ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 4

پیله-بدون حقه بازی-صاف و ساده
بی صاحاب مانده-صاحب مرده-وامانده
بی صفت-بی بهره از صفات خوب انسانی
بی طرف-کسی که در دسته بندی گروهی شرکت و دخالت ندارد
بیعار-کسی که شرم و ننگ نمی شناسد و از سرزنش شرمنده نمی شود
بی عرضه-بی لیاقت-بی مصرف
بی غم-بی خیال-لاقید-بی درد
بی فکر-لاابالی-بی قید
بی فک و فامیل-بی کس و کار
بی قابلیت-بی ارزش-اندک-مختصر
بی قواره-بد شکل
بی کتاب-بی پیر-کار دشوار-بی دین-کافر
بی کلاه ماندن سر-بی نصیب ماندن-چیزی بدست نیاوردن
بی کله-نترس-شجاع-بی خرد-تهی مغز
بیگاری-کار اجباری و بی مزد
بی گدار به آب زدن-نسنجیده به کاری اقدام کردن-بی احتیاطی کردن
بیلاخ-بالا بردن و نشان دادن انگشت شست به هنگام ناباوری به معنی : آنچه که می گویی خیالی بیش نیست-فقط این انگشت به تو می رسد. مترادف شیشکی
بیلاخ نشان دادن-حرف طرف را باور نکردن-شیشکی بستن
بیل را پارو کردن-در کاری ناشیگری محض کردن
بی مخ-بی عقل-شجاع
بی معنی- بیخود
بی ملاحظه-بی توجه-بی پروا
بی مناسبت-نابجا-نامربوط
بی می خمار بودن-نخورده مست بودن-برای انجام کاری آمادگی بسیار داشتن
بی ناخن-بی انصاف-کسی که به زیردست سودی نمی رساند
بی نماز شدن-گرفتار عادت ماهانه شدن
بی نمک-نچسب-لوس-ننر-بد ریخت-بدون ملاحت
بی نور-بی عرضه-بی مصرف-کسی که به دوستان کمکی نکند
بینی و بین الله-میان من و خدا-انصافا-الحق
بی وقت-نابهنگام-بی موقع
بی همه چیز-آدم بد جنس-نادرست-کسی که صفت خوبی ندارد
بی همه کس-بی پدر و مادر
بی هوا-ناگهان-غفلتا-نا غافل-یک مرتبه
خاتم کاری-نشاندن استخوان در چوب برای نقش و نگار دادن
خاتون پنجره-بازیچه ای که کودکان با پنج چوب می سازند
خاج پرست-مسیحی-عیسوی-ارمنی-آشوری
خاج کشیدن-صلیب کشیدن
خاربست-دیوارمانندی از خار و خاشاک بر گرد چیزی
خارج از حد-بیش از اندازه
خارج از محدوده-بیرون از شهر که شامل خدمات شهرداری نمی شود
خارج از مرکز-مزایایی که به کارمندان خارج از پایتخت داده می شود
خارج رفتن-بیرون رفتن از خانه-رفتن به خارج از کشور
خار چشم کسی بودن-مایه ی عذاب کسی بودن
خارش-خاریدن-نام بیماری خاریدن نشیمنگاه
خارشک-مردم آزار-سادیست
خارش گرفتن-به خارش افتادن بدن
خاص و خرجی-ممتاز و معمولی
خاصه-هر چیز ممتاز و از جنس عالی
خاصه پز-نانوایی که نان خوب می پزد
خاصه تراش-آرایشگر مخصوص بزرگان
خاصه-خان لقب آرایشگر شاهان قاجار
خاصه خرجی کردن-استثتا کذاشتن-تبعیض قایل شدن
خاصه فروش-فروشنده ی جنس های مرغوب و برگزیده
خاطر جمع-مطمئن
خاطر جمع بودن-مطمئن بودن-یقین داشتن
خاطرجمع شدن-مطمئن شدن
خاطر خواه-عاشق-دل باخته
خاطرخواه شدن-عاشق شدن-دل باختن
خاطر داشتن-به یاد داشتن
خاطر کسی را خواستن-کسی را دوست داشتن
خاطر نشان کردن-یادآوری کردن-تذکر دادن
خاطره-یادگار
خاک اره-ریزه های چوب که پس از اره کردن آن بر زمین می ریزد
خاک آلود-آلوده به گرد و غبار و خاک
خاک انداز-وسیله ای برای گردآوردن و حمل آشغال و زباله
خاک برداری-بردن خاک های اضافی برای آماده کردن زمین ساختمان
خاک بر سر-توسری خورده-داغ دیده-بدبخت
خاک بر سری-بی آبرویی
خاک برگ-برگ خشک خرد شده
خاک به دهنم-زبانم لال
خاک به سر شدن-مصیبت زده شدن-داغ دیدن-از فدر و اعتبار افتادن
خاک به سر کردن-به فکر چاره افتادن-چاره جویی کردن
خاک به سری-همبستری زن با شوهر
خاک به سری کردن-همبستر شدن زن با شوهر
خاک پاک-زادگاه
خاک پای کسی بودن-ذلیل کسی بودن-مرید کسی بودن
خاک تو سری-مصیبت زدگی-گرفتاری-بدبختی
خاک تو سری کردن-نزدیکی کردن زن با شوهر
خاکروبه-زباله-آشغال
خاکروبه ای-سپور-آشغالی
خاکسترمال کردن-شستن ظرف با مالیدن خاکستر به آن
خاکستر نشین-بدبخت-سیه روز-ذلیل
خاکشیر-کنایه از خرد و ریز ریز
خاکشیر مزاج-غلامباره-سازگار با هر جریانی
خاکشیر نبات-دوستی و رابطه ی نزدیک-سوابق آشنایی
خاکشیر نبات به حلق کسی کزدن-لطف و محبت بیش از اندازه به کسی کردن
خاکشیر یخ مال-خاکشیر که با یخ سایند تا حوب سرد شود و به بیمار دهند تا اسهالش قطع شود
خاک عالم-تکیه کلامی برای اظهار تعجب و شرمندگی و ناراحتی
خاک کردن-دفن کردن-در گور نهادن-پشت حریف را در کشتی به زمین رساندن
خاک مالیدن پستان-از شیر گرفتن کودک با مالیدن خاک بر سر پستان
خاک و خُل-گرد و غبار-آشغال
خاکه-خرده ی هر چیزی
خاکه رو خاکه-پی در پی کاری را انجام دادن یا چیزی را خریدن
خاکه زغال-ریزه ی زغال
خاکی-فروتن و متواضع
خال-نقطه ی سیاه-لکه
خال اُغلی-پسر خاله-رفیق نزدیک
خال باز-کسی که ورق ها را با تردستی می اندازد و مردم را فریب می دهد
خال به خال-خال خال
خالچه و میخچه گذاشتن-شاخ و برگ دادن-شرح و تفصیل بیش از اندازه دادن
خال خالی-خالدار-دارای خال های بسیار
خال زدن-پیدا شدن خال در جایی از بدن یا لکه در چیزی-خال کوبی کردن
خال گوشتی-نقطه ی برجسته ای از گوشت بر پوست بدن
خال مَخال-خال خال
خالو-دایی-کلمه برای خطاب در جنوب ایران
خاله بی بی-نوعی آش
خاله جان آقا-یکی از چهار زن کلثوم ننه
خاله خاک انداز-همنشین سر و زبان دار
خاله خامباجی-نگا. خاله خاک انداز
خاله خرسه-دوست نادان
خاله ی خر عمه ی گاو-بسیار نفهم-از اصل و نسب نادان
خاله خُمره-زن کوتاه قد و چاق
خاله خواب رفته-آدم شل و بی حال و وارفته
خاله خوانده-زنی که با همه طرح دوستی می ریزد
خاله خواهر خوانده-نگا. خاله خاک انداز
خاله در هم-همیشه نگران-همیشه اخم کرده
خاله رورو-زنی که به علت چاقی یا آبستنی به زحمت راه می رود
خاله زنک-زن امل و دنیا ندیده-بی سواد و عامی-کسی که همواره درباره ی دیگران حرف می زند
خاله سوسکه-دختران خردسالی که ادای زنان بزرگسال را درمی آورند
خاله شلخته-زن شلخته و بی احتیاط
خاله قدومه-نگا. خاله سوسکه
خاله قزی-دختر خاله-خویشان و بستگان
خاله گردن دراز-شتر-آدم فضول که در هر کاری سرک می کشد
خاله ماستی-آدم بی اهمیت و بی ارزش
خاله وارَس-آدم فضول
خاله وارسی-فضولی-تحقیق بی مورد
خاله وارفته-آدم شل و ول و شلخته
خالی بستن-چاخان کردن-بلوف زدن
خالی بند-چاخان-دروغ گو
خالی خالی-بدون چیز دیگری
خالی کردن تفنگ-شلیک کردن
خالی کردن دل کسی-کسی را ترساندن
خام سوخته-از درون ناپخته-از بیرون برشته
خام شدن-فریب خوردن-اغفال شدن
خام طمع-پر طمع و حریص-پر توقع
خام عقلی-حماقت-دیوانگی
خام کردن-فریب دادن-اغفال کردن
خان خانی-پر هرج و مرج-ملوک الطوایفی
خانم-زن بدکاره-هرزه
خانم آوردن-پا اندازی کردن
خانم باجی-همشیره-خواهر خوانده
خانم باز-مرد معاشر با زنان هرزه
خانم بازی-معاشرت با زنان هرزه
خان خانم ها-محترم ترین خانم ها-بیش تر به دختر بچه گفته می شود
خانوار-مجموع اعضای یک خانواده
خانه آباد-عبارتی برای تحسین است
خانه آبادان-عبارتی به عنوان سپاس
خانه به دوش-بی خانمان-آواره
خانه به دوشی-بی خانمانی-آوارگی
خانه بستن-در بازی نرد دو مهره را در یک خانه قرار دادن تا حریف نتواند در آن جا بنشیند
خانه تکانی-پاکیزه کردن خانه و وسایل خانه به صورنی اساسی در آغاز هر سال
خانه ی خاله-جای راحت و خودمانی-ملک شخصی
خانه خانه-سوراخ سوراخ-شطرنجی
خانه خراب-بدبخت شده-بی چیز شده-زیان دیده
خانه خراب کردن-بدبخت کردن-بی چیز کردن
خانه خراب کن-بدبخت کننده-زیان رساننده
خانه خرابی-بدبختی-زیان بسیار
خانه خمیر-نگا. خانه خراب
خانه دار-رنی که اداره امور خانه را بر عهده دارد-کدبانو-زنی که شاغل نیست
خانه زاد-نوکر-خدمت گزار
خانه شاگرد-پسربچه ی خدمت گزار در خانه
خانه گرفتن-نگا. خانه بستن-اجاره کردن خانه
خانه نشین شدن-از کار بی کار شدن-معزول شدن
خانه یکی-صمیمی و یکدل
خاور زمین-قاره ی آسیا
خاور شناس-دانا به فرهنگ شرق
خایه-بیضه-جرات
خایه ی چپ کسی بودن-به تمسخر: نزد کسی اعتبار و احترام داشتن
خایه دار-با جرات-شجاع
خایه دستمال کردن-چاپلوسی کردن-منت کشیدن
خایه ی غول را شکستن-به تمسخر برای کوچک کردن و ناچیز شمردن کار کسی می گویند
خایه قوچی-نوعی شیشه ی کوچک بیضی شکل
خایه مال-چاپلوس-متملق-دستمال به دست
خایه مالی کردن-چاپلوسی کردن-نگا. دستمال ابریشمی داشتن
خبر-گزارش رویداد
خبر کسی یا چیزی را آوردن-مرگ و نابودی کسی یا چیزی را اعلام کردن-مردن-نابودی
خبر چین-سخن چین-جاسوس
خبرچینی کردن-سخن چینی کردن-خبر از جایی به جایی بردن-جاسوسی کردن
خبردار-اصطلاح نظامی برای آماده کردن سربازان برای انجام فرمان
خبر داغ-خبر بسیار مهم
خبرکش-سخن چین
خبرکشی کردن-سخن چینی کردن
خبر گرفتن-پرسیدن
خبرگزاری-موسسه ی خبرگیری و انتشار خبر
خبر مرگش-خدا مرگش بدهد
خبرنگار-آن که برای روزنامه-مجله-یا رادیو و تلویزیون کسب خبر می کند
خبرنگاری-کار خبرنگار
خبره-ماهر-استاد
خبط کردن-اشتباه کردن-به خطا افتادن
خپله-چاق و کوتاه قد
ختم شدن-پایان گرفتن
ختم قرآن کردن-یک بار قرآن را از اول تا آخر خواندن
ختم گذاشتن-مجلس ترحیم گذاشتن
ختم گرفتن-نگا. ختم گذاشتن
ختنه سوران-جشنی که به هنگام ختنه کردن نوزاد پسر بر پا می کنند
ختنه نکرده-آزمند-پول پرست-نامسلمان-پدر سوخته
خجالت دادن-کسی را شرمسار کردن
خجالت زده-شرم زده-شرمگین
خجالت زده شدن-شرمسار شدن-شرمنده شدن
خجالت زده کردن-شرمنده کردن-خجالت دادن
خجالت کشیدن-شرمنده شدن
خجالتی-کم رو-پرحیا
خدا-بسیار زیاد-فراوان
خدا به دور-پناه بر خدا
خدا به رد-در پناه خدا
خدا برکت-خدا بیش ترش کند
خدا برکت بده-نگا. خدا برکت
خدا به همراه-خدا خافظ
خدا بیامرز-مرحوم-مغفور
خدابیامرزی-درخواست بخشش
خداپسندانه-مورد پسند خدا
خدا حافظ-به درود-در پناه خدا-خدا نگهدار
خداحافظی کردن-به درود گفتن
خدا خدا کردن-بسیار آرزومند چیزی یا کسی بودن و آن را از خدا خواستن-پناه به خدا بردن
خدا داده-دیم کاری
خدا داده به فلانی-بختش یار بوده
خدا را بنده نبودن-بی نهایت عصبانی بودن-کفران کردن
خدا رسانده-مفت و مجانی به دست آمده
خدا روز بد نده-چشم بد دور-روز بد نبینید
خدا به سر شاهده-خدا بالای سر شاهد است
خدا قوت-خدا قوت بدهد-خسته نباشی
خدا کند-ای کاش
خدا گرفتن-به عذاب خدا گرفتار شدن-بدبخت شدن
خدا گرفته-بدبخت شده-به عذاب خدا گرفتار شده
خدا نکرده-امیدوار این طور نباشد
خدا نگهدار-خدا حافظ
خدانگهداری کردن-خداحافظی کردن
خدا و خرما را با هم خواستن-از دو محل سود بردن-دو سره بار کردن
خدا وکیلی-صادقانه-راست و درست
خدمت رسیدن-به حضور رسیدن
حدمتکار-مستخدم
خدمت کردن-دوره ی سربازی را طی کردن
خدمت کسی رسیدن-به حضور کسی رسیدن-کسی را تنبیه کردن
خدیجه خبرکش-خبر چین و دو به هم زن
خر-نفهم و کودن-بزرگ-زیاد
خِر-حنجره-گلو
خراب-از کار افتاده-دارای اختلال-فاسد-منحرف اخلاقی
خراب شدن-از کار افتادن-منحرف
خراب شدن بر سر کسی-نزد کسی بار و بندیل گشادن و ماندن
خرابکار-اخلالگر-تروریست
خرابکاری-به هم زدن نظم-ایجاد اختلال-آلودن بستر و لباس-تروریسم
خراب کردن-زرد کردن-آلودن لباس-نظم کار چیزی را به هم زدن
خراب کردن دختر-دختری را منحرف کردن
خرابی بار آوردن-بی آبرویی بار آوردن-کاری کردن که نتیجه ی بد بدهد
خرابی بالا آوردن-کثافت کاری کردن-آلودن بستر یا لباس
خرابی کردن-نگا. خرابی بالا آوردن
خراشه-تراشه-خرده ی چوب
خرافاتی-آن که به خرافات باور دارد-عقب مانده
خر آوردن-بدبخت شدن
خر آوردن و باقالی بار کردن-برای جتجال و دعوایی آماده شدن
خر با تشدید-بسیار احمق-الاغ تمام عیار
خربازار-شلوغ بازار-بی حساب و کتاب
خربان-صاحب خر-خرکچی
خربزه قاچ کردن با اتوی شلوار-بسیار آراسته بودن و به خود پرداختن
خِر به خِر گرفتن-گلاویز شدن
خر بی یال و دم-احمق-نادان
خرپا-چوب بندی زیر سقف یا پل
خر پاپو-وسیله ای دارای چرخ برای آموزش راه رفتن به کودکان نوپا
خرپا کوب-کسی که کارش ساختن خرپا است
خر پشته-پشته ی بزرگ سقف شکم داری که روی ایوان و راه پله می سازند
خر پول-دارای پول زیاد-تروتمند
خرت به چند-کی از تو پرسید؟ به حساب آوردن-اعتنا کردن
خر تب کرده-به تمسخر به کسی می گویند که در هوای گرم لباس بسیار کلفت بپوشد
خرت و پرت-اثاثه ی کم بها-خرده ریزه
خر تو خر-پر هرج و مرج-بی نظم
خرج-هزینه-پول مصرف روزانه ی خانواده
خرج اتینا کردن-پولی به مصارف بی هوده رساندن
خرج از کیسه ی خلیفه کردن-از مال دیگران خرج کردن
خرج برداشتن-پول لازم داشتن
خرج تراشی-هزینه درست کردن
خرج جیب-توجیبی-خرج غیر لازم
خرج دادن-مهمانی دادن در جشن های دینی یا ایام سوگواری
خرج در رفته-خالص-ارزش پس از کسر مخارج لازم
خرج راه-هزینه ی سفر
خرج رو دست کسی گذاشتن-کسی را در خرج انداختن
خرج شدن-مصرف شدن-به کار رفتن
خرج کردن-هزینه کردن-صرف کردن
خرج و برج-خرج و متعلقات آن
خرج و دخل کردن-برابر شدن هزینه و درآمد
خرجی-پول لازم برای گذران روز
خرجی دادن-دادن پول لازم برای گذران روزانه
خر چسونه-در مقام تحقیر به شخص خقیر و ناقابل می گویند-نام حشره ای است
خرچنگ قورباغه-کج و معوج-درهم و برهم
خرچه-در مقام توهین به بچه می گویند
خرحمال-کسی که فقط کارهای دشوار می کند
خرحمالی-بیگاری-کار پر زحمت و کم مزد
خرحمالی کردن-کار کردن بی اجر و مزد
خرخاری-همدیگر را خاراندن
خِرخِر-آواز کشیدن چیزی سنگین بر زمین-صدای ناهنجار و گوش خراش
خُرخُر-آواز نفس شخص خوابیده
خُرخُرو-آن که در خواب بسیار خرناس می کشد
خِرخِره-حلق-حلقوم
خرخره ی کسی را جویدن-به شدت از دست کسی عصبانی شدن
خَرخَری کردن-حرکات ابلهانه از خود درآوردن-خل بازی درآوردن
خر خود را راندن-تنها به فکر خود بودن-به کار خود ادامه دادن
خرخور-چیزی که قابلیت خورده شدن را از دست داده است
خر دادن و خیار گرفتن-چیز گرانی را با چیز ارزان مبادله کردن-فریب خوردن در معامله
خر داغ کردن-ناامید شدن-ناکام شدن
خر در چمن-آوای ناهنجار-هرج و مرج
خُردمُرد-شکسته و ریزه میزه
خُردمُرد شدن-ریزه ریزه شدن
خردمرد کردن-ریزه ریزه کردن
خرد نکردن تره برای کسی-کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن
خرد و خاکشیر-ریز ریز و ذره ذره شده-از پا درآمده
خرد و خمیر-نگا. خرد و خاکشیر-له و لورده
خرد و خمیر شدن-بسیار خسته شدن-له و لورده شدن
خرده بُرده-مشکل-اختلاف
خرده بورژوا-مالک ابزار تولید ولی ناگزیر به کار برای دیگران
خرده پا-کاسبان جزء و کم سرمایه
خرده حساب-طلب مختصر-دشمنی قبلی
خرده حساب با کسی داشتن-با کسی دشمنی قبلی داشتن
خرده خر-کسی که آذوقه ی خانه را روز به روز می خرد نه یکجا
خرده خرجی-خرج های اندک
خرده خرده-کم کم-رفته رفته
خرده ریز-اثاثه ی اندک و کم مصرف-آشغال
خرده شیشه داشتن جنس کسی-بدحنس بودن-آب زیرکاه بودن
خرده فرمایش-فرمانی که از فرمانده ی نالایق و کوچک تر صادر شود-دستور بی جا
خرده فرمایش داشتن-دستورهای بی جا دادن
خرده فروش-فروشنده ی اجناس در اندازه های کم
خرده قرض-بدهی اندک
خرده کاری-کار جزیی
خرده مالک-مالک زمین کشاورزی کوچک
خر ِ دیزه-لج بازی که به خود ضرر بزند
خُردینه-بچه ی خردسال
خر رنگ کن-خوش طاهر بد باطن
خر زور-نیرومند-پرزور
خرس-چاق و درشت-تنومند
خرسک-نوعی فرش
خرس گنده-برای تحقیر به کسانی که اداهای خارج از سن خود در می آورند گفته می شود
خر شدن-عقل خود را باختن-فریب خوردن
خر غلت زدن-مانند خر بر خاک غلتیدن
خرفت-نادان-ابله-کند ذهن
خرفهم-فهماندن به ابله-شیر فهم
خرکار-پرکار
خرکاری-پرکاری-مفت کاری
خرکچی-چارپادار
خر کردن کسی-کسی را با چاپلوسی فریفتن
خر کریم را نعل کردن-رشوه دادن-راضی کردن
خر کسی از پل گذشتن-گره کار باز شدن-از گرفتاری خلاص شدن
خر کسی از کرگی دم نداشتن-از حق خود گذشتن-از حرف خود برگشتن
خِر کسی را چسبیدن-گریبان کسی را گرفتن و چیزی از او طلب کردن
خِر کسی را گرفتن-نگا. خر کسی را چسبیدن
خر کسی را نعل کردن-رشوه دادن-سبیل کسی را چرب کردن-راضی کردن
خر کسی رفتن-دارای اهمیت و اعتبار بودن
خرکی-سخت بی ادبانه-خارج از ظرافت
خر گردن-گردن کلفت-بی عار
خر گرفتن کسی-کسی را احمق حساب کردن
خز گیر آوردن-نگا. خر گرفتن کسی
خر لنگ خود را به منزل رساندن-با وجود سختی کار را به پایان رساندن
خرمن-انبوه و پرپشت
خرناس-نگا. خُرخُر
خرناس کردن-خرخر کردن در خواب
خرناس کشیدن-نگا. خرناس کردن
خروار-کنایه از مقدار زیاد
خر و پف-نگا. خرناس
خروجی-جای بیرون رفتن-مالیاتی که هنگام خارج شدن از کشور به دولت می پردازند
خروس بی محل-وقت نشناس-کسی که بی جا سخن می گوید یا بی موقع کاری می کند
خروس جنگی-کسی که به اندک چیزی به ستیزه برمی خیزد
خروس خوان-هنگام سحر
خروس قندی-آب نباتی به شکل خروس
خروس کسی خواندن-شاد و شنگول بودن-روزگار بر وفق مراد بودن
خریت-نادانی-حماقت
خرید خدمت-فروختن خدمت کارمند به اداره-پرداخت پول برای نرفتن به خدمت سربازی
خرید و فروش کردن-بازرگانی کردن-سوداگری کردن
خزانه کردن-نشاء و قلمه ی درختی را در زمین کاشتن تا پس از سبز شدن در جای دیگر بنشانند
خسارت دیدن-زیان دیدن
خستگی در کردن-استراحت کردن
خسته و مرده-درمانده-وامانده-قدرت از دست داده
خِس خِس-صدای تنفس کسی که نفس تنگی دارد
خس و خاش-آشغال-خس و خاشاک
خش-صدای گرفته-خراش
خش افتادن-خراش افتادن
خشت انداختن-لاف زدن-گزافه گفتن
خشت به قالب زدن-نگا. خشت انداختن
خشتک-وسط درز دو پا در شلوار
خشتک پاره کردن-قیامت به پا کردن-داد و بی داد کردن-رسوا کردن-شدت عمل نشان دادن
خشتک دراندن-نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را جر دادن-نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را سر او کشیدن-نگا. خشتک کسی را پاره کردن
خشتک نشور-آدم پست و بی ارزش
خشت مال-دروغ گو-لاف زن
خشت مالیدن-چاخان کردن-لاف زدن
خشخاشی-نان خشخاش زده
خش خش-صدای برخورد چیزهای خشک به یکدیگر-صدای راه رفتن روی برگ های خشک شده
خش خشه-نوعی اسباب بازی کودکان که به هنگام تکان خوردن صدای خش و خش از آن می آید
خشک-بدون انعطاف-بی عاطفه-خشن
خشکبار-میوه های خشک مانند پسته-بادام-گردو و فندق
خشک خشک توش کردن-در مقابل کسی شدت عمل به خرج دادن-کسی را سخت آزردن
خشک زدن-مات و مبهوت ماندن
خشک شدن شیر کسی-به کسی که زیاد حرص می خورد و جوش می زند می گویند
خشک شدن قر در کمر-به پایان نرساندن خودنمایی و جلوه گری
حشک شویی-شستن لباس با مواد شیمیایی با کمی یا بدون آب
خشک کن-دستگاه گرفتن رطوبت و خشک کردن لباس و پارچه
خشک و خالی-مختصر و ناچیز
خشکه-مزد نقدی بدون غذا و لباس-غذای بدون پخت-لباس بدون دوخت
خشکه بار-نگا. خشکبار
خشکه بی آب-نوعی فولاد که آهن و چدن را با آن می تراشند
خشکه پز-نانوایی که نان هایی از قبیل نان روغنی-قندی-شیرمال-پنجه ای و مانند آن ها می پزد
خشکه پلو-کته
خشکه مقدس-متدینی که جز اطاعت از ظاهر احکام دینی به چیزی تن نمی دهد
خشکه نان-نانی که بیش از اندازه در تنور مانده و خشک شده است
خشکی-انعطاف ناپذیری-سخت گیری-حالت پوستی که آب و چربی خود را از دست داده است
خش و خش-نگا. خش خش
خصوصی-مقابل عمومی
خط-راه-مسیر-مشی و مرام-مسلک-کنایه از نامه
خط افتادن-خراش افتادن
خط انداختن-خراش به جا گذاشتن
خط آوردن-مدرک کتبی ارایه کردن
خطایی-نوعیز آجر
خِطَب-جزیی از جهاز شتر
خطب کسی کج بودن-نگا. پالان کسی کج بودن
خط خطی-درهم-خراب-متشنج-با خطوط زیاد روی آن ناخوانا شده
خط خطی شدن اعصاب-خرد شدن اعصاب-خراب شدن اعصاب
خط دادن-سرمشق دادن-فکر کسی را هدایت کردن
خط در میان حرف زدن-آرام آرام و شمرده سخن گفتن
خط زدن-با خط کشیدن روی چیزی آن را باطل کردن
خط کش-وسیله ای برای زسم خط
خط کشیدن دور چیزی-چیزی را کنار نهادن-دست کشیدن از چیزی
خط و نشان کشیدن-تهدید کردن
خط هوایی-راه هوایی-مسیر هواپیما
خط یازده سوار شدن-پیاده رفتن
خِفت-نوعی گره
خفت افتادن-تنگ شدن-در تنگنا افتادن
خفت انداختن-تنگ کردن-در تنگنا قرار دادن
خفتی-نوعی گردن بند از جواهرات-شلواری مانند چاقچور ولی بدون جوراب
خفگی-حالت فشردگی گلو و تنگی نفس
خفه خون-خفقان
خفه خون گرفتن-دم بر نیاوردن-ساکت شدن
خفه شدن-سکوت کردن-کسل شدن از تکرار حرفی
خفه کردن-آتشی را خاموش کردن-خاموش شدن موتور-با اصرار در کاری کسی را کسل کردن
خُل-نیمه دیوانه-سفیه
خُل-آتش زیر خاکستر-خاک و کثافت
خِل-خلط بینی
خلا-مستراح
خلاص-خارج از دنده بودن موتور
خلاص-تمام شد-مُرد
خلاص کردن-تمام کردن-کشتن
خلاصه نویسی-کوتاه کردن مطلب
خلاف-جرم
خلاف شرع-ضد قانون شریعت
خل بازی-حرکات غیر منطقی و غیر عاقلانه
خل بازی درآوردن-مثل دیوانه ها رفتار کردن
خلق الله-مردم
خُلق تنگ-عصبانی-خشمگین
خلق تنگی-عصبانیت-خشمگینی
خلق کسی تنگ شدن-عصبانی شدن-بی حوصله شدن
خُل و چل-مثل دیوانه ها-ساده لوح
خل و ول-دیوانه-ساده لوح
خلیفه-مبصر مکتب خانه-ارشد کلاس
خلیلی-نوعی غل و زنجیر-نوعی انگور
خم به ابرو نیاوردن-رنجی را تحمل کردن
خم شدن-دولا شدن
خم گرفتن-فنی از کشتی
خمیازه کشیدن-دهن دره کردن
خمیره-سرشت-ذات
خَنج-ناخن کشیدن بر چیزی
خنج انداختن-پنجول انداختن-خراشیدن پوست دیگری با ناخن
خنجر زدن از پشت-به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای درآوردن
خندق بلا-شکم
خنده ی قبا سوختگی-خنده ای که برای پنهان کردن خشم و کینه می کنند
خنده ی نخودی-خنده ی لوس و بی مزه
خندیدن به ریش کسی-کسی را مسخره کردن
خندیدن تو روی کسی-به کسی که بسیار گستاخ است می گویند
حنز پنزر-نگا. خرت و پرت
خنزرپنزری-کسی که چیزهای خرده ریزه و کم بها می فروشد
خنِس و فنِس-گرفتاری و ناراحتی
خنسی-گرفتاری-تنگدستی
خنک-بی مزه-بی نمک-نچسب
خنکای صبح-سحرگاه
خنک شدن دل-آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام
خنک کردن-سرد کردن
خنگ-نادان-ابله-کودن
خنگ خدا-نادان و کودن
خواب از سر کسی پریدن-نگا. پریدن خواب از سر کسی
خواب آلود-آن که کاملن بیدار نشده است
خواب آور-مخدر-بی هوش کننده
خواب به خواب شدن-خواب از سر پریدن-بدخواب شدن
خواب به سر شدن-نگا. خواب به خواب شدن
خواب دیدن برای کسی-نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی
خواب زده-خواب آلود-خواب گرفته
خواب گرد-کسی که در خواب راه می رود
خوابگوشی-سیلی-کشیده
خواب ماندن-دراز شدن خواب بر خلاف میل و به قراری نرسیدن
خواب نامه-کتابی که در آن تعبیر خواب ها نوشته شده است
خواب و بیداری-در حالت بین بیداری و خواب
خواب و خوراک-خورد و خواب
خوابیدن-خراب شدن-فرو ریختن
خواربار-ارزاق-خوراک
خوار و حقیر-بی اعتبار-بی ارزش-ناچیز
خوار و خفیف-ذلیل-بدبخت
خوار و ذلیل-نگا. خوار و خفیف
خوار و ضعیف-نحیف-ناتوان
خواری و زاری-پریشان حالی
خواستگار-کسی که به پسندیدن و گُزیدن دختر یا زنی می فرستند
خواستگاری-رفتن به دیدن دختر یا زنی برای برگزیدن و همسری پسر یا مردی
خواهر خوانده-دوست صمیمی
خواهر کسی را گاییدن-دخل کسی را آوردن-کلک کسی را کندن
خواهر و مادر-عرض و ناموس-خانواده
خواهر و مادر گفتن-دشنام خواهر و مادر به کسی دادن
خواه و ناخواه-از روی میل یا اجبار
خواهی نخواهی-نگا. خواه و ناخواه
خوب-کافی-بسیار
خوب شدن-شفا یافتن-تندرست گشتن
خوب کاشتن-از عهده ی کاری خوب برآمدن
خوب کردن-درمان کردن-شفا دادن
خودافتاده-عاجز-کسی که موجب بیچارگی خود باشد
خودآموز-بدون آموزگار
خودتراش-تیغی که می توان تیغه ی آن را عوض کزد
خودخور-کسی که غم خود را در دل می ریزد و با کسی در میان نمی گذارد
خودخوری-حالت خودخور
خودداری-امتناع-خویشتن داری-شکیبایی
خود را از تک و تا نیانداختن-به روی خود نیاوردن-به اشتباه اعتراف نکردن
خود را باختن-دست و پای خود را گم کردن-مضطرب شدن
خود را بستن-پول دار شدن
خود را به آب و آتش زدن-به هر وسیله ای متوسل شدن-هر خطری را استقبال کردن
خود را به آن راه زدن-خود را به نادانی زدن-به عمد بی توجهی کردن-خود را بی اطلاع نشان دادن
خود (یا چیزی) را به رخ کسی کشیدن-خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن
خود را به شغال مردگی زدن-خود را مظلوم وانمود کردن
خود را به کرگوشی زدن-به نشنیدن تظاهر کردن
خود را به کسی بستن-خود را به کسی نسبت دادن
خود را به کوچه ی علی چپ زدن-خود را بی اطلاع نشان دادن
خود را به موش مردگی زدن-خود را ناتوان
خود را به ناخوشی زدن-تمارض کردن
خود را به نفهمی زدن-تظاهر به نفهمیدن کردن
خود را جستن-جست و جو در لباس خود برای یافتن و کشتن حشرات موذی مانند شپش
خود را خراب کردن-خود را کثیف کردن
خود را خوردن-رنج بردن
خود را سبک کردن-خود را حقیر کردن-دست به کاری پایین تز از شان خود زدن
خود را شناختن-به حد بلوغ رسیدن
خود را گرفتن-فخر فروختن-کبر و نخوت نشان دادن
خود را گم کردن-خود را برتر از آن که هست دانستن-سابقه ی خود را فراموش کردن
خودرنگ-دارای رنگ طبیعی
خودرو-آن چه بی اسب رود
خودسر-گستاخ-سرکش
خودشیرینی-خوش رقصی-خود را صمیمی وانمود کردن
خودفروش-فاحشه-خائن
خودفروشی-فاحشگی-خیانت
خودفروشی کردن-فاخشگی کردن-خیانت کردن
خودکار-دستگاهی که نیازی به مراقبت انسان ندارد
خودکرده-کاری که بدون مشورت شده باشد
خودکشی کردن-با رنج فراوان کاری را به پایان بردن
خودمانی-صمیمی-یکدل
خودم جا، خرم جا-تکیه کلام کسانی که همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی می بینند. من که دارم گور پدر بقیه
خودنویس-قلمی که جوهرش را با خود دارد
خودی-آشنا
خوراک-مصرف یک دوره ی معین
خوراکی-خوردنی ها جز غذای روزانه-تنقلات-خوردنی
خورد دادن-درخیاطی کم کم قسمت اضافی را از بین بردن-به زور به کسی خوراندن
خورد رفتن-از بین رفتن قسمت اضافی در خیاطی-جذب شدن و حل شدن در چیزی
خورد کردن-ریز ریز کردن-له کردن
خوردگی-ساییدگی-فرسودگی
خوردن-مغلوب شدن-شکست یافتن-فرودادن
خوردن بلا به جان-اصابت بلا با جان
خوردن چیزی به چیزی-جور بودن چیزی با چیزی
خوردن حرف-نگا. حرف را خوردن
خوردن سر کسی-سبب مرگ کسی شدن-کسی را دق مرگ کردن-در نتیجه ی پرحرفی کسی را کلافه کردن
خوردن کسی با نگاه-نگا. با نگاه کسی را خوردن
خوردنی-غذا-قابل خوردن
خورد و برد-افراط و زیاده روی-ریخت و پاش-تعدی و تجاوز
خورد و خوراک-خوردنی-آذوقه
خورده برده-ملاخظه و پروا
خورش خوری-ظرفی که در آن خورش می ریزند
خورش دل ضعفه داشتن-هیچ گونه خوردنی نداشتن
خورند-لایق-درخور-به اندازه ی-طرفیت
خوره-جذام-آکله
خوشاب-میوه ی پخته در آب و شکر-کمپوت
خوش آب و رنگ-سرخ و سفید چهره-زیبا و ملیح
خوش آب و هوا-معتدل-کنایه از جایی که در آن وسایل خوشی فراهم باشد
خوشا به حال ماهی-خیلی تشنه ام
خوش آمدگویی-به تازه وارد “خوش آمدی” گفتن-مجازن: تملق و چاپلوسی
خوشان خوشان-نهایت خوشی و لذت
خوش اندام-خوش هیکل-خوش اندازه و برازنده
خوش انصاف-با انصاف-منصف
خوشایند-مطبوع-پسندیده
خوش باور-آن که هر گفته ای را راست می پندارد
خوشبختانه-از حُسن اتفاق
خوش برخورد-خوش محضر-خوش معاشرت
خوش برش-جامه ای که اندازه و برازنده ی قامت دوخته شده است
خوش بنیه-سالم و قوی
خوش بیار-آن که کار و روزگار بر وفق مرادش می گذرد-خوش شانس
خوش پنجه-آن که آلات موسیقی را نیکو می نوازد
خوش پوش-شیک پوش-آن که همواره لباس تمیز و برازنده می پوشد
خوش تراش-خوش اندام-خوش قد و بالا
خوش ترکیب-نگا. خوش تراش
خوش جنس-خوش باطن-سلیم النفس
خوش حرکت-خوش رفتار-طناز
خوش حساب-خوش معامله-آن که بدهی خود را به هنگام بپردازد
خوش خدمتی-خودشیرینی-چاپلوسی
خوش خرید-کسی که چانه نمی زند و نقد معامله می کند
خوش خور-کسی که همیشه غذای خوب بخورد
خوش خوراک-نگا. خوش خور
خوش خوشان-اندک اندک-به تدریج-کم کم
خوش خوشان کسی شدن-بسیار لذت بردن
خوش خوشک-یواش یواش-آهسته آهسته
خوش خیال-آن که به دل بد راه نمی دهد-بی خیال
خوش خیالی-خوش دلی-بی خیالی
خوش داشتن-دوست داشتن-علاقه مند بودن
خوش دست-خوش پنجه-خوش نواز-آن که در بازی شانس می آوزد
خوش دست و پنجه-نگا. خوش دست
خوش دوخت-لباسی که به اندازه و برازنده دوخته شده باشد
خوش ذوق-خوش سلیقه-خوش مشرب
خوش رقصی کردن-چاپلوسی کردن-خود شیرینی کردن
خوش رو-زیبا-خندان
خوش ریخت-دارای هیکل برازنده
خوش سر و زبان-خوش سخن-شیرین گفتار-حراف
خوش سلیقه-خوش ذوق-نیکو طبع
خوش شانس-خوش اقبال-خوش طالع
خوش صحبت-شیرین زبان-خوش کلام
خوش ظاهر-دارای ظاهر آراسته-کنایه از بدجنس
خوش عیار-خوش ذات-خوش جنس
خوش غیرت-در زبان لوطیان گاه نشانه ی اعجاب و گاه دشنامی است به جای بی غیرت
خوش غیرتی-زیاده غیرت نشان دادن-به طنز یعنی بی غیرتی کردن
خوش قد و بالا-خوش اندام-بلند بالا
خوش قلق-رام-خوش خوی
خوش قواره-خوش اندازه-متناسب
خوش ِ کسی بودن-به هنگام شگفتی مانند چشمم روشن! گویند
خوشگل-دل پذیر-تو دل برو-زیبا
خوشگلک-با خوشگلی اندک
خوش گوشت-آن که زخم تن او زود بهبود می یابد-خوش ادا-خوش اخلاق
خوش لباس-نگا. خوش پوش
خوش لعاب-زود جوش-خوش مشرب
خوش محضر-شیرین سخن-خوش مجلس
خوشمزگی-شوخی کردن-بذله گفتن
خوشمزه-آدم اهل شوخی-بذله گو
خوش

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9