بهترین خاطره من درباره کتابخوانی

خیلی خوب بود
خاطره جالبی برام زنده شد
دوران سربازی دقیقا همین موضوع برام پیش اومد
کتاب رمان یاسمین رو برده بودم محل خدمت سربازی تو پادگان اوقات بیکاری و استراحت می خوندم
طوری که اینقدر سرم توی اون کتاب بود بچه ها اونجا منو یاسمین صدا می کردن
وقتی کتاب رو تموم کردم به ذهنم رسید اونو به یکی از بچه ها هدیه بدم
در صفحه اولش به یادگار اسم خودمو نوشتم و در ادامه نوشتم لطفا شما هم بعد از خواندن کتاب ان را به شخص دیگری هدیه دهید و نفر بعدی هم همینطور و….
طوری که کلا کتاب در جریان باشد
و بعد آن را به یکی از دوستان هدیه دادم
حدود دو سال بعد روزهای آخر سربازیم بود که یکی از هم گروهانی هامون کتاب خیلی رنگ و رو رفته و چروکیده ای رو برایم آورد و تا خواست توضیح بده که این کتابو بهت هدیه می کنم تو هم بعد از خوندنش اونو به یه نفر دیگه هدیه کن
درست حدس زدید
همون کتاب خودم بود
از شدت هیجان داشت اشکم در می اومد
وقتی کتاب رو باز کردم دیدم حدود 55 نفر اون کتاب رو خوندن و همشون هم اول کتاب یادگاری هاشونو نوشتن
این خاطره یکی از بهترین خاطرات من درباره کتاب و کتابخوانی بود

خاطره عکس جالب

موقع سرچ
ع جا افتاده بود

به دختره به جای اینکه بگم غم آخرتون باشه
گفتم دفعه آخرتون باشه

دختر همسایه موقع پاک کردن بخار از شیشه خونشون
من فکر کردم داره برای من دست تکون می ده

Previous Entries ضرب المثل ها و کنایه ها و عبارت های عامیانه- قسمت 12 Next Entries فرق پلیس ایرانی با پلیس گرجی -نقد نیروی انتظامی