ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 3

ه است
با کرم الکاتبین بودن حساب کسی-گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات بدهد
با کسی تلیت شب جمعه خوردن-با کسی هم منفعت نبودن
با کسی دهان به دهان شدن (گذاشتن)-با کسی بحث و مجادله کردن
با کسی سرشاخ شدن-با کسی در آفتادن
با کسی ندار شدن-با کسی خودمانی
باک کسی نبودن-اهمیتی ندادن-اعتنایی نداشتن
با کله-دانا-چیز فهم-خردمند
بالا آمدن دل و روده-به حالت تهوع افتادن
بالا آمدن کفر کسی-بی نهایت خشمگین شدن
بالا آمدن گندکاری-برملا شدن افتضاح پنهان شده
بالا انداختن-نوشیدن مشروبات الکلی
بالا آوردن-استفراغ کردن
بالا تنه-از کمر به بالای بدن
بالا خانه-اتاقی که بر روی آخرین طبقه ساخته می شود
بالاخانه را اجاره دادن-تهی مغز بودن-افکار ابلهانه داشتن
بالا دست-صدر مجلس-حریف چیره
بالا غیرتا-از راه جوانمردی و گذشت
بالا کشیدن-مال کسی را به ناحق خوردن
بالای چشمت ابروست- به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست
بالای چیزی پول دادن-برای چیزی پول خرج کردن
بالای منبر رفتن-پر گویی کردن
بالای منبر رفتن پشت سر کسی-از کسی غیبت کردن-پشت سر کسی بد و بیراه گفتن
بال بال زدن-بی قراری کردن-دل واپس بودن
بال به بال کسی دادن-جانب کسی را گرفتن
بال در آوردن-به سرعت رفتن-بسیار خوشحال شدن
بالش نرم زیر سر کسی گذاشتن-به کسی وعده های شیرین دادن
بالینی-کلینیکی
بامب-توسری
بامبول-حقه-کلک
بامبول در آوردن-حقه و کلک زدن
بامبول زدن-حقه سوار کردن
بامبول سوار کردن- بامبول در آوردن
بامبه-توسری
با متانت-با وقار
با محبت-زود جوش و مهربان
با معرفت-لوطی و جوانمرد-دارای قوه ی تشخیص خوب از بد
با نگاه کسی را خوردن-با چشم خریدار یا شهوانی به کسی نگریستن
بانی خیر-نیکوکار-کسی که اثر خیر از خود بجا گذاشته است
باور کسی شدن-گرفتار توهم شدن-تحسین و تمجید دیگران را حقیقت دانستن
باهاس-باید-بایست
با هم خواندن-تطبیق کردن-هماهنگ بودن
با هم شیر و شکر بودن-نهایت دوستی با هم داشتن
با هم کنار آمدن-با هم ساختن
بای بسم الله-اول کاری-آغاز چیزی
بای دادن-رشوه دادن-باج دادن
با یک دست چند هندوانه برداشتن-در آن واحد چند کار انجام دادن
بِبُری-بمیری ! چقدر حرف می زنی !
بپا-مواظب باش-متوجه باش
بتمرگیدن-نشستن به فرمان تحقیرآمیز
بته مرده-بی اصل و نسب-بی کس و کار
بجا-شایسته-در هنگام مناسب
بجا آوردن-شناختن-دریافتن
بجایی رسیدن-به مقصود رسیدن-مقام یافتن
بچاپ بچاپ-اوج سوء استفاده و دزدی
بچگی کردن-بیخردانه
بچه ی-اهل ِ
بچه افتادن-سقط شدن جنین
بچه انداختن-بچه ی نارس بدنیا آوردن
بچه باز-مردی که به پسربچگان تمایل جنسی دارد
بچه بازی-لواط-کارهای کودکانه-ساده انگاشتن کار
بچه پس انداختن-فرزند به دنیا آوردن
بچه ی سر راهی-بچه ای که او را سر راه گذاشته اند تا برده شود
بچه گولزنک-غیر واقعی-بی ارزش
بچه ننه-بچه ی لوس و نازک نارنجی
بخار-توانایی-شایستگی
بخاری از کسی بلند نشدن-به حال دیگری سودی نداشتن-توانایی و برش نداشتن
بخت-شانس-اقبال-شوهر
بخت آزمایی-ترتیبی برای تقسیم جایزه میان خریداران بلیت
بخت، بخت اول-برای هر زنی شوهر اول بهتر است
بخت برگشته-تیره روز-سیاه بخت-بیچاره
بختک-کابوسی به شکل هیکل که در خواب بر سینه ی شخص نشسته و مانع تنفس آزاد او می شود
بخت کسی گفتن-خدا برایش ساختن-شانس آوردن
بخت گشا-شانس آور-سبب خوش اقبالی-مایه ی سفید بختی
بخرج دادن-نشان دادن-مصرف کردن-جلوه دادن
بخور بخور-خوردن فراوان از مال دیگران
بخور و نمیر-مقداری از غذا که تنها برای ادامه ی زندگی کفایت می کند
بخیر و خوبی-صحیح و سالم-بسلامتی
بخیه به آبدوغ زدن-کار بی هوده کردن
بخیه زدن-آجیده کردن-دوختن شکاف جامه یا تن
بد آب و رنگ-نازیبا-بی رونق-بی جلوه
بد اخم-عبوس و ترشرو
بد ادا-بد اطوار-بد گوشت-کسی که در بهانه جویی افراط می کند و به انجام تشریفات علاقه دارد
بد آمدن-برخوردن به کسی-ناراحت شدن
بد آوردن-بد شانسی آوردن-زیان دیدن بر اثر پیشامد بد
بد به دل آوردن (راه دادن)-فال بد زدن-پیشگویی بد کردن
بد بیاری-بد شانسی-ناسازگاری بخت-چپلی
بد تا کردن-بد رفتار کردن-بد معامله کردن
بد جنس-بد ذات-بد نهاد-فرومایه
بد چشم-شور چشم-آن که چشم زخم برساند-مردی که به زنان نامحرم با شهوت بنگرد
بد حرف-کسی که پیوسته حرف های زشت می زند
بد خط-کسی که ناخوانا می نویسد
بد خلق-کسی که مدام عصبانی است و غر می زند
بد خواب شدن-بی خواب شدن-خواب آسوده نکردن
بد دماغ-کسی که زود رنج است و زود قهر می کند
بد دهن-کسی که پیوسته فحش و ناسزا می گوید
بد ذات-بد نهاد-بد گوهر-بد جنس-خبیث
بد ریخت-بد شکل-بد هیکل-بد قواره
بد زبان- بد دهن
بد سابقه-بد پیشینه-دارای گذشته ی بد
بد سیرت کردن-به دختری تجاوز کردن-بی عصمت کردن
بد شگون-شوم-بد اختر-بد یمن
بد شیر-متقلب-بد جنس
بد عنق-کج خلق-بد اخلاق
بد قدم-نامبارک-بد شگون
بد قلق-بد عادت-بد ادا
بد قماش-بد جنس-خبیث
بد قواره-بد ریخت-بد ترکیب
بد قول-بد عهد-آن که به قول خود وفا نکند
بدک-نه چندان بد
بد کاره-زن ولگرد و عصمت فروش
بد گل-زشت-بد ترکیب
بد گوشت-آدم نچسب-دیر پیوند-کسی که زخمش دیر بهبود یابد
بد لعاب-بد گوشت-بد خلق
بدلی-تقلبی-جنس بد
بد مروت-نامرد-ناجوانمرد
بد مزاج-عبوس-ترشرو-تندخو
بد مست-کسی که هنگام مستی هرزه گویی کند و عربده بکشد
بد مصب-بد مذهب-لاکردار-بی مروت
بد معامله-آن که در معامله ناراستی کند
بد نما-بد منظر-بد نمود-زشت
بدن نما-جامه ای که بدن از پشت آن دیده شود-آیینه ای که تمام بدن را نشان دهد
بِدو-دوان دوان-کسی که بسیار می دود-سریع
بِدو بِدو-با شتاب-سریع
بد و بیراه-ناسزا-حرف زشت-گفته ی رکیک-متلک
بدون معطلی-بی درنگ-فورا
بده اون دستت-آی زکی !
بده بستان-داد و ستد-معامله
بَده شدن-از چشم افتادن-بد جلوه کردن
بدهکار نبودن گوش کسی-سخنان را شنیدن و به آن اعتنا نکردن
بَده کردن-کسی را بد وانمود کردن-کنفت کردن-از چشم انداختن
بد هوا-کسی که به خیال های بلند تر از حد و حق خود افتاده باشد
برات شدن به دل کسی-گواهی درونی پیدا کردن-گواهی دادن دل
برادر اندر-برادر ناتنی-نا برادری
برادر تنی-برادر حقیقی
برادر خواندگی-ایجاد برادری با دیگری-دوستی بسیار نزدیک و صمیمی
برادر دینی-هم کیش-هم مذهب
برادر زاده-فرزند برادر
برادر زن-برادرِ زن هر مرد
برادر شوهر-برادرِ شوهر هر زن
بر ِ آفتاب-رو به آفتاب-آفتاب رو
بر افتادن-از کار بر کنار شدن-بی اعتبار شدن
بُراق-خشمگین-عصبانی
بُراق شدن-با خشم و غضب با کسی برخورد کردن
برآمده-بزرگ شده-ورم کرده
بر انداز کردن-کسی یا چیزی را عمیقا
برآورد-تخمین
براه-سازگار-اهل سازش-با گذشت
برای فاطی تنبان نشدن-بدرد نخوردن-قانع کننده نبودن-فایده نداشتن
برای کسی آش پختن که یک وجب روغن داشته باشد-زمینه ی تنبیه و گوشمالی برای کسی آماده کردن
برای کسی تره خرد نکردن-از کسی حساب نبردن-به کسی اهمیت ندادن-برای کسی اعتبار قائل نشدن
برای کسی لقمه گرفتن-برای کسی کار پر دردسری تدارک دیدن-کسی را بد معرفی کردن
برای هفت پشت کسی کافی بودن-از تحمل کسی خارج بودن-بسیار زیاد بودن
بِر و بِر نگاه کردن-خیره نگریستن
بر پا-سرپا-استوار-بلند شوید !
بر پا شدن-ایجاد شدن
بَرج-خرج های خارج از خانه
برج ریق-برج نامیمون و نامبارک
برج زهر مار-بسیار خشمگین-بسیار اندوهناک
برچسب-نوشته ای دارای مشخصات که آن را روی چیزی می چسبانند-اتیکت
برچسب زدن-تهمت زدن
بر خر مراد سوار شدن-موفق شدن-به آرزوی خود رسیدن
برخورد-بهم خوردن-تصادف
برخورد کردن-تصادف کردن-دیدارکردن
برخورد کردن به تریج قبای کسی-گران آمدن-بی دلیل ناراحت شدن-به کسی توهین شدن
برخورد کردن به رگ غیرت کسی-ناگوار آمدن حرفی یا کاری-گران آمدن-احساس اهانت کردن
برخوردن به کسی ،-به نطر کسی ناپسند آمدن-به کسی گران آمدن-احساس اهانت کردن-با کسی دیدار کردن
بُرد-قدرت پرتاب-پیروزی بر حریف
برداشت کردن-فهمیدن-گرفتن پول از حساب-درو کردن محصول کشاورزی
برداشتن-قبول کردن-اختیار کردن
برداشتن کلاه کسی-کسی را گول زدن-فریب دادن
بردن از رو- از رو بردن
بردن سر کسی-با سر و صدا کسی را گیج و خسته کردن
برده خورده-ملاحظه-پروا
برزخ شدن-ناراحت شدن
بُر زدن-مخلوط کردن ورق های بازی
برش-لیاقت-زرنگی-کاردانی
برفک-دانه های سفیدی که در دهان نوزادان پدید می آید-بخار یخ بسته-نقطه های سفید روی تصویر
برق از چشم کسی پراندن-سخت ترسانیدن
برق از کسی پریدن-سخت ترسیدن-جا خوردن
برقی-دستگاهی که با برق کار می کند-به سرعت-با شتاب
برگ برنده-ورقی که با آن بتوان بازی را برد-وسیله ی اثر بخش
بر گرده ی کسی سوار شدن-کسی را زیر فرمان خود آوردن
برگ زدن-حقه زدن-سر کسی کلاه گذاشتن-تقلب کردن
برگشتن ورق-دگرگون شدن اوضاع-تغییر کردن حال و احوال
بر ملا شدن-آشکار گشتن
بر و بچه ها-زن و بچه-جماعت دوستان
بِر و بِر-زُل-نگاه یکریز
برو برگرد-چون و چرا
بر و برگرد نداشتن-مسلم-قطعی-بی چون و چرا
برو برو-اوج خوش بیاری و کامکاری
برو برو داشتن-دارای مال و قدرت بودن-مورد توجه بودن- بر و بیا داشتن
بر و بساط-زندگی و لوازم آن-مقدمات کار
بر و بیا-رفت و آمد- دم و دستگاه
بَر و بیابان-دشت و صحرا
بر و بیا داشتن-رفت و آمد بسیار داشتن-دم و دستگاه داشتن
بَر و رو-قد و قامت-چهره
بروز دادن-فاش کردن-آشکار ساختن-لو دادن
بر وفق-مطابق-موافق
بره کُشان-فرصت خوش گذرانی-هنگام استفاده های مالی
برهوت-غیر مسکونی-خشک و بی انتها
بریدن-از نفس افتادن-درمانده شدن-از حرکت باز ماندن
بریدن از کسی یا چیزی-دست کشیدن از چیزی-ترک کردن-قطع رابطه و دوستی
بریدن از هم-قطع رابطه کردن
بریدن پای کسی-دوباره به جایی نرفتن-دوباره کسی را راه ندادن
بریدن شیر-لخته لخته شدن شیر
بریده بریده-منقطع-پاره پاره-گسسته
بریز و بپاش-دم و دستگاه-خرج بسیار
بُز آوردن-بد آوردن-بد شانسی آوردن
بز بگیر-کسی که همیشه به دنبال جنس ارزان یا معاملات پر سود است
بز بیاری-بد شانسی-بد بیاری
بز خر-کسی که به قصد ارزان خریدن چیزی توی سر جنس می زند
بز دل-ترسو
بز رقصاندن-هر دم بهانه ی تازه ای آوردن
بزرگداشت-احترام-تکریم
بز رو-راه باریک و پرپیچ و خم در کوه و جنگل
بَزک-آرایش-چسان فسان
بُز ِ گَر-بزی که بیماریِ گَری
بز گرفتن-جنس ارزان و پر سود گیر آوردن
بزمجه-سوسمار-درحالت دشنام به کودکان می گویند
بزن-شجاع-دلاور-اهل دعوا و مرافعه
بزن بزن-زد و خورد شدید-کتک کاری
بزن بهادر-اهل دعوا و مرافعه-قلچماق-پر زور
بزن قدش-دعوت به دست دادن برای نشان دادن توافق و همدلی
بزنگاه-نقطه ی ضعف-سر وقت-موقع حساس-زمان مناسب
بزن و برقص-پایکوبی-ساز و آواز-رقص و آواز
بزن و برو-کسی که در کار-دقت و دلسوزی ندارد
بزن و بکوب-ساز و آواز و رقص-مجلس بزم
بساز-آدم سازگار-صبور
بساز و بفروش-ساختن خانه ی بدون استحکام به قصد فروش
بساط-جایی در کنار خیابان که دستفروشان کالاهای خود را عرضه می کنند
بساط در آوردن-الم شنگه راه انداختن-رسوایی به بار آوردن
بست-محلی در جاهای مقدس یا دیگر که شخص در آنجا از تعرض در امان می ماند-تکه ی کوچکی از تریاک
بست نشستن-پناه بردن به بست برای در امان ماندن از تعرض
بستری-خوابیده در بستر-بیمار
بست زدن-کشیدن یک بست تریاک
بستن-یخ ردن-منجمد شدن-منعقد شدن-سفت شدن-ریختن بیش از اندازه-هدف قرار دادن
بستن کسی به دم خود-همیشه کسی را همراه داشتن
بستن به ریش کسی-زنی را به مردی انداختن-با فریب کسی را به کاری واداشتن
بستن به ناف کسی-به کسی خوراندن-به کسی نسبت دادن
بستن خود به کسی-خود را به کسی منتسب کردن
بستن دست کسی از پشت-در انجام کاری از کسی پیش بودن
بستن زخم-بسته شدن سر زخم-التیام یافتن زخم-مرهم نهادن و پیچیدن زخم با وسایل زخم بندی
بسلامت-همراه با تندرستی-تندرست-در پاسخ به خداحافظی گفته می شود
بسلامتی-سلامتی دادن-هنگام نوشیدن شراب به یکدیگر می گویند
بسم الله-جمله ای که هنگام آغاز به کاری و یا به هنگام تعجب و حیرت می گویند-بفرمائید ! این گوی و این میدان
بش باد-حقش باشد-هنگامی که کسی به دشمنان دین لعنت بفرستد-شنوندگان این جمله را می گویند.
بشقاب پرنده-سفینه ی بشقاب مانند که از کهکشان آمده است . چیز پرنده ی ناشناس
بشکن-صدایی که در حال شادی و پایکوبی از بهم زدن انگشتان در می آورند.
بشکن بشکن-وقت شادی و شادمانی-جشن و سرور
بشکن زدن ی-برآوردن صدای انگشتان به هنگام شاد
بشور و بپوش-جامه ای که پس از شسته شدن نیازمند اتو شدن نیست
بعد از نود و بوقی-پس از مدتی دراز
بغداد آباد-شکم سیر
بغداد خراب-شکم گرسنه
بغداد کسی را آباد کردن-شکم گرسنه ی کسی را سیر کردن
بغض کردن-متاثر و غمگین شدن و به خود فرو رفتن
بغض کسی ترکیدن-از حالت گرفتگی و تاثر به گریه افتادن
بغ کردن-چهره درهم کشیدن-ترشرو شدن
بغل پر کن-دختر یا زن چاق
بغل خوابی کردن-نزدیکی کردن
بغل دست-کنار دست-پهلوی دست
بغل زدن-زیر بازو گرفتن
بغل گرفتن-در آغوش گرفتن
بغلی-چیز کوچکی که در بغل جا بگیرد-بطری کوچک
بفرما زدن-تعارف کردن
بفهمی نفهمی-مختصر-کم-نامحسوس-تااندازه ای
بقچه بندی-ران چاق
بکسل کردن-چیزی را به دنبال خود کشیدن و بردن
بکُش-تا سر حد مرگ-بیش از حد توانایی
بکُش بکُش-دعوا و مرافعه جمعی تا حد کشتن
بکن نکن-امر و نهی
بکوب بکوب-با شتاب-تند و تند
بگو بخند-خوش مشرب-بذله گو
بگو مگو-جر و بحث-مشاجره
بگیر بگیر-بازداشت افراد بسیار-توقیف گروهی
بگیر و ببند-توقیف و حبس-حکومت نظامی
بُل-چیز مفت-موقع مناسب-بهانه
بلا ،-آدم حیله گر-زرنگ-آسیب-زیان آزار
بلا به دور-بلاها دور باد
بلا به سر کسی آوردن-کسی را به زحمت و دردسر انداختن-به کسی آسیب رساندن
بلا تکلیف-کاری که معلوم نیست چه باید بشود-کسی که نمی داند چه باید بکند
بلا گردان-چیزی یا کسی که جلوی آسیب و زیان را می گیرد
بلا گردان کسی شدن-به جان خریدن بلای کسی
بلا گرفته-گرفتار بلا-شیطان-شلوغ
بلا نسبت-دور از جانب شما
بلایی به روز کسی آوردن-به کسی آزار سخت رساندن
بلبشو-هرج و مرج-شلوغی
بلبل زبانی کردن-شیرین زبانی کردن-حاضر جوابی کردن-پرحرفی کردن
بلد-راهنما-کسی که راه را می شناسد
بلغمی مزاج-آدم خونسرد و اخمو
بلغور کردن-سر هم ردیف کردن-حرف های قلمبه زدن-شکسته و نامفهوم حرف زدن
بلوف زدن-لاف زدن-چاخان کردن-توپ خالی زدن
بُل گرفتن-چیز مفت به چنگ آوردن-از فرصتی استفاده کردن-بهانه ای بدست آوردن
بلند بالا-قد بلند
بلند پروازی کردن-جاه طلبی کردن-خودنمایی کردن
بلند شدن زیر سر کسی-با کسی سر و سری داشتن-تحریک شدن
بلند کردن-دزدیدن-بیدارکردن از خواب-تور کردن
بله بران-قول و قرارهای پیش از ازدواج در میان خانواده های عروس و داماد
بله بُری-گفتگو برای تعیین شرایط عقد و میزان حقوق زن و شوهر
بله قربان-در حالت احترام در جواب مثبت می گویند-مجازا به معنی تملق است
بله قربان گفتن-تملق بیش از حد گفتن
بله قربان گو-چاپلوس-متملق
بله گرفتن-رضایت عروس را گرفتن
بمیرم-قربان بروم
بنا-قرار
بنا بودن-قرار بودن
بنا را بر چیزی گذاشتن-قرار را بر چیزی گذاشتن-چیزی را ماخذ گذاشتن
بنا کردن-شروع کردن
بنا گذاشتن-قرار گذاشتن
بن بست-کوچه ای که راه در رو نداشته باشد-مشکلی که راه حل نداشته باشد
بنجل-جنس بدرد نخور-آدم بیکاره و بی مصرف
بند-ریسمان-طناب-رشته
بند آمدن-متوقف شدن
بند آوردن-متوقف کردن
بند انداختن-برچیدن موی چهره ی زنان با نخ تابیده
بند انگشت-فاصله ی نوک انگشت تا نخستین خط آن
بند بودن روی پای خود-به خود متکی بودن
بند بودن دست-گرفتار بودن-مشغول به کاری بودن و به کار دیگری نرسیدن
بند تنبانی-سست و رکیک-مزخرف و بی ارزش
بند دل پاره شدن-بسیار ترسیدن-به وحشت افتادن
بند را آب دادن-فرصتی را از دست دادن-خود را لو دادن-رسوایی به بار آوردن
بند زدن-به یکدیگر وصل کردن-به هم چسباندن
بند شدن در جایی-قرار یافتن-ساکن شدن-آرام گرفتن
بند کردن-محکم کردن
بند کردن به کسی-به پر و پای کسی پیچیدن-پیله کردن به کسی
بند کشی-پر کردن درزهای آجرها و سنگ ها با سیمان و ساروج
بند نشدن سنگ روی سنگ-نا آرام بودن اوضاع-وجود نداشتن نظم و امنیت
بند و بار-قید های اجتماعی-آداب زندگی
بند و بساط-اسباب مختصر زندگی
بند و بست-ساخت و پاخت-توطئه
بنده زاده-پسر من
بنده منزل-خانه ی من
بنگی-معتاد به حشیش
بو بردن-حدس زدن-از روی شواهد فهمیدن
بو دادن-بوی بد دادن-مشکوک بودن
بود و نبود-آنچه می تواند وجود داشته باشد-مال و منال-همه ی دارایی
بور شدن-دماغ سوخته شدن-خجالت زده شدن
بوسیدن و به تاقچه گذاشتن-ترک گفتن-کنار گذاشتن
بوق زدن-اعلام موافقت کردن
بوق سحر-نزدیک صبح-سحرگاهان
بوق سگ-بسیار دیر وقت
بوق کسی را زدن-از مقام افتادن-از دور خارج شدن
بو گرفتن-بد بو شدن-بوی چیز دیگری را گرفتن
بوگندو-آدم کثیف و بد بو
بومی-محلی-اهل همان سرزمین
بوی الرحمان کسی بلند شدن-نزدیک به مرگ شدن-مردن
بوی حلوای کسی آمدن-قطعی شدن مرگ کسی
بوی شیر از دهان کسی آمدن-نادان و بی تجربه بودن-رشد جسمی و عقلی نداشتن-کودک و خام بودن
بوی قرمه سبزی دادن سر-با زدن حرف های خطرناک موجب خطر جانی یا دردسر خود شدن
بوی نا-بوی ماندگی
به آب چسیدن-از بین رفتن-نابود شدن-نتیجه نگرفتن
به آتش کسی سوختن-به مکافات خطای دیگری مجازات دیدن
به آخر خط رسیدن-به پایان کار
به اسم خود جا زدن-از آن خود وانمودن
به امان خدا رها کردن-اصلا به فکر نبودن-فراموش کردن
به باد فحش یا کتک گرفتن-یک ریز فحش دادن یا کتک زدن
به باد دادن- باد دادن
به بخت خود پشت پا زدن-فرصت مناسبی را از دست دادن-از خوشبختی مسلمی چشم پوشیدن
به بیراهه زدن-از بیراهه رفتن-از جاده ی اصلی منحرف شدن
به پای کسی زحمت کشیدن-برای کسی زحمت کشیدن
به پر و پای کسی پیچیدن-پیله کردن به کسی-با کسی در افتادن
به پول رساندن-فروختن
به پیر و پیغمبر قسم خوردن-سوگند بسیار یاد کردن
به پیسی افتادن-دار و ندار خود را از دست دادن-فقیر و بیچاره شدن
به پیش-فرمان نظامی برای حرکت سپاهیان به جلو
به تته پته افتادن-به لکنت زبان افتادن
به تخته زدن-در مقام تعریف و چشم نخوردن کسی بکار می برند
به تر تر افتادن-اسهال گرفتن-دچار شکم روش شدن
به تنگ آمدن-به ستوه آمدن-خسته شدن
به تنگ آوردن-به ستوه آوردن-خسته کردن
به توپ بستن-باران گلوله ی توپ بر جایی ریختن
به تور انداختن-به چنگ آوردن-تصاحب کردن
به تور کسی خوردن-سر راه کسی ظاهر شدن-گیر کسی آمدن
به تور زدن- به تور انداختن
به ته دیگ خوردن کفگیر-بی چیز شدن-تمام شدن سرمایه
به تیر غیب گرفتار شدن-دچار حادثه ی ناگهانی شدن-ناگهانی فوت کردن
به جا آوردن-شناختن
به جان آمدن-به ستوه آوردن-به تنگ آوردن
به جلز و ولز افتادن-به گریه و التماس افتادن
به جان هم افتادن-با یکدیکر درگیر شدن
به جوش آوردن خون کسی-کسی را به اوج عصبانیت رساندن
به جهنم-به درک-خوب شد که چنین شد-خوب است که چنین بد است
به چاک زدن-فرار کردن-جیم شدن
به چپ چپ-فرمان نظامی برای گردش به چپ
به چشم-اطاعت می شود
به چشم آمدن-قابل توجه بودن-ارزش داشتن
به چوب بستن کسی-کسی را با چوب تنبیه کردن-فلک کردن
به حال آوردن-به هوش آوردن-به کسی شور و حال دادن
به حرف آوردن کسی-کسی را به سخن گفتن واداشتن
به حرف کشیدن- به حرف آوردن کسی
به حساب-مثلا-یعنی
به حساب آوردن کسی-برای کسی اهمیت قائل شدن-دخالت دادن کسی
به حساب کسی رسیدن-از کسی انتقام گرفتن-کار کسی را ساختن
به حق پیوستن-مردن
به حق چیزهای ندیده و نشنیده-پس از شنیدن حرفی یا دیدن چیزی تعجب آور می گویند
به حول و ولا افتادن-دستپاچه و مضطرب شدن-به تلاش و تقلا افتادن
به خاطر داشتن-به یاد داشتن-از بر بودن
به خاک سیاه نشاندن-بدبخت و ذلیل کردن
به خاک سیاه نشستن-بدبخت و ذلیل شدن
به خانه ی بخت رفتن-شوهر کردن
به خدا سپردن-برای کسی آرزوی امنیت در پناه خدا کردن
به خرج کسی نرفتن-بر کسی تاثیر نکردن-بر کسی موثر واقع نشدن
به خشت افتادن-متولد شدن-به دنیا آمدن
به خط کردن-به صف کشیدن
به خنس و پنس افتادن-به وضع بد مالی دچار شدن
به خود پیچیدن-ناخوش شدن-عتاب کردن
به خود گرفتن-به خود پنداشتن-مربوط به خود دانستن
به خورد چیزی دادن-نفوذ دادن-وارد کردن
به خورد کسی دادن-به زور به کسی خوراندن-به کسی قالب کردن
به خون کسی تشنه بودن-کینه ی کسی را سخت در دل داشتن-با کسی سر جنگ داشتن
به درد بخور-مفید-چیز یا کسی که سودمند باشد
به درد خوردن-مفید بودن-به کاری آمدن
به دردسر افتادن-با مشکلی روبرو شدن-به مخمصه ای گرفتار شدن
به دردسر انداختن کسی-کسی را به وضع دشواری دچار کردن
به درک- به جهنم
به درک واصل شدن-به درک رفتن-برای با نفرت خبر مرگ کسی را دادن بکار می رود
به دستبوس کسی رفتن-به خدمت کسی رفتن-شرفیاب شدن
به دست و پا افتادن-به تلاش و تقلای زیاد افتادن
به دست و پای کسی افتادن-با التماس تقاضای ترحم کردن-نهایت خاکساری کردن
به دق آوردن کسی-تا سر حد بیماری روحی یا مرگ کسی را رنج دادن
به دل آوردن-در خاطر نگاه داشتن-از یاد نیردن
به دل چسبیدن-مطبوع و گوارا بودن
به دل خود صابون مالیدن-به خود وعده ی خوش دادن
به دل گرفتن-رنجیده خاطر شدن
به دم و دود رسیدن-سر و سامان یافتن
به دندان کشیدن-خون دل خوردن-کاری پر زحمت انجام دادن
به دو دو افتادن-گود رفتن چشم بر اثر ضعف یا بیماری
به دهان کسی نگاه کردن-مطیع به گفته ی کسی بودن-حرف کسی را بکار بستن
به دهان ها افتادن-فاش شدن-بر سر زبان ها افتادن
به راست راست-فرمان نظامی برای گردش به راست
به راه انداختن-راه انداختن-به کار انداختن
به رخ کشیدن-به چشم آوردن-یادآوری کردن
به رگ غیرت کسی بر خوردن-سخن یا عملی بر کسی ناگوار آمدن
به روی کسی آوردن-به چشم کسی آوردن-به کسی یادآوری کردن
به روز سگ افتادن-بدبخت و بیچاره شدن-به فلاکت افتادن
به روز کسی افتادن-وضعی مانند وضع کسی پیدا کردن
به روی خود نیاوردن-اهمیت ندادن-به سکوت برگزار کردن-خود را به آن راه زدن
به روی کسی نیاوردن-از طرح موضوعی خودداری کردن-به سکوت برگزار کردن
به ریش کسی خندیدن-کسی را مسخره کردن
به زخم خود زدن-دردی را درمان کردن-گوشه ای از گرفتاری خود را سامان دادن
به زمین انداختن روی کسی-در خواست کسی را رد کردن
به ساز کسی رقصیدن-بازیچه ی کسی شدن-از کسی فرمان بردن
به سر دویدن- با سر رفتن
به سر کسی زدن-ناگهان فکری به سر کسی آمدن-عقل خود را از دست دادن
به سر کشیدن-یکباره نوشیدن-بالا انداختن
به سر و کول هم پریدن-دعوا کردن-شلوغ بازی درآوردن
به سیم آخر زدن-بی قید شدن-از روی ناامیدی کاری را که نباید کرد انجام دادن
به صرافت افتادن-به فکر انجام کاری افتادن
به عرب و عجمی بند نبودن-هیچ پشت و پناهی نداشتن
به عرصه رسیدن-به سن پختگی رسیدن-بزرگ شدن
به عمل آوردن-به اجرا در آوردن-برای استفاده آماده کردن
به غوره مویز شدن-آموزش ندیده و بی تجربه ادعا داشتن
به قدر پشت خاک انداز-بسیار کوچک و محقر
به قوزک پای کسی نرسیدن-در برابر کسی بسیار حقیر و ناچیز یودن
به کارخوردن-بدرد خوردن-کارآمد بودن
به کرسی نشاندن حرف-سخن خود را تحمیل کردن-مقصود خود را ثابت کردن
به کسی رفتن-به کسی شباهت داشتن
به کسی رو دست زدن-به کسی حقه زدن-کسی را فریب دادن
به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست-به کسی که ساده ترین مطلب را نمی پذیرد یا تحمل نمی کند و زود رنج یا زود خشم است نمی توان چیزی گفت
به کله ی کسی افتادن-به سر کسی زدن-به وسوسه افتادن
به کله ی کسی زدن-دیوانه شدن
به کوچه ی علی چپ زدن خود-خود را به آن راه زدن-خود را به نادانی
به کوری چشم کسی-بر خلاف میل کسی
به کون کسی چسبیدن-جدا نشدن از کسی-همیشه همراه کسی بودن
به کیشی آمدن و به خیشی رفتن-بی اعتبار و بی ثبات بودن
به گرد کسی نرسیدن-بسیار عقب بودن از کسی-فاصله ی بسیار با کسی داشتن
به گردن گرفتن-متعهد شدن-مسئولیتی را پذیرفتن
به گند کشیدن-جایی یا کاری را خراب کردن-به لجن کشیدن-بی اعتبار کردن
به گوزی بند بودن-سست و ناپایدار بودن
به گوزگوز افتادن-پیر شدن-از خستگی زیاد از پای در آمدن
به گوش خر یاسین خواندن-بی اعتنایی کردن به حرف و نصیحت- از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن
به گُه خوردن افتادن-با خفت از کرده ی خود پشیمان شدن
به گُه کشیدن-بی اعتبار کردن-با توهین خوار و خفیف نمودن
به لج انداختن-به لجاجت انداختن
به لجن کشیدن-مفتضح کردن-رسوا و بی آبرو کردن
به لعنت خدا نیارزیدن-دارای هیچ ارزشی نبودن-به هیچ نیارزیدن-مفت نیارزیدن
به له له افتادن-از شدت تشنگی مانند سگ زبان خود را از دهان خارج ساختن
بَهمان-فلان
به محضِ-به مجرد ِ-همان وقت که
بهم رسیدن-به وصال هم رسیدن
به مشروطه ی خود رسیدن-به هدف خود دست یافتن
به مفت نیارزیدن-هیچ ارزشی نداشتن
به نام نقی، به کام تقی-سودی که از آن کسی است نصیب کس دیگری شود
به نعل و به میخ زدن-دو جانبه رفتار کردن-نه سیخ بسوزد نه کباب
به نفس نفس افتادن-نفس نفس زدن
به هدر دادن-تلف کردن-تباه کردن-از دست دادن
به هدر رفتن-تلف شدن-تباه شدن- از دست رفتن
به هر تقدیر-در هر صورت-خلاصه
به هر حال-در هر حال-در هر صورت
به هر دری زدن-جستجوی فراوان کردن-به هر جا و هرکس متوسل شدن
به هزار زحمت-با رنج بسیار-با سختی فراوان
به هم بافتن-سر هم کردن-از خود درآوردن
به هم خوردن حال-استفراغ کردن-بالا آوردن
به هم زدن حال-موجب بالا آوردن شدن
به هم زدن-قطع رابطه کردن
به هم زدن دم و دستگاه-سر و سامان دادن-درست کردن-تشکیل دادن
به همین نزدیکی-به همین زودی-بزودی
به هوای کسی-به آرزوی کسی-به سودای کسی
به هوس چیزی افتادن-مایل به چیزی شدن-به یاد چیزی افتادن و آن را خواستن
به یک پول سیاه نیارزیدن- به لعنت خدا نیارزیدن
به یک تیر دو نشان زدن-با یک اقدام دو کار انجام دادن-با یک کار دو نتیجه گرفتن
به یک چوب راندن-همه را به یک چشم نگاه کردن
بیا برو-رفت و آمد بسیار-معاشرت فراوان
بیا بیا- برو برو
بی اختیار-بدون اراده و تصمیم
بی اُرس و پرس-بی مقدمه
بی اشتها-بی میل به غذا
بی امان-پیگیر-دائم-پیوسته
بیا و ببین-تماشایی-بسیار جالب-قابل توجه
بیا و برو-دم و دستگاه-قدرت و حشمت
بی باعث و بانی-بی کس و کار-بی سرپرست
بی بته-بی اصل و نصب-بی پدر و مادر
بی بخار-بی خاصیت-بی عرضه-ناتوان
بی بخار بودن-بی عرضه بودن-ناتوان بودن
بی برو برگرد-بدون تردید-بی چون و چرا
بی بند و بار-بی قید-بی اعتنا به آداب و رسوم
بی بو و بی خاصیت-کسی که سود و زیانی ندارد
بی بی-مادر بزرگ-زن سالخورده و محترم
بی بی قدومه-دختر بچه ای که ادای مادر بزرگ ها را در می آورد
بی پا-از تاب و توان افتاده-فرسوده
بی پایه-دروغ-پوچ
بی پرده-رک و صریح-آشکار
بی پیر-آدم بد و تربیت نشده-چیز سخت-کار دشوار
بی تخم و ترکه-بی فرزند-بی نسل
بی تفاوت-بی اعتنا
بی جا-نامناسب-بی مورد
بی چشم و رو-ناسپاس-حق ناشناس-ناشکر
بی چک و چانه-بی گفت و شنود-بی کم و کاست
بی چیز-تهی دست-فقیر
بی حال-فاقد نیروی لازم-بی حوصله-خسته
بی حوصله-ناشکیبا-شتابزده
بیخ-کاملا نزدیک-تنگ چیزی
بیخ پیداکردن کار-گره افتادن در کار-دشوار شدن کار
بیخ خِر-بیخ گلو
بیخ خِر کسی را چسبیدن-کسی را مقصر شناختن
بیخ ریش کسی بستن-به زور دادن-تحمیل کردن
بیخ ریش کسی ماندن-روی دست کسی ماندن
بیخ گیس ماندن- بیخ ریش ماندن
بیخود-بی مصرف-بدرد نخور
بی خودی-بی دلیل-بی جهت
بی خیال بودن-اهمیت ندادن-نگران نبودن
بی خیالش-نگران نباش-اهمیت نده
بیدار خوابی-خواب سبک-بیدار شدن پیاپی
بی داریه (دایره) رقصیدن-آمادگی و شوق بسیار برای کاری داشتن
بید خورده-کهنه و فرسوده
بی در رو-بن بست
بی در و پیکر-ولنگ و واز-بی حساب و کتاب-بی نظم و قاعده
بی دست و پا-بی عرضه-پخمه
بی دماغ-افسرده-اوقات تلخ-دمق
بیراهه-راه میان بر ولی دشوار
بیرق کسی نخوابیدن-همواره کامروا بودن-پایدار بودن دولت و شکوه
بی رگ-بی غیرت-بی حس
بیرون رفتن-به توالت رفتن
بیرون روش-اسهال-شکم روش
بیرون زدن-ناگهان از جایی بیرون رفتن
بیرونی-مقابل درونی-جایی از خانه که مردان و خدمتگزاران مرد می نشینند
بی ریخت-زشت-بد ترکیب
بی ریخت کردن-کتک زدن
بی ریش-ناجوانمرد-نامرد
بی ریشه-بدون اصالت-نا اهل-نا نجیب
بی زحمت-لطفا-خواهش می کنم
بیسار-فلان
بی سایه سر شدن-بی صاحب ماندن-بیوه شدن
بی سر و پا-پست-فرومایه
بی سر و ته-بی معنی-بی هوده-بی نظم
بی سر و سامان-مفلس-محتاج-آشفته-درهم ریخته-پریشان
بی سکه-بی اعتبار
بی سکه کردن-بی ارزش کردن-بی اعتبار کردن
بی سواد-آن که نمی تواند بخواند و بنویسد-نادان و بی معلومات
بی سیرت-بی آبرو
بی سیم-دستگاهی که بدون سیم کار می کند
بیشتر از کوپن حرف زدن ،-سخنان بالاتر از حد و مقام خود گفتن پا را از گلیم خود فراتر نهادن
بی شوخی-جدا-بدون شوخی
بی شیله

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9