* اينترنت، روانی، افسردگی، روان، اعتماد، ترجمه، سلامت، افسرده

مداخله مستقیم امکان پذیر نیست.

۲) بیماری های روانی و به طور کلی، بیشتر ویژگی های رفتاریوروان شناختی انسان مشخصاً قابل طبقه بندی هستند و در نتیجه، بیماری ها و افراد مبتلا به بیماری را می توان در گروه های مشخص قرار داد.

۳) به دلیل آنکه افراد را می توان در طبقات و دسته های مشترکی قرار داد، پس روش هایی که برای درمان یک بیماری خاص کاربرد دارند، برای افراد مبتلا به آن بیماری نیز مشترکند.

۴) هرچند ابعاد وجودی انسان به چند بعد جسمانی، روانی و اجتماعی تقسیم می شوند، ولی تأکید اساسی بر بعد جسمانی است (شهیدی و حمدیه، 1381 ).

دیدگاه مزبور، که به مکتب «زیست گرایی» نیز شهرت دارد، در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را برای بافت ها و اعضای بدن قایل می شود. این مکتب، که پایه اصلی روان پزشکی را تشکیل می دهد، بیشتر بر بیماری روانی توجه دارد، نه بهداشت روانی; زیرا بیماری روانی را جزو سایر بیماری ها به شمار می آورد. روان پزشکی، که در اواخر قرن هجدهم شاخه ای از پزشکی شناخته می شد و به درمان بیماری های روانی می پرداخت، از بیماری روانی مفهوم عضوی را در نظر می آورد. همان گونه که اشاره شد، دیدگاه «روان پزشکی» برای تبیین بیماری روانی به پدیده ها و اختلال های فیزیولوژیک اهمیت می دهد. این دیدگاه از علم پزشکی الهام می گیرد; زیرا علم پزشکی معتقد است: بیماری جسمی در اثر بی نظمی در عملکرد یا در خود دستگاه به وجود می آید. دیدگاه «روان پزشکی» درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد; معتقد است: اگر رفتار شخص از هنجار منحرف شود، به این دلیل است که دستگاه روانی او اختلال پیدا کرده است. بنابراین، فرض بر این است که در آینده نوعی نقص در دستگاه عصبی او کشف خواهد شد و همه اختلال های فکری و رفتاری بر اساس آن قابل تبیین خواهند بود. به دلیل آنکه دیدگاه «روان پزشکی» درباره فرد دید تعادل حیاتی دارد، طبق این دیدگاه، بهداشت روانی عبارت است از: نظام متعادلی که خوب کار می کند (گنجی، 1380).

در نظام ارزشی الگوی «پزشکی» و «روان پزشکی»، هدف نهایی، حذف، دفع و رفع نشانه های بیماری است. به همین دلیل، در الگوی مزبور، برای حذف و رفع نشانه های بیماری از درمان های فیزیکی مثل دارو، شوک درمانی، کنترل و محرومیت استفاده می شود. این درمان ها گرچه بیماری را ریشه کن نمی کنند و فقط نشانه های آن را ظاهراً و به صورت موقّت از بین می برند، ولی همین که نشانه ها ناپدید می شوند، گفته می شود: بیمار درمان شده و سلامت خود را باز یافته است!

سلامت روان از نظر مکتب روان تحلیلی

به عقیده فروید ویژگی خاصی که برای سلامت روان شناختی ضروری است خودآگاهی است. او انسان متعارف را کسی می داند که مراحل رشد روانی را با موفقیت طی کرده و در هیچ یک از مراحل بیش از حد تثبیت نشده باشد. از نظر فروید کمتر انسانی است متعارف به حساب می آید و هر فرد به شکلی نامتعارف است.

طبق تعریفی که آدلر از سلامت روان مطرح نموده است. فرد سالم زندگی خود را با واقع بینی کامل طرح می نماید تا به هنگام پر شدن با احساس حقارت غیر قابل جبران مواجه نگردد. فرد سالم به عقیده آدلر از مفاهیم و اهداف خودش آگاهی دارد و عملکرد او مبتنی بر نیرنگ و بهانه نیست. او جذاب و شاداب است و روابط اجتماعی سازنده مثبتی با دیگران دارد. فرد دارای سلامت روان به نظر آدلر روابط خانوادگی صمیمی و مطلوبی دارد و جایگاه خودش را در در خانواده و گروههای اجتماعی به درستی می شناسد. همچنین فرد سالم در زندگی هدفمند و غایت مدار است و اعمال او مبتنی بر تعقیب این اهداف است. غایی ترین هدف شخصیت سالم، تحقق خویشتن است. از ویژگیهای دیگر سلامت روان شناختی این است که فرد سالم مرتباً به بررسی ماهیت اهداف و ادراکات خودش می پردازد و اشتباهاتش را برطرف می کند. چنین فردی خالق عواطف خودش است نه قربانی آنها(شولتز، ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

الگوی رفتارگرایی

طبق این الگو، سلامت روان به معنای وجود رفتار سازگارانه و عدم رفتار ناسازگارانه است. «رفتار سازگارانه» رفتاری است که فرد را به اهدافش برساند و «رفتار ناسازگارانه» رفتاری است که فرد را از رسیدن به اهدافش باز دارد. بر اساس چارچوب این دیدگاه، فرد سالم کسی است که در جامعه طوری رفتار کند که به اهدافش برسد. حال اهداف چه باشند و جامعه چه جامعه ای باشد، فرق نمی کند و چندان اهمیتی ندارد! بیمار هم کسی است که رفتارش او را به اهدافش نرساند! تلاش و هدف نهایی این الگو و نظام ارزشی آن این است که شیوه های رفتار سازگارانه و رسیدن به اهداف را به افراد آموزش دهد. در الگوی رفتارگرایی، اهتمام بر این است که فرد به هدفش برسد; فرقی نمی کند که این هدف خوب باشد یا بد، و درکنارش حق دیگران ضایع شود یا نشود.

این تعریف از «سلامت روان» یکی از رایج ترین تعاریف بهداشت روانی است که در عصر کنونی به چشم می خورد و متعلّق به یک نظام ارزشی و یک مکتب روان شناختی است که به مکتب «رفتارگرایی» (اصالت رفتار) معروف است. اگرچه ریشه و مرکز این نوع تفکر و عمل در آمریکاست، ولی امروزه به سراسر جهان سرایت کرده و حتی در مشرق زمین و کشورهای اسلامی نیز عده ای خواسته یا ناخواسته عملکردی مطابق و هماهنگ با این دیدگاه دارند(همان).

الگوی انسان گرایی

روان شناسی «انسانگرا» الگویی از سلامت روان را ارائه می دهد که با سه الگوی پیشین تفاوت فراوانی دارد. در این الگو، بر طبیعت و جنبه های مثبت انسان و فعّال بودن وی تأکید می شود. طبق این الگو، «سلامت روان» به معنای رشد، شکوفاسازی و تحقق استعدادها و نیروهای درونی انسان است. از چشم انداز این الگو، انسان سالم کسی است که استعدادهای خود را شکوفا سازد و به کمال مطلوب و ایده آل برسد. در نظام ارزشی این الگو، هدف و هنر انسان رسیدن به کمال و شکوفاسازی تمام استعدادهای ذاتی و درونی وی است.

در دیدگاه «انسانگرا»، انسان با یک سلسله متنوع از استعدادها و نیروها متولّد می شود که روی هم رفته، به «طبیعت انسان» معروف است. این نیروها عبارتند از: هوش، نیازها و غرایز، معنویات و الهیّات، عاطفی بودن، اجتماعی بودن و مانند آن که بر اساس این الگو، تمام آنها، هم سالم هستند و هم مثبت. همه انگیزه انسان و اصلی ترین انگیزه وی نیز شکوفاسازی این نیروهای سالم و مثبت است. طبق این الگو، انسان کلّیتی است متشکل از روح و جسم (تن و روان) که همواره به طرف خودشکوفایی و کمال در حرکت است. این دیدگاه بر خلاف سه دیدگاه قبل، انسان را ذاتاً سالم، مثبت و فعّال می پندارد که با اراده، اختیار و مسئولیت خودش، اعمال و کردارش را انجام می دهد. وی مسئول سلامت خویش است و اگر هم مریض شود، خودش باید در درمانش فعّال و تصمیم گیر باشد.

از میان روان شناسان انسانگرای معروف، می توان به چهره هایی همچون گوردن آلپورت[9] (۱۸۹۴ـ۱۹۶۷)، کارل راجرز[10] (۱۹۰۲ـ ۱۹۸۷)، آبراهام مزلو[11] (۱۹۰۸ـ ۱۹۷۰) و تا حدّی اریک فروم[12] (۱۹۰۰ـ ۱۹۸۰) و دیگران اشاره نمود که بررسی نظرات هر یک از آنان نیازمند مقاله ای مستقل است(شولتز، ترجمه کریمی و همکاران، 1386).

اعتماد به نفس

واژه اعتماد به نفس[13] که از قرن هفدهم به کار گرفته شده، همان باور آدمی به توانایی های خود است به نحوی که از هیچ کوششی فروگذار نکند و از سختی راه ناامید نشود. تعریفی که باری ال. ریس و روندا برانت از اعتماد به نفس ارائه داده اند عبارت است از: آنچه درباره خود می اندیشید و احساسی که درباره خود دارید و آن برآیند اطمینان به خود و احترام به خویشتن است(اسلامی، 1383).

آنچه که باید در بعد روانی اعتماد به نفس مد نظر قرار داد، این است که هر گاه انسان برای رسیدن به هدفی که عزم آن را دارد، از موانع راه و شکست های احتمالی که ممکن است در بین راه دامنگیر او شود، هراسی نداشته و تسلیم نشود و چون توانستن را باور دارد حتما به هدف خویش نائل خواهد شد؛ بنابراین شک و تردید به خود راه ندادن و تسلیم نشدن در برابر سختی ها، موانع و شکست ها، انسان را به قله های موفقیت خواهد رساند. در واقع اعتماد به نفس اکتسابی نبوده و باید کشف شده و پرورش یابد. همانند بذری که در ساحت جسم کاشته می شود و با رسیدن مواد لازم و ضروری به منصه ظهور می رسد تا جایی که اعتماد به نفس عامل موفقیت در هر امری می شود و سربلندی و پیروزی آدمی را به دنبال دارد. مهم اعتقاد به توانایی هاست که نیروی محرکه اعتماد به نفس بوده و خلاصه آن تکیه بر واقعیت ها و تصویر منطقی از خویشتن است. نتیجه آنکه اعتماد به نفس همان احساس ارزشمندی است که در توانمندی های انسان ضرب شده است؛ توانمندی، همان مهارت های فردی بوده و احساس ارزشمندی، نمره ای است که فرد به توانایی های خود می دهد. بنابراین انسان فاقد اعتماد به نفس وجود ندارد و هر کسی دارای این ویژگی می باشد(سبحانی نیا، 1380).

اعتماد به نفس از دیدگاه رویکردهای روانشناسی

اول. شکوفایی توانایی های آدمی در تحقق اعتماد به نفس نقش عمده ای دارد و این همان چیزی است که از آن به “انگیزه” تعبیر می شود. راجرز[14] (1902-1987م) از آن جهت که تحت تاثیر گرالیش ذاتی آدم ها برای رشد و کمال یافتن و کسب تغییرات مثبت قرار گرفته بود به این نتیجه رسید که نیروی اصلی برانگیزنده آدمی گرایش به خودشکوفایی است. راجرز معتقد بود که انسان سعی دارد تمام توانمندی های وراثتی اش را شکوفا کند(اتکینسون و همکاران، 1387).

دوم. دیدگاه مزلو[15] (1908-1970م)؛ او با بهره گیری از روش کاوش بر مبنای محاوره، توانست به دو گروه افراد سالم و ناسالم برسد. گروه اول برخلاف گروه دوم، اعتماد به نفس داشتند و دارای حس برتری و ارزش گذاری مثبت نسبت به خود بودند، هیچ گونه احساس کمرویی و دستپاچگی در آنها وجود نداشت (شکرکن و همکاران، 1372). مزلو از اعتماد به نفس و عزت نفس به عنوان یک نیاز یاد کرده که در رده های میانی سلسله مراتب نیازهای انسانی جای می گیرد.

مزلو اساسا منتقد تعیین رفتار به وسیله عوامل محیطی است و رفتار را حاصل تعامل بین نیازها و موقعیت می داند. او عقیده دارد اغلب مردمان خود فکر نمی کنند و تصمیم نمی گیرند؛ بلکه دیگران برای آنها فکر کرده و تصمیم می گیرند و باعث حرکتشان می شوند؛ آنها مستعد این هستند که احساس ضعف و ناامیدی کنند و خود را اسیر دست نیروهای ناشناخته بپندارند. وی نتیجه می گیرد که تنها 30 درصد افراد جامعه به خود متکی اند(مزلو، 1367).

سوم. کارن هورنای علاوه بر اینکه خود آگاهی را کلید رشد خودجوش انسان می دانست، راجع به نیازهای روان رنجوری معتقد بود که هر یک از مکانیزم های دفاعی و ایمنی که از نیازهای دوران کودکی هستند، می توانند به اجزای ثابت شخصیت تبدیل شوند و پس از آن به صورت یک نیاز، رفتار فرد را تحت تاثیر قرار دهند. بنابراین وی نیاز به وجهه و اعتبار، تحسین و تمجید شخصی، موفقیت و همت بلند، خودبسندگی و استقلال را در زمره آن نیازها قرار داد. او مدعی شد که افراد سالم با روان رنجور برای خود، یک خودانگاره با تصویر آرمانی می سازند که انعطاف پذیر و پویا استو همراه با تغییرات فرد تغییر می یابد و منعکس کننده توانایی ها، رشد، آگاهی و اهداف تازه فرد است؛ بنابراین خود انگاره فرد روان رنجور جانشین نامناسبی برای اعتماد به نفس و ارزشمندی واقعی فرد می باشد(شولتز، 1386).

چهارم و پنجم. اغلب روانشناسان مانند ویلیام جیمز[16](1842-1910م)، احترام به خود را به عنوان عامل اصلی در سازگاری اجتماعی-عاطفی در نظر می گیرند؛ اگر فرد به سطح خواسته های خود رسیده باشد، نتیجه آن، حس ارزشمند بودن و حرمت خود بالاست و اگر فاصله زیادی بین این دو مرحله باشد، ناکارآمدی و بی ارزشی حاصل می شود(شجاعی، 1388). از طرف دیگر آدلر[17] (1970-1937م)، هورنای و راجرز مفهوم خودپنداره را در نظرات خود پیرامون شخصیت وارد کرده اند.

نتیجه تحقیقات تجربی این افراد این است که احترام به خود با عملکرد مناسب تر و موثرتر مرتبط است. آدلر و موافقانش در نیازهای فوق با مزلو موافق بوده و به طور نسبی آن را تاکید کرده اند، ولی فروید[18] (1856-1939م) کم و بیش از توجه به آنها غفلت ورزیده است. اما با این همه، امروزه اهمیت و نقش محوری این نیازها، بیش از پیش قابل قبول روان شناسان بالینی است.

کوپر اسمیت[19](1967م) هم بیان می کند کودکانی که عزت نفس بیشتری دارند، افرادی هستند که احساس ارزشمندی، استقلال و خلاقیت کرده و به آسانی تحت تاثیر و نفوذ عوامل محیط واقع نمی شوند؛ بنابراین بی احترامی و بی توجهی، اعتماد به نفس را می کاهد و سلامت روانی را به خطر می اندازد. هری استاک سالیوان[20] (1892-1949م) نیز اشاره دارد که تصور فرد از خویشتن، ناشی از بازتاب ارزیابی های دیگران است؛ یعنی فرد در فضای پذیرش، تایید و حمایت، مفهوم مثبتی از خودش نمودار می سازد(اسلامی نسب، 1373). بنابراین باید درجاتی از اعتماد در هر انسانی وجود داشته باشد، اعتمادی که فقدانش برای شخصیت سالم غیر قابل قبول است و هر قدر درجات کمی و کیفی اعتماد به نفس بیشتر باشد، بهداشت روانی فرد بیشتر تضمین می شود و فرد دارای حرمت خود بالا، استقلال و خلاقیت بیشتری داشته و منظر او نسبت به شکست ها و کنترل خواسته ها و امیال به گونه دیگری است(لواسانی و آذربایجانی، 1391).

افسردگی

افسردگی[21] یک مشکل مهم سلامت عمومی است که شیوع بالایی دارد و بر افراد و جامعه تاثیر ویرانگری می گذارد(لو[22] و همکاران، 2014). افسردگی، رایج‌ترین اختلال روانی است كه اخیرا به شدت رو به افزایش نهاده است. افسردگی را سرماخوردگی بیماری روانی نیز می‌نامند. تقریبا همه، حداقل به صورت خفیف احساس افسردگی كرده‌اند. احساس دمغی، بی‌حوصلگی، غمگینی، ناامیدی، دلسردی و ناخشنودی همگی از تجربیات افسردگی رایج هستند. این حالت را افسردگی بهنجار می‌گویند(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391). ارائه تعریف افسردگی آسان نیست، چرا كه پیشنهاد تعریفی كه مورد پذیرش همه متخصصان و پژوهشگران قرار گیرد، غیرممكن می‌باشد. حال به برخی از تعاریف عمده افسردگی اشاره می‌كنیم: افسردگی، به منزله یك بیماری خلق‌وخو یا اختلال كنش خلق‌وخو است. افسردگی، نشانگانی است كه تحت سلطه خلق افسرده است و بر اساس بیان لفظی یا غیر لفظی عواطف غمگین، اضطرابی و یا حالت‌های برانگیختگی نشان داده می‌شود. افت گذرا یا مداوم تنود عصبی – روانی كه به صورت یك مؤلفه بدنی مانند سردرد، بی اشتهایی، یبوست و كاهش فشار خون و یك مؤلفه روانی مانند غمگینی، ناتوانی و احساس به پایان رسیدن نیرو نمایان می‌شود. حالت روانی ناخوش كه با دل‌زدگی، ‌یأس و خستگی‌پذیری مشخص می‌شود و در بیشتر مواقع با اضطرابی كم و بیش شدید همراه است (دادستان، 1390).

نظریه های مربوط به افسردگی

نظریه ی زیست شناسی

نظریه زیست شناسی فرضش بر این است که علت افسردگی یا در ژن ها و یا در بعضی کارکرد های ناقص فیزیولوژیکی است که احتمال دارد مبنای ارثی داشته باشد،یافته های بدست آمده از تحقیقات صورت گرفته بر روی دوقلوها از سال 1930نشان می دهد که افرادی که در بعضی موارد افسردگی راتجربه می کنند حداقل در دو نسل ازبستگانشان چنین رفتارهایی مشاهده شده است(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

نظریه روان کاوی

در نظريه روانكاوي ، وقتي به دلائلي نياز شخصي به محبت و مواظبت در دوران كودكي ارضاء‌ نشده باشد ، از دست دادن چيزي در دوران بعدي زندگي سبب مي شود كه شخص بحالت درماندگي و افسردگي واپس روي كند. فرد مبتلا به افسردگي احساسات خصمانه خود را واپس مي زند چون مي ترسد كساني را كه به حمايتشان نياز دارد از دست بدهد مطالعات روان شناختی ،افسردگی را واکنش پیچیده در قبال از دست دادن چیزی توصیف می کند. پس بخشي از رفتارهاي شخص افسرده نمودار نياز او به محبت است.

فروید(1957)در اثر خود تحت عنوان “سوگواری و مالیخولیا “سوگواری طبیعی و مالیخولیا “افسردگی “را پاسخ هایی به از دست دادن شخص یا چیزی مورد علاقه توصیف می کند .به هر حال ،فرد مبتلا به مالیخولیا بر خلاف فرد سوگوار دچار خود کم بینی فوق العاده “عجز در خود”در مقیاس کلی است

افسردگی نخستین اختلال توصیف شده است که در آن به جای میل جنسی ،عواطف به عنوان عاملی مرکزی مطرح می شود.مالیخولیا به نظر فروید اندوهی افراطی ،مشوش کننده ،مهمتر و غالبا نامربوط به محیط است که ظاهرا برای فرد دیگر بی مورد تلقی می شود.فروید اعتقاد داشت فرد افسرده و جوان فراخودی قوی و تنبیه کننده دارد. او بر احساس گناهی که وجدان به وجود می اورد تاکید میکند . فروید فکر می کرد علت اینکه وجدان تا این اندازه قوی می شود به خاطر کنترل احساسات ،عصبانیت و پرخاشگری است که در غیر این صورت ممکن است عینی ظاهر شود و به دیگران آسیب برساند(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

نظريه يادگيري

نظريه هاي يادگيري درباره افسردگي بيشتر بر شيوه هاي زندگي فعلي فرد تمركز دارند ،‌ تا به تجارب گذشته او نظريه يادگيري براي تحليل افسردگي بر دو :عامل تكيه دارد: 1-تقويت 2-عوامل شناختي

رويكرد تقويت: افرادبه اين علت افسرده مي شوند كه در محيط زندگيشان كوچكترين تقويتي وجود ندارد وقتي افراد افسرده وغيرفعال مي شوند براي مدتي از همدردي اطرافيان و نزديكان بهرمند مي شوند ولي پس از مدتي از آنجا كه اطرافيان از فردي كه پذيراي شادي نيست زود خسته مي شوند كم كم از روابط متقابل بين فرد افسرده و ديگران كاسته مي شود و باعث انزواي اجتماعي و ناخشنودي فرد افسرده مي گردد، به همين ترتيب دور باطلي بوجود مي آيد كه باعث كاهش تقويت و كاهش فعاليت فرد افسرده مي شود

رويكرد شناختي: اين رويكرد بر ديدگاه فرد درباره خود و جهان اطراف خود تاكيد دارد ، نه بر اعمال فرد . بر طبق اين نظريه در افراد مستعد به افسردگي اين نگرش وجود دارد كه خودشان را از يك ديدگاه منفي و انتقاد آميز بنگرند ،‌ به اين شكل كه آنان بيشتر در انتظار شكست هستند ،‌ تا موفقيت شاید بتوان گفت امروزه یکی از بانفوذترین نظریه های روان شناختی افسردگی ، دیدگاه شناختی است.

محققان تحقیقات زیادی در مورد شناخت درمانی و نتیجه موثر آن نسبت به روش دارو درمانی انجام داده اند .یکی از این تحقیقات در مرکز شناخت درمانی دانشکده ی پزشکی دانشگاه پنسیلوانیا به وسیله جان راش و ارون بک و ماریا کورواکس و استیون هولون با استفاده از روش تحقیق آزمایشی صورت گرفته است.

.بک عقیده دارد که افسردگی اختلال تفکر است اختلال خلق وی افسردگی را بهترین وجه مثلث شناختی افکار منفی درباره ی خود ،موقعیت و آینده توصیف می کند .شخص افسرده واقعیت ها را به طریق منفی تعبیر می نماید و روی جنبه های منفی هر موقعیت تمرکز می کند و در مورد آینده نیز نظر ناامید کننده و بدبینانه ای دارد(جفرسون و گریست، ترجمه قراچه داغی، 1388).

نظریه شناختی در مورد افسردگی

الف)نظریه های اسنادی مانند درماندگی آموخته شده : مدل اسنادی درماندگی آموخته شده بیان می‌کند که افراد وقتی با حادثه‌ای‌برخورد می‌کنند، ممکن است به شیوه‌های مختلفی آن را تبیین کنند. چگونگی‌تبیین این حوادث بر رفتار آینده آنها تاثیر می‌گذارد.

ب)نظریه هایی که بر جنبه های شناختی فشار روانی تاکید دارند، ج)نظریه های پردازش اطلاعات د)الگوی تحریف شناختی “بک” است(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

 

 

دیدگاه رفتاری

متخصصین این حیطه چنین فرض می کنند که افسردگی و فقدان تقویت به هم وابسته اند .بسیاری از نظریه پردازان یادگیری نیز به طور گسترده ای تحت تاثیر مطالعات اسکینر در مورد شرطی کردن عامل (کنش گر )قرار گرفته اند.

آزمایش های انجام شده نشان می دهند که رفتارهای آدمی میتواند به طریقی مشابه دستکاری شود .عقایدناشی از کار اسکینر با تاکید بر تعامل اجتماعی ،مخصوصا روی این موضوع است چطور رفتار افراد دیگر می تواند به عنوان عامل تقویت کننده عمل کند.میزان پایین بازده رفتار و احساس غم یا ناراحتی همراه با افسردگی ناشی از میزان پایین تقویت مثبت است .از نظر آن دیدگاه نقص در مهارت های اجتماعی یکی از علل عمده میزان پایین تقویت به شمار می آید ،همچنین افسردگی و تقییر رفتار افراد ،آنها را کمتر دوست داشتنی می سازد .بنابراین ،نوعی چرخه معیوب به وجود می آید . لذا ،آشنایان تا حد ممکن سعی کنند برخوردشان را با افراد افسرده کم نمایند ،در این هنگام میزان تقویت فرد بیش از پیش کاهش می یابد ودر نتیجه ،افسردگی تشدید می شود(روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

دیدگاه انسان گرایی یا هستی گرایی

فقدان عزت نفس از موارد مهمی است که نظریه پردازان هستی گرا به آن توجه کرده اند ،این نظریه پردازان بر وجود تفاوت بین خود آرمانی شخص و درک وی از واقعیت عموم تاکید دارند .احتمالا وقتی تفاوت بین آرمان و واقعیت به قدری زیاد باشد که فرد نتواند آنرا تحمل کند ،افسردگی ایجاد می شود(جفرسون و گریست، ترجمه قراچه داغی، 1388).

 

انواع افسردگی و علائم آن

افسردگی دو نوع است ،‌ یك قطبی و دو قطبی . در نوع دوم ( دو قطبی ) علاوه بر احساسغم واندوه ، با علائمی چون پرحرفی ، فعالیت زیاد و تحریك پذیری نیز رو به رو خواهیم بود . زنان كمتر از مردان به نوع دوم ( دو قطبی) افسردگی مبتلا می شوند . علائم افسردگی عبارتند از:

علائم افسردگی

– شكایات مختلف جسمی و دردهای پراكنده
– احساس خستگی دائم
– سوء هاضمه و یبوست
– اختلالات قاعدگی و جنسی
-عدم احساس شادی و نشاط
– لذت نبردن از زندگی
– زودرنجی
-از دست دادن توانایی انجام کارهای روزمره
– كم خوابی و كم اشتهایی و گاهی برعكس
-از دست دادن قدرت تصمیم گیری
– احساس بی ارزشی و بی كفایتی
– اشتغالات ذهنی دائمی درباره مرگ
– اقدام به خودكشی (روزنهان، ترجمه سید محمدی، 1391).

 

بررسی علت های افسردگی

عوامل متعددی چون ارث ، محیط ، شخصیت فرد و اجتماع در بروز افسردگی دخالت دارند .

الف ) ارث

امكان بروز افسردگی در فردی كه سابقه‌ ابتلایبه اینبیماری را در خانواده خود داشته ، زیاد است ( به ویژه نوع دو قطبی )با توجه به اینکه افرادی كه سابقه ژنتیكی ندارند نیز ممكن است به این بیماری دچار شوند .

ب ) محیط

عوامل ایجاد كننده ی فشار روانی در زندگی همه یما وجود دارد كه از جمله ی آنهامی توان بهاز دست دادن عضوی از خانواده و دارایی ، اشكال در برقرار كردن ارتباطبا اطرافیان ، مشكلات مالی و تغییر چشمگیر در شیوه و سبك زندگی اشاره کرد که این هااز جمله عوامل مهم تلقی می شوند. به علاوه ، اعتیاد در3/1 مواردمنجر بهبیماری افسردگی خواهد شد.

ج )عامل های روانی – اجتماعی

یك انسان منفی باف ، از اعتماد به نفس پائینی برخوردار است و نمی تواند وقایع زندگی خود را در دست بگیرد . دیدگاه و نگرش منفی سبب می شود كه اثر عوامل استرس زا بیشتر شده و تندرستی فرد به خطر بیفتد . پژوهشگران معتقدند كه منفی بافی در كودكی شكل گرفته و پرورش دختران به شیوه های سنتی سبب بروز این گونه تفكر و دیدگاه خواهد شد(جفرسون و گریست، ترجمه قراچه داغی، 1388).

 

 

اعتیاد به اینترنت

هولمز در تعريف خود از اعتياد اينترنت[23]، به تعريف استفاده طبيعي و معمولي اينترنت پرداخته و مي‌گويد كه هر گاه ميزان استفاده از اينترنت به كمتر از 19 ساعت در هفته برسد، در آن صورت مي‌گوييم كه فرد به شكل طبيعي از اينترنت استفاده مي‌كند. بنابراين، از نظر هولمز، فردي که بيش از 19 ساعت در هفته از اينترنت استفاده مي کند، معتاد به اينترنت است. يونگ نيز اشاره مي‌كند كه فرد معتاد كسي است كه حداقل 38 ساعت در هفته و يا 8 ساعت در روز، وقت خود را صرف استفاده از اينترنت مي‌كند. متخصصان در زمينه آسيب‌شناسي، محدودترين تعريف را براي طبقه‌بندي استفاده از اينترنت ارائه مي‌دهند. به‌طوري كه چنانچه فرد در هفته 2 تا 3 ساعت از اينترنت استفاده كند، يك كاربر معمولي، و چنانچه ميزان استفاده وي از اينترنت به 8/5 ساعت و يا بيشتر برسد، كاربري است كه بايد مورد بررسيهاي آسيب‌شناسانه قرار گيرد.گولدبرگ معتقد است كه اعتياد اينترنتي عبارت است از استفاده بيمارگونه و وسواسي از اينترنت، كه معيارهايي همچون تحمل و علائم كناره‌گيري، از شاخصه‌هاي آن هستند(لیم[24] و همکاران، 2004). دركل بايد خاطرنشان كرد كه اعتياد و وسواس به اینترنت شامل استفاده بیش از حد (بیش از2ساعت درروز) و وسواس گونه از اینترنت جهت تجارت های آنلاین، بازی ها و حراجی های آنلاین و قمار بازی است که باعث دورشدن ازاجتماع حقیقی، افسردگی، بدخوابی، چاقی وتنبلی می شود. بنابر نظر کارشناسان، این پدیده با توجه به فضای تحریک کننده و جذاب اینترنت در حال گسترش است و درصورت عدم استفاده صحیح مشکلات اجتماعی بسیاری را برای جوامع مدرن و غیر مدرن ایجاد می کند. خبرزدگی و اعتیاد به اطلاعات، سبب دور شدن از خانواده و محیط اجتماعی و تحت تأثیر قرار گرفتن فرد توسط رسانه ها و اخبار منتشر شده در فضای سایبر می شود. بنابراين اعتیاد به رایانه بر اساس تعاریف جامعه شناختي و روانشناسی به استفاده مداوم از رایانه و بازی ها و برنامه های آفلاین رایانه اطلاق می شود. انجمن روانپزشكي آمريكا براي شناخت اعتياد اينترنتي و افرادي كه به استفاده مفرط از اينترنت معتادند، معيارهايي را مشخص كرده است كه طبق آن، چنانچه بخواهيم فردي را معتاد به اينترنت بناميم، بايد حداقل سه مورد از معيارهاي هفتگانه زير، در طول يك دوره 12ماهه (يك ساله) در وي ديده شود. معيارهاي پيشنهادي اين انجمن شامل 7 مورد به شرح زيراست:

1-تحمل: اين معيار به معناي صرف زمان بيشتري براي اينترنت به منظور رسيدن به رضايت است. در اين شرايط، با وجود صرف همان ميزان وقت، ميزان رضايتمندي كاربر كمتر است و نياز به زمان بيشتري دارد تا به همان درجه از رضايت قبلي برسد.

2-وجود دو يا چند علامت كناره‌گيري در طي دو روز در ماه كه بعد از كاهش و يا ترك مداوم استفاده از اينترنت حاصل مي‌شود. اين مسئله بايد موجب بروز دردها و رنجها و يا اختلالاتي در عملكرد اجتماعي، فردي و يا آموزش شود.
3-از اينترنت به منظور تخفيف و يا اجتناب از علائم كناره‌گيري استفاده مي‌شود.

4-از اينترنت، اغلب در دوره‌هاي زماني پيش از آنچه كه در ابتدا مدنظر بود، استفاده مي‌شود.

5-حجم قابل توجهي از وقت صرف فعاليتهاي مربوط به كاربري اينترنتي (براي مثال، كتابهاي اينترنتي، جست‌و جوي بروزرهاي جديد وب، جست‌وجوي فروشندگان اينترنتي و جز اينها) مي‌شود.

6-به‌خاطر استفاده از اينترنت، از فعاليتهاي مهم اجتماعي، شغلي و يا تفريحي دست كشيده و يا كاسته مي‌شود.

7-فرد به‌دليل استفاده مفرط از اينترنت، خطر فقدان روابط مهم، شغل، و فرصتهاي آموزشي و شغلي را مي‌پذيرد(معیدفر، حبیب پور و گنجی، 1386).

 

 

انواع اعتیاد به اینترنت

اعتياد اينترنتي» اصطلاح وسيعي است كه تنوع گسترده‌اي از رفتارها و مشكلات مربوط به كنترل وسواس و انگيزش را در بر مي‌گيرد. ديويس از زاويه نوع استفاده از اينترنت، معتقد است که کاربران به دو شکل آسيب شناسانه و مرضي از اينترنت استفاده مي کنند:

1-استفاده مرضي ويژه از اينترنت: اين نوع استفاده از اينترنت، به استفاده بيش از اندازه و سوء استفاده از اينترنت اشاره داشته و ريشه آن در آسيب شناسي رواني قبلي فرد است که در اثر عوامل تقويتي که از اينترنت دريافت مي کند، در فرد باقي مي ماند. مانند قماربازي، هرزه نگاري، و مانند آن که اگر شخص به اينترنت دسترسي نداشته باشد، از طريق ديگر نشان داده مي شود، اما چون اين فرصت در اينترنت فراهم است، فرد به آن روي مي آورد.

2-استفاده مرضي کلي (فراگير) از اينترنت: اين نوع استفاده اعتيادي از اينترنت، شامل استفاده مرضي کلي از اينترنت نظير چت، پرسه زدن، نامه الکترونيکي و جز اينها بوده و علت اصلي آن، نوع بافت اجتماعي فرد است (امیدوار و صارمی، 1390).

بطور جامع و خلاصه، اعتياد اينترنتي چندين گونه‌دارد که پنج نوع آن شايع‌‌ترين است. ضمن آنکه هر يک از اين گونه ها، شاخصه‌ها و معرفهاي خاصي دارند، که با بقيه متفاوت است:

1-اعتياد به سايبر سكس

امروزه مطالب زيادي راجع به شيوع هرزه نگاري و سكس سايبر در اينترنت در اتاقهاي چت شنيده و يا خوانده مي‌شود. اما‌، چيزي كه مردم درك نمي‌كنند، اين است كه هرزه اينترنتي، كسب‌و‌كار و تجارت بزرگي است. سايتهاي هرزه نگاري، بزرگترين بخش از فروشهاي تجارت الكترونيكي را تشكيل مي‌دهند. در اين نوع اعتياد، افراد معتاد تمايل شديدي به مشاهده، دريافت و يا حتي تجارت موارد محرك جنسي و صحبت در اين رابطه در اتاقهاي گفت‌وگوي خاص دارند. همانند ساير انواع اعتياد به اينترنت، اعتياد به سكس سايبر و يا روابط سايبر نيز به موضوع رهاشدن از واقعيت اشاره مي‌كند، كه طي آن زمان، پول، عواطف و انرژي به گونه‌اي صرف اينترنت مي‌شود كه روز به روز از كنترل فرد خارج مي‌شود. اينترنت تنها چيزي را فراهم مي‌كند كه معتادان به اينترنت دنبال آن هستند: انزوا، گمنامي، و ابزار مخفي نگه‌داشتن هزينه‌هايي كه بارها صرف خريد هيجان سكس

Previous Entries کلماتی که با ها جمع می شوند - بگرد Next Entries * اعتیاد، اینترنت، سلامت، اعتماد، افسردگی، روان، واریانس، اينترنت