بیعاری
چل زن-زن کوتاه قد
چل ستون-شبستان مسجد
چلغوز-فضله ی مرغ و کبوتر-آدم کوتاه قد و بی عرضه
چلک بازی-بازی الک دولک
چُل کلید-جام درویشان
چل گُل-روغنی با خاصیت دارویی
چل مرد-مرد کوتاه قد
چُلمن-پخمه-کسی که زود گول می خورد
چلو-برنج آب کشیده
چل و چو-خبر دروغ-شایعه
چل و چو افتادن-شایعه در دهان مردم افتادن
چل و چو انداختن-منتشر کردن شایعه
چلو چو انداز-شایعه پخش کن
چلو خورش-غذایی مرکب از چلو و یک نوع خورش
چلوزیدن-خشک شدن-پلاسیدن
چلو صاف کن-آبکش
چلو کباب-غذایی مرکب از چلو و کباب
چل و یک منبر روشن کردن-چهل و یک شمع نذری در چهل و یک مجلس روضه خوانی
چله-چاق-چرب و چیلی
چله اش افتادن-آبستن نشدن زن
چله بُران-جشن حمام رفتن زن پس از گذشت چهل روز از زاییدن
چله بُری کردن-رفت و آمد بسیار کردن
چله ی بزرگ-چهل روز میان هفتم دی ماه و شانزدهم بهمن
چله ی تابستان-گرمای سخت
چله خانه-محل ریاضت کشیدن
چله دادن-برای مراسم چهلم مرگ کسی غذا دادن
چله دار-کسی که در روز چهلم مرگ عزیزی عزاداری کند
چله داری-عزاداری در روز چهلم مرگ کسی
چله داری کردن-مراسم عزای چهلم کسی را به پا داشتن
چله داشتن-عزادار بودن در روز چهلم مرگ عزیزی
چله ی زمستان-سرمای سخت
چله ی کوچک-بیست روز میان هفدهم بهمن و پنجم اسفند
چله گرفتن-نگا. چله داری کردن
چله نشستن-بیرون نیامدن از خانه-خانه نشین شدن
چله نشین-کسی که از خانه بیرون نمی آید-خانه نشین
چله نشینی-خانه نشینی
چم-رگ خواب-عادت مخصوص هر کسی
چماق-چوبدست-گرز
چماق دار-زور گو-کسی که با زور مقصود خود را به دیگری تحمیل کند
چمباتمه-حالت روی دو پا نشستن و زانوان را بغل کردن
چمباتمه زدن-نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو
چمچاره-در پاسخ به پرسش احمقانه می دهند
چم کسی را به دست آوردن-رگ خواب کسی را دانستن-نقطه ی ضعف کسی را دانستن
چم کسی را گرفتن-دل کسی را به دست آوردن
چم گرفتن-رونق گرفتن-سر و سامان گرفتن
چم و خم-آداب و رسوم-فن-ناز و عشوه
چموش-سرکش-یکدنده
چنار امام زاده صالح-متلک بد
چنار تجریش-متلک بد
چنار عباس علی-متلک بد
چنبره زدن-حلقه زدن
چنته-خورجین چرمی-فکر-سینه
چند پیرهن بیش تر از کسی پاره کردن-بیش تر از کسی تجربه داشتن
چندر-رگ و ریشه ی گوشت
چندر غاز-پول بسیار کم
چندش-لرزش ناگهانی بدن-حالت نامطبوع
چندش آور-تکان دهنده-دل به هم زن
چندش شدن-حالت چندش دست دادن
چند مرده حلاج بودن-چه اندازه جسارت و توانایی داشتن
چند منه ؟-به شوخی به کسی که دیر می آید و زود می رود می گویند: آمدی بگی چند منه ؟
چنگ انداختن-چنگ زدن
چنگ به دل نزدن-ارزش نداشتن-قابل اعتنا نبودن-جالب نبودن
چنگک-قلاب آهنی نوک تیز
چنگک شدن-چنگ شدن
چنگلوک-مچاله شده-درهم و برهم-بی قواره
چنگ مالی کردن-چیزی را زیاد دست مالی کردن
چنگول چنگولی-مجعد-حلقه حلقه-پر چین و شکن
چنگول زدن-پنجه زدن
چنگولک-سست و ضعیف
چو-شایعه
چو افتادن-شایع شدن-شهرت یافتن
چو انداختن-شایعه پراکندن
چوب-واحد پول در معاملات بازاری برابر با هزار تومان
چوب آخر را زدن-پایان کاری را اعلام کردن-مانند در حراج
چوب الف-نشانه ای که با کاغذ می سازند و لای کتاب می گذارند-لاغر و باریک
چوب بست-داربست چوبی-چوب بندی
چوب بندی-داربست
چوب به آستین کسی کردن-به سختی تنبیه کردن-به سزای عمل رساندن
چوب به سوراخ زنبور کردن-شوراندن و تحریک کردن عده ای
چوب به مرده زدن-از پا افتاده ای را آزار دادن-موضوع کهنه ای را تازه کردن
چوب پا-دو چوب بلند که پا در میان آن ها کنند و با آن ها راه روند
چوب پنبه-چوبی سبک برای بستن سر بطری
چوب پوش کردن-با چوب پوشاندن
چوب پیش کسی گذاشتن-منع کردن کسی از کاری-بازداشتن کسی از انجام کاری
چوب تو کون کسی کردن-نگا. چوب به آستین کسی کردن
چوب تو ماتحت کسی کردن-نگا. چوب به آستین کسی کردن
چوب چوبی-دیوار یا در مشبک و چوبی
چوب حراج چیزی را زدن-در برابر تاراج و غارت قرار دادن
چوب حرفی-چوب کوچکی که به دست کودکان می دادند تا روی سطر های کتاب بگذارد و آن ها را بخواند
چوب خط-چوبی که پس از هر بار بردن کالا روی آن خطی می کشیدند تا بعد شمارش کنند
چوب خط زدن-نشانه نهادن بر چوب خط
چوب خوردن-تنبیه شدن
چوبدار-گله دار-گوسفند دار
چوب در چیزی کردن-تحریک کردن
چوب دو سر طلا-منفور از هر دو طرف-از این جا مانده و از آن جا رانده
چوب دو سر گُهی-نگا. چوب دو سر طلا
چوب دو سر نجس-نگا. چوب دو سر طلا
چوب را از پهنا پرتاب کردن-ناشیانه عمل کردن
چوب رخت-چوبی افقی که جامه را بر آن می آویزند
چوب زدن-با چوب تنبیه کردن
چوب زیر دم کردن-تحریک کردن
چوب سیگار-نی سیگار
چوب شدن-ساکت و بی حرکت شدن-از ترس یا تعجب بر جای ماندن
چوب علی موجود-چوب کج و معوج درویشان
چوبک-خرده های چوب که برای شستن لباس به کار می رود
چوب کاری کردن-از کسی پذیرایی زیاد کردن-به کسی محبت بسیار کردن-کتک زدن بیش از حد
چوب کسی (یا چیزی) را خوردن-به گناه کسی مجازات شدن
چوب لای چرخ گذاشتن-سنگ پیش پا انداختن-ایجاد مانع کردن
چوبه ی اعدام-تیری که محکوم به اعدام را به آن می بندند
چوبه ی دار-تیری که محکوم به مرگ را از آن می آویزند
چوبی رقصیدن-رقصیدن با دوستمال در دو دست
چوچول باز-دغل-بی حیا
چوچوله باز-زنباره-دوست دار زنان بدکاره
چوروک-چین و شکن
چوروک افتادن-چین پیداکردن چیزی
چوروک خوردن-چین برداشتن
چوروکیدن-چوروک خوردن-چین برداشتن
چوروکیده-پر چین و چوروک
چوری-جوجه ی تازه از تخم درآمده
چوغ-چوب
چوق-چوب-تومان
چول-بیابان
چول شدن-بور شدن در بازی-شرمنده شدن
چول کردن-شرمنده کردن
چهار ابرو-دارای ابروهای کلفت و پر پشت
چهار پادار-کسی که حیوانات باربر دارد و با آن ها کار می کند
چهارتا شدن چشم کسی-سخت تعجب کردن کسی-خیره ماندن از تعجب
چهار تخمه-جوشانده ای از چهار دانه برای سینه درد و سرماخوردگی: بارهنگ-قدومه-سپستان و بهدانه
چهار چشم-عینکی-بسیار مشتاق-منتظر-مراقب
چهار چشمی-با دقت و مراقبت کامل
چهار چشمی پاییدن-با دقت مواظب بودن
چهار چنگول شدن-خشک شدن اعضای بدن
چهار چنگول ماندن-نگا. چهار چنگول شدن
چهار چوب-محدوده-قاب
چهار چوب ملا حیدر-جای تنگ و ناراحت کننده
چهار خانه-شطرنجی-خشت خشتی
چهار دستی-فراوانی
چهاردیواری اختیاری-هر کس در میان چهار دیوار خانه اش آزاد است
چهار دیواری کسی نشست کردن-بدبخت شدن-از کار و زندگی ساقط شدن
چهار شاخ-آلتی چهار شاخه و دسته دار که با آن خرمن را باد می دهند تا کاه از دانه جدا شود
چهار صبا ( چهار صباح)-مدت کوتاه-دو سه روز
چهار طاقی-فضای سقف دار و بدون در
چهار عمل اصلی-جمع و تفریق و ضرب و تقسیم
چهار قُل-چهار سوره ی قرآن که با قُل آغاز می شود
چَه چَه-صدای بلبل
چه چه زدن-خواندن بلبل-سخت خوش آواز خواندن
چهره شدن-مورد توجه قرار گرفتن-گل کردن
چهره کردن-نگا. چهره شدن
چه صیغه ای است ؟-چه معنی داد ؟
چه غلط ها !-چه فضولی ها !
چه کشکی چه پشمی !-در هنگام انکار گفته می شود
چهلم-چهلمین روز درگذشت کسی
چهل منار-تخت جمشید
چه مرگته ؟-چه دردی داری ؟
چی-چه-چیز
چیدن و واچیدن-آراستن-در جای خود گذاشتن
چیز-آلت تناسلی
چیز به هم بافتن-راست و دروغ سر هم کردن
چیز خور-مسموم شده
چیز خور شدن-مسموم شدن
چیز خور کردن-خوراندن سم یا موادی که رمالان و دعانویسان تجویز می کردند
چیز دار-ثروتمند
چیز سرش بشو-آدم چیز فهم
چیز فهم-عاقل و فهمیده
چیزی-فاصله ای-راهی-زمانی
چیزی بار کسی نبودن-علم و آگاهی نداشتن-شعور نداشتن
چیزی را به کسی زهرمار کردن-مانع از لذت بردن از چیزی شدن
چیزی را در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن-بی ارزش و اعتبار اعلام کردن چیزی
چیزی شدن-اهمیت و اعتباری پیدا کردن-به جایی رسیدن
چیزیش شدن-رازی در دل داشتن-حال غیر عادی داشتن
چیل-آدم بد بیار
چیلک دان-چینه دان
چیلک دان کسی را تکاندن-کسی را وادار با افشای رازش کردن
چیله-هیرم-خاشاک
چیله جمع کردن-گردآوردن چیله
چیلی-بدبیاری
چین-یک بار درو-بک بار چیدن
چین چین-پر از چین
چین چینی-پر چین
چین خوردن-چروک شدن
چین دادن-تابدار و شکن دار کردن
چین و چوروک-چین و شکن
چین و خم-پیچ و تاب
چینه-دیوار گلی
چینه چینه خوردن-ریزه خواری کردن
چینه کش-بنایی که دیوار گلی می سازد
چینه کشی-شغل چینه کش
چینه کشیدن-ساختن دیوار گلی
چینی-در یک رده قرار دادن آجرهای دیوار
چینی بند-چینی بند زن
چینی بند زدن-کاسه دوختن-به هم چسباندن تکه های ظروف شکسته
چینی بند زن-کسی که تکه های شکسته ی ظزوف را به هم می چسباند
چینی بند زنی-عمل چینی بند زدن
جا-رختخواب-بستر
جا آمدن حال-بهبود یافتن-سرحال آمدن
جا آمدن حواس-به هوش آمدن
جا افتادن-سر جای خود آمدن
جا افتاده-آدم متین و با تجربه
جا انداختن-به سر جای خود آوردن
جا به جا-فورن-کسی که از جایی به جایی منتقل شود
جا به جا کردن (شدن)-تغییر مکان دادن
جاپایی برای خود باز کردن-خود را به جایی بند کردن
جاپیچ-جاکش-دلال محبت
جاجا-آوازی که با آن مرغ را به لانه اش می رانند
جاجا کردن-مرغ را با جا جا به لانه کردن
جا خالی دادن-در بازی هایی مانند والیبال و فوتبال توپ را به جایی انداختن که دست یازیگر حریف به آن نرسد
جاخالی رفتن-به دیدن خانواده ی مسافر رفتن
جاخالی کردن-خود را کنار کشیدن
جا خوردن-یکه خوردن-تعجب زیاد کردن-غافلگیر شدن
جا خوش کردن-در جایی که معمولن نباید ماندن اقامت کردن
جا دار-وسیع-فراخ
جا در جا-فورن-جا به جا
جا دکمه-سوراخی که دکمه ی لباس در آن جا می گیرد
جادو و جنبل-دعاهایی که برای قضای حاجات یا دفع بیماری و از این قبیل می خوانند
جاده خاکی-راهی که با وسایل فنی ساخته نشده است
جاده صلف کن-کسی که موانع را از سر راه بر می دارد-آلت دست
جاده کشیدن-راه درست کردن
جاده کوبی-راه صاف کردن
جار-چلچراغ-شمعدان
جارچی-کسی که حرف در دهانش بند نمی شود-دهن لق
جارچی گری کردن-دهن لقی کردن-خبری را منتشر کردن
جا رختی-چوب رختی-چیزی که رخت را به آن می آویزند
جار زدن-سر و صدا راه انداختن-همه را با خبر کردن-رازی را بر ملا کردن-فریاد کشیدن
جا رفتن-مغلوب شدن-خود را کنار کشیدن
جار و جنجال-داد و فریاد-نزاع و کشمکش
جارو کردن زیر پای کسی را-موجب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن
جاری-زن برادر شوهر
جا زدن-چیزی بدلی را به جای اصلی قالب کردن-خود را به جای دیگری معرفی کردن
جاشو-باربر
جاصابونی-ظرفی که صابون را در آن می گذارند
جاکش-پا انداز-دلال محبت
جاکن شدن-به حرکت در آمدن
جاکن کردن-به حرکت درآوردن-کسی را از مقامی دور کردن
جا گذاشتن-چیزی را در جایی فراموش کردن-چیزی را سر جای خود قرار دادن
جا گرفتن-مستقر شدن-پنهان شدن
جاگرم کردن-در جایی ماندن
جاگیر شدن-در جای خود ثابت شدن-قرار گرفتن
جالباسی-کمد لباس-جا رختی
جا ماندن-فراموش شدن
جام زدن-شراب نوشیدن-باده خوردن
جامغولک-حقه-حیله
جامغولک بازی-حقه بازی-فریب کاری
جامهر-کیسه ای که مهر نماز را در آن می گذارند.
جامهر گذاشتن-مهری که به نشانه ی مشغول بودن در جایی بگذارند
جامه شور-رختشوی
جان از کون در رفتن-مردن
جانانه-محکم-کامل-بزرگ-شدید
جان به جان آفرین تسلیم کردن-مردن-درگذشتن
جان به جان کسی کردن-محبت بی اندازه به کسی کردن
جان بر لب نهادن-به کاری خطرناک اقدام کردن-آماده ی مرگ شدن
جانب کسی را گرفتن-از کسی پشتیبانی کردن
جان به سر شدن-بی قرار شدن-سخت نگران شدن
جان به عزراییل ندادن-بسیار بخیل بودن-دیر مردن-سخت جان بودن
جان به لب آمدن (آوردن)-به ستوه آمدن
جان به لب رسانیدن-صبر و طاقت کسی را تمام کردن
جان به لب رسیدن-به ستوه آمدن-طاقت از دست دادن
جان پناه-محل امن-آن چه جان را حفظ کند. پناهگاه
جان جان-معشوق-محبوب
جان جانی-صمیمی-یکدل
جان دادن برای چیزی-برای چیزی سخت مناسب بودن
جان در یک قالب-نهایت دوستی و صمیمیت
جان کُرد کردن-سخت گیری کردن-مقاومت کردن
جان کُردی-سخت گیری-مقاومت
جان کسی به نانش بسته بودن-بسیار خسیس بودن که حاضر باشد جان بدهد نان ندهد
جان کسی را به لب آوردن-سخت آزار دادن-به کسی انتظار دراز دادن
جان کلام-اصل مطلب
جان کندن-رنج بسیار بردن-با سختی فراوان کاری را انجام دادن
جا نماز-سجاده-فرش کوچکی که بر آن نماز می خوانند
جانماز آب کشیدن-تظاهر به پرهیزکاری کردن-خود را بی گناه وانمودن
جان من و جان شما-سوگند به جان من و شما
جانمی-کلمه ای که در مقام خوش آمد و تقدیر از کسی می گویند
جانور-کرم شکم و معده
جا نیاوردن-کسی را نشناختن
جاهل-جوان-نادان
جاهل پسند-چیزی که جوان
جای ارزن نبودن-بسیار شلوغ بودن-جای سورن انداختن نبودن-سگ صاحبش را نشناختن
جای پا-اثر-نشانه-رد
جای دشمن-کنایه از نشیمنگاه-ماتحت
جای سفت-وضعیت سخت
جای سوزن انداختن نبودن-پر بودن-بسیار شلوغ بودن
جای شکرش باقی است-باید سپاس داشت که از این بد تر نشده است
جای کسی را خالی کردن-در جایی از کسی یاد کردن و آرزو کردن که کاش می بود
جای کلاه سر آوردن-آن قدر ضعیف کش بودن که که اگر از او کلاه کسی را بخواهند سر او را به درگاه برد
جای مهر گذاشتن-چیزی را به عمد در جایی گذاشتن تا به آن بهانه دوباره به آن جا آمدن
جایی-مستراح-توالت
جایی را جارو کردن-همه ی موجودی جایی را با خود بردن
جایی که عرب نی انداخت-جایی پرت که در آن جا خبری از کسی نمی آید
جبهه-میدان جنگ
جببه گرفتن در مقابل کسی-با کسی مخالفت کردن-در برابر کسی مقاومت کردن
جبهه ی جنگ-میدان جنگ
جَخ-تازه-هنوز-فوقش
جَخت-متضاد صبر
جَخت آمدن-دومین عطسه که با آن به کار ادامه می دهند
جدا جدا-یکی یکی-جداگانه
جد کمر زده-در نفرین به سید می گویند-یعنی جدش او را به سزایش برساند
جد و آباد-آبا و اجداد-پدر و پدر بزرگان
جد و آباد درآوردن و گفتن-دشنام دادن-ناسزا گفتن
جد و آباد کسی را گفتن-آبا و اجداد کسی را دشنام دادن
جدول کشی-خط کشی و شبکه بندی
جَر-پیچ و خم راه
جِر-اوقات تلخی-لج
جَرّ-کشمکش دعوا
جرات دادن-دل دادن-دلیر کردن
جرات داشتن-دلیر بودن-جسارت داشتن
جرات کردن-گستاخی کردن-دلیری کردن
جِر آمدن-اوقات تلخ شدن-زیر مقررات بازی زدن
جِر انداختن کسی را-اوقات کسی را تلخ کردن-خشمگین کردن کسی
جراندن-جر دادن-پاره کردن
جُربزه-قدرت-توانایی
جِر جِر کردن-چیزی را پاره پاره و ریز کردن-مانند کاغذ و پارچه
جِر خوردگی-بریدگی-پارگی
جِر خوردن-پاره شدن
جِر دادن-پاره کردن-در مقام تهدید نیز می گویند
جرز-شکاف میان دو بخش دیوار-ستون-بلند بی مصرف
جِر زدن-دبه درآوردن-گردن نگرفتن-تقلب کردن در بازی
جِر زن-کسی که در بازی یا کاری دبه در می آورد
جِر گرفتن کسی را-اوقات کسی تلخ شدن
جِرم-ته نشست هر چیز-آن چه از دود چسبنده بماند
جِرِ ِنگ جِرِ ِنگ-صدای برخورد چیزهای فلزی
جرنگی-نقد-یکجا-یک کاسه
جرواجر کردن-پاره پاره کردن
جر و بحث-مجادله ی شدید گفتاری
جر و بحث کردن-مجادله را به درازا کشاندن
جریحه دار-زخمی-دل شکسته-رنجیده
جریحه دار شدن-زخمی شدن-دل شکسته شدن-رنجیده شدن
جریحه دار کردن-زخمی کردن-رنجاندن-دل شکستن
جَری شدن-خشمگین شدن-جسور شدن
جَری کردن-رو. دادن-گستاخ کردن
جرینگ-صدای سکه های پول
جِز-صدای تماس آب با آتش-صدای تف دادن چیزی در روغن
جزاندن-آزار و اذیت کردن
جزیی فروش-کسی که که کالا را در اندازه های کوچک می فروشد
جز جگر-سوختگی دل بر اثر اندوه و مصیبت
جز جگر زدن-نفرینی است به معنی به بلا گرفتار شدن-دل سوختن بر اثر اندوه و مصیبت
جز جگر زده-نفرینی است به معنی دل سوخته بر اثر اندوه و مصیبت-گرفتار به بلا
جز زدن-ناله و زاری کردن
جزغاله-سوخته-زغال شده
جزغاله شدن-سخت سوختن-زغال شدن
جز و وز-اظهار عجز و ناراحتی-شرح غم و اندوه-صدای سوختن چیزی
جز و ولز-نگا. جز و وز
جزوه-کتابچه-دفترچه
جزوه دان-آن چه که دفترچه و کتابچه را در آن می گذارند
جزوه کش-کسی که در مجالس ترحیم جزوه های قرآن را پخش می کند
جست زدن-پریدن-خیز برداشتن
جُستن-چیز گمشده را یافتن
جَستن چشم-پریدن پلک چشم
جسته جسته-یواش یواش-کم کم-به تدریج
جسته دوزی-نوعی دوختن
جسته گریخته-گاه گاه-اتفاقی
جشن گرفتن-سور بر پا کردن
جشنواره-جشن فزهنگی-فستیوال
جُعلق-آدم بی سر و پا و بی ادب
جغ جغ-صدای به هم خوردن چند چیز-صدای همهمه
جغجغه-بازیچه ای برای کودکان که چون آن را به حرکت در آورند صدا می کند
جَغُل مغل-شکمبه-سیرابی
جِغله-آدم کوچک و ریزاندام ولی زرنگ و ناقلا
جغور بغور-جگر و دل و قلوه ی گاو یا گوسفند که خرد کرده و با پیاز در روغن سرخ کنند
جفت-به هم چسبیده-جا افتاده-مرتب-نر و ماده-دو گاو که برای شخم زدن به کار می برند
جَفت-چوب بست انگور
جفت بودن-در جای خود قرار داشتن
جفت جنین-جفت نوزاد که پرده و غشای دور جنین است
جفتک-لگد حیوان که با هر دو پا بزند-کنایه از خودداری از انجام کاری
جفتک انداختن-لگد زدن-از انجام کاری خودداری کردن
جفتک پراندن-لگد زدن-بد رفتاری کردن-مخالفت کردن
جفتک چارکش زدن-کنایه از جفتک زدن
جفت کردن کفش های کسی-بیرون کردن کسی از جایی
جفت کردن صدا با ساز-هماهنگ کردن صدای ساز توسط کوک
جفتک زدن-نگا. جفتک انداختن
جفتک زن-لگد زن
جفت گیری کردن-جماع کردن حیوانات
جفت و جلا-تکاپو و تلاش-دوز و کلک
جفت و جلا کردن-مرتب کردن-حقه جور کردن
جفنگ-یاوه-سخن بی هوده-هرزه
جفنگ گفتن-یاوه گفتن-هرزه درایی
جفنگیات-سخنان یاوه
جک و جانور-جانوران موذی مانند عقرب و رطیل و کرم و مانند آن ها
جگر-عزیز-عزیز دلم
جگر پاره-فرزند-جگر گوشه
جگر خون کردن-رنج بسیار دادن
جگر را سرمه کردن-دل کسی را سوزاندن-بسیار غم دادن
جگرک-نگا. جغور بغور
جگرکی-جگر فروش
جگر گوشه-فرزند
جگری-به رنگ جگر
جُل-پوششی که روی اسب و خر می اندازند-لباس کهنه-میوه های بته ی مرده
جلا دادن-مفید بودن-شفا دادن-صیقل دادن
جَلَب-حقه باز-موذی-تقلبی-زن نا به کار
جلبی-حقه بازی-فاحشگی
جَلد-چابک-چالاک-کبوتر دست آموز
جَلدی-بی درنگ-به چالاکی
جلز-نگا. جز
جلز و ولز-سوز و گداز
جلف-سبک-کسی که حرکات سبک دارد
جلو بُر شدن-مورد حمله قرار گرفتن
جل و پلاس-اثاثیه ی ناچیز و کم بها
جل و پلاس خود را پهن کردن-در جایی اقامت کردن
جل و پلاس کسی را بیرون ریختن-کسی را از جایی بیرون کردن
جلو پوزه ی کسی را تیغه گرفتن-جلو فضولی های کسی را گرفتن
جلودار کسی بودن-از پس کسی بر آمدن-مانع کسی شدن
جلو کسی درآمدن-با کسی مقابله کردن-حق کسی را کف دستش گذاشتن
جمال کسی را عشق است-کسی را دوست داشتن-دیدار کسی را به فال نیک گرفتن
جُم خوردن-تکان خوردن-برای انجام کاری آماده شدن
جمع کردن-گرد آوردن
جمع و جور-منظم و مرتب
جملگی-تمامن-سراسر
جناغ-استخوان جلو سینه ی مرغ
جناغ شکستن-شرط بندی کردن با جناغ مرغ
جنب و جوش-فعالیت-کوشش و تقلا
جن بو داده-نوعی دشنام است
جنبه داشتن (یا نداشتن)-ظرفیت داشتن
جنجال-هیاهو-داد و فریاد-غوغا
جنجال آفریدن-زمینه ای برای هیاهو و آشوب به وجود آوردن
جنجالی-آن چه موجب هیاهو شود-آن چه بر سر زبان ها افتد
جن زدگی-دیوانه شدن-از حال طبیعی خارج شدن
جن زده-دیوانه
جنس-کالا-کالای قاچاق-مواد مخدر مانند هرویین-تریاک و مانند آن ها
جنس بد بیخ ریش صاحبش-کالای بد به فروشنده اش باز می گردد
جنس کسی خرده شیشه برداشتن-آب زیر کاه بودن-حقه باز بودن
جنسی-آن چه که به سکس مربوط باشد
جُنگ-کتابی که نوشته های گوناگون از نویسندگان گوناگون در آن باشد
جنگ حیدری و نعمتی-جنگ میان دو تن یا دو دسته
جنگ زرگری-دعوای دروغین-جنگ مصلحتی
جنگل مولا-جایی بی نطم و ترتیب-شهر بی قانون
جواب دندان شکن-جواب قاطع و صریح
جواب دوپهلو-جواب نامشخص و مبهم
جواب سربالا-جواب منفی-جواب طفره آمیز
جواب کردن-به کار کسی پایان دادن-از کار اخراج کردن
جواب گو-مسئول-آن چه یا آن که با امری مقابله می کند
جوال پنبه آوردن-حرص و طمع زیاد داشتن-میل و علاقه ی فراوان داشتن
جوال رفتن با کسی-با کسی درافتادن
جوان مرگ شدن-در جوانی مردن
جوان مرگ شده-نفرینی است به شخص جوان
جوجه خروس-جوان تازه به دوران رسیده
جوجه خوردن-مرفه بودن-در ناز و نعمت زیستن
جوجه فکلی-تازه کار و نا آزموده
جوجه مشدی-تازه کار و نا آشنا با آداب و رموز مشدی گری
جوخه-کوچک ترین یگان نظامی شامل هشت نفر
جوخه ی آتش-جوخه ای که مامور تیراندازی است
جوخه ی اعدام-جوخه ای که محکوم به اعدام را تیرباران می کند
جود-یهودی-حهود
جود بازی درآوردن-ننه من غریبم بازی درآوردن-از امری که ترسناک نیست اظهار وحشت کردن
جور-هم طراز-اخت-هم زبان
جوراب شلواری-جوراب همراه با شلواری از همان جنس و چسبیده به آن
جوراجور-دارای انواع گوناگون
جور آمدن-اجزای لازم کاری با یکدیگر سازگار آمدن
جور به جور-نگا. جوراجور
جور در آمدن-نگا. جور آمدن
جور شدن-اخت شدن-انس گرفتن-هماهنگ شدن
جور کردن-یکسان کردن-فراهم کردن
جور کسی را کشیدن-کاری را به جای کسی برای او کردن
جوز علی-نامی با تحقیر برای صدا زدن کسی
جوش آمدن-به خشم آمدن-کج خلقی سخت کردن
جوش آوردن-نگا. جوش آمدن
جوشانده-دارویی که آن را در آب می جوشانند و عصاره ی آن را به بیمار می دهند
جوش خوردن-لحیم شدن-به هم پیوستن-معاشرت کردن با دیگران
جوش خوردن معامله-انجام شدن معامله-منعقد شدن قرارداد
جوش خوردن زخم-به هم آمدن سر زخم و پوست نو آوردن
جوش زدن-عصبانی شدن-داد و فریاد بیجا زدن
جوش زدن دل-نگران و مضطرب بودن-در دلهره به سر بردن
جوش جوانی-جوشی که بر صورت یا کمر جوان ها می زند-جوش غرور
جوشکار-کسی که قطعات فلزی را به هم جوش می دهد
جوشکاری-جوش دادن قطعات فلزی
جوشی-تند مزاج-زود خشم-عصبانی
جوشیدن با کسی-با کسی انس و الفت گرفتن-با اخلاق کسی جور درآمدن
جوشیدن دل ( مثل سیر و سرکه)-بسیار دلواپس و نگران بودن
جوشی شدن-عصبانی شدن
جوشی کردن خود-خود را عصبانی کردن
جوغ-جوی آب
جوکی-مرتاض هندی-آدم لاغر و مردنی-آدم معتاد و مریض
جو گندم-جویی که به گندم شباهت دارد-یک در میان بودن دو چیز
جو گندمی-مویی که تک تک سفید شده است-موی سیاه و سفید
جون جونی-نگا. جان جانی
جوی خون راه انداختن-کشتار بسیار کردن
حهاز-کشتی بزرگ
جهان پهلوان-بزرگ ترین پهلوان دنیا-پهلوان جهان
جهل کردن-در انکار چیزی پافشاری کردن
جهنم-کلامی که آن را به هنگام بی اهمیت دانستن چیزی می گویند
جهنم دره-جای نامناسب و عذاب دهنده
جهود ی-هودی-مقتصد
جهیز-اسباب خانه و زندگی که عروس به خانه ی شوهر می برد
جهیزیه-نگا. جهیز
جیب بر-دزدی که در جیب دیگران دست می برد
جیب بری-دست بردن در جیب دیگران به قصد دزدی-شارلاتانی-حقه بازی
جیب خالی پز عالی-کسی که در عین تهی دستی افاده دارد و خودش را با ظاهرسازی بگیرد
جیب کسی را خالی کردن-پول های کسی را ربودن
جیب کسی را زدن-محتوای جیب کسی را ربودن
جیب کسی سوراخ بودن-ولخرج بودن-غالبن پولی در جیب نداشتن
جیب کَن-کسی که کارش اخاذی و تلکه است-کسی که دیگران را می دوشد
جیب کنی-اخاذی-به خرج انداختن دیگران
جیبی-قابل گنجاندن در جیب-مربوط به جیب
جی جی-خار پشت-جوجه تیغی
جی جی باجی-صمیمیت بسیار زیاد ولی غیر واقعی
جیر جیر-سر و صدا-فریاد بی هوده-آواز گنجشک و برخی حشرات
جیر جیرک-آدم پر سر و صدا-اهل داد و فریاد
جیر جیر کردن-داد و فریاد عاجزانه کردن برای میانجی طلبی
جیر و ویر-داد و بی داد-سر و صدا-نوعی خوراک که از اسفناج پخته و تخم مرغ می پزند
جیر و ویر راه انداختن-داد و فریاد راه انداختن
جیره-سهم معین
جیره بندی-سهم بندی
جیره خوار-کسی که از جایی یا کسی جیره و مزد دریافت می کند-مامور
جیره ی کسی را روی یخ نوشتن و جلو آفتاب گذاشتن-با کسی دشمنی کردن
جیز-اسم صوت در زبان کودکان به معنی سوختن
جیز رفتن-کش رفتن-دزدیدن چیزهای کم ارزش
جیز شدن-سوختن در زبان کودکان
جیز کردن-سوراندن به زبان کودکان
جیز گر-ربا خوار-کسی که از دیگران برای دادن مکان غیرقانونی پول می گیرد
جیزگر خانه-محل رباخواری و قرض دادن پول در برابر اموال منقول
جیش-ادرار در زبان کودکان
جیغ-فریاد-صدای نازک و بلند
جیغ جیغو-اهل داد و فریاد-پر سر و صدا
جیغ زدن-فریاد کشیدن-داد زدن
جیغ کشیدن-نگا. جیغ زدن
جیغ و داد-داد و

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9