ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 5

مسلک-خوش روش-نیکو طریقت
خوش مشرب-خوش معاشرت-اهل گفت و گو
خوش معامله-خوش حساب-کسی که آلت تناسلی قوی دارد
خوش منظره-خوش نما-زیبا
خوش نشین-کسی که هر جا خواست اقامت می کند-ساکنان غیر زارع ده
خوش نقش-خوش اقبال-پارچه یا قالی که نقش های زیبا دارد
خوش نقش و نگار-نگا. خوش نقش
خوش و بش-خوش آمد گویی و احوال پرسی-چاق سلامتی کردن
خوش وعده-آن که به وعده اش وفا می کند
خوشوقت شدن-شاد شدن-راضی شدن
خوشی زیر دل کسی زدن-به بخت خود پشت کردن-موقعیت خوب را با ندانم کاری از دست دادن
خون به پا کردن-دعوا و آشوب راه انداختن-سر و صدا و جنجال کردن
خون به راه انداختن-آشوب و فتنه ی سخت به پا کردن
خون جگر-رنج بسیار-غم فراوان
خون جگر خوردن-رنج بسیار کشیدن-غم فراوان خوردن
خون خون کسی را خوردن-بسیار خشمگین شدن و چیزی نگفتن
خون دماغ شدن-خون از بینی جاری شدن
خون دیدن زن-عادت ماهانه شدن زن
خون راه انداختن-نگا. خون به پا کردن
خونسرد-آرام-بی خیال
خون سیاوش-انگیزه ای که سبب نابودی دو خانواده-دو شهر یا دو کشور شود
خون کردن-قتل کردن-آدم کشتن
خون کسی از خون دیگری رنگین تر بودن-همسان و هم ارز نبودن-کسی بر کسی ترجیح داشتن
خون کسی در نیامدن-بی نهایت خشمگین بودن
خون کسی را به جوش آوردن-کسی را بسیار خشمگین ساختن
خون کسی را به شیشه کردن-کسی را رنج و آزار بسیار دادن
خون کسی را حلال کردن-کسی را کشتن
خون کسی را کثیف کردن-کسی را بسیار عصبانی کردن
خون کسی را مکیدن-مال کسی را به تزویر غارت کردن-به کسی تعدی و ستم کردن
خون کسی کثیف شدن-به شدن خشمگین شدن
خون گرفته-آن که قتلی کرده و نگرانی آن او را از حال عادی خارج کرده است
خون گرفته ی کسی بودن-در برابر کسی مسئول بودن
خون گرم-خوش برخورد-با عاطفه-پر مهر
خون مردگی-حالت مردن خون در زیر پوست-کبودی
خون مردن-منجمد شدن خون در زیر پوست بر اثر ضربه
خونی-قاتل-دشمن سخت-مخالف شدید
خونین و مالین-زخمی-خونی شده
خیابان گرد-بی کاره-ولگرد
خیابان گردی-بی کاری-ولگردی
خیابان گز کردن-ول گشتن
خیار چنبر-نوعی خیار
خیار شور-خیار سبز که مدتی در آب نمک بخوابانند
خیارک-ورم و آماسی که در کش ران و بغل پیدا شود
خیالاتی-وسواسی-آن که پندار و توهمات بی جا دارد
خیال باف-مالیخولیایی-کسی که همواره در عالم خیال به سر می برد و عملی نمی کند
خیال کسی تخت بودن-آسوده خیال بودن-کاملن مطمئن بودن
خیال کسی را راحت کردن-موجب اطمینان خاطر کسی شدن-به کسی جواب رد دادن
خیت شدن-شرمنده شدن-کنفت شدن-بور شدن
خیت کردن-شرمنده کردن-کنفت کردن-بور کردن
خیرات کردن-چیزی را
خیر باشد-پس از شنیدن خواب کسی به فال نیک به او می گویند
خیر ببینی-دعایی است در حق کسی که کمکی کرده باشد
خیر مقدم-خوش آمد
خیر ندیده-نفرینی است به معنی امیدوارم خیر نبیند
خیره-بی شرم-پر رو
خیز-ورم-آماس
خیز برداشتن-جستن-آماده ی حمله شدن
خیز گرفتن-آماده ی حمله شدن-در نظر گرفتن مسافتی برای اطمینان از رسیدن به مقصد
خیس آب شدن-سر تا پا تر شدن
خیساندن-در آب فرو بردن-در آب گذاشتن-خیس کردن
خیس خوردن-آب به خود گرفتن-با مایعی مخلوط شدن
خیس شدن-تر شدن
خیس کردن-ادرار کردن به خود
خیس کردن برنج-در آب ریختن برنج
خیس کرده-تر کرده-در آب قرار داده
خیس گذاشتن-در آب ریختن آرد برای تهیه ی خمیر
خیسیدن-خیس خوردن-خیس شدن
خیسیده-چیزی که آب در آن نفوذ کرده است
خیط شدن-نگا. خیت شدن
خیط کاشتن-خطا کردن
خیط کردن-نگا. خیت کردن
خیط کشیدن-خط کشیدن
خیک آسمان پاره شدن-کنایه از بارش تند و سیل آسا
خیک باد-باد کرده-شکم آورده-آبستن
خیک کسی پر بودن-سیر بودن
خیک محمد-آدم چاق و فربه
خیکی-آدم چاق و فربه
خیلی آب خوردن-گران تمام شدن-هزینه ی سنگین داشتن
خیمه شب بازی-نمایش عروسکی-حیله و تزویر
خیمه شب بازی درآوردن-ادا و اطوار در آوردن-حیله و تزویر به کار بردن-خلاف واقع جلوه دادن
حاتم بخشی-گشاده دستی-سخاوتمندی
حاج بادام-گونه ای شیرینی از آرد و بادام و شکر
حاج خانم-عنوان احترام آمیز برای زنان مسلمان سالمند
حاجی-به زیارت مکه رفته-نوعی خطاب عام
حاجیت-بنده
حاجی ارزانی-گران فروش
حاجی حاجی مکه-دیر به دیر به دیدار کسی رفتن
حاجی خرناس-لولو
حاجی فیروز سال نو را مژده می دهد-مردی که در روزهای آخر سال خود را سیاه کرده و با رقص و آواز مردم را به خنده و شادی واداشته و آمدن
حاجی لک لک-لک لک-شخص بلند قد
حاجی من شریک-کسی که خود را داخل کاری می کند و مدعی شراکت می شود
حاشا زدن-انکار کردن امر مسلم
حاشا کردن-نگا. حاشا زدن
حاشا و کلا-هرگز-ابدن-به هیچ وجه
حاشیه بندی-گل کاری کردن در باغچه-مرز بندی
حاشیه دار-کناره دار
حاشیه رفتن-سخنان دور از موضوع گفتن-منحرف شدن از مطلب
حاشیه نشین-تهیدستان ساکن در کناره های شهر
حاضر و آماده-آماده
حاضر جواب-کسی که برای هر موردی پاسخ آماده دارد
حاضر کردن-از بر کردن-روان کردن
حاضر و غایب کردن-خواندن نام افراد برای تعیین حاضران و غایبان
حاضری-غذایی که پختن نمی خواهد و به سرعت آماده می شود
حاضر به یراق-حاضر و آماده
حالا حالاها-مدت دراز
حال آمدن-بهبود یافتن-سرحال شدن-چاق شدن
حال آوردن جگر-بریدن صفرای جگر با چیزهای ترش مزه
حال آمدن دل-بازیافتن نشاط-برطرف شدن خستگی
حالا نه و کی-از دست ندادن فرصت-غنیمت شمردن فرصت
حال آوردن-به هوش آوردن-از ناراحتی بیرون آوردن-کتک زدن
حال کردن-لذت بردن
حال کسی را جا آوردن-نگا. حال آوردن
حال کسی را گرفتن-کسی را ناراحت کردن-شادی کسی را به هم زدن
حال نداشتن-مریض بودن-بی حال بودن
حال و احوال-وضعیت-کیفیت
حال و احوال کردن-سلام و احوال پرسی کردن
حال و بار-وضع زندگی
حال و حوصله-نگا. حال و احوال
حالی به حالی شدن-منقلب شدن حال-غلبه یافتن شهوت
حالی شدن-فهمیدن-درک کردن
حالی کردن-فهماندن
حاملگی-آبستنی
حَب-قرص
حُباب-سرپوشی که بر چیزی بگذارند
حَب جیم را خوردن-گریختن-فرار را بر قرار ترجیح دادن-جیم شدن
حبه-پاره ی شکسته از قند یا نبات
حبه ی انگور-دانه ی انگور
حَبه را قُبه کردن-کاهی را کوه کردن
حبه کردن-دانه دانه کردن
حتم داشتن یق-ین داشتن
حُجره-دفتر کار در بازار و تیمچه
حِجله-گنبد مانندی که همراه با آیینه های ریز و گوی های صیقلی بر گور افراد جوانمرگ شده می گذارند
حجله بستن-به پا کردن و آراستن حجله
حجله خانه-اتاق شب زفاف
حدس زدن-پنداشتن-گمان کردن
حرام خور-کسی که پای بند به حلال و حرام شرعی نیست-کم فروش-ربا خوار
حرامزادگی-بد ذاتی-مکر
حرامزاده-فرزند نامشروع-آدم بسیار زرنگ و مکار
حرام شدن-بی فایده شدن-بی نتیجه شدن
حرام کردن-تلف کردن-از میان بردن نتیجه و فایده
حرام و حرس-ریخت و پاش
حَرَج-مسئولیت-تکلیف
حرز جواد-دعایی منسوب به جواد امام محمد تقی
حرز جواد با خود کردن-همیشه با خود داشتن
حرز جواد کسی بودن-پیوسته با کسی بودن
حرص خوردن-عصبانی شدن
حرص زدن-زیاد خواستن-کم صبری کردن
حرص کسی را درآوردن-کسی را خشمگین کردن
حرص گرفتن-ناراحت شدن-لج کردن
حرص و جوش-عصبانیت
حرف-سخن-گفتار-کلام
حرف از دهن کسی قاپیدن-سخن کسی را به نام خود قلمداد کردن
حرف انداختن-در سخن کسی دویدن
حرف بَری کردن-سخن چینی کردن-خبرچینی کردن
حرف به حرف کردن-موضوع گفت و گو را عوض کردن
حرف بی ربط-سخن نامربوط
حرف پوچ-سخن بی معنی
حرف پهلودار-سخن کنایه آمیز
حرف تو حرف آوردن-سخن کسی را قطع کردن-مطلب دیگری را پیش کشیدن
حرف توی دهن کسی خشک شدن-از سخن گفتن باز ماندن
حرف توی دهن کسی گذاشتن-سخنی را به کسی یاد دادن-تلقین کردن
حرف چند پهلو-سخن مبهم و دارای چند معنی
حرف خود را به کرسی نشاندن-نظر خور را به کسی قبولاندن یا تحمیل کردن
حرف در آوردن-شایعه ساختن-سخن دروغ شایع کردن
حرف دو پهلو-نگا. حرف پهلودار
حرف دو نبش-نگا. حرف پهلودار
حرف دهن خود را نفهمیدن-مزخرف گفتن-حرف بی ربط زدن
حرف را خوردن-ناگهان سخن را بریدن و خاموش شدن
حرف روی حرف کسی آوزدن-برخلاف حرف کسی چیزی گفتن-با حرف کسی مخالفت کردن
حرف زدن-پشت سر کسی بدگویی کردن-وراجی کردن
حرفشان شدن-مشاجره ی لفظی پیدا کردن-اختلاف پیداکردن بر سر چیزی
حرف شنو-سر به را-مطیع
حرف شنوی-سر به راهی-تبعیت-نصیحت پذیری
حرف کسی در رو داشتن-دارای نفوذ بودن
حرف کسی را با شکر بریدن-انتقاد مودبانه از کسی که سخن آدم را قطع می کند
حرف کسی شدن با کسی-با کسی مشاجره پیدا کردن
حرف کشیدن از کسی-کسی را به سخن گفتن واداشتن
حرف گوش کردن-حرف شنوی داشتن
حرف گوش کن-حرف شنو
حرف مفت-سخن بی هوده و پوچ
حرف نشنو-خیره سر و یکدنده
حرف های صد تا یک قاز-حرف های بی ارزش و بی معنی
حرف های گنده تر از دهان-ادعاهای زیادی-سخنان خارج از توانایی
حرف پراندن-بدون اندیشیدن چیزی گفتن
حرم خانه-درون خانه که زنان زندگی می کنند
حریم گرفتن-از کسی پروا داشتن-احترام کسی را نگه داشتن
حساب-هزینه-مخارج-میزان طلب
حساب انگشت بالا-حساب ساختگی
حساب باز کردن-افتتاح حساب بانکی
حساب باز کردن برای کاری (یا کسی)-پیش بینی کردن کار یا شخصی
حساب با کسی نداشتن-مدیون کسی نداشتن
حساب بالا آوردن-بدهکار شدن
حساب بردن-پروا داشتن-اطاعت کردن
حساب بی حساب-سر به سر-این به آن در-مساوی-هیچ به هیچ
حساب پس دادن-جواب دادن به مسئول-دادن صورت ریز مخارج
حساب پس گرفتن-به روشن کردن حساب واداشتن
حساب تراشیدن-خرج درآوردن-حساب غیر واقعی نشان دادن
حساب حاج هادی زغالی-حساب ساختگی
حساب خرده-اختلاف کوچک-خرده حساب-بدهکاری مختصر
حساب داشتن-حساب بانکی داشتن
حساب راسته حسینی-رو راست-بی شیله پیله
حساب سازی-خرج تراشی-تقلب در حساب داری
حساب سرانگشتی-حساب ساده و روشن
حساب سوخته-بدهی قدیمی
حساب کار را داشتن-متوجه موضوع بودن-جوانب کار را در نظر داشتن
حساب کتاب-رسیدن به محاسبات-نظم و قانون
حساب کردن-پرداختن خرج
حساب کردن روی کسی (یا چیزی)-به کسی
حساب کسی با کرام الکاتبین بودن-گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات دهد
حساب کسی پاک بودن-کار کسی خراب و زار بودن
حساب کسی را رسیدن-از کسی انتقام گرفتن-کار کسی را ساختن
حساب کشیدن-حساب خواستن
حساب کهنه-نگا. حساب سوخته
حسابگر-کسی که در کارها سود و زیان خود را در نظر می گیرد
حساب ماست بندان یزد-حساب ساختگی
حساب و کتاب-نگا. حساب کتاب
حساب و کتاب از دست کسی خارج شدن-اداره و نظم امور از دست کسی در رفتن
حسابی-معقول-مورد اعتنا-کاملن
حسرت-آرزوی سخت-خواهش بزرگ
حسرت به دل-آن که دیری است آرزوی چیزی را دارد
حسرت به دل ماندن-به آرزوی خود نرسیدن
حسرت به دلی-آرزومندی شدید
حسن دله-آدم ولگرد و بیکاره
حسن سینه-چاک کسی که به سر و وضع خود توجه نمی کند
حسینقلی خانی-با هرج و مرج-بی قانون
حشر و نشر داشتن-نشست و برخاست داشتن دوستی و رفت و آمد داشتن
حشری-شهوت ران-پر شهوت
حشل-خطر
حضرت عباسی-راست و درست
حضرت فیل-شخصی موهوم با تیروی بسیار زیاد
حضوری-رو در رو
حظ کردن-لذت بردن
حق-باج سبیل-رشوه
حق آب و گل-امتیاز-اعتبار
حق آب و گل داشتن-دارای امتیاز و اعتبار بودن
حق البوق-رشوه
حق التدریس-مزد آموزگار
حق الزحمه-دستمزد
حق السکوت-آن چه که یرای پنهان نگه داشتن رازی به کسی می دهند
حق القدم-پای مزد-پای رنج-حق ویزیت پزشک
حق بردن-رشوه بردن-از راه حق و حساب گرفتن-درآمدی منظم داشتن
حق به جانب-دارای ظاهر مظلومانه و دروغین
حق دادن-تایید کردن
حق شناس-سپاس گزار
حق شناسی-سپاس گزاری
حق کسی بودن-سزاوار و مستحق چیزی بودن
حق کسی را دادن-آن چه سزای کسی است به او دادن
حق کسی را کف دست کسی گذاشتن-کسی را به سزای کار خود رساندن
حق گرفتن-نگا. حق بردن
حق نشناس-نا سپاس
حق و حساب-باج سبیل-رشوه
حق و حساب دادن-رشوه دادن-آجیل دادن
حق و حساب دان-لوطی منش-پای بند به آداب و رسوم اجتماعی
حقوق بگیر کس-ی که ماهانه دستمزد می گیرد
حُقه-زرنگ و ناقلا
حقه باز-شعبده باز-تر دست-مکار
حقه به کار بردن-کسی را فریب دادن
حقه به کار زدن-نگا. حقه به کار بردن
حقه زدن-فریب دادن
حقه سوار کردن-فرو کردن چوب وافور در دهانه ی حقه-فریب دادن
حکایت-بسیار مهم-چیز عجیب
حکم حکم نادر و مرگ مفاجا-حکم صد در صد لازم الاجرا
حِکِه ای-مردم آزار-کرمکی-ناراحت
حکیم باشی-پژشک تجربی و مدرسه نرفته
حکیم باشی را دراز کردن-مجازات کردن بی گناه
حکیم جواب کرده-یتیم
حکیم فرموده-فرمان قاطع و لازم الاجرا
حلاجی کردن-بررسی کردن-به تفصیل توضبح دادن
حلال-زن یا شوهر
حلال یابی-طلبیدن نزد دیگران تقاضای گذشتن از تقصیر خود را کردن
حلال بودی-نگا. حلال به زنده ای
حلال به زنده ای-در پاسخ به حلالم کن می گویند-یعنی حلال می کنم و امیدوارم زنده باشی
حلال زادگی-حلال زاده بودن-درست کردار بودن
حلال زاده-پاک و نجیب
حلال طلبی-نگا. حلال یابی طلبیدن
حلال کردن-از تقصیر کسی گذشتن-طلبی را به کسی بخشیدن
حلال وار-به صورت حلال
حلال واری-نگا. خلال وار
حلال و حرام کردن-پای بند نبودن به دستورات شرعی
حلبی-کنایه ازجنس آهنی کم مقاومت
حلبی آباد-آلونک نشین های خارج از شهر
حلق آویز-به دار کشیده
حلقه-واحد چیزهای گرد مانند دو حلقه فیلم-دو حلقه چاه
حلوا جوزی-آدم ساده دل و سر به راه-پر حوصله و مطیع
حلوا حلوا کردن-نهایت احترام و حق شناسی را کردن
حلوا خور-مرده خور-کسی که همیشه برای خوردن به مجالس ترحیم می رود
حلوای تن تنانی-نوعی حلوا
حلیله و ملیله-چیز موهوم-داروی بی خاصیت-روغن میخ طویله
حلیم روغن-هریسه-غذایی از گوشت و گندم و روغن داغ کرده و شکر
حلیم روغن خوردن-کنایه از تشنگی بسیار داشتن
حمال-باربر-ناشی و مبتدی-بی مهارت و بی استعداد
حمال باشی-به تخقیر به آدم ناشی و بی عرضه می گویند
حمالی-کار مفت و مجانی-کار پر زحمت
حمام زنانه-جای پر سر و صدا و شلوغ
حمامک مورچه داره-کنایه از تردید و دو دلی
حمام گرفتن-منظور دوش گرفتن است
حمامی-گرمابه دار
حمله-بیماری غش-صرع
حمله ای-مبتلا به بیماری غش
حمله کردن-یورش بردن
حمله گرفتن-غش کردن
حمله ور شدن-یورش بردن
حنای کسی رنگ نداشتن-اعتبار نداشتن-دارای نفوذ نبودن
حواس پرت-پریشان حواس-فراموش کار
حواس پرتی-پریشان حواسی-فراموش کاری
حواس نداشتن-گیج و منگ بودن-حواس پرت بودن
حواله ی روی یخ-نگا. حواله ی سر خرمن
حواله ی سر خرمن-وعده به آینده ی نامعلوم
حوصله داشتن-حال مساعد داشتن-تحمل داشتن
حوصله ی سر خاراندن نداشتن-گرفتاری و کار زیاد داشتن
حوصله ی کسی سر رفتن-خسته و کسل شدن-بی تاب شدن
حول و حوش-دور و بر-گوشه و کنار
حول و ولا-تقلا-دست و پا زنی
حیا را خوردن و آبرو را قی کردن-بسیار بی حیا و گستاخ بودن
حیاط خلوت-حیاط کوچکی در جلو یا پشت خانه
حیدری و نعمتی-گروه های دشمن هم
حیص و بیص-گیر و دار-مخمصه
حیف شدن-حرام شدن-نفله شدن-از فایده افتادن
حبف و میل-ریخت و پاش
حیف و میل کردن-زیاده روی در مصرف و خرج کردن
حیوان-نوعی دشنام به کسی که کاری را از روی بی شعوری کند
حیوانکی-کلمه ای در مقام تاسف خوردن به حال کسی
حیوانی-نگا. حیوانکی
حی و حاضر-آماده
حیوون-نگا. حیوان
حیوونکی-نگا حیوانکی
حیوونی-نگا. حیوانکی
چاپچی-دروغ گو-لاف زن
چاپ خوردن-به چاپ رسیدن
چاپ زدن-چاپ کردن-دروغ گفتن
چاپی-حرف دروغ و بی اساس
چاتمه-چند تفنگ که یه صورت ضربدر به هم تکیه داده اند
چاتمه زدن-چند تفنگ را به شکل چاتمه در جایی گذاشتن
چاچول-حقه باز-شارلاتان
چاچول باز-حقه باز-شیاد
چاچول بازی-حقه بازی-هوچی گری-لاف زنی
چاچول زدن-گشت و گذار بی هوده-ول گردی
چاچولی-زبان بازی-حقه بازی
چاخان-دروغ-دروغگو-چرب زبان
چاخان بازی-حقه بازی-چرب زبانی-دروغ بافی
چاخان پاخان-دروغ
چاخانچی-کسی که همیشه دروغ بافی می کند
چاخان کردن-دروغ گغتن-چُسی آمدن
چاخان گفتن-دروغ و گرافه گفتن
چادر-پوشش زنان مسلمان ایرانی که پارچه ای است نیم دایره که دنباله ی آن تا پشت پا می رسد
چادر چاقچور-لباس بیرون رفتن زن با حجاب ایرانی در گذشته
چادر خانه-چادری که زن در خانه می پوشد
چادر دَران کردن-از رفتن زن مهمان جلوگیری کردن
چادر درانی-جلوگیری از رفتن زن مهمان
چادر رختخواب-چادر شب-پارچه ای که رختخواب را در آن می پیچند
چادر سر کردن-چادر پوشیدن
چادر شب-پارچه ای که رختخواب را در آن می پیچند
چادر نماز-چادری که زنان هنگام خواندن نماز بر سر می کنند
چار-کوتاه شده ی عدد چهار-مترادف چشم
چار انگشتی-آدم بی دست و پا-چلفتی
چارپایه-صندلی کوچک و بدون پشتی
چارچار زدن-بی حیایی کردن
چار چار کردن-داد و فریاد راه انداختن
چار چشم-کسی مه عینک می زند
چار چشمی-با دقت و مراقبت کامل
چار چنگولی-سفت و محکم-با دست ها و پا ها
چارچوب-قاب-چهار چوب که چیزی را در بر گیرند
چارخانه-شطرنجی
چارخیابان-میدانی که چهار خیابان به آن باز می شوند
چار خیابان زدن موی سر-تراشیدن مو به شکل + که برای تنبیه دانش آموران انجام می گرفت
چار دست و پا رفتن-راه افتادن کودکان که تازه به راه افتاده اند
چار دستی-قمار چهار نفری
چارده معصوم-پیامبر اسلام و دخترش فاطمه و امام علی و یازده امام دیگر شیعیان
چار دیواری-خانه
چار راه-محل تقاطع دو راه
چار زانو نشستن-نوعی نشستن به طوری که زانوها در راست و چپ و پای راست زیر زانوی چپ و پای چپ زیر زانوی راست قرار گیرد-نهایت ادب و نزاکت
چار ستون بدن-استخوان بندی-اسکلت بدن
چار سر-حرف مفت-متلک
چار سری گفتن-متلک گفتن-کلفت بار کسی کردن-حرف مفت زدن
چار سو-چهار راه-جایی از بازار که در هر چهار سمت آن دکان و مغازه باشد
چار شاخ ماندن-بی حرکت ماندن به علت درد کمر یا از روی ترس یا تعجب
چار شانه-دارای شانه های پهن-کنایه از مرد خوش اندام
چار طاق-به طور کامل
چار طاق باز گذاشتن-کاملن باز گذاشتن
چارقد-روسری زنانه
چارقد قالبی-نوعی چارقد که آن را آهار می زدند تا راست و منظم بایستد
چارک-یک چهارم
چارگوش-مربع-دارای چهار زاویه-چهار خانه
چارلا-چهار لا-چهار تو
چار میخ-اذیت و آزار سخت
چار میخ کشیدن-سخت اذیت و آزار کردن
چار نعل-به سرعت-به تاخت
چار نعل رفتن-تند رفتن-به تاخت رفتن
چاروادار-کسی که چهار پا را کرایه می دهد-آدم بی اصل و بی تربیت
چاروادار قمی بودن-هم از توبره خوردن-هم از آخور
چاروادارکُش-جنس تقلبی-چیز بد
چارواداری-زشت-وقیح-بی ادبانه
چاره-درمان
چاره ساز-خداوند
چاسان فاسان-آرایش-بزک
چاشت-صبحانه-ناشتایی
چاشت بندی-صبحانه-غذای اندک
چاشته بندی-ته بندی
چاشت یک بنگی-خوردنی کم با پول اندک
چاشنی-آن چه که برای به تر کردن مزه ی غذا در آن می ریزند-آن چه که برای منفجر شدن در چیزی کار می گذارند
چاشنی زدن-ریختن یا زدن چاشنی به غدا
چاشنی کردن-چیزی را با چرب زبانی به کسی قالب کردن
چاقالو-چاق-فربه
چاقاله ،-چغاله میوه ی هسته دار نارس
چاق بودن دماغ کسی-سالم و سرحال بودن
چاق بودن غلیان-آماده بودن غلیان
چاقچور-شلوار گشاد و بلند و کف دار زنانه که آن را بر روی شلیته و تنبان می پوشیدند
چاقچوری-زنی که چاقچور می پوشد-زن باحجاب
چاق سلامتی کردن-احوال پرسی کردن
چاق شدن-بهبود یافتن-درمان شدن
چاق شدن قال-گرم شدن دعوا-اوج گرفتن بگو و مگو
چاق کردن-سر حال آوردن-درمان کردن
چاق کردن دعوا-دامن زدن به دعوا
چاق کردن دنده-به دنده گذاشتن اتوموبیل
چاق کردن غلیان-آماده کردن غلیان برای کشیدن
چاق کردن کاری-رو به راه کردن کاری-راه انداختن کاری
چاق و چله-سر حال-سر دماع-فربه-سالم و شاداب
چاقو دسته کردن-از سرما لرزیدن
چاقوکش-کسی که با چاقو به مردم حمله می کند-آدم شزیر و عربده کش
چاقوکشی-عربده کشی و حمله با چاقو
چاک پشت-اسبی که در کمر خود فرورفتگی دارد و شانه و کفلش برآمده است
چاک خوردن-شکافته شدن-پاره شدن
چاک دادن-شکافتن-پاره کردن
چاک دهن را چفت کردن-بستن دهان-سکوت کردن
چاک زدن-نگا. چاک دادن
چاک کردن-نگا. چاک دادن
چاک و بست نداشتن دهان-دهان لغ بودن-رازدار نبودن
چاک و چیل-لب و لوچه-پک و پوز
چال-گودی-حفره
چال افتادن-گود شدن
چال حوض ،
چال شدن-گود شدن-دفن شدن-در زیر خاک گذاشته شدن
چال کردن-گود کردن-دفن کردن-به خاک سپردن
چاله-گودال کوچک-دردسر-اشکال
چاله چوله-جای پر از گودال-زمین ناهموار
چاله خر کُشی-یکی از گودهای تهران که پناهگاه مردم فقیر و بی نوا بود
چاله سیلابی-نگا. چاله خر کشی
چاله میدان-نگا. چاله خرکشی
چاله میدانی-صفت آدم های بی ادب و بی فرهنگ
چانه-گلوله ی خمیر نان
چانه انداختن-جان کندن-حرکت پیش از مرگ
چانه در چانه ی کسی گذاشتن-هم صحبت شدن-بحث و جدل کردن
چانه زدن-پرگویی و اصرار برای تخفیف خواستن
چانه شل-دهن لغ-کسی که حرف در دهانش بند نمی شود
چانه کردن-تقسیم کردن خمیر نان به گلوله های مساوی
چانه گیر-کسی که خمیر را چانه می کند
چانه لغ-نگا. چانه شل
چانه لغی-راز داری نکردن
چاووش-کسی که به هنگام رفتن زایر به زیارت اشعار مناسب می خواند
چاه ویل-جایی که اگر کسی یا چیزی برود دیگر بر نگردد
چای خانه-محلی که وسایل چای را در آن جا می گذارند-قهوه خانه
چای خوری-وسایل چای خوری-سرویس چای خوری
چای دان-جای نگهداشتن چای خشک
چای دبش-چای مرغوب که دهان را گس کند
چای دیشلمه-چای تلخ که با قند یا خرما و مانند این ها بنوشند
چای صاف کن-وسیله ای نوردار برای صاف کردن چای به هنگام ریختن به استکان یا فنجان
چای صافی-نگا. چای صاف کن
چای قندپهلو-نگا. چای دیشلمه
چای کار-کشت کننده ی چای
چای کاری-کشت و زرع چای
چایمان-سرما خوردگی
چایمان کردن-سرما خوردن-چاییدن
چای نیک-قوری و کتری چای
چاییدن-سرما خوردن-زکام کردن
چاییده-سرما خورده-زکام گرفته
چپ-لوچ-مخالف حکومت
چپ افتادن با کسی-مخالف شدن با کسی-پیله کردن به کسی
چپ اندر قیچی-نامنظم و نامرتب-بی نظم و قاعده
چپاندن-چیزی را به زور و فشار در چیز دیگری جا دادن-تپاندن
چپ بُر-نوعی اره ی دستی
چپ بودن-چپ دست بودن-لوچ بودن-مخالف یودن
چپ بودن خواب زن-خلاف شدن آن چه زن در خواب بیند
چپ چپ ( یا به چپ چپ)-فرمان چرخیدن به سمت چپ در آموزش نظامی
چپ چپ به کسی نگاه کردن-با اوقات تلخی-بدبینی یا اعتراض به کسی نگاه کردن
چپ چُس-اصطلاحی تحقیرآمیز برای خطاب
چپ دادن-رد کردن
چپ دست کسی-که کارهایش را با دست چپ می کند
چپ رو-تند رو
چَپَری بی-درنگ-به سرعت
چپری آمدن-زود آمدن
چپکی-از طرف چپ-خشم آلود
چَپَل-چَپَل کسی که خود را به چیزهای ناشایست آلوده کند-نکبتی
چپو-غارت-تاراج
چپ و راست کردن-زیر و رو کردن-مشت باران کردن
چپو شدن-غارت شدن
چپو کردن-چاپیدن-غارت کردن
چپه-کجی به یک سمت
چپه شدن-واژگون شدن به یک سمت-برگشتن
چپی-مخالف حکومت-وابسته به چپ
چپیدن-به زور جا گرفتن
چتر باز-مهمان ناخوانده به وقت غذا
چتر شدن-بر سر کسی خراب شدن-ناگهانی مهمان رسیدن
چتری-به شکل نیم دایره-قوسی
چتوَل-یک چهارم
چتولی نشستن-جمع و جور نشستن
چته ؟-تو را چه می شود ؟
چَخ ( یا چِخ)-صدایی برای نهیب زدن و راندن سگ
چَخ چَخ-عیش و عشرت
چِخ کردن-راندن سگ
چِخه-نگا. چِخ
چِخی-سگ
چُر-ادرار
چراغ-پولی که معرکه گیران درخواست می کنند
چراغ الله-نگا. چراغ
چراغان-جشن و سرور پر چراغ
چراغان شدن-جشن گرفتن
چراغان کردن-جشن گرفتن
چراغانی-روشن کردن چراغ در جشن
چراغانی کردن-جشن گرفتن
چراغ اول-نخستین پولی که معرکه گیران از مردم می گیرند
چراغ باران-چراغانی
چراغ پا-حالتی که اسب دو دست خود را بلند کند و راست بایستد
چراغ پا ایستادن-به انتظار ایستادن
چراغ پا شدن-بر روی دو پا ایستادن اسب
چراغ پریموس-چراغ تلمبه ای-نوعی اجاق نفتی
چراغ پیه سوز-چراغی فتیله ای که سوخت آن از پیه بود
چراغ توری-چراغی نفتی که نور آن با توری مخصوصی پخش می شود
چراغ چشمک زن-چراغی که خاموش و روشن می شود
چراغ خواب-چراغ کم نوری در اتاق خواب
چراغ دستی-چراغ قابل حمل با دست
چراغ روشن کردن-ارزان کردن جنس
چراغ زنبوری-نگا. چراغ توری
چراغ موشی-هر چراغی که به کمک حلبی یا چیزی مانند شیشه ی مربا به عنوان مخزن نفت و یک فتیله درست شود
چرب دست-ماهر-زبر دست
چرب زبان-خوش سخن-چاپلوس
چرب کردن-روغن یا کرم مالیدن
چرب کردن سبیل-رشوه دادن-حق السکوت دادن
چرب و چیلی-پر چربی-پر روغن
چرب و نرم-غذای پر روغن و خوشمزه-سخن دلنشین-آدم متملق
چربیدن-برتر بودن-پیش بودن
چِرت-حرف بی معنی و نامربوط
چُرت-خواب کوتاه
چرت بردن کسی را-غالب شدن حالت خواب بر کسی
چرت زدن-گرفتار غلبه ی خواب بودن
چرت کسی پاره شدن-ناگهان از خواب پریدن
چرت کسی را پاره کردن-ناگهان کسی را از خواب بیدار کردن
چرت و پرت-حرف مفت-حرف بی خود
چُرتی-اهل چرت زدن-ضعیف-مردنی
چَرچَر-اسباب عیش و عشرت
چرچر کردن-از ثروت بادآورده ای روزگار گذراندن
چرچر کسی را به راه انداختن-اسباب عیش و نوش کسی را فراهم کردن
چرچری کردن-خوردن و عیش کردن
چرخ پایی-چرخ خیاطی که با پا به حرکت می افتد
چرخ خوردن-به دور خود چرخیدن
چرخ دستی-چرخ خیاطی که با دست به حرکت می افتد
چرخ ریسی-پنبه رشتن با چرخ ریسندگی
چرخ زدن-گردش کردن-به عنوان تفریح یا تماشا حرکت کردن
چرخ کار-کسی که با چرخ خیاطی کار و زندگی می کند
چرخ کردن-دوختن با چرخ خیاطی-خرد کردن گوشت با چرخ گوشتی
چرخ کسی را چنبر کردن-به اصرار کسی را به کار واداشتن-پیله کردن
چرخ گوشت-چرخ گوشت خرد کنی
چرخ و فلک-وسیله ای دایره شکل برای بازی با جایگاه هایی آویخته که هر یک یا چند تن بریکی از آن ها می نشیند و آن دایره بر گرد خویش می چرخد
چرخی-کبوتری که در آسمان معلق می زند-کسی که روی چرخ و گاری چیزی می فروشد
چرخیدن در روی یک پاشنه-تغییر نکردن وضعیت-گذشتن وضع به منوال سابق
چَرس-حشیش-گرد-بنگ
چرس رفتن-حشیش کشیدن
چرسی-آدم معتاد-افیونی
چرق چوروق-صدای جویدن آدامس و مانند آن
چرک-کثیف
چرکتاب-پارچه ای با رنگ خاکستری یا قهوه ای که چرک را زود نشان نمی دهد
چرک کردن-عفونت کردن زخم
چرک گرفتن-کثیف شدن-پاک کردن چرک
چرکمُرد-پر چرک و کثیف
چرکمرد شدن-آن قدر چرک که با شستن هم چرک نرود
چرکمرده-نگا. چرکمُرد
چرک نویس-نوشته ی نخستین که ممکن است بازبینی و ویرایش شود
چرکو-آدم کثیف
چرک و خون-چرک آلوده به خون
چرکوندی-لکه دار کثیف
چرم پاره-خرده های چرم در دکان کفاشی
چرمی-از جنس چرم
چرند-حرف پوچ و بی معنی
چرند اندر چرند-پرت و پلا
چرند بافتن-یاوه گفتن-حرف بی هوده زدن
چرند گفتن-نگا. چرند بافتن
چرند گو-یاوه گو
چرند و پرند-پرت و پلا-حرف های مزخرف
چرندیات-سخنان بی هوده و مزخرف
چروک-چین و شکن
چروک افتادن-چین افتادن-ناصاف شدن
چروک انداختن-چین انداختن
چروک خوردن-نگا. چروک افتادن
چروک خورده-چین خورده-ناصاف شده
چروکیدن-چین دار شدن
چروکیده-چین دار شده-ناصاف
چریدن-راه افتادن کار و کاسبی
چزاندن-ضعیفی را آزار دادن
چِز دادن-روی آتش گرفتن پوست برای سوزاندن موها و پرها
چُس افاده-افاده ی بی جا
چس آمدن-در حالت عصبانیت به جای خوش آمدی می گویند چس آمدی
چسبیدن-لذت دادن
چسبیدن خِر کسی-گریبان کسی را گرفتن و به اصرار چیزی خواستن
چسبیدن در کون کسی-دنباله رو کسی شدن-از کسی تبعیت کردن
چُس بی طهارت-آدم حقیری که پایش را از گلیمش بیرون می گذارد
چس خور-آدم خسیس-بخیل
چس خوری-خست-بخل
چس دماغ-پر افاده-پر ادعا
چسش دادن کاری را-لفت و لعاب دادن-بیش از اندازه مهم وانمود کردن
چس فیل-ذرت بو داده-نقل پیرزن
چُسک-دمپایی-کفش سبک و راحت
چُسَکی-کم دوام و سرهم بندی شده
چس گرگی پا شدن-صبح زود برخاستن
چس گره زدن-نهایت خست به خرج دادن
چس مال کردن-لباس یا ظزفی را سرسری و با بی دقتی شستن
چس مثقال-بسیار اندک-سبک و کم وزن
چس محل کردن-بی اعتنایی کردن
چس ناله-آن و ناله ی ساختگی برای جلب توجه
چس نفس-پر حرف-کسی که حرف های بی سر و ته و ملال آور می زند
چس نفسی-پر حرفی-روده درازی
چسو-ترسو-بزدل-آن که بسیار چس دهد
چس و فس-اسباب خرده ریزه ی ناقابل-خرت و پرت
چسونه-پست و نالایق-دشنامی برای تحقیر
چسی آمدن-به دروغ یا احمقانه به خود بالیدن-قمپز در کردن
چسی در کردن-نگا. چسی آمدن
چسی درکن-آدم پر مدعا
چسی مالیات داره-به کسی می گویند که قمپز در می کند
چُش-کلمه ای که خر را ار رفتن و حرکت باز می دارند
چش شده ؟-او را چه شده است ؟
چش-چشم
چشتان بالا-بالا و پایین کردن بچه و قربان صدقه ی او رفتن
چشته خور-کسی که پس از یک بار کمک گرفتن همیشه توقع کمک دارد
چشته خور شدن-بهره و نصیب بردن از کسی
چشته خور کردن کسی-کسی را از لطف خود بهره مند کردن
چُش گفتن-جلوگیری کردن-مانع شدن
چشم کسی آب خوردن-امیدوار بودن-احتمال دادن
چشم از کاسه درآمده-چشم وزقلمبیده-چشم بیرون زدن
چشم انتظار-منتظر-چشم به راه
چشم انداختن-نگاه کردن
چشم انداز-منظره
چشم باباقوری-نابینا-کور
چشم بازار را درآوردن-چیز بسیار بد و نامرغوب خریدن
چشم برداشتن-زضا دادن-قبول کردن
چشم بلبلی-دارای چشم گرد-نوعی

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9