ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 2

حمله می کند و گاز می گیرد
پاگیر کسی شدن-ناخواسته رنجی به کسی رسیدن
پالان آفتاب گذاشتن-کسی را معاف کردن-مرخص کردن
پالان خر دجال-کار پایان ناپذیر
پالان خروس-کنایه از چیزی که وجود ندارد برای نشان دادن نداری مطلق
پالان کردن کسی-فریب دادن کسی
پالان کسی را لوخ کردن-به قصد فریب از کسی تعریف کردن
پالان کسی کج بودن-پاکدامن نبودن-ناپارسا بودن
پالان گذاشتن بر کسی-کسی را خر کردن-فریب دادن
پا لب گور داشتن-بسیار پیر بودن-در شرف مرگ بودن
پامال شدن-از بین رفتن
پا منبری-شاگرد روضه خوان
پا منبری کردن-دنبال حرف کسی را گرفتن-درباره ی سخن کسی توضیح دادن
پا ندادن-امکانی پیش نیامدن
پا نوشت-زیر نویس-آن چه که در پایین صفحه می نویسند
پا واکردن-به راه افتادن بچه
پاورچین-آرام و بی صدا راه رفتن
پایان نامه-رساله ی پایان تحصیل
پایاپای-خرید کالا با کالا-حساب کردن طلب های خود را به جای وام های گرفته
پایانه-ترمینال-نقطه ای که یک داده وارد دستگاه می شود و یا از آن خارج می شود
پای پس-عوض-تلافی
پای چوب ایستادن-منتظر آغاز فروش در میدان یا بازار ماندن
پای چیزی ایستادن-از چیزی دفاع کردن
پای چیزی را جور کردن-وسیله ی انجام کاری را فراهم کردن
پای چیزی را خوردن-تاوان کاری را پس دادن
پای خود را جای پای دیگری گذاشتن-از کسی تقلید کردن
پای خود را کنار کشیدن-دخالت نکردن
پا روی خِر کسی گذاشتن-تنگ گرفتن بر کسی
پایش افتادن- پادادن و پا افتادن
پای کسی بازشدن به جایی-رفت و آمد کردن کسی به جایی
پای کسی به سنگ آمدن-از سر بی تجربگی و خامی شکست خوردن
پای کسی حساب کردن-به حساب کسی گذاشتن
پای کسی را از جایی بریدن-آمد و رفت کسی را از جایی قطع کردن
پای کسی را گرفتن-زیانی به کسی وارد شدن
پای کسی لب گور بودن-به آخر عمر رسیدن-بسیار پیر شدن
پای کسی لنگیدن-منحرف بودن-سست عنصر بودن
پای کسی نشستن-در انتظار وصل کسی بودن
پای کسی جایی بند نبودن-هیچ اعتباری نداشتن
پای کلاغ-خط بد و ناخوانا-خرچنگ قورباغه ای-قلم چرا
پایگیر کسی شدن-زیان یا جرمی به کسی افتادن
پایه دار-هر چیزی که پایه داشته باشد
پاییدن-زیر نظر گرفتن-مراقبت
پایین آمدن از خر شیطان- از خر شیطان پایین آمدن
پایین تنه-از کمر به پایین-قسمت پایین لباس-کنایه از آلت تناسلی
پایین دست-طرف پایین
پایین ریختن دل-به شدت ترسیدن-زهره ترک شدن
پایین نرفتن چیزی از گلو-از غصه غذایی نخوردن-مال حرام نخوردن
پَپِه-بی عرضه-پخمه-بی سر و زبان-خجالتی-ترسو
پِت پِت-بالا و پایین رفتن شعله ی چراغ
پت پت کردن-صداکردن فتیله ی چراغ بر اثر تمام شدن روغن آن
پت پتی-موتور سیکلت
پِتل پُرت-بیان عامیانه ی پترزبورگ-جای بسیار دور
پت و پاره-ژنده-فرسوده
پت و پهن-دارای پهنای بیش از حد-کت و کلفت-گل و گشاد
پَتَه-کاغذ مقوایی-مهره ی فلزی به جای پول-ژتون
پِتِه-گرفتن زبان-لکنت
پته بستن-سد بستن در جوی های شیب دار
پته ی کسی را روی آب انداختن-راز کسی را فاش کردن-کسی را رسوا کردن
پته ی کسی روی آب افتادن-راز کسی فاش شدن-رسوا شدن
پَتی-لخت-برهنه
پچ پچ-نجوا-حرف زیر گوشی
پچ پچ کردن-نجوا کردن-زیر گوشی حرف زدن
پَخ-مسطح-بی ژرفا
پِخ-صدایی برای ترسانیدن کسی
پُخ-واژه ی ترکی به معنی مدفوع
پِخ پِخ کردن-سر بریدن در زبان کودکان
پَخت-لوازم مورد نیاز زندگی
پُخت-هر نوبت از پختن
پُخت کردن-پختن
پختن کسی-کسی را برای کاری آماده کردن
پخته-با تجربه-دنیا دیده
پخته کردن کار-مقدمات کاری را فراهم کردن
پَخ خوردن-تیزی چیزی
پَخ دار-چیزی که تیزی لبه های آن گرفته شده باشد
پخش-پراکنده
پخش و پلا-پراکنده-تار و مار
پِخ کردن-با گفتن پِخ کسی را ترساندن
پخمه-بی عرضه-خجالتی-ترسو
پُخی بودن-کاره ای بودن-مهم بودن
پُخی شدن-کاره ای شدن-مهم شدن
پدر آمرزیده-دعا یا خطابی برای آمرزیده شدن پدر کسی-پدرت
پدر در آوردن-سخت انتقام گرفتن-گوشمالی دادن
پدر زن سلام-نخستین دیدار داماد در خانه پدر زن
پدر سوختگی-بد سرشتی-زرنگی-رندی
پدر سوخته-بد سرشت-بسیار زرنگ و رند
پدر کسی در آمدن-بسیار اذیت شدن-دخل کسی آمدن
پدر کسی پیش چشمش آمدن-رنج و آزار بسیار دیدن
پدر کسی را در آوردن-کسی را تنبیه کردن-بسیار آزار دادن
پدر کشتگی-دشمنی شدید-کینه
پدر مادر دار-نجیب-اصیل-آبرومند و خوب
پدر مرده-یتیم-خطابی به هنگام خشم مانند پدر آمرزیده یا ننه مرده
پُر-لبریز-کامل-سیر-زیاد
پر آب و تاب-به تفصیل-با اوصاف بسیار
پر ادعا-متکبر-از خود راضی-قمپز در کن
پر اشتها-کسی که متمایل به خوردن زیاد است
پر افاده-متکبر-مغرور
پراندن-بی اراده حرف درشت و بی جایی در سخن آوردن-گاه گاه در نهان تباهی کردن زن
پر بدک-خیلی بد
پر بودن خیک کسی-سیر بودن
پر به پر کسی دادن- بال به بال کسی دادن
پِر پِر-در زبان کودکان : صدای پریدن پرنده
پِر پِر آمدن-به لرزه افتادن
پَرپَر زدن-به سختی جان کندن-بی تابی بسیار کردن
پر پر زده-ور پریده-نفرینی با آرزوی جان کندن کسی
پر پر کردن-نزدیک شدن بلا
پر پر کردن گل-کندن و پراکندن برگ های گل
پِر پِری-سخت نازک و باریک و تنگ
پر پری نشان دادن-کسی را فریب دادن و از راه به در بردن
پُر پشت-انبوه-بسیار روییده
پَرت-بی معنی-مزخرف-دور افتاده-خلوت
پِرت اسباب خرده و متفرقه
پُرتابل-قابل حمل
پرت از مرحله-دور از اصل موضوع
پرت افتادن-دور و تنها افتادن
پرت شدن-دور افتادن از مطلب
پرت شدن از جایی-پایین افتادن از جایی
پرت شدن حواس-از موضوع دور افتادن
پرت کردن-چیزی را با شدت دور انداختن
پرت کردن حواس-حواس را از اصل موضوع منحرف کردن
پرت گفتن-حرف بی معنی زدن
پُر توپ-خشمگین
پرت و پلا-تار و مار-پراکنده-بی معنی-مزخرف
پَر جبرئیل-چیز کمیاب و نادر-پول
پرچانگی کردن-پر گویی کردن-وراجی کردن
پرچانه-پرگو-روده دراز-وراج
پرچ کردن-فرو بردن میخ در چیزی و کوبیدن و پهن کردن سر آن
پرداخت کردن-صیقل دادن-جلا دادن
پرداختی-مبلغ داده شده
پَر دادن-دل و جرات دادن-مفت و مسلم از دست دادن
پر در آوردن-بسیار خوشحال و سبکبال شدن
پر رو-بی شرم-وقیح-دریده
پر رودگی-پر گویی-پر حرفی
پر روده-پرچانه-روده دراز
پر رویی-بی شرمی-وقاحت-دریدگی
پُرز دادن-روی آتش گرفتن مرغ پر کنده برای سوزاندن پرهای ریز آن
پر زدن-به چیزی یا کسی اشتیاق فراوان داشتن
پر زور بودن سمبه-زیاد بودن فشار
پرس و جو کردن-پرسیدن-خبر گرفتن
پُرسه-مراسم دیدار با بازماندگان کسی که مرده باشد برای گرامیداشت او
پَرسه زدن-همه جا را گشتن-ولگردی کردن
پر شر و شور-پر غوغا-پر هیاهو
پر عائله-کسی که اهل و عیال بسیار دارد
پَرِ قیچی-پادو-کارگزار-طرفدار پر و پا قرص
پِرک-بوی ترشیدگی-بوی ماندگی
پُر کار-فعال-با پشتکار
پر کردن کسی-کسی را تحریک کردن
پر کسی به پر کسی گرفتن-برخورد مختصری با کسی داشتن
پُرکوب-حرکت سریع و پر صدا
پر گو- پر چانه
پَرِ گوش و-پره لاله ی گوش
پر گویی-روده درازی-پر چانگی
پر مدعا- پر ادعا
پرند-حرف بی هوده
پرنده پر نزدن در جایی-جایی دور افتاده و خلوت بودن
پر نفس-پر چانه-پر حرف-کسی که در دویدن نفسش دیر تنگ شود
پروار-فربه-چاق
پرواربندی-پرورش گاو گوسفند برای سر بریدن
پر و بال-امکان-فرصت
پر و پا دادن-اتفاق خوبی افتادن
پر و پاچه-پا-پاچه
پر و پاچه ی کسی را گرفتن-بر کسی خشم گرفتن-به کسی دشنام دادن
پر و پا داشتن-پایه و اساس داشتن
پر و پا قرص-دارای اعتقاد محکم-استوار
پر و پخش-پراکنده
پرونده سازی-گردآوری سندهای دروغین برای متهم کردن کسی
پریدن از خواب-بیدارشدن ناگهانی در اثر آوازی سخت یا خوابی آشفته
پریدن خواب از سر کسی-خواب نیامدن-هرچند وقت خواب باشد
پریدن-لب پَر شدن-شکستگی کوچک در کناره ی چیزی
پزا-زود پخت شونده
پُز دادن-خودنمایی بی جا کردن-فیس آمدن
پز عالی جیب خالی-کسی که در عین تهیدستی افاده داشته باشد و خودش را بگیرد
پَس-ناجور-خراب
پساب-آبی که پیش از این در آن چیزی خیسانده یا جوشانده باشند
پس افت-حقوق هنوز پرداخت نشده
پس افتادن-عقب افتادن اجاره و مانند آن-بهم خوردن حال کسی در نتیجه ی ترس
پس افتاده-بچه ی کسی
پس انداختن-جمع کردن پول-بچه به دنیا آوردن-به عقب انداختن
پس انداز-پول کنار گذاشته شده-صرفه جویی
پس انداز کردن-پول کنار گذاشتن-صرفه جویی کردن
پس بودن-عقب افتادن از دیگران
پس بودن هوا-خراب بودن اوضاع-نامناسب بودن وضعیت
پس پس رفتن-رو به عقب گام برداشتن
پس پسکی-حالت کسی که رو به عقب گام برمی دارد
پس پناه-جای خلوت در خانه یا کوچه-پستو
پستان به آسمان گرفتن-نفرین کردن
پستان به تنور چسباندن-تظاهر به دوستی بیش از اندازه کردن-خود را برای کسی هلاک کردن
پستانک-وسیله ای لاستیکی به شکل سر پستان برای مکیدن کودک شیرخوار
پستان مادر خود را گاز گرفتن-ناسپاس و بی وفا بودن
پست خوردن کسی-با کسی رو به رو شدن
پس خور-آن که بازمانده ی غذای دیگران را می خورد
پسرخاله ی دسته دیزی-خویشاوندان نزدیک
پس دادن-خریده ای را به فروشنده باز گردانیدن-باز دادن چیزی که گرفته اند
پس دادن درس-پاسخ دادن به پرسش های درسی
پس دوزی-دوختن پشت لباس با دست
پس دیدن هوا-اوضاع را نامساعد دیدن-احساس خطر کردن
پس رفتن-عقب رفتن
پس زدن-کنار زدن-دور کردن-نپذیرفتن-رد کردن
پسکرایه-بخشی از کرایه ی حمل که در مقصد دریافت می شود
پس کسی برآمدن-حریف کسی بودن
پس کشیدن-به عقب کشیدن
پس کله ی کسی زدن-کسی را به کاری واداشتن
پس گوچه-کوچه ی کوچکی که به کوچه ی کوچک دیگری پیوسته باشد
پس گذاشتن کسی-از کسی جلو افتادن
پس گردنی-زدن با کف دست به پشت گردن کسی
پس گوش انداختن-مسامحه کردن-به تاخیر انداختن
پسله-جای پنهان-در نهان
پسله خور-آن که نزد دیگران کم می خورد و در نهان بسیار
پس مانده-ته مانده-به کنایه به زن طلاق گرفته گفته اند
پس نشستن-عقب نشینی کردن
پس هم بر آمدن-حریف یکدیگر بودن-از عهده ی هم برآمدن
پشت-نسل-فرزندان
پشت اندر پشت-نسل اندر نسل
پشت بام-سقف بیرونی بام
پشت بشقاب کشیدن-تهدید کردن به قطع کمک
پشت بند-به دنبال-در ادامه-چیزی که پس از چیز دیگری بنوشند یا بخورند
پشت بندی کردن-به انتظار غذا چیز مختصری خوردن
پشت به کوه اُحد بودن-پشت گرمی داشتن
پشت پا-فنی از کشتی برای انداختن حریف
پشت پا به بخت خود زدن- به بخت خود پشت پا زدن
پشت پا پزان-آیین و رسم پختن آش پشت پا. آش پشت پا
پشت پا زدن به چیزی-چشم پوشی کردن از چیزی
پشت چشم آمدن-ناز و افاده کردن- ابرو نازک کردن
پشت چشم سنگین شدن-چیره شدن خواب
پشت چشم کسی باز ماندن-انگار نه انگار-برای کسی فرقی نداشتن
پشت چشم نازک کردن-پشت چشم آمدن
پشت چیزی گذاشتن-با پشتکار دنبال چیزی رفتن-کاری را با اراده ی محکم دنبال کردن
پشت خاک انداز-بسیار کم-به اندازه ی پشت خاک انداز
پشت دست را داغ کردن-توبه کردن-برای نکردن کاری با خود شرط کردن
پشت دستی-ضربه ای به عنوان تنبیه به پشت دست بچه
پشت دستی زدن-برای تنبیه به پشت دست بچه زدن
پشت رو-وارونه
پشت سر کسی حرف زدن-در غیاب کسی از او بد گفتن
پشت سر کسی ایستادن-از کسی پشتیبانی کردن
پشت سر کسی صفحه گذاشتن- پشت یر کسی حرف زدن
پشت سر هم-پیاپی متوالی
پشتک-پرش از پشت
پشت کار داشتن-داشتن نیرویی که انسان را به پایان دادن کار وا می دارد
پشت کاری را گرفتن-دنبال کردن کاری به قصد به پایان بردن آن
پشتک چار کش-نوعی بازی که کسی خم شده و کسی از پشت بر کمر او می جهد-جفتک چارکش
پشتک زدن-معلق زدن-رنگ عوض کردن-تغییر عقیده دادن
پشت کسی باد خوردن-دلسرد شدن از کاری پس از مدتی استراحت یا بیکاری-از دل و دماغ افتادن
پشت کسی را داشتن-هوای کسی را داشتن-از کسی حمایت کردن
پشت گوش انداختن-دیر انجام دادن-اهمیت ندادن-امروز و فردا کردن
پشت گوش فراخ-تنبل-اهل مسامحه و کوتاهی
پشت میز نشین-کسی که کار اداری دارد-کارمند
پشت نویسی-نوشتن در پشت سند یا حواله برای انتقال آن به دیگری
پشت و رو کردن-برگرداندن جامه به صورتی که رو پشت و پشت رو شود
پشت و روی یک سکه-دو چیز به ظاهر متفاوت ولی در واقع مانند هم
پشته کردن-روی هم انباشتن
پشت هم انداز-حقه باز-حیله گر
پشت هم اندازی-حقه بازی-حیله گری
پشتی-بالش-حمایت
پشتی کردن-حمایت کردن-یاری کردن
پِشک-نرمی و پرده های بینی
پشک انداختن-قرعه کشیدن
پشکل-سرگین حیوانات اهلی
پشکل برچین-سخت بی سر و پا-بسیار حقیر
پشکل به تنور کردن
پشکل داخل مویز-بی سر و پایی در میان اشخاص دارای عنوان
پشمالو-دارای موهای بسیار
پشم بودن-بی ارزش بودن-بی معنی بودن
پشم ریختن-از میان رفتن توانایی و مقام
پشم علیشاه-درویش بی قدر
پشم کسی ریختن-از قدرت و مقام افتادن
پشم نداشتن کلاه کسی-اعتبار نداشتن-کاری از کسی برنیامدن
پشم و پیله-ریش
پشم و پیله ی کسی ریختن-ناتوان شدن کسی-از میان رفتن ابهت کسی
پشه را در هوا نعل زدن-در تیراندازی بسیار ورزیده بودن-بسیار زرنگ و فرصت طلب بودن
پشه زدن-نیش زدن پشه
پشه کسی را لگد زدن-با دردی اندک بنای گله و زاری گذاشتن
پشه کوره-پشه ی ریز
پِغِله-ریزه میزه-کوچک و ظریف
پُف-فوت-ورم-آماس
پف زدن-ورم کردن-بالا آمدن
پف کردن-ورم کردن-باد کردن-مغرور شدن
پف کرده-بادکرده-ورم کرده
پفکی-سخت بی دوام و ضعیف
پِق-صدای خنده ی ناگهانی
پُک-هر بار کشیدن سیگار و چپق و از این نوع
پکاندن-ترکاندن
پَکَر-افسرده-نومید-گیج-بی دل و دماغ-بی حوصله
پکر شدن-کسل و عصبانی شدن
پُک زدن-هر بار کشیدن سیکار و چپق و از این قبیل با نفس عمیق
پَک و پوزه-ریخت و قیافه-شکل ظاهر
پَک و پهلو-سینه و چپ و راست آن
پُکیدن-ترکیدن
پلا
پلاس-اثاث مختصر منزل
پلاس بودن-ویلان و سرگردان بودن
پلاس شدن-مدت زیادی در جایی ماندن-جایی را پاتوق خود کردن
پلاسیدن-پژمرده شدن-از دست رفتن تازگی و شادابی
پلاسیده-پژمرده-چروکیده
پل آن سوی رود بودن-کاری بی هوده بودن
پلیتیک زدن-سیاست به کار بردن
پل خر بگیری-محل آزمایش-جایی که گریز از آن ممکن نباشد
پل زدن-در کار کسی مانع ایجاد کردن-رابطه ی دو کس را به هم زدن-روز میان دو تعطیل را تعطیل کردن
پُلُغ زده-ورقلمبیده-برجسته
پلک روی هم نگذاشتن-حتا لحظه ای نخوابیدن
پل کسی آن سر آب بودن-کار کسی بسیار خراب بودن
پلکیدن-در جایی رفت و آمد کردن-آهسته و آرام رفتن-ول گشتن
پُلوغ-ازدحام-بی نظمی
پَلِه-پول
پله خوردن-دارای پله بودن
پمپ بنزین-جایی که به وسایل نقلیه بنزین می دهند
پنبه از گوش در آوردن-از غفلت در آمدن-هوشیار شدن
پنبه توی گوش کردن-غفلت داشتن-هوشیار نبودن
پنبه شدن رشته-باطل و بی هوده شدن کار
پنبه ی کسی را زدن-کسی را افشا و بی اعتبار کردن
پنج تن-محمد-علی-فاطمه-حسن و حسین
پنج تن آل عبا- پنج تن
پنج دری-اتاقی که پنج در دارد
پنج زاری-سکه ی پنج ریالی-پنج هزاری
پنجول-پنجه ی گربه و مانند آن
پنجول زدن-با ناخن های دست روی تن کسی را خراش دادن
پنجه-انگشتان پنجگانه ی دست
پنجه ی ابوالفضل-ورقه ی برنجی یا نقره ای که به شکل کف دست و انگشتان بریده شده است
پنجه بوکس-سلاحی سردئ به صورت حلقه های به هم پیوسته و دارای برآمدگی های برجسته
پنجه کش-نوعی نان برشته و نازک
پِندِر-لوازم فرسوده و ناچیز و کم بها
پنزر- پندر
پورت-سر و صدا-داد و فریاد
پوزخند-تبسمی از روی تحقیر و استهزاء
پوز زدن-دهان زدن
پوزه ی کسی را به خاک مالیدن-کسی را شکست دادن
پوست از سر کسی کندن-کسی را سخت آزار و گوشمالی دادن-کشتن
پوست انداختن-از سختی چیزی به ستوه آمدن
پوست پلنگ پوشیدن-سخت به دشمنی برخاستن
پوست پیازی-نازک و بی دوام
پوست خربزه زیر پای کسی انداختن-کسی را به دردسر انداختن
پوست سگ به روی خود کشیدن-بی شرمی را به نهایت رساندن
پوست کسی را پر از کاه کردن-به طرز فجیعی کشتن
پوست کلفت-سخت جان-مقاوم
پوست کلفتی کردن-مقاومت کردن-سخت جانی کردن
پوست کندن-سخت تنبیه کردن
پوست کنده-رک و بی پرده
پوست و استخوان شدن-بسیار لاغر شدن
پوست هندوانه زیر پای کسی گذاشتن-کسی را با تحریک حس غرورش به خطر انداختن
پوشال-چیزهای سبک-میان تهی و بی ارزش
پوشالی-بی ارزش- بی مصرف
پوشک-کهنه ی بچه
پول بالای چیزی دادن-پول دادن و چیزی را خریدن
پول پارو کردن-با رنج اندک پول بسیار به دست آوردن
پول پول شدن-شکسته شدن ظرف چینی به تکه های کوچک
پول چای دادن-انعام دادن
پول چایی-انعام-بخشش
پول خرد-پول سکه ای
پول ساز-کسی که کارهایش موجب در آمدن پول بسیار شود
پول سر راهی-پولی که بزرگ تر ها به هنگام سفر به زیردستان یا کوچک تر ها می دهند
پول سیاه-سکه ای از نیکل و مس
پولک-زینت هایی دایره شکل و درخشان که به جامه می دوزند
پولکی-آن که پول را دوست دارد-آن که رشوه می گیرد-آن چه که با گرفتن پول انجام گیرد
پولکی بودن-عادت داشتن به گرفتن رشوه-بدون پول کاری را انجام ندادن
پول مول-پول
پول و پله-پول
پهلوان پنبه-درشت اندام ولی بی زور-پهلولن دروغی
پهلو فنگ-نگاه داشتن تفنگ به موازات و عمود بر زمین
پهلو گرفتن کشتی-به ساحل رسیدن و ایستادن کشتی
پَهن آباد-پول بسیار ناچیز و کم ارزش
پِهِن بار کسی کردن-آبرو و ارزش و اعتبار نداشتن
پِهِن پا زدن-بیکاره و ولگرد بودن
پهن شدن آفتاب-روز شدن
پِی-دنبال
پی آتش آمدن-زیاد نماندن-زود برگشتن
پیاده-کنایه از آدم کم مایه و بی تجربه
پیاده بودن در کاری-در کاری ناشی و بی تجربه بودن
پیاده رو-دو سوی خیابان یا کوچه که محل گذر پیادگان است
پیاده روی-راه پیودن با پای پیاده
پیاده شو با هم بریم-این قدر تند نرو
پیاده کردن-انجام دادن-تحقق بخشیدن-از هم باز کردن
پیاز خرد نکردن به ریش کسی-از کسی ترسی نداشتن-به کسی اعتنایی نداشتن
پیاز کسی کونه کردن-ماندگار شدن در جایی-میخ خود را کوبیدن
پیاز مو-ریشه و بیخ مو
پیاله زدن-می نوشیدن
پیاله فروش-میخانه چی
پیاله فروشی-میخانه
پی بردن-دریافتن-آگاه شدن
پی پیش-کسی که نوبت دوم بازی مال او است
پیت پیت کردن-پچ پچ کردن-نجوا کردن
پی جور شدن-دنبال نمودن-جستجو کردن
پی جوری کردن-پی جویی کردن-دنبال نمودن
پیچ-آن جا که را به سوی دیگری رود
پیچ افتادن در کار-گره خوردن کار-مشکلی در کار پیدا شدن
پیچاندن کسی-کسی را گرفتار درد سر کردن-کسی را سوال پیچ کردن
پیچ خوردن-در خلاف جهت-حرکت کردن-پیچانده شدن استخوان
پیچ دادن-چیزی را پیچاندن-به گردش در آوردن
پیچ گرفتن ( خوردن ) دل-درد گرفتن دل از اسهال
پیچ گوشتی-وسیله ای که با آن پیچ را باز و بسته می کنند
پیچ و خم خوردن-پیچ و تاب خوردن
پیچ و مهره ی کاری در دست کسی بودن-کاری تنها از عهده ی او بر آمدن
پیچه-نقابی که در گذشته زنان بر روی می گذاشتند
پیچه-دل درد-مالش رفتن شکم
پیچیدن به پر و پای کسی-با کسی بد رفتاری کردن-به کسی سخت گیری کردن
پیچیدن نسخه-آماده کردن داروی نسخه ی دکتر در داروخانه
پیداش شدن- آفتابی شدن-ظاهر شدن
پیداش کردن-کسی را یافتن-گیر آوردن
پیراهن بیش تر پاره کردن-بیش تر تجربه داشتن
پیراهن عثمان کردن-بهانه قرار دادن
پیر بی خواب-کسی که دیر یا کم بخوابد-کودک
پیر پاتال-فرتوت-کهن سال
پیر شَوی-عمرت دراز باد
پیر کردن-کسی را بر اثر آزار زیاد فرسوده کردن
پیر کسی در آمدن-سخت اذیت شدن- پدر کسی در آمدن
پیر ِ کفتار-زن سالخورده ی بد اخلاق
پیر هافهافو-سخت پیر-پبری که دندان هایش ریخته است
پیزر-پوشال های نازکی که برای نشکستن ظروف شیشه ای میان آن ها می گذارند
پیزر به پالان کسی گذاشتن-با دروغ و چاپلوسی کسی را فریفتن-هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن
پیزر در جوال گذاشتن-در فریبکاری مهارت داشتن
پیزری-پوشالی-بی ارزش و بی مصرف
پیزه شُل-آن که شکمش روان باشد-ضعیف-سست
پیزی-مقعد-نیروی مقاومت و پشتکار
پیزی ِ کاری داشتن ( یا نداشتن )-نیروی انجام کاری را داشتن
پیزی گشاد-کون گشاد-تنبل و بی مصرف
پیس-کسی که پوستش با لکه هایی دو رنگ می شود
پی سوز-چراغ روغنی و فتیله دار
پیسی-بد رفتاری-آزار
پیسی سر کسی در آوردن-با کسی نهایت بدرفتاری را کردن
پیش-برنده-آن که جلو است
پیشاب-ادرار
پیش افتادن-جلو زدن-سبقت گرفتن
پیش انداختن-جلو انداختن-مقدم داشتن
پیشانی-بخت و اقبال-طالع
پیش بُر-کسی که زود کار را پایان می دهد
پیش بردن-کاری را به انجام رسانیدن
پیش بودن-جلو بودن-برتری داشتن
پیش بها-بیعانه
پیش ِ پا-جلوی رو
پیش پا افتاده-کم ارزش-حقیر-معلوم-آشکار
پیش پای کسی-لحظه ای پیش از آمدن کسی
پیش پرده-نمایشی کوتاه پیش از آغاز نمایش اصلی
پیش پیش-جلو جلو
پیش پیشکی-از پیش
پیشت-آوازی برای راندن گربه
پیش تختی-پله مانندی برای رفتن به روی تخت مرتفع
پیش چشم داشتن-در برابر چشم قرار دادن
پیش خر کردن-پیش از موعد خریدن
پیش خودمان بماند-به کسی مگو-نشنیده بگیر
پیش خور-از پیش گرفتن حقوق مقرری
پیشدستی-بشقاب کوچک-زیر دستی
پیش دستی کردن-سبقت گرفتن در انجام کار
پیش رس-زود رس
پیش زدن-جلو زدن-سبقت گرفتن
پیش غذا-آن چه پیش از غذای اصلی می خورند
پیش فروش کردن-پیش از آماده کردن کالا آن را فروختن
پیش فنگ-جلوی رو قراردادن تفنگ به طور عمودی
پیش قسط-پرداختِ پیش از آغاز قسط بندی
پیشکار-رییس دارایی شهر یا استان
پیش کرایه-کرایه ای که در مبدا پرداخت می شود
پیش کردن-راندن به جلو
پیش کردن در-بستن در
پیش کردن گربه-راندن گربه
پیش کسوت-کسی که سابقه اش بیش تر از دیگران است
پیش کسوتی-قدمت و برتری
پیش کنار-بیضه-خایه
پیشکی-جلوتر-از پیش-به طور مساعده
پیش گرفتن کاری-کاری را آغاز کردن
پیشس گیری کردن-جلوگیری کردن-دفع
پیشمرگ-فدایی-کسی که برای مرگ پیشقدم می شود
پیشنماز-کسی که پیشاپیش دیگران نماز می خواند و دیگران به او اقتدا می کنند
پیشنهاد-طرح
پیشنهاد دادن-طرح کردن چیزی
پیشواز رفتن-به دیدار کسی شتافتن-پیش از آغاز ماه رمضان روزه گرفتن
پیش و پس کار را نگاه کردن-جوانب کار را سنجیدن
پیشی-گربه در زبان کودکان
پیگرد-پی گیری-تعقیب
پی گرفتن-دنبال کردن کار
پیل پیلی خوردن-در راه رفتن به چپ و راست متمایل شدن
پیل پیلی رفتن- پیلی پیلی خوردن
پیله-مو
پیله کردن دندان-ورم کردن لثه
پیله کردن به کسی-با مزاحمت اصرار و پافشاری کردن به کسی-پاپی کسی شدن
پیله ی کسی به کسی گرفتن-کسی را اذیت کردن
پیمانکار-آن که مطابق قرارداد انجام کاری را در زمان معین به عهده می گیرد
پیمانی-استخدام غیر رسمی
پی نخود سیاه فرستادن کسی-کسی را از سر خود باز کردن
پینکی رفتن-چرت زدن
پی نوشت-مطلبی که پس از پایان نوشته به آن افزوده می شود
پینه-وصله-پوست سخت شده
پینه بستن-سخت شدن پوست کف دست و پا
پینه بسته-دارای پینه-کبره بسته
پینه زدن-وصله کردن
پینه زده-وصله کرده
پینه کردن- پینه بستن
پیه آوردن-چاق شدن
پیه چیزی را به تن مالیدن-خود را برای چیزی آماده کردن
پیه دل باز کردن-تحمل کردن
پیه سوز- پی سوز
پیه گرگ مالیدن بر کسی-کسی را از چشم دیگران انداختن
با آب و تاب-با شرح و تفصیل
با آتش بازی کردن-به کاری پر خطر پرداختن
با اشتها-متمایل به غذا
باب-مرسوم-معمول
بابا-پدر-شخص-در خطاب به هر کسی : برو بابا
بابا بزرگ-پدر بزرگ
بابا شمل-لوطی-داش مشدی
بابا غوری-نابینا-کور
بابا ماما-همه کاره ی محل-بزرگ لوطیان
بابا ننه دار-خانواده دار-اصیل-صاحب نام و نشان
بابت-مورد-زمینه-موضوع
باب دندان-مناسب طبع و حال
باب دهان-موافق سلیقه-مطابق میل-خوشایند
باب شدن-معمول و رایج شدن
باب طبع-موافق میل-مطابق سلیقه
با پا پس زدن و با دست پیش کشیدن- از بام خواندن و از در راندن
با پنبه سر بریدن-با نرمی و تدبیر آزار و آسیب رساندن
باج به شغال دادن-به شخصی پست رشوه دادن
باج سبیل-چیزی که به ناحق به اشخاص قلدر و مقتدر باید داد
باجناغ-دو مرد که دو خواهر را به زنی گرفته باشند-همریش
باجه-جای بلیت فروشی
باجی-خواهر-زن ناشناس
با حال-آدم سرحال و خوش-چیز یا جای دلپذیر
باخت-آنچه باخته باشند-زیان
با خدا-خداشناس-مومن
با خرس توی جوال رفتن-با آدم ناجور همدم و همکار شدن
باد آورده-مفت و رایگان-آنچه که بدون زحمت بدست آید
بادبادک-مرغ کاغذی-اسباب بازی کودکان که به هوا می کنند
باد بُروت-خودخواهی-غرور-تکبر
باد به آستین انداختن-فخر فروختن-خودخواهی کردن
باد به آستین کسی کردن-کسی را به کاری تحریک کردن
باد به پشت کسی خوردن-بر اثر بیکاری تنبل و تن پرور شدن
باد به غبغب انداختن-تکبر کردن-خودخواهی نشان دادن
بادپا-تند رو-تیز تک
باد توی گلو انداختن- باد به غبغب انداختن
باد توی سرنا کردن-اسرار کسی را فاش کردن
باد خوردن-هوا خوردن
باد دادن-تلف کردن-در برابر باد قرار دادن
باد در سر داشتن-تکبر و غرور داشتن
باد رها کردن-رها کردن باد شکم-تیز در کردن
باد زدن-با ایجاد جریان هوا خنکی یا اشتعال پدید آوردن
با دست و پا-آدم زرنگ
باد کردن-به فروش نرفتن-کسی را به کاری سخت برانگیختن
باد کردن-به خود بالیدن-مغرور شدن
بادکش کردن-بیرون کشیدن خون بوسیله ی بادکش
بادکنک-کیسه ی نازک لاستیکی که آن را باد کنند و برای بازی به کودکان می دهند
باد گرفتن-مغرور شدن
باد گلو زدن-آروغ زدن
بادمجان دور قاب چین-آدم چاپلوس-متملق-سبزی پاک کن
با دم خود گردو شکستن-سخت شادمان و خوشحال بودن
باد هوا-وعده ی دروغ-چیز پوچ و بی اعتبار
باد هوا خوردن-درماندگی و فقر کامل داشتن
بار-آنچه برای پختن در دیگ بریزند-اجاق
بار آمدن-تربیت شدن-به روشی عادت کردن
بار آوردن-تربیت کردن-ایجاد کردن-تولید کردن-نتیجه دادن-سبب شدن
باران خوردن-در زیر باران قرار گرفتن و خیس شدن
بار انداختن-توقف و اقامت کردن
بارانداز-جای پیاده کردن بار
بارانی-اصطلاح دختران دانش آموز : دوست صمیمی و محبوب
باربند-جای نهادن و بستن بار
بار خود را بار کردن (-از راه نامشروع ) به پول و ثروت رسیدن
بار خود را بستن-از منبعی استفاده کردن و توانگر شدن
بار خود را زمین گذاشتن-زایمان کردن
باردار-آبستن-حامله
بار زدن-پر کردن وسیله ی نقلیه از بار-حمل کردن بار
بار سرکه- ترش ابرو
بار شدن بر کسی-به کسی تحمیل شدن- سربار کسی شدن
بار شیشه-بار شکستنی-کودک در شکم مادر
بار فروش-فروشنده ی میوه و خواربار در میدان
بارک الله-آفرین خدا بر تو باد-آفرین
بار گذاشتن-نهادن ظرف غذا بر اجاق برای پخته شدن
بار کسی کردن-دشنام دادن-بد و بیراه گفتن- کلفت بار کسی کردن
بار کسی نبودن-شعور و آگاهی نداشتن
بار گردن کسی گذاشتن-کاری را به زور و اصرار به عهده ی کسی گذاشتن
بار و بندیل-اسباب و بساطی که کسی با خود می برد
بار و بنه-وسایل سفر
باری از دوش کسی برداشتن-رنج و زحمت کسی را کم کردن
باری به هر جهت کردن-در انجام کاری تعلل و تردید کردن
با ریسمان کسی به چاه رفتن-با اعتماد به کسی به کاری دست زدن
باریک-دقیق-حساس
باریک اندام-لاغر و ظریف
باریک شدن-دقت کردن-در بحر چیزی رفتن
بازار پسند-مورد پسند خریدار و فروشنده-قابل فروش
بازارچه-گذرگاه سرپوشیده با چند مغازه و دکان
بازار سیاه-جایی که در آن اجناس غیر قانونی و گران می فروشند
بازار شام-جای شلوغ و در هم و بر هم
بازار کوفه- بازار شام
بازار گرمی کردن-تعریف کردن از کالا برای فروختن آن
بازار مکاره-بازار موقت
بازاری-دارای شغلی در بازار-مبتذل
بازاریاب-کسی که کارش پیداکردن مشتری برای کالای خاصی است
بازپرس-کسی که از متهم پرس و جو می کند
بازتاب-واکنش-برگشت نور-صدا یا حرارت
بازجو-مامور تحقیق و بررسی پرونده
بازجویی کردن-تحقیق و بررسی کردن
بازداشت-توقیف موقت-موقتا زندانی کردن
بازداشتگاه-زندان موقت
بازداشتن-منع کردن-مانع شدن
بازداشتی-زندانی موقت
بازده-محصولی که انسان یا ماشین در مدتی معین تولید می کند
بازرس-مامور بررسی و کنترل
بازرسی-بررسی و کنترل
باز شدن مچ-لو رفتن دروغ
باز شدن نیش کسی-تبسم کردن از روی خوشحالی و خوشوقتی
بازم تو-نسبت به دیگران تو بهتر بودی
باز نشسته ک-سی که بدلیل پیری و یا علل دیگر از کار کردن دست کشیده است و حقوقی دریافت می کند
باز و بسته ی امام هشتم بودن-نیروی و قدرت خود را مدیون نظر مساعد امام هشتم بودن
بازوبند-نواری که به نشانه ی معینی بر بازو می بندند
بازو دادن-یاری دادن
باز و ولنگ-گل و گشاد-بی نظم و ترتیب
بازی در آوردن-بهانه آوردن-دبه در آوردن
بازی کردن-لق بودن-جفت نبودن
بازیگر-هنرپیشه ی سینما و تئاتر
بازیگوش-شیطان و حرف نشنو-بازی دوست
بازیگوشی کردن-بازی دوست بودن-سبکی کردن-شوخ بودن
با سر رفتن-کنایه از داشتن نهایت شوق و اشتیاق برای کاری یا چیزی
با سگ به جوال رفتن-دست و پنجه نرم کردن با مردم ناباب
با سلام و صلوات-با تجلیل و بزرگداشت-با رعایت کامل آداب و رسوم
باش !-نگاه کن-ببین
باشگاه-محل گردهمایی گروهی برای ورزش-تفریح و از این قبیل
باطله-چیزی که ارزش خود را از دست داده است
باعث و بانی-عامل-محرک-سبب-حامی
باغ وحش-جایی برای نگهداری انواع حیوانات غیر اهلی
بافتنی-جامه ای که با دست بافته شده باشد
با کاره-کسی که هر کاری از او ساخت

Previous Entries ضرب المثل های جدید ایرانی Next Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 9